استقبال خوانندگان محترم دیسون، بنده را مجاب نمود که بنویسم آنچه را که میخواستم بگویم . مطلب طولانی است به بزرگواری خودتان ببخشید و با حوصله بخوانید. خواهشمندم به هیچوجه با گوش «احساسات» مطلب را مطالعه نفرمایید بلکه کاملا به دیده تعقل به آن نگریسته و آگاه باشید که نویسنده نیز بی هیچ احساسات شخصی برای نوشتن آن دست به قلم برده(یکی از دلایل تأخیرم در نگاشتن مطلب همین بود که احساسات را در نوشتن مطلب تعطیل کنم)

ضمناً : مطلب به مرور تکمیل خواهد شد..

***

مقدمه:
مقام معظم رهبری در سال 85 ، تلاش دشمنان برای تشنج‌آفرینی و تحریکات قومی و مذهبی را آخرین تیر ترکش آنان بر ضد نظام و مردم دانستند و فرمودند : دشمنان این ملت به صراحت اعلام کردند، مبالغی را برای مقابله با ملت ایران اختصاص داده‌اند اما مانند همیشه با تحلیل غلط در منطقه‌ای گام گذاشتند که محور و صاحب انقلاب است بنابراین این حرکت نیز به طور قطع با شکست مواجه خواهد شد


سخن اول
تمام ملتهای تاریخ(من جمله ملت ایران) همواره خادمان و خائنانی در خود داشته اند.
در خصوص ایران به جرات میتوان ادعا کرد که آمار خائنین غالبا کمتر از خادمین بوده است و شاید یکی از رموز پایداری تمدن ایران در قیاس با تمدنهایی همچون چین و مصر، همین باشد.
لکن نمیتوان منکر شد که خائنین تاریخ ایران(از آنان که زنده اند تا آنان که در عالم برزخ منتظر روز حساب هستند) از زیر بته درنیامده و هرکدام متعلق به یک منطقه و یا یک قوم مشخص از سرزمین ایران بوده و هستند. همانطور که خادمان ملت ایران در طول تاریخ این دیار، هرکدام از یک گوشه ی ایران سربرآوردند.
گاهی قوم کُرد به خواسته ی شاه ترک زبان ایران(شاه عباس کبیر) منطقه اجدادی خود را برای حراست از مرزهای ایران رها کرده و در شمال خراسان مستقر شده و برای همیشه با خاک کردستان وداع میکند تا ازبک های مهاجم را سر جایشان بنشانند(که این از خود گذشتگی ایل کُرد را هنوز که هنوز است نتوانسته ام درک کنم.)
گاهی از همان قوم کرد خالوقربانی پیدا می شود که سر میرزا کوچک خان را بریده و برای رضاخان به هدیه میبرد و درجه سرهنگی میگیرد.
گاهی از قوم ترک و ترکمن خانواده ی قاجارها بیرون میزند که خائنینی همچون فتحعلیشاه و ناصرالدین شاه و .. را تقدیم تاریخ پر از درد این مملکت میکند و گاهی همان قوم ترک فرزندان رشیدی همچون ستارخان و شیخ محمد خیابانی و سید علی خامنه ای(مدظله) و مهدی و حمید باکری را روانه ی عرصه فداکاری و خدمت به وطن می کند.
گاهی از قوم عربهای ایران دست نشانده ی انگلیسی های خبیث (خزعل) سربلند کرده و برای جدایی خوزستان از پیکره ایران خونها میریزد گاهی سردار هور(شهید علی هاشمی) بر تارک سرداران ایران میدرخشد.
گاهی از قوم بلوچ شهید علیرضا ریگی متولد می شود گاهی هم کسی چون عبدالمالک ریگی.
آیا کسی منکر خیانت شاهپور بختیار به ملت ایران و نوکری وی برای رژیم سفاک پهلوی است؟ همانطور که تمام ملت ایران به نام نامی شهید علیمردانخان بختیاری می نازند، آیا یکی از سرهنگ های رضاخان که علیمردانخان را محاصره کرده و وی را تحت حمله قرار داد نام و نشانش بختیاری نبود؟
خطه ی دلاور خیز شمال ایران همانطور که میراز کوچک خانی داشت خائنی چون رضاخان را از دل جنگلهای آلاشت بیرون نداد؟
سوال : آیا خائن بودن قلیلی ایرانی در میان مناطق مختلف کشور عزیزمان به معنی خائن بودن تمامی مردم آن مناطق است؟
البته که خیر!
مردم ایران به خادمانش شناخته می شود نه خائنانش.
البته شکی نیست که برخی از شخصیت های تاریخ این کشور هنوز که هنوز است آنطور که باید برای عامه ی مردم کدگشایی نشده اند.
بالاخره مصدق خادم بود یا شهید دکتر حسن آیت راست می گوید که در کتاب «چهره ی حقیقی مصدق السلطنه» وی را به طور مستند موشکافی کرده و اسناد خائن بودنش را مدعی می شود؟
بالاخره بقایی حزب زحمت کشان را به دستور اجنبی راه انداخت و دستش در دست بیگانه بود یا خیر؟
آیا او دچار انحطاط اخلاقی(همجنسبازی) بود یا خیر؟
آیا او ترورهای مشکوک را بنفع رژیم و بیگانگان طراحی و ساماندهی کرد یا خیر؟
آیا ...آیا..
آیا کسی که عضو رسمی لژ فراماسونری پاریس بود اسلامش زیر سوال نیست؟ یا صرفا بخاطر عنوان خان بودنش برای فلان قوم باید از فراماسون بودنش صرفنظر کرد؟
آیا مدالهای درخشان قجری بر سینه این «خان» درخشان تر است یا عمامه ی نورانی حضرت آیت الله بروجردی(ره)؟
این بخش از مطلب را اینگونه به پایان میبرم که هیچکس حق ندارد چهره ی  خائنینی که در طول تاریخ ایران نان را به نرخ روز خورده اند و به تاریخ این سرزمین خیانت کرده اند را در چشم ملت ایران، بزک کند.
زیبانمایی شخصیت ها فقط و فقط شایسته آنان است که خادم بودنشان برای این ملت اظهر من الشمس است و این قلم معتقد است اگر خادمی پس از یک میلیون خدمت به ایران، آگاهانه اقدام به یک خیانت ملی نماید اجر و آبروی تمام آن یک میلیون خدمتش برباد است.
شیرعلیمردان خان بختیاری کسی بود که آخرین جمله اش در لحظه اعدام این بود :

«زنده باد ایران»


سخن دوم
روزی در قبرستان بقیع با یکی از علمای وهابی که به زبان فارسی مسلط بود(افغانی الاصل بود) مشاجره داشتم و وقتی که به روحانیت و علمای قم حمله کرد و من قصد محاجه و دفاع را داشتم او گفت : مگر فیلم مارمولک را ندیده ای؟
و اینجا بود که از ته دل کمال تبریزی را لعنت کردم.
من از زمان اکران این فیلم، آزرده دل بودم و راستش را بخواهید پرویز پرستویی هم از چشمم افتاد اما آنروز در بقیع وقتی طعنه ی سنگین آن وهابی و تحقیر روحانیت مظلوم کشورم را شنیدم کمال تبریزی را لعنت کردم.
بنده سالهاست که شخصیت اسعدبختیاری و عملکرد او را در انقلاب مشروطه خوانده ام و برایم نکته ی پنهانی ندارد اما قرار دادن موذیانه دیالوگی که دو لبه باشد و قابلیت تعمیم به تمام هموطنان بختیاری را داشته باشد را نه بخاطر دفاع از اسعد بختیاری بلکه به دلیل آنکه تعمداً از سوی کمال تبریزی در فیلم گنجانده شده نمی بخشم و به بختیاری ها حق میدهم ناراحت باشند.
به عنوان یک فیلمساز هم عرض میکنم : محال ممکن است کمال تبریزی در حین خواندن فیلمنامه (چه برسد به ساخت و تولید) برایش قابل پیش بینی نبوده باشد که این دیالوگ چه تبعاتی خواهد داشت.

بنابراین کمال تبریزی دو راه بیشتر ندارد : یا اینکه اعتراف کند که از سوی چه کسانی(خارج از صداوسیما) دستور داشته تا این دیالوگ را بسازد و یا اینکه بپذیرد که سواد و فهم رسانه ای نداشته و ندارد و تمام فیلمهایش را تاکنون دیگران ساخته اند و صرفاً نام او را به عنوان کارگردان بر پیشانی فیلمها نشانده اند.


و اما صداوسیما :
آنچه مبرهن است در ممیزی های لازم برای روی آنتن رفتن این دیالوگ اهمالهایی صورت گرفته که الحمدلله ریاست رسانه ملی دردیدار با مردم مسجد سلیمان گفت : همکارانم را به این خاطر هرگز نبخشیدم.
پس خدارا شکر که آقای ضرغامی خودش به این موضوع آنگونه که صلاح میداند رسیدگی خواهد کرد.
اما کمال تبریزی بداند که با یک عذرخواهی ساده نمیتواند دل مردمی را که تعمدا شکسته به دست بیاورد و تاریخ سینما و تلویزیون ایران او را مارمولک فیلمسازان کشورمان لقب خواهند داد.
این را می گویم تا اگر آقای تبریزی شهامت شکایت از این حقیر را دارد اقدام کند تا پَته های پنهان او را بیشتر مورد ارزیابی قرار دهیم.
مگر اینکه کمال تبریزی علناً از عرصه فیلمسازی کناره گیری کرده و اعتراف به نداشتن سواد فیلمسازی نماید تا این قلم، بلندترین عذرخواهی سایبری را از ایشان بابت اتهام «تعمد در آن دیالوگ» نزد خلق داشته باشد.

 
 سخن سوم

شعار شخصی بنده که آن را به شعورم گره زده ام، سالهاست این است :

(( من دیوانه وار، عاشق دزفولم اما دزفول بی خوزستان و خوزستان بی ایران و ایران بدون اسلام، پشیزی برایم ارزش ندارد))

سالهاست که استراتژی های ذهنی و عملیاتی بنده در خصوص دزفول بر فرمولی که در بالا آوردم استوار است و معتقدم دزفولدوستانی که زنجیره «دزفول- خوزستان- ایران- اسلام» خمیرمایه ی دزفولدوستی شان نباشد عاقبت به بن بست های پارادوکسیکال فکری و عملی خواهند رسید و دیگر اهالی ایران زمین نیز چنین زنجیره ای باید در سیره ی زندگی خویش داشته باشند تا به قول حضرت آقا(روحی له الفدا) دارای احساسات ناسیونالیستی مثبت باشند.
کسی که دزفولدوستی اش منتهی به «عشق به اسلام» باشد میتواند بهترین همزیستی و تعامل را با دیگر هموطنان خویش داشته باشد.
به زعم حقیر، چنین مشی ای موجب تقویت وحدت ملی ایرانیان نیز خواهد شد زیرا تمام سرچشمه ها و جویبارهای قومی و شهری عاقبت به دریای اسلام و اهل بیت (ع) ختم شده و همگی باهم عاقبت بخیر خواهیم شد.
الغرض..
دزفول شهرستانی است که بخش هایی از پیکره اش در دهه های گذشته از آن جدا شده است همچون صالح آباد(اندیمشک کنونی) و یا شوش.


گمان میکنم آنچه که از دزفول باقی مانده است به لحاظ بافت جمعیتی اینهاست :

الف) دسفیلیون : دزفولی های مقیم شهر (با تعریف تمدنی خاص خودشان که وارثان اصلی تمدن شوش باستان هستند) شامل :
- بخشی عمده ای از دسفیلیون قریب به سیصدهزارنفر هم اکنون در شهر ساکن اند.
- بخشی از دسفیلیون 150 سال پیش تاکنون به اهواز مهاجرت کرده اند(پدربزرگ مادری بنده حدود 130 سال پیش از محله کرناسیان به آنجا رفت و یکی از تجار بزرگ خوزستان در نیمه اول قرن اخیر بود)
- بخشی از دسفیلیون طی سه یا چهار دهه اخیر به کرج مهاجرت کردند که اکنون جمعیتی قریب به 10 درصد جمعیت کرج دومیلیون نفری را شامل اند.
- بخشی از دسفیلیون زمان قاجارها تاکنون به تهران مهاجرت کردند که شاید جمعیتی قریب به 100 تا دویست هزار نفر را شامل اند.
نکته : شاید نیمی از دسفیلیون ساکن اهواز(دِوازی ها) ، دسفیلیون مقیم کرج( دِزرَجی ها) و همچنین دسفیلیون مقیم تهران (دِزرانی ها) را بتوان «دوگانه سوز» خواند چه اینکه هم شهروند اهواز و کرج و تهرانند هم افتخار حضور و شهروندی شهر پدری را دارند(مانند خود من).
- بخشی از دسفیلیون ساکن اقصی نقاط ایران (آمار صحیحی از آنان در دست نیست)
- و بخش قابل توجهی از دسفیلیون در خارج از ایران و در سطح کره خاکی پراکنده اند که بلاشک جمعیت آنان افزون بر یکصدهزار نفر است.
برآورد کلی بنده از کلیت جمعیت دسفیلیون جهان(مقیم شهر و غیر مقیم) قریب به یک میلیون نفر است که کندوی مادر(منظور خود شهر است) حدود یک سوم آن را همچنان به عنوان اعضای ثابت و حاضر در خود جای داده است و باقی در خارج از دزفول مشغول عسل سازی برای ایران و جهانند.
ب) عرب های جنوب شهرستان که در برخی روستاها و حومه مستقرند.
ج) شهرکی ها(یا روستاهای کلاسیک دزفول) که نه لرند و نه عرب، بلکه صرفا روستایی های حومه دزفول هستند مانند هر شهر دیگری در کشور، که دهات و روستاهایی اطراف خویش دارد، مانند شهرک بن جعفر و یا سیاه منصور و یا شهرک منتظری و صفی آباد و شمس آباد.( که به دلایلی از دوستان دسفیلی خویش گلایه های عاطفی دارند که کم و بیش بنده از آن مطلعم و اتفاقا در برخی موارد حق را نیز به آنها میدهم، عمری باقی باشد در پُستی جداگانه راجع به این قضیه خواهم نگاشت.)
برخی از این شهرک ها تبدیل به شهر شده و دارای شهرداری هستند و ضمن اینکه با طوایف عرب و لر شهرستان وصلت ها و همسایگی هایی نیز پیدا کرده اند.

د) لرهای اصیل دزفول : غالبا در روستاهای شمال شهرستان مقیم اند مانند : شهیون، سردشت، لیوس و ...

ه) لرهای کوچ نشین و عشایر دزفول : که قرنهاست بین شمال دزفول و مناطقی از اصفهان (عمدتا فریدن و داران) در رفت و آمدند. اینها اکنون کمتر زیر بُهون (سیاه چادرهای زیبای عشایری) زندگی میکنند و اکثراً ییلاق و قشلاق خود را در خانه هایی که در دوسر  مسیر ساخته اند میگذرانند.(آنها نیز در عالم لری خویش دوگانه سوز شده اند. هم کوچ نشین اند هم خانه نشین.)
و) لرهای میهمان : عمدتاً در مناطقی همچون ولی آباد و مدرس و مهاجرین ساکن اند و از شهرهای استان همسایه شمالی (لرستان) همچون الیگودرز، درود، ازنا طی سه دهه گذشته به حاشیه دسفیل روی آورده و ساکن شده اند.
اجازه میخواهم از لُرهای بند «د» و «ه» مشترکاً با نام «لرهای خودمان» یاد کنم.
به این دلیل که سابقه حشر و نشر و داد و ستد با این دسته از لرهای منطقه را قرنهاست که در حال تجربه و گذران هستیم.
این یک حقیقت است که بخشی از لرهای خودمان از 50 سال پیش تاکنون(حوالی سالهای اصلاحات ارضی پهلوی) به دلایل مختلف از روستاهای شمال شهرستان به مرکز شهرستان مهاجرت کرده و سعی در گذران زندگی در دزفول داشته و دارند.
اینکه دلیل این مهاجرت چه بوده مبرهن است زیرا در سراسر کشور، شهرهای ایران در نیم قرن اخیر با مهاجرت روستاییان به شهرها مواجه بوده و زخمی است که برتن کل ایران نشسته.
چرا زخم؟
واضح است :
روستا منبع مولد و ستون فقرات تولید کشور ماست و زمانی که منابع انسانی مولد(روستاییان) به شهری های عمدتاً مصرف گرا بپیوندند کمر تولید در کشور شکسته می شود و چه زخمی عمیق تر و چرکین تر از این؟
اما برای دزفول، کاهش تولیدگری تنها نتیجه تلخ این قصه نبوده است بلکه اختلاط فرهنگی و دامن زدن به برخی آسیب های فرهنگی(چه از سوی شهرنشینان به روستاییان تازه به شهر آمده و چه بالعکس) موجب شکاف عمیق احساسی بین دزفولی ها و لرهای خودمان شد.
آیا این یک حقیقت نیست که برخی از ما دزفولی ها در طول نیم قرن اخیر با آنان که در سطح کشور برای اقوام لُر و ترک و عرب و رشتی و .. جوک و طنز درست میکردند همراه میشدیم؟
آیا این اخلاق ناشایست همچون سراسر ایران در دزفول ما نیز دیده نمیشد؟
آیا این انتظار زیادی نیست که کودک لری که در شهر دزفول بزرگ میشود با شنیدن و دیدن این ادبیات سخیف، در دلش آرزو کند که روزی بزرگ شود و پُست و سمتی خاص را در اختیار بگیرد تا حقارت های وارده را جبران کند؟
حال در مقیاس بزرگتر فرض کنید کسی در صحنه ی سیاست کلان کشور، خود را وارث فلان «خان» دوران مشروطه تصور کند و با رصد آسیب یاد شده(تحقیر الوار از سوی ما دسفیلیون) شروع به برنامه ریزی برای مصادره به مطلوب کردن احساسات پاک لرهای خودمان و همچنین آلت دست قرار دادن لرهای میهمانمان کند؟
همه میدانیم این شخص کیست! پس نیازی به بردن نام او نیست چون به مقصودش نزدیکتر می شود.
اشتباه نکنید دوستان : منظورم آقای ع.پ نیست.
اما از انصاف نگذریم، در کنار برخی بی اخلاقی های همشهری هایمان( تمسخر و شوخی های نابجا با لرهای خودمان) ما با لرهای خودمان قرنها بود در صلح و صفا زندگی میکردیم.
چه شد که طی 20 سال اخیر کسی یا کسانی توانسته اند احساسات آنان را اینگونه در دست گیرندو بین ما دسفیلیون و لرهای خودمان شکاف ایجاد کنند؟
مسئله شلوغیهای اخیر دسفیل، تنها نوک کوه یخی است که بخش اعظم زیر آب آن، مدتهاست توسط حقیر و برخی دیگر قابل رصد بوده و هست.
نگارنده از آسیب های مهاجرت روستاییان شمال دزفول به مرکز شهر گفت، لکن از حق نباید گذشت که لرهای خودمان طی نیم قرن اخیر در شهر و روستا کنار ما برای این آب و خاک خون داده اند.
ما نان پخت دست آنان را خورده ایم.
آنان میهمان خانه ها و سفره های ما بوده اند.
آب رودخانه ی دز در جان و تن ما و آنها به شراکت گذارده شده و نمک خورده ی یکدیگر بوده و هستیم.
کدام لر شهیونی است که بدون رفت و آمد به شهر دسفیل زندگی اش معنا داشته باشد و کدام دسفیلی است که بتواند تا آخر عمر روزه ی رفتن به سردشت بگیرد و برای همیشه از سرزدن به آبشار شوی و لاله های وحشی دشت دیونی صرفنظر کند؟

شک ندارم میان خوانندگان محترم دیسون کم نیستند کسانی که شهادت بدهند که :
در دهه های پیشین، به کررات دیده میشد که دسفیلی هایی که اندک تمولی داشتند وقتی نوزاد پسرشان(و حتی دختر) متولد میشد او را به لرهای خودمان(اعم از کوچ نشین یا ساکن سردشت و لیوس) می سپردند تا او را شش ساله کرده و به شهر بازگرداند.
درست شبیه رفتاری که حضرت عبدالمطلب(ع) با حلیمه سعدیه داشت و حضرت رسول(ص) را شش سال به بیابان سپردند تا روح و روان فرزند محکم و سالم بار بیاید.
دقت کنید دوستان :
ما دزفولی ها آنقدر با لرهای خودمان رفیق بودیم و قبولشان داشتیم و دوستشان داشتیم که فرزندانمان را از روزی که متولد میشدند به آنان می سپردیم که با منش لری بزرگشان کنند.
گاه پیش می آمد که «پدرخوانده ی لُر» به شهر می آمد و به مادر و پدر دزفولی آن بچه اطلاع میداد که فرزندتان که اکنون 3 سالش شده بود فوت کرده است و این خبر هرچند پدر مادر دزفولی را داغدار میکرد اما به هیچوجه تاثیری در رفاقت آنان با دوست لرشان نمیگذاشت. چرا که به صحت امانتداری الوار خودمان اطمینان کامل داشتند. همینقدر یادم هست که دسفیلی هایی بودند که اینگونه بزرگ شده بودند و به مادرلری خودشان میگفتند : تایَه.
لااقل در خاندان خود ما چندین نفر زنده هستند که اینچنین بزرگ شده اند و مواردی داشته ایم که نزد الوار خودمان در کودکی مرده اند.
بنده با چشمان خویش بیاد دارم که بسیار پیش می آمد که دوستان و رفقای لرمان از کوهستان به دزفول می آمدند و روزهای متمادی با همان پوشش لری و چهارپایان شان(که وسیله نقلیه شان بود) میهمان خانه ما یا بستگان بودند.
لقمه ی دهانمان برای یکدیگر بود.
و این اختلاط ها و رفاقت ها هیچ دلیلی برای امحاء هویت فرهنگی دوطرف نبود.
دسفیلی دسفیلی بود و لر هم لر.
دسفیلی قُلچاق برسر داشت و گیوه به پا و لر هم کلاه نمدی و گاله به پا و چوقا به وَر.
او لری سلیس با رفیق دسفیلی اش سخن میگفت و دسفیلی با گویش دسفیلی پاسخش را میداد.
خدا میداند بارها و بارها پیش می آمد که از درب همیشه باز خانه ی پدربزرگم در محله ی ملارجب، لری وارد میشد به همراه فرزندان و همسرش و با سلامی و علیکی در حیاط خانه می نشست(بی آنکه او را قبل از آن دیده باشیم و یا بشناسیم).
خیلی راحت با یا الله گفتن وارد خانه میشدند و گوشه ایوانی از خانه اتراق میکردند. گاهی چند ساعت و گاهی هم چند روز نزد ما می ماندند.
پدرم با رویی گشاده میگفت : هالو چه کسی؟ (خالو از کدام خاندانی؟)
(( متاسفانه واژه ی زیبای هالو(که ترجمان لری واژه ی دایی است) اینروزها توسط ادبیات تهران نشینان در سطح کشور به معنای نادان برداشت می شود.))
مرد لر با رویی گشاده تر میگفت : زِ احمد فدالم.(از سادات منطقه ی احمد فداله هستم)
آنزمانها لرهای خودمان وقتی به شهر می آمدند نه مسافرخانه ی خرم(در خیابان طالقانی) میرفتند نه مسافرخانه ضلع شمالی میدان مثلث.
بلکه روی گشاده و صفای دل دسفیلیون جای اتراق آنان بود.
آری عزیزان،
آسیبهای مهاجرت لرهای خودمان به شهر را گفتم اما خوبی هایی هم داشت.
شهدایی مانند علی یار خسروی از دل همین مهاجرت ها به آسمان میانبُر زدند و به ملکوت اعلی رسیدند.

تخریب مسجد آقافتاح را همین دوسال پیش یادتان هست؟
توسط یکی از لرهای محترمی(که نمیدانم از لرهای خودمان بود یا لرهای میهمان) ناخواسته صورت گرفت.
اما اکنون سری به آنجا بزنید تا یکی از شگفتی های تاریخ معماری دزفول را ملاحظه کنید.
خادم مسجد آقافتاح یکی از مهربانترین و مودب ترین لرهای خودمان بنام «حسن» آقا است که 40 سال پیش زمانی که کودکی 4 ساله بود از لیوس به دزفول مهاجرت کرد. با من رفیق بود و با هم در کوچه های خاکی محله سبط شیخ انصاری بزرگ شدیم.
او از همان اوان کودکی ضمیری پاکیزه داشت.
و من خبر نداشتم که او اکنون خادم و نگاهبان بنای روحانی مسجد آقافتاح ماست.
او بنّای بسیار قابلی است.
وقتی مسجد فرو میریزد و اقدامی برای مرمتش رخ نمیدهد یک تنه و بی هیچ تخصص «معماری قدیمی» اقدام به بازسازی طاق های فروریخته ی مسجد میکند و من وقتی آنجا رفتم تا از جنازه مسجد عکس بگیرم شوکه شدم.
آری،
یکی از لرهای خودمان مسجد آقا فتاح را جانی دوباره بخشیده است.
و من او را غرق بوسه ساختم و افسوس خوردم که چرا از این استعداد نهفته در بازسازی بقاع دیگر شهرمان کسی استفاده نمیکند.
حسن براستی یک نابغه است.
یادم باشد صحنه برخورد من و ایشان را در آنروز(در مسجد آقافتاح) برایتان تعریف کنم که خیلی شنیدنی است زیرا حسن دربدر و خشمگین به دنبال کسی میگشت که مطلب جنجالی شهادت مسجد آقا فتاح را نوشته بود(نمیدانست کار دیسون بوده)
بگذریم..
تا بدینجا سعی کردم مختصراً جایگاه فرهنگی و ارتباطی بین دسفیلیون و لرهای خودمان را کمی باز کنم.
سخن بعدی به لرهای میهمان و کلیدواژه ای بنام «بختیاری» در جغرافیای دسفیل اختصاص دارد.

خوانندگان محترم لطفاحوصله کنند و در محتوای کامنتهایشان از قضاوت قطعی (که دیسون چه میخواهد بگوید خودداری کنند)


این مطلب تکمیل می شود....

لینک مطلب در سایت رهیاب نیوز +

لینک مطلب در سایت دزفول امروز +



موضوعات مرتبط: دزفول , بختیاری , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

همشهری ها نظر دهند :

راجع به وقایع تلخ چند روز گذشته ی دزفول، سخنی دارم!

 

بنویسم؟؟؟

یا ننویسم؟

سوال



موضوعات مرتبط: دیسون , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تذکر 1) مطلبی که در زیر می آید تقدیم اطلاعاتی است که یکی از دوسون دیسون به بنده داده است که شامل دو بخش است. یک بخش تحلیل این دوست گرامی و یک بخش اطلاعات تصویری که ایشان در اختیار دیسون قرار داده است.

تذکر 2 ) قضاوتِ بنده راجع به این تحلیل و اطلاعات (که آنها را قبول دارم یا ندارم) نزد خودم محفوظ می ماند و مایل نیستم عزیزان خواننده از «نظر» من باخبر شوند.

تذکر 3) لطفا صرفا نظر خود را (بدون اینکه حرمت کسی خدشه دارد شود) ابراز نمایید. البته اگر تمایل به اظهار نظر دارید.

***

حدود یکسال پیش یکی از دوسون خوب دیسون، دو قطعه فیلم برایم فرستاد و چنین فرمود :

- میدانی که در قرآن گفته شده جن از آتش آفریده شده.

- آری میدانم.

- و میدانی که انواع نور نیز به نوعی انشعابی از جنس آتش اند.

- آری تقریبا چنین است.

- میدانی که نور مادون قرمز یکی از انواع نور است.

- آری

- لذا میتوان گفت : نور مادون قرمز نیز شعبه ای از مشتقات نار و آتش است

- خب!

- حالا زحمت بکش و یک ریموت کنترل تلویزیون دستت بگیر.

- گرفتم

- حالا دکمه ی فرمان روشن و خاموش تلویزویون را فشار بده.

- دادم.

- خب! آیا وقتی دکمه کنترل را فشار میدهی و عمل میکند، از چراغ کوچک جلوی کنترل نوری می بینی؟

- نه!

- این همان مادون قرمز است که با چشم غیر مسلح دیده نمیشود.

- اوک!

- حالا دوربین موبایل را روشن کن و با آن از چراغ کوچک جلوی کنترل تلویزیون(در حالیکه دکمه کنترل را فشار میدهی) فیلمبرداری کن.

- خب!

- چه می بینی؟

- حالا نوری را در چراغ LED جلوی کنترل می بینم.

- دقیقا! این همان نور مادون قرمز است که نمیدانم چرا دوربین های دیجیتال (مِن جمله دوربین موبایل) قابلیت آشکار سازی آن را دارند.

- جالبه!

- حالا جالبترش رو گوش کن! میدانی  که بسیاری از دوربین های مداربسته در محوطه مکانهای حساس نیز دیجیتال است.

- آری.

- دوستی دارم که نگهبان فلان جاست.

 - خب!

 - و میدانی که آنجا از قدیم مشهور به حضور جن و ارواح بوده است.

- آری شنیده بودم.

- اکنون در آن مکان، دوربین های مداربسته نصب است و این رفیق ما از طریق صفحه ی مانیتوری که ملاحظات دوربین های حیاطِ آن مکان را نشان میدهد مدتهاست که شبانه روز شاهد تحرکاتی است که با چشم غیر مسلح دیده نمی شوند.

- تحرکات چه چیزی؟

- خودت که ببینی متوجه می شوی که جست وخیز جن هایی است که بدین طریق اثبات می شود وجودشان از نور مادون قرمز است زیرا فقط دوربین های دیجیتال آنها را آشکار میکنند.

- واقعا؟

- فیلمها را آپلود می کنم و خودت ببین.

***

رفیق مان فیلمها را آپلود کرد و من ملاحظه کردم اما ایشان از بنده قول گرفت که بخاطر اینکه آن مکان در دزفول شناسایی نشود و برای نگهبان بنده خدا مشکل شغلی ایجاد نشود موضوع را علنی نکنم.

تا همین چند وقت پیش که اجازه فرمودند در همین حد که نوشتم (بدون بردن نام خودش و نام مکان) مطلب را خدمت دوستان علنی کنم.

توجه کنید این اولین بار است که در اینترنت فیلمی واقعی از حرکت جن (اگر مورد قبولتان باشد) بارگذاری می شود.

نکته مهم : نگهبان وظیفه شناس در حالیکه می توانست از فیلمهای ضبط شده ی دوربین ها برداشته و به رفیق ما برساند اما اینکار را نکرده و صرفا با موبایل خویش از صفحه مانیتور فیلم گرفته است. ضمن اینکه در یکی از فیلمها سَمت و جهتِ جست و خیز پاهای جن مورد نظر به شکلی است که نگهبان بنده خدا از ترس به سمت مخالف فرار میکند. ظاهرا ایشان بارها و بارها و مداوما شاهد این صحنه ها از مانیتور دوربین هاست.

این را نیز اضافه کنم که بنده سالها پیش در مورد مدلهای مختلف دوربین های مداربسته مطالعاتی داشتم(برای خرید در سرور روم صداوسیما) به همین خاطر مطالعه کردم و متوجه شدم که آنچه که در این فیلمها دیده می شود ناشی از نقص فنی دوربین ها نیست.

این فیلم ها در ظهر(شاید حدود ساعت 2 ) بعد از ظهر گرفته شده است.

 تذکر پایانی : ذکر این مطلب و انتقال فیلمها همراه با ذکر منبع مجاز است.

فیلم اول +        فیلم دوم +



موضوعات مرتبط: دیسون , جن , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جمعه، شنبه و یکشنبه ی گذشته را CCU بودم.

لذا نای نوشتن ندارم و این پُست را کوتاه میروم.

عذر تقصیر بنده را بپذیرید.

***

خیلی ها کلک مرحوم سیدحسین کلکچی را بیاد دارند.

 

 

مرد نازنینی بود.

مومن، مهربان، زحمت کش، بی آزار!

او بزرگ خاندان سادات کلکچی بود.

شغل آبا اجدادی کلکچی ها صیادی و شکار است.

از ماهی گرفته تا کموتر و بنگشت و سُعدین.

نوجوان که بودم گاهی برایم سوال بود :

اگر قدمت این کلک به دهها سال قبل و یا بیشتر می رسد، پیش از آنکه تیوپ های خودروها باب شوند و زیر کلک سیدحسین بروند، چه چیزی زیر کلک ها بوده است؟

از پدر پرسش می کردم و او میگفت : تیلُوی (TILOWI)

تا همین 25 سال قبل گاهی دوغ فروشی دیده می شد که مَشکی کِرِم رنگ از پوست یک گاو را که بسیار نازک و تُرد بود پر از دوغ و خوابیده روی یک گاری مربع شکل حمل میکرد و مَشک آنقدر نازک بود که حرکت سیال دوغ در آن حس می شد.

گوشه ی مشک را با درپوشی چوبی (بوچ) می بستند و یا نخی کلفت دور دهانه ی آن می پیچیدند.

مشتریان وقتی طلب دوغ میکردند، دوغ فروش از همان گوشه ی مشک یه لیوان بزرگ را که قبلا یخ کرده بود پر از دوغ میکرد و دستشان میداد.

آخ که چقدر دوغش خوشمزه بود.

بگذریم.

ظاهرا تیلوی هایی که کلک ها را روی آن می بستند چنین چیزی بودند.یعنی بسته به قدر و اندازه ی کلک، از پوست گاو یا گوسفند تهیه می شدند.

چندی پیش در اینترنت به عکسهای جالبی از تیلووی برخوردم که روستاییان مقیم سرشاخه های رود دز  کلک های ساخته شده بر تیلوی را به نمایش گذاشته اند.

دعوت میکنم به این تصاویر توجه کنید و لذت ببرید.

حواستان باشد : اینها تیوپ های باستانی ایران زمین هستند که به تصویر کشیده شده اند.

                                                   .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دوستانی که اطلاعات دقیقتری دارند دریغ نفرمایند



موضوعات مرتبط: دیسون , مهران موزون , دزفول , بند کلک

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

شهر دزفول علیرغم محرومیت های چند دهساله ی جنگ و پس از جنگ و کمبودهای فراوانی که دچار آن بوده و هست، به لطف الهی و غیرت فرزندانش توانسته است وضعیت آکادمیک و مراکز دانشگاهی خویش را تا حد زیادی ساماندهی نماید.

از یکسو وجود مدیری فرهیخته و اهل علم و عمل همچون دکتر صائمی موجب شده تا مردم دزفول و ایضاً شهرهای همسایه از منظر نیازهای پزشکی و درمان و همچنین تربیت نیروی متخصص بومی احساس امنیت نسبی کنند.

و از سوی دیگر دانشکده ی کوچک و محقر عمران (شاخه شمالی چمران اهواز) مستقر در روبروی پایگاه هوایی دزفول مبدل به یکی از دانشگاه های صنعتی مادر در سطح کشور شود که هم اکنون تحصیلات  تکمیلی نیز در آن جریان دارد.

وجود دانشمند معظمی همچون پروفسور آخوند علی در صدر دانشگاه جندی شاپور توانسته است نام و نشان اولین دانشگاه تاریخ جهان را مجدداً مجد و عظمت ببخشد که افتخاری برای دزفول و خوزستان بلکه ایران و ایرانیان است.

آخوندعلی طی 5 سال گذشته توانسته است وسعت زیرساخت ها و امکانات دانشگاه جندی شاپور را صدها برابر افزایش داده و هزاران متخصص بومی و غیر بومی(بالاخص بومی) را تحویل بازارکار منطقه و استان دهد.

پروفسور آخوندعلی(نفر وسط)

اینکه چرا این قلم به کارنامه ی درخشان مدیران مردمی و برجسته ی دانشگاهی دزفول می پردازد از آن جهت است که نگران است تا سونامی عزل و نصب دانشگاه های کشور به دزفول برسد.

حقیقت آنست که بدنه مدیریتی شهرستان نیاز مبرم به ترمیم و بازسازی دارد اما این بدان معنا نیست که دزفول مظلوم از وجود با برکت مدیران مسلط و دانشمندی همچون دکتر صائمی و  پروفسور آخوند علی محروم شود.

چه اینکه مجموعه تحت مدیریتی این بزرگوران به لطف الهی و  همت این عزیزان همچون هواپیمای عظیم مسافربری است که پس از آمادگی های لازم و سرعت گرفتن روی باند اکنون در حال کندن از زمین و  اوج گرفتن در آسمان علم و دانش ایران است. آیا هیچ عقل سلیمی در چنین لحظه ای اقدام به تعویض خلبان می کند؟ مسلماً خیر.

دزفول برای بهره مندی از خرد چنین کسانی هنوز در ابتدای راه است.

 

لذا اینجانب از محضر فرزند نخبه ی دزفول و دانشمند ماندگار، جناب آقای دکتر مخبر در شورای عالی انقلاب فرهنگی تمنا دارم تا این فقره را نزد وزیر محترم علوم وتحقیقات و همچنین وزیر محترم بهداشت و درمان متذکر شوند تا ثمره ی مدیریتی این عزیزان در آشفته بازار بندبازی های سیاسی هرز نرود.

                                     با احترام : یکی از اهالی کوچک رسانه

 

لینک مطلب در پایگاه رهیاب نیوز +



موضوعات مرتبط: آخوندعلی , دزفول , دیسون , مخبر

تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢۳ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام بر دوسون دیسون :
شورایی در شهر داریم بنام شورای نظارت بر نامگذاری .
ظاهراً این شورای محترم، آخرین مرحله ی تصویب نامگذاری بر مناطق و مکانهای شهر است.
با خبر شدیم که نام تصویب شده ی «فلکه ی باغ گودول» در این شورا رد شده است.
شورایی که متشکل از فرزندان همین شهر است.
فرزندانی که یا خودشان مستقیماً متنعم از بُقولات این باغ نورانی بوده اند یا پدرانشان با محصولات همین باغ، نطفه ی پاکیزه ی آنها را بسته اند.
خدا میداند پس از تصویب اولیه ی این نام اصیل و تحسین و تشکر دیسون از این تصمیم فهیمانه، چقدر استقبال مردمی هم صورت گرفت.
هرچند ردِ این نامگذاری بسیار تلخ است اما تلخ تر آنست که دلایل مردود بودن این نام عنوان نشده است.
نامگذاری این فلکه به نام  «باغ گودول» التیامی مختصر بود بر خشکاندن و متروکه کردن اصل باغ.
آیا دوستانی که مخالف این تصمیم بوده و هستند توان آن را دارند که با زبان و قلم خویش نظر کارشناسی و خارج از سلیقه شان را به محضر مردمی که صاحبان اصلی نام و نشان باغند ابراز دارند؟
بالاخره، آن را  که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟
اما،
اما وقتی کسی یا کسانی هستند که از نصب نام شریف حضرت آیت الله قاضی(قدس سره الشریف) بر فرودگاه شهرمان اِبا داشته و در اوج کج سلیقگی با این موضوع مخالفت می کنند دیگر چه انتظاری است که دلشان برای باغ گودول بسوزد و دغدغه ی میراث فرهنگی مردم را داشته باشند و مگر نامِ نامی حضرت آیت الله قاضی (ره) بخشی از تاریخ و اموال معنوی همین مردم نیست؟
خدا میداند بنده حرمت عزیزان اعضای شورای نظارت بر نامگذاری را ( که نامشان را نیز نمیدانم) نگاه میدارم وگرنه هنر آن را داشته و دارم تا این موضوع را در عرصه استان، کشور و حتی سازمان یونسکو به نحوی رسانه ای کنم که بازخوردهای آن موجب شود تا تمام کسانی که دخیل دراین قضیه بوده اند دخالت خود در این موضوع را انکار کنند.
اما چه کنم؟
چه کنم که دردمندانه حاضر نیستم مسببین چنین تصمیمی را در مخمصه ای فراتر از حوزه ی تصمیم گیریشان قرار دهم.
اعمال سلیقه ی شخصی درباره ی اموال معنوی دزفولیان ؟(و فراتر از آن : ایرانیان؟؟).
لذا بنده در کمال ادب، تواضع و خاکساری، خود را کوچک همه ی عزیزان دانسته و می دانم و استدعا دارم که مصوبه ی صحیح قبلی را مجددا قبول فرموده و ما را شرمنده ی کرامت شان نمایند.
نامگذاری نام «باغ گودول» بر تکه ای از جنازه ی خود باغ، فقط بهانه ای بود برای آنکه دست به دست هم دهیم تا از سوراخ و سُمبه های مالی مملکت، بودجه ای تهیه نموده و پول باغ را به مالکان قانونی اش پرداخت نموده و این میراث نفیس را برای آیندگان حفظ کنیم.
براستی چه کسانی خواهان محو آثار تنها باغ صیفی کاری 300 ساله ایران هستند؟
چه کسانی مخالف احیای مهندسی شده ی این باغ و ایجاد درآمدزایی برای جنبه های گردشگری شهر هستند؟
چه کسانی نمی خواهند اصالت این مردم در کنار دینشان حفظ شود؟
هلا ای شمایی که مخالف احیای باغ گودولید آیا مایلید از منظر سبک زندگی اسلامی، نیازِ دسفیل به احیای مجدد این باغ را برایتان وصف کنم؟
واقعاً اقرار به اتخاذ یک تصمیم اشتباه، یکی از نکات قوت یک مدیر فهیم و شجاع نیست؟..

اما،

اگر کسی یا کسانی متصورند که از مصدر مدیریتی خویش اجازه دارند برای محو اموال معنوی و ریشه دار این مردم تصمیم بگیرند و دیگران هیچکاره اند آگاه باشند که دیگران هم وظایف و قابلیت های خود را دارند.
دیگران هم ممکن است خبرنگار باشند.
ممکن است روزنامه نگار باشند.
ممکن است مکلف به اطلاعرسانی به آحاد مردم باشند.
ممکن است شگردهای رسانه ای را (سایبری و غیر سایبری) را آنقدر بلد باشند که به وسیله ی آن توان دفاع از کیان و اموال سرزمین شان را داشته باشند.
دوستان،
بزرگان،
عزیزان،
سالیانی است که این حقیر مداوماً بابت نابودی و اضمحلال داشته های فرهنگی مان (از دفاع مقدس گرفته تا منابع سخت افزاری و نرم افزاری تمدن دزفول) به انحاء مختلف :
ازخواهش و پیشنهاد و راهکار گرفته تا درخواست و التماس و هشدار...خدمت همگی مسئولین محترم شهر (به قول یکی از خوانندگان محترم و خاموش دیسون) لَحتو می زنم.
اما ظاهرا فایده ای ندارد.
و اینجانب می بایست کَجکاری های درون شهری را در عرصه کشوری برجسته سازم.

بله قبول دارم که اکنون در حال تلخنگاری هستم اما مگر چاره ای باقی گذاشته اید؟
کسی به این حقیر پاسخ دهد :
مقصر نابودی محوطه ی بابا حزقیل و اتاق آقامیر کیست؟
نابودی آرام و بی سروصدای  پیر رودبند بر عهده ی کیست؟

تصویر باغ گودول در بالای سمت راست عکس(حدود 20 سال قبل)

پاسخگوی فروش و محو خانه ی آیت الله قاضی برعهده ی کیست؟
نابودی آرام و بی سروصدای بیشه ی دزفول برعهده ی کیست؟
نابودی بخشهایی از بافت قدیم برعهده ی کیست؟
تخریب بخشی از بدنه ی 300 ساله ی مسجد آقا فتاح برعهده ی کیست؟
تصرف 3000 هکتار از املاک و موقوفات مسجد آقا فتاح در منطقه کرخه و آنسوی کرخه بر عهده کیست؟(رقم را درست شنیدید 3000 هکتار)
نابودی و تصرف بخشی از باغ گودول و خشک کردن تمام باغ و قطع سهم آبِ آن بر لبه ی رود دز بر عهده ی کیست؟

چاه خشکیده و 300 ساله ی باغ گودول

آیا باغ گودول سهمی کمتر از باغ های اطراف زاینده رود اصفهان از آب دز دارد؟
بنده همیشه گفته ام و باز هم می گویم که باید فکری برای پول زمین این باغ نمود و مالکانی را که سند و بنچاق در دست دارند راضی کرد و باغ را به عنوان اثر ملی ثبت و آباد نمود.
اما اگر روزی برسد که جنازه ی باغ به دست بسازوبفروش ها افتاده و روی پیکرش قارچهای سمی و منحوس آپارتمان نشینی ایجاد شود به خدای لاشریک ناچار می شوم قصه ی پر غصه ی همان مالکیت ها و اینکه چگونه مالکان در سیر تاریخی 300 ساله ی باغ، مسلط بر اسناد آن شوند را به عنوان یک پژوهش تاریخی در فضای رسانه ای و مرکز اسناد ملی کشور به گونه ای کلید خواهم زد که تمام کسانی که موجب نابودی باغ شدند ناچار به انکار نقش خود دراین فقره شوند.
ای کاش تمولی داشتم و باغ را به نرخ روز از دست صاحبان اسناد کذایی می خریدم و سپس آن را آباد کرده و به عنوان یک اثر تاریخی و درآمدزا به حضرت سبزقبا(ع) هدیه میکردم.
اینکه مولایمان حضرت سبزقبا هنوز در جایگاه چهارم قبه های ایران قرار ندارد مقصر کیست؟
باعث نابودی چشم انداز ملی رعنا و ساخت و سازهای کریه و مشمئز کننده بر گُرده ی آن کیست؟
اشتباه نکنید : عدم لحاظ کلان نگری (مبتنی بر معماری سنتی شهر و اقلیم طبیعی دزفول) در حوزه ی مدیریت شهری، تنها و تنها یکی از عوامل موثر در قتلِ رعنا بوده است.
دوستان،
همشهریان،
یاران،
مسئولان،
مردم،
دسفیلیون!!!
بدانید و آگاه باشید که این نوشته یک سند اتمام حجت است برای تمام کسانی که پس از این حق گلایه از بنده را چه آشکارا، چه پنهان ندارند.

مولایم امام خامنه ای مدظله الشریف فرمود :
اگر یک ملتى احساس عزت نکند، یعنى به داشته‌هاى خود - به آداب خود، به سنن خود، به زبان خود، به الفباى خود، به تاریخ خود، به مفاخر خود و به بزرگان خود - به چشم حقارت نگاه کند، آنها را کوچک بشمارد و احساس کند از خودش چیزى ندارد، این ملت براحتى در چنبره‌ى سلطه‌ى بیگانگان قرار میگیرد.

آقایان،
لطفا برای اینکه احساس عزت کنید، به آداب خود به سنن خود به زبان خود به الفبای خود، به تاریخ خود (من جمله تاریخ مکانها و حواشی فاخر واصیل آن) و به مفاخر و بزرگان خود به چشم حقارت نگاه نکنید تا در چنبره ی بیگانگان قرار نگیرید.
و
تفسیر بیگانگان!! در شرایط کنونی دسفیل با خودتان.
چه نیکو گفته اند قدما که : دوست گُف گفتُمت..دِشمن گف مخواسم گُمت.



موضوعات مرتبط: دیسون , گودول , دزفول , موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٥ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

رسم است که در بزرگترین و عزیزترین عید تاریخ یعنی غدیر، به هر سید و ساداتی که می رسیم طلب عیدی می کنیم.

معمولا عیدی را از بزرگتر می گیرند.

اما در گرفتن عیدی غدیر، سن و سال مطرح نیست بلکه سیادت و سید بودن ملاک است.

شاید در عید نوروز، سود مالی را عیدی گیرندگان ببرند و عیدی دهندگان رقمی را از دست بدهند، لکن در غدیر، هم گیرنده و هم دهنده ی عیدی منتفع می شوند.

چرا؟

روشن است.

عیدی گیرنده، گرفتن هدیه و عیدی را(رقمش مهم نیست) تبرک زندگی و معیشت خویش می داند چرا که آن را از دست مبارک سلاله ی آل بتول(س) می گیرد و با تبریک گفتن عید غدیر به سادات عادی جامعه و گرفتن سکه ای کوچک از آنان به نوعی با اهل بیت علیهم السلام تجدید بیعت و دلسپردگی کرده و به این انقیاد قلبی افتخار می کند.

از سویی سادات محترم با مواجه شدن تقاضای عیدی از سوی دوستان عام خویش، گوشزد می شوند که جایگاه و متانت علوی خویش را نباید فراموش کنند.

چه اینکه از قدیم در فرهنگ عمومی ما ایرانیان (نمی دانم سندیت آن چه میزان است) این بوده و هست که رفتار نیک و بد سادات برای آنان مسئولیتی مضاعف در برابر خداوند دارد.

بگذریم..

وقتی در بزرگترین عید روزگار، این سادات جامعه ی ما هستند که میزبان محسوب می شوند آیا نباید در بزرگترین عزای تاریخ ایشان را صاحب عزا و میزبان عزا دانست؟

شاید خوانندگان عزیز بگویند : از کرامات شیخ ما چه عجب، دست را باز کرد و گفت : این است وجب!

آری میدانم که شما نیز به صاحب عزا بودنِ علویونِ جامعهِ پیرامونیِ ما اذعان دارید اما انصافاً نمود عینی این باورِ ما چقدر محسوس است؟

آیا روز اول محرم که می شود ما مردم غیر سادات، خودمان را مکلف می دانیم که به هر سیدی که رسیدیم دستی به نشانه ی احترام به سینه بگذاریم و عرض کنیم : تسلیت عرض می کنم آقا سید.

تسلیت عرض میکنم بی بی . (ما دزفولی ها به تمامی علویه های محترم در هر سنی که باشند خطاب می کنیم : بی بی)

واقعا هردوی ما گوینده و شنونده ی این تسلیتِ مختصر، انتفاع روحی و معنوی نخواهیم برد؟

یقیناً وقتی رسم شود و همه عادت کنند که با رسیدن اول محرم به سادات عزیز (در هر رده اجتماعی و سن و سالی که باشند) تسلیت بگویند چه اتفاقات مبارکی در فرهنگ عمومی خواهد افتاد.

کمترینش آنست که برخی سادات عزیز که به نوعی شرم حضور دارند ازاینکه احترام ساداتی به آنان گذاشته شود مکلف می شوند تا خود را صاحب عزای حقیقی بدانند و شأن صاحب عزایی را در رفتار روزمره ی خود به نمایش بگذارند.

برخی سادات محترم که متاسفانه برخی رفتارهای ناشایست (مثل بدحجابی و ...) بر فرهنگ عمومی شان غالب شده و شأن ساداتی خویش را به فراموشی سپرده اند با این تسلیت شاید تکانی بخورند و به خود آیند که آنان «خون خدا» را در رگ هایشان به امانت دارند. حقیقت این است که فراموشی شأن سید بودن در جامعه ی ما یک آسیب فرهنگی محسوب می شود.

از سوی دیگر برخی سادات مقید و متقی هم که از منظر صاحب عزا بودن به حاشیه رانده شده اند (منظور اینکه برخی مردم در صاحب عزا بودن از آنان جلو زده اند) شاید دلجویی شده و به میدان آورده می شوند.

چرا در شهری که مزین به حضور چهارمین بقعه ی اهل بیت در ایران است و مشهور به سبزقباست نباید ساداتِ دسته جات محرم در پیشانی هیئت جای گیرند و هرکدام یک شال ساده ی سبز بر گردن بیاویزند؟

آیا به جای اینکه عده ای گردن خود را با شال های رنگارنگ کُلفت کنند بهتر نیست تا تمامی سادات آن هیئت در جلوی هیئت و شانه به شانه روحانیت بایستند و با شالهای سبز نشان دهند که نماینده و خاکسار حضور حضرت سبزقبا(ع) در دزفول اند؟

آیا زیبنده نیست تا هیئات بجای افتخار به گردن های کلفت شده با شال به تعداد سادات در هیئت خود افتخار کند؟ به راستی هر محله ای سید بیشتری درخود داشته باشد متبرک تر بنام علی و آل علی(ع) نیست؟

آیا عامه مردم با احیای این فرهنگ به یاد نخواهند آورد که سادات چشم و چراغ این کشورند.

اولاد علی(ع) برکت محلات و شهرهای ما هستند.

لذا :

به شورای محترم فرهنگ عمومی شهرستان دزفول پیشنهاد می شود تا به عنوان مُبدع و پیشتاز نشر این فرهنگ حمیده در کشور اقدام به اطلاع رسانی، فرهنگ سازی و نهادینه سازی از طریق منابر و تریبونهای مختلف نموده و از محرم پیش رو در جهت آغاز این طرح زیبا بهره برداری خداپسندانه نموده و سپس خروجی و تجربه ی کلاسه ی شده ی آن را به شورای فرهنگ عمومی کشور ارسال نمایند.

این نکته بسیار مهمی است که ایران در طول 1400 سال گذشته، هیچگاه بابت اعزاز و اکرامِ آل پیمبر(ص) ضرر نکرده است.

انشالله شهر عزیزَنازِ دسفیل بتواند پیشرو این طرح باشد.

اکنون متواضعانه و دست بر سینه به تمامی سادات دزفولی عزیز، شهادت ذبیح الله الاعظم(ع) را تسلیت عرض می کنیم.

یا حسین(ع)

 انعکاس مطلب در رهیاب نیوز +

پی نوشت 1) ادامه پست ترسناکترین پُست دیسون طلبتان باشد

پی نوشت 2) خدا بخواهد پُست بعدی نیز در خصوص یک موضوع نوستالژیک از محرم دزفول خواهد بود



موضوعات مرتبط: دزفول , سادات , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٤ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از قول یکی از خادمان دیروز دزفول که امروز شرف خدمتگزاری به مردم شریف اهواز را پیدا کرده است گفته شده که اهواز می بایست «پایتخت مقاومت ایران» نامگذاری شود. +

1) باور اینکه مردی خدوم چون سیدخلف موسوی چنین سخن تفرقه افکنانه ای گفته باشد سخت است چه اینکه خود ایشان خیلی خوب می دانند اکنون دشمنان این آب و خاک وحدت ملت را بیش از هر زمان دیگری هدف گرفته اند.

لذا امید دارم همانگونه که اینروزها باب شده که مطلبی درفضای مجازی صادر شده و کمی بعد انکار گردد، سیدخلف موسوی نیز که بنوعی فرزند «دز» محسوب می شود انتساب این سخنان را تکذیب کند تا بیش از این مردم شهرستان مظلوم دزفول دلخور نشوند.

2) برای کاهش ناراحتی مردم اهواز از هورت کشیدن آب کارون توسط ساکنان پل خواجو، پیشنهاد می شود آقای موسوی مصادره ی عنوان تحت الفظی «نصف جهان» را مطرح کنند.

گنه کرد به بلخ آهنگری! به شوشتر زدند سر مسگری؟

اگر می خواهید دعوا راه بیاندازید تا مشکلات آب کارون کمتر شود و سهم خواهی رندانِ 33 پل نشین کاهش یابد بهتر است پیشنهاد دهید که در قبال تخصیص آب کارون به استان اصفهان، بخشی از درآمدهای آثار ملی تاریخی اصفهان نیز به اهواز اختصاص یابد. اگر آب کارون متعلق به همه ایران (من جمله اصفهان است) سی وسه پل، پل خواجو، میدان نقش جهان، عالی قاپو، منار جنبان و هر جنبنده و غیر جنبنده ای که در آن دیار به ثبت آثار ملی رسیده باشد متعلق به ایرانیان من جمله اهواز و خوزستان است.

3) جناب شهرداراهواز،

شما که وجب به وجب دزفول را می شناسید و پیکسل پیکسل آنچه را که در 8 سال حماسه ی جنگ اتفاق افتاد به خاطر دارید.

لطفا حافظه ی تاریخی مردم را دست کم نگیرید برادر.

اما شما اگر بخاطر ندارید که بر دزفول چه گذشت؟ با کمال احترام پیشنهاد می کنم در کلاسهای تقویت حافظه ای که سایت روناش دزفول اطلاعیه آن را درج نموده شرکت کنید.

تشکیل کلاسهای تقویت حافظه در دزفول +



موضوعات مرتبط: اهواز , خلف موسوی , دزفول , پایتخت مقاومت

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۳٠ | ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

حرف اول

گاهی به این می اندیشم که هرچه از سالهای جنگ دور می شویم بچه های شهدا بزرگتر , همسران و مادران و پدرانشان پیرتر می شوند.

ما عادت کرده ایم که فرزندشهید را در قنداقه و یا کودک و نوجوان ببینیم.

همسر شهید را خانمی جوان، بین 25 تا 35 سال.

مادر شهید را در سنین آغازین دهه پنجم و یا ششم عمر.

و پدر شهید را مردی بین پنجاه تا شصت سال.

اما اکنون سالیانی است که با پدیده «نوه های شهدا» روبروییم.

نوه ی شهید صفویان.

نوه ی شهید آهوزاده.

آری، آرام آرام باید عادت کنیم که مادران و پدران شهدای دفاع مقدس غالباً  آفتاب لب بومند.

همسرانشان روزگار مادربزرگی را تجربه می کنند و فرزندانشان نیز فصل پدر و مادر بودن را.

دقت کنید دوستان : عرض کردم «غالب» اینچنین است.

وگرنه شهدای ناجا و ترورهای منافقین و ... که در سالهای اخیر همچنان ادامه دارد همان قضایای سنین جوانی خانواده های شهدای دفاع مقدس را تکرار می کند.

برگردیم به بحث فضای غالب در این خصوص.

مرگ عزیزان (به هر شکلی که باشد) یک ضایعه است. یک خسران است. فلذا پیش از آنکه نظرم را راجع به پیرشدن و کمرنگ شدن حضور خانواده ی شهدا از سطح جامعه بگویم اعتراف میکنم که تلخی از دست دادن نیروی انسانی کشور در 8 سال جنگ تحمیلی انکار ناپذیر است،

اما آیا برکات خون جوانان وطن را نیز می توان منکر بود؟

جمله ی معروف «خانواده ی شهدا چشم و چراغ ملت ایران هستند» را شنیده اید؟

می خواهم بگویم :

50 سال دیگر که خانواده ی شهدایی در این کشور نباشد (یا کمیاب باشد) احساس خوبی دارید یا بد؟ شاید بگویید خود ما هم آن موقع نیستیم که بخواهیم غصه ی نبود خانواده ی شهدا در جامعه را بخوریم.

یادتان باشد منظور از این بحث این نیست که همچنان خواهان از دست دادن عزیزان مان هستیم.

بلکه لطف و برکت حضور خانواده ی شهدا در کشور مدنظر است.

دونسل بعد که اثری از خانواده ی کنونی شهید خشت چین نباشد آیا نسلهای بعدی این خانواده ی محترم (که هنوز متولد نشده اند) رنگ و بو و عطر پراکنی خانواده ی شهید بودن را در جامعه دارند؟

اکنون دخترم «مطهره ی سوداگر» چون خورشید در میان جمع می درخشد و یاد حاج احمد را با خود دارد اما آیا نوه ی مطهره نیز در 50 سال آینده رنگ و بوی آن دلاور را دارد؟

 

گمان نمی کنم.

القصه..

رنگ باختن فرهنگ حضور خانواده ی شهدا (باگذر زمان) نکته ای است که گاهی غمگینم می کند.

