سلام
آخرین روز سال 89 را با کوه پیمایی 12 ساعته به پایان بردم و یکی از آرزوهای قدیمی ام را که تسخیر دره پلنگها (پلنگون) در دزفول بود محقق ساختم ( جای همه خالی)
سال نو را نیز با تلخ و شیرین های جورواجور آغاز کردم که شکر خدا شیرینی هایش چربش بیشتری داشت.
آرزو دارم امسال برای تمام ایران و دزفولیان پاک سرشت ،سالی پر از شادی و شادکامی باشد. انشالله.
عارضم به حضور خوانندگان فهیم دیسون که :
«قرار بزرگِ» بنده با رفقای بیست ساله در شیراز به « فرار بزرگ » از سوی من مبدل شد.
از شوخی گذشته ، فراری در کار نبود و حقیقتا در گرداب مشکلات پیش بینی نشده گرفتار آمدم و چیزی جز شرمساری در برابر عزیزترین رفیقم برایم نماند و میدانم که او این پُست را میخواند و تسکین که نمی یابد هیچ....دلش میخواهد که...

بگذریم؛
نوروزی که گذشت ، افتخار میزبانی بیست نفر میهمان تهرانی که خاندان یکی از اساتید دانشگاهم بودند را داشتم.
البته از چهارم تا نهم عید در خدمتشان بودم هرچند که از دوم فرودین ماه درگیر فراهم آوردن تهمیداتشان بودم که خیلی هم انرژی بر و پر استرس بود اما شکر خدا ناراضی نبودند و موفق شدم از خوزستان خشک و بی آب و علفی که سینما و رسانه در اذهانشان  ساخته بود بهشتی مجسم به جای بگذارم.
به موازات این میزبانی سنگین و فشرده ، درگیر مذاکره و نشست با برخی مسئولین شهر ، برای ساخت فیلمی خاص در خصوص معرفی و اطلاع رسانی یکی از توسعه های فرهنگی دزفول (که ناشناخته مانده) و همچنین طراحی و برگزاری همایشی ویژه برای آسیب شناسی فرهنگی شهر پدری بودم که همچنان در فاز مذاکره و رو به جلوست و نمیدانم چه میزان از پروژه های چهارگانه ای که مطرح کردیم به انجام خواهد رسید.
ایمان دارم خوانندگان دیسون ، دعا می کنند تا هر چهار گام محقق شود و آبی بر آتش دل سوخته مهران ریخته شود. دلی که از مظلومیت بی پایانِ دزفول سوخته و شوریده است.
خدا میداند که مشغله های تهران اجازه خروج از مرکز را به من نمی دهد اما عشق و جنون این حرفها حالیش نیست و همیشه آماده ام تا دزفول را در اولویت پروژه هایم قرار دهم.
بازهم شوش را دیدم و عظمتش را بوییدم و یادم آمد که با کامران نجف زاده قرار داشتم تا از حضورش در پاریس استفاده کنیم و او منتظر بود که گزارشی از شوش و تحقیقی از غارت های دیولافوا برایش ارسال کنم تا با محتویات موزه لوور گره بزند و شارلاتانیسم غرب متمدن را به رخ جهانیان بکشیم که اخراج کامران از فرانسه قرارمان را به هم زد.
چغازنبیل را دیدم و این بار جای پای چهارهزارساله کودک ایلامی را به عکس نشستم.
«چال کندی» را بر بستر دزِ بزرگ به آغوش کشیدم و جای همه شما را خالی کردم و زلال دز را در چال کندی که اینروزها در بستر شهری اش کمتر میتوان دید آنجا عکسیدم.
بارها به بلندی مشرف به دره پلنگها رفتم و اکسیژن خالص قورت دادم و چشم انداز منحصر به فردش را با چشمانم گز کردم و بار دیگر افسوس خوردم که چرا زمانی و توانی نیست تا بهترین باشگاه پاراگلایدر کشور را در این مکان راه اندازی کرد و دزفول جان فزا را به رخ سینمای دلگیر ابراهیم حاتمی کیا که هیچگاه نخواهمش بخشید بکشم.            ( سینمای خوزستانی حاتمی کیا را میگویم)


