امیدوارم  باباتقی 1  و باباتقی 2 را پیش از خواندن این مطلب، مرور کرده باشید.

 

سکانس یکم

محرمِ گذشته، پس از یک فیلمبرداری دلچسب و انرژی بَر از مراسم رقص عَلَمِ [1]جوانان و پیشکسوتان محله در صحنِ حسینیه ی سبط شیخ انصاری، کنار دوپیرمرد لاغر و سیه چرده نشسته و از گَعده ی دو نفری شان لذت بردم.
از صحنه های علم برداری سید یوسف و سیدعلی کلکچی به غایت تصویر برداشته و دمی را برای رفع خستگی و صرف چای، کنار دوپیرمرد مورد اشاره جای گرفتم.
از چهره شان هویدا بود که با دوربین مشکلی ندارند، برای محکم کاری اذن شفاهی هم گرفته و ایشان نیز با روی خوش و توضیحات بعدی روشن کردند که هردو صیادند.
سخن پیرامون فرهنگ صیادی و میزان درآمد آن می چرخید که یکی شان از نامردمی برخی صیادان عرب اطراف روستای شاوور نالید و اینکه پرندگان را با دانه های سمی از پای درآورده و روانه بازار می نمایند و حتی رعایت فصل جوجه داری زبان بسته ها را نیز نمی کنند و ...
گفتند که شغل صیادی نیز مردانگی و انسانیت خاص خود را می طلبد و اینگونه نیست که تروخشک حیوانات را با هم سلاخی کنند و نهایتاً از عدم برکت در این شغل گفتند.
پیرمرد کم و سن و سال تر از نام و نشان من پرسید و به محض شناسایی پدرم، انگار که گم شده یی را یافته باشد، خوش و بش مجدد و البته این بار با احترامی مضاعف و خویی خودمانی تر شروع به بیرون ریختن دانسته های صیادی خود کرد.
متاسفانه سرماخوردگی و آبریزش بینی صیاد متکلم تر، تصاویرش را برای استفاده در مستندهای بعدی غیرممکن ساخت.

هرچند که برای اطلاعات میدانی و پژوهشی آتی به کار خواهد آمد آنچه را که گفتند و سُفتند.
صیاد پیرتر که سهم تکلم کمتری داشت، از قدیم ها می گفت و از پدربزرگم یاد می کرد.
حین سخن به ذهنم رسید که شاید اینان باباتقی را بشناسند.

-    بووَ..تقی درویشَ بِ اِشنوسی؟ (پدر....تقی درویش را می شناسی؟)
-    کو تقی؟ (کدام تقی؟)

و با کمی آدرس بیشتر، ناگهان استادپیرتر گویی که داغ دلش تازه شده باشد شروع به شرح سجایای اخلاقی باباتقی کرده و گفت که چقدر شاهنامه دان بوده و چه و چه!
اما نکته ی جالبتر که درخصوص باباتقی توسط شکارچی پیر برمن عیان شد شغل چند دهه ی قبلِ باباتقی تا اواخر دهه 1330 بود.

فعلا داشته باشید....

 

سکانس دُیُم

نمی دانم موفق شده اید فیلم زیبا و روح نواز "برای او" ساخته ی سید مرتضای سبزقبا را ببینید یا خیر؟
پلانهای ابتدایی فیلم این گونه آغاز می شود :
پیرمردی حدود 55 ساله، تیوپ به دست وارد رودخانه دز شده و تا کمر در آب فرو رفته و سپس شاخه های نازک درختان و خرده چوب های سرگردان روی آب را جمع آوری نموده و روی تیوپ قرار می دهد و ....

 

 

شک ندارم که بسیاری از بینندگان(خصوصا غیر دزفولی) تا پایان فیلم، این سوال مشغول شان می کند که "قضیه جمع آوری چوب ها چیست؟"
البته کم نیستند دیسونی های عزیزی که از داستان جمع آوری تُکُل های رودخانه سخاوتمند دز مطلعند.

لذا برای جوانترها عرض می کنم :

تُکُل (TOKOL) در لهجه دزفولی، صرفاً به تکه ها و شاخه های ریز و درشت درختانی گویند که روی آب شناور بوده و همراه با آب رودخانه از کوهستان های بالادست دزفول به سمت پایین روانه شده  که حین عبور از میانه شهر دزفول توسط کسانی که شغلشان جمع آوری و فروش تُکُل بود از روی آب گرد آوری شده و منبعی مناسب برای رزق و روزی آنان و گرم کردن خانه ها و پخت غذای اهالی دزفول بود.

این تکل ها لزوماً مانند تکل های فیلم سید مرتضا محدود به شاخه های کوچک و نازک نمی شد بلکه گاهی کُنده های چاق و تپل درخت های شکسته شده در سیلاب ها هم سفره رزق و روزی تکل فروشان خوش شانس را رقم میزد.