حرف دوم

مهران موحدفر پُستی نوشته است در خصوص رمز و راز شهادت برخی بچه های جنگ در دهه ی پنجم عمرشان + (نکته ای که علی شمعخانی مطرح کرده است)

با خواندن این مطلب ذهنم به این نکته معطوف شد که :

آیا ممکن است به خواست خدا برخی شهدایمان زنده بمانند تا دوسه دهه پس از جنگ نیز درخت حضور خانواده ی شهدای «جوان» را آبیاری شود؟

شهید صفویان در آن سالها فرزندی به جای گذاشت تا امروز برومند و رشید در میان ماباشد اما شهید مقامیان پور باقی ماند تا 15 سال پس از جنگ نهال محمدعطا را غرس کند و اکنون با رفتن خویش محمدعطای دهساله را برایمان به ارث بگذارد.

شهید سوداگر زنده ماند تا مطهره ی نوجوان را برایمان به میراث بگذارد.

عرض من تمام شد دوستان،

اما میخواهم دلیل قرمز کردن خط بالای عکس محمدعطا را برایتان شرح دهم.

درحال نوشتن پُست بودم و رسیدم به «شهید صفویان در آن سالها....تااا..اما شهید مقامیان پور»

نیاز شد تا سن محمدعطا را بدانم.

با محمد مجیدی راد تماس گرفتم تا پرسش کنم.

و او ضمن جواب بنده، شرح تشییع جنازه ی باشکوه شهید مقامیان پور در دزفول را نیز برایم داد و انتهای صحبتش به عنوان یک شگفتی گفت : مهران باورت می شود؟ نصیب شهیدمقامیان پور شد که ناخودآگاه کنار فرمانده اش «سیدجمشید» آرام گرفت و این برای همه تعجب آور بود.

محمد در حال شرح این اتفاق عجیب بود و من از این سوی تلفن به مانیتور و خط آخر نوشته ام می نگریستم که بدون هیچ اراده ای و کاملا اتفاقی در یک خط سیدجمشید و مقامیان پور را کنار هم آورده ام.

پس از تماس با مجیدی راد، به حاج مصطفی آهوزاده زنگ زدم و ضمن گرفتن تصویر محمدعطای عزیز، موضوع «کنار هم آمدن نام شهید صفویان و شهید مقامیان پور در دیسون» و «کنار هم آرمیدن سیدوحاج ابراهیم» را گفتم.

حاجی گفت : حالا که اینطور شد پیامکی را که برای علی موجودی فرستادم برای شما نیز ارسال می کنم.

و حاجی نوشت :

همیشه اینطور نیست که اگر دیر آمدی پایین مجلس جایت باشد

گاهی دیر می آیی اما کنار فرمانده جای می گیری.

 

تصویر شهید مقامیان پور

 

خاطره ای از مهندس امیرنیکوروش :

سال 77 یا 78  که به خاطر پی گیری بیماری نهفته ای که تازه بعد از 11 سال سر بر آورده بود از طرف شرکت مأمور به دفتر تهران شد و  رفت تهران و در اداره جهاد خودکفایی دفتر تهران مشغول شد - چند وقت بعدش برای یک ماموریت آموزشی رفتم تهران - محل اسکان ما مهمانسرای شرکت نورد و در طبقه بالایی دفتر شرکت در تهران بود - مهندس را صبح همانروز در راهروی ورودی شرکت دیدم - اصرار فراوان کرد که حتماً شب بروم منزلشان - البته اصرار زیاد ایشان را نتوانستم تحمل کنم و تسلیم شدم ! غروب آمد دنبال ما و با هم رفتیم منزلشان . خیابان آزادی - ابتدای خیابانی به سمت جنوب که نامش را هیچوقت نپرسیدم چون اصلا وارد آن خیابان نمیشدیم و در اصل نبش خیابان آزادی بود . چند برج مسکونی به نام خضراء ( البته هنوز جنبش سبز راه نیافتاده بود !!! ) از پیگیری بیماری ایشان پرسیدم - گفتند که هنوز مشخص نشده و پزشکان دارند به صورت تخصصی موضوع را بررسی میکنند ولی بحمدالله مشکل حادی ندارم. تا فبل ازاینکه به حج تمتع مشرف شدندهنوزهمانجا بودند ولی الان که اسم آن خیابان را از کامنت حاج مصطفی خواندم- یادآن خاطره افتادم که چرا هیچوقت اسم آن خیابان را نپرسیدم-خیابان شهیدان!!!

پی نوشت : آقای جمال زاده(از بچه های هیئت دزفولی های مقیم مرکز) اطلاعیه ای ارسال کرده که می خوانید :

باسلام واحترام به اطلاع عموم همشهریان محترم می رساند مراسم گرامیداشت و ترحیم جانباز شهید حاج ابراهیم مقامیان پور روز جمعه۱۹مهر ۱۳۹۲ درحسینیه حضرت ابوالفضل در خیابان آزادی روبروی دانشگاه صنعتی شریف وایستگاه مترو حبیب اله خیابان شهیدان از ساعت ۱۵تا۱۶۳۰ از طرف خانواده شهید و هیئت محبان حضرت ولیعصر(عج)-دزفولی های مقیم مرکز برگزار می شود.شهید حاج ابراهیم از اعضا فعال هیئت و تامین نذورات بودند



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید , دزفول , شیمیایی

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

-گِر خُفت دا، ایدَم ماربَگولی میا هان!! (بخواب مادرجان، الان ماربگولی میاد هااا)

-خُفتِ بچون، صدا پا بُمبِرَ ترو بمیا..ولَتی.(بچه ها بخوابید، صدای پای بمبره ترو میاد..ای وای)

- مار، یَ سردوگوش!...مار یَ سَر دوگوش!..بیو ..بیو ..رولَم تلیتاشَه نَمخوره.(ای مار یک سر و دوگوش، بیا سراغ فرزندم چون غذایش را میل نمی کند)

***

اینها نمونه هایی از تکیه کلام های رایج مادران دزفولی تا همین 30 سال قبل بود که با استفاده ی ابزاری از نام شخصیت های موهوم و خیالی، فرزندان خود را کنترل و یا مدیریت می کردند.

هرچند شگردِ های کمکی اینچنینی، در کوتاه مدت، موجب توفیق نسبی بزرگترها در کنترل کوچکترها بود اما باید اذعان داشت که در درازمدت باعث نهادینه شدن ترسی مداوم از تاریکی، جن، پری و ارواح در دل و جان کودک به حدی عمق می یافت که گاهی تا میانسالی نیز فرد را همراهی می کرد.

معماری خاص بافت قدیم و پیچ و خم های تنگ و باریک کوچه ها ی آن در تاریکی شبانگاهی دزفولِ قدیم بر شدت این وهم آلودگی ذهنی کودکان و نوجوانان می افزود.

شاید یکی از نکاتی که پژوهشگران فولکلوریک امروز دزفول کمتر بدان پرداخته اند چرایی و چیستایی قبرستان های محلی در بافت قدیم بود.

اینکه چرا و به چه علت تا همین 50 سال پیش در برخی محلات بافت قدیم، متوفی را فقط به آرامستانهایی همچون آقارودبند که در حاشیه شهر بود نمی بردند بلکه درون محلات و در چند قدمی خانه اش وی را دفن می کردند.

آیا عَلَقه و عُلقه ی خانواده به میت و نبودِ فرصت و امنیت کافی برای رفتن به قبرستان های حاشیه شهر دلیل اینکار بود؟

و آیا برخی بزرگان درست سفته اند که انجام این عمل مکروه (دفن مردگان درون شهر و در مجاورت خانه ها) موجب سنگینی شبهای شهر دزفول است؟

(این یک حقیقت است و با مقایسه با شب های اهواز کاملا قابل درک است)

کاش کسی زحمت بکشد و آمار قبرستان های کوچک و متعدد درون شهر را (که غالبا زیر آسفالت خیابانها دفن شده اند) کلاسه کند.

به هر جهت بحث من در این پُست طولانی است و در چند قسمت تکمیل خواهد شد زیرا وقت بنده برای بارگذاری یکجای بحث ضیق است و از سویی موضوعی جذاب و دلچسب در پیش داریم که حیف است حالت مونولوگ به خود گیرد و مایلم تا دیالوگی چند سویه میان دوسون دیسون کلید بخورد.

شک ندارم که گفتنی نزد بزرگترهای دیسون در این زمینه فراوان و ذایقه شنیدن و خواندن نزد جوانترهای محفل زیاد است.

یکی از سوالاتی که طی 15 سال اخیر ذهن بنده را هر از گاهی بخود مشغول می کند این است که ادبیات رایج جن و پری و بحث های ماورایی میان خانواده ها که تا 30 سال قبل زیاد بدان پرداخته میشد چرا اکنون از فرهنگ روزمره ی خانواده ها محو شده است.؟

آیا باز هم پای رسانه در میان است؟

آیا ژانرهای وحشت سینما و تلویزیون کار و بار شفاهی گوی های بزرگترها را کساد کرده است؟

یا دلیل دیگری؟

توجه داشته باشید عرض بنده ناظر به چرایی! محو نسبی این فرهنگ از ادبیات خانوار دزفولی(و حتی ایرانی) است نه اینکه حتما فرهنگ خوب یا بدی بوده است.

در این خصوص شما نیز اظهار نظر فرمایید لطفا.

اما بعد..

جن موجودی است که خداوند متعال به موازات انس(انسان) و مَلَک(فرشته) خلق کرده است.

همانطور که ذات انسان از خاک خلق شده ذات جن نیز از آتش است و به قول دکتر عباسی، جن از جنس زبانه های آبی رنگ آتش است.

شاید برخی از مردم ندانند که ابلیس لعین نیز از طایفه ی جن است.

می گویند 70 هزارسال عبادتش به درگاه خدا، وی را در ردیف ملائکه نشاند و نزد پروردگار تقرب خاص یافت و اتفاقا دو چیز او را به ورطه ی سقوط و غرور در فقره ی سجده نکردن به انسان انداخت.

یکی خاکی بودن انسان و آتشین بودن ابلیس و دیگری همان 70 هزار سال عبادت وی و صفر کیلومتر بودن آدم.

یک پرانتز : ( تاکید چند سال اخیر هالیوود بر مثبت نمایی رنگ آبی در فیلم هایش به همین دلیل است چرا که ارباب صهیونیستی هالیوود برای گسترش پایه های مافیای جهانی رسانه ای خویش توسعه شیطان پرستی و تبعیت از ابلیس و شیاطین طایفه ی جن را در دستور کار خود قرار داده است. نگاهی دقیقتر به فیلمهای هالیوود این حقیقت را به شما نمایان خواهد ساخت که اصراری مرموز بر خوب و مثبت نشان دادن رنگ آبی و حتی هیولاهای زشت و کریه المنظر وجود دارد و این چیز نیست جز غلظت حضور ابلیس و سپاهش در دستگاه منحرف شده ی انسانی روی کره ی خاکی و این غلظتِ حضور هر چه بیشتر می شود ما به سمت نبرد نهایی حق و باطل پیش می رویم. منظورم آرماگدون صهیونیست ها نیست بلکه غرض، ظهور منجی است)

بگذریم..

آنچه باید همگان بدانند این است که جن مخلوقی است که همچون انسان از وجوهات اخلاقی مثبت و منفی و دین و ایمان های مختلف و رایج در روی زمین برخوردار است.

کسانی که وجود جن را منکرند به حکم دین مبین، کافر محسوب می شوند چرا که حقیقتی از دین و شرع مبین و فرموده ی قرآن را تکذیب کرده اند.

اما ادعای دیدن و ارتباط با این آفریده ی مرموز خداست که از زبان و بیان هر کسی قابل پذیرش نیست.

اما بوده اند و هستند کسانی که امکان و یا توانایی دیدار با جن را داشته و دارند.

جن ها به لحاظ دینداری همچون انسانند. مسلمان دارند. شیعه و سنی دارند.

مسیحی دارند و قس..

اما به گونه ی خلق جسمی، گفته می شود که یک گونه ی جن مادینه و احتمالا شرور و دست بر قضا «زیبا» را پری می گویند.

یکی از نفرین های دم دستی و رایج مادران دزفولی به دختر بچه ها این بود : «یَ پریِ زَنایات»

ظاهرا دختربچه های زیبا را میگفتند : پری زِ یَ (پری زده) و این کنایه ای بود در خصوص تایید زیبایی آن دخترک.

یکی از گونه های رایج جن های منفی را عمدتاً شبیه بُز به ما کودکان سابق دزفولی معرفی می کردند.

 

 

مرحوم آقاسید صدرالدین کاشف، مشهور ترین دزفولی دو قرن اخیر است که علم تسخیر جن داشته و خدمتکاران و نوکرانی از طایفه ی جن دائما در خدمت ایشان بوده اند.

 

این بنای کاشفیه است که عبادتگاه و تهجدگاه آقاسیدصدرالدین بوده که به احتمال قریب به یقین اجنه بارها در ایوانی که ملاحظه می کنید خدمت ایشان رسیده اند

ادامه دارد..

 

آنچه را که در این پُست قرار است بخوانید کمتر شنیده اید

و آنچه را که قرار است ببینید برای اولین بار در عمرتان شاهد خواهید بود



موضوعات مرتبط: دیسون , ترسناکترین , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٠ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام

اول

8 روز گذشته را تهران نبودم و در سفر سیر می کردم.

فرصتم برای اتصال به اینترنت کم بود آنهم بخاطر آپدیت کردن اطلاعات مربوط به آقای کاج، تا شما عزیزان بیخبر نمانید و ختم صلوات نیز پیشروی خود را داشته باشد.

در میانه ی این هشت روز بود که خطری دهشتناک از سر فاطمه ی کوچکم گذشت و برای یک لحظه در پارکینگ استراحتگاه او را با خودروی خودم زیر گرفتم بی آنکه مطلع باشم و اگر یک ثانیه(فقط یک ثانیه) دیرتر فریادهای همسرم را می شنیدم و ترمز نمی کردم کار این طفل معصوم تمام بود. من در این سانحه، هیچکاره بودن «خودم» و همه کاره بودن «خدای خودم» را به چشم دیدم.

دو روز در شوک بودم و درپی یافتن پاسخ این دو سوال :

چرا این سانحه برای فاطمه رقم خورد؟

(اصولا عادت دارم وقتی مشکلی برایم پیش می آید فی الفور خودم را محاکمه می کنم و تا مطمئن نشده ام که خطایی از من سر زده یا خیر! دنبال دلیل بیرونی نمی گردم).

دلیل ترحم خداوند در نجات فرزندم چه بود؟

و این مادر فاطمه بود که پاسخی قابل قبول پیدا کرد :

(( باطن ختم صلواتی که برای سلامتی آقای کاج گرفتی دخترکمان را نجات داد))

اکنون هم معتقدم پروردگار مهربانم، فرزندم را از صدقه ی سر حاج غلامرضا کاج به ما برگرداند.

و ممنونم از مهندس مه لقای عزیزم که پیشنهاد مبارک ختم صلوات را داد.

دوم

در این چند روزه دائما نگران سرانجام قصه ی شهرداری دزفول بودم همانگونه که پیگیر و نگران استانداری خوزستان هستم.

با دوستان شورا و غیر شورا در حین سفر صحبت هایی داشتم.

بحمدالله جدیت شان در خصوص انتخاب شهردار (صرفنظر از اینکه مجدداً آقای دوایی فر انتخاب شود یا دیگری بیاید) ستودنی است.

اما وضعیت پیش آمده و دغدغه و درخواست برخی دوستان موجب شد تا به سهم خویش نکاتی را به سمع و نظر دوسون دیسون برسانم :

1) دیشب ساعت 3 بامداد که خسته و کوفته به خانه رسیدم فوراً برخی سایت های شهر را در این خصوص چک کردم.

کامنت های مردمی همانگونه که انتظار می رفت نشان از چربش حمایت از آقای دوایی فر داشت.

اما هم در کامنتها و هم در نوشته ی یکی از سایتهای محترم نکته ای به چشم می خورد تأکید بر این نکته بود که شورای شهر می بایست به دلیل رأی آوری دوایی فرهای جوان، درک کند که مردم همچنان دوایی فر را برای شهرداری می خواهند و لذا شورا حق انتخاب شهردار جدید را ندارد.

من در ادامه مطلب نظرم را در مورد آقای دوایی فر عزیز، به عنوان یک شهروند دسفیلی عرض خواهم کرد اما توقع آنست که همشهریان محترم و اهالی قلم شهرمان به این نکته ی مهم توجه داشته باشند که شورای شهر نمی تواند به استناد یک انتخابات (انتخابات شورای شهر) اختیارات قانونی خود را در میدان انتخاب دیگری تعطیل کند.

فرض کنید سال 88 است و مردم با 25 میلیون رأی یک نفر را انتخاب کرده اند آیا مفهوم آن رأی بالا به احمدی نژاد این بود که مجلس شورای اسلامی(که آنها هم منتخبین ملت بودند)حق هیچگونه تصمیمی بر لوایح ارائه شده دولت نداشتند؟

ایضاً همین حالا : آیا چون حسن روحانی با کسب نیمی از آرای مردم رئیس جمهور شده، مجلسِ منتخب مردم حق مخالفت با لوایح دولت یازدهم را ندارد؟

عجله نکنید دوستان!

در خصوص خود آقای دوایی فر نظرم را می گویم.

اما این چه استدلالی است که چون مردم دوایی فر را دوست دارند لذا شورا حق انتخاب جایگزین وی را ندارد؟

آیا این نگرش، سلب اختیارات قانونی شورایی که خودمان به میانه ی میدانش فرستاده ایم نیست؟

یکی از سایت ها خبری شهر از ترک معترضانه صحن شورا توسط برخی اعضای محترم شورای شهر پس از رأی گیری را داده بود.

خبری بسیار تأثربار که امیدوارم در روزهای آینده تکذیب شود چرا که خبر از سالهای تنش بار پیش روی شورای شهر می دهد.

بنده در روزهای قبل و در خصوص تصمیمی خیلی ساده تر از انتخاب شهردار هم شنبدم که یک نفر از اعضای محترم شورا به تنهایی در برابر تصمیم جمعی شورا ایستاده است.

وای برما اگر منتخبین مان بخواهند بار امانت مردم را اینگونه کج به منزل برسانند.

شما بزرگواران شورای شهر، نماد سرفرود آوردن مردم در برابر رأی جمعی هستید.

بنظر حقیر اِن قلت داشتن بر تصمیمات جمع یک چیز است و عدم تمکین در برابر آن،  موضوع دیگری است.

فرض کنید منِ نوعی در رأی گیری شورا به عنوان 1 عضو شرکت می کنم و نتیجه نهایی خلاف رأی من شود.

می پذیرم رای نهایی را و نتیجه را امضاء هم می کنم اما می توانم شفاهاً اعلام کنم که همچنان مخالفم اما همراهی و تمکین می کنم.

این بهترین شکل موضوع است.

نه اینکه به رسم نامیمون «جرزنی» روی بیاورم.

بنده ارادت خود را به تمام اعضای شورای شهر ابراز می کنم اما رشد روحیه تمامیت خواهی و توتالیتریزم در این جمع مقدس بیش از هر نهاد دیگری در شهر مخرب خواهد بود.

2) آقای دوایی فر انصافاً در توسعه و عمران شهر کارنامه ای قابل قبول به جای گذاشته است.

ایراداتی که به ایشان وارد است عمدتاً از جنس فرهنگی است. خود حقیر بیشتر نقدم به آقای مهندس در همین راستاست.

تخریب هایی که در حیطه ی میراث فرهنگی و حتی فرهنگ عمومی در این مدت زیر چرخ توسعه و زیبا سازی ایشان صورت گرفت قابل تأمل است اما از حق نباید گذشت که کارهای زیاد و بینظری هم صورت گرفت.

هرچند که رضایت عمومی و کلی مردم از آقای دوایی فر می بایست به عنوان یک شاخصه ی انتخاب از سوی شورای شهر در نظر گرفته شود اما این همه داستان نیست.

اگر بخواهم به عنوان یک شهروند نقاط ضعف های «غیر فرهنگی» کارنامه آقای دوایی فر بشمارم قلمم قاصر نیست و موارد متعدد و مستند و زنده نیز سراغ دارم.

اما چه خوب است که شورای محترم شهر از فرمایشات حضرت آقا(روحی له الفدا) در خصوص کارنامه آقای احمدی نژاد به عنوان الگوی رفتاری با آقای دوایی فر بهره گیرند(از یک منظر خاص که عرض خواهم کرد).

ایشان فرمودند رئیس جمهوری انتخاب کنید که نقاط قوت رئیس جمهور فعلی را داشته باشد بدون نقاط ضعف کنونی.

بسیار خوب.

آیا شهرداری دزفول بنوعی قوه ی اجرایی شهری نیست؟

آقای دوایی فر نقاط قوت فراوانی دارد و از سویی نقاط ضعفی چند.

(تشخیص اینکه نقاط ضعف وی مربوط به رفتارشناسی اوست یا به کارنامه ی عملکردی ایشان برمیگردد بر عهده ی شورای محترم شهر است نه ما مردم)

بنظرم بهترین مسیر برای انتخاب شهردار آینده آنست که معیارها و شاخص های یک شهردار خوب برای چهارسال آینده ی دزفول را استخراج کرده و سپس از چند شخصیت کارنامه دار و با رزومه ی عالی و سطح بالا (از لشکر مدیران شایسته و ارشد دزفولی سطح کشور) دعوت کرده و از آنان برنامه بخواهند.

ما شهرداری می خواهیم که نقاط قوت آقای دوایی فر را دارا و نقاط ضعف ایشان را نداشته باشد و چه بهتر که خود دوایی فر در برطرف کردن این نقاط ضعف (برای سالهای آتی) پیشقدم باشد.

لذا آقای دوایی فر نیز می تواند یکی از افرادی باشد که از ایشان برنامه خواسته شود.(اگر تمایل به ادامه ی مسیر داشته باشند)

سپس شورا بی توجه به هر گونه مسائل حاشیه ای و احساسی، اقدام به بررسی برنامه های ارائه شده و رزومه ی افراد نموده و هر کس را که بیشترین انطباق را با شاخصه ها و معیارها داشته باشد برگزینند.

صدالبته بخاطر 6 سال حضور آقای دوایی فر در این سمت و آشنایی به چند و چون شهر دسفیل میتوان برای انتخاب ایشان امتیاز ویژه در نظر گرفت.

حال دو فرض را در این مدل رفتاری در نظر داشته باشید :

فرض اول : آقای دوایی فر در برنامه ی خود مشخص می کند و متعهد می گردد تا نقاط ضعف قبلی عملکرد خود را پوشش دهد. حال آیا انتخاب مجدداً ایشان حقیقتاً به صلاح شهر نیست؟

فرض دوم : آقای دوایی فر در برنامه های ارائه شده ی خویش نشان می دهد که باز هم بر نقاط قوت قبلی خویش تأکید کرده و خبری از برنامه های جدید برای برطرف کردن نقاط ضعف گذشته وجود ندارد. حال آیا دست شورا برای فکر کردن به گزینه ی جدید باز نیست؟

اصولاً چه ایرادی دارد تا شورای محترم شهر در انتخاب خود به جای محوریت شخص به برنامه محوری روی بیاورد؟

به جای آنکه شأن خود را در حد مصادیق نزول دهد به معیارها و ملاکها و محورهای عملیاتی توجه داشته باشد؟

3) همشهریان محترم توجه داشته باشند که شهرداری تنها میدان خدمت برای آقای دوایی فر نیست.

آنانی که به محبوبیت آقای دوایی فر(به نشانه ی ورود دو تن از اعضای خاندانش به شورا) اشاره می کنند نگران چه هستند؟

آیا آقای دوایی فر پس از این همه سال کار و تلاش بی وقفه نمی تواند دوسال استراحت مطلق کرده و طی این دوسال مشاوری امین و کاردان برای شورا و شهردار بعدی باشد و به گردش قدرت در شهر کمک کند و دوسال بعد هم یکی از گزینه های اصلی ورود به مجلس شورای اسلامی باشند؟

این چه حرفی است که «دوایی فر را همین حالا چند شهر دیگر می خواهند».

چرا با این سخن زمینه ی دلسردی و خروج سرمایه های مدیریتی شهر را فراهم می کنیم؟

کسی چون مهندس دوایی فر چه نیازی به تبلیغ و کاریابی و آگران دیسمان توسط من و شما دارد؟

آیا میدان خدمت در دزفول آنقدر تنگ و خردمندانش آنقدر علیل هستند که برای بهره برداری از قابلیت های آقای دوایی فر در دیگر سمتهای شهر ناتوانند؟

بنظر بنده صرفنظر از اینکه ایشان مجدداً ابقا شوند یا نشوند دزفول باید این فرزند زحمت کش خود را همچنان در دامن خویش نگاه داشته و برای عرصه های دیگر از وجود وی استفاده نماید(اگر برای شهرداری انتخاب نشد)

لطفاً نگویید سِمَتِ دیگری وجود ندارد چون کسی مانند محمدعلی دوایی فر قابلیت آن را دارد که عرصه های بالقوه را بالفعل سازد.

و الحق که دزفول بار بر زمین مانده، کم ندارد.

هرچند امیدوارم که برنامه های آقای دوایی فر برای چهارسال آینده هرچه سریعتر به شورا ارائه شده و این برنامه ها نظر مساعد نمایندگان مردم را جلب نماید.

4) در خبرها می خواندم که شورا آقای دوایی فر را «عزل» کرده است و الخ..

عزل را برای مدیری بکار می برند که به دلیل بی لیاقتی و یا مسائل چالشی خاص دیگری که از فرادست آن مدیر ناشی می شود او را عزل می کنند.

شورایی که طبق قانون و دوره زمانی قانونی مشخص، تجدید اعضا شده و طبق قانون باید برای دوره جدید، یک شهردار انتخاب کند چیزی بنام عزل در دستورکار ندارد.

بنظر شما سال 84 محمد خاتمی عزل و یا برکنار شد؟

سال 92 احمدی نژاد عزل و یا برکنار شد؟

سال 96 روحانی عزل و یا برکنار می شود؟ (اگر دوباره رای نیاورد)

وزاریی که با یک دولت منتخب کار می کنند در دولت بعدی برکنار و یا عزل نمی شوند بلکه توسط دولت جدید برای ادامه ی کار «انتخاب و دعوت» نمی شوند. همین!

معتقدم کاربرد عبارت هایی همچون عزل و یا برکناری برای شهرداری که زحماتش را کشیده و منتظر «انتخاب» یا «عدم انتخاب» شورای جدید است احجاف شخصیتی است.

انشالله که شورای محترم شهر دزفول در فرصت مقتضی اقدام به تعیین تکلیف منصب شهرداری دزفول نموده و بهترین سرانجام را (هرچه که هست) رقم بزند.

 یادمان باشد که می توان در یک جمع همزبان نبود و هر کسی رأی خودش را بدهد اما تمکین به رأی نهایی حتماً به معنای همدلی و احترام به منافع جمعی است و این آن چیزی است که :

استعدادها را شکوفا،

کارها را به سامان،

دشمن را ناراضی،

 و خدا و مردم را راضی و خشنود می سازد.

 

اطلاعیه : خدا را شکر تصمیم درست امروز گرفته شد + حال شورای محترم فرصت کافی دارد تا عملکرد 7 ساله ی آقای مهندس دوایی فر و برنامه های آتی ایشان را بررسی کرده و در صورت نیاز، تلاش لازم را برای یافتن گزینه ی قوی تر هم داشته باشد. سپاس خدای را.



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , شورای شهر , دوایی فر

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٥ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

+++++++++++++++++++++++اطلاعیه+++++++++++++++++++++++

دوستان و برادران ارجمند

 آقایان حاج حسن و حاج حسین جواد موتاب

بدینوسیله درگذشت جانسوز پدر گرامی تان را از صمیم قلب تسلیت گفته و

برای خاندان محترم جوادموتاب صبر جمیل از درگاه خداوندمنان خواستارم.

خداوند روح آن مرحوم مغفور را قرین و میهمان سالار شهیدان گرداند. 

      (ارادتمند : مهران موزون)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

مهم ترین ویژگی باغ گودول دزفول آن است که 300 سال سابقه ی اختصاصی در کشت سبزی و صیفی دارد.

باغی که سالهاست سرد و خاموش منتظر دستان گرم و غیرتمند مردم و مسئولین شهر است تا خوان نعمت خویش را مجدداً به رخ سفره های سبزی دوست دزفولیان بکشد.

خاک باغ گودول، آب رودخانه دز و هوای معتدل شمال شهر، از نعناهای معطر و مثال زدنی این باغ زیبا و نجیب تصویری ماندگار و قدیمی در ذهن قاطبه ی دزفولی های 30 سال به بالا ساخته است.

«گاو چاه» نوعی معماری باغی است که در پهنه ی ایران زمین وجود داشته است و کشت های سبکی همچون سبزی و صیفی را در آنها پرورش میدادند.

این معماری عموماً اختصاص به نقاطی از کشور عزیزمان داشته که خبری از آب جاری نبوده و مشروب نمودن باغات صرفا از طریق قنات ها و چاهها امکان پذیر بود.

قنات ها شاهکار اختصاصی معماری ایرانیان در سراسر این کره زمین اند که به دیگر ملل صادر شده است.

چه اینکه واژه کانال (cannel) ریشه در کَنال ابدال شده کَنات (جایی که آن را کنده اند) دارد.

دقت فرمایید که اصل واژگان معماری هدایتِ آبهای زیر زمینی در ایران «کَنات» بوده که مستعرب آن «قنات» و اروپایی شده ی آن کَنال یا چنال شده است.عبارت قنات ها و کانال های تلویزیونی نیز منشعب از همین بحث است.

قنات های ایران جملگی هدایتگر سفره های آب زیر زمینی به مسافت زیاد هستند(گاهی تا 170 کیلومتر).

قنات های دزفول ویژه ترین قنات های ایرانند چرا که شیب زمین در بستر دز و همچنین مرتفع بودن سطح شهر از رودخانه دز موجب شده تا با مهندسی خاص و خیره کننده آب را از فرادست رودخانه به زیر زمین شهر هدایت کنند. لذا قنات های دزفول آب سفره ی زیر زمینی نبوده و آب جاری رودخانه اند.

این قناتها که ما دزفولی های فعلی بدان قنات اطلاق می کنیم، سابقاً «قُمش» نامیده می شدند.

متأسفانه یکی از اشتباهاتی که برخی پژوهشگران متقدم و متأخر دزفولی مرتکب می شوند این است که سابقه ی قمش های دزفول را به 4 قرن پیش و حاکمی بنام اصلان خان نسبت می دهند که این ادعا صرفاً روایتی دست به دست شده و غیرکارشناسی است چرا که عمر قمش های دزفول با عمر خود شهر تفاوت زیادی ندارد زیرا ماهیت نیاز دزفول نشینان قدیم به آب شرب، زندگی بدون قمش ها را در این شهر باستانی صعب و سخت میکرده و هنوز بسیارند شاهدانی که سقاهای دوره گرد دزفول را دیده اند که برای محلات دور از قمش ها و سربطاق های شهر، آب شرب حمل کرده و کوزه کوزه و کاسه کاسه می فروختند.

اصولا اولین دزفول نشینان تاریخ که از جندی شاپور(شاباد فعلی) یا شوش نازنین به کرانه دز مهاحرت یافته اند به احتمال زیاد به اتکاء مهندسی قمش ها دست به این مهاجرت زده اند.

بگذریم..

باغ گودول را میگفتم..

باغ گودول تنها گاوچاه ایران است که آب شرب نعناهای خوش عطرش از رودخانه تأمین میشد و نه آب چاه.

قمشی که از 500 متر بالاتر از پیر رودبند آب رودخانه را به این چاه منتهی می کرد با طراحی و مهندسی فاخر.

تراز سطح آب این چاه مساوی با آب رودخانه در منطقه بندکلک بود. دوستانی که منتظر توضیحات پُست «اینجا کجاست» وبلاگ تنیر هستند بنگرند تصویر کنونی چاهِ باغ گودول را +

 

(تصویری غم انگیز ار چاه پرشده ی باغ گودول)

 

چند متر آنطرفتر چاه، تونل هایی شیبدار (شبیه ورودی آب انبارهای یزد) وجود داشت که شاید شیبی 40 درجه به درون زمین فرو می رفت. عمق این تونل ها که مُزین به طاقهای آجری بود شاید به 10 تا 12 متر می رسید.

تعداد تونل ها سه یا چهار باب .

ارتفاع سقف تونل ها حدود 2 متر.

دهانه ی تونل ها روی زمین، اما انتهای تونل های همانطور که گفتم قریب به 10 متر و با شیب 40 درجه به درون زمین فرو رفته.

درون هر تونل یک گاونر قوی جثه ماموریت داشت تا با عقب و جلو رفتن در تونل ها به عمق تونل ها و کشیدن و رها کردن ریسمان های متصل به خود، دول (دلو) بزرگ درون چاه را بالا و پایین کرده و هر بار حدود 300 لیتر آب را به حوضچه های بغل چاه تخلیه نمایند.

و اینگونه بود که حدود 1 تا 2 هکتار زمین های سبزی کاری باغ گودول با آب زلال و تمیز رود دز مشروب شده و بهترین سبزی خوردنی شمال خوزستان را تولید کنند.

طعم و عطر سبزی های باغ گودول برای آنانکه تجربه اش کرده اند نمونه ندارد.

دهه چهل خورشیدی (سالها قبل از انقلاب) با خرید یکدستگاه پمپ آب از خرمشهر (سند خرید این پمپ نزد خانواده ی محترم مهندس چرخابی موجود است) و نصب آن و کشیدن لوله ای حدوداً چهار اینچ از بندکلک تا حوضچه های باغ، چاه باغ گودول عملا متروکه شده و گاوها را نیز از باغ خارج کردند و پس از آن بود که تونل های تاریک و خنک مبدل به محل انبار و فروش سبزی ها شدند.

باغبانان و گردانندگان باغ گودول طی حدود 300 سال ، نسل به نسل این حرفه را حفظ و حراست کردند که اکنون آخرینِ آنان پیرمردی هشتاد و چندساله(حاج سلطانعلی ملائکه زاده) بوده که بیش از نیم قرن گذشته را در این باغ اشتغال به کشت و فروش بقولات داشته است.

چندسالی است که به دلایلی که (بر بنده نامعلوم است) سهم آب باغ گودول از رودخانه دز قطع شده و روی تونل ها را نیز با خاک پوشانده و این معماری سیصدساله را زنده زنده دفن کرده اند.

اتاقکی که کنار حوضچه های باغ قرار دارد مکانی است برای آنان که بین خود و باغ گودول عهد و پیمان خرید سبزی و سبزی خوری دارند و حاج سلطانعلی نیز به عنوان آخرین درخت پیر این باغ، برای زنده نگهداشتن شمع یاد مشتریان سنتی، اقدام به آوردن سبزی مورد نیاز از منطقه ی سنجر می کند.

این بود توضیحاتی مختصر درباره چیستایی باغ گودول و وضعیت کلی آن.

اما بعد..

زمین باغ گودول به سه تکه ی کلی تقسیم میشود.

که خیابان آیت الله قاضی(رحمت الله علیه) و کوچه ای روبروی بندکلک، مُقَسم این سه تکه هستند.

اخیراً شهرداری دزفول برای سهولت در رفت و آمد وسائط نقلیه شهری تشخیص داد که در منتهی الیه خیابان قاضی که بین دوتکه ی شمالی و وسطی باغ گودول است یک فلکه ایجاد کند که به تازگی تمام و افتتاح هم شده.

هرچند ایجاد این فلکه از منظر استاندارهای میراث فرهنگی می بایست بررسی دقیق میشد(شاید هم شده باشد) اما اتفاق مبارک و میمونی که در روزهای اخیر افتاده اینکه شورای محترم نامگذاری شهر دزفول در اقدامی فرهنگی و قابل تقدیر نام این فلکه را که چسبیده به باغ گودول است «فلکه ی باغ گودول» نهاده است.

اقدامی که می تواند نقطه ی عطف و شروعی برای حفظ و احیای این میراث فرهنگی زیبا و تاریخی محسوب شود.

متاسفانه شنیده ها حاکی از آن است که حواشی مربوط به مالکیت باغ گودول یکی از دلایل اصلی متروکه شدن و تعطیلی این بنای تاریخی است که جای آن دارد تا مسئولین محترم دزفول (از فرماندار و امامت جمعه گرفته تا شهردار و شورای شهر و میراث و فرهنگی و دفتر یونسکو و ..) آستین همت بالا بزنند و بهای حقیقی و بروز زمین باغ گودول را به مالکان قانونی آن (هرکسی که هستند) پرداخت نمایند.

آینده را تصور کنید که میهمانان و گردشگران از جاده ی ساحلی عبور می کنند و با رسیدن به فلکه باغ گودول و دیدن تندیس یک گاو در وسط فلکه که در حال کشیدن آب از چاه است کنجکاو شده و با گرفتن بلیط ورودی به باغی سبزی کاری شده وارد شود که تکنولوژی 300 سال قبل را در آن مشاهده نمایند.

 

کاری که در یکی از روستاهای اصفهان انجام شده و مردم آن روستا برای جذب گردشگر اقدام به طراحی و ایجاد یک گاوچاه نمادین کرده اند.

 

نام زیبای باغ گودول بر این فلکه ی تازه احداث شده می تواند نقطه ی امیدی از سوی مسئولین محترم شهر در احیاء ثروت های فرهنگی و درآمد زای دزفول باشند.

سال گذشته با پروفسور آخوندعلی (رئیس محترم دانشگاه جندی شاپور) در این خصوص صحبت می کردم که ایشان اعلام آمادگی کامل کردند تا در مقام یک متخصص علوم رودخانه و کسی که خودش به عنوان یکی از دزفولیهای نوجوان و جوان سابق، شاهد روزگار برقراری باغ گودول بوده و تسلط کامل برای طراحی و باز احیای این معماری فاخر دارد، اقدام به طراحی تام و تمام این بنا داشته باشند.

با حاج سلطانعلی ملائکه زاده نیز مشورت کردم که ایشان نیز فرمودند تا من هستم و نفسی می کشم می توانم و می دانم که چه نژاد گاوی و از کجا باید برای این امر بیاوریم. می دانم که دلوهای به آن بزرگی را از کجا و چگونه باید تهیه کنیم و همچنین باقی تجهیزات متصل به گاوها را.

 

نکته : متاسفانه مسیر قمش باغ گودول در اثر ساخت و ساز های محله رودبند تا باغ گودول رو به تخریب گذاشته است لکن این امر نافی تجدید بنای باغ گودول نیست.

وقتی در آسیابهای شوشتر و دزفول تلاش می شود تا به هر نحو گندمی را پیش چشم مردم امروزی آرد کنند چرا ما نباید آب را مجدداً با نصب پمپ در منطقه بند کلک به چاه باغ گودول منتقل کنیم تا بتوانیم سیستم گاوها و سبزی کاری سه قرن پیش را به عنوان یک تابلوی میراث فرهنگی یگانه در کشور تبدیل کنیم؟

نامگذاری فلکه باغ گودول به نام نامی این باغ کهن، گلِ امید را در دل خیلی ها جوانه خواهد زد که انشاالله با تأدیه حقوق مادی مالکان محترم باغ، از قتل این پیکره زیبای نیمه جان صرفنظر کنیم.

سخن پایانی

شنیده شد اقلیتی محترم و عزیز در شورای نامگذاری شهر، دغدغه ی زیبا نبودن واژه ی «گودول» را برای فلکه ی باغ گودول دارند و اَدله ی این محترمان نیز این بوده که ساختار این واژه خوشنوا نیست و چه بسا شباهت هایی به واژگان خاص!! دیگری داشته باشد.

ضمن تشکر از این حضرات عزیز که حتماً جنس دغدغه شان نیکو و مثبت بوده و هست اجازه می خواهم برای آنکه از تصویب نام زیبای فلکه باغ گودول مغبون نباشند نکاتی را عرض کنم :

1) گودول = گاو+دول . دول همان دَلو است.

2) احتمالا شما عزیزان نگران برداشت های نادرست گردشگران آینده و قضاوتشان در خصوص این واژه هستید. نگران نباشید چون اولاً سند معنا و مفهوم واژه ی «گودول» خود باغ گودول در جنب فلکه است که انشالله ساخته و احیا خواهد شد و نه تنها بازدید کننده حس بدی نسبت به این نام ندارد بلکه پس از ورود به باغ و درک توضیحات میدانی به اطلاعاتی فولکلور و مفید نیز دست خواهد یافت.

اگر بخواهیم اینگونه بیاندیشیم پس شیرازی ها باید از سفر دزفولی ها به شیراز شرمنده باشند که آبشار زیبا و مارگونه ی (شبیه مار) خود را با افتخار تمام «مار..» صدا میزنند + و حتی کارخانه آب معدنی آن نیز در سراسر کشور عطش ایرانیان را فرو می نشاند و نگران ورشکستگی این کارخانه هم بابت اینکه آب معدنی مار.. در دزفول به فروش نمی رود نیستند.  +

و یا روستاهای سه گانه ای که در حوالی هرسین کرمانشاه وجود دارد بنام های پشکله ی سفلی و پشکله وسطی و پشکله علیا.

و یا روستاهای گنداب علیا و گنداب سفلی در استان کرمانشاه.

گاهی در رعایت زیباسازی اسامی، خودمان چنان بر خودمان سخت میگریم که کارمان به پاک کردن صورت مسئله می کشد.

گاهی حساسیت هایمان با یک فتحه و ضمه و کسره حل می شود مانند عسل گون (GAVAN) در سراسر کشور که در دزفول اصرار دارند تا روی گافِ گون، فتحه بگذارند تا چیز دیگری خوانده نشود.

چرا؟

آیا ایرانیان غیر دزفولی در جاده های آذربایجان و لرستان با عبارت عسل گون آشنا نیستند و نمیخوانند GAVAN ؟

پس اصرار بر گذاشتن اعراب های گَوَن در دزفول برای چیست و کیست؟

با خودمان مشکل داریم؟

اگر اینگونه است پس نگران باغ گودول هم نباشید عزیزان، چون مهم خودمانیم و خودمان می دانیم که گودول یعنی گاو+دول.

لکن به نام زیبا و اصیل گودول افتخار کنید و بنازید چون نامی ترکیبی و مختصر و موجز شده است.

بنده از تک تک اعضای شورای نامگذاری شهرستان دزفول تشکر می کنم و التماس دعا دارم تا به این روند افتخار آمیز ادامه داده و محلات و مکانهای دیگری را نیز همچون پل اِجُری و سایباد بنگشتیون و ... زنده کنید(که کرده اید)

خود «سایباد» را نیز به جای صحیح خویش برگردانده و جایگزین واژه ی نامأنوس و بی معنی سعبات و سعباد و ساباط نمایید.

به چند تصویر ماهواره ای از محوطه ی باغ گودول و توضیحات مربوطه توجه فرمایید :

عکس 1

نقطه 1 ) قطعه شمالی باغ گودول .

نقطه 2 ) قطعه اصلی و وسطی گودول که تونل ها در آن ساخته شده اند

نقطه3 ) قطعه جنوبی که اکنون مصالح ساختمانی در آن پیاده کرده اند(خدا رحم کند)

نقطعه 4) محل تقریبی فلکه ی باغ گودول که بتازگی ایجاد وافتتاح شده است.

نقطه 5 )  رودبند

نقطه 6) محل بند کلک مرحوم سید حسین کلکچی و محل سابق لوله پمپ باغ گودول

نقطه 7) حسینیه ثارالله

نقطه 8) ساحل باستانی رعنا

 

عکس 2

نقطه 1)  چاه باغ گودول

نقطه 2 ) حوضچه های ذخیره آب

نقطه 3 ) محل و مسیر تونل های زیر زمین

 

عکس 3

 

 عکس 4

نقطه 1)  محل دقیق تر دهانه ی ورودی قمش باغ گودول (به روایت حاج امیر ابراهیمیان) کمی بالاتر از عبادتگاه مرحوم آسیدصدرالدین

نقطه 2) چاه باغ گودول

نقطه 3)  پل سوم

نقطه 4 ) رودبند

 نکته : خط زردرنگ مسیر قمش تا چاه باغ گودول را نشان میدهد که لزوما دقیق نیست.

والسلام علی من اتبع الهدی



موضوعات مرتبط: باغ گودول , دزفول , دیسون , قمش

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳٠ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیسون : گفتم شاید آقای نماینده شهرمان سرش شلوغ است و فرصت تنظیم گزارشی از عملکرد خود در دوسیه ی «رأی اعتماد به دولت یازدهم» خطاب به موکلانش را ندارند .

لذا جسارتاً یک نمونه پیشنهادی فرم گزارش عملکرد «خام» را تهیه و تنظیم کرده و از همین دریچه ی کوچک، تقدیم ایشان و دفتر محترمشان می کنم. کافیست به دستور آقای پاپی زاده (بی زحمت و بی دردسر) فقط چند «عدد» و «اسم» را در آن مرقوم نموده و گزارش را فی الفور رسانه ای نمایند. تا مردم دزفول بدانند کرسی متعلق دزفول در مجلس صرف چگونه عملکردی به محضر اسلام و مسلمین می شود؟

با عنایت به اینکه مردم دزفول سال 92 همچون ایرانیان سال 92 سطح مطالبات رسانه ای شان نسبت به چندسال اخیر افزایش قابل توجهی یافته و مایلند تا بدانند میزان تأثیرگذای فعالیت های عباس پاپی زاده (که عصاره ی دانش و بینش سیاسی مردم دزفول باید باشد و رأی ایشان به کابینه، رأی تمام مردم دزفول به کابینه محسوب می شود) بین 290 نفر نماینده ی جامعه ایران اسلامی چه بوده است؟

لازم به ذکر است این مطالبه ی به حق در راستای یاری رسانی به آقای پاپی است تا ایشان دلشاد باشند که بدنه ی پیگیر مردم شهر، همیشه و در همه حال همراه و یاور اوست و تنهایش نمی گذارد.

 

 

بدیهی است آقای پاپی زاده می تواند مدل پیشنهادی دیسون را برنتافته و به سلیقه ی خویش گزارشی را تنظیم و تقدیم خاکپای مردم دزفول نمایند. آنچه مهم است دادن یک گزارش تمام عیار با شاخصه های عددی! و رقمی! و البته استنادی به دزفولیان است و نه صرفا ارائه کلی گویی و دادن شعارهایی که اختصاص به شعارهای راهپیمایی 22 بهمن دارد.

جناب پاپی زاده ی عزیز : ما اعداد و ارقام عملکردی از شما می خواهیم.

با تشکر

نهم شوال 1434

الاحقر : مهران موزون

 

                                                            ***

و اما پیشنهاد گزارش عملکرد آقای پاپی زاده در پرونده ی رأی اعتماد به کابینه دولت یازدهم

بسم الله الرحمین الرحیم

ملت شهیدپرور و شریف دزفول

همانگونه که در رسانه های مختلف خصوصاً پخش زنده ی تلویزیونی رسانه ی ملی شاهد بودید مجلس شورای اسلامی طی ..... روز فعالیت شبانه روزی تلاش کرد تا در راستای منویات ولی امر مسلمین حضرت امام خامنه ای مدظله الشریف مبنی بر انتخاب وزرای صالح، کار بررسی و واکاوی وزرای پیشنهادی رئیس جمهور دولت یازدهم را به انجام رسانده و نهایتاً نتیجه آن شد که همگان مستحضرید .

ملت بزرگ دزفول،

آری، ملت! بزرگ دزفول،

ای شمایی که تأثیرتان در سرنوشت تاریخ این سرزمین در برهه 8 سال دفاع مقدس همچون شهید بهشتی در قامت یک ملت بود، آگاه باشید که فرزند کوچک شما عباس پاپی زاده، دوش به دوش تمامی نمایندگان ملت ایران برای «بهترین انتخاب» تلاش خود را عرضه داشت و از خدا می خواهد فراتر از رضایت شما موکلان شریف، روح شهدای فخیم دزفول را از اینجانب مرضی گرداند. انشاالله.

در اینجا استدعا دارم اجازه دهید تا اطلاعات رأیی را که در صندوق آراء وزرای دولت ریختم بیان نکنم و از حق قانونی خویش برای پنهان ماندن آرایم بهره مند باشم.

اما..

شما ای ملت شریف دزفول،

شما ای نخبگان و مدیران دزفولی،

شما ای اهالی مقیم و غیر مقیم دزفولی،

آگاه باشیدکه عباس پاپی زاده در راستای انجام وظایف ذاتی یک نماینده ی متعهد و مکلف، اقدامات زیر را در قضیه ی رأی اعتماد به کابینه یازدهم انجام داده است :

1) آغاز مطالعات میدانی درباره لیست ارائه ی شده ی آقای روحانی (از همان روز تحلیف) ، این مطالعات به طور کلی از منابعی همچون .....و.....و....و... و شناخت و تجربه شخصی خویش و به مدت .......ساعت مطالعات میدانی و ......ساعت اسنادی و کتابخانه ای صورت گرفته است.

2) از آنجا که ملت شریف دزفول جزو با مطالعه ترین، دغدغه مندترین و سیاست شناس ترین مردمان ایران عزیزند برخود لازم دانستم تا برای مخالفت یا موافقت کارشناسانه ی  وزرایی که شناختم در خصوص آنها به حدکفایت رسیده بود اقدام کنم. در این راستا همانگونه که ثبت نام نمایندگان (برای موافق یا مخالف نطق کردن) نکته ای علنی و حتی نیمه رسانه ای بود اینجانب نیز مایلم به موکلان عزیزم اعلان دارم که عباس پاپی زاده برای

موافقت با :

 وزیر.....  به دلایل ....

و وزیر..... به دلایل ....

و وزیر..... به دلایل ....

و مخالفت با

وزیر.....به دلایل....

و وزیر....به دلایل ....

و وزیر....به دلایل ....

ثبت نام کردم . (سند این ثبت نام ها در اسناد اداری مجلس نیز موجود است)

که متاسفانه به دلایل ...و...و ...موفق به ایراد نطق در پشت تریبون مجلس نشدم.

لکن توانستم در تهیه اسناد و مدارک متقن و کارشناسی شده به دیگر نمایندگان محترم من جمله آقای....نماینده محترم.....آقای ...نماینده محترم..... کمکهای کارشناسی و نظرات موافق و مخالف خویش را ابراز دارم.

ملت شریف دزفول، شک نکنید که عباس پاپی زاده پالنگان، به خوبی به مطالبات سیاسی شما آگاه بوده و اخبار جلسات جوانان نخبه و پرشور شهر که در چند روز رأی اعتماد به کابینه مدام دغدغه ی کیفیت فعالیت های نماینده ی خود را داشته اند به سمع اینجانب می رسید. در اینجا برای آنکه به شور وشعور مردم عزیزم احترام گذاشته و ادای دین کوچکی کرده باشم به شما قول می دهم که هر سه ماه یکبار یک گزارش کمّی (مشتمل بر آمار اعداد،آمار، اسناد و نمودارهای کارشناسی) و کیفی (به داوری شما) تقدیم خواهم کرد.

خاکسار شهیدان به خون خفته ی دزفول بزرگ : عباس پاپی زاده پالنگان

1392/5/26 هجری خورشیدی



موضوعات مرتبط: پاپی زاده , دزفول , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٦ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

انالله و انا الیه راجعون

دانشمند معظم،

استاد فرهیخته و ارجمند،

جناب آقای دکتر محمدعلی رامین،

 

(دکتر محمدعلی رامین)

 

درگذشت اخوی گرامی تان، مرحوم حاج عبدالرحمن رامین را به شما و خاندان معزز رامین تسلیت و تعزیت عرض می کنم.

                                             ارادتمند شما : مهران موزون

===

اطلاعیه ی دیسون

به دنبال درگذشت و به خاکسپاری مرحوم حاج عبدالرحمن رامین، دیسون به اطلاع می رساند که امشب (پنجنشبه 24/5/1392) ساعت 21 الی 23 مراسم ختم ایشان در دزفول-خیابان حضرت رسول(ص)-تقاطع خیابان مدرس-مسجد سلمان فارسی (صنیعی) برگزار می شود.

از همشهریان فهیم دعوت می شود تا برای تسلای دل بازماندگان، در این مراسم حضور به هم رسانده و با قرائت فاتحه ای روح آن عزیز فقید را شاد نمایند.



موضوعات مرتبط: رامین , دیسون , دزفول , درگذشت

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٤ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جناب آقای مهندس دوایی فر

شهردار محترم شهر دزفول

سلام علیکم

احتراماً بیاد دارید که در سال 1387 به همت جنابعالی و شورای محترم شهر و دیگر مسئولان شهری، همایشی در نارمک تهران با حضور « نخبگان دزفولی مقیم پایتخت» برگزار شد که حقیر نیز مورد لطف حضرتعالی و اعضای محترم شورا قرار گرفته و علیرغم نخبه نبودن، به این همایش دعوت شدم.

اینجانب از آنجا که تلاش داشتم تا مهربانی شما را پیشاپیش جبران کرده باشم متنی را که اختصاص به مقامات ارشد دزفولی صاحب منصب در نظام (سردار رشید، مهندس ضرغامی ، دکتر الهام و ...) تنظیم و تقدیم کرده بودم، به تعداد مسئولین شهری حاضر در همایش نیز تکثیر کرده و در حاشیه مراسم تقدیم نمودم.
متنی در خصوص خطرات تخریب هست و نیست تمدنی دزفول.

ضمن آنکه به عنوان آخرین نفر پشت تریبون قرار گرفته ظرف چند دقیقه مطالبی را عرض کردم که مقابل دیدگان شما و دیگر میزبانان محترم، حرف دل همه ی حضار بود و اشک و شادی حاضران درسالن را درهم آمیخت.

و در پایان آن نشست نیز خطاب به شما و دوستان اعلام آمادگی نمودم برای هر کمکی که از دستم برمی آید.


گذشت..

پس از آن نشست طولی نکشید که یکی از اعضای محترم و فرصت شناس! شورا طی تماسهای تلفنی از حقیر مشورتهایی می گرفت و درخواست هایی در زمینه رسانه داشت.

من اما،

از آنجا که اصل را بر برائت انسانها می دانم (مگر آنکه خلافش ثابت شود) گمانم این بود که شخص مذکور، عرایض بنده را با رعایت نقل قول های منبع (بنده) در صحن شورا تکرار خواهد کرد.
طی این تماسها بود که برای ایشان مطرح کردم که چرا از انرژیک بودن شهردار فعالِ شهر استفاده نمی شود و حد فاصل چهارراه آفرینش تا رودخانه (در خیابان شریعتی) یک زیر گذر همراه با بازارچه زیر زمینی حفر و تعبیه نمی شود؟
ایشان توضیحات بیشتر خواست.
گفتم.
گفتم که چگونه میتوان تونلی یک تکه از چهارراه آفرینش تا نرسیده به پل، حفر کرد و چگونه در دوطبقه هم بازار و هم زیرگذر برای تردد خودرو ایجاد کرد.
گفتم که خنک کردن این بازارچه با استفاده از عوارض زمین راهش چیست!
گفتم که تردد خودروها چگونه در طبقه ی پایین باید باشد و برای هواکش های طبیعی اش چه باید کرد و الخ..

چندی بعد کاشف به عمل آمد که در صحن شورا تمام مسئله ، ایده و طرح بنام دیگری سند خورده و بازگو شده است.
من اما ناراحت نشدم از این موضوع.

پیش خود گفتم : مهران موزون همچون چشمه ای کوچک اما همیشه جاری است. چه باک از اینکه فکرش وطرحش که برای رفاه مردم شهر بنام دیگران سند بخورد.
آنانی از نقض کپی رایت فکرشان کم می آورند و دلخور می شوند که ذهنشان حداکثر شبیه یک استخر است که اگر کاسه کاسه هم از آن بردارند روزی به پایان خواهد رسید در حالیکه چشمه ی کوچک مهران موزون (اگر حمل بر خودستایی نشود) همیشه ی خدا نمناک و جاریست.
وانگهی بنده معاش خود را در مسیر دیگری مستقر کرده ام و برای مردم شهرم سهمی از اندیشه ام را وقف کرده ام فلذا معامله ی من با خداست و مهم نیست که فکر مرا چه کسی بنام خود بزند مهم آن است که افکار مفید برای مردم دزفول به کرسی بنشیند و پیاده شود که این نهایت خواسته ی من است. 

بگذریم..

آزردگی من آنجا بود که شنیدم طرح زیرگذری که بنده ارائه دادم تغییر ماهیت داده و به زیرگذری دوتکه تبدیل شده آن هم فقط ماشین رو.
اینجا بود که دلخور شدم و به خود گفتم : ((بنده نیتی فرهنگی از ارائه این طرح و پیشنهاد داشتم.))
خاطرم نیست جناب دوایی فر عزیز، که شما را چگونه از ناراحتی خویش آگاه ساختم.
لکن وقتی شما از ماهیت کلی داستان و عملکرد آن عضو محترم شورا آگاه شدید
اولا از بنده برای دادن طرح و ایده تشکر کردید.
ثانیاً تشریح نمودید که دو تکه شدن زیرگذر گریزناپذیر است زیرا در مسیر یاده شده یکی از کابل های اصلی برق شهر نهفته است و بریدن و جابجایی آن قریب به 800 میلیون تومان هزینه دارد و الخ..