شیر خوردم. شیری که پیش چشمانم دوشیده شد.
دوغ نوشیدم. دوغی که به فاصله ده دقیقه و قوی تر از هر قرص دیاسپامی مرا وسط دره پلنگون به خوابی عمیق فرو برد ، بی هیچ بالشتی و تشکی ، روی زمین خدا.
شنا کردم و جانم را به آب سپردم.
کتها را دیدم و حمله سیمان زشت و زننده را بر تن کمر های کوپیته و تال خانی و خون خوردم از اینهمه خودخواهی.
شستشوی گله های گوسفند را در دز دیدم و شستشوی هویج های گل آلوده را در زلال دز.
خوش قولی و خوش برخوردی قصابهای خیابان شهید منتظری (ششم بهمن) را دیدم و شرمنده ی رفتار لوطی وارشان شدم و به موازاتش کوته نگری آن قصاب کج اندیش را در شمال شهر که آبروی دزفولی های همشهری اش را نزد میهمانان بنده با دروغگویی برده بود.
چه میتوان گفت جز افسوس و دریغ برای کم لطفی برخی همشهری ها که آبروی خیل همشهری های فهیم و دزفول مظلوم ، برایشان همچون سطل آب قابل ریختن است.
خدا همه ما را هدایت نماید.
اینبار هم به محضر آخرین نمدمال دزفول رفتم و در حالی که هنُ هن مشغول مالیدن زین نمدی اسب بود شانه اش را بوسیدم.
آخرین کلاه مال شهر را موفق به زیارت نشدم.
قبور اجدادم را با خواندن فاتحه ای در قبرستان رودبند زیارت کردم.
بابت افت فرهنگ موتور سواری و عدم رعایت حق تقدم توسط بچه های همشهری ، آزرده تر از پیش شدم.
علیرغم اینکه خودم استقلالی ام ، از حرکت زشت موتورسواران استقلالی که آفتابه ای قرمز را روی قطعه ای چوب با راه انداری کارناوال پر سروصدای موتورهایشان ، دار زده بودند بشدت خشمگین و خجل شدم.
خجل از خیل میهمانان نوروزی که از شهرهای خارج از استان به دزفولمان آمده بودند و این حرکت غیر فرهنگی را شاهد بودند.
راستش بنده آنقدر اسقلالی هستم که وقتی علی پروین را جلوی دوربین ام نشاندم براحتی سر قرمز و آبی با وی کَل کَل کردم و به مزاحی نغز، پرسپولیس را نواختم ، آنهم در دفتر شخصی پروین نه در بزنگاه چمن.
این را گفتم که دوستان فوتبالدوست بدانند که راه حمایت از تیم محبوبشان این نیست که طرف مقابل را تحقیر و تمسخر نمایند و این نصیحت برادرانه شامل قرمزها نیز می شود.
یک فوتبالدوست حقیقی ، محترمانه این ورزش را دنبال میکند ، نه اینکه به بهانه حمایت از یک تیم....
ببخشید.. بحث به حاشیه رفت.
هوا اما بسیار دلچسب بود و دلنشین.
سری به محله قدیمی زدم.
با یکی از علمای شهر دیداری دلنواز و روحانی داشتم که ایشان سراغ دیسون را گرفتند و متعجب شدم از اینکه فرمودند علاوه بر آنکه خواننده دیسون هستند کامنت هم برای این وبلاگ ناقابل گذاشته اند( البته با اسم مستعار) و ضمن تایید خط و مشی دیسون بنده را مفتخر به راهنمایی هایشان نمودند.
باز هم سخن به درازا کشید .
فعلا این ظرف سنتی سالاد مادرم تقدیم به همه شما تا بعد..

 

 

سالاد دزفولی


راستی؛
به بهانه صدازدن افراد خانواده در فضای درن دشتِ منزل ابوی ، تا دلم خواست فریاد زدم و تقاص  آپارتمان های قفسی تهران را گرفتم.
آخیییییش!

درود و دوصد بدرود



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩٠/۱/۱٤ | ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()