از آنجا که تکل، اعیانی ترین منبع سوخت و انرژی برای مُدبَقِ [2] دزفول نشینان محسوب میشد، در مَثَل وقتی می خواستند پسر بچگان، پر جنب و جوش، سبزه رو  و تُپُل را مورد محبت قرار دهند میگفتند : (( مُ شَ لله.....مُری تکل سیه یی یَه)) یعنی ماشالله عین یه تکل سبزه و تپل و انرژیکه.

رنگ تکل عمدتا تیره بود لکن به گمان حقیر، صید تکل های گُنده و بزرگ، برای تکل فروش حکمِ صید یک ماهی شیربُت بزرگ را داشت، لذا شادی صیاد یک تکل چاق و پرچوب، معادل زایش یک پسر تپل و سبزه از سوی یک مادر دزفولی محسوب میشد، پسری پرجنب و جوش که همچون کُنده ی بزرگِ یک تکل منبعِ انرژی باشد.
تکل فروش از آنرو که سوختی بهتر و باکلاس تر از سوخت حیوانی را عرضه می کرد و تقاضا برای جنس اش زیاد بود، دلیلی برای حمل محصول به بازار شهر نداشت لذا متقاضیان تکل، خود را به ساحل دز رسانده و اقدام به خرید و حمل سوخت مورد نیاز می نمودند.

از اواسط دهه 1330 با ورود نفت سیاه و سفید به چرخه سوخت خانگی دزفولی ها و همچنین ساخت سد دز در  اواخر این دهه، تکل فروشی رو به انقراض نهاد چرا که حجم اصلی و عمده ی چوب های شناور بر دز، ناشی از سیلاب های کوهستانی و شکستن درختان بلوط و بادام کوههای زاگرس  بود که سد عظیم دز، علیرغم هزار خیر و برکتی که برای منطقه داشته است نسل تکل فروشان را خانه نشین کرده و یا آواره مسیر های معیشتی دیگر نمود.

 

فلاش بکِ مجدد به سکانس یکم

عمده ی اطلاعات سکانس دُیُم را از همان صیادِ پیرتر گرفتم، آنهم در فاصله صرف دو استکان چای که دوست قدیمی ام، دایی سید مرتضای سبزقبا (آمَدی) میهمان مان کرد.
اینکه چگونه اینهمه اطلاعات تُکُل شناسی را در این زمان اندک گرفتم (که اسناد تصویری اش هم موجود است) به مرحوم باباتقی و ارتباطش با شکارچی پیر بر میگردد.
و ایضاً علاقه وافر بنده به زانو زدن در محضر پیران و بزرگان.
صیاد اینگونه توضیح داد که :
-    مونو بووَم وا مَش تقی برفتیم تُکُل . کجا؟ چال کندی[3].
(من و پدرم و مش تقی می رفتیم به جمع آوری تکل. کجا؟ منطقه چال کندی)

 

ساحل زیبای چال کندی (سایز اصلی : کلیک)

 

روان نوشته ی گفته های صیاد پیر :
(( 15 ساله بودم که به همراه مرحوم پدرم و مش تقی اشتغال به شغل جمع آوری و فروش تکل داشتیم. خدابیامرز تقی درویش، زبل ترین و خِبره ترین تکل فروش منطقه بود . به نحوی که گاهی من و پدرم از شدت کار خسته و بی حوصله  می شدیم اما او سخت به کار خود ادامه می داد. محدوده تکل چینی ما، تا منطقه چال کندی امتداد داشت. گاهی از دم غروب پای پیاده از دزفول به سمت چال کندی به راه افتاده و سر شب به آنجا رسیده و تا سه ساعت گذشته از نیمه شب اقدام به جمع آوری تکل نموده و تمام این مسیر را همراه با بسته های بزرگ تکل، شناکنان به شهر باز می گشتیم. کاری که کمتر کسی حاضر به انجام آن بود.

(خوانندگان عزیز توجه فرمایند: سخن از عهدی است که نه سد دزی بوده است و نه سد علی کله ای)