و در نهایت پس از اینکه بابت عملکرد آن عضو شورا از بنده دلجویی نمودید( گمان شما آن بود که ناراحتی من از عدم رعایت مالکیت معنوی طرح است ) و درخواست کردید که همین فکر و طرح بازار زیر زمینی را برای خیابان قلعه تا جاده ساحلی تهیه و تقدیم حضورتان کنم.
به شما عرض کردم : جناب دوایی فر عزیز، من مهندس رشته ی مخابرات و الکترونیک هستم نه عمران.
و شما تاکید فرمودید که : میتوانی و اینکار را بکن.
اجابت کردم.
یک هفته ی تمام در اوقات غیراداری که چه عرض کنم، گاهی تا ساعت 2 نیمه شب مشغول بودم. چندبار با شما و همکارانتان تماس داشتم و خواستم که اختلاف سطح جاده ی ساحلی با خیابان قلعه و همچنین طول خیابان را (تاجایی که شما خواسته بودید) برایم ارسال کنند، همچنین عرض خیابان را.
یادتان هست مهندس؟
حتی از شما پرسیدم برای شوادونها و فاضلاب های احتمالی که در مسیر قرار دارند تمهیدات اندیشیده اید؟
که اطمینان های لازم را دادید.
یادتان هست حتی برای آنکه خودروهای مراجعین بازار و همچنین کسبه ی آن، موجب راه بندان در خیابان قلعه و همچنین جاده ی ساحلی نشود  توصیه کردم که حدفاصل ورودی بازار تا مقبره ی «پیراکبر زرین کلاه» می توانید زیر خیابان شیب دار منتهی به خیابان ساحلی را به راحتی و مقیاس زیاد حفر کرده و پارکینگی عظیم تعبیه کنید طوری که چشم انداز ورودی بازار (مشرف به رودخانه) خلوت و زیبا بماند.
الغرض،
بازاری طراحی کرده و تقدیم شما نمودم (به دفترتان فاکس کردم) که مشتمل بر 460 کت (مغازه) بود در دوطبقه.
طوری که در تمام کف بازار از انتها تا خروجی مشرف به رودخانه، آب جاری و زلال درون بازار خودنمایی کرده و تمامی مغازه ها نیز با حفر دریزه های سنتی در دیواره ی کت ها کمترین نیاز را به مصرف برق برای خنکی داشته باشند.
تمامی مغازه ها به سبک مغازه های قدیمی دزفول (و چیزی شبیه به بازار وکیل شیراز) باشند و دربها چوبی و تاشو.
البته برخی از این اجزا در اشکال موجود در طرح نبود، بلکه توضیحات کتبی و بعضاً شفاهی که حضوراً هم تاکید کردم.
همانطور که عرض کردم بنده معمار و مهندس عمران و ساختمان نبوده و نیستم به همین دلیل فکر خویش را به دستور شما کتبی و ترسیم کلی کرده با اشکال جانبی و نماهای زیر و بالا و کناری خدمتتان ارسال نمودم.
طوری که شما خیالتان بابت استاتیک زمین بازار و ضخامت سقف میان طبقات آن راحت باشد.
کمی پس از ارسال طرح، حضورا هم خدمت رسیدم.
تشکر کردید و گفتید : که سال آینده ( 88 ) در دستور کار و اجرا خواهد بود.
خوشحال شدم.
با لبخند گفتم : مهندس، من یک دهنه از 460 دهنه مغازه را نمی خواهم بلکه به عنوان دستمزدم و ارائه طرحم،  یک خواهش از شما دارم.
فرمودید : بگو.
عرض کردم :
جناب آقای دوایی فر،
اینجا دزفول است.
مغازه و دکان وپاساژ هم کم ندارد.
خواهش میکنم این 460 دکان را نیز به خیل دکانهای شهر اضافه نکنید.
بیایید از این فرصت ویژه برای جاذبه ی توریست های بین المللی استفاده کنید.
بیایید برای جذب گردشگر در این بازار صرفا به جذابیت شکل شوادونی آن اکتفا نکنیم
بیایید دکانها را مکانی برای احیاء و زنده کردن مشاغل قدیمی دزفول قرار دهیم.
اگر یادتان باشد عرض کردم : همانگونه که در طرح نوشته ام نام این بازار «تال» است.
نامی یک سیلابی است.
راحت نوشته می شود.
راحت شنیده می شود.
راحت بیان می شود.
راحت در ذهن می ماند.
یادمان باشد مشتریان این بازار فقط دزفولی ها نیستند بلکه ایرانیان و غیر ایرانیان قرار است این بازار را بشناسند.

«تال» یادآور همان تالِ شوادون های ماست که خود این بازار بیش از آنکه شکل یک شوادون باشد دقیقا مایکروی یک تال است ضمن اینکه گردشگران خارجی با نام تال ارتباط سریعتری می گیرند : تال (TALL) یعنی طولانی و بلند.

آنروز در دفتر کارتان، اصلی ترین درخواستم از شما این بود که :
بیایید مشاغل از یاد رفته را زنده کنید.
بیایید مشاغل در حال مرگ دزفول را از انقراض نجات دهید.
بیایید در این بازار طوری طراحی سیستمی کنید که مردم از سراسر کشور به دزفول بیایند تا تنها بازار زیر زمینی مشاغل سنتی و قدیمی را تماشا کنند.
به شما گفتم مهندس،
گفتم و درخواست کردم با همکاری نهادهایی مثل میراث فرهنگی و اداره کار دزفول، یک سیستم پویا و شاداب ایجاد کنید تا جوانانی که خواهان آنند که فن و حرفه ای را بیاموزند و در این بازار با پوشیدن لباسهای قدیمی وسنتی (لباس کار) روزانه مشغول کار شوند.
گفتم مهندس،
خواهش کردم که واحدهای تجاری این بازار را برای فروش نگذارید بلکه آنها را طوری به متقاضیان اجاره دهید که خود را بیش از آنکه صاحب دکان بدانند کارمند فاخر میراث فرهنگی کشور تلقی کنند.
گفتم کسی چون استاد رکنی را فراخوان دهید تا برای 10 باب از این 460 دکان اقدام به تربیت 20 جواهرساز و میناکار نماید.

و مگر آفتاب عمر این استاد بینظیر و جهانی چقدر دیگر بر سر ماست؟

گفتم که 10 باب دکان را برای استقرار 20 خراط جوان و جویای کار تعبیه نمایید.
چه کسی می تواند بگوید جوانی که در این بازار مشغول ساخت شمشیر و زره می شود درآمدش از ایستادن در آفتاب و پاییدن چند موتور سیکلت کنار خیابان کمتر است؟
گفتم مهندس.
گفتم و خواهش کردم.
.و شما پذیرفتید و قول دادید.
می دانم مهندس،
میدانم که از خود می پرسید : حال مگر چه شده است؟

عرض می کنم :

در این 5 سالی که طرح را تقدیم شما کردم اخبار متناقضی در این خصوص به گوشم میرسید.
مهم نیست آن اخبار.

مهم این است که اکنون یکی از همکاران محترم شما اعلام کرده است که بازار شوادون!! قرار است کلنگ بخورد که در آن کافی شاپ!! هم تعبیه شده.

کافی شاپ؟؟!!
این بود قرار ما آقای شهردار؟

یادتان هست در نشست نارمک تهران، آن شعر زیبایی که در وصف حال دزفول به زبان دسفیلی خواندید؟
می دانید که مرا شدیداً در آن لحظه گریاندید؟
یادتان هست آن شعر را از زبان «مادردسفیل» خطاب به فرزندانش در تهران و غربت تنظیم کرده بودید؟
من آنجا شما را از جنس خویش یافتم.

جناب دوایی فر عزیز،
بگذارید عرض کنم که بنده همیشه همت والای شما را ستوده ام.
من همچون برخی حضرات حاضر در شهر که مرتباً شما را شجاع می خوانند حاضر نیستم برای تلاشگر بودن و همت بالای شما و همچنین دلسوز بودنتان صفت شجاعت را بکار برم.
بلکه معتقدم این شجاعتی که حضرات در مورد شما دائما بکار می برند، کار دستِ شهر داده است.
اجازه می خواهم مثالی خودمانی بزنم جناب آقای محمدعلی دوایی فر.
بنده شما را همچون محمدعلی کِلی می دانم که با مشکلات هر شهری که شهردار آن بوده اید خوب درافتاده اید و پس از چند راند پیاپی توانسته اید مشکلات را ناک اوت کنید.

اما بزرگوار،
شما اکنون در دزفول به جایی رسیده اید که همچون قهرمانان پیروز کشتی کَچ شجاعتتان از حد بالا زده و از رینگ هم خارج شده و به سراغ تماشاچی ها رفته اید.

دلخور نشوید اخوی.

اجازه دهید توضیح دهم.

قبول دارید که نام و کلاس شیخ انصاری (ره) فقط متعلق به خاندان محترم ایشان نیست؟
شیخ فقید ما، منحصر به مردم دزفول هم نیست بلکه یک و نیم میلیارد مسلمان جهان از نام و نشان ایشان سهم دارند. بنابراین خاندان ایشان، ما دزفولی ها و تامه ی ایرانیان می بایست آبروی تاریخی این شخصیت والا را حفظ و حراست نماییم.

حال مصداق های بحث :

آقای دوایی فر،

آثار تاریخی دزفول متعلق به شهرداری دزفول نیست. بلکه مُلک ایرانیان است.

می دانید منِ دزفولی می توانم برای هجوم شهرداری شیراز به حاشیه دروازه قرآن به یونسکو شاکی شوم؟

می دانید من ایرانی میتوانم برای تخریب بقاع سوریه به سازمان ملل شکایت کنم؟

کما اینکه هم اکنون طرحی ملی و بین المللی برای اینکار طراحی و به مبادی بالا ارائه کرده ام که انشالله صدایش را خواهید شنید.

ایضا فرهنگ مردمی و فولکلوریک دزفول اگر متعلق به ایرانیان نباشد(که هست) ملک طلق دزفولی های مرحوم شده و زنده و آینده است.

یادتان باشد که شما فقط شهردار محترم و عزیز چند سال محدود از کل تاریخ جندهزارساله ی این دیارید.
اگر می توانید چیزی بر این داشته ها بیافزایید بسم الله. دستتان هم درد نکند.

 

 

اما شما حق آن را ندارید که یک متری مقبره چند هزارساله ی حزقیل نبی(ع) را تا هم فیها خالدون زمین حفر کنید به این دلیل که دنبال جایی برای پارک خودروهای شهروندان میگردید.

براستی کدام نهاد مسئول و کارشناس به شما اجازه داد تا دور تا دور این مقبره ی باستانی را «غِل غِلَ دِرار» چال نمایید؟

شما فقط بگویید کدام نهاد شهری، استانی و یا کشوری...بقیه اش با ما.

دقت کنید جناب دوایی فر،
فرض کنید بنده اصلا دزفولی نیستم.
اهل تبریزم،
اهل کرمانم،
اهل شیرازم،
چه تفاوت دارد؟
میراث فرهنگی این مرز و بوم متعلق به نسل های آینده ما هم هست.

شما اجازه ندارید باغ گودول را که قدیمی ترین گاو چاه قابل احیای ایران زمین است نابود کنید و چهار راه و فلکه در آن ایجاد کنید.
جناب مهندس عزیز
می دانم که می دانید بنده ذره ای دنبال منافع شخصی نبوده و نیستم و نیت ام کاملا سِرِه و پاکیزه است.
و می دانید که توان دفاع از حرفی را که می زنم دارم.
شما این حق را نداشتید که چشم انداز باستانی رعنای دزفول را مجوز ساخت و ساز دهید.
شما حق نداشتید برادر.
وقتی می گویم شما حق نداشتید منظورم تمامیت بدنه مدیریتی محترم شهر را می گویم تا خدای ناکرده از شما شنید نشود که این کارها با تصویب فلان شورا و بهمان نهاد مسئول بوده است.

همینجا از شما استدعا میکنم بقیه ی رعنا را رها کنید برادر.

محض اطلاعتان تصمیم داریم باقی رعنا را بدهیم دست شهدای شهر برایمان نگاهبانی کنند. لذا خواهشمندم بقیه ی طرح هایتان برای رعنا را بایگانی کنید چون کارهای فاخر بسیار و ملی برای آنجا داریم.

علی کله مال شما، رعنا مال شهدای ما.

جناب دوایی فر،
واقعاً خبر ندارید که قلب بسیاری از مردم دزفول برای تخریب چشم انداز نازنین رعنا شکسته است؟
آیا شهر ما شهری کوهستانی و در محاصره ی کوه و تپه است که فرصت توسعه ی تخت(FLAT) شهر برای تان مقدور نیست؟
این چه آشفته بازار مهیبی است که با دادن تراکم و اجازه آپارتمان سازی به راه انداخته اید برادر؟

مردم هر خیابانِ بدون آپارتمان در دزفول با ساخت اولین مجتمع در آن خیابان به عزا می نشینند. نگویید که خبر ندارید اخوی.

شما انسانی پاک نهاد و لطیف هستید جناب دوایی فر، چگونه شکستن دل همشهریان را توسط بساز بفروش ها به نظاره نشسته اید؟ چرا راهی را می روید که اکنون تهرانی ها به چه کنم چه کنم رسیده اند؟

چرا مجوز می دهید تا آسایش زنان دزفولی را در حیاط خانه شان بگیرند؟

شما که طعم تلخ آپارتمان نشینی در مشهد و جاهای دیگر را احتمالا چشیده اید برادر.
شما که بهتر از من می دانید کرباسچیِ تکنوکرات، پروژه ی ملی «انهدام حیاء» را با زیر پا له کردن بحث فقهی و شرعی «اشراف» کلید زد.

و پس از اینهمه سال،

حال که ارشدترین مقام اجرایی کشور که تجربه و دانشش صدبرابر حضرتعالیست به این نتیجه رسیده که انهدام حیای معماری و نابودی امنیت زنان ایرانی در حیاطهای شخصی شان کار عبث و غلطی بود ، شما و حضرات مسئول چرا توسعه آپارتمان نشینی را همچون وَبا به جان دزفول انداخته اید؟
جناب دوایی فر ،
خدا میداند همان کمک ناچیزتان برای تشویق ترمیم بافت قدیم را همیشه دعاگو وشاکر بوده ام.
اما خواهش می کنم باقی رعنای زیبای شهرمان را به کام ساخت و ساز فرو نبرید.
خواهش می کنم پیش از آنکه تکلیف تبعات ضدفرهنگی را در پیاده سازی و اجرایی پروژه ی طاووس روشن کنید کار این چاه ویل را جلوتر نبرید.
دزفول همچون ماهشهر، شهری بی ریشه و جدید الحداث و صنعتی نیست.
دزفول عصاره ی هزاران سال تمدن است.
بیایید طراحی هایتان را براساس ثروت های موجود (عوارض زمین وجغرافیای طبیعی ) بنا  نهید
جناب دوایی فر،
منتظر اداره میراث فرهنکی دزفول نمانید(ظاهرا دستشان تنگ است و بودجه ندارند)
بیایید گنبد مقرنس و باستانی رودبند را از مرگ نجات دهید. هنوز استاد عُروه که فرمول تهیه ملات روکش گنبد را بلد است نفس می کشد.
خواهش می کنم ، ساحل دز را به قیمت نابودی شکل طبیعی آن بیش از این مورد توسعه بی رویه قرار ندهید.
باغ گودول را نابود نکنید.
بازار تال را بنا کنید اما بدان نگاه تجاری ننمایید بگذارید این بازار عظیم به بهانه ایجاد 1000 شغل، پایگاهی فرهنگی برای ایران باشد.
ساعت 3:15 بامداد است و دستم دیگر توان نوشتن ندارد وگرنه خروجی های فرهنگی آن بازار تالی را که بنده از شما قولش را گرفتم برایتان میشمردم.
از شما خواهش می کنم برای زیباسازی حاشیه ی دز از مردم شهر نظرخواهی کنید و زیباسازی را با محوریت حفظ اصالت محیطی دنبال نمایید
جناب دوایی فر،
شجاعت خوب است برادر،
اما اندازه دارد.

      با احترام : مهران موزون

 

پی نوشت 1 ) انالله و اناالیه راجعون  +   

پی نوشت 2 ) گذر سید جمشید  +



موضوعات مرتبط: دیسون , دزفول , شهرداری , دوایی فر

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

قرار ما این نبود آقای مهندس!

قرار ما این نبود..

 

این پُست تکمیل می شود..منتظر باشید

***

 

عیدانه ی استاد مه لقا به دوسون دیسون

اِی ساقی ماهِ رَمَضون جومُم دِ

سربونِ مَهِت نِشِسُمَه دونُم دِ

سی روزِ کِ اَی خم تُ افطارِ کُنُم

مُ عیدی مَخُم تُ نورِی افزونُم دِ

 

 

نیمه شب گذشته ساعت 2:15 بامداد یکی از دوسون همیشگی دیسون کامنتی خصوصی را برایم گذاشته است که بی اجازه ی ایشان در اینجا درجش می کنم منتها نام ایشان محفوظ خواهد ماند. این کامنت را دیسون تقدیم می کند به روح نازنین تمامی پدرها و مادرهایی که عید فطر گذشته سایه شان برسر خانواده بود و امسال در عالم برزخ روزی خوار حضرت حق جل و علا هستند :

(( خداحافظ ماه پروردگار الرحمن الراحمین خداحافظ ماه لحظه های افطار و سحر خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت خداحافظ ماه شب های نورانی قدر عید فطر روز سربلندی از آزمون اخلاص بر شما حاج مهران عزیز  بنده ی شایسته خداوند مبارک گل حاج مهران داغونم اولین سالی است که عید فطر مادرم در کنارم نیست ؟ زیرا چند ماه پیش بر اثر ایست قلبی عمرشان ........... امروز برسر مزارشون که رفتم سر مسیر بر مزار پاک شهید مه لقا اگر لایق باشیم فاتحه ایی قرائت نمودم. بعد مزار مادر و صحبت هایی که با او نمودم ، آخر هر سال ماه مبارک شبها زنگ می زد وما را بیدار می نمود حاجی التماس دعا ، داغونم خدایا آخر مادرم جوان بود چرا؟..... ولی معبودا بازهم هرچه خود مقدر بفرمایی شکر . ))

دیسون : نثار دلاور عملیات فتح المبین شهید علیرضا مه لقا و همچنین روح آسمانی مادر این کامنتگذار محترم : فاتحه مع صلوات

 



موضوعات مرتبط: دیسون , دوایی فر , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٧ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

بامداد هر روز تشتی مس خود را در حالیکه پارچه ای نخی و نرم روی آن کشیده و یک سینی روی نیز بر روی تشتی(tashti) گذاشته و تشتی برسر، از خانه خارج شده و از شیب کوچه ی مسجد سیدصالح بالا آمده و از زیر سایبادی که جنب خانه «حسن بلقیش» بود گذر کرده و به «فن فراخوونی» سردره، درست مقابل حسینیه سبط شیخ انصاری بر زمین می نشست.

جایی که صدای دورگه و مشهور مرحوم «جواذتقی» و لوبیه های سبزی که می فروخت در کل محل می پیچید.

تشتی فرنی را بر زمین نهاده و کاسه های جِیل (jail) کوچک را به کناری می گذاشت برای آنان که سرمسیرِ رفتن به کار خود، ابتدا نان گرمی از نانوایی محل می خریدند و سپس یک کاسه ی جیل کوچک سبز یا آبی، فرنی خوش عطر آرَضا را خریداری و گرمای نان و فرنی را با هم نوش جان می کردند.

اینها اما، مشتری های فرعی «آرَضافرنی فروش» محسوب می شدند.

مشتری های اصلی و پروپاقرص فرنی آرضا، خانواده ها و خانه های کوی سبط شیخ بودند که زمستان و تابستان یک پای ثابت سفره های حلال صبحانه شان، کاسه ای داغ از فرنی آرضا بود.

فرنی در فرهنگ صبحانه خوری دسفیلی ها، قرنهاست که جزئی از صبحانه کلاسیک آنهاست.

همین حالا هم بَحتیَه(bahtia)فروشان دسفیل، به عنوان جورِ جنسشان، فرنی هم دارند.

فرنی غذایی شیرین است و بحتیه در دسته بندی خوراک های نمک دار محسوب می شود اما مخلوط فرنی و بحتیه نیز طعمی لذیذ دارد.

به درستی نمی دانم فرنی آرضا چند دهه بر سفره های صبحانه کوی سبط شیخ حکومت می کرد اما من در سال 1353 پنج ساله بودم که دست در دست پدر برای خرید فرنی به مقابل حسینیه رفتم و با چهره ی کسی آشنا شدم که 5 سال بود دستپختش را مادرم قاشق قاشق به کامم می ریخت.

پیرمرد در نهایت خوش اخلاقی و مشتری مَداری، تشتی فرنی خود را که حداکثر 30 کیلو فرنی داشت می فروخت.

(شعری از استاد مه لقا)

آ رضا مرد خدا بید بُ خدا
اَلِ ایمونو سَخا بید بُ خدا
مَم اَ تشتِ فرنی یش نوشیدُم
دَس پختش با صفا بید بُ خدا

 

آرَضا در کارش سِنگِ سَخ نداشت.

او کَمچه ی مس خود را در تشتی می زد و کاسه های مردم را پر از فرنی معطری می نمود که به جرأت می گویم تا به امروز، بدیلی در خوش طعمی نداشته است.

خوب یادم هست که او هیچ مشتری را بخاطر کم پولی رد نمی کرد.

این رفتارش درست مانند آن پیرمرد حلواقُبیت فروشِ نابینا بود که خیلی ها در یادها دارند او را.

آرَضا عادت داشت وقتی در ظرف مشتری به اندازه ی پولش کمچه کمچه فرنی می گذاشت، پس از آخرین کمچه، یک نیم کمچه نیز اضافه می کرد و البته با چاشنی یک جمله : هُن بووَه.(معادل : بیا باباجان)

این فقط فرنی آرَضا نبود که نرم و لطیف و راحت الحلقوم بود بلکه تُنالیته صدا و رفتار ایشان هم در نهایت مهربانی و ملاحت بود.

در حافظه ام که تا سال 59 بخشی از گوشت و پوست و استخوانهایم مدیون فرنی خوش عطر و پاکیزه ی او بود بیاد ندارم که مرحوم آرَضا فرنی فروش با کسی بداخلاقی یا بحث و جدل کرده باشد.

آنان که با این شخصیت آشنا نیستند شاید بگویند: چه چیز خاصی در او هست که راجعش دست به قلم برده ای؟

گوش کنید تا بگویم :

فکر می کنم این مهم باشد که :

شما مردی عیالوار باشید،

مومن باشید،

نماز جماعت تان پشت سر آقاشیخ منصور سبط شیخ(قدس الله نفس الزکیه) در مسجد آقافتاح ترک نشود،

توکلتان به خدای بزرگ، سر به آسمان بساید.

رزق و روزی یک خانوار پرجمعیت را از درون یک تشتی 30 کیلویی فرنی تأمین کنید.

و خدا شما را موفق گرداند که با همان یک تشتی فرنی 5 دختر را به سربلندی به خانه بخت فرستاده و سه پسر را داماد نمایید.

از دیپلم گرفته تا لیسانس فرزندان خود را درس خوانده بار بیاورید.

آلوده به لقمه ی حرامشان نکنید (فقط به این بهانه که عیالتان سنگین است).

آیا اینگونه نیست که بسیاری از کسبه ی امروزی ترازوی دیجیتال در مقابلشان است و برای فروش خواربار معمولی انگار که در حال فروش طلا و زغفران باشند دستشان برای 1 گرم اضافه میلرزد؟

فروشندگانی را می گویم که محتوای دکانشان چند ده میلیون تومان است و امیدشان به یک تشتی فرنی نیست.

اما کسی چون آرَضا، نان یک جمعیت سنگین را از درون یک تشتی فرنی که نه!! بلکه از خدای ارحم الراحمین طلب می نمود.

اینکه خیلی راحت پس از کشیدن فرنی در ظرف مشتری یک نیم کمچه هم بی آنکه دست و دلش بلرزد اضافه می کرد و با محبتی خالصانه میگفت : هُن بووَه..بی یَن بووَه..

اگر توکل عارفانه و عالمانه به رزاق حقیقی نیست پس چیست؟

مرحوم آرَضا فرنی فروش سید و سادات نبود اما همه او را «آ» می گفتند.

مخفف «آقا».

و حقیقتاً او بر دلهای مردم محل، آقایی می کرد.

به عینه می دیدم که مردم از بحتیه فروش محل (در حالیکه فرنی هم داشت) فقط بحتیه می خریدند و فرنی خود را از آرَضا خدابیامرز می گرفتند.

وقتی فرنی آرَضا تمام میشد مراجعین اگر بُکَرون فرنی او مانده بود بازهم به فرنی بحتیه فروش ترجیحش می دادند.

نه بخاطر اینکه پیرمردی نحیف نشسته در کناری فرنی می فروشد و مردم بخواهند از روی دلسوزی فرنی او را بخرند.

نه!!

این، طعم اخلاق، منش و طبع والای آرَضا بود که قلوب مردم را در اسارت خویش داشت ضمن اینکه یگانه بودن مزه ی این فرنی و پخت استادانه ی آن، شامه ی مردمِ در حال گذر را زمینگیر می کرد.

سالهاست که طعم آن فرنی را هرگز تجربه نکرده ام.

 

 

دوشب پیش همسرم فرنی پخته بود.

دست خودم نیست سطح توقع فرنی خوری ام به دلیل اینکه نمک پرورده ی مرحوم آرَضا فرنی فروش هستم بالا رفته.

کمی فرنی خوردم.

زبری زیادی داشت.

از آن عطر خوش جوهرهِل هم خبری نبود.

بی اختیار یاد آن مرحوم افتادم.

به فکر افتادم از سجایای آن مرد و پاکیزگی نانی که برای زن و بچه در می آورد بنویسم.

گشتم و از آنجا که جوینده یابنده است با دو تن از پسران محترم ایشان ارتباط تلفنی گرفتم.

حس کردم برایشان کمی عجیب است که کسی از نانخورهای پدرشان سراغ آن مرحوم را گرفته.

هرچه باشد یک محله و کوی، نانخور آرَضا بودند.

الحق که فرزندان خلف همان پدر بودند.

مهربان،

آرام،

متواضع،

منیع و خوش برخورد.

از تشتی و کمچه ی مشهور پدر پرسیدم.

گفتند که در گذر ایام از دستشان داده اند.

گفتند که مرحوم آرَضا فرنی فروش متولد 1303 و متوفای 1376 بوده است.

 

گفتند که تابستان ها همراه با اذان صبح بر می خاست و بساط پخت فرنی را برپا می کرد.

و زمستان ها ساعتی پیش از اذان.

ماه های رمضان فرنی را ظهر برپا می کرد تا برای افطار مردم محل آماده باشد.

گفتند که در بازار خراطان (روبروی دکان مرحوم حاج رحیم مزبان) دکانی شریکی داشته است که در آن تره بار می فروخته.

و،

گفتند که از درآمد همان تشتی ناچیز فرنی که به تنهایی از نیمه های شب بار آتش کرده و پخته و صبح بر سر گذر به فروش میرسانده سهمی نیز به شریک مغازه اش در خراطان میداده.

چرا؟؟

چون خود را برای زمان فروش فرنی (مثلا 6 تا 8 صبح هر روز ) که باید به دکان و کمک شریک خود میرفت بدهکار میدانست و لذا از سود فروش تشتی فرنی، شریک را نیز شریک می کرد.

حاح محمود می گفت : یک مرتبه به پدرم گفتم که پدرجان، اینکه شبانه برخیزی و این فرنی را آماده کنی و صبح زود به فروش برسانی چه ربطی به شراکت دکان دارد؟

گفت : بووَه اُمون رفیقیم. ایی قصانَه مکُن.(باباجان ما با شریکم رفیقیم. اینگونه صحبت مکن).

یادمان باشد دوستان،

آرَضا زمان اذان تا 8 بامداد خود را متعلق به کار و شغل می دانسته.

این البته فرهنگ رایج آنزمان بود که کار و تلاش برای رزق و روزی از 6 یا 7 بامداد شروع میشد.

خلاصه آنکه در رابطه با آن مرحوم، دو عبارت بِرَند بود در منطقه.

یکی : آرَضا فرنی فروش

دیگری : فرنی آرَضا.

بنظرم حال که برند اولی دار فانی را وداع گفته، برند دوم را می توانیم احیا کنیم.

به فرزندان ایشان پیشنهاد دادم تا یک بار دیگر و پس از 33 سال، فرنی آرضَا را زنده کنیم و محرم هرسال یک تشتی فرنی درست همانجایی که مرحوم پدرشان بساط می کرد بین عزاداران رهگذر از کوی سبط شیخ توزیع کنند.

خوشبختانه پذیرفتند و استقبال هم کردند.

مشکل اینجاست که هنر فرنی پزی پدر را (با همان کیفیت) تنها حاج محمود از میان 8 فرزند حاجی به ارث برده است.

بنظرم، شیرین تر از فرنی آرَضا این بود که تمامی فرزندان آن مرحوم هنر پُخت آن را می آموختند که متاسفانه چنین نشده.

نکته ی آخر اینکه حاج محمود تأکید داشت که دلیل اصلی خوش طعمی فرنی پدرم، سلام و صلواتهایی بود که پای شعله ی پخت فرنی دائما بر لب داشت.

ظاهراً همسر گرامی آرضا سال 1370 مرحوم شده و شش سال بعد نیز خود حاجی دعوت حق را لبیک گفته و در کنار مزار همسرش در شهیدآباد(جایی نزدیک سد تنظیمی) برای همیشه غنوده است.

شعر سنگ مزار مرحوم : آقا رضا کتکتانی

پدرم دیده بیادت اشکبارست هنوز

غم نادیدن تو بار گرانست هنوز

آنقدر مهر و وفا برهمگان کردی تو

نام نیکت همه جا ورد زبانست هنوز

 

 

 

 

نثار روح پاکیزه اش فاتحه

 

  کلمه ها و ترکیبهای تازه :

1) تشتی (tashti) : دیگ، قابلمه

2) جِیل (jail) : سفالی

3) بحتیه (bahtia) : شیربرنج

4) سِنگِ سَخ (senge sakh) : سنگ و ترازو (کیل و ترازو)

5)کمچه (kamcha) :

6) حلوا قُبیت (halwa ghobeyt) : خوراکی خوشخور و شیرین و چرب است که رنگی سفید داشته و غالبا با زدن انگشت و پیچاندن آن دور انگشت تناول میکنند. همدانی ها به درستی نامش را حلوای «انگشت پیچ» گذاشته و در سطح کشور سند رسانه ای اش را به نام خود زده اند.

7) بُکَرون (bokaroon) : تهدیگ (تهدیگ برنج، تهدیگ هر خوراکی که به کف قابلمه می چسبید)

8) سایباد (saaibaad) : تلفظ صحیح زیرگذرهایی است که در محلات دزفول وجود دارد که به غلط «سَعبات» یا «ساباط» گفته می شود.با تشکر از مهندس عباس موزون (کارشناس ریشه یابی واژگان دسفیلی) که این واژه را بار دیگر احیا کردند.

سایباد= سایه+باد می باشد که ماهیت وجودی این معماری ظریف و زیبا را تداعی می نماید



موضوعات مرتبط: فرنی , دیسون , دزفول , دسفیل

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

مطلبی در خصوص وضعیت تئاتر دزفولی در وبسایت های محترم روناش + و دزان ان + درج شده که نام محترم نویسنده اش (تا لحظه ی نوشتن این پُست)مشخص نشده است.

از آنجا که سوژه ی تئاتر دزفولی برایم مهم است، حس کردم اکتفا به یک کامنت، جفا به زحمات نویسنده و همچنین مجموعه ی محترم دو وبسایت یاد شده است بنابراین از همین تریبون کوچک، به نویسنده ی گرامی آن مطلب در قالب یک پُست عرض ارادت می کنم :

 


خانم یا آقای محترم همشهری،

باسلام،

تلاش شما را برای نوشتن در خصوص تئاتر دزفول ستایش می کنم اما معتقدم کمی مهربانانه تر در خصوص همشهریانی که در گرما و سرما برای تئاتر دزفول زحمت می کشند هم می توان نوشت.
دلسوزی مشفقانه ی شما برای تئاتر و هنر دزفول به خوبی از نوشته تان هویداست اما اینکه افرادی خاص را مسبب این وضعیت بدانید را موافق نیستم.
بنظرم یک نگاه جمعی به این موضوع داشته باشید بهتر است.

راحت تر بگویم :

اگر وضعیت حال حاضر تئاتر دزفولی تنها در ژانرکمدی (که یکی از ژانرهای لازم و مفید است اگر به قاعده پرداخته شود) دارای مشکل است همه ی ما مقصریم نه فقط کسانی که وسط میدان اند و خاک صحنه را می خورند.
«همه ی ما» یعنی حتی مای تماشاچی و شهروندی که متقاضی این محصول فرهنگی هستیم.

قُدَما چه خوش گفته اند که : مستمع صاحب سخن را برسر ذوق آورد.
ما شهروندان دزفول اگر تقاضا و مطالبات خود را در خور و شأن حقیقی تئاتر دزفولی بالا ببریم بلاشک در روند و کیفیت کاری دست اندرکاران تئاتر دزفول نیز تأثیر خود را خواهد گذاشت.
امروزه رسانه ها دیگر آنچنانکه «مک لوهان» تقسیم بندی می کرد «سرد» نیستند و مخاطبان هم مانند گذشته منفعل نیستند.(پی نوشت1)
لذا مطلب کاملا دوطرفه است.
هم دست اندرکاران تئاتر دزفولی باید تکانی به خود بدهند.
هم ارباب قلم در رسانه ها باید رعایت انصاف و حریم و حرمت را بنمایند.
و هم مردم ما از درون خانه ها گرفته تا سطح جامعه باید نسبت به کیفیت محصولات فرهنگی حساسیت لازم را نشان دهند.
حقیقیت این است که این مردم قدری دچار سوء ذایقه و نهایتا سوء هاضمه ی رسانه ای شده اند.
چه تلویزیون بماهُوَ تلویزیون.(از صداوسیما گرفته تا ماهواره)
چه رادیو و چه اینترنت و نشریات کاغذی.

و ایضاً تئاتر.

لذا نویسنده  ی محترمی که نام شریفتان بر بنده پوشیده است.
شما را دعوت می کنم به نقدی دوستانه و مهربانانه که سال 89 بر تئاتر دزفولی نوشتم. +
بنده به احترام قلم شما در دز ان ان و روناش، یکبار دیگر مطلب سه سال پیش خود را مرور کردم و به این نتیجه رسیدم که اگر یکبار دیگر قرار باشد برای تئاتر دزفول بنویسم، مجدداً همانطور می نویسم که سال 89 نوشتم.
بنده در کمال احترام و اِعزاز به قلم جنابعالی(یا سرکارعالی) باید عرض کنم که کمی تا قسمتی با طعمِ نگارشی شما موافق نیستم.

این را یک مخاطب ساده به شما عرض می کند که خودش گاهی عاشورایی قلم از نیام بر می کشد اما معتقد هم هست که : هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد.

اگر کسی یا کسانی از سکوی تئاتر دزفولی به ارزشهای محترم جامعه حمله کنند جا دارد تا نقدی تند و تیز بر آن نگاشته شود اما اگر بحث «ضعف تئاتر دسفیلی» است (که هست) بدنیست تا به روش پیشنهادی بنده(که در سال 89 نوشته ام ) نیز فکر کنید.

امید که این پُست دیسون، ادای احترام و دینی بوده باشد بر زحمتی که در نوشتن مطلب تان کشیده اید.

پاینده باشید و منصور.

پی نوشت 1 ) اعتقاد دارم که تمام هنر رسانه های غربی در این است که مخاطب را طوری فریب دهند تا توهم تعاملی بودن رسانه به مخاطب دست دهد در حالیکه مخاطب همچنان منفعل است. این نکته را گفتم چون بعدها قرار است در خصوص منفعل بودن «نرمِ» مخاطب صحبت کنم. بنابراین بعدها کسی اینجانب را به تناقض در گفتار متهم نکند.



موضوعات مرتبط: تئاتر دزفولی , موزون , دزفول , بازیگری

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۳٠ | ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

فاطمه کوچولو این روزا منو مرتب یاد «صا ایران» میندازه.

چرا؟

خب معلومه : هر روز بانمک تر از دیروز (بیشتر از چهره اش، وجناتش بانمکه)

مدتهاست که عبارت «این شیِه؟» از زبونش قطع نمیشه.

روی هر چیزی زوم میکنه و میپرسه : این شیه؟

یه سکانسش رو گوش کنین :

درحالیکه در آغوشم نشسته و به انگشتر بابا نیگاه میکنه :

- این شیه؟

- انگشتر.

- این شیه؟

- انگشتر

- این شیه؟

- انگشتر؟

- این..

هربار این قضیه حدود 10 بار پرسش و پاسخ پشت سرهم ادامه پیدا می کنه.

میدونم اینو که گفتم یاد اون تیزر فرهنگی تلویزیون و اون پدر و پسر و گنجشک می افتین.

بچه ها با خنده میگن : بابا تعدادش رو یادداشت کن توی یک دفترچه و نگه دار عین اون پیرمرده برای آینده.

میگم : من سنم به اون پیرمرده نمیرسه.

 

و اما دختر بابای دیسون..

متاسفانه شما فیزیولوژی ذاتی و خدادادی آقایان را به کلی از بحث حذف می کنید. من از شما خواهش می کنم به جای آنکه چشم و گوش تان به رسانه های بیگانه و معاند باشد، در مورد فمینیسم مطالعه ای پژوهشمندانه داشته باشید.

شما در سکولار کردن جایگاه «خدا» مسیری را میروید که امریکا 50 سال است رفته و الان به گِل نشسته.

آیا آمار رسمی تجاوز به عنف در امریکا را دارید؟

آیا آمار رسمی اینکه قریب به یک سوم امریکایی ها رسما مولود نامشروع هستند را دارید؟

شما را فعلا به خواندن کتابهای دلنشین و پربار شهید مطهری دعوت نمی کنم بلکه به «موج سوم» الوین تافلر حواله تان می دهم بروید بخوانید تا متوجه شوید غول آینده شناسی همچون وی چگونه در اوائل دهه 1980 بزرگان امریکا را هشدار می دهد که زنان را به جایگاه اصلی خویش یعنی خانه و آشیانه بازگردانند وگرنه به سمت فروپاشی خواهند رفت. او به شدت تاکید دارد که مجردها را کم حقوق دهید تا مجبور به ازدواج شوند و سپس حقوق مکفی به آنها پرداخت نمایید.

برای همین است که در کشوری مانند آلمان، کارمندان مجرد ماهیانه شاهد کسر مالیات 49 درصد از حقوقشان هستند و به محض اینکه ازدواج می کنند این رقم به 23 درصد تقلیل می یابد.

خانم دختر بابا،

جمله ی زیر از احمدی نژاد نیست بلکه از اِلوین تافلر + است که سیاستهای دهه ی 1990 امریکا را در حمله به عراق خط دهی می کند و یا گرد و غبارهای کنونی منطقه ی ما را 23 سال قبل از امروز پیشگویی نموده است. به این جمله خوب توجه کنید :

«زنان را به زور به آشپرخانه ها برگردانید»   (الوین تافلر)

خانم دختر بابا،

این بسیار مهم است که توجه کنید که گوینده ی این جمله کیست؟ و خطابِ جمله هم جامعه ی درحال فروپاشی امریکاست.

خانم دختربابا،

خانم مهندس،

خانم آچار به دست،

خانم ضدچندهمسری،

دوست گرامی و هموطن شوریده حال،

شاید بنده و شما مسئولیت یک رئیس جمهور را در محاسبات کشوری نداشته باشیم اما حق نداریم با عبارت «به من چه!» از زیر بار «دانستن» شانه خالی کنیم.

شما باید بدانید که صهیونیست ها سالهاست روی مرگ ایرانیان (اعم از آنان که زنده اند و آنان که قرار است متولد شوند) کار می کنند.

چرا و به چه علت خواهان آنید که ندانید در اطرافتان چه میگذرد؟

چه مشکلی دارد برای یک بار هم که شده با یک کلیک، پروتکل های یهود + را بخوانید و بدانید که من و شما از نظر آنان مورچگانی هستیم که در کُلُنی جهان مورد نظر ایشان زندگی می کنیم و برای ما کثیف ترین نقشه ها را دارند. گناه جمهوری اسلامی هیچ نیست جز اینکه نمی خواهد در نقشه ی آنها باشد.

دختربابا،

آنها از طریق مواذ غذایی و بذرهای کشاورزی روی مرگ ما کار می کنند. سالهاست.

از طریق طراحی های شیطانی پوشاک، روی سلامت جسمی نسل ما کار می کنند. سالهاست.(شلوارهای فاق کوتاه تنها یکی از این توطئه هاست.)

از طریق رسانه هایشان روی روابط سالم خانواده های ما کار می کنند.

نمی دانم دزفول ما را در تمام عمرت دیده ای یا نه !

در این شهر تا همین سی سال پیش بیکاری به این شکل نبود.

گدا و متکدی به این شکل نبود.

مصرف دود و دخانیات به این شکل نبود.

خجالت از تکلم به لهجه ی مادری به این شکل نبود.

مردم ما این همه پرخوراک و بدخوراک و کم فعالیت و چاق نبودند.

این همه چشم و هم چشمی نبود.

دختر بابا،

به خدا قسم در دزفول ما درب منازل از صبح تا شب باز بود. اغراق نمی کنم دخترم،

یک لنگه ی درب خانه های ما باز بود.

و تنها برای خواب شبانه و برای اینکه خواب نباشیم و جانوری وارد خانه شود درب را می بستند.

اکنون فرهنگ روزمره به جایی رسیده که کار از بستن درب خانه ها گذشته و مردم دزفول ناچارند تا آسمانِ حیاط ویلایی خود را با میله گرد و نبشی شبیه قفس جوشکاری کرده و خود را در مکعبی فلزی زندانی کنند؟

نه!

نه!

فوری ربطش ندهید به تورم و ...

موضوع بسیار پیچیده تر و گسترده تر از اینهاست.

دختربابا،

دشمن نزدیک به دودهه است که با دهها هزار نیروی کماندوی تا بن دندان مسلح کشور را دوره کرده است اما تا بدین لحظه جرأت حمله و ورود به کشور را نداشته .

چرا؟

زیرا یک بار ما را طی 8 سال امتحان کرده است.

مگر امریکا همان امریکا نیست که 60 سال پیش از آنسوی دنیا همچون ریموت کنترل تلویزیون با فشار یک دکمه در ایران کودتا می کرد؟

چه شده که اکنون جنگ سخت را رها نموده و طی بیست سال گذشته تا کنون ما را هدف حملات نرم خویش قرار داده است.

تعریف جنگ نرم هم یک جمله بیشتر نیست : دشمن سعی دارد کاری کند که ما چون او فکر کنیم.

به گمانم امسال بیستیمن سالگرد هشدار حضرت آقا در خصوص شبیخون فرهنگی دشمن است.

ما 20 سال است که برای حجاب زنانمان، برای عفت زنان مان، برای دیانت چشم های مردانمان، برای میزان جمعیت مان، برای....برای... تحت هجمه و حمله ایم سرکار خانم.

شما را به خدا کمی کلاهخود یکسویه نگری را از سر بردارید و قبل از آنکه خود را در مواضعتان پیروز بدانید بنشینید و با گفتگوی بدون اتهام ، گفتگوی بدون پیش فرض، گفتگوی بدون پلاریته ی منفی ذهنی، با هم حرف بزنیم.

این چه رسمی است که تا سخن از حجاب می شود بحث را به سمت عرب ستیزی می برید؟

نگاه اومانیستی شما در اصالت محضی که به انسانیتِ خودتان می دهید تاجایی که خدا را در صورت لزوم از سبد «باید ها» حذف می کند بنابراین ناچارم بگویم :

شاید به اعتقاد شما مقبولیت مردمی برای زدن زیرآب حکم خدا کفایت کند و حتی کسی چون علی(ع) را هم خانه نشین نماید.

اما تکلیف این پرسش کلیدی چه می شود که :

در آن 25 سال گوشه نشینی نماینده ی خدا بر روی زمین، این علی(ع) بود که متضرر شد؟ یا مردم زمانِ علی(ع)؟

لذا باید توجه کرد که دموکراسی شاید نشانه ی مقبولیت باشد اما متضمن مشروعیت نخواهد بود.

شرع هم چیزی نیست که بنده و شما حد و حدودش را معین کنیم.

شارع خداست و شارحین این شرع هم کسانی هستند که درسش را خوانده اند.

یادتان باشد که اگر یهود اجازه ی یهودی شدن افراد غیر یهود را نمی دهد اما شما در شیعه حتی با اینکه زن هستید می توانید به میدان درسِ دین ورود کنید و علامه هم بشوید.

لکن این را حق ندارید که روحانیون شارح دین را خطاب کنید که «حق ندارید دین را به ما بگویید».

این معنی از فحوای مباحثات با شما (که معترض به قانون گذاری توسط قشری خاص هستید) کاملا پیداست.

تکرار می کنم : هر کاری متخصصی دارد. درست مثل همان کاری که هم اکنون شما تخصص اش را دارید.

مصرف کننده ی این تخصص مردم هستند.

همان مردمی که محصول تخصص شما می شود نفت و گازشان.

مردمی که محصول تخصص پزشکان میشود دارو و درمانشان.

مردمی که محصول تخصص ....

و مردمی که محصول تخصص «دین خواندگان» می شود تعیین تکلیف احکام شرعی شان.

دختر بابا،

می دانم کمی بحث چند وجهی شد، دلیلش این است که وقوف نسبی به زوایای ذهنی سرکار علیه دارم.

پیرو این عرایض، اضافه می کنم :

آگاه باشید که هیچ کشوری بی قانون نیست و ایران هم قوانین خود را دارد.

آگاه باشید که حجاب چیز خوبی است (حتی برای مردان)

آگاه باشید که حجاب به معنای محرومیت نیست بلکه خنثی سازی وساوس شیطان است (هم برای مرد هم برای زن)

آگاه باشید کارخانه ی ایران خودروی خدا، شاسی زنان را با شاسی مردان کمی متفاوت آفریده است و ذات مرد را «طالب» و ذات زن را «مطلوب» خلق کرده است. با این مفاهیم اگر مشکل دارید به دیسون و موزون و چوب خدا و حسین خوشکام و ... ربط ندارد همشیره. لطفا به روابط عمومی ایران خودروی خداوند که نامش «قرآن» است مراجعه فرمایید.

آگاه باشید که اگر قرار باشد شمای نوعی در فضای عمومی حد آزادی تان را خودتان مشخص  کنید دوران عصر حجر احیا شده و مدنیت و قانون گرایی و حساب و کتاب موضوعیت ندارد.ایران جنگلی می شود آن سرش ناپیدا.

آگاه باشید که آنانی که در پیاده سازی نگرش های کنونی شما دوست گرامی، 50 سال قبل اقدام کردند اکنون در میان بیشتر خانواده های خود، با مشکل عدم تشخیص عنصر «بابا» مواجهند.

آگاه باشید زن در غرب (مهد آزادی حجاب نه!!..مهد آزادی بی حجابی) اکنون با بیشترین تجاوز به عنف، خرید و فروش و بردگی جنسی، تحقیر و توهین روبرو هستند.

اگر نمی دانید بدانید در برخی کشورهای پیشرفته!!ی غربی زن به محض ازدواج، فامیلش را در شناسنامه اس به فامیل شوهرش تغییر می دهند.

آگاه باشید که در ایران بیشترین آزادی و حرمت به زنان گذاشته می شود. (می دانم جوش می آورید و قبول نمی کنید). لازم است برای چنین ادعایی ابتدا ظرفیت های قانونی ایران را در قیاس با هر کشور دیگری..تکرار می کنم هر کشور پیشرفته ای که شما بگویید مقایسه کنیم و سپس میزان انقیاد مردم ایران و آن کشور به قوانین را مورد بحث قرار دهیم.

آگاه باشید،

شما که مهندسی و باسواد،

مراقب باش دخترم؛ گاهی سواد انسان، حجاب بصیرتش می شود.

شما می خواهید خدا و همه ی آن چیزهایی را که حس می کنید اگر با آزادی های فردی تان در تضاد است را یا کنار بزنید و یا دست آموز و  قابل کنترل ذهن خود در بیاورید. به راستی خدایی که مختصاتش را خودتان برای خودتان ترسیم نمایید اسمش خداست؟ یا بُت روی تاقچه؟

شما بحث در مورد یک حدیث امیرالمومنین(ع) را مرتب به خاکی می برید.(همان حدیث غیرت المرأ...)

بنظر شما در همان فرانسه ی مدعی آزادی و تمدن، چرا نمی گذارند یک خانم به میل خویش حجاب داشته باشد؟

همان آلمان که خیلی ادعای پیشرفته بودن دارد چرا یک خانم محجبه را در صحن علنی دادگاه سلاخی می کنند و جامعه آلمان هم مثل خوک بی تفاوت می ماند؟

می دانید اگر در دادگاه های ایران برای یک خانم «بدحجاب» چنین فاجعه ای رخ میداد چه برسر خشم و غیرت عمومی مردم می آمد؟

آگاه باشید خانم دختر بابا،

در فرهنگ لغات کشورهای غربی چیزی به نام «ناموس» معادل ندارد.

و آگاه باشید که گاهی برای فروپاشی ساختار خانوادگی یک جامعه، حذف یک واژه از دیکشنری آنها بسیار موثر است.

شما را برای ادامه بحث ارجاع می دهم به سرکار خانم چوب خدا که دختری است فاضله و باسواد که هم دین را خوب می شناسد هم غرب و جوامع غربی را.

هم از جنس خود شماست و هم وقتش از من آزادتر.

هم مثل خود شما که روح آزادی طلبی دارید روح آزاده ای دارد.

خانم مهندس، دختربابا

انسان غربی، 50 سال قبل، جایی ایستاده بود که اکنون شما ایستاده اید (اندیشه را می گویم) مثل حالای شما فکر می کرد لکن اکنون به جایی رسیده است که در تلویزیون تبلیغ «لیدی سیتر» می کند .

برای آقایانی که فرصت رسیدگی به همسر را ندارند و اهل ماموریت رفتن زیادند یا جلسات کاری زیاد دارند و .... مردان جوان و انتخاب شده (در رنگها و تیپ های مختلف و سنین دلخواه) به منازل اعزام می کنند تا در نبود مرد خانه، مردِ آن خانه باشند تاخدای ناکرده خانم خانه از تنهایی!! دق نکند.

خانم دختر بابا،

سقوط بشر غربی را می بینید؟

وقتی تعریف «غیرت» در فرهنگ لغت یک جامعه، جای خود را به «حسادت» می دهد و حسادت هم که فی نفسه محکوم است لذا پسر غربی در خانه ای بزرگ شده که حس غیرتش را هم خودش و هم خانواده اش سرکوب کرده و مذموم خوانده اند.

و اینگونه پسری در سنین تأهل وقتی قرار است یکماه به سفر طولانی برود و یا گرفتار کارهای روزمره باشد و تا انتهای روز فرصت رفتن به خانه را نداشته باشد خیلی راحت به همسر خود میگوید : زنگ بزن... بگو یه لیدی سیتر برایت بفرستند.

خانم مهندس،

بی بی جان،

(در شهر ما به خانم های سادات به احترام می گویند : بی بی)

زیر پرچم امن و آسایش جمهوری اسلامی نشسته اید و از عشق و خیانت و برابری زن و مرد دم می زنید؟

کمی مطالعه حال و هوای کنونی جوامعی که 50 سال پیش در جایگاه فکری الان شما بودند بد نیست دخترم.

بنده شرم دارم از اینکه در وبلاگ مقدسِ دیسون مثال لیدی سیتر را زدم.

اما شما یکی از سرمایه های جوان این کشورید. نه به خاطر اینکه یک خانم مهندس روی سکوهای نفتی جنوب کشورید..نه!

بلکه به عنوان یک مادر فردای ما برای تولید منابع انسانی کشور.

اگر مهندس باشید و درس خوانده (که هستید) باید بدانید که مهمترین منابع هر کشوری منبع انسانی آن دیار است.

و شما خانم های جوان اصلی ترین سرمایه ی کشور در تولید منابع انسانی ایران زمین هستید.

مأموریت و جایگاهی که دشمن توانسته است بارسانه هایش، کم ارزش نشاَنش دهد و شما را در «soft war» (جنگ نرم) یارگیری نماید.

اکنون کار به جایی رسیده است که ما در کشور خودمان و در زمین بازی خودمان باید با شما مادران امروز و آینده بر سر تأمین منابع انسانی مورد نیاز و متخصص کشور، به بحث و جدل بپردازیم.

وای برما.

پی نوشت1) پیشنهاد به دختر بابا : یا خانم چوب خدا ارتباط بگیرید و قراری بگذارید و سری به دزفول زده و شهر ما را از نزدیک ببینید. انشالله خبر دوستی تان با ایشان را بشنویم و خوشحال شویم که کنار رودخانه ی خنک و زلال دز به بحث رو در رو نشسته اید و نتیجه تبادل اندیشه هایتان را به ما و باقی دوسون دیسونی گزارش دهید.شک نکنید که میهمان نوازی چوب خدا(به نیابت از تمام دزفولی ها) در یاد و ذهنتان ماندگار خواهد شد.



موضوعات مرتبط: دیسون , جنگ نرم , انسان , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیروز در سالن همایش ها وقتی رئیس جمهور گفت :

(( طرح مسئله ی هولوکاست ستون فقرات نظام سرمایه داری را متلاشی کرد ))

بی اختیار بَرشَرف دانشمند معظم، دکتر محمدعلی رامین درود فرستادم و قلباً افتخار کردم که فرزندان دزفول در هر جایگاه و لباسی که باشند سربازانِ راستین ایران و اسلام اند.

 

مدتهاست دلم می خواهد در خصوص دکتر رامین برای دوسون دیسون حرف بزنم. نمی دانم بالاخره قسمت خواهد شد یا نه!.

دیروز اما..

پیش از آنکه دکتر احمدی نژاد پشت تریبون قرار گیرد به صحنه ی زیر که می نگریستم احساس سربلندی می کردم از اینکه رئیس جمهور در محاصره ی فرزندان برومند دزفول قهرمان است.

 

وقتی دکتر پشت تریبون رفت و راجع به هولوکاست آنگونه گفت؛ یاد دکتر رامین افتادم و احساسم در محاصره  کردن رئیس جمهور توسط بچه های دزفول کامل شد.

با عرض ارادت به ساحت محترم دکتر محمدی زاده و دیگر بزرگان همشهری که پای رکاب نظام جمهوری اسلامی در قوه مجریه هستند.

 

پی نوشت 1 )  واژه ی «محاصره» را در این پُست به « خدمات رسانی » تعبیر فرمایید.

پی نوشت 2 ) مطلبی در خصوص مراسم دیروز در سالن همایشهای سازمان در وبلاگ شنود +



موضوعات مرتبط: احمدی نژاد , دیسون , دزفول , رئیس جمهور

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٧ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

می دانم که چارکنج شهر، دستتان به سبزی خوردنی می رسد.

اما امروز سه شنبه (21 خرداد) را اگر می توانید برای خرید کمی ترتول به باغ گودول بروید.

امروز ترتول های باغ گودول عطر خون می دهد.

امروز هم چونان 60 سال گذشته، حج سلطونعلی زیر برق آفتاب نشسته و ترتول ها را برای سفره هایمان آماده کرده است ، هرچند ترتول های سنجر را به یاد و نام ترتول های خود باغ گودول در میعادگاه 300 ساله ی سبزیِ سفره هایمان، کته کته به دستتان خواهد داد.

یادتان باشد،

ترتول ها را که از دست حجی گرفتید آنها را خوب ببویید.

متوجه خواهید شد که خبری از عطر ریحون و نعنا نیست .

امروز سبزی های حج سلطانعلی ملائکه زاده حتماً عطر خون دارد.

21 خردادماه هر سال این بوی دستان حاجی است که سبزی ها را معطر به عطر خون می کند.

یادتان باشد،

آنوقتی که دستش را می بوسید از همان دست ها بپرسید که بوی خون 29 ساله چگونه هنوز بر دستانش باقی است.

خیالتان تخت،

برای حاج سلطانعلی، مشتری ها همه یکسانند و به همه ترتول خوب می دهد.

می دانید چرا؟

آخر او همه را نه «به» یک چشم که «با» یک چشم می نگرد.

اما همین یک چشم او  از هردو چشم خیلی ها بیناترست.

کجا بودم؟

آها!!

از بوی خون ترتول های حجی می گفتم که از دستان او بوی گرفته است.

من در طول سال بوی خون را از این دست ها بارها حس کرده ام اما 21 خرداد هنگامه دیگری است..

حقیقت این است که هر سال در چنین روزی، ترتول های خونی حاجی یادآور خون سه فرشته ای است که در یک لحظه سه سوراخ بر جگر پدر و مادر خود گذاشتند و پرکشیدند.

شما دوستانی که فرزندان و دلبندانی دارید.

هیچ شده خاری به گوشه ی دست طفلتان بنشیند؟

هیچ شده طفلتان به هنگام بازی و راه رفتن به زمین بخورد و زانوانش خراشیده شود؟

هیچ شده جگر گوشه تان از روی دوچرخه ی کوچک خود و یا هنگام بازی فوتبال سقوط کرده و قطره ای خون از کنج کُلمَکش جاری شود؟

می دانم که می دانید چه می گویم!

شهادت سه فرزند 6 تا 16 ساله در یک لحظه و یک غروب خونین چیزی نیست که من و شما بتوانیم به درستی درکش کنیم.

امروز دستان حاجی بوی خون شهید دارد.

به حاجی زنگ زدم تا یکبار دیگر 29 نهمین سال شهادت سه گل ریحانش را تسلیت بگویم.

صدایش همچنان سوخته و استوار می نمود.

- حاجی، هنگام اصابت موشک کجا بودی؟

- باغ بودم..مثل همین حالا که تماس گرفته ای و باغ هستم.

- زمان دقیق اصابت موشک یادت هست.

- بین ساعت 5 تا 6 بعد از ظهر بود.

- خودت را چگونه رساندی خیمه گاه.

(مکثی می کند...حس می کنم یاد خیمه گاه حسین(ع) افتاده است که چگونه در عصر عاشورا به آتشش کشیدند)

- ...

- از بچه ها بگو حاجی..از سنشان.

- فرزانه 16 ساله بود...منصوره 6 سال داشت...حسن 8 ساله بود و غلامرضا حدود 18 سال.

- همسرتان در خانه بود؟

- نه! برای خرید بیرون رفته بود.

- بچه ها در چه وضعیتی بودند؟

- حسن به همراه دوستان همسن و سالش جلوی خانه و در زیر دیوار همسایه در حال بازی بودند که دیوار بر سرشان خراب می شود وزیر آوار می مانند.

فرزانه در حال رسیدگی به خواهر شش ساله اش منصوره بود و غلامرضا نیز در یکی از اتاق ها در حال استراحت.

- غلامرضا چه شد؟

- او را به موقع از زیر آوار نجات دادند. اکنون کارمند اداره دارایی است.

- بچه ها را کجا دفن کردید؟

(بعض می کند اما محکم ادامه می دهد)

- شهید آباد. کنار هم گذاشتمان.

- حاجی جان امروز تا کی باغ هستی؟

- رولَه مو تا شو ویستَم خدمتت. ( دلبندم، من تا آخر وقت امروز در خدمت شما هستم).

- زنده بویی حجی..خدمتگزاریم.

(بقیه ی مکالمه بماند.)

از حاجی خداحافظی کردم.

 در حالیکه عطر خون را از این سوی خط تلفن بر دستانش استشمام کردم.

امروز ترتول های حج سلطونعلی عطر خون دارد.

ما هر سال محرم، خیمه گاه کرنوسیون را به آتش می کشیم اما آتشی که 21 خرداد سال 1363 به خیمه گاه دزفول افتاد تا ابد در دلهایمان گُر می زند.

 

 

سلام خدا بر شهیدان به خون خفته ی دزفول قهرمان باد

 

پی نوشت 1 ) شماره موبایل حاج سلطانعلی برای کسانی که از راه دور دلشان می خواهد تسلیتی به این سلطانِ صاحبقرآن بگویند  09386282410

پی نوشت 2 ) تشکر می کنم از مهندس چرخابی عزیز که 21 خرداد و واقعه جانسوز موشکباران آن را یادآور شدند.



موضوعات مرتبط: باغ گودول , ترتول , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢۱ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

امروز یکی از پوشه های عکس ام را بررسی می کردم ناخودآگاه به تصویر زیر رسیدم.

