تا دلتان بخواهد گرفتار و مشغول بودم .

برای اولین بار همچون اوقات تهران در خودِ دزفول هم وقت شبانه روزی را کم آوردم.

1) نیم روزی را به دعوت شهردار گرامی و رئیس محترم شورای شهر در نشست فرزندان پایتخت مقاومت میهمان بودم که پُستی مفصل می طلبد.

2) نیم روز شیرین دیگری را از سوی مرکز آفرینش های دزفول(وابسته به حوزه هنری خوزستان) در نشست هنرمندان دزفولی مقیم تهران دعوت داشتم که نیز مطلبی جدا و به قول آقای حبیب پور "غرا" می خواهد.
شیرین ترین لحظات این نشست ، پخش فیلم زیبا و افتخار آمیز سید مرتضای سبزقبا بود که قرار داشته و دارم که برای او هم بنویسم.

 

3) نیم روز دیگری را برای گردهمایی سالگرد عملیات افتخار آمیز فتح المبین فراخوانده شدم که افتخار حضور نیافتم و از دستم رفت.

4) در نشست رزمندگان قدیمی (با خانواده) در پادگان قدس دعوت بودم که نتوانستم و از دست دادم و افسوس خوردم.

5) پاسخی نسبتا قانع کننده از معاون محترم آب وزارت نیرو در خصوص بحث حقآبه های دزفول دریافت کردم که نسبتا منطقی بنظر می رسید.

6) سئوالی از آقای قاسمی (کاندیدای کنونی انتخابات) داشتم که رودر رو پرسیدم و پاسخ گرفتم که واکاوی اش جای یک پُست در دیسون را دارد.

7) فرصتی شد و به یکی از اعضای محترم شورای شهر خبر دادم که روکش های آهکی پیر رودبند و شاباد در حال ریزش و تخریب است و توصیه کردم تا در کنار تجلیل از اساتید عروه (حاج عبدالمجید و حاج عبدالحسین) راز و رمز ترمیم روکش این گنبدهای مُقَرنَس را از این عزیزان بپرسند و نگذارند این دانش به زیر زمین فرو رود.

8) کورش پسرم توانست اولین مستند جدی اش را در دزفول کلید بزند (با نام روزگار وصل).

 

 

دیگر چه؟
دیگر چه؟؟

9) درب خانه مش ری بخیر رفتم و از دوچرخه ساز همسایه اش سراغ مزارش را گرفتم و رفتم و نیافتم سنگ گورَش را.(شرمنده)

 

این عکس را یکی از خوانندگان والامنش دیسون بنام خانم "مریم پور محمد" ارسال نمودندکه از ایشان تشکر فراوان دارم و اضافه میکنم که دوچرخه ساز همسایه مش ریبخیر به بنده گفته بود که سنگ قبرش سیاه است و من هم در اطراف همین مزار تمام قبرهایی را که کاملا سیاه بودند گشتم.(در پی نوشت این مطلب ، لینک عکسهای دیگر سنگ مزار را اضافه کرده ام)

 

10) در شهر ، مِلکی به املاکم افزودم (هذا من فضل ربی)

11) برای اولین بار توانستم گُل خشخاش را در دزفول به عینه ببینم و از رخ زیبا و خانمانسوزش عکاسی کنم.

 

 

12) مقبره شاباد را با دوربین عکاسی شخم زدم و افسوس خوردم از اینهمه بی توجهی.

13) سر مزار حاج احمد سوداگر رفتم.

14) سر مزار شهدا و برخی رفتگان رفتم.

15) صدای نازنین امیر ابراهیمیان را شنیدم.

16) برای اولین بار توانستم گویش دزفولیِ خاله زاده ی گرامی ام (هادی قمشی) را بشنوم.

17) ماست میش خوردم.
بهتیه خوردم.(می گوییم بحتیه..ولی درستش بهتیه است)
کُنار خوردم.
سُمنی خوردم.

18) رستوران شوادونِ خاله زاده ی گرامی دیگرم (حاج رحیم عبدی) را از نزدیک دیدم و لذت بردم.

19) با جناب حکمت فر گپ و گفت تلفنی داشتم و قرار شد....

20) خانه سنتی تازه احداث آقای کریمی را در خیابان عدل (بین فروهر و حافظ) دیدم و از شخصیت و منش والای جناب کریمی بر خود بالیدم.

 

 

21) بار دیگر و در آخرین دقایق از خانه تیزنو(برای N اُمین بار) عکاسی کردم.

 

22) دست استاد رکنی را در خیابان بوسه زدم که ایشان نیز کلی جویای حال حقیر شدند.

23) برشانه ی آخرین نمدمال شهر بار دیگر بوسه زدم و از اینکه خبر فوتش دروغ بوده و ایشان را به جای دایی مرحومش(که استاد ایشان بوده اند) اشتباهی به من خبر داده بودند بسی ذوق کردم.