زمین های ساحل چال کندی به نحوی بود که تکل های بزرگ (در حد کُنده ی درخت )  را در ماسه زار های خود فرو می برد. طوری که تقی به عنوان یک تکل چینِ خبره و ماهر، گاهی با دیدن نوکِ بیرون زده ی یک شاخه از زمین می دانست که این در واقع یک درخت شکسته و بزرگِ مدفون در ماسه هاست و با حفر ماسه های اطراف همچون حفاران باستانشناس پس از صرف زمان لازم، کُنده یی بزرگ و قابل توجه را استخراج می کرد.
تقی درویش سر نترسی داشت و بسیاری مواقع به تنهایی به چال کندی می رفت و در ظلمات کوهستان اقدام به جمع آوری شبانه تکل کرده و سحرگاهان تکل ها را در کته[4] های بزرگ به هم بسته و شناکنان به شهر بازمی گشت، بی ترس و واهمه از پلنگستان چال کندی.
من دو خاطره از مرحوم تقی درویش را خیلی خوب بیاد دارم :
خاطره اول
شبی در ساحل چال کندی سه نفری(من، پدرم و مش تقی) مشغول جمع کردن چوب بودیم . حدود دوساعت از نیمه شب گذشته بود که ناگهان تقی گفت کار را رها کنید، باید سریع از ساحل فاصله گرفته و شناکنان به میانه ی رودخانه برویم.
پدرم دلیل را جویا شد.
مرحوم مش تقی گفت : صدای پلنگ می شنوم.
پدرم خنده ای کرد و گفت : صدای پلنگ کجا بود؟؟
تقی خدا بیامرز با تحکم و قدری تشر گفت همینکه گفتم! سریع خود را به آب بزنید

و ما نیز به دنبالش به میانِ دز رفتیم و هنوز چند متری از ساحل فاصله نگرفته بودیم که غرش دهشتناک پلنگ از کنار ساحل، در دیواره های چال کندی طنین اندز شد.

-    صداش دِرِنگَه بِ کُورد.(صدایش با طنین می پیچید)

(آنان که چال کندی رفته اند  می دانند که دیواره های سنگ خارا و نزدیک به هم، در دوسوی آب دز، به راحتی موجب اِکو شدن کوچکترین فریاد می شود...اکویی قوی تر از اکوی صدا در دیواره ی رعنا در بند کلک)

خاطره ی دوم
در یکی از فصول تکل چینی(فصل سیلاب) به طرزی سوال برانگیز، کمتر تکلی در گذار از شهر پیدا می شد و تکل چینان برای جمع آوری تکل ناچار شدند تا مصب رودخانه را به سمت بالاتر بروند، تا جایی که ردزنی تکل ها به منطقه چال کندی کشیده شد. ناگفته نماند اکثر تکل چینان، تنبل تر از آن بودند که از حوالی کوپیته[5]  بالاتر بروند. (ظاهرا تکل چین فیلم سید مرتضای سبزقبا کمی پایین تر از بندکلک[6]   را ترجیح داده است چشمک.)

القصه...
وقتی جماعت تکل چینانِ شهر به محوطه چال کندی می رسند با صحنه ای عجیب روبرو می شوند.
مرحوم تقی درویش با زرنگی و تلاش و زحمت بسیار، چند روزی را اقدام به توقف در منطقه چال کندی کرده و با کوبیدن دو ستون چوبی در دوسوی ساحل دز و با بستن یک تور بزرگ در دوسر رودخانه(چیزی شبیه تور والیبال) اقدام به صید تمامی تکل های آن ایام نموده که حجم بسیاری زیادی را شامل میشد. تقی آنها را به ساحل کشانده و در کته های بزرگ بسته بندی نموده و با علم به اینکه تکل فروشان شهر به چال کندی خواهند آمد، منتظر می ماند تا بیایند و خود، مشتری تقی درویش شوند.
او تمامی تکل ها را به قیمت عمده فروشی به دیگر فروشندگان می فروشد تاجایی که با پول آن اقدام به خرید قطعه زمینی در دزفول می نماید.))

(ظاهرا این زمین غیر از زمین های پدرش بوده)


سکانس سِیُم

گفته بودم که با آغاز جنگ و حضور یک خط درمیان ما در منزل و شهر و اطراف آن، باباتقی اقدام به خرید منزلی محقر و کوچک -حدفاصل کتکتان تا ساکیان- نمود.
سال 1360 ، باباتقی دیگر زمین گیر و نابینای کامل بود.
پیرمردی چون او که روزگاری، برای گذران معیشت تا قلمرو پلنگ می رفت اکنون برای لقمه ای نان از رفتن به نانوایی مش رحیم نانوا (30 متری خانه اش) ناتوان بود.
یکی ازعمه های بنده، که هر از گاهی همچون دختری مهربان به باباتقی سرکشی کرده و نانی و آبی به او می رساند، در مقطعی چند روزه ناچار به خروج از شهر و سرکشی به فرزندانش در خارج از دزفول می شود اما سفارش باباتقی را به همسایگان پیرمرد نموده و تاکید می کند که روزانه آبی و غذایی به او برسانند .
معلوم نیست چگونه در آن یک هفته (یا کمی بیشتر) همسایگان در بحران موشک باران و ... باباتقی را به کلی فراموش می کنند.
عمه میگفت : به محض ورود به دزفول به سراغش رفتم.
درب خانه اش را زدم و انتظار داشتم کشان کشان درب را باز کند. او علیرغم ناتوانی مفرط در جابجایی، حاضر نمی شد به عنوان فردی زمینگیر و علیل، کلید خانه اش را به دیگران بدهد. (نه اینکه به کسی اطمینان نداشته باشد بلکه این امر را نوعی نابودی و پایان توانایی خود تلقی می کرد.)
درب را زدم و زدم...اما خبری نشد.
صدا زدم : باباتقی...باباتقی...باباتقی..
خبری نشد.
از درون خانه بویی، مشام را آزار می داد گمانم آن بود که نظافت پیرمرد عقب افتاده است.
بالاخره به کمک اهالی محل، درب منزل از روی دیوار باز شد و به درون که رفتیم صحنه ای فجیع قلبم را به در آورد.
باباتقی از گرسنگی و تشنگی مرده بود و جنازه اش را توده ای از مورچه های سیاه پوشانده بودند.