داستان از این قرار است که اواخر سال 1390 در دیسون صحبت خودروهای سه چرخه بارکشی را پیش کشیدم که تا اوائل دهه 50 در خیابان های کشور کار بارکشی روزمره ی مردم را انجام می دادند.

در دزفول به آنها سُقُل (soghol) می گفتند.

من بیشترین تعداد سقل را در شهر قم دیدم.

در اسفند سال 1390 که بحث نشان دادن تصویر سقل های قدیمی شد آقای صائبی نیا پیشنهاد داد فراخوان بزنیم که چه کسی عکس سقل دارد و دست برقضا حاج امیر ابراهیمیان این عکس را داشت و سخاوتمندانه برایم فرستاد.

از ایشان بسیار ممنونم و پوزش می خواهم که این همه مدت فراموش کرده بودم آن را در دیسون به نمایش بگذارم.

فقط حیف که تصویر سقل کامل نیست.

کسی نمی داند این خودروهای ساخت کدام کشور بودند؟

یا اینکه کسی تصویر اصل آنها را در اینترنت (منظور تصویر رنگی و مربوط به کارخانه ) پیدا نکرده است؟

اگر دوسون دیسون، کمپانی و یا نام خارجی این خودرو را  بدانند من پیدایش می کنم.

 

 

سمت چپ بالای تصویر، دو سقل نشان داده شده که پشت آنها مسافرانی سوارند

 

و حالااااااااااااا

.

.

.

.

.

.

.

.

.

این شما و این هم سقُلُ

یه کف مرتب به افتخار آقای علی موجودی

که توانستند این سوزن را از انبارکاه اینترنت پیدا کنند

اینهم نمایی داخلی از سقل

(ارسالی از علی موجودی)

 

پی نوشت1 : البته عقب سقل ها پس از ورود به ایران دارای حفاظ و نرده می شد مثل تمام وانت های موجود در کشور که ملاحظه می کنید.

پی نوشت 2 : به کمک تصویری که آقای موجود یافتند توانستم به این اطلاعات دست پیدا کنم.

این خودرو kia k360 نام دارد   +

و اینکه همان کمپانی که سقل را ساخته اینها را هم ساخته است +

پی نوشت 3 : بنظرم چنین خودروهای کم مصرفی برای باربری سوپرمارکت ها هنوز هم می توانند مفید فایده باشند خصوصا که کم مصرف هم هستند. البته این سقل ها اکنون دیگر رایج نیستند اما مدلهای امروزی حتماً موجودند.



موضوعات مرتبط: سقل , سه چرخه , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٢ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تجمع بلاگر های «دشت دز» بر مزار برادرزاده ی علی ابن ابیطالب(ع)

دوست گرامی مان آقای مجید فضیلت مطلبی را در خصوص تجمع وبلاگ نویسان در بارگاه پاکیزه مولایم محمد ابن جعفر طیار(قدس سره شریف) مطرح کرده است. بخوانید و بپیوندید و ما را نیز دعا کنید.

+



موضوعات مرتبط: حجر ابن عدی , جعفر طیار , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٩ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

فوری :

به تازگی ائتلافی مبارک به نام «ائتلاف بزرگ دزفولِ واحد» در فضای انتخاباتی دزفول اعلام موجودیت کرده است و تمامی کسانی را که بر منافع، صلاح و اعتلای دزفول عزیزمان دغدغه دارند (فارغ از هرگونه خط و خطوط سیاسی) به ائتلاف فراخوانده است.

دیسون از همه دوسون عزیزی که دزفول را با تمام داشته هایش ( حیطه جغرافیایی و تمدنی شهرستان دزفول) دوست دارند دعوت می کند تا بیانیه های سریالی این ائتلاف را دنبال کنند.

من بهترین شعار را برای زنجیره ی این بیانیه ها این جمله پیشنهاد می کنم :

بیایِ پی یَک بووِیم


بخوانید بیای پی یک بوویم  شماره 1 را :

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم شریف دزفول

سالهاست که بر طبل بحث مخالفت با دزفول و دزفولی در مرکز استان می کوبند و نمی دانیم چرا حتی اگر استانداری غیر بومی نیز زمام امور را در استانداری خوزستان بدست می گیرد پس از مدتی اندک ضدیت او با دزفول شروع می شود؟! هرچند ورود به این مقوله را در این مبحث به صلاح نمی دانیم و کالبدشکافی آن را در مقاله ایی خاص دنبال خواهیم کرد.

اما مردم عزیز و غیور دزفول در حال حاضر چه کنیم که در این مقطع حساس، خوابی که جهت شهر عزیزمان دیده اند تعبیر نشود؟ با دوستان ، کارشناسان و برزگان مشورت نمودیم همگی به این موضوع اذعان داشتند که تنها را برون رفت از این وضعیت ، وحدت همه گروهها می باشد و در موضوع انتخابات شورای اسلامی پیش رو(خرداد92) است که می توان به این مهم رسید.

همانگونه گه همگان مستحضرند با مطالعه اسامی شرکت کنندگان نامزدهای شورای اسلامی که حدود 160نفری و حداقل در قالب 9 لیست می باشند ، انتظار می رود با ائتلاف بزرگ دزفول واحد با ترکیب 6 گروه اصلی از لیستهای مذگور، گام اول را جهت احیاء جایگاه واقعی دزفول به منصه ظهور رساند تا انشاالله قدمی باشد خیر جهت گامهای بعدی. پس بیاییم در تحقق این مهم دست یاری همدیگر را بفشاریم.

 

منبع بیانیه : وبلاگ پلاک



موضوعات مرتبط: اتحاد , وحدت , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٥ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


مطلبی که پیش روی خوانندگان محترم است چیزی نیست جز یک «پیشنهاد دستور» کاملاً تخیلی و زاییده ذهن نگارنده که برای دزفول 109 سال بعد پیش بینی شده و ربطی به دزفول امروز ندارد.

لذا،

ادارات و نهادهای محترمی که در اینجا از آنان نام برده می شود به هیچوجه موضوع را به خود نگیرند.

اگر این دستور خیالی نظرشان را جلب کرد و احساس نمودند که قابل پیاده سازی  است، نوش ته جونشون و فرض کنند که کسی آمده و در صندوق پیشنهادات اداره شان کاغذی را انداخته و رفته است.

لکن اگر این دستور خیالی امکان صدور و پیگیری نداشت بر نگارنده ببخشند و فرض کنند که یک PS تیارت (تئاتر) را در مقابل دارند و موضوع اصولاً ربطی به جهان واقعی و فضای موجود در دزفول ندارد.

این شما و این هم دستور خیالی از سوی شورای فرهنگ عمومی شهرستان دزفول خطاب به ادارات محترم شهرداری و ارشاد و کار


بسم الله الرحمن الرحیم

ن والقلم و مایسطرون

پیرو لغو کنسرت آقای جرالد کلایدرمن (نبیره هنرمند مشهور ریچادر کلایدرمن) نظر به اینکه برخی معترضین علاقمند به موسیقی، شأن فرهنگی دزفول را با تهران، «یکی» دانسته اند و باعنایت به اینکه مردم شریف شهرستان دزفول در دهه ها و سالهای گذشته از کتابخوان ترین و مطالعه گرترین آحاد جامعه ایرانی بوده اند ، شایسته است تا از حیث سرانه ی مطالعه نیز، چیزی کم از شهروندان تهرانی نداشته باشند.

بر این اساس برآوردی آماری، از سوی این شورا در خصوص تعداد کیوسک های عرضه مطبوعات(روزنامه فروشی) شهر تهران انجام شد و مشخص شد که جمعیت 8 میلیونی شهر تهران، هم اکنون قریب به 1000 کیوسک ارائه مطبوعات دارد (چیزی نزدیک به 1 کیوسک برای هر 8000 نفر) متاسفانه هم اکنون در شهر دزفول که حدود 300 هزار نفر جمعیت دارد گفته می شود که تعداد کیوسک ها قریب به 15 باب است. این یعنی اینکه به ازاء هر  20000 نفر شهروند دزفولی یک کیوسک وجود دارد. ضمن اینکه در خصوص سرانه حضور کیوسک های گل فروشی نیز، تفاوت فاحش بین تهران و دزفول وجود دارد.

علیهذا نظر شهردار محترم و مدیر محترم ادارات کار و ارشاد شهرستان دزفول را به نکات ذیل جلب می نماید :


1- مطبوعات یکی از اصلی ترین حلقات اطلاعرسانی میان مردم و مسئولین اند.

2- مطبوعات به طور غیر مستقیم به فضای شایسته سالاری در بدنه مدیریتی شهر کمک می کنند.

3- مطبوعات تا حد زیادی سرانه پایین مطالعه گری در سطح جامعه را جبران می نمایند خصوصاً آنکه این موضوع در راستای منویات مقام معظم رهبری در خصوص ترویج کتابخوانی و مطالعه گری است.

4- با توسعه کیوسک های ارائه مطبوعات در دزفول این شائبه را که : (( کسانی دراین شهر، خواهان بیخبری مردم از اوضاع مدیریتی شهر و عدم حضور مطبوعات هستند )) تاحد زیادی برطرف خواهد کرد.

5- مطبوعات با آگاهی بخشی به مردم نسبت حقوق شهروندی شان، می توانند نقشی اساسی در افزایش سرمایه های اجتماعی دزفول داشته باشند. (یکی از معانی سرمایه های اجتماعی، همانا احساس وظیفه مردم برای حضور صحنه های مختلف...من جمله انتخابات است)

6- اُنس و افزایش فرهنگ ارتباط شهروندان دزفولی با مطبوعات و نشریات ، یکی از پایه های مهم افزایش خرد جمعی در صندوق های رأی است. چه اینکه پردازش مطبوعات به  کاندیداهای مختلف و ابراز نظر نخبگان دزفولی در نشریات و روزنامه های محلی و ملی موجب خواهد شد تا کسی نتواند از عدم حضور مردم در پای صندوق ها سوءاستفاده کرده و همچنین هیچکس نتواند با وعده های توخالی و عاری از حقیقت، با آراء مردم شریف شهرمان بازی کند. چه انتخابات شورا چه مجلس چه ریاست جمهوری و چه...

7- شهر دزفول که روزی روزگاری مهد فرهنگ بالای اشتغال و کار آفرینیِ مردمانش بود اکنون با معضل بیکاری نسبی و انبوه شغل های کاذب مواجه است لذا جا دارد تا با بهبود سرانه کیوسک های ارائه مطبوعات و گل فروشی شهر که با اشتغال دونفر برای هر کیوسک و افراد جانبی شاغل در شبکه توزیع سطح شهرستان، چیزی قریب به 100 شغل ایجاد خواهد شد.

 

نظر به اینکه معاونت محترم وزارت کار اعلام نموده است که هزینه ایجاد هر شغل در کشور به طور میانگین 85 میلیون تومان است انتظار میرود که ایجاد شغل های فوق الذکر جایگزین تخصیص هشت و نیم میلیارد تومان بودجه ملی اشتغال خواهد بود. این در صورتی است که اداره محترم کار دزفول ، افراد گزینش شده و دوره دیده را (که در ادامه این دستورالعمل خواهد آمد) به شهرداری معرفی و شهرداری نیز با عقد قرارداد لازم  5 ساله با افراد متقاضی کیوسک، اقدام به ساخت و تحویل کیوسک ها و دریافت هزینه ساخت از خود متقاضی(به طور اقساط پنج ساله) می نماید. بنابراین 100 شغلی که در بالا گفته شد با کمترین هزینه ایجاد می شود. ناگفته نماند که اداره ی کار دزفول موظف است تا از مسیرهای قانونی در گزینش افراد و تخصیص وام ساخت کیوسک ها اقدامات لازم را به عمل آورد.

8- پیرو این دستورالعمل، اداره ارشاد شهرستان دزفول نیز ملزم است تا هرچه سریعتر برگزاری یک دوره روزنامه نگاری، خبرنگاری، عکاسی، ویراستاری، سردبیری و .. را با بهره گیری از اساتید پروازی و درجه یک دانشکده ی خبر تهران و خبرگزاری های فارس و ایرنا و دانشگاه صداوسیما در دستور کار خویش قرار داده و متعاقب آن بستر لازم را برای کسب مجوزهای لازم جهت تأسیس روزنامه های محلی فراهم و افراد تحصیلکرده و خبره و آموزش دیده و صاحب صلاحیت را برای مدیریت و تولید محتوای این نشریات آماده سازد،

از این رهگذر اداره ارشاد دزفول می بایست ظرف مدت یکسال 20 نفر برای مدیر مسئولیِ 20 نشریه (شامل 10 روزنامه محلی با موضوعات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و 10  نشریه تخصصی با موضوعاتی همچون مهندسی آب و رودخانه، کشاورزی، محیط زیست، معماری، آثار باستانی و ... )  25 سردبیر ، 30 عکاس، 30 ویراستار و  50 خبرنگار تربیت کرده (با حداقل مدرک لیسانس) معرفی و تمهیدات لازم برای فعالیت و استقرار آنها در فضای رسانه ای شهرستان دزفول را فراهم نماید.

9- تأکید می گردد که برای ایجاد و تخصیص کیوسک های مطبوعات و گل فروشی دزفول، رعایت موارد زیر از سوی شهرداری وارشاد لازم می نماید :

الف) همانگونه که علیرغم وجود 1000 کیوسک مطبوعاتی شهر تهران، همچنان کمبود کیوسک احساس شده و تقاضای کیوسک های بیشتری ارائه می شود شما مسئولین محترم دزفول نیز برای شهرمان مبنا را بر افزایشی بالاتر از سرانه تهران قرار دهید چه اینکه وجهه ی کنونی شهر دزفول با جوانان رشیدی که با پوشیدن یک کاور زردرنگ و صدور قبض پارکینگ و پاسبانی از چند دستگاه موتورسیکلت زیر آفتاب سوزان، شأن و شخصیت جوان مقیم دزفول را تنزل داده و بهتر آن است که با ایجاد کیوسک های آبرومند که محصولات فرهنگی و خدماتی را ارائه می کنند درآمدی بسیار بیشتر  نصیب جوان شایسته دزفولی گردد.

ب) از آنجا که «آموزش» در همه مشاغل موجب بهره وری بیشتر و ارتقاء کیفیت خدمات و کاهش هزینه های محاسبه نشده می شود لازم است تا افرادی که از اداره کار دزفول برای مدیریت کیوسک ها به شهرداری معرفی می شوند یک دوره آموزش «مدیریت کیوسک» را ببینند تا شهروندان محترم دزفولی، در سرویس گیری از این واحدهای صنفی دچار اشکال نشوند.

ج) متأهلین بیکار برای تقاضای واگذاری کیوسک در اولویت اند.

د) برخی افراد در تهران و کلان شهرها، اقدام به دریافت امتیاز کیوسک نموده اما با اجاره دادن آن به نیازمندان اصلی کار در کیوسک، اقدام به سودجویی خاص برای خویش می کنند لذا اداره کار و شهرداری موظف اند تا کیوسک ها را به متقاضیان حقیقی این شغل واگذار نمایند و کلیه متقاضیان موظف اند با پوشیدن لباس متحد الشکلِ مدیریت کیوسکِ ارائه مطبوعات (لباسی که وزانت لازم را داشته باشد) و در ساعات مشخصی از شبانه روز به شکلی منظم اقدام به کسب و کار در کیوسک خود نمایند.

ه) شهرداری موظف است تا با ساخت کیوسک ها اقدام به عقد قرارداد اجاره 5 ساله با متقاضیان نموده و به طور منظم و با بازرسی سرزده از وضعیت گردش کار آنها بر عدم تخلف این عزیزان از قوانین کسب و کار نظارت داشته و اطمینان یابد.

ضمن اینکه هر متقاضی پس از 5 ساله اجاره نشینی در کیوسک به شرط رعایت کلیه قوانین و حُسن انجام کار می تواند درخواست عقد قرارداد 10 سال بعدی را ارائه نماید.

و) فروش اقلام خوراکی بهداشتی و نوشیدنی های رایج، شارژکارتهای اعتباری موبایل و ... در کنار مطبوعات و نشریات در کیوسک ها بلامانع است.

ز) فروش هرگونه دخانیات در کیوسک ها ممنوع است.

ح) فروش برخی اقلام لوازم التحریر مثل کاغذ سفید؛ خودکار و قلم و ... بلامانع است.

ط) حداقل مدرک لازم برای متقاضیان کیوسک دیپلم می باشد. (متقاضیان فارغ التحصیل در مقاطع بالاتر در اولویت اند.)

ی) ساعات کار کیوسک ها از 6 بامداد تا 12 شب می باشد.

ک) مدیران و گردانندگان اصلی کیوسک ها برای استخدام کارگر لازم می بایست از اداره کار دزفول درخواست جذب نیروی کارگر نمایند و کلیه قوانین کار را رعایت نمایند. مدیران اصلی کیوسک ها موظف به حضور و فعالیت در کیوسک ها هستند و هرگونه تصمیم به عدم حضور بیش دو روز خود را می بایست به مدیریت و بازرسی کیوسک های مستقر در شهرداری اطلاع دهند.

ل) کلیه متقاضیان کیوسک ها (فارغ از هر قوم و نژاد) می بایست متولد شهر دزفول باشند، چرا که بومی های بیکار در شهردزفول برای کسب فرصت های شغلی مستحق تر از دیگرانند.


                             شورای فرهنگ عمومی شهر دزفول

                                   1500/1/1 خورشیدی


پایان پیشنهاد یک دستور خیالی


پی نوشت 1 ) از آنجا که تخمین جمعیت های تهران و دزفول و همچنین آمار هزینه های ایجاد شغل و .. در سال 1500 خورشیدی برایم امکان پذیر نبود از ارقام کنونی استفاده کردم.

پی نوشت 2) از اینکه 36 بار از واژه ی «کیوسک» استفاده کرده ام پوزش می طلبم



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , شورای فرهنگ عمومی , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

شهر دزفول،

این روزها شرمسار از تنفس عده ای سیه رویِ حسین کُش است.

آب دز،

اینروزها خجلت زده از نام عطش زده ی علی اصغری است که گلویش فدای اقامه نهی از منکر شد.

آب دز

اینروزها از سیراب کردن حلقوم های ساکت و خفقان گرفته نفرت دارد.

ای شمشیرها، اگر دین محمد(ص) با کشته شدن من پایدار می‌ماند پس مرا دریابید.

امروز در شرایطی که شیخ متعهد و شجاع شهر که قلبی مرصوص و متکی به فضل خدا دارد و حاضر نیست با افشای حقایق امر، آبروی بی مقدار عده ای بزدل را ببرد، برخی قلم ها و قدمها، فضای دارالمومنین و جاده اخلاق را به رجس بی حیایی چنان آلوده اند که زبان در گردنه ی شرم و حیا زمین گیر شده است.

اکنون سیه دلانی که تنها دلیل حلال زاده بودنشان انعقاد شرعی نطفه شان است غافل از آنند که لقمه ی حرام سُفره ی پدر را درحال عُق زدن از قلم حرامزاده ی خویش اند.

بشکند قلم ناپاکی که صفات ذاتی در دست گیرنده اش را به ردای بلند و پاکیزه روحانیت مظلوم شیعه نسبت می دهد.

دزفول!

ای همه ی نام و نشانم،

ای از در و دیوارت شرمسارم

روزگاری پدران ما،

عَلَقه ی ما را در خانه های پاکیزه ات،

خانه های محجوبت،

با عُلقه ی علی و صلواتی که از پای منبر پدران آقاشیخ رضاها می آموختند منعقد می کردند نه بسان آنان که اکنون با کسب فیض از محضر سریال های پر از فحشای فارسی زبانِ ماهواره اقدام به نطفه گذاری می کنند.

روزگاری لقمه لقمه ای را که در دهان ما می گذاشتند آقاشیخ منصورها مُمَیزی می کردند.

روزگاری مردم ما هر 17 رکعت شبانه روز را نفس به نفسِ آباء جلیل القدر شیخ شوریده حالِ امروزِ شهرمان ترنم می کردند.

آجر به آجرِ مسجد آقا فتاح این را شهادت می دهند.

امروز اما،

شیطان چنان برخی ها را یارگیری کرده که هر ندای حقی را یاسین می شنوند.

خوانندگان محترم،

خوب گوش کنید،

روی این سخن،

با آن کنسرت رو هایی نیست که از یکسو جیغ بنفش گرانی بازار را برسر آیت الله انصاری می کشند و از سوی دیگر پول نان مصرفی یکماه یک خانواده چهارنفره ی مستمند را مصروف شنیدن رو در روی موسیقی دو ساعته ای می کنند که همین حالا هم روی اینترنت قابل دانلود رایگان است.

روی این سخن،

با آنانی نیست که 2500 کانال شهرفرنگ ماهواره نیز (که مملو بزن و برقص است) روح سرگردانشان را ارضاء نکرده و پول یک دستگاه رسیور ماهواره را خرج بلیت شنیدن دوساعت صدای پسرکی در چمن سبز کلوپ می کنند.

روی این سخن،

با آنانی هم نیست که همه ی انسانیت خود را برای کاسبی از حلقوم مُغنی غریبه ای فروختند برای حمله به حنجره ای که فقط از کتاب خدا گفت و بس!

روی این سخن

اصلا و ابداً با آنانی نیست که شرم از مادر پیر و بر ویلچر نشسته ی احمد سوداگر هم نمی کنند که پسرش 4 سال قبل از آنکه خواجه امیری پای به این جهان بگذارد «پای» خویش را داد تا تجزیه طلبان خوزستان و دزفول ناکام بمانند.

آیا ساکتانِ خفته ی امروزِ شهر، در اوج سکوت دارند این جمله را فریاد می زنند؟ : حاج احمد، اشتباه کردی و کلاه بر سرت رفت برادر! بیخود و بی جهت از سال 59 تا 90 بدنت را تکه تکه و در طول 31 سال آزگار تقدیم دین و وطنت کردی، اکنون مفت مفت میخواهند وطن ات را قطعه قطعه کنند.

و من،

مهران موزون،

می گویم : نه حاجی،

تو را به کنج چادر سنتی و پاکیزه ی مادرت نازنین ات (که چهره ی نورانی و داغدیده اش برروی ویلچر جانم را آتش زد) قسمت می دهم گوش به سکوت اینان مکن، ای شهیدی که تا آخرین لحظات یا حسین ات ترک نشد، به گلوی بریده ی ذیبح الله الاعظم قسم، تا جان در بدن دارم راهت را ادامه خواهم داد و،

دزفول را برای خوزستان،

خوزستان را برای ایران،

ایران را برای اسلام عزیز حفظ و حراست خواهم کرد.

آری،

روز روشن،

پیش چشم مادر تو،

پیش چشم فرزند سید جمشیدِ شهید،

در حالی برای عذرخواهی از خواننده ای جوان و بی دردِ تهرانی یقه درانی می کنند که عده ای دیگر کار ناتمام الاحوازی های لندن نشین را بی سروصدا دنبال می کنند تا خوزستان و دزفول عزیز را پاره پاره کنند.

سرِ خُم خاطرات گردان بلال سلامت.

یکپارچگی خوزستان عزیز کیلویی چند؟ احسان خواجه امیری را عشق است.

هان ای دوستان امنیت ملی،

آگاه باشید که تمامیت ارضی دزفول ذره ای کم از مذاکرات 1+5 ندارد و اگر ما دست به قبضه ی قلم و شکایت به محضر ولی امر نبرده ایم به این امید است که شما بیدارید.

به خدای بهمن دُرولی قسم،

به هیچ کس اجازه نخواهیم داد تا یال و دُم و اشکم آخرین شیر ایرانی (دزفول) را قیچی کند.

و در نهایت،

روی این سخن،

با آن تتمه های باناموسِ فتنه ی 88 هم نیست که طی دوسه روز گذشته تمام حیثیت خاندانی خود را خرج پرتاب جملات سرطانی خویش به کامنتینگ دیسون مظلومی کردند که متحیرمانده از خواب آلودگی مراجع قضایی شهر و اینکه چرا و به چه علت جشنواره گوشمالی مجرمان اینترنتی را در دزفول افتتاح نمی کنند؟

آیا دادگستری دزفول کمبود متخصص سایبری دارد؟

یا در قبال امنیت فضای مجازی شهر احساس مسئولیت نمی کند؟

امشب،

این قلم،

آکنده از خشم و غصب مقدسی است که هیچ معیاری برای مهار آن نمی شناسد الا «علی».

و به همان علی اعلا قسم،

ذره ای از این خشم، شخصی نیست.

امروز مزرعه و حریم سرسبز خاندان دانشمندِ شیخ مرتضی انصاری، با هجوم گرازهای وحشی در فضای مجازی مواجه است.

گزارهایی که در مزارع اینترنت همچون آفت به جانِ نام و نشانِ ردای پرچمدار دین مبین افتاده اند و

عجبا،

که بسیاری از روحانیت محترم شهر بی توجه به آنچه که در جریان است مشغول خواندن کتاب مکاسب اند.

غافل از آنکه گله ی گرازها کمر به آبروی فرزندِ کاتبِ مکاسب بسته اند.

 

 حضرت آیت الله آقا شیخ رضا انصاری دامت تاییداته

آری،

امروز معلم دین و اخلاق شهر، زیر بهمنی از اهانت های دین ناشناسان تنها مانده است.

و شما حضراتِ مُلبس، ساکت مانده اید؟

این خامه می خواست امشب نصیحتتان کند لکن یادم آمد که کار من نیست نمک زدن به نمک.

اما کدام کلام کوبنده تر و عبرت آموزتر از کلام علی زمان.

پس بخوانید «ادامه مطلب» را و فاعتبرو یا اولی الابصار

پی نوشت 1) مطلبی در این زمینه از سایت خبری دزفول نیوز  +

پی نوشت 2) عکس زیر توضیحاتی دارد که مایه شرمساری برخی مدعیان مسلمانی در دزفول است :

توضیحات عکس +

پی نوشت 3) به کمپین حمایت از حضرت آیت الله انصاری بپیوندید  +

پی نوشت 4) به گزارش خبرگزاری ایرنای دزفول : امام جمعه ی موقت دزفول در خطبه های روز گذشته گفت :

با توجه به سوابق و فیلم هایی که از اجرای این نوع کنسرت ها در دیگر شهرها وجود دارد تشخیص علما و متدینین دزفول لغو این برنامه موسیقی بود.

وی اظهار داشت: در جایی چون محل برگزاری این کنسرت ، عرصه برای حضور افراد متین کمتر فراهم می شود.

امام جمعه موقت دزفول افزود: در نشستی که در خصوص تعیین تکلیف این کنسرت با حضور اعضای ستاد امر به معروف و نهی از منکر و شورای فرهنگ عمومی شهرستان برگزار شد ، سه بار رای گیری صورت گرفت که رای اکثریت اعضا مخالفت با برگزاری کنسرت بود.

 



موضوعات مرتبط: راجعون , دیسون , دزفول , انصاری
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۸ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

از پخش‌ موسیقی‌ مبتذل‌ و لهوی‌ بویژه‌ آنچه‌ در این‌ رشته‌ی‌ هنری‌، فاقد هویت‌ ملی‌ و اصالت‌ ایرانی‌ است‌، پرهیز شود. موسیقی‌، ابزاری‌ است‌ که‌ می‌تواند حرام‌ و می‌تواند حلال‌ باشد. نوع‌ حلال‌ آن‌ بدرستی‌ شناسائی‌ و برابر نظرات‌ روشنگر امام‌ راحل‌(طاب‌ ثراه‌) در معرض‌ استفاده‌ قرار گیرد و در این‌ باره‌، بیشتر، از هنر اصیل‌ ایرانی‌ که‌ با ساخت‌ روحی‌ و عاطفی‌ مردم‌ ما همخوان‌ و همنوا است‌ کار گرفته‌ شود.  (امام خامنه ای مدظله)

 

پایگاه اطلاع رسانی نماینده محترم ولی فقیه در دزفول گزارش داد :

رئیس حوزه علمیه آیة الله سبط الشیخ الانصاری طی سخنانی در "مسجد حضرت مهدی عج" ، ضمن  تبیین فریضه  امربه معروف و نهی از منکر و آثار سوء بی توجهی و عدم عمل به آن گفت : طبق آیه ی شریفه ی

( کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف … آل عمران . ۱۱۰ )

برتری امت اسلام نسبت به سائر امم به خاطر امر به معروف و نهی از منکر می باشد  .

ایشان با اشاره به آیات

( قل یا اهل الکتاب لستم علی شیئ … المائدة ۶۸ )

و

(لعن الذین کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داوودوعیسی بن مریم…المائدة ۷۸ )

و

( مثل الذین حملوا التوریة … الجمعة . ۵ )

گفتند: برتری و اعتبار و مقبولیت ما،در سایه ی عمل به دستورات قرآن کریم تحقق می یابد .

ایشان با ذکر روایتی از امام صادق علیه السلام :

(انّ بنى‌امیّة اطلقوا تعلیم الایمان، و لم یطلقوا تعلیم الکفر، لکى اذا حملوهم علیه لم یعرفوه )

گفتند: همانطور که آشنایی با مظاهر و جنبه های اثباتی ایمان لازم است، آگاهی نسبت به شرک و فسق و نفاق و مصادیق آن ضروری است .

در کنار ( و حلنی بحلیة الصالحین ) توجه به ( … و رفض اهل البدع … ) لازم است . همان طور که در جهت تشکیل جلساتی مثل دعای کمیل و ندبه کوشش می کنیم ، بایستی با برگزاری مجالس نامبارک و فاسقانه و فتنه برانگیزی که مخرب سلامت اخلاقی و امنیت اعتقادی و نجابت عمومی است، مخالف باشیم .

ایشان با اشاره به آیه ی شریفه ی :

( و لما رجع موسی الی قومه غضبان اسفا … الاعراف . ۱۵۰ )

گفتند : یکی از نشانه های مسلمان حقیقی ، داشتن غیرت دینی وخشمگین شدن  در مواجهه با منکرات می باشد . چرا ما شاهد چنین خشمی درخود و خصوصا در بسیاری از مسئولین نیستیم

ایشان با ذکر حدیث ( صنفان من امتی اذا … ) سلامت نفس عالمان، معلمین، دبیران، مدرسین و مسئولین را عامل مهم سلامت اخلاقی و اعتقادی جامعه دانسته

و تصریح کردند : با توجه به آیه ی شریفه ی( و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوما … الاعراف . ۱۶۴ ) گروه ساکتین و فاعلین ، اهل عذاب ، و تنها گروه ناهین اهل نجات خواهند بود .

 

ایشان ضمن اعلام مخالفت شدید و صریح حوزه ی علمیه آیة الله سبط الشیخ با فراهم کردن شرائط برگزاری مجالسی که با روح تعالیم اسلام و اهداف انقلاب و شهداء و منویات مقام معظم رهبری و فتاوای مراجع عظام تقلید مباینت دارد ، خواستار دستور الغاء این مجلس لغو و لهو (که بناست در تاریخ ششم و هفتم اسفند ماه در این شهر برگزار شود ) از متصدیان امور اجرائی و فرهنگی شد .

مدیر و مدرس حوزه علمیه آیة الله سبط الشیخ افزودند : پخش صدای یک خواننده از رسانه ملی، فاقد هرگونه حجیت شرعی می باشد.

ما مقلد مراجع تقلید و رهبر معظم انقلاب هستیم نه مقلد برنامه های تلویزیون . بسیاری از این برنامه ها به منزله ی زدن چوب حراج بر ارزش های دینی می باشد .

ایشان باانتقاد از بی تفاوتی نسبت به منکرات در سطح شهر، متدینین و مخصوصاً مسئولین را به توجه بیش از پیش نسبت به فریضه ی عظیم امر به معروف و نهی از منکر ، با استفاده از شیوه های صحیح ، دعوت نموده و سکوت در مقابل منکراتی که سلامت اخلاقی و دینی و اعتقادی مردم را در معرض خطر قرار می دهد ، خیانت به دین و متدینین دانستند .

 

پی نوشت1 : دیسون به عموم افراد محترمی که بلیط این کنسرت را تهیه کرده اند خاضعانه پیشنهاد میدهد تا ندای روحانیت فهیم شهر را اجابت نموده و با صرفنظر کردن از هزینه پرداخت شده آن را هدیه ای به درگاه الهی برای اقامه فریضه امر به معروف و نهی از منکر محسوب نمایند تا لغو این برنامه را برای تهیه کننده ی محترم این کنسرت آسانتر سازند.

پی نوشت 2 : ظاهراً برخی اینگونه القاء می کنند که روحانیت متعهد اصولاً با شاد بودن مردم مخالف است که باید عرض کنم «تا تعریف شادی چه باشد» و «معیار شاد بودن» را چه بدانیم؟

اینجانب شهادت میدهم که حضرت آیت الله انصاری(دامت تاییداته) یکی از دلشادترین روحانیونی است که در تمام عمرم دیده ام. کسانی که از نزدیک ایشان را می شناسند معترفند که در برابر روح سرزنده و اخلاق خوش وی کم می آورند.

حاج آقا شیخ رضا چنان با مسائل روز و امور جوانان و خانواده های عادی جامعه عجین هستند که هر «تازه مرتبط شده ای» را به شگفتی وامیدارند. بنده که سالهاست ایشان را از نزدیک می شناسم هنوز از شدت شگفتی ام در خصوص میزان تسلطشان بر مسائل اجتماعی مردم کاسته نشده.

لذا به تمامی عزیزانی که در خصوص مواضع ایشان کمترین ابهامی دارند توصیه می کنم که از روحیه باز و مخلص ایشان در پاسخگویی به ابهامات پیش آمده کمال استفاده را ببرند و رو در رو به طرح مسئله بپردازند.

پی نوشت 3 : به عنوان یک کارشناس رسانه عرض می کنم ممکن است برخی عزیزان بپرسند چگونه، اثری که در رسانه ملی پخش می شود برای اجرا در دزفول مشکل دارد؟

درپاسخ، نکاتی به ذهنم رسید که ذیلاً عرض می کنم :

الف) پخش یک اثر در رسانه تا اجرای زنده ی کنسرت آن ، تفاوت هایی دارد

ب) گاهی پخش یک فیلم در شبکه های سراسری به صلاح نیست در حالیکه همان فیلم را از تمامی شبکه های استانی همزمان پخش می کنند.(در حالی که پوشش جمعیتی بیننده به لحاظ سطح پوشش آنتن یکی است . کمی به این تفاوت فکر کنید) چیزی شبیه اینکه فایل صوتی خاصی را تمامی افراد خانواده با هم نمی شنوند اما تک به تک چرا!

ج) فضای فرهنگی، مذهبی و سنتی شهرهای کشور، البته که با هم مساوی نیست. گاهی اجرای یک کنسرت موسیقی و یا یک تئاتر در تمام مملکت مشکل خاصی ندارد درحالیکه برای مشهد و قم حکم دیگری دارد و ایضاً گاهی اجرایی در اهواز آن بازتاب خاص! را ندارد که در شوشتر و دزفول دارد.

د) تفاوت هایی که برای بندهای ب و ج عرض کردم ممکن است ناشی از ملودی انتخاب شده ، خواننده ی اثر و یا زمان برگزاری باشد.

 

 



موضوعات مرتبط: موسیقی , دزفول , خواجه امیری , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٦ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از دوران کودکی مناظر دره ی تنگِ سرای سردشتِ دزفول را خیلی دوست دارم.

بارها و بارها از زوایای مختلف عکسیده ام این جلوه ی جمال الهی را.

اما این بار از زاویه ای جدید و کاملا بکر کادر بستمش و شک ندارم که برای اولین بار در تاریخ خلقت این دره ی زیبا چنین قابی گرفته شده است.

متخصصی برایم میگفت : طاقدیس دره ی تنگ سرای سردشت دزفول بزرگترین طاقدیس زمین شناسی در کره زمین است.

من میگویم : این بزرگترین چشمی است که خداوند زیباآفرین، آفریده است.

 

با عکس زیر مقایسه اش کنید

انصافاً یاد این شعر حضرت سعدی نمی اُفتید؟

 

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید؟ 

چشمی  که باز باشد هر لحظه بر جمالی

 

سایز بزرگتر تصویر دره تنگه سرا را ببینید +

 

راستی : جدیدا به سرودملی انجمن زن ذلیلان دست یافته ام

نظرتان چیست؟ آپش کنم گوش کنید؟ نیشخند



موضوعات مرتبط: چشم , دزفول , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

گویند مرد میانسالی، سوار بر اسب خویش در بیابانی بی آب و علف راه می پیمود که ناگاه جوانی خسته و تشنه و گرسنه را در مسیر دید.

مرد از آب و غذای خود جوانک را سیر و سیراب کرد.

با او گرم گرفت و در حالیکه گرم گفتگو شده بودند به راه افتادند.

قدری که رفتند مرد به جوان گفت : ما یک اسب داریم و می توانیم به نوبت بر آن سوار شویم و کمی از خستگی راه بکاهیم.

جوان گفت : تو از آب و غذایت به من داده ای و درست نیست که مرکب ات را نیز با من قسمت کنی.

مرد گفت : ما دوستیم و لذت رفاقت و همسفری در آن است که هر چه داریم را با هم قسمت کنیم.

جوان ضمن تشکر گفت : پس اول شما سوار شوید و هرگاه که خسته شدم نوبت سواری خواهم گرفت.

مرد گفت : تو میهمان من هستی و شرط میزبانی نیست که اول من سوار شوم.

الغرض،

مرد با اصرار، جوان را بر مرکب نشاند.

جوان سوار شد و درحالیکه سعی میکرد بر اسب مسلط شود چند متری از مرد صاحب اسب فاصله گرفت و ناگهان فرز و چابک اسب را هی کرد و الفرار.

صاحب اسب فهمید آن جوان دزدی بیش نیست و از صداقت او سوء استفاده کرده است.

مرد فریاد زد : صبر کن جوان. همانجا که هستی قدری تأمل کن جمله ای را بشنو و سپس برو.

جوانک شیاد در حالیکه دور از مرد و سوار بر حیوان ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز، گفت : بنال و حرفت را بزن ای نادان.

مرد گفت : از تو خواهشی دارم.

جوان گفت : التماس نکن و غذاهای درون خورجین اسب را به تو برنخواهم گرداند و همان بهتر که نادانی چون تو در این بیابان از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

مرد گفت : از تو هیچ نمی خواهم فقط قولی بده و برو.

جوانک تریده(1) گفت : حوصله ام را سر بردی حرفت را بزن.

مرد با صدای بلند طوری که دزد بشنود گفت : اسب و آب و غذایم را بردی ببر، اما تو را به همانی که می پرستی قسمت میدهم هیچ کجا این داستان را تعریف نکن و نگو که بین من و تو چه گذشت؟

تریده متعجب گفت : چرا؟ می ترسی به نادانی ات بخندند؟

مرد گفت : نه! می ترسم دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد نکند و هیچکس همنوع در راه مانده خود را دستگیری نکند، می ترسم مردی و مردانگی از بین بمیرد.

***

قصه بالا را خواندید؟

حالا بشنوید :

روز گذشته در دزفول، دزدی با یک جعبه شیرینی در دست و به عنوان یک مسافر درون خودرویی می نشیند که دختر مرد راننده نیز حضور داشته است.

دزد پس از نشستن در خودرو و خوش و بش کردن با مرد راننده و فرزندش، به آنها تعارف شیرینی می کند.

مرد (و احتمالا دخترش) شیرینی برداشته و میل می کند.

طولی نمی کشد که حال مرد راننده به قدری بد می شود که راه به سمت بیمارستان کج می کنند.

(نمیدانم صحنه به چه شکل بوده؟ و اینکه چگونه دختر از پدر جدا شده و به خانه می رود و مرد بعد از مسمومیت خودش رانندگی کرده یا دزد نابکار را پشت رُل نشانده)

خلاصه آنکه که دزد انسان نما،  صاحب مرکب را تا بیمارستان همراهی می نماید و بعد از بردن مرد راننده به اورژانس، دزد بیرحم سوار بر خودرو شده و خودروی بنده خدا را با مدارک و پولهای درون ان به یغما می برد.

خودرو تاکسی بوده؟ نمی دانم

شخصی بوده نمی دانم.

ظاهرا پای شیرینی ها (نمی دانم چطوری) به خانه نیز باز می شود و آنها نیز مسموم می شوند.

سوال اینجاست : آیا در این قضیه فقط یک سرقت اتفاق افتاده است؟

البته که نه!

آسیب جانی نیز به صاحب مال و خانواده اش  وارد آمده.

اما یک جرم پنهانی سنگین دیگر نیز رخداده که به نظر من اعدام در ملاعام برای چنین جرمی بسیار کم است.

جرمی به نام : تخریب اعتماد اجتماعی مردم به یکدیگر.

ما مردم فراتر از توصیه های قانونی، به یکدیگر یک اعتماد نانوشته داریم.

به چند سکانس رایج در صحنه های روزمره مردم این مرز وبوم توجه فرمایید :

سکانس مثالی اول

در مسیری می رانید

مُحَرم است

به خیابانی نسبتا خلوت می رسید

سینی نذری را از پنجره خودرو به سمت تان می گیرند و شما بی معطلی شربت نذری را سر می کشید

به نبش بعدی نرسیده حالتان بد می شود طوری که کنار می زنید و ناگهان چند نفر....

سکانس مثالی دوم

به طبیعت رفته اید

کمی آنطرف تر چند نفر از راه می رسند و جوجه کباب روی آتش بار می کنند و به شما هم سلامی وعلیکی ابراز می نمایند و با لبی خندان به شما می گویند : کمی کسری دارید..نمکی...روغنی..در خدمتینم

تشکر می کنید

جوجه کبابشان آماده می شود و ناگهان دوسیخ آورده و به اصرار تعارفتان می کنند و شما پس از کلی تشکر می گیریدو می خورید و .....

سکانس مثالی سوم

شب وفات و یا تولد یکی از معصومین(ع) است

درب خانه را می زنند

سینی نذری را جلویتان میگیرند وشما کاسه ای بر می دارید به شما می گویند بیشتر بردارید زیاد است و شما کاسه دوم را برمی دارید و نیمه شب همگی کسانی که نوش جان کرده اند در حقیقت بیهوش می شوند تا صبح که برمی خیزند و می بینند خانه را رُفته اند.

سوال از محضر ارباب فن قضا

آیا برای رسیدگی به این جنبه جرمی که دیروز در دزفول اتفاق افتاده است نیز فکری شده؟

تخریب اعتماد عمومیِ فی مابین مردم را می گویم.

 

لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

پی نوشت 1تریده (tarideh): در گویش کوهستان های شمال خوزستان به معنای دزد و راهزنی است که تکنفره اقدام به دزدی و راهزنی می کند.

پی نوشت 2 : پیرو  لزوم «بازگو» نکردن جرمِ زشت روز گذشته ی دزفول، دیسون نیز بنا نداشت تا چنین مسائلی را در فضای مجازی بازنشر دهد اما از آنجا که موضوع در سایتهای محترم ( +  +   +) علنی شده است، گفتم شاید بتوان در دیسون از منظری خاص به آسیب شناسی این مطلب پرداخت.



موضوعات مرتبط: تریده , دیسون , دزفول , اعتماد

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

اینجا دیسون است به وقت دل های عاشق دارالمومنین دزفول.

اینجا دیسون است به وقت نفس های یک خط در میانِ 350 جانباز شیمیایی که در عالم شهود، سلاطین مایند و این دوچشم کورِ ماست که تاج پادشاهی را برسر آنان نمی بیند.

خوانندگان عزیز،

صدای ما را از اعماق تاریخ سرزمینی می شنوید که سلمان محمدی(ص) از آن برخاسته است.

اینجا دیسون است به وقت مسجد ملاحاجی، آنجا که کسی چون مرحوم ضیایی(ره) در آن آرمیده است. همو که وقتی برای تعریض خیابان امام خمینی شمالی دزفول و به حکم مراجع عظام، نبش قبرش نمودند، جنازه ی نورانی اش پس از دهها سال، صحیح و سالم بیرون آورده شده و بر دست و دل مومنین شهر تا مسجد ملاحاجی تشییع و بدرقه شد.

همان مسجدی که اکنون مظلومانه و ساکت، در حال خُرد شدن و شکستن است و آب در دل هیچ میراث خوری در دزفول تکان نمی خورد.

 

 

اینجا دیسون به وقت خانه ی آیت الله قاضی(ره) است که دلم به یادش دلتنگ تر از هر زمان دیگر است.

خوانندگان عزیز، صدای ما را از بند بند آجرهای بنای کاشفیه و خانه ی مهجور شیخ انصاری  و مسجد بی امام جماعت آقا فتاح می شنوید.

می گویند در کاشفیه کسی کشف رازهای الهی میکرد که آقاسیدصدرالدین اش میگفتند و علم تسخیر جن داشت و بگاه خروج از اتاق، نعلین هایش در مقابلش جفت میشد (الله اعلم).

 

هان ای مردم بخارا و سمرقند که هنوز دلمان برای شما و دلتان برای ما می تپد،

ای مردمی که نه فقط دین مبین محمدی(ص) که آجرهای مربع هزاران ساله دزفول و بین النهرین نیز ما را و شما را همسایه ی هم نموده ، کجایید تا برما و بر مرگ دیوارهایمان بگریید؟

اینجا دیسون است صدای آخرین ناله های باغ گودول .

و این آخرین باغبان پیری است که چونان پدری فرزند مرده بر جنازه باغ سیصدساله یی نشسته است که عطر لقمه ها و طراوت و سبزی سفره های مردمان این سرزمین نورانی را قرنها تأمین می کرد.

 

 

فقط شناسنامه اس «سلطان»علی نیست، او براستی سلطانی از سلاطین دزفول است که در سیاهی یک شبِ موشکباران، جنازه سوخته ی سه شاهزاده ی 9 تا 17 ساله اش را در آغوش کشید و اکنون روزهای متمادی و در گرما و سرما بر نعش فرزندخاکی خویش می نشیند و یکبار دیگر خود را برای داغ فرزندی دیگر به نام باغ گودول، آماده می کند.

لودرهای شهرداری می دانند چه میگویم؟

اینجا دیسون است به وقت ته شوادوون هایی که روزگاری حامی حجاب زنان شیعه علی بود و زمان دیگر ناجی جان شیعیانی که ترس از موشک های اسکاد و وحشتِ سوختن و خاکسترشدن در عالم خواب را با آرمیدن در این نعمات خداوندی به فراموشی می سپردند.

همان شوادوونهایی که اکنون خود فراموش شده ی قلب های فراموشکار مایند.

اینجا دیسون است.

و این صدای تلق و تولوقِ چرخ بافندگی آخرین پیرمرد بافنده ی شهر است که نه برای نان بلکه برای جان می بافد

 

صدای قلم ما را از گلوی خفقان گرفته ی رودی میشنوید که آخرین نفس هایش را می کِشد.

راستی، برنامه های عمرانی شهر برای زمین های کف رودخانه خشک دز چیست؟

هرچه نباشد کلی زمین است و مساحت دارد.

آیا قرار است بر جنازه دز هم آپارتمان بسازیم یا تمامی اش را آسفالت خواهیم کرد تا ترافیک شهر سبکتر شود؟

اینجا دیسون است به وقت آینده ای که احتمالاً در آن، به جای رنگ سبزآبی و زشت! رودخانه ی دز، رنگ دلنشین و سیاه آسفالت را از کوپیته تا حمید آباد جایگزین کنیم و یک اتوبان زیبا!! ساخته شود و کت های حاشیه رودخانه را نیز تبدیل به تعویض روغن و فروشگاه های سرراهی کنیم تا تریلی های رسیده از آزاد راه پل زال را به میهمانی چای و قلیان بخواند.

اینجا دیسون است، آنچه که در پاراگراف بالاخواندید صدای قلبِ شوم کسانی است که برای تمامیت ارضیِ دلهای سوخته ی ما نقشه ها کشیده اند.

اینجا دیسون است به وقت شلیک کلاشینکفی در خیابان شهید منتظری دزفول که انصافاً صدای رگبارش از موشک های اسکاد صدام بلندتر بود ، چرا که صدای موشک ها تا سردشت می رسید اما صدای رگبار کلاشینکفی بر ویترین زرگری بینوا در دزفول تا ته تهران شنیده شد.

اینجا دیسون است و تاپ تاپی که می شنوید صدای هراسان قلب زرگری است که نمیداند اگر بستر برخیزد آیا بازهم جرات گشایش دکان خود را خواهد داشت؟

اینجا دیسون است، شهر مردمی که نفس را در قفسِ سینه زنگی مست بغداد حبس کردند و حالا همین مردم در خانه خود و در ته دکان خود هدف جغدهای شومی قرار میگیرند که معلوم نیست امنیت ملی شان را هدف گرفته اند یا جان و مالشان را.

کجایی حاج احمد؛

 

اینجا دیسون است، فریاد یا حسینی که می شنوید صدای کسی است که شنبه آینده اولین سالگرد عروج اوست، کسی که با «یک پا» تمام بیابانهای غرب خوزستان را برای امنیت من و شما گز کرد و شب و روزش برای آرامش شبانه ی من و شما، یکی بود.

اینجا دیسون است به وقت باتری قلب سوداگر،

صدایی که می شنوید صدای یاحسین اوست که در تمام دزفول و برای همیشه پیچیده است، کافی است تا کمی با دلت بو بکشی و صدایش را از بهشت علی بشنوی.

اینجا دیسون است،

صدایی که می شنوید آژیر دلِ من است و معنی و مفهوم آن این است که تالحظاتی دیگر، خواهم گریست.



موضوعات مرتبط: دیسون , سوداگر , سالگرد , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

سال 1364 ، مهندسی جوان، تک پسر خانواده یی خانزاده و اشرافی، از قلب تهران و برخلاف رضایت مادر، به عضویت ستاد معین بازسازی مناطق جنگی درآمده و اختصاصاً برای شرکت در سازندگی خانه های موشکزده دزفول راهی این دیار می شود.

غلامرضا با قدی رشید، چهره ای زیبا، موهایی بور و چشمانی عسلی روشن، دانشجوی کارشناسی ارشد معماری، با کوهی از احساسات و شور جوانی و عشقِ به میراث فرهنگی ایران وارد دزفول می شود.

همان دزفولی، که پدرش در دوره رضاخانی، ریاست ژاندارمری اش را برعهده داشته و در گوش فرزند، قصه ها گفته از دزفول و اقلیمش، از دزفول و مردمانش، از دزفول و معماری اش.

خودش می گفت : وقتی از غربِ شهر وارد شدم و گاهِ عبور از روی پل جدید(شریعتی)، معماری منطقه قدیم را دیدم برق از کله ام پرید و وقتی وارد کوچه های بافت قدیمی شدم

و خانه ها را

گره آجرها را

و کوچه های تو در توی آن را دیدم مدهوش شدم از آن همه  عظمت چندهزارساله که هنوز هم زندگی در آن جریان دارد.

(منظور از چند هزارسال قدمت  معماری دزفول است)

غلامرضا سه سال آزگار در دزفول ماند و تا سال 67 که جنگ تمام شد، نه فقط در بازسازی خانه و آشیان دزفولی ها شرکت داشت بلکه با دوربین آنالوگ خود چند هزار عکس و اسلاید (فرق است میان عکس و اسلاید) از بافت قدیم، از خانه های موشک خورده و از تخریب هایی که توسط لودرهای شهرداری وقت صورت می گرفت با چشمانی اشکبار عکاسی کرده و در آشفته بازار جنگ تحمیلی بر جنازه معماری فخیم ایرانزمین ضجه می زد.

خودش می گفت : چه شبها که خوابگاه را ترک کرده و به میان خرابه های بافت قدیمی رفته و با گریستن بر پیکره هنر فاخر ایران، روی مخروبه ی خانه های بافت قدیم تا صبح می خوابیدم. چه مصیبت ها کشیدم در آن روزگار که هیچکس دغدغه های مرا در خصوص تخریب بافت قدیمی درک نکرد. چه زجری کشیدم وقتی که طرحی بنام جاده ساحلی، کوس مرگِ بافت قدیمی را نواخت و میان رودخانه وبافت قدیم، جدایی ابدی انداخت.چه تلاشها کردم تا هیئت بازرسان سازمان ملل را به بهانه نمایش اسلایدهایم به ته شوادوون های بزرگ دزفول کشاندم تا شاید با مبهوت کردن آنها از معماری شوادوون ها به فکرشان بیاندازم که در بازگشت به اروپا، دولت های خود را ترغیب کنند تا به صدام فشار بیاورند که کمتر موشک روانه این ارگ سترگ و نازنین و مردمان بیگناه آن کند.

 

 

او پس از سه سال دزفول را به مقصد تهران ترک کرده و سالها بعد با پیگیری و زحمت فراوان و به مدد یکی از معاونین وزرای وقت (که دزفولی الاصل است) کتاب «دزفول شهر آجر» را می نگارد.

خودش میگفت : برای هرکدام از عکسهایی که درکتاب به حالت نقشه های ترسیمی می بینید ماهها روی کاغذ کالک و با مداد راپیت، گره گره آجرهای عکس های واقعی ام را جوهری کرده ام.

(آنان که هنرستان بوده اند و با مداد راپیت روی کاغذ کالک، نقشه های معماری کشیده اند میدانند کشیدن چند هزار آجر آنهم فقط برای بازسازی یک عکس و ترسیم پرسپکتیو آن یعنی چه؟)

بیست سال پس از خروج این فرزند راستین ایران از دزفول، من از طریق خواندن کتاب «دزفول شهر آجر» با شخصیت والای ایشان آشنا شدم.

(از همشیره ام برای هدیه این کتاب تشکر فراوان دارم)

عمیق و دقیق خواندمش کتاب را و احساس کردم که «تاروپود» وجود نویسنده را بر «دارِ» وجود من بافته اند.

نام نویسنده را مرور کردم : «غلامرضا نعیما»

و شگفتزده شدم وقتی که دیدم اصلیت این شخص «دزفولی» نیست .

می گویند : جوینده یابنده است.

و من گشتم تا او را یافتم و اکنون چهارسال است که افتخار دستبوسی اش را دارم.

اما بعد..

آقای پاپی زاده،

نماینده محترم شهرستان دزفول،

وکیل محترم شهر دزفول و منافع تمدنی آن،

استاد نعیما سال 67 دزفول را ترک کرد لکن 24 سال است که دلنوازترین سمینار تصویری معماری سنتی ایران را با نمایش و توضیحات تخصصی تصاویر دزفولِ سالهای  64 تا 67  در دهها دانشگاه ایران برگزار کرده و اشک بسیاری از عشاق هنر فاخر معماری ایران را درآورده است.

آقای پاپی، تا اینجا را داشته باشید.

اینکه کسی از 700 کیلومتریِ دزفول، پای به این سرزمین گذاشته و مدهوش هنر معماری اش می گردد شاه بیت قضیه نیست.

یکایک خاندان استاد نعیما افرادی خوش ذوق و دارای قریحه و چشم هنربین هستند.

ایشان در سال های پس از جنگ، دیده های خود را از دزفول، به مددِ تصاویر برداشتی و زبان بیان خویش به خانواده منتقل می کنند و اینگونه می شود که یکی از خواهرانِ ادیبِ ایشان با شنیدن تعاریف هنر معماری دزفول و مردمان شهر من و شما ... چنان ذوق قلمش به تراوش احساس می رسد که متن ظریف زیر را قلمی می کنند.

آقای پاپی زاده پالنگان،

این شما و این هم متنی در مدح و منقبت دزفول، آنهم از زبان یک بانوی ارجمند ایرانی که دزفول را به چشم ندیده و فقط وصف آن را شنیده است :

نویسنده متن، خانم س-نعیماست لکن زبان حال استاد غلامرضا نعیما در مواجهه با دزفول می باشد :

دزفول شهر آجر

زمانیکه از خط و خاطره و خاک گذشتم،

جایی را دیدم با تمامی باور،

ایمان آوردم به خلاصه شدن،

خلاصه بودن وگره خوردن عشق و خاک،

که همه «بودن» است،

حک شدن احساس بر دیوارهای این «بودن»،

وقتی یگانگی و خلوصِ نمایِ حقیقت را با تمامی وجود حس کردم،

به شهری رسیدم که همه آجر بود،

همه، گرما بود،

همه، عشق به معبود،

همه، طپش های زنده در اعماق گره های درهم آمیخته،

که مرا..تو را صدا میزد،

و باید خالصانه رفت و ماند و دید،

که چه عشقی نهفته است،

چه غوغایی است در دل این شهر،

نباید رفت باید پرواز کرد،

باید روح شد،

در قالب جسم نماند،

باید به چشم محبت دید و با صدای این شهر اوج گرفت

گره های درهم آمیخته این شهر کوچک را،

باید به اندازه وسعت تمامی خواستن حس کرد.

آن زمان درمی یابی که چه دنیایی است بی انتها،

درمی یابی که دست عاشقِ خاک، بی وضو نبوده است.

در تلفیق این عشق : سادگی اش، خلوصش، گرمایش، همه چشم هایی است که گویای حقیقت است.

بغض بی صدای غروب شهر در دلتنگی غریبانه و درهم فشرده آجرها پیچیده است

و عاشقانه می گرید،

می گرید برای تمامی ویرانی ها،

صدایش را می شنوی؟

پس،

دزفول را،

گره هایش را،

آجرهایش را،

عاشقانه باور کن.

س - نعیما (بیستم آبانماه 1377)



موضوعات مرتبط: دزفول , معماری , دیسون , نعیما

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٧ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

کلیک کنید +

و

+

و

+



موضوعات مرتبط: تجزیه , دزفول , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٥ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

صرفنظر از صحت و سقم این ادعای قدیمی اهالی شوش و دزفول که حزقیل نبی علیه السلام (مدفون در حوالی چهار راه شریعتی شهرستان دزفول) پدر بزرگوار دانیال نبی(ع) می باشد.

و صرفنظر از اینکه امام رضا علیه السلام در مواجه با علمای مسیحی زمان خویش به آنها فرمود : چرا عیسی (ع) را پسر خدا می دانید؟

ایشان گفتند : چون مرده را زنده می کرد.

حضرت فرمود : پس چرا حزقیل نبی(ع) را فرزند خدا نمی دانید در حالیکه حضرتش 35 هزار مُرده را که 60 سال از مرگشان می گذشت یکجا و باهم زنده کرد؟

 

 

(عکس از محمد آذرکیش)

همه ی ما اهالی دزفول در این شهر رشد و نمو می کنیم و از کنار مزار مطهر این پیامبر بزرگ خدا می گذریم و حداکثر می شنویم که پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، صهیونیست ها، تلاش هایی برای نبش قبر و بردن جسد مطهر ایشان (ایضاً جسد مطهر حضرت دانیال نبی علیه السلام) به فلسطین اشغالی داشته اند.

(حاج امیر ابراهیمیان خاطره ای عجیب از تلاش چند اسرائیلی برای سرقت گنجینه ای قیمتی از درون مزار این پیامبر بزرگ خداوند دارند که خودشان باید گوینده باشند)

و درنهایت می شنویم داستان سنگ سیاه و عجیبی را که بر روی مزار شریف این رسول الهی قرار داشته و مردم دزفول کودکانشان را به گاه بیماری (خصوصاً اشکم پیت) به بارگاه مقدس باباحزقیل رسانده و شکم کودک را به سنگ مورد نظر می ساییدند و شفا می گرفتند و اینکه طی چند دهسال گذشته سنگ سیاه به طرزی مشکوک مفقود شده و هیجکس نمی داند چه برسرش آمد؟

باری...

