تابستان سال 1369 یک ترم تابستانه، 6 واحد درسی را در یزد دانشجوی میهمان بودم.خوش ایامی بود و یزدیها را نیز مردمانی آرام طبع و سخی یافتم و طی 50 و چند روزِ ناقابل که مقیم این شهر سنتی و زیبا بودم تا حد زیادی لهجه شان را آموختم(امری که در خصوص حدود 8 شهر و لهجه دیگر ایران برایم رخ داده است)

از یزدِ سال 69 ، پارادایمی خاص به یادگار دارم و در تمام بیست و دوسالی که از آن زمان می گذرد و چندمرتبه ای هم که به این شهر دلنواز سفر داشته ام طعم آن تابستان تکرار ناشدنی است.

بگذریم...

من،

تا پیش از آن تابستان، به چیزی با عنوان "لسان الغیب" و "اشعار آسمانی حافظ" و ...معتقد نبودم و صرفاً حافظ شیراز را شاعری خوش سخن می دانستم که برای عشاق زمینی شعر سروده است.

لذا به تفأل جستن به دیوان حضرتش نیز کمترین اعتقادی نداشتم.

ظهر یکی از روزهای گرم یزد، روبروی بنای بی همتای میرچخماق، جلوی کیوسکی که بخشی از نشریات و کتابهایش را روی زمین پهن کرده بود توقف کردم و جلد و تیتر کتب و مطبوعات را مرور می کردم.

ناگهان پیش پای خود یک جلد دیوان اشعار حافظ را با شمایلی شبیه به عکس زیر و در قطع جیبی (کمی بزرگتر) مشاهده کردم.

نمی دانم چه شد که در دل، با تصویر خواجه (روی جلد کتاب) آغاز سخن کردم.

دوسونِ گرامی دیسون،

شرمنده ام از تکرار آن ادبیات جاهلانه،

 اما صداقتِ قلم می طلبد که هرآنچه را آنروز با لسان الغیب نجوا کردم برایتان بی کم و کاست بازگو کنم :

- میدانی که من هیچ اعتقادی به آنچه که در موردت می گویند ندارم و ذره ای برای این فال و تفأل و ...ارزش قائل نیستم. اما حالا و همینجا فرصتی به تو می دهم تا به یک سوال جواب دهی.

کتابت را برمی دارم و شانسی باز می کنم و راجع به اینکه من تو را هیچ قبول ندارم نظرت را می خواهم بدانم.

کتاب را برداشتم و با مکثی کوتاه گشودم و این آمد :

 

(( بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم))

 

 

این بود خاطره چگونگی پذیرش حقیر به غلامیِ درگاهِ لسان الغیب... بماند که سیل اشکم همانجا وسط خیابان روانه شد.

 

پی نوشت : خطاب به تمام دزفولی هایی که دلشان برای رنگ و بوی دزفول 40 سال پیش تنگ شده و رنگ یزد و کاشان را نیز تاکنون ندیده اند وصیت می کنم در سبدِ عمر بابرکت خود برای یکبار هم که شده سفری چند روزه به این دوشهر نوستالژیک را قرار دهند.

 

یاحق



موضوعات مرتبط:

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳٠ | ٩:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()