(قلم دیسون که به اینجا رسید، بی اختیار بیاد لحظه ای افتادم که بالزاک در حال نگارش رمان «باباگوریو» به سکانس مردن باباگوریو که می رسد، اشکش درچشم می گوید : باباگوریو مرد.)


حقیقت آنست که :

بودند پیرمردان و پیرزنانی که در دزفول و یا دیگر شهرهای مرزی منطقه جنگی، اینگونه از نظرها دور ماندند و زیر گرد و غبار بی کسی از فرط گرسنگی و تشنگی و....قربانی توسعه طلبی های زنگیِ مستِ بغداد شدند. لعنت خدا بر صدام پلید باد.
بنده یقین دارم اگر طبق اسناد و آمار بنیاد شهید، کسانی چون باباتقی شهید نیستند اما نزد خدای متعال شهیدند و روزی خوار درگاهش.
باباتقی عمری را با شرافت و سختی زیست کرد و عاقبتی خوشتر از مُردن در بستر نصیبش شد و در زمره شهدای دفاع مقدس این سرزمین قرار گرفت.
روح شهید تقی درویش شاد و با مولایش امیر المومنین(ع) محشور باد



کلمه ها و ترکیب های تازه :

[1] رقص عَلَم : علم و فرهنگ آن در شهرستان دزفول، تفاوت اساسی با دیگر نقاط ایران زمین دارد. علم در محرم دزفول نماد علمداری و پهلوانی ابالفضل العباس(ع) در واقعه کربلاست. علم های دزفول از جنس چوب درختانِ راست قامت است که ارتفاع علم سفارشی، بسته به سن و سال صاحب علم از 4 متر تا 15 متر(و یا شای بیشتر) در نوسان است. عَلَم در اعتقادات عزاداری محرم دزفولی ها، تمام سال خواب است که در بامداد آخرین روز سال قمری، چوبِ لخت علم را با احترامی خاص به رودخانه برده و طی مراسمی ویژه غسل اش داده و با خواندن ادعیه ای خاص اصطلاحاً از خواب بیدارش می کنند. فرهنگ عَلَم در این مقال کوتاه نمیگنجد...شاید وقتی دیگر...

[2] مُدبَق (modbagh) : ابدال شده ی مطبخ است، آشپزخانه

[3] چال کندی (chaal kandi) : یکی از فرادست ترین نقاط رودخانه دز است که هنوز هم زلالی مطلق رود دز در آن دیده می شود. تصویر گوگل اِرت : کلیلک کنید

[4] کَتَه (kata) : عمدتا برای بسته های سبزی و صیفی کاربرد دارد اما دقیق تر اینکه : تعدادی اشیاء  و مواد فلزی، چوبی، خوردنی و ... را درکنار هم قرار دادن یک کته گویند البته با قید این نکته که شکل این مواد دراز و باریک باشد مانند دسته ای خوشه گندم و در حد حمل توسط یک انسان باشد.

[5]  کوپیته : بخشی از ساحل حاشیه رودخانه دز در شمال شهرستان دزفول است که، زمانی تفریحگاهی مطلوب و مطبوع برای اهالی شهر بود و اکنون شکل طبیعی و سنتی خود را از دست داده و مورد هجوم کسانی قرار گرفته که هیچ درک و سنخیتی با ماهیت و حرمتِ آب آن ندارند.

[6]   بَندِ کلک  : در اینجا کلک به معنای سازه ای متشکل از تخته و تیوپ ماشین های راهسازی بزرگ است که روی آب شناور مانده و به لحاظ کاربرد، معادل همان کانوهای سرخپوستان امریکای مرکزی بر روی رودخانه آمازون است.
 



موضوعات مرتبط: باباتقی

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٥ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()