داستان مهجوریت زیارتگاه حزقیل پیامبر در قلب شهر دزفول همچنان برجای خود باقیست و من هربار که از کنارش رد شده یا در پارکینگ (چیتا آقامیر) نیاز به پارک خودروی خود دارم سلامی خدمت ایشان عرض می کنم اما به این فکر کرده و می کنم که : به همین سادگی؟

در شهر ما پیامبری دفن است و ما خیلی راحت از کنارش میگذریم؟

آنهم پیامبری چون حضرت حزقیل علیه السلام؟؟

گذشت تا امروز ..

که مطلبی را در رجانیوز خواندم که توجهم را به عنوان یک دزفولی جلب کرد.

یکی از رسانه های امریکایی (به نام ترامپت) که بازتاب دهنده دیدگاه ها و نظریات شاخه ای از صهیونیست های امریکاست در تازه ترین مطلب خود راجع به اینکه ادامه تحریم های ایران موجب گسترش تروریسم در خاک امریکا خواهد شد و حزب الله لبنان به شدت بر روی شناسایی زیرساختهای امریکا و همچنین ایجاد شورش های اجتماعی در امریکا کار می کند اظهار نظر کرده است.

نکته ی جالبی که این رسانه امریکایی در راستای صحت پیش بینی خود بیان می دارد این است که :

(( در عهد قدیم، حزقیل نبی روزی را پیش بینی کرده بود که در آخرالزمان، اسرائیل در محاصره تروریسم، شورش و فروپاشی اجتماعی قرار می گیرد.))

 

 


می دانیم که در جهان غرب پیش و بیش از آنکه «ماقال» مهم باشد این «من قال» است که اهمیت بیشتری دارد.

لذا اینکه کسی چون حزقیل نبی علیه السلام (که در پارادایم اعتقادی یهودیان جایگاه والایی دارد) پیش بینی فروپاشی از درون را برای اسرائیل کرده باشد فی نفسه یک برگ برنده رسانه ای برای جمهوری اسلامی محسوب می شود.

چرا؟

چون این پیامبر عظیم الشأن در خاک جمهوری اسلامی آرمیده است.

و دزفول در این فقره ی خاص به عنوان آرامگاه این بشیر بزرگ که بشارت نابودی غُده سرطانی قرن را داده است می تواند با پرداختن به این کد فرهنگی و تاریخی (از توسعه حرم گرفته تا کار رسانه ای یا ایجاد موسسه فرهنگی جنگ نرم بنام حضرتش) کارهای بیاد ماندنی و زیبایی انجام دهد.

برگزاری همایش بین المللی «فروپاشی اسرائیل، وعده الهی» با محوریت فرمایشات حضرت حزقیل(ع) و دعوت از اندیشمندان یهودی مخالف صهیونیست از امریکا و جاهای دیگر به دزفول و....حرکات رسانه ای نرم و موثری است که برکات دیگری نیز برای دزفول به همراه دارد. برکاتی همچون زوم رسانه ای بیشتر بر شهرستان دزفول و روی خط خبر رفتن پتانسیل های دیگر شهر و ...

سوال اینجاست :

آیا این پیشنهاد به گوشِ هوشهای بیدار شهر خواهد رسید؟

آیا بزودی شاهد خبری تصویری از آرامگاه بشارت دهنده نابودی اسرائیل از آنتن پرس تی وی خواهیم بود؟

آیا اگر صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران بخواهد پا به این میدان بگذارد، آرامگاه حضرت حزقیل (ع) آنقدر آبرومندانه هست که جهانیان به پیامبردوستی و میهمان نوازی ایرانیان اذعان کنند؟

آیا شهر دارالمومنین دزفول آماده است تا مزار حزقیل نبی (ع) را سکوی خاصی از جنگ نرم نماید؟

این قلم فقط برجنبه تهاجمی این پیشنهاد تاکید ندارد بلکه میتوان با تاکید بر جنبه های نوستالژیک مذهبی یهودیان مقیم اسرائیل از حب و علاقه ی آنها به باباحزقیل برای افشاگری علیه لابی کثیف صهیونیست بین الملل سود جست.

در این راستا نیاز به گفتن ندارد که ادارات زیر مسئول ترین ها هستند :

تبلیغات اسلامی دزفول

ارشاد اسلامی دزفول

اوقاف دزفول

میراث فرهنگی دزفول

شهرداری دزفول

و البته نقش بی بدیل مردم عزیز دزفول در پیگیری مطالبات این چنینی و ادای احترام بیشتر این پیامبر بزرگ.

 

پی نوشت1 : شک ندارم که خود بچه های خوب رجانیوز هم از وجود مدفن باباحزقیل در ایران(در دزفول که بماند) بیخبرند. اولین فرصت مطلعشان خواهم کرد.

پی نوشت2 : (برای آنانکه آدرس مزار باباحزقیل را نمی دانند) از چهار راه شریعتی دزفول که به سمت چهار راه آفرینش می روید (روی پیاده رو سمت راست حرکت کنید)حدود 100 پایین تر وارد کوچه ای شوید که محوطه ی موشک خورده چیتا آقامیر را پارکینگ عمومی کرده اند. بیست متر که وارد کوچه شدید، به دست راست بنگرید ،سلام دهید به حضرتش و با وضو وارد شوید.

پی نوشت 3 : پاسخ معمای تصویری در پُست قبلی >> کلیک کنید

پیشاپیش زیارت قبول



موضوعات مرتبط: حزقیل نبی , دزفول , مطهر , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

تصویر یک بنگشت دسفیلی

 

ساختمانی تاریخی در گورستان رودبند دزفول

 

اف 5 های پایگاه وحدتی دزفول بر فراز دریاچه زیبای سد دز دزفول

با سپاس از وبلاگ سرزمین گرم (برای عکس ها)

و یکی از پرسنل محترم پایگاه برای اصلاح نام جنگنده ها

 

حدس بزنید اینجا کجای دزفوله؟   پاسخ

 

چغازنبیل نازنین (قدیمی ترین رصدخانه جهان)

 

بند کلک

کمی پایین تر از مُل شتری (روبروی رادیو دزفول)

 

یک عصر بهاری در دره زیبای تنگه «واشی» (اطراف دماوند تهران)

 

نشسته بر صُفه یی در بندکلک دزفول (یک خانواده کلاسیک دزفولی)

 

دوربین از روی پل سوم، زیر چوبندی رودبند را نشانه رفته است

نکته : روی پایین ترین پله ها یک زوج جوان ایستاده بودند که حذفشان کردم

 

 

مهران موزون در سال 1349 (مشهد مقدس)

ظاهرا شباهت زیادی به چهره کنونی فاطمه ی بابا دارد

 

سوپ بُرشُک و پودر گل بابونه (معجزه ای برای درمان زکام)

 

دیسون

 

جمعی از رزمندگان دلاور دزفول (ارسالی از حاج علیرضا بیباک)



موضوعات مرتبط: قالب , تصاویر , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تقدیم به آنان که آرزوی زندگی در تهران را دارند.

 

 

تصویر هوای دهشتناک تهران در دو روز گذشته تا کنون

 

این هم تصویری از دزفول به درخواست سرکارخانم غصه (در یک روز زیبا)

 

جایی حدفاصل سردشت و لالی(نوروز 90)

(سمت راست خواهرزاده ام، سمت چپ یکی از بستگان)



موضوعات مرتبط: تهران , دیسون , دزفول , هوای آلوده

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

این راهزن دیروز در سن 92 سالگی مُرد.

او یکی از آخرین سرکردگان دسته راهزنانی بود که چند دهسال اخیر را در حوالی دزفول در چهارچوب قانون مشغول به راهزنی و غارت بودند.

چهره این راهزن را به خاطر بسپارید تا در فرصت مناسب توضیحاتی تقدیم کنم.

 



موضوعات مرتبط: دزفول , باستان شناسی , شوش , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٧ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پریروز اول صبح، خبر مرگ یکی از مجریان صداوسیما رو خوندم که تنها اطلاعاتش این بود :

نام : نیما

محل سکونت : شهرآرا

و منبع خبر ادامه داده بود که هنوز معلوم نیست که کدوم نیمای مجری؟

من اما، تنم لرزید

به همسرم زنگ زدم

تازه رسیده بود شبکه

- الو بفرمایید

- سلام

-سلام، خوبی؟ جانم..بفرما

- ببین..

-بله

- نیما فوت کرد

- کدوم نیما؟

- نیما نهاوندیان.

-نه!!! شوخی می کنی؟

- نه جدی میگم (بی رمق حرف می زدم)

- از کجا شنیدی؟ اینجا توی شبکه هیشکی هیچی نگفته.

- خبر تازه اس..همین یکی دوساعت پیش جنازه اش توی خونه اش کشف شده .

- کی گفته؟

- یکی دوتا سایت نوشتن

10 دقیقه بعد...

همسرم : ببین آقا مهران...اینجا کسی خبری نداره..تو مطمئنی نیما نهاوندیان بوده؟ سازمان بین مجریاش چنتا نیماداره..از کجا معلوم که نهاوندیان باشه.. تازه توی خود سایتها نوشتن هنوز اعلام نشده کدوم نیما بوده.

- ببین! توی سازمان چنتا مجری داریم که اسمشون نیما باشه، جوون باشه و ساکن شهرآرا و تنها هم زندگی کنه؟

-....

- من شک ندارم نیمای خودمونه.

***

نیما رو از سال 86 می شناختم، حدود یکسال با هم اجرای زنده و مشترک داشتیم. تقریبا تمام ایرونیای خارج از ایران من و نیما رو با هم می شناختن.

برنامه «ورزش ایران» رو به تهیه کنندگی آقای حسینا روی آنتن می بردیم هفته ای سه بار توی اتاق گریم کنارهم بودیم.

خدابیامرز نیما از توی اتاق گریم و اتاق انتظار استودیوی پخش گرفته تا جلوی دوربین زنده دست از شوخیاش بر نمی داشت.

خیلی سرزنده بود

خیلی شاد بود

من کارمو خیلی جدی انجام می دادم.

زیاد پیش میومد که به دلیل جدی بودن سرصحنه و حس خیلی نزدیک و قوی که با مخاطب داشتم یادم میرفت باید ازون خنده های تصنعی (بازیگرانه) اجرای تلویزیونی از خودم دربیارم و نیمای شیطون هم راس راس جلوی یه عالم بیننده جهانی، متلک های نرم بهم می نداخت که کوتاه بیا و بخند. 

نیما به مراتب از من حرفه ای تر بود توی کارش.

اون موقع نمی دونستم بچه گرگانه و خونواده اش تهران نیستن (بروز نمی داد) واسه همین بهش ایراد می گرفتم که چرا تنها زندگی می کنی؟

(بهم گفته بود که شهر آرا میشینه)

یادمه نیما ارادتی عمیق، عجیب و سوال برانگیز به علی دایی داشت و هربار که مهمان برنامه مون علی دایی بود کبک نیما بدجوری خروس میخوند.

دیوونه ی بسکتبال بود و همین منو به تعجب می نداخت که وقتی عشقش بسکتباله چه جوری این همه خمار علی داییه.

نیما خدای جوک و خنده بود.

تا همین یکی دوسال قبل اس ام اس های جوک و خنده اش برام میومد ولی مدتها بود که ازش بیخبر بودم.

از شما چه پنهون...

همیشه حس می کردم ته همه این شادی ها یه غم پنهان وجود داره.

هنوزم میگم : شاید تشخیص و حس من اشتباه بود.

حالا حالاها باید وقت بگذارم تا مرگش رو باور کنم.

خداحافظ نیما....چشم روهم بذاری مام اومدیم دنبالت....دنیا دو روزه رفیق.

 

فاتحه

 

پی نوشت : وبلاگ چوب خدا خیلی وقت پیش یه مسابقه خاطره نویسی برگزار کرده بود که بنده این خاطره رو نوشتم و اونجا ذکر خیر نیما نهاوندیان بود  کلیک کنید



موضوعات مرتبط: نیما نهاوندیان , مهران موزون , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٥ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دوسون عزیز دیسون

تنیر گرم است و نان تازه در خدمت شماست :

کلیک کنید

اقتصاد مقاومتی 1

 

پی نوشت نخست : یکی از دوسون دیسون (به نام گمنام) کامنتی زیبا برایم نوشته بود که در انتهای آن قلبم آتش گرفت. ابتدا متن کامنت را بخوانید :

حلوا قُبِیت halva ghobeyt در خاطرات نه چندان دور دزفولی ها پیرمرد قدخمیده نابینایی است، که در یک دستش عصا داشت و در دست دیگرش قابلمه ای سنگین تکیه داده بر کمرش، پر از حلوای تازه.

در کوچه و خیابان آرام و عصازنان راه میرفت و صدا میزد "حلوا قُیِبتِ شِکَرَ " .

در اینجا طرز تهیه این حلوای سفید و شیرین را به عرض می رسانم:

مواد لازم : سفیده ی تخم مرغ به دلخواه (مثلا دو عدد)

پودر قند یا شکر سه برابر وزن سفیده ها

وانیل و آبلیمو و هل

مقداری سفیده ی تخم مرغ را با همزن می زنیم، وقتی پف کرد، شکر و وانیل و آبلیمو و هل را کم کم اضافه می کنیم و به همزدن ادامه می دهیم تا مخلوط حالت کشدار پیدا کند. حلوا را می توان در این مرحله سرو و میل کرد. همچنین میتوان با استفاده از سر ستاره ای قیف، حلوا را به صورت گل های کوچک و با فاصله در سینی چیده و در فر قرار دهیم تا خشک شوند. برای پخت زمان و دمای زیادی لازم نیست، حدود 5 تا 10 دقیقه با حرارت بسیار کم.

روحش شاد، زمستان که می شود یاد پیرمرد بی نوا و صدایش می افتم که در جوی آب افتاد و مرد.

با سپاس از گمنام عزیز باید عرض کنم که ما در شناساندن خوراک محلی مان نیز به شدت کم کاری کرده ایم. همدانی ها همین حلوا قبیت را حلوای «انگشت پیچ» می گویند و طعم این سوغاتی لذیذ را به اقصی نقاط کشور رسانده اند.

یکی از ابتدایی ترین روش های خوردن این حلوا، زدن و چرخاندن انگشت سبابه در حلوا و  پیچیدن یک قلمبه حلوا به دور انگشت است و حقیقتاً همدانی ها نام با مُسَماتری بر آن نهاده اند.

و اما پیرمرد حلوا فروش دزفولی.

گمنام عزیز،

نوشته ات پس از سالها مرا بیاد آن پیرمرد مهربان انداخت که هیچ کس را با هر مقدار پول (ولو یک ریال) بی حلوا رد نمی کرد. کافی بود تا کاسه ات را به دستش بدهی و بگویی چقدر میخواهی؟

بارها شاهد بودم که برای مشتری فقیر یک ریالی به اندازه مشتری دوتومانی حلوا می کشید.

من این کارش را خیلی دوست داشتم و با سن کمی که داشتم به خوبی حس میکردم که شخصیت و غرور افراد متقاضی حلوا را درنظر می گرفت و هیچ دستی را خالی رد نمیکرد.

خدایش بیامرزاد.

کاش برایم می نوشتید چگونه در جوی افتاد و مرد؟

پی نوشت دُیُم : (کامنتی از علی موجودی)

می دانی حاج مهران عزیز
آتش گرفتن جان تو ، شعله آن لحظاتی را در دلم روشن کرد که بچه های شیطان محله دنبال پیرمرد راه می افتادند و آن هنگام که می گفت :
حلوا قبیت شکره
همه با هم فریاد می زدند :
( شکر نداره پنچره)
و گاه پیرمرد کور بر می گشت و با چوبش بچه ها را می راند
چه روزگار غریبی بود
یادم می آید جنگ زده که بودیم توی شهرک امام (دزآب الان)
هم او را دیدم که فریاد می زد حلوا قبیت شکره

کاسه ای را دستش می دادیم و پولی را که عمدتا 2 تومان بود
و برایمان حلوا می گذاشت توی کاسه

شیرینی حلوا آمد توی دهنم
اما آمیخته شد با تلخی خاطرات روزهای از دست رفته

یادش بخیر
و خدا رحمت کند پیرمرد حلوا فروش را

راستی آن زنی را که اول کوچه بازار قدیم گرگری می فروخت یادت می آید؟

فکر کنم فرمول گرگری را کس دیگری و شهر دیگری نداشته باشد
گرگری خاص آن زن بود
و او دیگر نیست
و گرگری هم . .
مدتی است که دلم هوس کرده است گرگری بخورم

یادت هست؟
دندان هایمان به هم می چسبید
و بازی جالبی می شد

شیرینی  گرگری را هم بچسبان به شیرینی حلوا قبیت
تا تلخی خاطره ها بیشتر شود. . . .

مهران : این گوشه را نیز یادم آوردی علی جان (راجع به پیرمرد حلوا فروش) . ممنون

و اما زن گرگری فروش

آری به خوبی یادم هست

هرچند من هیچوقت گرگری دوست نداشتم اما فراتر از گرگری های آن مادر محترم دزفولی، می توان از قرص نعناع های بی نظیرش ایشان یاد کرد.

از دکان کوچکی که روبروی محل آن خانم، هنوز فعال است سراغش را همین دوسال پیش گرفتم اگر درست بخاطرم مانده باشد گفت : خانه افتاده است.

و اگر درست یادم مانده باشد در دیسون بلاگفا به این موضوع اشاره ای داشتم.

قرص نعناع های زن که از اسانس نعناع های باغ گدول مرحوم، تهیه میشد برای آرام کردن اشکم پیت و یا کمک به هضم غذا حرف نداشت و من گاهی از شدت تندی نعنایش چشم هایم اشک می آمد.

گفتی مرحوم شده؟؟؟

یا هنوز خانه نشین است؟؟

اگر نفسش بجاست اولین فرصت باید بروم و فوت و فن کار را برایم بگوید و تا ضبط کنم.

ای خداااااا ازدست روزگار فانی.

 

پی نوشت سِیُم  ( کامنتی از امیر ابراهیمیان) :

حج مهران .جنابعالی و استاد موجودی فَحمُم کوردی.

چنان زدید به برجک خاطرات که نمی توان جیجه خروس عروس مروس یه بارنه یه خروس را فراموش کنم(که سینی بدست میفروختم) یا عسلیه.  حج مهران هنوز هم قالب های عسلیه را دارم.بالون(هواپیما)آساره(ستاره) آفتابه.قیچی.پرپرک(پروانه)

اگر آمدی بگو تا قالب ها را نشانت دهم.

شیر کاکائو تازه.

خدا رحمت کند دَدَ قمر «عسلیه زن» را.

تا چند وقت پیش هنوز هم شوهرش بامیه و لوزی کنجی میزد.

گل قندی های ددقمر لنگه نداشت.یادم است گل قندی را درست میکرد میگذاشت تا بقول ددقمر خودش را بگیرد.درون سینی های بزرگ و در پیشبون.

پیشبون بزرگی داشت که با یک سری پله بسیار باریک و شق، آدم را بطرف گل قندی های درست شده و آماده هدایت میکرد.

بعضی وقتها بادی می آمد و بعلت سبکی گل قندی ها، همه را از پیشبون بطرف پائین می انداخت.ناگهان فریاد ددقمر بلند میشد که بدو بدو رووِی گل قندی هانه گرد کنی باد نَبَهشون زیر.

شعرش را بگویم که موقع فروش باید با لحنی خاص صدا میکردی : «گل قندی سربلندی هنی جاته نوندی گل قندی»»

حج مهران اشک در چشمانم جمع شده و نمیتوانم ادامه دهم.خدا خیر داها تُنُ و علی موجودیه.

مهران : حج امیر عزیز،

همیشه گفته ام امیر ابراهیمیان چوب دوسر طلاست.

سینه ات هم گنجینه جنگ است و هم معدن یادگارهای دزفولیتمان.

راستش قرار نبود در این پُست این نکات را بنویسم (منظورم شغلهای قدیمی است)

خیلی وقت است که قرار بوده تا راجع به فرهنگ کار و شاگردی و شغل های جور واجور قدیمی پُستی جانانه قلمی کنم که متاسفانه نوبتِ نوشته ها نمی گذارد

یادت باشد اخوی که هنوز سلاطین 3 را بدهکارم به دیسون.

البته جای پست شغلهای قدیمی دزفول در «تنیر» است نه اینجا.

ولی دلم را شاد کردی با کامنتت پهلوان.



موضوعات مرتبط: تنیر , گوشت , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٤ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جمعه شب گذشته، پس از 8 روز، از شهر به تهران برگشتم. نمیدانم چرا و چگونه دچار ویروس سرفه و خلط ریه ی شدید شدم..شاید از خوردن برخی نذورات در روز عاشورا.

به هر روی، آنفلوآنزا و عفونت ریه، از بامداد شنبه تا الان امانم را بریده.

خفه شدم بسکه پنی سیلین بزنم و شربت و کپسول بخورم.

صدایم شده شبیه دوبلور «وی جی» در فیلم قانون:

((پدر!...نه پدر!!...تو هیچوقت منو دوست نداشتی پدر!))

((نه وی جی....نه پسرم...))

***

قرار بود گزارش مفصلی از حضورم در دزفول بنویسم اما حال خوشی برای اینکار ندارم.

متاسفانه تصمیم تخریب عنقریب باغ گدول دزفول، قلبم را در فشار مضاعف قرار داده است.

داستان فرمانداری و استانداری و ...نیز قوز بالاقوز دلم شده.

بنابراین فعلا چند خط از مُحرم دزفول و آنچه برمن و روزگارم گذشت مینویسم سپس چشمان نازنین دوسون دیسون را به میهمانی چند عکس ناقابل از آرشیو عکسهایم دعوت میکنم.

یکم :

سید حبیب حبیب پور در ایام تاسوعا و عاشورا داغدار مرگ برادر گرامی اش که شد بماند، خودش هم دچار حمله قلبی(یا شبه حمله قلبی) گردید که الحمدلله تا روز آخر که شهر بودم و به عیادتش رفتم حالش رو به بهبود بود. دعا کنید مجدد قلم وبلاگش روی پا بایستد(انشالله) خداوند روح برادر بزرگوارشان را نیز قرین رحمت خویش فرماید

دوم :

تغییر مسیر دسته جات محرم قدری بی رمقی و خلوتی در مسیر تماشاچیان عزاداری ایجاد کرده بود (خصوصا در حیدرخانه). این موضوع جای بررسی بیشتر و آسیب شناسی عمیق تر دارد.

یادم هست یکی از اعضای محترم شورای شهر، چندماه قبل در هتل المپیک تهران بابت این قضیه از بنده نظری خواست که خدمتش عرض کردم : باید جوانب این امر بررسی گردد و نمیتوان صِرف مشکلات رتق و فتق خیابانی تصمیم گرفت.

اکنون به جرأت میگویم : برهم زدن این مسیرها، موجب برهم خوردن یک قرار سالیانه بین دسفیلیان شد و ارزش این قرار را مالک فیس بوک بهتر از همه ما میشناسد.

در حقیقت برهم زدن مسیرها، به پراکندگی دزفولی های مقیم و غیر مقیم از یکدیگر دامن زده است و این یعنی تضعیف سرمایه های اجتماعی

البته این مطلب بازهم جای آسیب شناسی دارد. من فقط یک نکته اش را گفتم.

سوم :

پس از چندسال تصمیم گرفتم بدون دوربین و با دست خالی با هیئت محله پدری(سبط شیخ انصاری) همراه شوم. این فرصتی بود تا بتوانم به خودم و حس و حال عزاداری ام برسم و برخی ار رفقای قدیمی را همپا و همنوا شوم. انصافا چسبید.

چهارم :

کمیت و کیفیت پذیرایی حیدرخانه و سیاه پوشان از دسته جات میهمان را با کمیت و کیفیت پذیرایی مسیر قلعه و صحرابدر از حیدرخانه و سیاه پوشان مقایسه کردم و متوجه تفاوتی تلخ شدم.

داستان از این قرار بود که کمیت پذیرایی اهالی محله قلعه و حاج مرادی بیشتر  و کیفیت خوراکی ها سنتی تر و اصیل تر( اُوباقله،فرنی، شلغم و ..) بود. با کمی تفکر به دلیل آن پی بردم : بافت جمعیتی محله قلعه وصحرابدر سنتی تر و دست نخورده تر مانده در حالیکه در حیدرخانه مظلوم ما مهاجرت قدیمی های منطقه، موجب شده تا چنین نمودهایی(گونه ی پذیرایی های محرم) رنگ بازد....زهی تاسف.

پنجم :

تجهیزات فیلمبرداری را برای اتمام برداشت های یکی دو پروژه ام(آبشار شوی و ...) به همراه خود به شهر آورده بودم و برای روزهای تاسوعا و عاشورا نیز برنامه خاصی نداشتم اما بابت بیکاری دوربین در این دو روز عذاب وجدان گرفتم . لذا روز تاسوعا با تکنیک رودستی و رودوشی ساده وارد گود شدم و سوژه ی کودکان محرم را کادر بستم .

احتمالا یک فیلم کوتاه 10 تا 15 دقیقه ای برای روز اربعین به آنتن برسد.(دعا کنید)

ششم :

در آخرین لحظات حضور در شهر، موفق به دیدار و زیارت جضرت آیت الله سبط شیخ انصاری شدم و رویت جمال نورانی شان جانی تازه در دلم ریخت.

هفتم :

کمی پس از پایان آخرین شبِ روضه حاج امیر ابراهیمیان، توفیق حضور یافتم و عطر روضه ی تمام شده ی منزلش را استشمام کردم و غبطه خوردم به حال خوشی که حاج امیر و خانواده ی پاکیزه اش با آذین بستن دوماهه خانه اش(به پرچم های عزاداری) دارند.

هشتم :

توفیق حضور بر مزار یکی از مادران نمونه مقاومت دزفول را یافتم.

یکسال و چند روز از وفات این مادر بزرگوار می گذرد اما همچنان این شیرزن رزمنده ی دفاع مقدس ناشناخته و گمنام مانده است. بعدها در موردش بیشتر خواهید خواند در دیسون.(خدایش بیامرزاد)

نهم :

در پنج اداره و نهاد دزفول، جلسات خوب و پرباری داشتم.

دهم :

شب اول که به شهر رسیدم متوجه شدم که کلید خانه را در تهران جاگذاشته ام و همین هم موجب شد که تا یافتن یک کلید ساز و گشودن درب منزلم، میهمانِ خَصی گرامی باشیم(البته در مسیر گذر عزاداران بودنِ منزل ایشان نیز بی تأثیر نبود)

یازدهم:

شبی میهمان حاج علی بیباک بودم. جای شما عزیزان خالی. حال ایشان الحمدلله بد نبود.

دوازدهم :

در دزفول رزمنده ای مشهور زندگی میکند که داستان رزمش اگر به یک فیلم سینمایی مبدل شود بلاشک نقطه عطفی در تاریخ سینمای دفاع مقدس خواهد بود.

نامش را نمیگویم. همه میشناسیدش.

من اما،

فقط و فقط دلم میخواهد ببینمش و بوسه بر پیشانی و بازویش بزنم و هیچ نگویم و فقط به نظاره اش بنشینم.

متاسفانه در این سفر فرصت نشد.

سیزدهم :

آب رودخانه بی رمق و کم بود.

چهاردهم :

چندماه قبل، از باغ گدول عکاسی کرده و قرار داشتم تا داستان خشکی و نابودی آرام و بیصدای این نمود تمدنی شهرمان را به نقد بنشینم.

نشد..نشد..نشد! تا این سفر رفتم و دیدم که شهرداری فخیم دزفول از ضلع شمالی باغ به جانش افتاده و باقی قضایا ...که در پست بعدی خواهم نوشت :

تراژدی باغ گدول

****** 

و اما عکسها :

 

(مهران موزون)همینطوری و بی دلیل تقدیم به پرسپولیسی ها

 

مرزُق سنگی (همدان : آرامگاه شیخ الرئیس)

 

نورچشمم «فاطمه»  (تابستان 91کوپیته)

 

کسی پرتش نکرد، خودش مثلا شیرجه زد(سوژه : ناشناس)

 

پاره های دلم : فاطمه و کورش (تابستان91 گنجنامه همدان)

 

آبشار گنجنامه همدان-تابستان 91(سوژه ها : ناشناس)

 

آقا محمد: یکی از بستگان (تابستان 91 کوپیته)



موضوعات مرتبط: دزفول , عاشورا , دیسون , باغ گدول

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٤ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

قبل التحریر : خبر خوش اینکه، وبلاگی دیگر در فضای سایبری دزفول متولد شد. آدرسش سخت نیست، کافیست تا d ابتدای دیسون را حذف کنید. نویسنده ی این وبلاگ همان کسی است که دوسه باری در طول عمر دیسون، میهمان پُست های دیسون بوده است و پُست مسجد آقا فتاح را نیز ایشان نگاشت که اکنون اصرارهای فراوان حقیر به ایشان، شکر خدا نتیجه داده و پای به عرصه قلم زنی مجازی شهرمان گذاردند.
این شما و اینهم وبلاگ زیبای ایسون

***

 

دباغخانه

باورم نمی شد که برخلاف همیشه، رضا را در بیمارستان شهید مصطفی خمینی پذیرش نمی کنند.
کمی بیشتر پیگیر شدم گفتند باید بروی از خانم «کاف» مجوز و دستور بیاوری.
فهمیدم کار از آنجا آب میخورد.

رفتم.

طولی نکشید که روبروی خانم کاف در اتاقش ایستاده بودم و او نشسته بر صندلی خویش و پشت میز.

گفتم : فلانی هستم اهل دزفول، برادر قطع نخاعی ام را هر از گاهی که مشکلاتش عود می کند و یا شنت مغزی اش دچار ایراد می شود از دزفول به بیمارستان شهید مصطفی خمینی می آورم و الخ...

خانم کاف خیلی راحت گفت : مشکل برادرت به ما مربوط نیست و او را پذیرش نمی کنیم.(نقل به مضمون)
گفتم : نمی فهمم یعنی چه؟ می فرمایید چکار کنم؟ کجا ببرم این جوان ویلچر نشین را؟
و باز گفت : هر کجا می خواهی ببر. به ما ربطی ندارد.
گفتم :  خانم کاف این طرز برخورد با یک قطع نخاعی جنگ نیست. اگر مجوز پذیرش در بیمارستان را ندهید همین الان او را می برم و جلوی درب دانشگاه تهران به معرض دید عموم میگذارم تا خلایق بدانند با ما چه می کنید؟
در کمال شگفتی بنده، کاف گفت : همین الان می گویم با یک خودرو برادرت را ببرند و جلوی درب دانشگاه تهران رها کنند.

و منِ خشمگین، صدایم بالاتر رفت.
ظاهرا زیر میزش شستی زنگ اخبار داشت و با فشردن پای خود بر روی شستی، حراست را خبر کرده بود.
طولی نکشید که دو فرد قوی هیکل سراسیمه وارد اتاق شده و بازوان مرا در حالیکه اعتراض میکردم گرفته و با طرزی بسیار تحقیرآمیز از اتاق خارج کرده و به محض خروج از اتاق، از پلکانی حدوداً شش پله ای به پایین پرت کردند.
دست برقضا یکی از آن دو محافظ، اهل ....(یکی از شهرهای خوزستان) بود و می دانست که من، هم استانی اش هستم و علیرغم همراهی اش در پرت کردنم از پلکان، خودش را به من که روی زمین افتاده بودم رسانده و از زمین بلند کرد (ظاهرا قدری دلش به رحم آمده بود) و آهسته گفت : برو دزفولی. برو و برادرت رو با ویلچرش ببر و از تهران فرار کن. اینها (خانم و آقای ک) برای خودشون زندان شخصی دارند و به طرفه العینی شما را می برند جایی که ...نی انداخت.

(دیسون : همان زندانهای خاصی که در مناظره سال 88، توسط آقای احمدی نژاد اعلام شد و آقای کاف نیز ضمن اعتراف، برای ماستمالی کردنش گفت : فقط برای پدران شهدا بوده)

من باز هم تصمیم به ایستادگی و برگشتن به اتاق خانم کاف را داشتم که آن محافظ خوزستانی در حالیکه مرا آهسته به سمت بیرون هل میداد گفت :  انگار نگرفتی چی گفتم؟ برو و جون خودت و داداشت را نجات بده.

 و من از همانجا برای همیشه برادرم را به دزفول و خانه بردم و پشت سرم را نیز نگاه نکردم.


***

اینها بخشی از ناگفته های اولین مصاحبه ام با حاج کریم ساکی بود که در همان مصاحبه ی اول با دلی شکسته بیان کرد.

اما یکی دو روز بعد از افاضات اخیر وبلاگ دستنوشته ها، حاج کریم تماسی با حقیر داشت و مثل همیشه بنده را غرق محبت های برادرانه خویش نمود.

(ظاهرا قضایای «من شهادت میدهم»  مهرانِ موحد را هم شنیده بود)

وی سخنانی گفت که قلبم را به لرزه درآورد.

لذا من،
مهران موزون،

همانگونه که تمامی فرمایشات حاج کریم ساکی را در مصاحبه اول به زبان نیاورده ام(به دلایلی خاص)
تمام محتوای تماس اخیر حاج کریم را نیز در اینجا به قلم نخواهم کشید چرا که در این صورت منظور اصلی و اولیه جناب دستنوشته ها (ایجاد تنش بین بنده و همشهریانم در بنیاد جانبازان) محقق خواهد شد و حاشا و کلا که بنده اجازه نصرت در شبهه افکنی را به ایشان دهم.
لکن بد نیست برای تنویر هرچه بیشتر دوسون نازنین دیسون، گزیده ای از جملات اخیر حاج کریم ساکی پور را به اطلاع برسانم :


برادر من گمنام نبوده است؟؟؟؟
رضای ما چنان گمنام و از یاد رفته بود که خود ما خانواده ساکی دیگر فراموش کرده بودیم ایشان با ترکش توپ قطع نخاع شده است.
خدا میداند هرگاه که او را برای MRI به بیمارستان می بردم گاهی پزشکان می گفتند : جانباز جنگی است؟
و من میگفتم : نه، تصادف کرده است.
ما عملا پذیرفته بودیم که رضا برادرم ربطی به قضایای جانبازان قطع نخاعی ندارد.
آقای موزون، می خواهم نکته ای را به شما بگویم : خدا شاهد است پس از خاکسپاری برادر شهیدم، ما خواهران و برادران خاندان ساکی هرشب دور هم نشسته و در حال سخن گفتن وسوگواری برای رضا، یاد شما و دیسون می کنیم و مرتب از کاری که شما کردید حرف می زنیم.
من با شرمندگی به حاج کریم گفتم : روسیاهم به خدا که کار بیشتری از دستم ساخته نبود.
حاج کریم بلافاصله گفت : نه! نه! منظورم از این سخن چیز دیگری بود. خانواده ی ما پس از مدل پرداختن دیسون به شخصیت رضا (چه زمانیکه در اغماء بود و چه زمانیکه به شهادت رسید) تازه بیاد آورده بودیم که علیرغم اینهمه سال خدمت و رسیدگی  و محبت به برادرم، فراموش کرده ایم به عنوان یک جانباز به او افتخار کنیم.
آقای موزون، ما به این نتیجه رسیده ایم که پس از آن برخورد خانم کاف، مقام جانبازی رضاساکی پور در خود خانواده اش نیز به فراموشی سپرده شد.

(کاش شما دوسون دیسون بودید و می شنیدید که کریم ساکی پور با چه سوز و صفای دلی اینها را پشت خط تلفن برایم میگفت)

آقای موزون، ما حق رضا را پاس نداشتیم و او در گمنامی مطلق جوانی اش سپری شد، خود ما خانواده رضا نیز از اخراج نام رضا ساکی پور از لیست قطع نخاعی ها بیخبر بوده ایم، چه برسد به مسئولین محترم بنیاد، خدا نبخشد کسی را که سی سال پیش با ما آن برخورد را کرد تا اینگونه سرانجام برادرم رقم بخورد.

(قابل توجه آقای دستنوشته ها)


***


تاکید می کنم : این تمامی آنچه که حاج کریم برایم گفت نبود و صیانت از سخن و امانتداری قلم ایجاب می کند تا نام بعضی عزیزان را زخمیِ این مطلب نکنم.

بنابراین آقای دستنوشته های گرامی،
فکر میکنم برای صابون انداختن زیرپایِ مهران موزون، سوراخ دعا را گم کرده اید برادر،
شما می بایست به جای تماس گرفتن با آقای سید آسیابان، به خانم کاف یا همسر فتنه گرش تماس می گرفتید .

در عجبم به جان شما،

در تمام بیست روزی که دیسون قُرُق شهید حاج رضا ساکی بود، چند بار از زمانی که ایشان در بیمارستان دزفول بود تا موقعی که در خاتم الانبیاء تهران بستری شد بابت رسیدگی و امکاناتی که در اختیار قرار داده شد از مسئولین تشکر نمودم وتنها گلایه و افشاگری بنده همان اشاره به رفتار سی سال پیش همسر آقای کاف بود،

آیا افشاگری حقیر در خصوص رفتار زشت آن خانم، شما را آزرده خاطر کرده است؟

به هرحال به اطلاع شریفتان برسانم که قرار بود با ادله و قلم خودم پاسخ اتهامتان به دیسون را بدهم اما وساطت تلفنی و غیر تلفنی بزرگواران همشهری (حتی خود حاج کریم ساکی که از بنده درخواست واگذار کردن موضوع به خدا را داشت) موجب شد تا رشحه ای از سخن را صرفاً به ذکر فرمایشات برادر جانباز آن شهید گمنام و سعید محدود کرده و بحث را همین جا پایان دهم.


اما برای شما قلم به دستِ همشهری دو توصیه دارم :


1) شما را به خدا بیایید از توانایی و دانش تان در نوشتن و لابی های تلفنی و دیگر قابلیت های پنهان و آشکارتان، در راستای کاهش آلام و دردهای رزمندگان و جانبازان وشهدای شهرمان بهره بگیرید. بیایید به امثال حقیر دست یاری بدهید تا طرحی نودراندازیم و شهر بیگناهمان را از شر کسانی که چونان گرگ گرسنه در کمین اش نشسته اند نجات دهیم.
انتخاب کنید بزرگوار،
هم افزایی توانایی ها و در اختیار گذاشتن تجارب برای دزفول؟
یا برجک زدن و صابون زیر پای دیگران انداختن .
2) ظاهر نوشته هایتان نشان می دهد که فردی باهوش باشید، بنابراین چگونه این خَبط را مرتکب شدید و با ابزار رسانه (وبلاگ و قلم) به یکی از شاغلین در رسانه حمله کردید؟ می دانم که حافظه ی خوبی دارید و فراموش نکرده اید که «رسانه» شغل اینجانب است  و مثل این است که با پتک آهنگری بخواهید به خود آهنگر آسیب بزنید.

بنابراین این احتمال که به محض بازتاب ادعای بنده در وبلاگ محترم پلاک، حضرتعالی ذوق کرده اید که مثلاً فرصت خوبی گیرآورده اید و می توانید به بهانه درج محتوای دیسون در پلاک، غیر مستقیم دیسون را بنوازید، بی آنکه دیسون به سراغتان بیاید.
درست گفتم؟
بسیار خب، دیدید که نشد.
مگر اینکه همین حالا گوشی را بردارید و به خانم کاف زنگ بزنید و گزارش همین پُست را به ایشان بدهید،
کسی چه میداند شاید فرجی شد و به آرزویتان رسیدید.
لذا به شما برادر گرامی عرض می کنم علیرغم آنکه حرفهای دیسون درخصوص ماهیت و کیفیت شهادتی که درآن پست کذایی دادید ناگفته ماند، به احترام آن شهید مظلوم و گمنام، خانواده ی محجوبش و دیگر همشهریان نجیب دزفولی، همینجا بحث را مسکوت گذاشته و شما را حلال می کنم مگر اینکه خودتان تمایل به ادامه داستان داشته باشید و غیر مستقیم از بنده بخواهید که پست دباغخانه 2 را به رشته تحریر درآورم.

راستی : محرم بر شما تسلیت و تعزیت باد برادر.

 

پی نوشت1) دوسون عزیز : تنیر گرم و به روز شد : کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دیسون , دستنوشته ها , شهید , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٧ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از محضر مهرانِ دستنوشته ها برای تأخیر در ارائه پاسخ به مطلب «من شهادت میدهم» ایشون پوزش میخوام و مطمئنم که درک میکنن بابت الویت پرداختن به قضیه ی حاج علی بیباک.

انشالله بعد از این پُست (چشم شیطون کور و گوش شیطون کر) خدمت ایشون خواهم رسید.

اما بعد...

چند روزی است که به دوسونِ عزیز دیسون وعده ی اخبار خوش رو داده بودم.

خبر اول

سه سال پیش که دیسون را در بلاگفا افتتاح کردم قصد داشتم تا دریچه ای فرهنگی برای ارتباط با شهر ایجاد کنم.

هدف کلانی که داشتم این بود :

پرداختن به مسائل دزفول در همه ی زمینه های فرهنگی اجتماعی.(با حفظ جوانب نوستالژیک و فولکلوریک)

دوسونی که از ابتدا با این «مینی رسانه» همراه بوده اند میدانند که جنبه های نوستالژیک و فولکلوریک در دیسون بیشترین سهم را داشته.

چه اینکه دو واژه ی فوق الذکر، در سه سال اخیر فراوان ترین تکرار را در دیسون دارا بوده اند.

من،

در حقیقت قصد داشتم تا با یادآوری سبک و سیاق زندگی در دهه های گذشته ی شهرمان، بتوانم خواننده را به مقایسه ای بین نقاط ضعف و قوتِ اوسون و ایسون وادارم تا در ارتباطی دوسویه بتوانیم فرهنگ عمومی و جمعی مان را به بحث بنشینیم.

اکنون پس از گذشت قریب به 36 ماه، دیسون دچار ملاحظاتی شده :

1) سوژه های فراوانی (در خصوص هدف کلان دیسون) که روی دست حقیر مانده است و کنداکتور(جدول زمان پخش) محدود دیسون اجازه پرداختن به همه ی آنها را نمیدهد.

2) مسائل فوریتی همچون پرداختن به مشکلات همشهریان و جانبازان سرافرازمان نیز سهمی ویژه از کنداکتور را به خود اختصاص داده اند.

(که موجب افتخار دیسون است)

3) دیسون در پرداختن به مسائل مربوط به «سبک زندگی» نیاز به حال و هوای اختصاصی دارد تا تکلیف مخاطب نیز با محتوا روشن تر باشد.

4) تأکیدات حضرت آقا (روحی له فدا) در بجنورد بر «سبک زندگی» و دوری هرچه بیشتر از مظاهر زندگی غربی، که دست برقضا، موید همان هدف کلان سه سال گذشته ی دیسون است، موجب شد تا بار دیگر این قلم برای بارگذاری و برنامه ریزی محتوای سبک زندگیِ اوسون و ایسون، تجدید قوا نماید.لذا فرامین ولی امر مسلمین در خصوص سبک زندگی، تکلیف را بر شانه های نحیف این حقیر، سنگین تر نمود.

***

اینها همه موجب شد تا به فکر افتاده و پس از مشورت با برادر ارجمند، بسیجی جوان و پرانرژی، فرهیخته ی گمنام و اهل قلمِ شهرمان، دوست مومن و متعهدم محمد کوره پز به این نتیجه برسیم که به یُمن طرح پرسش های بیست گانه اخیر مولایمان در شهر بجنورد، اقدام به راه اندازی شمعی دیگر فضای مجازی شهر نموده و شانه به شانه هم بنویسیم و بگوییم از «سبک زندگی».

به همین خاطر طی چند روز گذشته، تنیری گِلی در فضای بلاگری شهر دزفول ساختیم و برآنیم تا نان های داغ فرهنگی خود را برای مصرف عزیزان پخته و تقدیم نماییم.

من به سهم خویش در تنیر، هر بار پُستی را ناظر به یکی از پرسش های «سبک زندگی» امام خامنه ای (مدظله)،خواهم نوشت.

لطفاً وارد تنیر شوید

***

خبر دوم

صدالبته برپایی و روشن کردن وبلاگ تنیر، به معنای تعطیلی دیسون نبوده و نیست.

اما از آنجا که بار فولکلوریک نوشتن از دوش دیسون تا حد زیادی برداشته خواهد شد، ماموریت دیسون هم بیشتر به این سمت خواهد رفت :

مسئولان و مدیران محترم شهرستان دزفول،

نیک استحضار دارید که قلم دیسون در سه سال گذشته گاهی به عملکرد شما عزیزان نزدیک شده و شکر خدا کلید خوردن ایده هایی و پروژه هایی(فرهنگی و غیر فرهنگی) را نیز در شهر موجب شده است. اینجانب قصد دارم تا از این به بعد در کمال دوستی، رفاقت و مودت، قدری بیشتر و دقیقتر راجع به عملکرد شما بنویسم.

راحت بگویم : از محضر شما عزیزان درخواست دارم، تا از این به بعد صبر و حوصله و متانت بی نظیرتان را بیشتر کنید. دیسون به جِد اعتقاد دارد که مسئولان دزفول نیاز شدید به کمک رسانه ای دارند و منظور از کمک رسانه ای، تنویر افکار عمومی شهر در خصوص ضعفها و قصورهای مدیریتی علنی شهر است. شما بدنه مدیریتی شهر، علیرغم زحماتی که میکشید دچاز دو مشکل اساسی هستید :

الف) از یکسو سیل نق زدن های درون و برون شهر خطاب به کارنامه شما روان است که نه نتیجه ای برای شما و شهر دارد و نه اصولا انصاف است فقط نق زدن پشت سر مسئولین.

ب) و از سوی دیگر سرویس گیرندگان خدمات مدیریتی شما، با شیوه های صحیح مطالبه گری قانونمند و هوشمندانه تاحد زیادی نا آشنایند. آن قِسم مطالبه گری را میگویم که موجب تقویت حوزه مدیریتی شهر شده و شما مدیران محترم را بر آن میدارد تا پیکره زیردستان خود را در شأن ارباب رجوع خود چیدمان و تنظیم نمایید.

در فضای جدید دیسون، تمامی مسئولین مربوط به قوای سه گانه کشوری(در حوزه مدیریتی دزفول)، مورد خطاب و یاری قرار خواهند گرفت.

فرماندار محترم شهر آماده باشد تا قلم دیسون (در زمینه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، مذهبی و دفاع مقدس) همچون مشاوری امین در خصوص مشکلات شهر بنویسد و ایشان به هر اندازه که صلاح می دانند از آراء و نظرات این هموطن خویش برای بهبود امر بهره بگیرند.

برادر گرامی، آقای پاپی بالنگان مطمئن باشند که دیسون پس از چندماه وقفه در خصوص نقد عملکرد ایشان در ایفای وظایف نمایندگی و کنش و واکنشهای این مدیر محترم در صحن مجلس، آغاز سخن در خصوص زحمات بیدریغ شان نموده و همچون دوستی صادق و دلسوز اقدام به نوشتن در خصوص مسائل مربوط به حوزه ایشان نماید.

فرمانده محترم نیروی انتظامی، فرمانده محترم سپاه و کلیه نیروهای انتظامی و نظامی زحمت کش شهر بدانند که دیسون همچون چشمی بیدار از این به بعد سهم قلم خود را به این عزیزان پرداخت خواهد کرد.

ارباب محترم رسانه در دزفول، خدا یاری کند، فرصتی باشد مخلص شما گرامیان نیز هستم و متقابلاً دست یاری به محضرتان دراز میکنم. اینجانب معتقدم که فضای رسانه ای دزفول بسیار بسته است و همان نور کم فروغی هم که روشن می باشد  دچار یک آشفتگی و تشتت مفرط است.آرایش رسانه ای شهر از وضعیت هردم بیل دهشتناکی رنج میبرد. لازم است فکری اساسی در این خصوص شود.

روحانیت معزز شهر،

دیسون شما را چشم و چراغ شهر میداند اما بر این باور است که میدان از حضور شما بزرگواران تا حدی خالیست و علیرغم فعالیت های میدانی و حضور مداوم برخی مقامات روحانی حاضر (همچون امامت محترم جمعه) همچنان دزفول از فقر حضور روحانیت عذاب می کشد. ما صدها طلبه فعال و هوشمند دزفولی در قم و مشهد داریم، باید برای بازگرداندن آنان فکری کنیم. من روحانی نیستم اما فکر میکنم حوزه های علمیه شهرمان حضور کمیتیِ رقیقی بین مردم دارند. قلبا معتقدم که بسیاری از مشکلات فرهنگی، مذهبی شهر ناشی از حضور کمرنگ روحانیت است. باید به معدود بزرگان روحانی حاضر در شهر کمک و یاری رسانه ای شود.

اداره محترم آموزش پرورش دزفول،

دانشگاه های محترم،

اداره محترم محیط زیست،

اداره محترم ارشاد اسلامی،

جهاد کشاورزی و منابع طبیعی محترم،

اصناف محترم دزفول

و...

آماده باشید و راجع به دیسون سعه صدر خود را افزایش دهید.

بزودی مخلص همگی خواهم بود.

 

خدای ناکرده دعوا ندارم...

اما شهرمان نه فقط توسط تهاجم فرهنگی دشمن، بلکه به دست عده ای کوردلِ تمامیت خواهِ درون کشوری نیز هدف اضمحلال قرار گرفته است، کسانی که صرفا برای مطامع سیاسی خویش به دنبال محو شاخصه های فرهنگی دزفول عزیزمان هستند و ما برای نجات از این اسقاط، همگی نیاز به وحدت داریم. نیاز به بصیرت داریم، آنهم از جنس فرهنگی.

من ادعای این را ندارم که همه چیز را میدانم،

اما شک نکنید مدیران عزیز همشهری،

نکاتی را در چندسال اخیر متوجه شده ام که شاید(تأکید میکنم : شاید) به سمع و نظر شما نازنینان نرسیده باشد.

دزفول اکنون دشمنانی درون کشوری دارد که برای ناک اوت کردنشان نیازی به حمله به آنان نیست بلکه می بایست با کار فرهنگی مضاعف و بصیرت بخشی به مردم شریف شهر، نیت این نابکاران را ناکارامد کرد و این مهم، همت جمعی مردم و مسئولین عزیز شهرمان را میطلبد.

موکدا استدعا دارم : مدیران محترم همشهری، در آینده نیت و اغراض خاصی را برای این قلم ناقابل متصور نشوند و البته اگر مطلبی راجع به مشکلاتی در سطح شهر نوشتم که به حوزه مدیریتی یکی از برادران مربوط میشد و یا مستقیماً عملکرد مدیریتی عزیزی را به بوته نقد و چالش کشیدم به جای گلایه در اینجا و آنجا و به جای گوش فرادادن به خناسان احتمالی(که همیشه و همه جا منتظر ماهی گرفتن از آب گلالود هستند) مستقیما به دیسون مراجعه کنند و اگر جوابیه ای بر نوشته ی دیسون داشتند ارائه نمایند تا همینجا درج علنی شود

که این،

هم عین انصاف است و هم نشان دهنده قوت و صداقت مدیریت مربوطه.

والسلام

 

 



موضوعات مرتبط: تنیر , دیسون , خبر , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

انالله اناالیه راجعون

هم اکنون و پس از نوشتن تیتر «انالله و انا...» صدای اذان ظهر پنجشنبه از مسجد محل در حالی آغاز شده که امروز روز عرفه است.

گوشی زنگ خورد.

حاج کریم ساکی بود.

صدایش مردانه تر از همیشه : میخواهم خبر خوشی از برادرم به شما بدهم.

خوشحال شدم و گفتم : «حجی تُن خدا زیتره گو دلمه اَ بند علی درار»

(حاجی تورو خدا زودتر قلبم را از انتظار بیرون بیاور)

آرام گفت : دیشب حاج رضا شهید شد.


رضاجان شهادتت مبارک

 

صدای اذان هنوز بلند است : حی علی الفلاااااااااح...

 

پی نوشت1  ) با تشکر از اطلاع رسانی آقای نیما(یکی از دوسون خوب دیسون) زمان و مکان مراسم به خاک سپاری و ... شهید ساکی پور به شرح زیر است :

تشییع و به خاک سپاری : یکشنبه(7/8/91) ساعت 8/30 از مقابل منزل پدری شهید واقع در دزفول-خیابان مدرس نبش بوعلی

ختم و فاتحه : همان روز (7/8/91) ساعت 15 تا 17 آقایان در مسجد ساکیان، بانوان در منزل پدری آن شهید

پی نوشت 2 ) انعکاس خبر دیسون در سایت واحد مرکزی خبر صداوسیما  +

روحش شاد

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون , دزفول , شهید , رضا ساکی پور

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٤ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

حس سنگین انتظار برای شفای آقای ساکی پور، هم به بنده، هم به دوسونِ دیسون فشار زیادی وارد کرده. دستم برای نوشتن مطالبِ غیره به قلم نمیره تا انشالله ایشون از کُما به سلامتی خارج بشه .

چند عکس از آرشیو شخصی ام تقدیم چشمان نازنین شما دوسون محترم میکنم، باشد که بقدر باقله ای خستگی تون در بره.

برای مشاهده تصاویر به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

پی نوشت : پُست سلاطین 6  در صفحه 11 نشریه یالثارات (شماره 294) چاپ شد. دیسون از مدیر محترم وبلاگ انصار حزب الله دزفول، برای پیگیری این امر تشکر میکند.  کلیک کنید. ضمن آنکه نشریه یالثارات را میتوانید از روزنامه فروشی های دزفول تهیه نمایید.



موضوعات مرتبط: عکس , دیسون , دزفول , انزلی
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٩ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

الحاقیه 1 : امروز جمعه 21/7/91 با پیگیری مسئولان محترم و توسط آمبولانس هوایی، حاج محمدرضا ساکی پور به بیمارستان خاتم الانبیاء تهران منتقل و در بخش ICU این بیمارستان بستری گردید. هم اکنون تیم پزشکان مجرب این بیمارستان در حال بررسی های تخصصی در خصوص ایشان هستند.

 

***

دیسون از خوانندگان محترم درخواست دارد پیش از خواندن این متن، وضو بگیرند چرا که قلم قصد ورود به ساحت بهشتی یکی از سلاطین گمنامی را دارد که از دو هفته قبل تاکنون در مرز زندگی و شهادت قرار دارد.

من از خدای منان خواسته ام تا اگر بازگشت این سلطان مظلوم به زندگی، با مرگ این حقیر میسر است هرچه سریعتر این جان ناقابل را از قالب بی مقدارم تهی سازد و سلطان رضا ساکی پور را به آغوش گرم خانواده اش برگرداند.(انشاالله)

آنچه مرا به گرفتن وضو پیش از نوشتن این متن واداشت اعتقاد به حضور فرشتگان الهی در کنار تخت ICU این بزرگوار است.

لذا اگر مهران موزون از او می نگارد،
و اگر شما از او می خوانید،

شایسته است تا به حرمت حضور فرشتگان الهی که در جوار این عزیزِ «در کُما رفته» هستند، ما نیز وضو سازیم و پاکیزه به محضر این متن بنشینیم.

چند روز پیش از طریق کامنتینگ دیسون بود که توسط برادرزاده این پادشاه ویلچرنشین، از حال وی باخبر شدم.
خواستم چیزی بنویسم...

دیدم نه!

کوچکتر از آنم که بتوانم گوشه ای از حقیقت را عیان کنم.
بهتر آن دیدم که تلفنی و از راه دور مصاحبه ای با مأنوس ترین اخوی این جانباز عزیز انجام دهم.
اما نمی دانم چه حکمتی داشت این داستان که فی الفور آنفلوآنزا گرفتم و دو روز گذشته را در منزل بستری بودم.

هرچه بود امروز توانستم ارتباط بگیرم و صدای گرم ولرزان حاج کریم ساکی پور(برادر جانباز سرافراز حاج محمدرضاساکی پور ) را بشنوم.
صدای حاج کریم لرزان بود،
خسته بود،
پر از درد و غم بود،
اما چون کوه استوار، منیع و با عزت سخن میگفت.

و من این خصلت حمیده را در چند جانباز همشهری دیگر دیده ام .
حقیقتا هرگاه که یکی از پهلوانان عرصه خون و آتش را به سخن می نشینم چنان نظربلند و منیع و رفیع می یابمشان که خود را حقیر و درون تهی میبینم در برابرشان.

این نکته را چند بار دیگر در خصوص سلاطین قبلی گفته ام لکن حس میکنم زبانم و قلمم، از انتقال دقیق مفهوم الکن است.

دوستان دیسون، باور بفرمایید خجالت می کشم ازاینکه بگویم با حاج کریم مصاحبه کرده ام.
مصاحبه؟؟
من کجا و مصاحبه با سلاطین ستُرگ دزفول کجا؟
هر چیزی حساب و کتابی دارد.
زمانی با هادی ساعی، خداداد عزیزی، علی پروین، علی دایی و حسین رضازاده و ..... به مصاحبه می نشستم و طوری از موضع عزت و رو در رو با آنها گفتگو می کردم که رفتارم نه شائبه ی انفعال در برابر آنان را داشته باشد و نه شائبه ادای عدم انفعال.
و براستی همینطور هم بود.
اما اعتراف می کنم وقتی رو در روی قهرمانان و پهلوانان دشتِ خون و جنون می نشینم، حس حقارت عجیبی در خود احساس می کنم و در تمام طول گفتگو مراقبم که آبرویم نزدشان نرود و بتوانم مثل بچه ی آدم ادای سخن کنم و ادب و آداب نگه دارم.
هرچه بود مصاحبه ی کوتاه بنده با جانباز محترم حاج کریم ساکی پور در خصوص برادر در حال اغمایش (حاج محمدرضا ساکی پور) صورت گرفت که خلاصه آن را در زیر می خوانید :


کریم ساکی پور : سال 1359 بود،
جنگ تازه آغاز شده و جمعی از بستگان، خواهران و برادران از اهواز و دیگر محلات به خانه ما (خانه پدری) آمده بودند.
من متولد 1341 در آن موقع 18 سال داشتم و یکی از برادرانم بنام محمدرضا که رضا صدایش می کنیم متولد 1337 با 22 سال سن در منزل و درون یکی از اتاقها نشسته و مشغول صرف چای بودیم.
ساعت از 14 بعدازظهر گذشته بود و باقی خانواده و بستگان نیز در حیاط منزل حضور داشتند.
من و رضا قرار بود ساعت 16 برای تشییع جنازه سرباز شهید حمید یوسف گله  برویم.
ناگهان گلوله توپ شلیک شده ی عراق، با صدای سوتی کوتاه و انفجاری شدید به دیوار حیاط خانه که مشرف به کوچه بود اصابت نموده  وبا صدایی بسیار مهیب منفجر شد.
برخورد گلوله توپ به دیوار خانه طوری صورت گرفت که اگر چند سانتی متر این طرفتر و به سمت حیاط می خورد چیزی قریب به 21 نفر را نفله می کرد.
ناگفته نماند که پرده های گوش بیشتر اهالی خانه پاره شده و یا بشدت آسیب دید.
دست برقضا، من و رضا درون اتاق و مشغول نوشیدن چای، تنها کسانی بودیم که مورد اصابت ترکش قرار گرفتیم.
صحنه بسیار دهشتناکی در اتاق رقم خورد،
من از ناحیه شکم ترکش خوردم و با چشمان خویش شاهد بیرون ریختن روده هایم بودم که بی اختیار از جابلند شده و روده هایم را با دستانم گرفتم تا بیشتر بیرون نریزد.
رضا از جای برخاست. ابتدا گمان کردم که او طوری نشده و برای کمک به من از جای خود بلند شده اما فقط چند ثانیه پس از ایستادن روی پاهایش، دوباره به زمین افتاد و من در حال دویدن به سمت حیاط دیگر رضا را ندیدم.
خودم را به کوچه رساندم و پشت سر یکی از موتور سیکلت سواران محل نشسته و در حالیکه روده هایم را با دستانم نگه داشته بودم سوار بر موتور به سمت بیمارستان افشار رفته و بستری شدم.
بین راه بودند همشهریانی که صحنه روده های بیرون ریخته بنده موجب تهوع شان شد.
چند روزی که در بیمارستان افشار بستری بودم مرتب سراغ آقا رضا را می گرفتم و پاسخ می شنیدم که حالش خوب است.
اما پس از مرخصی از بیمارستان بود که فهمیدم رضا از ناحیه نخاع مورد اصابت ترکش قرار گرفته و بلافاصله از فرودگاه پایگاه دزفول به بیمارستان تجریش تهران اعزام شده.
بین تمام برادرهای خانواده، من و رضا سری از هم سوا داریم.
و شاید دست تقدیر، این جانبازی و مجروحیت را برای رضا رقم زد تا ما را به هم نزدیکتر کند.
اکنون 32 سال است که نفس به نفسِ رضا برادرم زندگی می کنم و دوری از او برایم مثل زهر کشنده است.