24) خبر خانه نشین شدنِ آخرین "قرص نعناع سازِ" دزفول اندوهگینم کرد.


25) با مهندس دوایی فر در خصوص احیاء قمش های دزفول(از منظر اکوتوریسم) مذاکره کردم و ایشان اعلام آمادگی کردند و البته منوط به همیاری و همکاری میراث فرهنگی شهر.
دلم می خواست سراغ آقای باغبان بروم و در خصوص همین موضوعات و تمرکز پتانسیل شهرداری و میراث فرهنگی با وی صحبت کنم که متاسفانه وقت کم آوردم.

26) با دکتر طالبیان دیداری داشتم و راجع به قول و قراری که در خصوص ثبت میراث دزفول در یونسکو در سال 86 داشتیم تجدید خاطره و پیمان کردم و تشکر از ایشان داشتم که بالاخره بر وعده خود وفا کرده و برای بازگشایی دفتر یونسکو در شهر کم نگذاشتند.
خدا بخواهد به زودی در تهران و در نشستی خانگی برای ثبت برخی آثار نرم افزاری تمدنی شهرمان(خوراک، پوشاک، بازیها و ...) در محضرشان زانو خواهد زد.

27) برای دیدار نوروزی با حجه الاسلام و المسلمین آقا شیخ رضا انصاری(دامت انفاسه) به محله مان رفتم که ایشان در شهر نبودند و مسافرت تشریف داشتند.


28) برخی از دوستانم از قبایل عرب مرزنشین که لطف بسیار به حقیر دارند ابراز مودت و لطف کردند و برای دیدن این کمترین به شهر آمدند و پس از سالیانی ملاقات داشتیم.

29) وضعیت اشتغال در شهر را قدری دقیق تر نگریستم وآسیب هایی را مضاف بر آسیب های گذشته تشخیص دادم که در نوشته های آینده دیسون مبنای گعده و بحث فی مابین بنده و عالیجنابانِ دیسون خوان خواهد بود.

30) فرهنگ نزول یافته برخی کسبه در شهر مرا آزرد ، فرصتی باشد به بحث خواهیم نشست.
متاسفانه برخی (و نه همه) برای قدری پولِ بیشتر به راحتی از مسئولیت فرهنگی خود در پشت دخلشان غافلند و خیلی راحت وآسوده با آبروی دزفول در اَنظار میهمانان شهرمان بازی می کنند.

31) دوسه باری به کوچه شهربانی رفتم تا دوست خطاط و نقاشم عزیز شهمراد را زیارت کنم که بازهم بخت با من یار نبود.

32) به کوهستان رفتم و حالی بردم.

33) امکان برخی سرمایه گذاری ها و کارهای تولیدی را به یُمن شعار نوروزی حضرت آقا(روحی له الفدا) در دزفول بررسی کردم.


اینها گزارش دیجیتالی و فشرده ی بخشی از فعالیت ها و گذران اوقات نوروزی بنده در شهر بود.
و البته در کنار این مشغولیات و به موازات آنها  دائما در حال دورکاری صداوسیمایی و لحظه به لحظه در حال پیگیری و انجام پروژه ی ثبتِ ..... برای صداوسیما بودم که دعای خیر شما را برای موفقیت در این پروژه نیاز داریم.
احتمالاً همه چیز تا 25 فروردین روشن خواهد شد.


اشتباه نکنید...ربطی به انتخابات ندارد.
داستان چیز دیگری است.
انشالله اگر با موفقیت انجام شد خبر مسرت بارش را اعلام خواهم کرد.

هر روزتان عید باد

والعاقبه للمتقین

پی نوشت :

پُست های سه گانه ی مش ری بخیر از پربازدیدترین پُست های دیسون اَند. به همین خاطر عکسهای ارسالی خانمِ مریم را در اینجا برایتان لینک میکنم اما دو نکته :

اول آنکه مش ری بخیر تقریبا پیرزنی تنها بود و بد نیست اگر بتوانید برسرمزارش فاتحه ای میهمانش کنید.

دوم آنکه تاریخ تولدش روی سنگ مزار ، 1304 درج شده(اگر درست دیده باشم عکس را) و این یعنی اینکه سنش در هنگام مرگ 85 سال بوده است. من این را قبول ندارم و معتقدم که پیرزن بالای 100 سال را سن داشت چرا که عمه ی بزرگ بنده که در سال 86 عمر به شما عزیزان داد ، متولد ابتدای قرن حاضر بود یعنی چیزی حدود 86 سال و ایشان که دوست نزدیک مش ری بخیر بود سال ها از مش ری بخیر کوچکتر بود.

لینک عکس ها :  1  و  2  و  و  4

لینک پست های مش ری بخیر :  1 و 2 و 3

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱۳ | ۳:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()