               جانباز حاج رضا ساکی پور                    جانباز حاج کریم ساکی پور

 

یادم هست که مادرم در ایامی که رضا بستری تهران بود برایش کلوچه پخت و به خانواده خسروانی داد که برایش ببرند.
قرار بود خانواده خسروانی با ماشین خاورشان دسته جمعی به تهران بروند. کلوچه های پخته شده را به آنها دادیم که فردا صبح با خود به تهران ببرند. اما تقدیر چنین نخواست و همان شب تمامی اعضای خانواده ی خسروانی در حالیکه در شوادوون خانه شان خواب بودند مورد اصابت موشک 12 متری قرار گرفتند و همگی یکجا به شهادت رسیدند طوری که هیچ بازمانده ای از آنان باقی نماند.(خدا رحمتشان کند)

من، کریم ساکی پور،
افتخار دارم که به همراه بچه های مسجد امیرالمومنین دزفول از اولین پایه گذاران بسیج مسلح مساجد دزفول بودیم.
کسانی چون احمد پورهاشمی، حمید شایق، حسین صالحی و ....
افتخار دارم که چند بار مجروح جبهه ها بوده ام و بتازگی معلوم شده که علاوه برای مجروحیت های قبلی، شیمیایی هم هستم.
اینکه من با این همه مجروحیت، تنها 30 درصد جانبازی دارم مهم نیست،
اینکه مجروحیت شیمیایی ام هنوز لحاظ نشده مهم نیست،
32 سال است که با جان و دل، پرستاری برادرم را می کنم و چون جان شیرین مراقبش هستم،

اما اکنون در بیمارستان دزفول 14 روز است که در حالت کما بسر می برد و انگار نه انگار که اولین جانباز قطع نخاع دزفول به عیادت و دعای همشهریان نیاز دارد.

دیسون : کمی از چگونگی آسیب نخاعی ایشان برایمان بگویید

ساکی پور : سال 1360 کمی پس از ترخیص رضا از بیمارستان تجریش تهران، دچار سردرد هایی شد.
سردرد هایی که گاهی از شدت سردرد، سر خود را به دیوار و تخت میکوبید تا شاید آرام گیرد.
برخی اوقات آنقدر سر خود را به تخت میکوبید که سرش دچار خونریزی و شکستگی میشد.
او را به تهران برگرداندیم و پزشکان با تعجب گفتند که این بیمار نیاز به شَنت مغزی دارد چرا شنت برایش نصب نکرده اید؟

و ما که برای اولین بار بود این واژه را می شنیدیم اظهار بی اطلاعی کردیم.
شنت مغزی را به او متصل کردند و این شنت در تمام این سالها آب تولید شده در مغز رضا را به درون معده اش هدایت و تخلیه میکرد.
رضا ویلچر نشین شده بود اما سخن میگفت.
با ما زندگی میکرد،
در برخی کارهای خانه و معاش کمک میکرد.
حتی در مدیریت آژانس تاکسی تلفنی بنده به من کمک می کرد.
پدر و مادرم، رضا را نظاره گر بودند و غصه خوردند تا اوائل دهه 70 با فاصله دو سه سال دار فانی را وداع گفتند و رضای عزیزم به کلی به خدا و بنده سپرده شد.
من اما،
افتخار داشته و دارم که نوکری اش را کرده ام.
همین جا باید بگویم که همسر صبور و باوفایم در تمام این سالها بیش از فرزندان خودش از حاج رضا مراقبت کرد.
همسرم روزش را با نظافت و صبحانه دادن و مراقبت از آقا رضا آغاز می کرد و این مایه برکت زندگی ما بوده تا کنون.
مراقبت از آقا رضا طوری انجام می شد که تا همین ده دوازده سال قبل، ایشان از دزفول تا اهواز به تنهایی رانندگی میکرد و به بستگان سرکشی داشت.
متاسفانه مسیر عملکرد شنت مغزی اش در دوسه سال گذشته دچار مشکلاتی شده بود  و هر از گاهی یا شیلنگ شنت می ترکید و یا مشکل فنی دیگری.
تا اینکه دو هفته قبل که باید شنت تعویض میشد اینکار به خوبی صورت نگرفت و برادرم دچار خونریزی مغزی شده و هم اکنون در بیمارستان و در بخش ICU امیدمان فقط به خدا و فاطمه ی زهراست.

دیسون : در این مدت که در بیمارستان و در کما به سر می برد از مسئولین و ... کسی به عیادت ایشان نیامده است؟

ساکی پور : پیش از دادن پاسخ به این سوال، لازم میدانم نکته ای را یادآورم شوم .
محمدرضا ساکی پور، اولین جانباز قطع نخاعی دفاع مقدس دردزفول ( و شاید در ایران) است.
اما در پاسخ سوالتان باید بگویم همین چند روز پیش، رئیس بنیاد جانبازان خوزستان از اهواز خودش را به دزفول رسانده بود و ضمن ریختن اشک بر وضعیت برادرم، متعجب و مات مانده بود که چرا نام محمدرضا ساکی پور را در فهرست جانبازان قطع نخاعی ندارند. نه اهواز و نه تهران از وجود او خبرنداشتند.

در حالیکه ما در سال های دهه 60 ، مرتب ایشان را به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران می بردیم و وضعیتش کاملا روشن بود و رسیدگی مداوم داشت.

سالهای دهه شصت، بنیاد شهید دست کسی بود که خودش و همسرش سیطره کامل بر این بنیاد داشتند.
یادم هست در یکی از مراتبی که برادرم را برده بودم به تهران تا عفونت نخاعش را تخلیه کنند همسر آن شخص که اختیار معرفی جانبازان به بیمارستان مصطفی خمینی را قبضه کرده بود به دلیلی نامعلوم به من گفت مشکل برادرت به ما مربوط نیست .
گفتم : این طرز برخورد با جانباز دفاع مقدس نیست و کاری نکنید که برادرم را ببرم جلوی درب دانشگاه تهران قرارش دهم تا عالم و آدم باخبر شوند که با ما چه می کنید.
آن سرکار خانم گفت : همین الان می گویم ماشین بیاورند و ببرند جلوی درب دانشگاه بگذارند برادرت را.
و من اینجا نمی خواهم بگویم که چه برخورد سخیفانه ای به دستور آن خانم با بنده شد الحمدلله خداوند او و شوهرش را در سال 88 رسوای عالم و آدم کرد.
این خاطره تلخ را گفتم تا بگویم : هیچ بعید نیست که نام برادرم را شاید آن خانم دستور داده از یکسری مسیرهای اداری خارج نمایند و ما هم که بیخبر از دنیا در دزفول مشغول زندگی و پرستاری از بیمارمان بوده ایم.

دیسون : از دزفول هنوز کسی به اینجا نیامده؟

ساکی پور : خدارو شکر امروز از بنیاد دزفول سراغی از ما گرفتند و گفتند که در حال پیگیری و بررسی بیمارستانهای تهران هستند تا شاید شانس سلامتی حاج رضا را افزایش دهیم.

دیسون : انتظارتان از دیگران چیست؟

ساکی پور : انتظار؟؟ هیچ....فقط دعای خیر...شما را بخدا اعلام کنید اگر خوانندگانتان انسان مستجاب الدعوه ای سراغ دارند و یا دل شکسته ای را می شناسید بگویید برایش دعا کند. محمدرضا ساکی پور سهمش از دنیا تا بدین لحظه 32 سال سر کردن با زجر مشکلات مغزی و ویلچر نشینی بوده است.

دیسون : خانواده اکنون در چه وضعیتی به سر میبرند؟
ساکی پور : خوهرانم از اطراف و اکناف آمده اند و در نبود مادر، برای جسم فرسوده و بیمار برادر اشک میریزند.

یکی از برادرانم بنام حاج عزیز ساکی پور ساکن تهران است و چنان با آقا رضا اُخت و مأنوس است که در تمام این سالها، روزی نبود که حدود نیم ساعت ارتباط تلفنی با ایشان نداشته باشند و دو برادر، نجوای عشق و عاطفه برادری سر ندهند.
حاج عریز به لحاظ سنی بزرگتر از ماست و احساس پدری بر ما دارد.
در این 14 روزی که رضا به اغما رفته، ایشان نیز حال خوشی ندارد.

دیسون : حاجی الان کم و کسری ندارید...کاری از کسی بر میاد؟؟؟

حاج کریم ساکی پور : اکنون فقط محتاج دعای دلهای شکسته ایم.
من 50 سال از خدا عمر گرفته ام و تمام این 50 سال را با رضایم گذرانده ام و راضی بوده ایم به رضای الهی.


اختتامیه مطلب :

برای اولین جانباز قطع نخاعی دزفول، حاج محمدرضا ساکی پور بهترین دعاها را آرزو کنیم و از خدای عزوجل بخواهیم که هرچه زودتر با همان یداللهی که فوق ایدیهم است ایشان را به خانه برگرداند.

هان ای تمام کسانی که در دزفول حضور دارید، سرکشی شما به حاج رضا و عیادت از بیماری که حضور شما را به دلیل اغما درک نمی کند فقط مرهمی است بر دل آتش گرفته خانواده ی محترمش که قریب به 11000 روز پرستاریش را کرده اند.

یادمان نرود که اگر تشنه خاطرات دفاع مقدسیم، رضا ساکی هنوز زنده است و خاطره نشده.

 

بیایید کمی از غربت رضا ساکی پور (در شهر خودش) بکاهیم.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع) یا غریب الغربا

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

ادرکنا یا ام الائمه  المعصومین صلوات الله علیهم اجمعین


پی نوشت 1 : به رادیو دزفول پیشنهاد می کنم برای طلب سلامتی این جانباز پیشکسوت، از عموم همشهریان التماس دعا نماید.

پی نوشت 2 : به بچه های مسجد ساکیان (که محله ی قدیم خاندان ساکی پور است) پیشنهاد میکنم دعای کمیل این هفته را بنام این عزیز برگزار کنند و فراخوان دهند تا عزیزان همشهری برای دعا  واستغاثه به درگاه خدا طی قراری در مسجد ساکیان تجمع کنند.

پی نوشت 3 : پیشنهاد می شود سازمان تبلیغات اسلامی در نمازخانه بیمارستان مراسم زیارت عاشورایی برگزار کنند.

پی نوشت 4 : پیشنهاد می شود بچه های نمازجمعه نیز در جمعیت نمازگزاران نماز جمعه این هفته اطلاعرسانی نمایند تا دلهای بیشتری متوجه دعا و نیایش برای این جانباز مظلوم شوند.

پی نوشت 5 : لینک خبر استمداد از پروفسور سمیعی در پایگاه خبری 598  +

پی نوشت 6 : لینک خبر در پایگاه خبری خبرخوان سریع  +

پی نوشت 7 : لینک خبر در پایگاه خبری طلوع یزد    +

پی نوشت 8 : لینک انعکاس خبر پایگاه 598 در  سایت  deznn  +

پی نوشت 9 : لینک انعکاس مطلب دیسون در وبلاگ انصار حزب الله دزفول +



 

 



موضوعات مرتبط: جانباز , دزفول , ساکی , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

(1) تسلیت می گویم ایام سوگواری رحلت جانگداز رئیس بزرگ مذهب تشیع، حضرت امام صادق(ع) را.

(2) تسلیت می گویم رَوَند رو به تخریب مسجد سرمیدون صُبیون را.

(3) تسلیت نمی گویم خبر بد دیگری را که از شهر به من داده اند و منتظر تکذیبش هستم فلذا فعلاً از بیانش معذورم .

(4) تسلیت نمی گویم خروج یکی از وبلاگ نویسان نازنین دور از وطن را از فضای مجازی شهر و نمی خواهم باور کنم که این تصمیم برگشت ناپذیر است.

پس منتظر می مانیم تا حضور دوباره اش را به جشن بنشینیم.     کلیک



موضوعات مرتبط: دیسون , دزفول , تسلیت , وطن

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٠ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

ادامه پُست شهادت آقا فتاح

نکات مهم :

این پُست که پنجشنبه 91/4/5 آپ شده ، ظهر امروز جمعه  91/4/6 با افزودن دوصفحه مطلب، به روز گشته است.

1- این پُست بسیار طولانی است لطفا پیش از خواندن آن از مسئولیت های فردی و جمعی خویش حدود 2 ساعت مرخصی بگیرید.موبایل خود را خاموش کنید.

2- این پُست را حتماً بخوانید...کامل بخوانید.

3- نیت غایی نویسنده تقویت وفاق عمومی همشهریان بوده و هست.

4- نویسنده ی محترم مطلب آماده ی پاسخگویی به کامنت های شما عزیزان است

5- لطفا محتوای کامنت ها مربوط و درباره ی موضوع باشد

6- به ردیف دوم حتما عمل نمایید.

7- دست علی به همراهتان.



موضوعات مرتبط: دزفول , محرم , دزفولی , دیسون
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٤ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

(( لعنت الله علی قوم الظالمین ))

(( این پیکر پاک مسجد 250 ساله ی آقا فتاح است ))

 

شب گذشته داغدار فروریزی پاکیزه ترین سجده گاه دزفول بودم که ایمیل یکی از دوسون دیسون و درخواست فرصت ارائه مطلب در خصوص این مصیبت، مرا بر آن داشت تا علیرغم اهمیت پُست «تخم شیطان» صحنه دیسون را در اختیار ایشان قرار دهم تا سخنانی مهم در این زمینه را ابراز نمایند.

چه اینکه، تخریب یک مسجد مگر جز با هدایت ابلیس صورت می گیرد؟

سخنانی که بخش اول آن هم اکنون (ساعت 22:45 شامگاه 3/4/91 سه شنبه) رسیده و بارگذاری می شود و آنگونه که این دوست فرهیخته فرموده اند، هم اکنون نیز در حال نگارش ادامه آن هستند.

 

« شهادت آقا فتاح»

از کجا بیاغازم ؟

از کدام گور سوخته بگویم ؟

به کدام گوش ناله کنم ؟ به کدام گوشه سر بگذارم ؟

بگذارید سر بشکنم بر دیوارِ مصیبت.

بگذارید دل بشکنم بر صخره های خشکیده ی رود شهرم.

آهای شمایان!
آهای .......

ای که به دزفولی های سفر کرده می تازید و به سفر ناکردنتان می نازید

ای که هر گاه همشهری های عاشقتان به آغوش شهر می آیند با چشم کینه می نگریدشان.

ای که جویندگانِ دانش و روزی را به زخم زبان تعقیب می کنید و به تازیانه ی بی مهری می آزارید.

امروز پاسخ دهید.
به این قلم پاسخ دهید.

امروز با همان زبان به این قلم پاسخ دهید.

اهل محله ی شیخ انصاری هستم.

کودکی ام را در مسجد آقافتاح گذراندم.

جلسات قرآن ما پیش از جنگ و ضمن جنگ بر بوریاهای آفتاح برگزار می شد.

بر آجرهای مربع منوری که قدوم مسح کشیده ی شیخ کبیر انصاری و سبط جلیل القدرش بر آن قدم زده و نماز گزارده بودند.

ما کودکان محله ی سبط شیخ بر این آجرها می نشستیم و در عطر شبانگاهی آبزده ی آجر فرش ها در حیاط مسجد، دایره وار با نوجوانان همسن و سال، جلسه قرائت قرآنی را تجربه می کردیم که بعدها رئیس جلسه اش سال های سال در عراق به اسارت رفت.

من کنار عبدالرضا می نشستم.

دوست خوبی که چشمان ظاهریش نابینا بود و چشم دلش از همه ی ما بیناتر و قرآن را آخر از همه می خواند.

همه ی ما یک آیه را می خواندیم و او می شنید. او آخرین کسی بود که می خواند و هنگامی که می خواند همگان می فهمیدیم که بهتر از همه ی ما خطوط قرآن را دیده بود.
محکم می خواند. سلیس و بدون خدشه. درست مانندآفتاح.

آفتاح خیلی پاک بود، محکم و سلیس و بدون خدشه.

نه این که در سوگِ شکستنِ آقا فتاح، احساساتی شده باشم.
نه.
خدایا تو می دانی که این دلنوشته را چقدر خالص می نویسم. ای صاحب رمضان! شاهد باش که آن چه خواهم نوشت خالص است و راست.

آفتاح ......... آفتاح...........

در این عمر کوتاه در 23 شهر سکونت کردم و مساجد بسیار دیدم.
و هیچ مسجدی را در تمامِ عمر به قدر آفتاح، نورانی و پاک و متواضع  ندیدم. آرام و آرامش بخش.
دنج و صمیمی.
اصیل و سر به زیر.

همچون پیری نورانی که به دور از هیاهو و قیل و قال مدعیان، به « از راه رسیدگان» و طالبانِ سلوک و عبادت، آرامش هبه کند و روح نوازی نماید.

بهانه ی این نوشته اما آفتاح نیست.
که برای این مصیبت، فکرهای بزرگتری در سر دارم و تا اقدامات عاجل و اساسی نکنم از پای نخواهم نشست.

من به آفتاح بدهکارم.
همه ی عمر به او بدهکار بوده ام.
و تا هنگام مرگ از دِین این مسجدِ فخیم نخواهم رَست.
همه ی ما بدهکاریم.

شمای خواننده هم بدهکارید.
عمری باشد خواهم گفت چرا.
بهانه ی این نوشته ها اما، آفتاح نیست.

می خواهم از آنان بگویم که نشسته اند:
چشم به تماشای ابلیس دوخته.
و زبان به زخم زدن بر برادران مسافر، افروخته.
می خواهم خطاب به آنان بنویسم که :
در تخریب شهر شریکند.
و در تعقیب برادران، سهیم.
فراز دوم این داغنامه همین امشب تقدیم خواهد شد.

منتظر باشید....


  



موضوعات مرتبط: فتاح , مسجد , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سالیان دراز تصورم این بود که ابلیس لعین را غیر از قلب مومن به برخی مکان های فیزیکی خاص هم، راه نیست.

شنیده اید که می گویند : جن و بسم الله یکجا جمع نمی شوند؟

و ابلیس نیز از طایفه جن است؟

همین نکات موجب شد که تمام عمر و تا سال 1386 گمان کنم که ابلیس لعین را به جایی چون مسجدالحرام اذن ورود نیست.

اما..

سال 86  درحالیکه آویخته به پرده کعبه در حرم امن الهی مشغول راز و نیاز با خدای خود بودم حضور آن لعینِ رجیم را به وضوحِ هرچه تمامتر در نزدیکی خود حس می کردم.

ابتدا متعجب شدم که اینجا کجا و حضور ابلیس کجا ؟ چگونه جرأت و اجازه ی ورود یافته ؟

سپس به یاد سخن معصوم(ع) افتادم که به یکی از اصحاب خود فرمود : از میان دوانگشت من به حجاج بنگر (نقل به مضمون)
و آن صحابی دید که چهره برزخی برخی حجاج بیت الله الحرام به شکل ...... می باشد.
این را گفتم که بگویم :

(( شیطان در سرزمین نورانی دزفول  هم تخمگذاری می کند.))


اکنون سه سال است که،

این قلم،

غیر از جانبازی هایی که در عرصه نبرد با فتنه گران 88 داشته و دارد.

(نمونه بارز آن افشاگری منتج به اخراج صدای ربناخوان بی بی سی و صدای امریکا از آنتن جمهوری اسلامی است. آنتنی که به قیمت بر زمین ریخته شدن خون  300000 شهدای انقلاب و نظام به دست آمده و اینجانب افتخار ایجاد موج رسانه ای و بت شکنی علیه آن بت چین را داشتم و به حول و قوه ی الهی توانستم نَفَسِ بی ارزش سامری روزگار را از لحظات پرارزش افطار هموطنان متعهدم ببُرم و چه نیکو فرمود خدای عز و جل که : ومکرو و مکرالله.....طولی نکشید که آن ضدانقلابِ ضد دین، روی آنتن روسیاهِ سیا (VOA) گفت آنچه باید می گفت و اقرار کرد که نه فقط با نظام جمهوری اسلامی که با 1400 سال سابقه ی دین و فقاهت شیعه در این مملکت مشکل دارد و اینجا بود که سی سال ربناخوانی اش در چشم ایرانیانِ شیعه، دودِ هوا شد...الحمدلله ...له الحمد و له شکر )


این قلم؛
غیر از نوشتارهای دردمندانه ای که در عرصه فرهنگی و سیاسی کشور در سطح خبرگزاری ها و وبسایت های کشور دارد.

پس از شکسته شدن کمر فتنه گران در نیمه سال 1389 ، فرصتی یافت تا بخشی از انرژی و توان خود را نیز دلسوزانه و عاشقانه صرف تولید محتوا در فضای محقر دیسون نماید که لطف حضرت حق، شامل حال این خامه شده و هم اکنون دیسون به محلی ساده و بی پیرایه برای نشست های پاکیزه و خودمانی همشهریان عزیزم مبدل شده است.

اکنون در فضای دیسون، غیر از مخاطبان راهگذر، قریب به یکصد و پنجاه مخاطب ثابت از تمام طیف های جنسیتی، شغلی، سنی و نگرشی، مشغول سرکشی و کامنت گذاری و دورهم جمع شدن اند.

از مهندسین  و صنعتگران محترم دزفولی گرفته تا ادبای شهر،
تا مسئولین گرامی شهر،
از کسبه ی زحمت کش بازار دزفول تا روحانیت معزز این دیار
از اساتید و دانشجویان فرهیخته رشته های مختلف دانشگاه های منطقه،
از مادران خانه دار و نازنین دزفولی تا نوجوانان علاقمند به اصالت های شهر پدری.
از رزمندگان و ایثارگران دزفول تا جانبازان شیمیایی شهرمان که تاج سرمان بوده و هستند.

حضور این همه تنوع و تکثر طیف های مختلف در مخاطبان دیسون، بزرگترین مدال افتخار این قلم ناقابل است که حول مشترکات زیر، برگردن دیسون آویخته شده :

شهدا،
انقلاب و دفاع مقدس،
آداب، سنن و اصالت های فولکلوریک دزفول،
مشکلات فرهنگی، اقتصادی و ...حال حاضر دزفول.

اگر این قلم؛
در خبرگزاری ها و وبسایتهای کشوری می نویسد تکلیف مدارانه می نویسد.

اما،
در دیسون،

این عشق است که می نگارد.


چه می خواهم بگویم؟

گفته شد که : شیطان در جایی چون دزفول هم تخمگذاری می کند.

آری،

باید بپذیریم که دزفول با وجود آنکه آرامگه پاکیزگانی همچون درولی و صفویان و پالاش و خسروی و سوداگر است اما از کعبه که بالاتر نیست،

پس؛

عجیب نیست که لابلای خیل وبلاگ نگاران و فعالان محترمِ فضای مجازی شهرمان (که قاطبه این عزیزان از کمال ادب، نزاکت و اصالت نیکوی دزفولی بهره مندند) تخم شیطان هم حضور داشته باشد.

و مگر جز این است که شیطانِ لعین، از توجه دیسون به صلاح و رستگاریِ فرهنگی دزفول، منزجر است و عصبانی!

نمی دانم در برخی فیلمهای هالیوود که موجودی پلید را می خواهند نابود کنند دیده اید که در پایان فیلم و پس از نابودی آن جرثومه، تخم پلیدش در گوشه ای باقی می ماند و قرار بر ادامه حیات نامیمون خود تا قسمت بعدی فیلم دارد؟

متاسفانه تخم شیطان در سطح بلاگرهای شهر و در کامنتینگ وبلاگ های شما عزیزان همشهری نیز روزانه در حال تکثیر است .

این تخمِ پلید، طی شبانه روز خویش، ساعتها در کنج حقارت و بدبختی اش، وقت و زمان صرف می کند تا در قالب جنسیت های مختلف (مرد، زن، کودک و ...) وبلاگ تأسیس کرده و به سراغ بلاگرهای معصوم دزفولی برود.

بلاگرهای پاک نیتی که بی هیچ شیله و پیله ای فقط می خواهند ارتباطی سالم و پاکیزه با همشهری های مقیم و غیر مقیم بگیرند.

تخم شیطان اما،

دائما در حال نقاب زدن و با اَلحان مختلفِ دخترانه و پسرانه خود را به آغوش کامنتینگ همشهریان پاک نهاد دزفول می اندازند.

یادتان هست دوستان؟

یکی از تفریحات زمان کودکی، خرید ماسک های کاغذی و پلاستیکی بود که چهره های حیوانات و شخصیت های کارتونی را داشت؟

من شک ندارم که شخصیت روانشناختی تخم شیطانِ مورد بحث ما به گونه ای است که در زمان کودکی برای بازی هایش صرفا «ویار» آن ماسکها را داشته و حقارت ها و کمبودهای شخصیتی خود را با زدن ماسک و ترساندن دیگران و ... به نوعی جبران می کرده است.

این رجیمِ نابکار در لینک های دیسون نیز( قریب به 160 وبلاگ) شاید به اندازه ی انگشتان یک دست، تخمگذاری کرده.

او همانند زاینده اش ابلیس ( که به هر شکلی در می آید) در طول شبانه روز اوقات بسیاری را صرف ساخت وبلاگ های مختلف نموده و دائما سعی در اغوا و فریب افراد و یا نفوذ و هک خاموشِ وبلاگ های دیگران است.


(هکِ خاموش :  با ترفندی پسورد شما را سرقت کرده و به موازات خودتان در پشت صحنه ی وبلاگتان رفت و آمد می کند بی آنکه شما خبردار شوید)

او برای فریب بچه های حزب اللهی، خود را به رنگ و لعاب وبلاگ های حزب اللهی ملبس می کند.
برای فریب وبلاگ های ادبی، خود را وبلاگی ادب دوست، نشان می دهد.

برای اغوای خانم های بلاگر و کامنت گذار دزفولی، خود را به شکل وبلاگ های زنانه و دخترانه می آراید.

تخم شیطان به محض احساس خطر لو رفتن، اقدام به انهدام برخی وبلاگ های خود کرده و از صحنه ی جرم می گریزد.

این ملعون نه تنها سواد آکادمیک ندارد بلکه از سواد ابتدایی علوم کامپیوتر هم برخوردار نیست فلذا توان سایبری خود را از دیگر همپالگی هایش به عاریت گرفته و به کمک تخم شیطانِ دیگری (که احیاناً در اهواز مستقر است) به طور غیر قانونی به سایتها و وبلاگهای دزفولی نفوذ کرده و به طرز خاموش و پنهان در حال رصد پشت صحنه کامنتینگ برخی از شما عزیزان است.

و البته صدر هدفگیری این حملات، دیسون بوده و هست.

اما آنچه که موجب شد پس از سه سال تحمل و بی توجهی به این تخم پلید، دست به قلم برده و این پُست را بنگارم هیچ نیست جز اظهار تأسف و خشم از :

(( بی سرپناهی فضای مجازی دزفول))

نمی دانم فرمانده محترم سپاه دزفول تاچه حد فضای مجازی و تبعات مثبت و منفی اش را جدی تلقی فرموده اند و یا اینکه آیا ابلاغ ایجاد قرارگاه سایبری در سراسر کشور به دست شان رسیده است؟

من قبول دارم که شجاعت بی حدو حصرِ کسی چون سردار فضیلت، به ایشان اعتماد به نفس بسیار بالایی داده و می دهد و به همین دلیل، حضورِ چند مگس در فضای اینترنتی دزفول را قابل توجه سیمرغِ سپاه دزفول نمی دانند،

اما جان برادر!
اگر این حشرات، سمی باشند (که هستند) و اگر دختران و پسرانِ پاک نهادِ این دیار، در خطر گَزیده شدن و آلوده گردیدن این حشرات باشند (که هستند)،

چرا آمار و بیلان سپاه دزفول را در قلع و قمع این قلیل تحرکات، به سمع و نظر امت حزب الله نمی رسانید تا درس عبرتی شود برای آنان که در آینده بخواهند به خود اجازه ی حمله به اعتقادات و نوامیس مردم و مسئولین ارشد نظام را در شهرِ چهارم  خرداد بدهند.

فرمانده محترم سپاه دزفول،

شما بهتر از من می دانید، دزفول شهری بود که باید با وضو وارد آن می شدیم،
سوال این است که چرا بنده به عنوان یک دزفولی عادی و عاشقِ به افتخارات چهارم خردادش، به محض نگاشتن از عشق مولایم خامنه ای کبیر، مورد هجمه و حملات نوشتاریِ ولدالشیطان قرار می گیرم و صرفنظر از خودم، جگرم باید برای پرده دری از ساحت و قداست ولایت (آن هم به بدترین شکل ممکن) خراشیده شود.

اینجانب طی سه سال گذشته برای کور کردن چشم فتنه و شیطان، خیل کامنت های فحاشی و اهانات تخم شیاطین را نادیده گرفتم تا نیت پلیدشان(خروج دیسون از صحنه ) ناکارآمد شود....

همه و همه،

توسط بنده مدیریت و به دیوار زده شد.

اما شما بفرمایید،
چرا نباید سازوکاری در شهرمان باشد(آنهم زیر نظر سپاه و قرارگاه سایبری) تا به محض رخداد چنین حملاتی، برق آسا متخلفین و قانون شکنان را در قفس قانون بیاندازیم؟

من هربار که از مولایم در دیسون می نگارم، انگار که واژه ی "بسم الله" را در برابر جن آورده باشم، این پلید و لعین و اذنابش چنان دچار خشم و نفرت بی حد و حصر می شوند که هر آنچه را که در مسیر رشد و نمو خود از پستان اهریمن مکیده اند به جرم ابراز عشق به امام خامنه ای به کامنتینگ دیسون تُف می کنند. (آنهم به لهجه ی مظلوم دزفولی)

آری،

این قلم به جرم عشقبازی با مولایش و نوشتن از عشق علی (روحی له الفدا) دائما مورد لجن پراکنی در کامنتینگ خود قرار دارد.

تخم شیطان به یُمن VPN و نقاب زدن بر روی IP خود، تمام حیثیت و نام و نشان خانوادگی خود را نثار اعتقادات دیگران کند؟

آیا قابل تحمل است که در دزفول، کسی یا کسانی از بام تا شام و از شام تا بام به نیابت از شیطان مشغول تخمگذاری در محتوای مجازی باشد؟ آن هم به مدد نرم افزار غیر قانونی VPN که مظهر بزدلی سایبری است؟؟


فرمانده محترم سپاه دزفول،

شما نیک مستحضرید که دزفول در جنگ سخت هشت ساله، فقط خط شکن نبود بلکه بچه های دزفول در دفاع از کیان میهن و نظام اسلامی بن بست شکن هم بودند. حال چه شده که در جنگ نرم نباید جزو بن بست شکنان باشیم؟

آنچه که زیر پوست فضای مجازی دزفول رخداده و همچنان در حال رخدادن است زیبنده شهر ما نیست سردار!

راستش را بخواهید یکی از فرزندان راستین شهرمان که در سه سال گذشته، بارها شاهد این هرزه نگاری ها در کامنتینگ دیسون بوده و هست، چاره ی کار را در ارائه مطلب به پلیس فتا و مراجع قضایی دیده است،

من اما،

به خدای لاشریک شرم داشته و دارم تا نزد پلیس و مراجع محترم ذیصلاح قانونی، محتوایی را عیان کنم که نتیجه ی آن بدنامی برای شهر نازنینم دزفول باشد.

دلم نمی آید علنی شدنِ ادبیات این تخمِ پلید، به نام و شهرت برخی بزرگان و نام آورانِ شهر آسیب بزند،

بنام نامی سید جمشیدِ شهید...بنام شهدای زنده ای چون خضریان عزیز .

من؟
مهران موزون؟
محتوای فحاشی ها و هرزه نگاری های به زبان دزفولی را،
که هیچ انسانِ پدر و مادر داری تاب شنیدنش را ندارد به دیوان قضا  بَرَم؟؟

پس آبروی نفس های بریده بریده ی حاج حسین موتاب و حاج امیر ابراهیمیان چه می شود؟

دزفول شهر این تخم شیطان است یا شهر غلامعلی رشید، که با تنی رنجور و دلی داغدیده از غم حاج احمد، ایران زمین را برای ایرانیان و ولایت پاسبانی و پاسداری می کند؟

هان ای ریاست محترم پلیس فتا،

هان ای سردار هادیانفر عزیز

اگر قول می دهید تا مجازات این شیاطین هرزنگارِ ضدینِ ضدوطن را خودم تعیین کنم بیایید و پشت صحنه سه ساله دیسون را بنگرید.
که من سنگین ترین حکم و تنبیه را برای این ناکسان در نظر خواهم گرفت.
و چه مجازاتی سنگین تر از اینکه نویسنده ی پلید این هرز نوشته ها را وادار کنیم تا با زبان ناپاک خودش، تمامی این جملات سه ساله گذشته را در حضور آنان که شیرش داده اند...آنان که نانش داده اند و آنان که به عنوان خانواده، «آدم اش» می دانند و خبر از آن روی پلیدش در فضای مجازی ندارند بازخوانی کند.

شک ندارم که بی اعتباری این فرد و اذنابش در پیش چشم خلق که نه!
بلکه نزد خانواده و خاندانش شدیدترین تنبیه روزگار خواهد بود.


محمدرسول الله
اشداء علی الکفار

 

(نمونه های قیچی خورده از لجن پراکنی ها)







 

 

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کامنت خصوصی یکی از جانبازان شیمیایی سرفراز دزفول (نام، محفوظ )

سلام بر حج مهران عزیز.

جان دل برادر ما از شما استواری در این دنیای مجازی را یاد گرفتیم.

این را بدان که چون فحشت دهند راست مینویسی و راست میروی.هروقت تعریف بیجا شنیدی بدان در خطائی.پس دل ملرزان و در راهت که معرفی صراط مستقیم است دست بقلم بمان.

حج مهران عزیز ما که از ائمه اطهار(س) بختر نیستیم.من بشخصه هر وقت حرف نامربوطی میشنوم فقط باین که دارم خوب میروم افتخار میکنم.و این ابلهان را بابت دشنام و ناسزا فقط به خداوند متعال میسپارم.

چون در کلام الله مجید آمده که إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ (خدا از کسانى که ایمان آورده اند دفاع مى کند که خدا خیانت گران کفران پیشه را دوست ندارد ).

اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان اللّه على نصرهم لقدیر(کسانى که چون ستم دیده اند کارزار مى کنند اجازه دارند و خدا به نصرت دادنشان قادر است )            

 و ان یکذبوک فقد کذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود(اگر تو را تکذیب مى کنند پیش از آنها نیز قوم نوح و عاد و ثمود پیغمبران را تکذیب کردند )

پاسخ دیسون :

سلام دلاور

ممنون از ارشادات خوبتان،

بزرگوار، دلم بیدی نیست که از این بادها بلرزد.

خدامیداند برای خودم نیست که طاقت از کف داده ام بلکه چونان کسانی که روزعاشورا سینه را سپر فرزندزهرا(ع) کردند...من نیز اگر لایق باشم برای دفاع از کیان فرزند زهرا(ع) به خروش آمده ام.

 ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کامنت خصوصی فرزند نازنین یکی دیگر از جانبازان سرفراز شیمیایی دزفول

(نام، محفوظ)

تا کور شود هر آنکه نتواند دید: در حفاظت ز امیرم علی خامنه ای/میشوم میثم تمار به دارم بزنید.

سلام عمو جان.خداییش داشتم مطلب رو میخوندم گریه ام گرفت.

یه موقعی به شهر ما دارالمومنین می گفتن. اما با عرض معذرت دور از جون شما و همه خوبهای شهرمون شده دارالمفسدین...آخه آدم چقدر میتونه جاهل باشه. از امام صادق(ع) روایت داریم که می فرمایند: ازنشانه هایی که ثابت می کند شیطان در نطفه فردی شرکت دارد این است که فحاش باشد و باکی نداشته باشد که چه میگوید و چه میشنود. پیشنهاد دارم بیاید برای اینکه به این آدم نشون بدیم البته اگه بشه اسمشو گذاشت آدم.

باوجود توهین ها ما دست از عشقمون.ولیمون.حضرت آقامون برنمیداریم. و اگه آقادستور بدن جونمون رو در راهشون فدا میکنیم. اسم وبلاگتون رو یه جورایی به حضرت آقا ربط بدین/ یا اینکه یه عکس از آقا بذارید تو وبلاگتون/ یا سخنان صوتی حضرت آقا رو بذارید/ یا هر چیزدیگه ای که بنظر خودتون صلاح.میدونید./انشاءلله موفق باشید و خداوند در برابر این افراد نا اهل بهتون صبر عنایت کنه.آمین.

 پاسخ دیسون :

فرزندم،

اکنون که کامنت تو را خواندم و در حال پاسخ گویی ام ساعت 5:30 دقیقه بامداد است.

اینکه بنده در کمال امنیت پشت لپ تاپم بنشینم و در حالیکه به لُپ های فندقی و گل انداخته ی فاطمه ی شش ماهه ام (که در خواب ناز است) بنگرم و انرژی ام دوچندان شود برای نوشتن، همه و همه از صدق سری دلاوری های بابای توست.

همین الان که در حال خواندن این مطلب هستی، از پنجره به کوچه و خیابان بنگر و مردم را ببین که چه راحت و آسوده رفت و آمد میکنند؟

همین مردم زمانی بود که هنگام خروج از خانه نمیدانستند که باز هم روی خانواده و آشیانه را خواهند دید یا از آسمان صاعقه ی موشک بر سرشان خواهد بارید.

و این صاعقه برطرف نشد مگر با مُثله مُثله شدن روح بابای تو.

شک ندارم که بابایت برایت گفته که با قطعه قطعه شدن جسم رفقای شهیدش، روح او نیز طی سالیان مُثله مُثله شد.

عزیزم،

معنای دیسون را میدانی؟

دیسون = مکتبخانه

اینجا سالهاست که مکتبخانه عشق علی است.

کمی صفحات آن را تورق کن فرزندم، تا جای جای آن را مزین به شمایل نازنین حضرتش ببینی.

هر دیسونی در دزفول قدیم، یک ملا داشت و ملای این دیسون، «عشق» است.

این عموی حقیرت، فقط کلیددار و رفتگر آن است.

آنچه که موجب عقده گشایی دشمن راجع به حضرت آقاست میدانی چیست؟

اکنون سیدعلی با جسمی ناقص (همچون جسم بابایت) همه ی دنیای تاریک و ظلمات آنان را زمینگیر کرده است.

بنگر دلبندم،

بنگر که لشکریان شیطان سالهاست پشت دروازه های ایران چگونه چنگ و دندان نشان میدهند؟ و اهریمنان داخلی نیز چه سان در حال توطئه بر علیه فرزند فاطمه اند؟

چرا؟

چون او یک تنه و به پشتیبانی بابای از نفس افتاده ات و با دین خود در برابر تمام دنیای آنان ایستاده است.

فرزندم؛

دلم می خواهد پس از خواندن این نوشته، نزد بابا زانوی ادب بزنی و دست و روی او را از جانب من ببوسی و بگویی :

صدقه سرت بام یَ یَ

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 کامنت خصوصی یکی از مداحان و شعرای اهل بیت (اهل دزفول، نام : محفوظ)

سلام حاج مهران من جزءکسانی هستم که یک وبلاگ مذهبی دزفولی دارم و به جان امام حسین، عاشقشم و بارها هدف افراد ناشناسی بودم که به عناوین و بهانه های مختلف سعی کردند منو از دور خارج کنند ولی خدا رو شکر تا حالا نتونستن کاری از پیش ببرند و من و وبلاگم هنوز هستیم و تا خدا بخواد خواهیم بود. پاینده باشی یـــــــــــــــــاعلی(ع)

پاسخ دیسون :

نفست گرم و مستدام باد برادر

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



موضوعات مرتبط: شیطان , تخم , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٩ | ٦:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


فرمود : ده درویش در گلیمی بخُسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

من اما هفته ی گذشته در دزفول، دوسلطان را از نزدیک دیدم.

یکی را نشسته بر اریکه پادشاهی

و دیگری خوابیده بر تخت سلطنت.

دوسون عزیز،

آگاه باشید که اقلیم دزفول، نه دو پادشاه، که فراتر از یکصد پادشاه دارد که بی سروصدا در حال حکمرانی اند.

به راستی این تاجداران که هستند؟


توو بی کانتی نیوود....



موضوعات مرتبط: سعدی , سلطان , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٢ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جناب آقای رضایی، از دزفول ....بگذرید!

که رهگذران دز را، هم ما فولیم

و هم دز، فول است

 

 عکس تزئینی است (اینجا دزفول نیست)

 

 

پ.ن : بدون شرح



موضوعات مرتبط: رهگذر , دزفول , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٠ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جمعه و شنبه ای که گذشت با نگاهی دقیقتر به آسیب های گرد وغبار در سطح شهر دزفول توجه می کردم.

فکر می کنم کار این میهمان تحمیلی از "غبار" هم گذشته و اکنون خاک دقیقاً حالت سیرمه{1} به خود گرفته.

من می بینم که مردم ما بی هیچ ماسکی و به راحتی خاک سیرمه شده را فرو می برند.

ای وای از شُش های مظلوم دزفول.

ای وای.

استاد کلاه مال با هن و هن و نفس زنان در حال کار است تا با ساخت یک کلاه نمدی دیگر معاش روزانه را رقم بزند.

آهنگر عرق ریزان و نفس زنان در حال کوبیدن پتک و چکش است و سینه اش بسرعت پر و خالی از هوای نامرد این روزهاست.

عطاری ها اجناس خود را که اکثراً پودری شکل هستند به شکل و باز و در معرض غبار سیرمه مانند به فروش می رسانند، حنا، ختمی، زعفران، ادویه، آرد و .....

نانوا ظرف خمیر را که در معرض جلاد گرد و غبار است چانه چانه به تنور می برد.

بامیه فروش و خرمافروش، خوراکی های چسبناک خود را در معرض همین هوا گذاشته و به فروش می رسانند.

ماست فروش، ماست سفید خود را که به نامحسوس ترین شکل خود آلوده شده کمچه کمچه{2} به دست مشتری می دهد.

بحتیه فروش به همین شکل و ....

هان ای مسئولین محترم بهداشت دزفول.

لطف کنید و تبصره ای و بخشنامه ای بر سردر شهر آویزان کنید که:

خوراکی فروشان، خوراک های خود را در روزهای گرد و غبار با محافظ های مخصوص بپوشانند.

خوراکی از همه نوع...

از سمبوسه گرفته تا بحتیه.

از اجاق سرخ کردن سوسیس و همبرگر ساندویچ فروشی ها تا لاشه های گوشت آویزان درب قصابی های شهر.

انجام اینکار و همراهی واحدهای صنفی و اداره اماکن و بهداشت دزفول که نیاز به دستور و بودجه از تهران ندارد...دارد؟

نیاز به تجمع و گله و شکایت ندارد...دارد؟

آن فروشنده ای هم که دستور العمل بهداشت و اماکن دزفول را برنتابد با مردمی روبروست که ذاتاً از خرید اجناس او خودداری خواهند کرد.

منظورم همان مردم محترمی است که به وجود آلودگی های چه و چه...در گرد و غبار اعتقاد دارند و حالا باید به این پرسش مهم در خلوت خود پاسخ دهند که : (( اگر معتقدم در این گرد و غبار مسمویت و آلودگی وجود دارد پس چگونه به راحتی از لبنیاتی خریداری میکنم که روی مواد غذایی خود را حتی در ایام آلودگی هوا نمی پوشاند؟))

البته جای طرح این پرسش مربوط به زمانی است که مسئولین محترم ادارات بهداشت و اماکن دزفول، کسبه گرامی شهر را ملزم به رعایت نکات لازم در زمان گرد و غبار کرده باشند.

نکته دیگر اینکه باید به مردم عزیزمان آموخت که در روزهای سیرمه آلود، می بایست عادتاً از بینی نفس بکشند (البته غیر از کسانی که انحراف بینی و ..دارند).

ورزشکاران حرفه ای می دانند که اصولاً بهتر است که انسان از بینی تنفس کند تا دهان.

چون با تنفس از بینی، درصدی از آلودگی محیط با پرزها و کرک های دیواره بینی فیلتر خواهد شد، در حالیکه با کشیدن نفس از دهان، حجم هوای بیشتر و بدون فیلتر موجب افزایش آسیب به ریه هاست.

به مردم عزیزمان توصیه می کنم تا در روزهای گرد و غبار اگر ناچار به خروج از منزل هستند آرامتر گام بردارند تا شدت تنفس افزایش نیابد.

 

 به امید روزی آبی تر

 

 

{1}سیرمَه = سُرمه

 {2}کَمچه= ملاغه

پی نوشت : امروز یکشنبه 91/4/18 که این مطلب نوشته شد غبار تهران را (همانند موارد متعدد گذشته) فرا گرفته است.

 

 



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , توصیه , ریزگرد

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱۸ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پیش نوشت : دیسون برای تأخیر در ارائه مطلب، از محضر تمامی خوانندگان محترم صمیمانه پوزش میطلبد.

اما بعد..

رسول خدا (ص) فرمود : «کلید فهم، پرسش است»

لذا این پُست، صرفاً به طرح پرسش هایی در خصوص گردوخاک چند سال اخیر می پردازد تا شاید :

1)    به حل مسئله کمک کند
2)    برای افزایش تحمل این معضل راهگشا باشد
3)    به یافتن روشهایی برای کاهش آسیب های ناشی از این هیولای نفس گیر کمک کرده باشد

((واضح است که : یافتن پاسخ این پرسش ها، هم وظیفه ی مردم و هم مسئولین است))


بخش اول (ماهیت وجودی گرد و خاک)

1-  آیا این قصه ساخته ی دست طبیعت است؟

2-  آیا ممکن است که چرخه میلیونها ساله ی طبیعت، ظرف پنج شش سال گذشته تغییرات این چنینی یابد؟

3-  آیا مشابه این پدیده ( که در این پنج سال در منطقه ما و کشورهای همسایه رخ می دهد) در دیگر اقالیم جهان تجربه شده؟

4-  اگر آری، چرا تجربه آن مناطق و کشورها برای مسئولین و مردم ما بازگویی نمی شود؟

5-  اگر خیر، چرا و چگونه طبیعت در منطقه ما، سر ناسازگاری در پیش گرفته است؟

6-  با توجه به آنکه مواد اصلی این مصیبت، چیزی نیست جز «خاک» ، این پرسش کلیدی به ذهن میرسد که غیر از «باد» چه چیزی این امکان را دارد که خاک را ده ها و شاید صدها متر به هوا بلند کند؟

7-  اگر پاسخ پرسش بالا فقط و فقط «باد» است، پرسش بعدی روی زمین می ماند،

اینکه : چرا گاهی اوقات (مخصوصادر زمستان) « بدون وجود هیچ بادی » شاهد وجود گردوغباری همچون مه هستیم؟

8-  عطف به پرسش (2) ، بیایید فرض را بر« مسبب غیر طبیعی» قرار دهیم و از خود  بپرسیم که به جز انسان کدام مخلوق خداوند توانایی دستکاری در اقلیم را دارد؟

9-   اگر پاسخ پرسش (8) فقط و فقط «انسان» است پس باید پرسید که آیا انسانها :

الف) ظرف چند هزارسال حیات بشری، تا کنون کاری خاص را انجام می داده اند که طی پنج سال گذشته از انجام آن دریغ می کنند؟

ب) کارهایی را که نباید انجام بدهند ظرف پنج سال گذشته مرتکب شده اند ؟به بیان بهتر، آدمیان عملاً دست در توازن اکوسیستمی منطقه برده اند؟

10- اگر پاسخ پرسش (9) ، حالت الف است، آیا این کار همان داستان «مالچ پاشی» است؟

11-  اگر آری، آیا تصویر زیر، پاسخ محکم و مناسبی به بی ارتباط بودن معضل کنونی به داستان مالچ نیست؟

 

 (تصویری از گرد و خاک در سراسر کشور عربستان)

 

12- آیا اگر تمام کشورهای جهان یک کنسرسیوم مالچ سازی و مالچ پاشی تشکیل دهند قدرت پاشیدن مالچ در چنین مساحتی را دارند؟

13-  اگر این قدرت را داشته باشند آیا هزینه ی این مالچ پاشی (آنهم به صورت سیکلی و متناوب) وجود دارد؟

14-  اگر اصولا مالچ از قیر و نفت تامین می شود، زمان قاجار و زندیه نیز مالچ پاشی انجام می شده که گرد و غبار نبوده؟

15-  آیا اگر چنین مساحتی مالچ پاشیده شود جایی برای کشت و کار و شهرسازی و زندگی ...باقی می ماند؟

16-  اصولا اگر افسانه مالچ پاشی(در این سطح) حقیقت داشت نمی بایست بیش از نیمی از نیروی انسانی کشورهای منطقه در صنعت مالچ پاشی متولد و بازنشسته می شدند؟ طوری که از هر خانواده ایرانی، عراقی، عربستانی و قطری و .... یکی دونفر در صنایع مالچ مشغول بکار می بودند.آیا از آشنایان بنده و شما در دزفول خودمان، کسی در این شغل مشغول بوده است؟

17-    اگر در صنعت کشاورزی، پاشیدن آب ارزان تر و ساده تر از مالچ پاشی است چرا این همه کشورهای منطقه با وسعت چند میلیون کیلومتر مربع را زراعت و بیابان زدایی نمی کنند؟

18-    اگر خشکی هورالعظیم در ایران و عراق (بابت سدسازی ترکها و یا انحراف آب های دز و کارون خودمان به مناطق مرکزی کشور) موجب اینهمه گردوخاک است پس نمی بایست آغاز گردوخاک از عربستان و کویت و ...باشد، در حالیکه چنین است و خود عراق نیز از قربانیان در مسیر است.(رئیس سازمان محیط زیست هم اعلام نمود که 10 درصد منشأ این مصیبت از خشکی تالاب های خودمان و 90 درصد آن از کشورهای همسایه است.)

19-    باتوجه به اینکه شکل و ابعاد این معضل از دوسال پیش تاکنون پویایی خاصی یافته و هم اکنون دیگر شکل گردو خاک ندارد و عملا گرد و «غبار» و شاید «پودر و غبار» است پرسش می شود که طی سال 89 تا 91 چه ساخت و ساز جدیدی در منطقه افتاده است؟ چه خشکی عظیمی در منطقه رخ داده است؟

20-    اگر هیچ! پس دلیل تغییر ماهیت مواد شناور در آسمان چیست؟

21-    آیا بیاد نداریم که تا دوسال قبل، ذره های ناخوانده در آسمان شهرمان آنقدر زبر و خشن بودند که ما دستمان را روی دهان می گرفتیم؟ و اکنون آنقدر سبک و پودر و معلق شده اند که خیلی هم مقید به ماسک نیستیم و همراه با تنفس تا اعماق ریه هایمان جایشان می دهیم؟(مجرای تنفسی انسان به گونه ای است که مواد پودری شکل را درون ریه فرو می برد ، مانند پودر آب در هوای شرجی)

22-    چه شده است که ظرف پنج سال گذشته تعداد استانهای درگیر این مشکل به 21 استان رسیده است؟ آیا آمار مالچ پاش های افسانه ای که معلوم نیست کی هستند  وکجا هستند روز به روز درحال کاهش است؟ به عنوان مثال آیا کسانی « فرضاً » در سراسر عربستان، عراق، سوریه و اردن مشغول مالچ پاشی بوده اند و سال به سال در حال تعطیل کردن آن هستند و لذا به مرور تعطیلی آنها استانهای بیشتری از ما درگیر می شوند؟

23-    اگر این حقیقت را بپذیریم که ما(ایرانیان) در منتهی الیه خط سیر گرد و غبار نشسته ایم و خود کشورهای عربی همسایه، با غلظت بالاتر آن را تجربه می کنند آیا عاقلانه است که فکر کنیم آنها « اشکم پیت» دارند تا برای به سرفه انداختن ایرانیون خودشان را خفه کنند ؟
 
بخش دوم «چه باید کرد؟»

24- اگر برای یافتن پاسخی مناسب در ریشه یابی ایجاد این مشکل، توانایی لازم را نداشه باشیم آیا نمی توان برای کاهش آسیب های آن فکری کرد؟

25-  آیا فکورانه است که مردم عزیزمان به سهم خود، حضور این هیولانی ناخوانده را جدی نگیرند و صرفاً به محض شدت گرفتن آن درب فرمانداری شهر اجتماع کنیم؟ و بلافاصله با فروکش کردنش نیز به خانه برگردیم؟

26- اگر انتظار ما از فرمانداری این است که برای برطرف کردن این مشکل کاری کند آیا منصفانه است که مجموعه محترم فرمانداری را از کمک و خرد جمعی خود محروم کنیم؟

27-  آیا منصفانه است که تجمع کنندگان مقابل فرمانداری به جای ارائه درخواست، هیچ همفکری و راهکاری به آقای احسانی نیا ارائه ندهند؟

28- آیا منطقی است که مردم شریف دزفول با وجود مسئولین اجرایی، وظیفه «تفکر و تعقل» را نیز از خود ساقط ببینند؟

29- آیا صندوق پیشنهادات فرمانداری دزفول تاکنون حتی یک نامه در پاسخ به «چه می توان کرد؟» و یا «چه باید کرد؟» از دزفولیان عزیز دریافت کرده است؟

30-  اگر در سال 59 چنین فرهنگی حاکم می بود و مردم می گفتند «وظیفه مسئولین است به جنگ و جهاد بروند»  حماسه 8 سال حماسه و ایثار رقم می خورد؟

31-  آیا در برای رفع این گردوغبار(اگر راهی باشد) مسئولین دزفولی کاری جز پیگیری و انعکاس به تهران می توانند انجام دهند؟ آیا ساده انگارانه نیست که گمان کنیم فرمانداری دزفول چنین وظیفه ای را انجام نداده است و یا اصولاً تهران بیخبر از موضوع است؟

32-  آیا تهران نیز طی یکی دوسال گذشته، کم و بیش درگیر همین گرد و غبار نیست ؟  


بخش سوم «چه می توان کرد؟» (خطاب این بخش ، بیشتر مسئولین محترم اند)

33-  آیادر بازارهای داخلی و خارجی فیلترهای تنفسیِ کاملا امن و تخصصی برای استفاده در چنین مواقعی وجود ندارد؟

34-  اگر آری، آیا امکان انعکاس مطالبات مردمی به تهران برای اخذ منابع مالی لازم در مورد بالا و موارد بعدی (که گفته خواهد شد) وجود ندارد؟

35- آیا توضیح شجاعانه به مردم که : (( ایهالناس، فعلا راهکار جدی برای رفع گردوغبار به گوش نرسیده. ضمن اینکه خواهشمندیم راهکارهای پیشنهادی خود را ارائه دهید تا به مبادی بالا انعکاس دهیم، ما مسئولین شهر دزفول به شما قول می دهیم تا نهایت تلاش خود را در پیگیری راهکارها و امکاناتی در خصوص کاهش آسیبهای این مشکل انجام خواهیم داد)) امر سختی است؟

36- آیا امکان آن نیست که تاکسی ها و اتوبوس های دزفول مجهز و مجبور به بستن شیشه ها و روشن نمودن کولر شوند؟

37- آیا همچون شهر آبادان که ایستگاه های اتوبوس را مجهز به اتاقک های شیشه ای و کولر گازی نموده این امکان وجود ندارد تا برای مردم شریف دزفول نیز ایستگاهای تاکسی و اتوبوس چنین تجهیزی داشته باشند و دقایق توقف در ایستگاه را غبار کمتری استنشاق کنند؟

38-  آیا تجمیع مطالبات خوزستانی ها توسط مسئولین شهرهای استان وجود ندارد تا لااقل سهمیه بنزین شان افزایش و یا نرخ آن کاهش یابد تا امکان روشن کردن کولر خوردوهای شخصی افزایش یابد؟

39- آیا امکان توسعه ضرب الاجلی ایستگاه های گاز CNG در دزفول وجود ندارد تا مردم راحت تر از کولر خودرو استفاده کنند؟

40- آیا فقرایی که در گوشه و کنار دزفول همچنان با کولر آبی سر می کنند نباید در لیست امدادرسانی (برای دریافت کولر گازی با BTU حداقلی) فوری قرار گیرند؟

41- آیا کشاورزان و باغداران دزفولی(اگر قطب کشاورزی کشور هستند) تحت حمایت طرح ویژه ی استفاده از فیلترهای تنفسی استاندارد و خاص هستند؟

42- آیا جانبازان شیمیایی نازنین شهرمان در طرح های حمایتی ویژه قرار دارند؟(منظور عزیزانی هستند که در روزهای گردو غبار در منزل شان زنده به گورند)

43-  آیا ستادی آماده و مخصوص در شهرمان وجود دارد تا در روزهای گردو غبار برای جانبازان شیمیایی و بیماران تنفسی که امکان و جرأت خروج از آشیانه را ندارند، خرید روزانه را با سفارشات تلفنی انجام دهند؟ آیا اشتغال چند جوان موتورسوار در چنین ستادی، شرافتمندانه و محترم تر از آن نیست که گوشه گوشه ی شهرمان، جوانان رشید و غیور، برای دریافت شندرغاز، مشغول مراقبت از موتورسیکلت های دیگران باشند؟

44- آیا دزفولی هایی که هسته مرکزی مقاومت دفاع مقدس در جنوب غرب کشور بودند اکنون نمی توانند هسته مرکزی کارگروه پیگیری تسهیلات ویژه از دولت برای کاهش آسیب های گردوخاک شوند؟

45-  آیا هزینه های میلیاردی که دولت برای بحث مالچ و مالچ پاشی اختصاص داده و اعلام می کنند(که امیدی به مفید بودن و واقع بینانه بودنش هم نیست) بهتر نیست از سوی مسئولین دزفول سهم خواهی شود تا در مسیر کاهش آسیب های مردمی به کار گرفته شود؟

 

دیسون صرفا پرسش هایی معدود را طرح کرد تا بگوید : پرسش گری در این برهه حتماً به یافتن راههایی برای خروج از بن بست کمک خواهد کرد و شک ندارد که اگر خرد جمعی همشهریان محترم به کمک مسئولین محترم آمده و «اندیشیدن» در این خصوص اگر به شکل جهادی مدنظر قرار گیرد البته که مشکل گشا خواهد بود.

این قلم در چند روز آینده در حد بضاعت خود به برخی از پرسش های مطروحه پاسخ هایی هرچند ضعیف خواهد داد.
اما تاکید دوباره می شود براینکه : بسیار نیاز به طرح پرسش های قوی تر و هوشمندانه تر داریم.
امیدوارم خوانندگان محترم دیسون خارج از نگرش های منفی و گلایه آمیز، به سبدپرسش ها بیفزایند.

جناب آقای احسانی نیای عزیز،

ظرف دو روز گذشته روح و روان حقیر متأثر از این کامنت بوده است :

((..بخدا چند روز میشه که از ترس گرد خاک که کارم به سرُم آمپول بیمارستان و بستری نکشه توی خونه حبس شدم.
))

نویسنده ی این کامنت، یکی از دلاوران جانباز شیمیایی دزفول است که در عرصه دفاع مقدس کارش امدادرسانی و مرهم نهادن بر زخم دیگر دلاوران بوده ورچونان شیر ژیان به قلب دشمن میزده، اکنون انصاف نیست که مانند «کموتر هراسان از کرکس گردوغبار» در روزهای آلودگی هوا محبوس در خانه شود. خواهشمندم ستادی را امدادرسان و خدمتگزار این عزیزان قرار دهید تا فردای قیامت نزد صاحب اینروزها سرافکنده نباشیم انشالله....ما تا قیام قیامت بدهکار و نوکر جانبازان و شهدا و خانواده های شریفشان بوده و هستیم و خواهیم بود.

این مطلب، با اشکِ خجالت از محضر تمامی جانبازان شیمیایی شهرمان به پایان رسید


ان الله یحب الصادقین




موضوعات مرتبط: گرد و غبار , مالچ پاشی , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٦ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

امشب!

دیسون از گرد و خاک میگوید

(دوسونِ دیسون لطفا اطلاع رسانی نمایند)

جناب آقای احسانی نیا (سرپرست محترم فرمانداری دزفول)شخصاً بازبینی فرمایند

 

 

عمری باقی باشد حدفاصل ساعت 22 تا 23 آپ خواهد شد

یاحق

پی نوشت :

روز گذشته حدود 5 بار مطلب را نگاشتم و پاک کردم ، بنابراین شرمنده ام که کمی دیر....اما با ملاحظاتی دقیق تر باید بنویسم.



موضوعات مرتبط: گرد و خاک , دیسون , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٤ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

اکنون دوسال است که دیسون در پُست های مختلف، ضرباهنگ حقآبه ی دز را پیگیری می کند.

اقرار می کنم که تأثیر این همه نوشتن، از سوی فرد عادی همچون حقیر، به هیچ وجه تأثیر پرداختن به موضوع از سوی جایگاه نمایندگی محترم ولی فقیه و امامت جمعه شهرستان دزفول را نداشته و ندارد.

به شرطی که سخنان بجا و مبارک حجت الاسلام و المسلمین قاضی دزفولی امتداد و پیگیری عملیاتی داشته باشد.

اگر مردم نجیب دزفول عزای آب از دست رفته ی پدری را درون ریزی می کنند و حاضر نیستند گلایه ی خود را نزد اغیار ببرند، اکنون پردازش آقای قاضی به این زخم چندساله، بهترین فرصت است تا مردم شهر، مطالبه ی به حق خود را گرداگرد ردای روحانیت معظم شهر (با محوریت امام جمعه محترم) و با مسالمت آمیزترین روشها و در عین حال مُجدانه ترین شیوه های پیگیری، ادامه دهند.

عملکرد مردم آذربایجان غربی و دلسوزی مسئولان کشوری و لشکری در باب دریاچه ارومیه می بایست کمکاری عدیده ی ما دزفولی ها را در خصوص «دز» یادآور شود.

اما بعد...

بحران کمبود آب یک بحران جهانی است و ایران ما از دیرباز به لحاظ رتبه بندی منابع آبی در پایین جدول جهانی قرار داشته است.

صرفاً بَسَنده ی بصری به فضای سبز محدود شهرها و جاده هایی که در آن تردد داریم ساده انگاری است، پهنه کلی کشورمان را بنگرید که درصد زیادی از خاک آن را کویر پوشانده است.

پروفسور پرویز کردوانی را پدر کویرشناسی ایران گفته اند.

 

 

ایشان استاد بسیاری از اساتید جغرافیای ایران است.

وی مصاحبه ای در خصوص بحران آب کشور و مشکلات این داستان با سایت خبر آنلاین نموده اند که خواندن این مصاحبه ی تلفنی را به شما همشهریان گرامی توصیه ی اکید می نمایم.

پیش از خواندن مطلب، توجه تان را به چند نکته جلب می کنم :

1- ممکن است با خواندن این مصاحبه گمان کنید که کار ایران تمام است و هیچ راه چاره ای نیست. بنظرم استاد کردوانی به دلیل آنکه قریب به شصت سال در زمینه آب و هوا، کار و مطالعه نموده اند و همچون پزشکی که از هرگونه میکرب حذر می کند و یا یک وکیل دعاوی حقوقی که از کشیدن چک در معاملات خویش هم ابا دارد، قدری روحیه ی لطیفشان از شدت بحران آب و بدی آب و هوا "شرطی" شده و نصفه خالی لیوان را بیشتر مدنظر قرار می دهند(هرچند که تقریبا کارشناسانه مطرح می کنند اما امید به خدا و توکل به ذات باریتعالی نیز مهم و حیاتی است)

2- در این مصاحبه اطلاعات گوناگونی به دانش شخصی تان افزوده خواهد شد

3- مسئولان محترم شهر دزفول می توانند از اطلاعاتی که از پروفسور کردوانی در این مصاحبه صادر شده برای پیگیری های کشوری و لشکری در خصوص حقآبه دز استفاده کنند.

4- مسئولان و مردمان محترم شهر دزفول می توانند از ایده های استاد جغرافیای ایران در کاربری از انرژی خورشیدی و باد و شرجی دزفول بهره ها ببرند. برای آبخیزداری. برای کشت گُل. برای کشت موز، برای احیای فرهنگ کاربری شوادوون و استفاده از عوارض زمین.

5- استاد کردوانی در مصاحبه ی خود به طرحی اشاره می کند به نام طرح "ایران رود" برای ایجاد کانال کشتیرانی از خلیج پارس به دریای خزر. در اینجا استاد میگوید که یکی از فرماندهان سپاه این طرح را که 50 دانشجوی ایرانی در امریکا نوشته بودند به من دادند و الخ..

( توضیح موزون : فرمانده ی سپاه مورد اشاره پروفسور کردوانی، به احتمال قریب به یقین سردار غلامعلی رشید بوده است. زیرا بیاد دارم زمانی که مقاله ی "حقابه های محلی دز" را در رجانیوز نوشتم نظر حاج غلامعلی عزیز را در این خصوص جویا شدم که ایشان فرمود: این طرح را به پروفسور کردوانی داده بودم ولی ایشان با دلایل کارشناسی رد کردند)

به گزیده ای از مصاحبه تلفنی خبرآنلاین با استاد کردوانی توجه کنید :

(( هر روستایی را بخواهند نابود کنند، کافی است آب از کرخه، کارون ، دز و باقی جاها بگیرند و بدهندبه شهرها. بقیه جاها نابودند.))

 

                       برای خواندن مصاحبه استاد 81 ساله ی جغرافیای ایران کلیک کنید

 مطلب دیگری از استاد کردوانی در خصوص داستان مالچ پاشی که فکر میکنم شنیدنش برای اهالی محترم دزفول جالب باشد :   کلیک

 

 



موضوعات مرتبط: کردوانی , آب , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۸ | ٧:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سرکار علیه، خانم شاهد، بر شما مبارک باد خواهرم

شما نویسنده ی 2001 مُین کامنت دیسون بوده اید وبرنده ی یک جلد کلام الله مجید هستید.

لطفا به نحوی که در وبلاگتان عرض کردم در کامنت دانی دیسون پیغام بگذارید و بفرمایید که چگونه میتوان این هدیه معنوی را تقدیم حضورتان نمود.؟

 

جناب آقای نیمای عزیز، مبارکتان باشد برادر

شما نویسنده ی 1000 مُین کامنت دیسون و برنده ی یک جلد نهج البلاغه هستید.

از آنجا که شما وبلاگ ندارید فلذا به نحوی که در ایمیل تان نوشتم، برای دیسون پیغام گذاشته و بفرمایید که چگونه می توان این هدیه معنوی را تقدیم حضورتان نمود؟

 

یاحق



موضوعات مرتبط: قرآن , نهج البلاغه , دزفول , کامنت

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۳ | ٦:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 امیدوارم  باباتقی 1  و باباتقی 2 را پیش از خواندن این مطلب، مرور کرده باشید.

 

سکانس یکم

محرمِ گذشته، پس از یک فیلمبرداری دلچسب و انرژی بَر از مراسم رقص عَلَمِ [1]جوانان و پیشکسوتان محله در صحنِ حسینیه ی سبط شیخ انصاری، کنار دوپیرمرد لاغر و سیه چرده نشسته و از گَعده ی دو نفری شان لذت بردم.
از صحنه های علم برداری سید یوسف و سیدعلی کلکچی به غایت تصویر برداشته و دمی را برای رفع خستگی و صرف چای، کنار دوپیرمرد مورد اشاره جای گرفتم.
از چهره شان هویدا بود که با دوربین مشکلی ندارند، برای محکم کاری اذن شفاهی هم گرفته و ایشان نیز با روی خوش و توضیحات بعدی روشن کردند که هردو صیادند.
سخن پیرامون فرهنگ صیادی و میزان درآمد آن می چرخید که یکی شان از نامردمی برخی صیادان عرب اطراف روستای شاوور نالید و اینکه پرندگان را با دانه های سمی از پای درآورده و روانه بازار می نمایند و حتی رعایت فصل جوجه داری زبان بسته ها را نیز نمی کنند و ...
گفتند که شغل صیادی نیز مردانگی و انسانیت خاص خود را می طلبد و اینگونه نیست که تروخشک حیوانات را با هم سلاخی کنند و نهایتاً از عدم برکت در این شغل گفتند.
پیرمرد کم و سن و سال تر از نام و نشان من پرسید و به محض شناسایی پدرم، انگار که گم شده یی را یافته باشد، خوش و بش مجدد و البته این بار با احترامی مضاعف و خویی خودمانی تر شروع به بیرون ریختن دانسته های صیادی خود کرد.
متاسفانه سرماخوردگی و آبریزش بینی صیاد متکلم تر، تصاویرش را برای استفاده در مستندهای بعدی غیرممکن ساخت.

هرچند که برای اطلاعات میدانی و پژوهشی آتی به کار خواهد آمد آنچه را که گفتند و سُفتند.
صیاد پیرتر که سهم تکلم کمتری داشت، از قدیم ها می گفت و از پدربزرگم یاد می کرد.
حین سخن به ذهنم رسید که شاید اینان باباتقی را بشناسند.

-    بووَ..تقی درویشَ بِ اِشنوسی؟ (پدر....تقی درویش را می شناسی؟)
-    کو تقی؟ (کدام تقی؟)

و با کمی آدرس بیشتر، ناگهان استادپیرتر گویی که داغ دلش تازه شده باشد شروع به شرح سجایای اخلاقی باباتقی کرده و گفت که چقدر شاهنامه دان بوده و چه و چه!
اما نکته ی جالبتر که درخصوص باباتقی توسط شکارچی پیر برمن عیان شد شغل چند دهه ی قبلِ باباتقی تا اواخر دهه 1330 بود.

فعلا داشته باشید....

 

سکانس دُیُم

نمی دانم موفق شده اید فیلم زیبا و روح نواز "برای او" ساخته ی سید مرتضای سبزقبا را ببینید یا خیر؟
پلانهای ابتدایی فیلم این گونه آغاز می شود :
پیرمردی حدود 55 ساله، تیوپ به دست وارد رودخانه دز شده و تا کمر در آب فرو رفته و سپس شاخه های نازک درختان و خرده چوب های سرگردان روی آب را جمع آوری نموده و روی تیوپ قرار می دهد و ....

 

 

شک ندارم که بسیاری از بینندگان(خصوصا غیر دزفولی) تا پایان فیلم، این سوال مشغول شان می کند که "قضیه جمع آوری چوب ها چیست؟"
البته کم نیستند دیسونی های عزیزی که از داستان جمع آوری تُکُل های رودخانه سخاوتمند دز مطلعند.

لذا برای جوانترها عرض می کنم :

تُکُل (TOKOL) در لهجه دزفولی، صرفاً به تکه ها و شاخه های ریز و درشت درختانی گویند که روی آب شناور بوده و همراه با آب رودخانه از کوهستان های بالادست دزفول به سمت پایین روانه شده  که حین عبور از میانه شهر دزفول توسط کسانی که شغلشان جمع آوری و فروش تُکُل بود از روی آب گرد آوری شده و منبعی مناسب برای رزق و روزی آنان و گرم کردن خانه ها و پخت غذای اهالی دزفول بود.

این تکل ها لزوماً مانند تکل های فیلم سید مرتضا محدود به شاخه های کوچک و نازک نمی شد بلکه گاهی کُنده های چاق و تپل درخت های شکسته شده در سیلاب ها هم سفره رزق و روزی تکل فروشان خوش شانس را رقم میزد.

از آنجا که تکل، اعیانی ترین منبع سوخت و انرژی برای مُدبَقِ [2] دزفول نشینان محسوب میشد، در مَثَل وقتی می خواستند پسر بچگان، پر جنب و جوش، سبزه رو  و تُپُل را مورد محبت قرار دهند میگفتند : (( مُ شَ لله.....مُری تکل سیه یی یَه)) یعنی ماشالله عین یه تکل سبزه و تپل و انرژیکه.

رنگ تکل عمدتا تیره بود لکن به گمان حقیر، صید تکل های گُنده و بزرگ، برای تکل فروش حکمِ صید یک ماهی شیربُت بزرگ را داشت، لذا شادی صیاد یک تکل چاق و پرچوب، معادل زایش یک پسر تپل و سبزه از سوی یک مادر دزفولی محسوب میشد، پسری پرجنب و جوش که همچون کُنده ی بزرگِ یک تکل منبعِ انرژی باشد.
تکل فروش از آنرو که سوختی بهتر و باکلاس تر از سوخت حیوانی را عرضه می کرد و تقاضا برای جنس اش زیاد بود، دلیلی برای حمل محصول به بازار شهر نداشت لذا متقاضیان تکل، خود را به ساحل دز رسانده و اقدام به خرید و حمل سوخت مورد نیاز می نمودند.

از اواسط دهه 1330 با ورود نفت سیاه و سفید به چرخه سوخت خانگی دزفولی ها و همچنین ساخت سد دز در  اواخر این دهه، تکل فروشی رو به انقراض نهاد چرا که حجم اصلی و عمده ی چوب های شناور بر دز، ناشی از سیلاب های کوهستانی و شکستن درختان بلوط و بادام کوههای زاگرس  بود که سد عظیم دز، علیرغم هزار خیر و برکتی که برای منطقه داشته است نسل تکل فروشان را خانه نشین کرده و یا آواره مسیر های معیشتی دیگر نمود.

 

فلاش بکِ مجدد به سکانس یکم

عمده ی اطلاعات سکانس دُیُم را از همان صیادِ پیرتر گرفتم، آنهم در فاصله صرف دو استکان چای که دوست قدیمی ام، دایی سید مرتضای سبزقبا (آمَدی) میهمان مان کرد.
اینکه چگونه اینهمه اطلاعات تُکُل شناسی را در این زمان اندک گرفتم (که اسناد تصویری اش هم موجود است) به مرحوم باباتقی و ارتباطش با شکارچی پیر بر میگردد.
و ایضاً علاقه وافر بنده به زانو زدن در محضر پیران و بزرگان.
صیاد اینگونه توضیح داد که :
-    مونو بووَم وا مَش تقی برفتیم تُکُل . کجا؟ چال کندی[3].
(من و پدرم و مش تقی می رفتیم به جمع آوری تکل. کجا؟ منطقه چال کندی)

 

ساحل زیبای چال کندی (سایز اصلی : کلیک)

 

روان نوشته ی گفته های صیاد پیر :
(( 15 ساله بودم که به همراه مرحوم پدرم و مش تقی اشتغال به شغل جمع آوری و فروش تکل داشتیم. خدابیامرز تقی درویش، زبل ترین و خِبره ترین تکل فروش منطقه بود . به نحوی که گاهی من و پدرم از شدت کار خسته و بی حوصله  می شدیم اما او سخت به کار خود ادامه می داد. محدوده تکل چینی ما، تا منطقه چال کندی امتداد داشت. گاهی از دم غروب پای پیاده از دزفول به سمت چال کندی به راه افتاده و سر شب به آنجا رسیده و تا سه ساعت گذشته از نیمه شب اقدام به جمع آوری تکل نموده و تمام این مسیر را همراه با بسته های بزرگ تکل، شناکنان به شهر باز می گشتیم. کاری که کمتر کسی حاضر به انجام آن بود.

(خوانندگان عزیز توجه فرمایند: سخن از عهدی است که نه سد دزی بوده است و نه سد علی کله ای)

زمین های ساحل چال کندی به نحوی بود که تکل های بزرگ (در حد کُنده ی درخت )  را در ماسه زار های خود فرو می برد. طوری که تقی به عنوان یک تکل چینِ خبره و ماهر، گاهی با دیدن نوکِ بیرون زده ی یک شاخه از زمین می دانست که این در واقع یک درخت شکسته و بزرگِ مدفون در ماسه هاست و با حفر ماسه های اطراف همچون حفاران باستانشناس پس از صرف زمان لازم، کُنده یی بزرگ و قابل توجه را استخراج می کرد.
تقی درویش سر نترسی داشت و بسیاری مواقع به تنهایی به چال کندی می رفت و در ظلمات کوهستان اقدام به جمع آوری شبانه تکل کرده و سحرگاهان تکل ها را در کته[4] های بزرگ به هم بسته و شناکنان به شهر بازمی گشت، بی ترس و واهمه از پلنگستان چال کندی.
من دو خاطره از مرحوم تقی درویش را خیلی خوب بیاد دارم :
خاطره اول
شبی در ساحل چال کندی سه نفری(من، پدرم و مش تقی) مشغول جمع کردن چوب بودیم . حدود دوساعت از نیمه شب گذشته بود که ناگهان تقی گفت کار را رها کنید، باید سریع از ساحل فاصله گرفته و شناکنان به میانه ی رودخانه برویم.
پدرم دلیل را جویا شد.
مرحوم مش تقی گفت : صدای پلنگ می شنوم.
پدرم خنده ای کرد و گفت : صدای پلنگ کجا بود؟؟
تقی خدا بیامرز با تحکم و قدری تشر گفت همینکه گفتم! سریع خود را به آب بزنید

و ما نیز به دنبالش به میانِ دز رفتیم و هنوز چند متری از ساحل فاصله نگرفته بودیم که غرش دهشتناک پلنگ از کنار ساحل، در دیواره های چال کندی طنین اندز شد.

-    صداش دِرِنگَه بِ کُورد.(صدایش با طنین می پیچید)

(آنان که چال کندی رفته اند  می دانند که دیواره های سنگ خارا و نزدیک به هم، در دوسوی آب دز، به راحتی موجب اِکو شدن کوچکترین فریاد می شود...اکویی قوی تر از اکوی صدا در دیواره ی رعنا در بند کلک)

خاطره ی دوم
در یکی از فصول تکل چینی(فصل سیلاب) به طرزی سوال برانگیز، کمتر تکلی در گذار از شهر پیدا می شد و تکل چینان برای جمع آوری تکل ناچار شدند تا مصب رودخانه را به سمت بالاتر بروند، تا جایی که ردزنی تکل ها به منطقه چال کندی کشیده شد. ناگفته نماند اکثر تکل چینان، تنبل تر از آن بودند که از حوالی کوپیته[5]  بالاتر بروند. (ظاهرا تکل چین فیلم سید مرتضای سبزقبا کمی پایین تر از بندکلک[6]   را ترجیح داده است چشمک.)

القصه...
وقتی جماعت تکل چینانِ شهر به محوطه چال کندی می رسند با صحنه ای عجیب روبرو می شوند.
مرحوم تقی درویش با زرنگی و تلاش و زحمت بسیار، چند روزی را اقدام به توقف در منطقه چال کندی کرده و با کوبیدن دو ستون چوبی در دوسوی ساحل دز و با بستن یک تور بزرگ در دوسر رودخانه(چیزی شبیه تور والیبال) اقدام به صید تمامی تکل های آن ایام نموده که حجم بسیاری زیادی را شامل میشد. تقی آنها را به ساحل کشانده و در کته های بزرگ بسته بندی نموده و با علم به اینکه تکل فروشان شهر به چال کندی خواهند آمد، منتظر می ماند تا بیایند و خود، مشتری تقی درویش شوند.
او تمامی تکل ها را به قیمت عمده فروشی به دیگر فروشندگان می فروشد تاجایی که با پول آن اقدام به خرید قطعه زمینی در دزفول می نماید.))

(ظاهرا این زمین غیر از زمین های پدرش بوده)


سکانس سِیُم

گفته بودم که با آغاز جنگ و حضور یک خط درمیان ما در منزل و شهر و اطراف آن، باباتقی اقدام به خرید منزلی محقر و کوچک -حدفاصل کتکتان تا ساکیان- نمود.
سال 1360 ، باباتقی دیگر زمین گیر و نابینای کامل بود.
پیرمردی چون او که روزگاری، برای گذران معیشت تا قلمرو پلنگ می رفت اکنون برای لقمه ای نان از رفتن به نانوایی مش رحیم نانوا (30 متری خانه اش) ناتوان بود.
یکی ازعمه های بنده، که هر از گاهی همچون دختری مهربان به باباتقی سرکشی کرده و نانی و آبی به او می رساند، در مقطعی چند روزه ناچار به خروج از شهر و سرکشی به فرزندانش در خارج از دزفول می شود اما سفارش باباتقی را به همسایگان پیرمرد نموده و تاکید می کند که روزانه آبی و غذایی به او برسانند .
معلوم نیست چگونه در آن یک هفته (یا کمی بیشتر) همسایگان در بحران موشک باران و ... باباتقی را به کلی فراموش می کنند.
عمه میگفت : به محض ورود به دزفول به سراغش رفتم.
درب خانه اش را زدم و انتظار داشتم کشان کشان درب را باز کند. او علیرغم ناتوانی مفرط در جابجایی، حاضر نمی شد به عنوان فردی زمینگیر و علیل، کلید خانه اش را به دیگران بدهد. (نه اینکه به کسی اطمینان نداشته باشد بلکه این امر را نوعی نابودی و پایان توانایی خود تلقی می کرد.)
درب را زدم و زدم...اما خبری نشد.
صدا زدم : باباتقی...باباتقی...باباتقی..
خبری نشد.
از درون خانه بویی، مشام را آزار می داد گمانم آن بود که نظافت پیرمرد عقب افتاده است.
بالاخره به کمک اهالی محل، درب منزل از روی دیوار باز شد و به درون که رفتیم صحنه ای فجیع قلبم را به در آورد.
باباتقی از گرسنگی و تشنگی مرده بود و جنازه اش را توده ای از مورچه های سیاه پوشانده بودند.


(قلم دیسون که به اینجا رسید، بی اختیار بیاد لحظه ای افتادم که بالزاک در حال نگارش رمان «باباگوریو» به سکانس مردن باباگوریو که می رسد، اشکش درچشم می گوید : باباگوریو مرد.)


حقیقت آنست که :

بودند پیرمردان و پیرزنانی که در دزفول و یا دیگر شهرهای مرزی منطقه جنگی، اینگونه از نظرها دور ماندند و زیر گرد و غبار بی کسی از فرط گرسنگی و تشنگی و....قربانی توسعه طلبی های زنگیِ مستِ بغداد شدند. لعنت خدا بر صدام پلید باد.
بنده یقین دارم اگر طبق اسناد و آمار بنیاد شهید، کسانی چون باباتقی شهید نیستند اما نزد خدای متعال شهیدند و روزی خوار درگاهش.
باباتقی عمری را با شرافت و سختی زیست کرد و عاقبتی خوشتر از مُردن در بستر نصیبش شد و در زمره شهدای دفاع مقدس این سرزمین قرار گرفت.
روح شهید تقی درویش شاد و با مولایش امیر المومنین(ع) محشور باد



کلمه ها و ترکیب های تازه :

[1] رقص عَلَم : علم و فرهنگ آن در شهرستان دزفول، تفاوت اساسی با دیگر نقاط ایران زمین دارد. علم در محرم دزفول نماد علمداری و پهلوانی ابالفضل العباس(ع) در واقعه کربلاست. علم های دزفول از جنس چوب درختانِ راست قامت است که ارتفاع علم سفارشی، بسته به سن و سال صاحب علم از 4 متر تا 15 متر(و یا شای بیشتر) در نوسان است. عَلَم در اعتقادات عزاداری محرم دزفولی ها، تمام سال خواب است که در بامداد آخرین روز سال قمری، چوبِ لخت علم را با احترامی خاص به رودخانه برده و طی مراسمی ویژه غسل اش داده و با خواندن ادعیه ای خاص اصطلاحاً از خواب بیدارش می کنند. فرهنگ عَلَم در این مقال کوتاه نمیگنجد...شاید وقتی دیگر...

[2] مُدبَق (modbagh) : ابدال شده ی مطبخ است، آشپزخانه

[3] چال کندی (chaal kandi) : یکی از فرادست ترین نقاط رودخانه دز است که هنوز هم زلالی مطلق رود دز در آن دیده می شود. تصویر گوگل اِرت : کلیلک کنید

[4] کَتَه (kata) : عمدتا برای بسته های سبزی و صیفی کاربرد دارد اما دقیق تر اینکه : تعدادی اشیاء  و مواد فلزی، چوبی، خوردنی و ... را درکنار هم قرار دادن یک کته گویند البته با قید این نکته که شکل این مواد دراز و باریک باشد مانند دسته ای خوشه گندم و در حد حمل توسط یک انسان باشد.

[5]  کوپیته : بخشی از ساحل حاشیه رودخانه دز در شمال شهرستان دزفول است که، زمانی تفریحگاهی مطلوب و مطبوع برای اهالی شهر بود و اکنون شکل طبیعی و سنتی خود را از دست داده و مورد هجوم کسانی قرار گرفته که هیچ درک و سنخیتی با ماهیت و حرمتِ آب آن ندارند.

[6]   بَندِ کلک  : در اینجا کلک به معنای سازه ای متشکل از تخته و تیوپ ماشین های راهسازی بزرگ است که روی آب شناور مانده و به لحاظ کاربرد، معادل همان کانوهای سرخپوستان امریکای مرکزی بر روی رودخانه آمازون است.
 



موضوعات مرتبط: دزفول , مهران موزون , چال کندی , باباتقی

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٥ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از اواخر دی ماه سال 90 که می بایست مطلب باباتقی رو تموم میکردم هر بار موضوعی و یا مشغله ای ، باباتقی 3 رو به تعویق انداخت.

از تولد فاطمه ی بهشتی ام گرفته تا شهادت حاج احمد سوداگر و انتخابات مجلس و ...

امروز باید پُست باباتقی 3 رو بنویسم و همین امروز و فردا براتون آپ کنم.

فقط دو نکته؛

یکم : پس از چهارماه که برای مرور ذهن خودم پُست های باباتقی 1 و 2 رو خوندم متوجه اشتباهی خنده دار شدم. اونم اینکه ادبیات باباتقی 1 نسبتا کتابی و ادبیات باباتقی 2 تقریبا محاوره ای نوشته شده.

درسته که گاهی علاقه دارم محاوره ای قلم بزنم(مثل همین حالا) ولی فکر میکنم یه مطلب چند پُستی رو باید با یک طعم و لحن نوشت.

ضمن پوزش از دوستان بابت این گاف کوچولو، انتظار دارم چنین مواقعی اگر پیش از خودم متوجه میشین بنده نوازی بفرمایید و گوشزد کنید به دیسون.

دُیُم : خواهش دارم برای اینکه پیوستگی مطالب و شخصیت باباتقی در ذهن عزیزتون برقرار بمونه، تا من باباتقی 3 رو قلمی کنم یه مرور بر دو قسمت اول داشته باشین . (چیزی شبیه آنچه گذشت در سریال ها)

پیشنهاد میکنم پُست های باباتقی رو در خلوت و آرامش بخونید چرا که حس و حال در خصوص این پیرمرد برای من فوق العاده نوستالژِیکه و فکر می کنم برای شما هم که هر کدوم یه بابابزرگی و یا پیرمردی مهربون رووتجربه کردین همینطور باشه.

فعلا..

باباتقی 1      باباتقی 2



موضوعات مرتبط: باباتقی , مهران موزون , ماهی , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱۳ | ۸:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

نخست

چه خوش گفته اند که :

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

ظهر چهارم خرداد، شبکه ی دوی سیما، رنگ و بویی دیگر داشت و با میهمانان و محتوایی که در خصوص دزفول ارائه داد آبی بود بر دل سوخته ی من یکی ریخته شد، هرچند که این فقط آغاز تقویت حقوق رسانه ای دزفول خواهد بود.
سرداری از سرداران غیر دزفولی بنام سردار اسدی (حفظه الله) به همراه همسرمکرمه اش در شبکه دو سیما غوغا کرد و سنگ تمام گذاشت.

 

 

هلا ای سردار باوفا و نجیب،
سرت سبز، دلت گرم و خانه ات معطر به بوی علی و فاطمه باد (آنچنانکه هست)
جان برادر،
کلامت بوی آن داشت که نمک دزفول و دزفولی ها تن و روح بزرگوارت را تحت تأثیر خود قرار داده.
سردار اسدی نازنین،
اینجانب به عنوان یکی از کوچکترین فرزندان دزفول، از راه دور دست پرمهرت را می بوسم و سپاس دارم از اینکه گفتید آنچه را که سالهاست این مردم صبور و خونگرم از شنیدنش در فضای ایران امید نداشتند.
نه اینکه نشنیدن این واژگان سترگ، کوه استقامتشان را خم کرده باشد..نه!
بلکه تکرار و بازگویی بزرگواری ها و ایثارگری های بزرگمردمان این خطه، (آنهم توسط یکی از سرداران نورانی کشور که اهل دزفول هم نباشد) موجب تحکیم پیوند دلهای مومنین دارالمومنین با دیگر هم میهنان ایرانی است.
و مگر نه اینکه آدمیزاده ذاتا علاقه به انتقال و آموزش سجایای خویش به دیگر نسل ها و اقوام دارد؟
مردم دزفول نیز از این قاعده مستثنی نیستند و دلشان با شنیدن کلمان گهربار امیر دلاوری چون شما به این خوش است که هنوز وفا و جوانمردی نمرده و هنوز آنچه را که با اخلاص خویش به پای پایمردی های شما شیران دشتِ تیغ و تیر ریختند قابلیت الگوسازی برای دیگر نقاط ایران زمین را نیز دارد.
آری سردار،
همه ایران سرای من است و جای جای این مرز و بومِ اهورایی شیره ی جان خویش را در سبوی اخلاص جلوی میهمان خواهند گذاشت.
برادرم ، سردار اسدی
سرت سلامت باد و سایه ات بر سر خانواده ی گرامی ات مستدام باد

دُیُم
پس از سردار اسدی نوبت به خانواده ی مکرم شهید سید عزیزالله قلندری رسید.
چه گرم و ساده و چه عمیق و موجز سخن گفتند این پدر و مادر نمونه ی دزفولی.

 

 

چهره ی سر بزیر و آرامِ پدر شهید، که هیچ نشانی از توجه به دوربین ها و حضور در استودیوی الوند نداشت مرا بیاد تنها عکس پدربزرگم انداخت که ماههاست قرار دارم برایش پُستی بروم و نکته ای را در خصوص فرهنگِ عدم توجه مردان کهن دزفولی به دوربین برایتان عرض کنم که پوزیشن پدر شهید قلندری هم مصداق « آفتاب آمد دلیل آفتاب» است.
جادارد از برادر محترم شهید نیز تشکر ویژه کنم که والدین گرامی اش را به خوبی همراهی کردو گفت آنچه را که باید میگفت.


امام خمینی (ره) فرمود  : نگذارید پیشکوستان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره فراموش شوند.

 

 

پی نوشت : لینک پخش برنامه را از آرشیو سایت ایران سیما برای شما عزیزان گذاشته ام.

لطفا با اینترنت اکسپلورر باز کنید نه با فایرفاکس.

                                          کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , شهید , شهادت

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٦ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


سخن اول

ایران کنونی ما قریب به 1/65 میلیون کیلومتر مربع عرصه دارد که در ابتدای حکومت آقامحمدخان حدود 3/8 میلیون کیلومتر بوده است.این بدان معنی است که ایران حال حاضر فقط 43% باقی مانده ی ایرانِ 230 سال پیش است که طی 120 سال سلسله ی خبیث قاجاریه نزدیک به 2/2 میلیون کیلومتر آن(57% وسعتش) قیچی شده و داغ جدایی پاره های تن ایران زمین به دل نسل های بعدی ماند.
اگر تاریخ ایستادگی های ملت ایران و رشادت های روحانیت بیدار و شجاع کشور را مرور کرده و صحنه هایی همچون پوشیدن لباس رزم و حضور در میادین جهاد توسط مراجع عالیقدری مانند سید محمد مجاهد (ره) و یا ملا احمد نراقی(ره) را بینید و از سوی دیگر عملکرد ذلیلانه شاهان قاجار را به قضاوت  بنشینید بلاشک  به این نتیجه می رسید که :
تمام این 2/2 میلیون کیلومتر خاک از دست رفته را بابت حقارت، سفاهت و خیانت امرای حکومتی ایران باخته ایم.
وگرنه که ملت و روحانیت شجاع و متعهد این سرزمین هیچگاه به دادنِ خاک، رضایت نداده و سهم خود را در مقاومت ادا کرده است.
جالب اینکه برابر محاسبات صاحب نظران امر، تمام آن 2/2 میلیون کیلومتری که سفیهان قجری باختند هم سنگِ جزیره ی کوچک بحرین نبوده و نیست.
لذا می توان به خاطر همین یک قلم خیانتِ آشکار،  بلاهتِ محمدرضا پهلوی را بزرگتر از 120 سال خیانت و بلاهت قاجاریه دانست.
اگر بحرین در آغوش مام میهن باقی می ماند غیر از خود بحرین و ارزش ژئواستراتژیکی که دارد ، موجب ارزش ژئوپلتیک فراوان جهانی نیز برای ایران میشد .
چه اینکه گفته شده که اگر بحرین جزو خاک ایران بود طبق قوانینِ حقوقِ بین المللِ دریاها مرزهای آبی ایران تا 12 مایل دریایی پشت جزیره بحرین امتداد داشت فلذا قریب به 70 درصد منابع هیدرو کربنی زیر خلیج فارس ملک طلق ایران بود.

بگذریم :

گاهی چیدمان آماری اتفاقات چند دهساله در کنار هم، توان تحلیل و قضاوت را در ما افزایش چشمگیری می دهد.
به تصویر زیر بنگرید :

سیر لاغر شدن ایران در زمان قاجار



با این توضیح که طراحِ خوش ذوق این تصویر، مصیبتِ بحرین را از قلم انداخته است .

دقت کنید که  طبق این تصویر، در هر مرحله ایرانِ سمتِ راست،  به ایرانِ سمت چپ تبدیل شده است.
و در آخرین مرحله که طی هشت سال جنگ ایران و عراق و هجمه ی همه جانبه ی جهان استکبار علیه این مرز و بوم، حتی یکسانتی متر از وطن جدا نشده ، برگی زرین است در تاریخ کشورمان که تا ابد افتخارش برای مردم ایران و نظام ولایت فقیه باقی خواهد ماند.
لذا آنان که دلشان برای روزگار بدون جمهوری اسلامی غنج میزند و رهبریِ نظام ولایت فقیه همچون خاری در جگرشان فرو رفته است با دیدن این تصاویر اگر جُوی انصاف در وجودشان باشد چاره ای جز شرمساری نخواهند داشت.

سخن دوم

و اما 4 خرداد و دزفول...
امشب با دیدن عکس فوق در سایت مشرق نیوز بیاد آوردم که دزفول و دزفولی ها با ادای دین شان به اسلام و رشادت هایی که برای ناکامی دشمن در جدایی خوزستان به خرج دادند چه نقش بزرگی در عقیم گذاردن خط سیر دویست ساله تجزیه ایران داشته اند.
این درست است که افتخار حفظ آب و خاک(که تنها یکی از ثمرات مبارک دفاع مقدس ماست) برای تمام ایرانیان ثبت شده اما شایسته است که 4 خرداد هرسال که فرا می رسد بیاد داشته باشیم که ما دزفولی ها دوشادوش دیگر هموطنان نگذاشتیم تا خاک ایران کنام شیران و پلنگان شود.

شاد باد روح بزرگ شهید سوداگر.
شاد باد روح بزرگ بهمن دُرولی
شاد باشد روح بزرگ شهید صفویان
با شهدای دشت کربلا محشور باد روح بزرگ تمام شهدای دزفول.
چهار خرداد، روز مقاومت دزفول  روز ناکامی لشکر ابلیس مبارک باد


 پی نوشت : چه نیکوست که در روز ملی دزفول، عزیزانی همچون حاج امیر ابراهیمیان ، حاج علی بیباک ، حاج محمد عیدی مراد ، حاج مصطفی آهوزاده و .... را فراموش نکنیم و اگر در توانمان هست سری و عرض ادبی به این عزیزان داشته باشیم.



موضوعات مرتبط: ایران , دیسون , دزفول , قاجار

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تازه ترین فرمایشات امامِ اُمت (دامت ظله) : امروز موعد جهاد اکبر است


 

در فضای امروز کشور، اگر بر اصول و ارزشها پافشاری کردید و تقوا را در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی رعایت کردید، ارزش و اهمیت والاتری دارد.
با گناه نکردن نیمی از راه پیموده می شود، البته گناه کسانی که مسئولیت سیاسی، اجرایی، مدیریتی، تبلیغی و مذهبی دارند، به مراتب ابعاد وسیع تری پیدا می کند.

 

***

پُست قبلی را به سوالی خاص اختصاص دادم زیرا می خواستم نظر شما را به نکته یی مغفول مانده جلب کنم.

خواستم بگویم،

واقعیت آنست که دزفول در حافظه ملت بزرگ ایران، تبلور نام شخص خاص و یا برعکس، نام شخصیتی خاص متبلور کننده نام دزفول نیست.

خواستم بگویم،

واقعیت تلخ بالا، به معنای خالی بودن تاریخ دزفول از شخصیت های مُبرَز نیست.
ما مانند برخی شهرها نیستیم که تاریخ و هویت شان تُهی از هرگونه نام و نشان شخصیت های مشهور است.

حال سوالی دیگر را اضافه می کنم :

اصولاً آیا سنجاق شدن نام کسی با نام شهرمان در - حافظه ملی ایران- ضروری و یا سودمند است ؟

پاسخ : {{مسلما در جهان کنونی که پایه و اساسش بر ارتباطات نهفته و رسانه نیز همچون جاده شوسه، رکن مهم ارتباطات بوده و تعاملات رسانه ای با خود همه چیز را می آورد، نام و نشان بزرگان یک شهر می تواند همچون یک رسانه عمل کند.}}

به عنوان مثال

این لسان الغیبِ شیراز نیست که نیازمند ایستادن در کنار نام شیراز باشد بلکه این حافظ و سعدی اند که به تبع نام والایشان، نام شیراز هم در پهنه گیتی زبانزد عام وخاص شده است.

لذا این شیخ انصاری نیست که به نام و نشان دزفول نیازمند است.

ایضاً،
این سردار رشیدها و پروفسور چله مال ها و شهید بهمن دُرولی ها و شهید سوداگرها و عبدالرضا جوکارها نیستند که محتاج نام دزفولَند.

هرچند که این نام آوران در خلوت شخصی شان، حُکماً سَر ارادتِ خاص با آب و خاک اجدادی خویش داشته و دارند، چه اینکه شیخ مرتضی انصاری(اعلی الله مقامه) با آن همه بزرگی و مسئولیت سنگینِ زعامتِ شیعیان جهان، هرازگاهی فاصله نجف-دزفول را (به فرموده ی خودشان) طی طریق می کردند تا حضرتش تنی به آب شهر پدری بزنند و پشت سر یکی از روحانیون ساده و بی پیرایه شهر نمازی بخوانند.

حال به پرسش-پاسخ دیگری بپردازیم.
بنظر شما در بین شخصیت های شناخته شده ی متقدم و متأخر دزفولی، مناسبترین گزینه برای اینکه شهرتش به اعتلای نام دزفول کمک کند کدام است؟

به مثال زیر توجه کنید :

 اگر 10 معدن طلا در اطراف دزفول کشف شود عاقلانه آنست که ابتدا به سراغ گزینه ای برویم که با "زحمت کمتر" و "زمان کوتاهتر" طلای بیشتری استخراج شود تا موجب رشد ثروتی راحت تر و فراوان تر در شهر گردد.

بنابراین بین شخصیت های برجسته دزفول باید با تعیین شاخص هایی همچون علم و اخلاق و شهرت... نام های بزرگ را کنار یکدیگر چیدمان کنیم و مناسبترین گزینه را انتخاب نماییم.
شک ندارم که هیچ ورزشکاری در طول تاریخ ورزش دزفول کارنامه ی افتخاراتش به اندازه ی برادر عزیزم عبدالرضا جوکار نبوده نیست

من شک ندارم که سید عزت الله ضرغامی موثرترین دستگاه کشور را می چرخاند.

من شک ندارم که مدیریت کل نیروهای مسلح کشور توسط حاج غلامعلی عزیزمان، افتخاری بس بزرگ است و شرف سپهسالاری سپاهِ علیِ زمانه، تا دههاسال دیگر از حافظه ی تاریخی دزفول پاک نخواهد شد.

من،

شک ندارم اگر حقوق رسانه ایِ حماسه شهید حبیب پالاش به درستی ادا می شد یکی از بهترین و مناسب ترین گزینه ها بود و همانطور که نام خرمشهر به نام شهید حسین فهمیده ی اهل کرج گره خورده و حماسه ی آن دلاور نام خرمشهر را پرآوازه تر از آنچه که بود کرد، نام حبیب پالاش و کاری که او انجام داد نیز یکی از دمِ دست ترین معادن رسانه ای دزفول است که همچنان بکر مانده و استخراج نشده است .

اما بعد...

من شک که ندارم هیچ، یقین کامل نیز دارم که شخصیت والا و رفیع شیخ اعظم(قدس سره شریف) دماوندِ رشته کوهِ شخصیت های متقدم و متأخر دزفول محسوب می شود.

 

نام او،

درست مانند قله دماوند، نه تنها از همه ی بزرگان شهرمان مرتفع تر است بلکه هیچ شخصیتی در تاریخ دزفول با حضرتش قابل مقایسه نبوده و نیست.

حقیقت این است :

همانگونه که مخروط زیبای دماوند به هیچ کوه دیگری تکیه نداده است، مخروط ابعاد شخصیتی ایشان در تاریخ 1400 ساله شیعه به تنهایی سر به آسمان می ساید.
شیخ انصاری معدنی پایان ناپذیر است که تمام پهنه ی تشیع از رگه های گهربار این معدن روزی خوارند.
از رگه ی مکاسب گرفته تا الگوهای مدیریتی اش.

به این می اندیشم که،
اگر دزفول بخواهد با  تلاش و عزم فرهنگی همه جانبه ، در قاب حافظه ی تاریخی ایرانیان تصویر خود را برای ابد نصب کند، شیخ انصاری بهترین تابلویی است که امکان نصبش بنام دزفول،

ساده ترین،

سریع ترین

و در عین حال پربرکت ترین  مسیر است.

بسیار خُب،

حال اگر قرار بر جبران مافات باشد که هرچه زودتر این اتفاق مبارک بیفتد و مثلاً از سال 1400 به بعد(9 سال دیگر) تمامی ایرانیان به محض شنیدن نام شیخ، نام دزفول و به محض شنیدن نام دزفول نام شیخ را در خاطر بیاورند ، چه باید کرد؟

آیا آقای ضرغامی باید پیش از اتمام ماموریتش، سریال شیخ انصاری را کلید بزند؟

آیا آقای رشید باید کمک کند تا یکی از مانورهای نظامی کشور بنام شیخ انصاری کلید بخورد؟

آیا دکتر خسروپناه و امام جمعه محترم شهرمان باید کمک کنند تا سازمان تبلیغات اسلامی کشور و معاونت تبلیغات حوزه های علمیه قم و مشهد و .. سالگرد وفات جانسوز و تولد خجسته شیخ را در تقویم کشوری بگنجانند؟

آیا آقای دکتر الهام همانگونه که در سال 88 به بنده قول دادند که آزاد راه طبق نقشه ی مصوب چند دهساله اش از دزفول عبور خواهد کرد، باید از رئیس جمهور بخواهد تا مسیر آزاد راه -از پل زال تا شوشتر- را بنام شیخ انصاری نامگذاری کنند؟

آیا آقای مهندس محمدی زاده در جایگاه ریاست سازمان محیط زیست و معاونت رئیس جمهور باید دشت دز را ملی اعلام کرده و نامش را دشت ملی شیخ انصاری نام نهند تا همه گونه حمایت از ملی و دینی را از این محیط زیست ارزشمند رقم بزنند؟

آیا حدود 1000 روحانی و طلبه دزفولی ساکن قم می بایست در سالگردهای تولد و یا وفات شیخ ، به دزفول آمده و میهمان حوزه علمیه شیخ انصاری شوند؟

آیا نماینده ولی فقیه در دزفول می بایست حمایت های همه جانبه ی نماینده ولی فقیه در استان خوزستان را برای رشد و توسعه حوزه ی علمیه ی شیخ انصاری دزفول جلب کنند؟

آیا نباید 1000 طلبه و روحانی دزفولی مقیم شهر قم، برای ادای ذره ای از دینِ حوزه های علمیه به ساحت پاک زعیم بزرگ شیعه، تبدیل شدن نام حوزه علمیه ی قم از "فیضیه" به "شیخ انصاری" را مطالبه کنند؟

اگر حوزه علمیه قم داعیه آن دارد که حرف آخر را در جهان تشیع می زند چرا تابلویش به نام کسی نیست که حرف آخر را در میان فقهای شیعه زده است و خاتم الفقهاست.

و صد "آیای" دیگری که در این مقال مجالش نیست.

اما،
و اما....
چه خوش گفته اند که حرمت امامزاده را بیش و پیش از همه، خُدامش باید نگاه دارند.

به قول یکی از کامنت گذاران محترم دیسون که بنده را نیز با طرح این پرسش شرمنده کرده و یادآور شدند :
چه تعداد از ما دزفولی ها که حکمِ خادمانِ حرمتِ نام و یاد شیخ و پاسداران حریم خاندان معزز اوییم پنج شنبه هفته ی قبل، می دانستیم و بیاد داشتیم که سالگرد وفات شیخ مرتضی انصاری(قدس سره شریف) است؟؟

هان ای مسئولین محترم شهر،

دیسون از همه ی شما می پرسد :

چرا در سالگرد وفات و تولد شیخ، به سیاه پوشی و چراغانی کردن شهر اقدام نمی کنید؟
چرا از این رسانه ی عظیم دویست ساله بهره نمی گیرید؟

به خدای لاشریک روح بزرگ شیخ ، هیچ نیازی به توجه و احترام ما دزفولی ها نداشته و ندارد و چه بسا اکنون در کاخ شهودی امیرالمومنین علیه السلام (در عالم شهودی وادی السلام نجف) در مجالست و موأنست با آن حضرت آسوده است.

این ماهستیم که این دماوند فرهنگی و دینی را قدر نمی دانیم.

ما رستمی هستیم که پرهای سیمرغ تاریخ دزفول را نادیده گرفته ایم.

پس نکنیم کاری که کفر نعمت از کفمان بیرون کند.

بگذارید مسافران و گردشگرانی که به دزفول می آیند و پرچمهای سیاه را در روز وفات شیخ می بینند و می پرسند انگشت به دهان بگزند که : عجب!! پس اینجا زادگاه و شهر شیخ مرتضی انصاری است؟

و این یعنی کار رسانه ای.

بگذارید در سالروز ولادت با سعادت شیخ، تلویزیون کشوری(یا حداقل استانی) خبر شیرینی خوری و مولودی خوانی دزفولی ها برای شیخ را جار زنند تا آرام آرام در ذهن ایرانیان، سند شیخ بنام دزفول بخورد.

هان ای رادیو دزفول،

پنجشنبه هفته قبل،چند دقیقه راجع به ارتحال آن یگانه جهان فقه و مدیریت، تولید برنامه داشتید؟

من اعلام میکنم،

حتی اگر تمام نخبگان دزفولی و صاحب منصبانی که نام بردم عزم را جزم کنند و مسیرهای پیشنهادی فوق را بروند اتفاق بزرگی نخواهد افتاد.

مگر آنکه :
عزم مردمی، در قاطبه ی دزفولی ها نیز جزم شود،

خانه به خانه،

سفره به سفره،

خود ما مردم عادی عادت کنیم که به موازات افتخار به کلوچه سنتی مان، رودخانه، دارایی های شُهرتی و  همچنین کدهای فرهنگی شهر، به نام نامی حضرتش تاکید و تاکید و تاکید کنیم و انشالله برسد روزی که نَه در چند متری حوزه علمیه شیخ و خانه متبرکش،

بلکه در سراسر دزفول کسی نباشد که روز وفات شیخ را روز عروسی فرزندش قرار دهد.

راستی این خبر را خوانده اید؟؟

شرط می بندم که چنین تراژدی تلخی در جایی چون بروجرد اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد،

که کسی در سالگرد رحلت آیت الله بروجردی(رحمت الله علیه) که شاگرد مکتب شیخ انصاری است، جشن عروسی در چند متری منزل ایشان برگزار کند،

و اگر
و اگر
چنین کند محال است چنان صحنه ای رقم بخورد.

اگر این چند روز ننوشتم برای آن بود که دستم از غصه و درد، به قلم نمی رفت.

از روح بزرگ شیخ خجالت می کشیدم.

شاید شش بار تا نصفه، پُست را نوشتم و روز بعد پاک کردم آنچه را نگاشتم .

ایهالمسئولین محترم فرهنگی شهر،

زخمی که پنج شنبه هفته ی قبل سر بازکرد ناشی از "نفر" و "شخص" نیست بلکه معلول یک کم کاری فرهنگی چند دهساله است.

شیخ انصاری کسی است که گفته می شود وقتی در حرم امیرالمومنین(ع) نمازجماعت می خواند، دوباره تکرار نماز می فرمودند.
در حقیقت نمازی دیگر را برای اهل تسنن عراق امامت می نمودند.
این یعنی جذب حداکثریِ قلوب.

شما مسئولین،

در شناساندنِ قدر و منزلت شیخ، چگونه حرکت کرده اید که شخصی عامی و ساده دل، در روز وفات شیخ و همسایگی خاندان محترم شیخ اقدام به برگزاری پایکوبی و .. می کند؟

به قول یکی از دوستان مفسر قرآن : خداوند وقتی با پیامبر(از منظر آنکه اهل مکه است) سخن می گوید مکه را بلد(سرزمین) خطاب می فرمایند و وقتی خطاب به مشرکان مکه فرمایش دارند مکه را قریه(روستا) می نامند.

لذا این شأن انسانهاست که منزلت و ارزش یک شهر را تعیین می کند.

حال از خود بپرسیم :

دزفول بلد شیخ انصاری است یا قریه ی آن "مستضعف فکری" که هفته ی گذشته آنگونه رفتار کرد؟

کسی که در ایام محرم برای کسب افتخار نوکری ثارالله (ع) هزینه های سنگین می کند البته که دشمن دین نیست،

اما با اسائه ی ادب به ساحتِ عَلَمداران علوم آن حضرت، اثبات می کند که مستضعف فکری است  نه معاند با دین.
چنین کسی با این روایت امام حسین(ع) که : ((یک ساعت تفکر، افضل از 70 سال عبادت است)) از اساس بیگانه است.

من می خواهم این حدیث را به زبان امروزی ترجمه کنم :

یک ساعت زانوی ادب زدن در محضر درسِ فرزندِ دانشمندِ شیخ انصاری(ره) افضل از 70 سال دُهُل زدن در روز عاشورای دزفول است.

اما فرق است میان که کسی به دلیل استضعاف فکری چنین کاری کند تا آن قلمی که آگاهانه و از روی لقمه و یا نطفه ی حلال!!! در فضای عمومی با قلم ناپاک خود به ساحت شیخ مرتضی انصاری اهانت روا دارد و شما آقایان مسئولین فرهنگی و غیر فرهنگی شهر نیز انگار نه انگار.

شما برادران مسئول،

هم در خصوص آن عامی "عروسی بگیر" کار "ایجابی" لازم را نکرده اید و هم در خصوص آن قلم به چنگانِ ضدولایت فقیه و  دشمن روحانیت، برخورد "سلبی" به خرج نداده اید.


هان ای سپاه دزفول...

من اعلام خطر میکنم

هان ای ارشاد دزفول...

من اعلام خطر می کنم.


هان ای...

آیا زیر خاک شهرمان عزیزان و بزرگان بی نظیری آرمیده اند تا زیر پوست این شهر اتفاقات دهشتناکی که در حال رخدادن است بیفتد؟

آقایان،
حمله به ناهیان منکر در فضای سایبری و فضای میدانی کشور، اکنون مدتهاست که به دارالمومنین ما نیز کشیده شده .

اُف بر ما که میدان فجور را چنان باز کرده ایم که قلم بدستان ضددین از یکسو و عَلَم بدستان محرم که صدای دُهُلشان گوش شهر را می دَراند وقیحانه به قُلَل رفیع شهر حمله می کنند و ما هیچ برنامه مدونی برای حل مشکلِ حاد بقایای ضدانقلاب در دزفول و درمان مشکل مزمن تهاجم فرهنگی نداریم.

والله قسم
وقتی به شهر می آیم و آنهمه دریدگی و وقاحت دیش های ماهواره را می بینم که دست تهران را از پشت بسته است دلم به درد می آید.

ستادمحترم امر به معروف و نهی از منکر

به خدا پسندیده نیست که وظیفه ی شما را روحانیت معظم به انجام برساند.

و البته که وقتی بنده و شما از پس کار برنیاییم این روحانیت بیدار است که میدان را خالی نمی گذارد.

مسئولین محترم فرهنگی شهر دزفول

الله..الله..در اینکه از پسِ ماموریت تان برنیایید و میز را هم رها نکنید.


ان الله بصیربالعباد 




موضوعات مرتبط: دیسون , شیخ انصاری , دزفول , نهی از منکر

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٩ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

به عنوان یک ایرانی وقتی نام شیراز را می شنوید نام چه کسی در ذهن تان تداعی می شود؟

حافظ....سعدی...ملاصدرا... دکتر خدادوست؟(چشم پزشک معروف)

(البته پاسخ این سوال تا حدی بستگی دارد که از چه طیفی باشید! روحانی، نظامی، پزشک...یا توده ی عادی مردم)

وقتی نام مشهد را می شنوید چه؟

پاسخ روشن است : همگان نام نامی سلطان توس (علی ابن موسی الرضا علیه السلام) را متصور می شویم.

نام خود شهر توس چه؟....فردوسی؟

تنگستان و بوشهر : رئیس علی دلواری؟

خرمشهر : محمد جهان آراء ؟

و تبریز ؟...ستارخان...باقرخان...شهریارشاعر.....یا .....

تفرش : دکتر حسابی؟

بروجرد : بلاشک آیت الله العظمی بروجردی(قدس سره) هرچند که بزرگانی همچون مرحوم عبدالحسین زرین کوب از دامان بروجرد برخاسته اند.

فراهان : میرزا تقی خان امیرکبیر؟ قائم مقام فراهانی ...بهزاد فراهانی و یا گلشیفته ی  هنرمند!!!؟

اراک : مرحوم آیت الله العظمی اراکی؟ (البته به عنوان یک دزفولی مطمئنا آیت الله اراکی امام جمعه قبلی را بیاد خواهید آورد ولی منظور دیدگاه ایرانیان است)

اصفهان : شاه عباس؟ شیخ بهایی؟

طبس : واعظ طبسی؟

خمین : امام خمینی (ره)؟

یزد : فرخی یزدی؟(شاعر مبارز دوره قاجار و پهلوی) یا آیت الله یزدی(رئیس سابق قوه قضاییه)...و یا محمد خاتمی؟

شاهرود چه؟ آیت الله شاهرودی؟ رضا شاهرودی فوتبالیست؟

اردبیل : رضا زاده؟ علی دایی؟ یا شیخ صفی الدین اردبیلی؟

رشت : میرزا کوچک خان؟

و آمل :  .... علامه حسن زاده ی آملی؟ علامه جوادی آملی؟

 

حال به عنوان یک ایرانی پاسخ دهید (نه یک دزفولی) :

فکر می کنید در اذهان عموم ایرانیان نام دزفول به نام چه کسی گره خورده است؟

خواهشمندم یکی از دو پاسخ زیر را بذل محبت بفرمایید:

1) بنظرم نام دزفول در ذهن ملت ایران با نام ..... گره خورده است.

2) گزینه ی خاصی بنظرم نمی رسد.

تاکید می کنم : از دید قاطبه ی ایرانیان به سوال نگاه کنید.

 

پی نوشت : پُست بعدی (احتمالا شنبه شب) با عنوان "یک پاسخ خاص"  درج می شود.

 

 



موضوعات مرتبط: ایرانیان , دزفول , شخصیت , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٢ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

 

 

با پوزش از مهندس آذرکیش



موضوعات مرتبط: انتخابات , رای سفید , کاندیدا , دزفول

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٦ | ۱:٤٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جناب آقای صفار

مدیر محترم مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول

باسلام و خسته نباشید به شما برادر عزیز پیشنهاد می کنم تقارن چهارم خرداد سال 91 (همچنین تقارن با پنجشنبه) را با شب چهلمین روز درگذشت رزمنده عارف، مرحوم مغفور، ملامهدی قلمباز، آیتی بر حقانیت و مظلومیت آن عزیز از دست رفته تلقی نموده و مراسم یادبودی در حد و شأن آن پیر روشن ضمیر ، برسر مزارش برگزار فرمایید.

 

 

جناب آقای عظیمی فر

ریاست محترم شورای شهرستان دزفول

ضمن عرض تبریک به شما برادر ارجمند برای پذیرش مسئولیت سنگین ریاست شورای شهر عزیزمان و عرض خسته نباشید به برادر گرامی ام جناب آقای زمانی راد در انجام و ادای تکلیف در مسئولیتی که بردوش داشتند خواهشمندم برای ارج نهادن به یک عمر کسب حلال مرحوم ملامهدی قلمباز و فرهنگ سازی در بازار دزفول، دوشادوش مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول در این مراسم شرکت فعال نموده و از سوی شورای شهر دزفول لوح سپاس کاسب نمونه (برای یک عمر کسب حلال و جلب رضایت مشتری) را به خانواده ی آن مرحوم اهداء فرمایید.

 


عکس از وبلاگ ((الف دزفول))

 

کسبه محترم شهرستان دزفول

ملامهدی تنها نمونه یک رزمنده ی ولایتمدار و مومن متقی نبود بلکه نمونه یک کاسب پهلوان صفت نیز به شمار می رفت. پیشنهاد می کنم روز چهلم این عزیز با تعطیلی واحدهای کسب و کار خویش و شرکت در مراسم نشان دهید که احترام به پیشکسوت هنوز در شهر ما زنده است و ملامهدی ها برای ما هنوز هم شاخص کسب و کار اسلامی اند.

 

والعاقبه للمتقین.



موضوعات مرتبط: دیسون , ملا مهدی قلمباز , دزفول , چهار خرداد

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

24 کیلومتری شهر رشت و در حاشیه جاده ساحلی (قدری انحراف به شرق ، از جاده انزلی) روستایی وجود دارد بنام "زیباکنار" که سازمان صداوسیما در مجاورت این روستای ساحلی ، مجتمعی رفاهی تفریحی با دهها هکتار وسعت دارد که نام این مجتمع نیز "زیباکنار" است.

تصویر زیر مربوط به دریاچه مصنوعی درون این مجتمع است و این درخت شیشه شور زیبا را اردی بهشت 90 عکسیده ام.

 

برای دیدن سایز بزرگ کلیک کنید

درخت شیشه شور را دوست دارم و زیبایی اش را "تبارک الله" میگویم اما نوروز امسال در کمال حیرت شیشه شور بسیار زیبایی را در یکی از فرعی های خیابان شریعتی دزفول دیدم که به دلیل عجله ای که داشتم فرصت کادر بستن اش را نیافتم. ولی لذت بردم که آب و هوای شهرمان این همه تنوع گیاهی را در خود جای داده است.

 

هوالجمیل



موضوعات مرتبط: شیشه شور , زیبا کنار , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٠ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

مورَخ 91/1/4 مرکز آفرینش های هنری دزفول اولین گردهمایی هنرمندان دزفولی مقیم تهران را در مکان فعلی این مرکز برگزار کرد که در نوع خود گامی نو در جهت تمرکز پتانسیل های هنری دزفولی های مقیم و غیرمقیم محسوب می شود.
حضور معاونت محترمِ فرهنگی هنریِ حوزه هنریِ خوزستان و یکی از اعضای محترم شورای شهرستان دزفول، نشان از آن داشت که عزمی جدی در زمینه فرهنگ و هنر دزفول در حال شکل گیری است.
شرکت هنرمندان رشته های گوناگون هنر، از فیلم و نقاشی گرفته تا داستان و شعر و معماری و هنرهای تجسمی ، رونقی خاص به این نشست بخشیده بود.
سیدحبیب حبیب پور ضمن مدیریتِ زمانِ جلسه با خوش ذوقی تمام سعی داشت تا فضای جلسه را صمیمی و دوستانه برگزار کند.
استاد سعیدی راد (بخوانید فریدون مشیری دزفول) شعری از سروده های نرم و زیبایش را تقدیم این نشست کرد.
استاد صدیقی راد از مشکلات پیش راه نشر و توسعه موسیقی سنتی و لزوم رسانه ای شدن آن گفت و خبر داد که قریب به بیست کلیپ موسیقی سنتی دزفول در آرشیو صداوسیما به ثبت رسیده است که آقای جدیدزاده (تهیه کننده و عضو شورای موسیقی سازمان صداوسیما) وعده داد که پخش این آثار از رسانه ملی را پیگیری نماید.
حقیر نیز پیشنهاد دادم تا با پیگیری و حمایت آقای جدید زاده ، برای چهارم خرداد امسال (روز ملی دزفول) کلیپی توسط جناب صدیقی راد در لوکیشن های زیبای شهر، تهیه و به مناسبت این روز عزیز از تلویزیون پخش شود.
استاد غفاری از چهاردهه تلاشهایش در نشر و قلمی کردن علم موسیقی سنتی دزفول و مهجوریت و عظمت و وسعت این دانش در دزفول گفت .
"محمدعلی باشه آهنگر" نیز برای ساختن فیلم های سینمایی در خصوص دزفول و ... اعلام آمادگی کرد و گفت که سالها پیش برای به تصویر کشیدن یکی از مبارزان سال حزبی دزفول ، روز روشن و چراغ به دست دنبال آدرسی از وی می گشته و درنهایت زمانی مرحوم سید علی کمالی را می یابد که جنازه اش روی دوش مردم در حال تشییع بوده است.

راست به چپ : محمدعلی باشه آهنگر، سید مرتضی سبزقبا و میثم خالدیان

 این سخنِ "باشه آهنگر" را مصداق همان درد و دل همیشگی خودم یافتم که  : ((پیران شهر را دریابید و مگذارید دانسته هایشان به زیر زمین رود.))

 

استاد حبیب نقاش ، پیرترین پیشکسوت نقاشی دزفول شعری خواند و جمع را مستفیض کرد.
مهندس چرخابی باب سخن را به لهجه دزفولی سلیس باز کرد و از عدم بکار گیری پتانسیل های انسانیِ شهر گفت.
و اضافه نمود که علیرغم تلاش فراوانی که برای نشریه دژپل می شود هنوز حقِ مطلب در خصوص این نشریه چه از سوی مردم و چه از سوی مسئولین به جای آورده نشده و انصافاً هم درست میگفت.
استاد عبادی نیز خوش آمدی و کلامی میهمان مان کرد.
میثم خالدیان و سید مرتضی سبزقبا هم رسم میزبانی را به جای آوردند و با شعر و فیلم خود طعم جلسه را عطرآگین نمودند.
استاد هادی قمشی برای اولین بار در جمع، به گویش شیرین دزفولی ، طراوتِ نشست را دوچندان کرده و شرح داد که سال های پیش برای فعالیت های هنری به شهر دعوت شده بود اما آنگونه که باید این امر تحقق نیافت.

حاج عظیم سرافراز نقل قولی زیبا و غرورآفرین از مقام معظم رهبری در خصوص دزفولیان و نقش شان در سهم مدیریت کشور داشت و معاون محترم فرهنگی هنری حوزه هنری استان که از استقبال و علاقه وافر هنرمندان و فرزندان دزفول به شهرشان و به تمدنشان اظهار شگفتی و خرسندی کردند.
آقای صادپاپی وعده ی حداکثر مساعدت را به مرکز آفرینش های هنری دزفول در خصوص ارتقاء جنبه های مختلف هنر در دزفول دادند.
جناب مهدویان پور هم به عنوان مدیرجلسه، متواضعانه خوشامد به هنرمندان و پیشکسوتان دزفولی گفته و افزودند که آمار نفرات دعوت شده به این نشست  بیش از جمعیت حاضر بوده و اظهار امیدواری کردند که در نشست های بعدی دیگر عزیزان نیز به جمع بپیوندند و تاکید نمودند که قرار براین است تا این نشست در فرصت های آتی امتداد یافته و در ادامه ی مسیر- انشالله تعالی- کارگروه های هنری مختلف تشکیل شده و مرکز آفرینش های هنری شهر ، پُلی باشید بین هنرمندان دزفولی مقیم و غیر مقیم و از این رهگذر شکوفایی و توسعه زمینه های گوناگون هنر در دزفول به منصه ظهور برسد.
حقیر هم در دقایقی کوتاه سعی کردم تا پیشنهاداتی چند را به محضر هنرمندان و مسئولان محترم عرض کنم که به لطف الهی برخی از این پیشنهادات در حال پیگیری است.
مصافحه ی مجددِ اعضای جلسه و گرفتن یک عکس دسته جمعی و یادگاری، پایانی خوش بر این گردهمایی دلنشین بود.
اینجانب به نوبه خود از آقای مهدویان پور تشکر دارم که حقیر را قابل دانسته و دعوت فرمودند و تشکر ویژه دارم که این نشست را قرار دارند تا به فازهای عملیاتی وارد سازند.

ایستاده از چپ به راست

آقایان :

مهدی شریفی (بازیگروکارگردان : مسئول واحد نمایش مرکز آفرینش های هنری دزفول)
عباس عبادی (شاعر و نویسنده مقیم دزفول)
رایی (کارمند دانشگاه علوم پزشکی دزفول)
سید حبیب حبیب پور(شاعر و نویسنده مقیم تهران)
سالمی نژاد (مولف مقیم تهران)
جدید زاده (تهیه کننده صداوسیما مقیم کرج)
هادی قمشی (بازیگر، طراح صحنه و لباس و نقاش مقیم تهران)
عبدالرحیم سعیدی راد (شاعر و نویسنده مقیم تهران)
دکتر نظام الدین امامی فر(استاد دانشگاه هنر شاهد تهران)
استاد حبیب نقاش ( پیشکوت نقاشی مقیم دزفول)
علیرضا صدیقی راد (خواننده و موسیقی دان مقیم کرج)
مهندس چرخابی (رئیس ستاد ساماندهی وبسایت های وزارت ارشاد مقیم تهران)
مجید صادپاپی ( معاونت فرهنگی هنری حوزه هنری استان خوزستان مقیم اهواز)
حاج عظیم سرافراز ( عضو محترم شورای شهرستان دزفول)
محمدعلی باشه آهنگر (کارگردان سینما مقیم تهران)
مهران موزون (ریزترین فرد این جلسه ، مقیم تهران)



نشسته از چپ به راست

آقایان:

میثم خالدیان (شاعر ، مسئول واحد شعر مرکز آفرینش های هنری دزفول)
مرتضی خداداد (خطاط و نقاش مقیم دزفول)
حمید نورآبادی (کارشناس هنر محیطی مقیم دزفول)
علیرضا مهدویان پور (فعال عرصه تئاتر ، مسئول مرکز آفرینش های هنری  دزفول)
رضا چراغ چشم (هنرهای تجسمی، مسئول واحد تجسمی مرکز آفرینش های هنری دزفول)
سید مرتضی سبزقبا (فیلمساز ، مسئول واحد تصویری مرکز آفرینش های هنری دزفول )
حاج غلامعلی سخاوتی (بازیگر ، مسئول کانون بسیج هنرمندان دزفول)


پی نوشت1 : پوزش از اینکه چکیده فرمایشات دیگر اعضای جمع ، من جمله دکتر امامی فر عزیز را بخاطر نداشتم.

پی نوشت 2 : در فرمایشات مسئول محترم مرکز آفرینش های هنری نکته ای بود که جا دارد تاکید و یادآوری مجددی از سوی این قلم بر آن شود. آقای مهدویان پور نوید دادند که فعالیت های هنری و بارش های فکری و عملیاتی جمع هنرمندان مقیم و غیر مقیم  " به دور از لابی های سیاسی" صورت خواهد گرفت.

این سخن بدان معنی است که می توان امیدوار بود پتانسیل های هنری تمامی دزفولی های هنرمند به میدان خواهد آمد ( صدالبته حفظ حرمت ارزشهای اسلامی و ملی ربطی به لابی های سیاسی نداشته و وظیفه هر ایرانی هنرمند و دلسوزی است)


والعاقبه للمتقین
 



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , هنر , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱۸ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


دوستِ عزیز، جنابِ آقای مهندس موزون،

سلام بر شما و اهالیِ دیسون.

از این که حقیر را از درجِ مطلبِ آقای سید رضا صائبی نیا آگاه فرمودید، سپاسگزارم.

سرآغاز دیباچه :
همان گونه که آگاهید، حقیر از اوایل دهه ی 70 در بابِ ریشه یابیِ واژگانِ دزفولی (و نه معنانگاریِ صِرف!) مجموعه ای بزرگ با نامِ « لهجه ی مادرآن » را آغاز و همچنان در حال تدوین و توسعه ی محتوایی این فرهنگِ ریشه کاو  میباشم و باز، آگاهید که فرآیندِ طی شده در روندِ این تدوین، در همان پنج سالِ نخست، منجر به آفرینشِ مِتُدی گردید که به واسطه ی آن و با تکیه بر یکپارچگیِ ذاتیِ لهجه های ایران زمین ( و البته با محوریتِ لهجه ی فخیمِ دزفولِ بزرگ )، می توان به واکاوی و بازیابیِ ریشه ی کهن ترین واژگانِ پارسی توفیق یافت. این واژه نامه ، که به مثابه فرزندِ بیست ساله بنده می باشد و به زبان اجنبی ("MADARAN" Dictionary of Persian accent etymology)  نامیده می شود، هم اکنون در آستانه ی ورود به دامانِ شهر عزیزم دزفول، به انتظار نشسته است.

 

پروردگارِ بزرگ را شاکرم که بر این خُردترین بنده اش منت نهاد و پس از هبه ی عمرِ مکفی، مجالِ مقتضی عنایت فرمود تا با درک محضر اساتیدی بزرگ، عاشقانه در فضای لهجه های « بزرگ زمینِ ایران زمین » سیر کنم و کوچ به کوچ از دزفول تا بلخ و سمرقند و از نشابور تا آذربادگان و قونیه پرگشایم و باز، کوی به کوی به خانه بازگردم تا ناچیز دانه ای را که به تحفه از جادگانِ سفر برچیده ام در پایخاکِ مردمانِ دیارِ نازنینم بر زمین گذارم.
و باز ، و باز ، و باز ، امید دارم تا مورنوازان و بزرگ زادگانِ « دزفولِ بزرگ » سلیمان وار این ران ملخ را بپذیرند و تا این کوچیِ خسته ، جرعه ای از زلالِ دز برگیرد، بر تحفه اش نظری عنایت کنند.


         به گدا قدر بیفزاید و از شاه نکاهد          

گاه گاهی چو کند شاه، نگاهی به گدایی


میانه ی دیباچه :
نیک می دانید که لهجه ی فخیمِ دزفول نزدِ حقیر، چون شیرینیِ جان، عزیز و چون دُرِ نایاب، گرانبهاست و لذا هر جا سخنی از این لهجه رَود حقیر خود را مکلف به اظهار و مقید به قیام می بینم.

جانِ دیباچه :
در اقدامِ شیرینِ همشهریِ خوش ذوق، آقای سید رضا صائبی نیا، دو شیرینیِ ظاهر و یک « تلخ رگ ِ » باطنی می بینم.

شیرینیِ یکم : علاقه، افتخار و پرداختنِ ایشان ( و بالطبعِ امثالِ ایشان ) به واژگانِ خودیِ لهجه ی مادری.

شیرینی ِ دُیُم : توجه ایشان به ریشه یابیِ واژگان ( نه آن گونه که تا کنون در سطحِ کتبِ پراکنده ی شهر مشاهده شد، معنانویسی و مفهوم نگاریِ صرف)

( بیراهه ی سخن : با کمالِ احترام به زحماتِ شبانه روزیِ تمامِ وبلاگ نویسانِ جهان،حقیر همیشه به سطحی بودنِ فضای وبلاگ و وبلاگ نویسی معتقد بوده و خواهم بود. ولو آن که مالکِ وبلاگ، شیخ اجل سعدی باشد. ایضاً سایت هایی که پیشینه ی مالکِ آن وبلاگ نویسی بوده و صرفاً با ثبت یک دامنه، « سایت آسا » شده اند اما همچنان رویه ی « لاگ گذاری » و کوته نویسی بر آنها مستولی است. چنان چه این نظریه مخالفانی داشته باشد و مهندس موزون امر کند و بنده نیز مجال و کشش داشته باشم، در این خصوص نیز خواهم نوشت ، چرا که رصد کرده ام جوانانِ هوشمند و علم دوستِ شهرم را که چگونه اوقات شریف عمر را همچون انرژی هسته ای صرفِ گیراندن شعله ی شمع های زیبا اما کوچکی همچون وبلاگ می کنند.
     کما این که همشهریانِ ادب دوست به یاد دارند نوشته های وزین اما مطولِ دوست و استادِ عزیزم، جناب آقای سهراب افشار، تا چه حد بر دوش ظریفِ وبلاگِ ادیب شناس سنگینی می کرد و بسیاری از مخاطبانِ وبلاگخوان از حجمِ زیادِ متون – ولو متونی به وزانت و سلطه ی دستنوشته های ایشان – شاکی بودند. آری باید پذیرفت که میانِ دنیای کتابخوانی و زیادخوانی با دنیای وبلاگ نویسی و کم خوانی تفاوت از زمین تا آسمان است. حال با عرضِ عذر، به راهِ سخن بازمی گردم و با تجدیدِ احترام به عزیزِ همشهرم، جنابِ صائبی نیا رخصت می طلبم تا تلخیِ باطنیِ این اقدام  را نیز واگویم).

   و اما تلخیِ باطنی : حال که برای نخستین بار کسی در سطحِ شهر، رسماً و علناً از منارِ بلندِ اینترنت به بیانِ این موضوع ( ریشه یابی واژگانِ شهر ) پرداخته، یقیناً همه نویسی ( یا بررسی های غیرتخصصی ) بر این مبحث سایه خواهد افکند و در فضای ساده ای همچون وبلاگ این مبحثِ حساس و بسیار حیاتی به بیراهه رفته و دستخوشِ سلایقِ غیرکارشناسی و نظریه پردازی های عام خواهد شد و در چاهبِلاگِ همه گویی و کوتاه نویسی سقوط و به تبعِ آن نزول خواهد کرد.
اینجانب تنها به همین دلیل و برای نمایاندنِ میزانِ حساسیت و اهمیتِ کارشناسی بودنِ موضوع، وظیفه دانستم این پُست را نگاشته و از پنجره ی روشنِ دیسون تقدیمِ قلوبِ اصیلِ دزفولی نمایم تا دوستان فراموش نکنند که در بابِ ریشه کاوی لغاتِ هر لهجه ، ارسالِ یادداشت به هر وبلاگی در سرتاسرِ کشور ، مِن بابِ تفنن و گپ و گفت مفید است اما از سوی دیگر، برداشتِ علمی از یادداشت ها و گپ و گفت های دوستانه مخاطبانِ وبلاگخوان و گعده های وبلاگی، می تواند ناظر به ضرر هم باشد.
که البته تنها چیزی که در این میان قطعی است خلوصِ نیتِ فهیمانی همچون مهندس موزون و جناب صائبی نیای عزیز است که مرادی ندارند جز ترویج ، تبلیغ و توجهِ بی آلایش به لهجه ی پاکِ مادری و شک نیست که ایشان قصدِ تولیدِ تعبیراتِ علمی و یا نشرِِ استنتاج هایِ کارشناسی، - برگرفته از مجموعه نظراتِ مخاطبان – را ندارند و دقیقاً به همین جهت است که می بایست تبریک گفت و منت دارِ اقدامِ دلسوزانه ی ایشان بود.
لذا همه آگاهیم که انجامِ کار اصیلِ علمی در این مقوله، حدیثی است بس خطیر و مفصلی است « بس به تفصیل ».

 اینجانب، در راستای اثباتِ این مدعا، تنها یک مورد از دو واژه ی ارایه شده ی جناب صائبی نیا را به اجمال ریشه یابی نموده و با کمال احترام به این حرکتِ قابل احترام، برای ایشان آرزوی توفیق روزافزون دارم.


« ریشه کاویِ (etymology) واژه ی سُقُلمَه »

 بخش نخست ( تجزیه ی واژه ) :
در شرح تجزیه ی واژه ی سُقُلمه سه ردیف زیر قابلِ تجزیه است :

1-    واژه ی «سُک» sok
2-    پسوند «اُلمه» olma
3-    ابدال کاف به قاف

(ابدال به معنای تحولِ تدریجیِ یکی از حروفِ یک واژه در بستر زمان از صورتی به صورتِ نزدیکِ دیگر است مانند تبدیل گنبذ - گنبد در شرق ایران و یا خذمت - خدمت در غرب ایران)

ردیف یکم (واژه ی سُک) :
به معنای سیخ و یا سیخونک است که به هر دو صورتِ « فعل » و « اسم » به کار می رود.
به این مفهوم که گاهی سُک در معنای فعل (فرو کردن شیء نوک تیز در بدن جاندار) بوده و گاه در معنای اسمِ ابزار است ( مانند سُک ماهیگیری) و در برخی از دیگر مناطق ایران زمین (ایرانِ کنونی + تاجیکستان + افغانستان + ...) نیز به معنای وسیله یا ابزاری است که فعل سُک را با آن انجام میدهند.
نکته جالب آنکه زبان تازی با وام گرفتنِ حالت اسمیِ واژه ی «سُک» از زبان پارسی ، اسم ابزار عربی ساخته و واژه ی «سُکَینَه (sokaina) را پدید آورده اند که به معنای چوب تیزی است که با نوک آن چارپایان را پیش می رانند.
متاسفانه آنچه که به اشتباه در افواهِ عامِ اعرابِ امروزی رایج شده این است که زنان و دخترانی را که در واقع، نامِ سَکینَه (sakina) دارند به اشتباه سُکَینَه (sokaina) می گویند، و چنانچه این واژه را با املای سُکَینَه (sokaina) در گوگل سرچ کنید صفحاتی مملو از تصاویر زنان و دختران عرب با همین نام خواهید یافت.
در حالی که مبرهن است که املاء و تلفظ صحیحِ این نامِ عربی سَکینَه (sakina) و به معنای « آرامش » است . در قرآن کریم نیز آیه ی 4 از سوره ی مبارکه ی فتح، املای صحیحِ سَکینَه نگارش شده است :
هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَّعَ إِیمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً
لذا باید دانست تلفظِ این واژه برای خانم ها با صورتِ سُکَینَه (sokaina) غیرمؤدبانه بوده و به معنای چوبی است که به اندام چارپایان فرو میکنند و در مخاطبه ی خانم های مسما به این اسم، لزوماً می بایست با تلفظ صحیحِ سَکینَه (sakina) بیان گردد.
(توضیح : اگر این بخش از مطلب قدری طولانی شد و ارتباطِ غیرِمستقیم آن با واژه ی سُقُلمَه ، برای خوانندگانِ وبلاگ خوان (بخوانید کوتاه خوان) ملال آور گردید نگارنده از بابتِ آن پوزش می طلبد).

ردیف دوم (پسوند اُلمَه) :
این پسوند یکی از دیرپاترین و گسترده ترین پسوندها در لهجه های ایران زمین است که در اکثر لهجه های پارسی در واژگانی همچون «بُقُلمَه»،«سُقُلمَه»،«دُلمَه» موجود است. مرحوم علامه دهخدا در فرهنگِ خویش در این باره آورده است :
« [ لمه . ل َ م َ/  م ِ ] (ترکی ، پسوند) کلمه ای ترکی است و چون مزید مؤخری در بعض کلمات ترکی مستعمل در پارسی درآید. مزیدِ مؤخری است در کلمات ماخوذه از ترکی و مجموع مرکب صورت اسم مصدری است که به معنی اسم است :

تولمَه = آتش سرخ کن یا آتش گردان
سوزلَمَه = چلو صافی
چالمه = یخدان چرمین
بقلمه = گوسفند درست بریان
دلمه = غذائی از گوشت و لپه پخته در برگ مو یا کلم پیچیده
قابلمه = بادیه ی دردار
تابلمه = رشته ای چند به هم تافته
و گاه اسم مصدر است چون : کفلمه = از: کف عربی +  لمه )
دیشلمه = دیش ، دندان +  لمه »

البته بر پایه ی استدلالات و مستنداتِ نگارنده ، نوشته ی مرحوم دهخدا در یادداشتِ فوق در سه مورد، محلِ اشکال است :

الف ) معنای بقلمه را در گویش دزفولی قید نکرده اند که این امر، جزو محدودیت ها و کاستی های تحقیق ایشان میباشد.

ب ) وامگیریِ واژه ی ( کف ) در ترکیبِ کفلمه را وامِ پارسی از  تازی ( ونه برعکس) دانسته اند که مورد تردیدِ حقیر است.

ج ) ترکی دانستنِ لهجه ی آذریانِ ایران، غلط رایجی است که در مجموعه ی « ایران نَشناسی » ( از نگاشته های حقیر) بدان اشاره شده است. تکرارِ این اشتباه از سوی استادِ مسلمِ لغت شناسیِ ایران ، مرحومِ فقید علامه دهخدا، یکی دیگر از لغزش های این متن است.
البته بسطِ این مفهوم که واقعیتِ نژادِ ترک و زبانِ ترک چیست و در بابِ ترک نبودنِ آذریانِ عزیز و اصالتِ عمیقِ ایرانی ِایشان مجالی دیگر می طلبد که در این مقال نمی گنجد.
همین قدر بسنده می نماید که : زبان ترکی از حیثِ نسب و تبار جزو زبانهای اورال- آلتایی و به بیان دقیق تر از گروه زبان های آلتایی است که از مناطق سردسیرِ سرزمینِ مغولستان به دیگر جای ها کوچیده است. فلذا بنده ارتجالاً به همین اشاره بسنده کنم که :
زبانِ ترکی یکی از زیرشاخه های زبانِ مغولی است ، در حالی که گویشِ فخیم و سترگِ مردمانِ آذربایجان - که از اصیل ترین لهجه های زنده ی ایران است ، مالامال است از واژگانِ ناب و دست نخورده پارسی که البته با مقدار « بسیار اندکی » واژگانِ ترکی (مغولی) درآمیخته است و البته بسیار اندک.
زبان شناس ( و به ویژه ریشه شناس) در واکاوی واژگانِ ایرانی، بسیار نیازمند و محتاجِ مراجعه به گنجینه ی عظیمِ لهجه ی شیرین و زیبای آذرستان است. نگارنده نیز در نگارش و تدوینِ « فرهنگِ مادرآن » ، از سرچشمه ی لهجه ی آذریانِ ایرانِ جان،  بهره ی فراوان جسته و در بسیاری از مواضع، لهجه ی شهرم دزفول را وامدارِ لهجه ی آذریان یافته ام ، همچنان که تمامِ لهجه های ایران را وامدارِ لهجه ی شهرم ، دزفول، (دزفولِ بزرگ).
به هر حال، باز می گردم به سرخط کلام که :
«  بخشِ دوم ِ واژه ی مرکبِ « سُقُلمَه » همان پسوندِ ( اُلمَه) است که نقشِ مصدری کردنِ « سُک » را برعهده دارد ».

ردیف سوم (ابدالِ کاف به قاف) :
 در بسیاری از لهجه های فخیمِ پارسی همچون لهجه ی دزفول، چهارحرفِ ( ک، گ ، ق و خ ) دایماً به یکدیگر ابدال می شوند و نمونه هایی فراوانی از آن در پهنه ی ایرانِ بزرگ ( تاجیکستان ، بخارا ، نشابور ، دزفول و ....) در دست بوده و در مجموعه فیش های نگارنده، نیز مندرج است.
تا جایی که در لهجه ی بزرگِ دزفولی مواردی در دست است که در یک واژه ی معین، هر دو صورتِ ابدالیِ ( قاف و کاف) به طورِ همزمان، زنده و در حال کاربری است.
 بخش دوم ( ترکیب واژه ) :
بنابراین ترکیبِ و ترتیبِ پیشنهادیِ صورت های تبدیل واژه ی سقلمه، به قرارِ زیر است:
صورت یکم : سُک + اُلمَه
صورت دوم : سُق + اُلمَه ( اِعمالِ ابدال )
صورت سوم : سُقُلمَه ( اِعمالِ ترکیب )

 نتایج و معناکاوی :
مشاهده می گردد که معنای سقلمه ، شباهتِ کاربردی بسیاری با سُکُلمَه خواهد داشت که به معنای وارد کردنِ ضربه با تیزی یا نوکِ چیزی به جانداری (همچون انسان) می باشد. البته در این برهه از تحول ِ گویش دزفولی، این واژه، تک کاربری گردیده و صرفاً به معنای ضربه زدن به وسیله ی تیزی ها و برآمدگی های استخوان های دست (مانند تیزیِ آرنج (کُلمَک) یا پشتِ مشت ) به بدنِ انسانِ دیگر به کار می رود.
در پایان، بارِ دیگر، به محضرِ همشهریِ عزیز و فهیم، دوست نادیده و عزیزم « آقای سید رضا صائبی نیا » سپاس گزارده و امیدوارم مختصر پاسخِ فقیرانه ای که در اجابت به یادداشتِ ایشان ، امتثالِ امر شد شایسته ی صرفِ وقت و در خورِ مطالعه ی بزرگواران بوده باشد.
یادآوریِ بایسته :
پرداختن به ریشه های واژگانِ دزفولی اگر منجر به سطحی گویی و سطحی نویسی گردد و در فضای گسترده ای همچون اینترنت، افکارِ شخصی و سلایقِ فردی پراکنده گردد، آنگاه زدودنِِ اشتباهاتِ پدید آمده و غلط های رایج شده در فضای مجاز، کاری بس ناشدنی و سنگین خواهد بود.
متاسفانه این روزها بسترِ تدریس و تحصیل در رشته ادبیات از فقر شدید رنجور بوده و حتی در سطحِ کارشناسی ِ ارشد، ضعف دانش ادبی موج می زند. تا جایی که در یک مورد، مشاهده شد که یک همشهریِ دانشجوی کارشناس ارشدِ ادبیات، قوه ی تمیز و تشخیصِ صحیحِ عروضِ یک شعر را نداشته و مقدماتِ ابتداییِ فنِ عروض (تبصره های هجای بلند) را نمی شناخت.
در چنین فضایی، معدودی از دانشجویانِ این رشته های فاخر دست به اعمالِ ناشایستی همچون نقلِ مطالبِ کم اساس و یا بی اساس از وبلاگ ها و یا سایت های غیرتخصصی زده و با بازتابِ شنیده ها و سلیقه ها، مطالبِ غیرصحیح و غیرعلمی را از طریقِ نقلِ مکتوب و یا شفاهی به درون فضای دانشگاهی کشانده و فرضاً ممکن است آنچه که خوانندگانِ علاقمندِ آقای صائبی نیا در کامنتینگِ وبلاگِ ایشان قید کنند ، فرداروز سر از مستنداتِ دانشگاهی!! دانشجویانی درآورد که متاسفانه آموخته اند که بدون ذکر منبع، مطالب دیگران را بچاپند.
لذا دو درخواست عرضه می دارم و از محضر عزیزان، رفع ِ «دفعِ فرصت» می نمایم:
درخواست یکم : مبحثِ ریشه یابیِ واژگان را در فضای خُردی همچون وبلاگ، به معرض مگذارید که نه فضا تخصصی است و نه مخاطبان. صحیح نیست که در راسته ی زرگران به طرح و نظرخواهی در بابِ شیوه ی پروازِ شاتل های فضایی پرداخته شود. زیرا هر آنچه بیان و درج شود خارج از حیطه ی تخصص گوهرسازان و زرگران است. مگر آن که در پیشانی این مبحث نوشته شود :
« استنادِ علمیِ نظراتِ دریافتی، بر عهده ی نویسندگانِ یادداشت ها بوده و مالکِ وبلاگ، عهده دار ِمسئولیتِ صحت و سقمِ آن نخواهد بود ».
درخواست دُیُم :
از تمامیِ مطالعه گرانِ فهیم، استدعا دارم در نقل مطالبِ فوق ( ریشه کاویِ واژه ی سُقُلمه ) به هر محفل، مجمع و یا منبعِ (شفاهی یا کتبیِ) دیگری ، موضوع را به منبع زیر ارجاع و استناد داده و دفاع از صحتِ و سقم آن را بر عهده ی نگارنده واگذارند :

« فرهنگِ مادرآن » - بابِ سین – نویسنده : ع.م - منبع : دیسون – اسفند 1390
MADARAN Dictionary of Persian accent etymology – by: A.M
 Accessed at: http://disoon.persianblog.ir
Access Date:  March- 11- 2012

عمرتان دراز ، فرجامتان رستگاری ، و رستاخیزتان خشنودی پروردگار

 

پی نوشت )

دیسون سوال سید رضای عزیز رو تکمیل میکند :

حال با توجه به شرح واژه ی سُقُلمَه ، بنویسید که سُقُلمَکی یعنی چه؟

بیست نفر از ارسال کنندگان پاسخ صحیح به قید قرعه به صرف یک پُرس نون چربی اصیل دزفولی (در ایام نوروز 91) دعوتند.



موضوعات مرتبط: دیسون , لهجه , فرهنگ , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ | ۳:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دور اول تمام شد و دو گزینه برای انتخاب نهایی به دور دوم رفتند

اما سه نکته :

اول : اینجانب جمع آراء ماخوذه ی دزفول را بین 140 تا 150 هزار نزد دوستان تخمین زده بودم که ظاهرا یکی دوهزارتا اشتباه کردم و ضمن تشکر از 151 هزار نفری که پای صندوق ها حاضر شدند عرض می کنم که توقع از مردم دزفول و جایگاه سیاسی شان بیش از این بود چرا که فراتر از اسامی کاندیداها و اینکه چه کسی به مجلس خواهد رفت ، جمع آراء ماخوذه برای حفظ امنیت ملی مهم است. کاریکاتور زیر که در وبلاگ مجیدی راد عزیز لینک شده گویای منظور بنده است.

 

شک نیست که بالا بودن جمع آراء ماخوذه تیری داغ و سنگین بر جگر اقلیت خائن داخلی است که خواب آمدن امریکا را در این کشور می بینند.

نمی دانم چرا؟ ولی حسی به من می گوید که درصد حضور مردم حومه نشین دزفول از خود شهر بیشتر بوده است امیدوارم که فرمانداری محترم آمار بیشتری را ارائه کند تا تحلیلگران و پژوهشگران بتوانند از آمار سنی ، جنسیتی ، جغرافیایی و .. برای تحلیل های علمی پژوهشی و ... بهره بیشتر بگیرند.

دوم : در مراسم سالیانه جوایز اُسکار به کم امتیازترین فیلم نیز جایزه ای می دهند که پیام اخلاقی و روان شناختی اش قابل تأمل است.

چه می خواهم بگویم؟

بنظرم می رسد کسی که خودش وقوف دارد بر این حقیقت که رأیی ندارد و شناخته شده هم نیست و حتی ممکن است که مورد سرزنش خناسان دور و بر خود قرار بگیرد اما شجاعت به خرج داده و پای به عرصه کاندیدا شدن می گذارد و پس از چندین میلیون تومان هزینه با کسب رتبه آخر کنار می رود شایسته آنست که از سوی مردم و مسئولین مورد تشویق قرار گیرد چرا که با این عمل خود سعی در گرمتر کردن تنور انتخابات داشته و حتی می توان گفت عمل او موجب نمایش فضای باز انتخابات در کشور و ایجاد امید در جوانانی است که ورود به چرخه قدرت را امری محال می دانند.

اینجانب حرکت جسورانه آقای امیر فلاطون نژاد را تحسین می کنم و به کارمندان شریف اداره دارایی دزفول توصیه می نمایم تا در اولین روز حضور این همشهری گرامی در محل کارش به استقبال وی رفته و از زاویه ای نو به این حرکت ایشان بنگرند.

پیشنهاد می کنم به مسئولین شورای شهر ، که به عنوان آخرین رتبه ی اخذ رأی این کاندیدای محترم را مورد تشویق قرار دهند.

سوم : در دور اول ، رأی من برای آقایان قاسمی و بالنگان نبود اما اگر برای دور دوم در شهر باشم به پای صندوق خواهم رفت انشالله.

نکته بسیار مهمی که اینجا می خواهم عرض کنم این است که متاسفانه....متاسفانه...متاسفانه...فرهنگ حال حاضر در دزفول به گونه ای است که بسیاری از جوانان و همشهری ها برای انتقادات سازنده و به چالش کشیدن های منطقی مسئولین زحمت کش شهر ، تا اندازه ای دچار رودربایستی و خود سانسوری هستند.

بنده شک ندارم که این اوضاع نه به نفع مردم است و نه مسئولین.

مسئولی که مورد انتقاد و چالش های عقلانی از سوی اربابان رجوع خویش نباشد به مرور زمان فراموش می کند که خادم رجوع مردم است و خود را -خدای ناخواسته- ارباب مردم می بیند.

و این همان چیزی است که دشمنان این مردم می خواهند تا با زبان و قلم گزنده و مسموم خود سیستم و نظام را به پاسخگو نبودن و ... متهم کنند.

ما در دزفول نیاز مبرم داریم به فرهنگ مطالبه گری صحیح و مدیریتی صحیح که مورد تاکید حضرت آقاست(روحی له فدا).

ما در دزفول نیاز داریم به مهار دوگانه مسئولین شهرمان.

به اینکه از یک سو از خدمات مشفقانه آنان حمایت کنیم و فرصت سعی و خطا به ایشان بدهیم و از سوی دیگر هرگونه کمکاری و کجکاری عمدی را به شلاق نقد ببندیم.

دزفول مسئول شجاع می خواهد نه کم دل و جرأت.

دزفول مسئول اهل مطالعه می خواهد نه هُرهُری مسلک.

دزفول مسئولی می خواهد که شبانه روز خود را وقف این مردم بداند نه ساعت تعطیلی و استراحت برای خود قائل باشد که در غیر اینصورت باید پای از دامن میز امانت مردم بکشد و دنبال شغل شخصی خود برود و میدان را برای خیل کسانی که برای آن پُست صف کشیده اند خالی کند.

دزفول مسئولی می خواهد که منافع دراز مدت شهر را فهم کند.

دزفول مسئولی می خواهد که وعده های داده شده به مردم را فراموش نکند.

دزفول نیاز به مسئولی دارد که در تعامل با دیگر مسئولین شهر با واژه ی "هم افزایی" بیگانه نباشد.

دزفول به مسئولی نیاز دارد که از هیچگونه انتقاد و چالشی فراری نباشد و دنبال محافظه کاری نبوده و همیشه گوشش برای شنیدن و ارتباط رو در رو با مردم آماده و مهیا باشد.

دزفول به مسئولی نیاز دارد که در جای جای میدان مسئولیتش خدا را شاهد و ناظر بر اعمال خود بداند و به کمترین بهانه ای دنبال پیاده سازی عملیاتی روحِ فرامینِ قرآنی در زندگی مردم شهرمان باشد.

دزفول به...

می خواهم عرض کنم بیاییم برای شکستن تابوی "نمی توان با مسئولین دزفول به بحث و انتقاد ابوذروار نشست" از همین الان اقدام کنیم.

بیاییم برای دور دوم با هرکاندیدایی که می خواهیم بیعت کنیم با صدای بلند شرط کنیم که :

به شما رأی می دهیم بشرط آنکه تمام چهارسال آینده زیر تیغ تیز نظارت و پاسخگویی به ما باشید و کمترین بی توجهی شما را به وظایف و عهودتان با صدای بلند جار خواهیم زد.

ما مردم و جوانان دزفول به شما جناب بالنگان/قاسمی رأی می دهیم اما عقد اخوت با شما نبسته ایم و تا مادامی که پاسخگوی پژوهشگران و نخبگان شهر بابت کرسی اشغالی تان باشید روی چشم ما جا دارید که در غیر این صورت حسابی ویژه نزد کرام الکاتبین برایتان باز کرده و آنلاین به حساب شما گرامیان خواهیم رسید.

من؛

مهران موزون؛

فکر می کنم میزان درک و شعور سیاسی اجتماعی کنونی مردم عزیز دزفول در حد این سنگ واکنی می باشد و اینگونه عهد و پیمان با نماینده ی آینده شهر(هرکس که می خواهد باشد) عین سیره علوی است.

صدالبته نظارت این چنینی بر وکیل مجلس مان حساب کار را دست دیگر مسئولین شهر نیز خواهد داد.

صد البته موجب بالا رفتن کیفیت مدیریتی شهر خواهد شد.

و

صدالبته نافی حمایت قاطع از کیفیت بالای خدمات نماینده و یا مسئولین نیز نخواهد بود.

انشالله تعالی. 



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , انتخابات , نماینده

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ | ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

اینروزها از بنده ی حقیر گرفته تا خیلی های دیگر در شهر ، دغدغه ی آن داریم که خوشترین انتخاب برای دزفولی ها از درون صندوق های انتخاباتی بیرون آید.

بنده علیرغم آنکه تکلیفم را (صرفنظر از آنکه پای صندوق های تهران باشم یا دزفول) می دانم ، لکن باز هم از تحقیق و تفحص دست بر نداشته و مدام در حال کاوش در این فقره هستم.

از آنجا که معتقدم بهترین راه انتخابِ بهترین گزینه ی انتخاباتی ، مشخص نمودن بهترین "معیار"های صحیح و انطباق صحیحِ کاندیداها با معیارهاست ، پُست قبلی دیسون را به بهانه طرح سوال ، در همین زمینه نوشتم و در حقیقت با طرح پرسش هایی سعی داشتم به دوستان یادآوری کنم که وقتی معیارهایتان مشخص باشد می توانید به راحتی افراد را در کنار خط کش تان سایز کنید جوری که بخش اعظمِ شخصیت و عملکردشان هویدا شود.

علی ایحال؛

خواستم بگویم که حوزه علمیه سبط شیخ انصاری(ره) بیانیه ای وزین در این باب درج نموده که بنظر من حجت را در خصوص انتخاب میزان و معیار برای پیدا کردن فرد مورد نظر بر ما تمام کرده است.

انصافاً پس از خواندن این بیانیه احساس عزت و غرور کردم از اینهمه بصیرت روان و همه شُمولی که در قلم نویسنده وجود دارد.

شک ندارم که بیانیه مذکور از قلم روحانی فرهیخته ی شهر ، حضرت حجه الاسلام و والمسلمین آقا شیخ رضا انصاری(دامت تاییداته) صادر شده که در انتهای متن از درج نام و نشان خویش به دلیل فروتنی فراوانشان خودداری ورزیده اند.

اینجانب دعوت می کنم از تمام افراد حقجویی که طالب بهترین معیارهای انتخاباتی اند و خواهان آنند که بهترین پاسخ را برای شب اول قبر خود (در رأیی که خواهند داد) داشته باشند به لینک مربوطه مراجعه کنند و با نهایت آرامش و دقت تمام کلماتی این بیانیه ی پربار را به گوش جان نوش کنند.

نکته ی مهم : ممکن است پس از خواندن متن ، به این نتیجه برسید که : 

            ((با این حساب هیچکدام از کاندیداهای موجود شایسته انتخاب شدن نیستند.))

عرض می کنم که این نگرش اشتباه است.

فرض کنیم که شخصیتی فرضی با تمام معیارهای این بیانیه پیدا شود و تمام نمره ی این معیارها را کسب کند. مثلا 100

اما گزینه های موجود پس از انطباق با این معیارها بتوانند نمراتی همچون 60، 76، 45، 12 و .... بگیرند.

مسلما ما به پای صندوق ها رفته و به کسی که بیشترین نمره را از سبد شاخصه های برشمرده شده می گیرد رأی می دهیم.

حتی اگر بیشترین نمره زیر ..... باشد.

 

بسم الله : کلیک کنید



موضوعات مرتبط: سبط شیخ انصاری , دزفول , انتخابات , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/۸ | ٧:٠۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پیش نوشت : پُست سُقُلی سید رضا صائبی نیا(خواستم لینکش کنم دیدم سید حذفش کرده) مرا به هوس انداخت که قیافه ی کمدی خودروهای سه چرخه دهه ی چهل و پنجاه را که در دزفول بنام سُقُل شهرت داشتند یکبار دیگر ببینم و سهم من از این جستجو تا بدین لحظه ناکامی محض بوده است . اکنون سیدرضا نیز به هوس بنده دچار شده و پیشنهاد داده تا از تریبون دیسون ، دست نیاز به آلبوم های خانوادگی و شخصی همشهری ها دراز کنیم تا هرکس عکسی از سُقُل های سی چهل سال قبل دارد بچه های دیسون را میهمان کند....بسم الله.

اما بعد...

به کی رأی داهام؟

 

 

 

می دانید که فضای دیسون ، بنابر پردازش به مسائل سیاسی ندارد (قلم سیاسی بنده در وبلاگ های دیگرم موجوداست) اما هرکجا منافع دزفول ایجاب کند این قلم نیز از ایفای تکلیف ابایی ندارد.
در آستانه انتخابات مجلس ، وظیفه خود می دانم تا دانسته های انتخاباتی ام را در سبد نقد شما عزیزان بگذارم .
نمی دانم...شاید در متنی که خواهید خواند قدری هم جنبه مزاح به موضوع بدهم ... برویم جلو ببینیم چه می شود؟
آرزوی همیشگی ام بوده و هست که بصیرت رأی دهندگان به جایی برسد که هیچ جوفروشی نتواند با گندم نمایی به خانه ملت راه پیدا کند.
فکر میکنم هرکسی حق دارد به کاندیدای مورد علاقه اش رأی دهد ، خواه آن کاندیدا ، ....گرا باشد یا ...طلب.
بنابراین غلام همت آنم که گاهِ جمع آوری آراء مردم ، بی آنکه زیگزاگ برود ، رک و راست بگوید کیست و برای ورود به مجلس از کدام دنده بلند شده است و از آنجا که بار این تکلیف به لحاظ اُخروی بسیار سنگین است برای چه می خواهد زیر این بار برود؟
آیا جناب کاندیدا همانی است که می نماید و می گوید؟
آیا این خود اوست که می بوید یا قطار حامیانش هستند که می گویند؟
بنظر این حقیر ، طرح برخی سوالات از سوی مردم می تواند سِره را از ناسِره جدا سازد .


مثلا :
جناب کاندیدای محترم :

آیا از آمایش سرزمینی مردم شَهرتان مطلعید؟

آیا مفاد قانون اساسی را آنچنان که زیبنده ی شأن یک نماینده ی مجلس است از حفظید؟

آیا از سازوکار و رَوَند تصویب و اصلاح قوانین در مجلس آگاهید یا انتظار دارید یکسال اول نمایندگی تان (که ثانیه ثانیه اش خداتومان برای ملت هزینه برداشته) صرف آموزش شما از سوی مجلس شود؟

آیا آماده اید تا با نشستن بر روی کرسی مجلس به هیچ تاجر و کاسبی ، اطلاعات جلسات غیر علنی مجلس را در خصوص رانت اطلاعات اقتصادی درز ندهید؟ (منظور اینکه با هیچ شهرام بهرامی در راهروهای مجلس رفیق نشوید)

آیا حاضرید در پوسترهای انتخاباتی تان اعلام کنید که هزینه های انتخاباتی تان چقدر است و از کجا تامین می شود؟

آیا حاضرید بگویید که چرا می خواهید چند برابر کل حقوقی که از مجلس خواهید گرفت را پیشاپیش خرج رفتن به مجلس کنید؟

آیا قول مردانه می دهید که با رعایت اصل تفکیک قوا در قانون اساسی ، در عزل و نصب مدیران قوای مجریه و قضاییه ی دزفول دخالت نکنید و حد گلیم خود را بدانید ؟

آیا قول می دهید هورمون های کلنگ زنی و افتتاح پروژه هایتان (هرچند که اصولا اینها ربطی به نماینده مجلس نباید داشته باشد) از بدو ورود به مجلس تا اواخر نمایندگی تان یکسان ترشح کند؟

آیا قول می دهید تا با تأسی به بالاترین مقام کشور (حضرت آقا) بطور مداوم و سرزده به خانه های شهدای دزفول سرکشی کنید و از حالشان باخبر شوید و برای حفظ شئونات زندگی شان تلاش کنید؟

آیا قول می دهید نگذارید تا بیش از این شیران دزفولی عرصه دفاع مقدس در پیچ و خم روزمره ی زندگی خود به روزمرگی بیفتند؟

اصولا شما چه میزان به پیگیری و رعایت عملی و حقیقی حقوق جانبازان شیمیایی دزفول (همچون حاج عزیز ) اعتقاد دارید و برنامه تان برای این امور چیست؟

آیا می پذیرید که برای بازگرداندن حقآبه رود دز و احیای زمین های کشاورزی منطقه ، نهایت پیگیری را داشته باشید؟

آیا قول شرف می دهید تا از مسئولین خدمتگزار ، دلسوز ، بی آلایش و پای کار در دزفول (بی توجه به همسو بودن یا نبودنشان با شما) حمایت بی شائبه نمایید؟

ضمانت اینکه برای هرکار خوبی که انجام می دهید دغدغه ی سند زدنش بنام خودتان را نداشته باشید چیست؟
منظورم : موبیدُم..موبیدُم...است.
هرچه باشد کار اگر برای خدا باشد....اوست که می بیند و مهم نیست که خلق می بیند یا نمی بیند...درست می گویم؟

قول می دهید برای احقاق حقوق رسانه ای و فرهنگی کلان دزفول شب و روز نشناسید؟

آیا برای آنکه فضایی به وجود بیاورید تا مردم ما از اینکه نماینده دزفول از فعالترین نمایندگان مجلس است حس غرور کنند و روزی نباشد که از وی خبری از 20:30 نشوند ، ریش گرو می گذارید؟

آیا ریش گرو می گذارید که جوانان دزفول خیالشان تخت باشد که نماینده شان دائما از خرد جمعی دزفول بهره می گیرد و دربِ خانه و دفترش به روی همه باز است و با عبارت «بِ مُ چِ» بیگانه است؟

آیا حاضرید در ایام تبلیغات و در پوسترهایتان علنی جار بزنید که راجع به اعتقادات سنتی مردم دزفول و احیای مولفه های سنتی شهرمان نظرتان و برنامه تان چیست؟

آیا با رأی و نظر آن مسئول بابُته یی که در دزفول آشکارا و فقط بخاطر آنکه بته ی خودش به معماری قدیمی دزفول بند نیست و می گفت «بخش قدیمی شهر مزاحم است و باید کلاً تخریب شود» موافقید؟
((نپرسید آن مسئول با بُته!! کیست چون غیبت می شود)) .

آیا انشاالله تعالی از سکوی مجلس پیگیر این خواهید بود که با جذب فقط 10 میلیارد تومان بودجه ناقابل ، کل بخش قدیمی را مرمت و به عنوان بزرگترین و قدیمی ترین ارگ آجری دنیا به ثبتش برسانید و جنبه توریستی ببخشیدش تا داغ ازدست دادن ارگ خشتیِ بم را از دل مردم ایران بزدایید؟


آری دوستان!

من شخصاً غلام همت آنم که این سوالات را از کاندیداهای گرامی بپرسد و مُخلص کاندیدایی هستم که بی واهمه ، صادقانه و در جلوی دوربینهای موبایل مردم پاسخ هایی را بدهد که چهار سال تمام مردانه پای این پاسخ ها بماند.
یاحق

 

پی نوشت : کامنت هایی که تلویحاً یا تصریحاً به شخص یا کاندیدای خاصی اشاره داشته باشند علنی نخواهند شد.



موضوعات مرتبط: دیسون , انتخابات , کاندیدا , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٢/٢ | ٧:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()



داشتیم حاجی؟؟
خدایی باور کنیم که سرکارمان نگذاشتی؟
کسی که آنقدر باهوش است که در 22 سالگی اش دوره «دافوس» را می گذراند  برای تعبیر خوابش به حجه الاسلام بهداروند که چه عرض کنم...به کتاب ابن سیرین هم نیاز ندارد.
آری اخوی...من دُرست گرفتم..

تو دزفولیِ رِند!

در وبلاگت ، خودت را به کوچه علی چپ زدی که مثلا نه آن جنازه را شناختی ، نه فلسفه کوتاهی تابوت را دریافتی و نه غربت آن تشییع جنازه برایت روشن شد.
دست خودت نیست حاجی؛
تا واپسین روزهای زندگی ات هم دست از بازی های اطلاعاتی و پیچاندن قضایا برنداشتی.

خبرت را که حاج علی و باقی بچه ها با پیامک دادند فی الفور خودم را به نوشته یی که برای سردار سیاف نوشته بودی رساندم و دوباره خواندمش؛

با دلی پرداغ و اشکی سرازیر.. گفتم : دَس خووَش حجی... سرکُلمونَه کُلَ وَندی ...
هرچند هنر نیست که درنبودنت کسی بتواند دستت را روکند اما منِ روسیاه اینکار را می کنم حاجی.
اشک مارا در می آوری دلاور؟؟
پس داشته باش :
آهای بروبَچ قلم به دست دزفولی؛
وبلاگ حاجی را سیاحت کنید که چطور با قلم برزخی خویش خبر مرگش را پیش اطلاعرسانی نموده و ماهم خیال باطل که ، سوداگر با سیافِ خدابیامرز گعده براه انداخته ، حال آنکه حاجی دارد با خودش حرف می زند و خودش را خطاب قرار داده.
آن خواب ، خوابمرگِ خود حاجی بوده.
انصافاً در آن متن عجیب ، کافیست تا واژه ی «سیاف» را بردارید و «سوداگر» را جایگزین کنید و یک بار دیگر بخوانید!!
ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
آره خودِ خودت بودی حاجی.
تو را به همان پایی که از تخته و تابوت بیرون زده بود قسم ، سرکارمان نگذار بزرگوار.
قبول دارم که : معما چون حل شود آسان شود
حال که دعوت حق را لبیک گفتی هنر نیست تعبیر خوابت؛
ولی؛
آن جنازه خود تو بودی
لکن آن پاها که از تخته (تابوت) بیرون زده بود در حقیقت کوتاهی از تابوت نبوده بلکه بلندی از پاهای بهشتی خودت بود.

پیام بلندی پاها غیر از این نیست که سند افتخار جانبازی ات درون هیچ تابوتی قابل استتار نیست.
تو با همین پاها پیش از آنکه دیگران خبری از جنگ و حمله عراق به ایران داشته باشند بیابانهای مرزی را شبانه گز کردی و دست دشمن را می خواندی برای روز نبرد.
یوسف زیباروی لشکر ولیعصر با تواَم.
دیدی که آخر از مصر تهران به کنعان دزفول بازگشتی؟
حالا یعقوبِ دز پای دیگرت را در آغوش کشیده است.
حاجی جان! درستش اینست که تو؛
جزو آن اولیاءاللهی هستی که خبر کوچت را خودت با قلمت به ما دادی.
در عجبم چطور متوجه نشدی که بهداروند درست ترین پاسخ را به تو می داده است؟
آری او راست گفت که گفت : « تو خودت تعبیرِ خوابی »
ما را گرفته ای برادر؟
از 4 تا 21 بهمن مُخَم سوت کشید بس که برای تعبیر بلندی پاهای آن جنازه فکر کنم.
حاجی تو همیشه پای کار بودی ، این را همه دیدند و شنیدند اما پایی که پیش از خودت به آنور فرستادی بلندتر از آنی بود که در تابوت حقیر این دنیا بگنجد.
آری آن پاهای بلند که در تابوت دنیا جا نمی شدند پاهای خودت بودند.

و اما غربت آن تشییع....
ساده است حاجی ... خیلی ساده است.
پیامک بیباک که رسید برسرم کوفتم و ناله یی و تکبیری....
یک دزفولی ، پنجاه ساله و مومن و حزب اللهی و اهل مطالعه مقابلم نشسته و بهت زده دلیل را جویا شد گفتم : حج احمد سوداگر تموم کُرد.
گفت : که کی بووَه؟

می بینی سردار؟
غربت از این سنگین تر؟
همین چند هفته پیش بود که در تهران میان دوستان فریاد می زدم که من شاکی ام...من عصبانی ام....من از دست سوداگر از دست رشید از دست رئوفی از دست عیدی مراد گلایه دارم.
چرا این بزرگان باید به محاق بروند؟
چرا باید گوشه عزلت بگیرند؟
چرا باید میدان را برای نامردمان خالی بگذارند؟
چرا خود را از دید نسل امروز پنهان می کنند؟
چرا؟
چرا در خودِ دزفول و در میان مردم شهرشان باید ناشناخته باشند؟
این کنار گود ایستادن ها! مصداق شکسته نفسی نیست آقایان.
این رفتار ، عزت نفس نیست به علی قسم.
اشتباه می کنند این عزیزان.
اصولا اینان متعلق به خودشان نیستند که تصمیم بگیرند که در سایه بایستند و آرزوی مرگ کنند.
باشماهستم سردار رشید؛

با شما هستم سردار رئوفی؛
با شما که خامنه ای کبیر ، شهید زنده تان خوانده است.
سهم ما از وجود شما و رفقایتان فقط یک وجب از خاک بهشت علی یا شهید آباد نیست.
شما و سوداگرها خالی گذاشته اید شهر را و نامردانی بر سر خانه پدری تان ریخته اند که تا دیروز از در این خانه سیر بودند.

نگاه کنید به میانه میدان؟

بیایید ببینید کسانی که به واکسن هاری نیاز مبرم دارند ، تاریخ جنگِ دزفول و منطقه را ، تاریخ دلاوریهای رستمی چون سوداگر را - در زمین گیر کردن دشمن بعثی در آنسوی پل کرخه- بنام خود سند می زنند و در زمانه ای که شما شیرانِ دورنشین ، بیشه ی شهر را رها کرده و مردمش را با این ناکَسان تنها گذارده اید شما «مردانِ مرد» را نامرد می خوانند.
خبر دارید؟؟
شمشیرهای آخته و صدام کُشِ شما را به نام خود مصادره کرده اند و گفته اند «دزفولی ها مرد نیستند که اگر بودند ابتدای جنگ در مبارزه با صدامیان نقش می داشتند».

حاج غلامعلی عزیز؛
سد کرخه ای را که من و شما ساختیم اکنون به نام خود می شکنند تا سیلِ غُربا خاکمان را ببرد ، بی خبر از آنکه «هر بیشه گمان مبر که خالیست ، شاید که پلنگ خفته باشد»

گفته اند : «زیر بار دزفول نمی رویم»

غافل از اینکه ده ها سال است که زیر بار پرخیر و برکت دزفولند.
و مگر جز این است که صدای ناله ی «من زیر بار دزفول نمی روم» دقیقا از زیر بار برمی خیزد؟
زهی افتخارتان که از دزفول بار و بَرگیرید و چه محنتی لذیذتر از پذیرش این بارِ « خُجسته » که موجبات عزت نسل و شکوفایی دودمان تان است؟
اما دریغ و درد که تمام مردانه گیتان همین است که آرپی جی زن ناقصه الخلقه تان به جای اینکه دشمن غربی را نشانه رَوَد خانه های دزفول را در شرق آماج رفته است.
شما آنقدر ناقص الخلقه اید که به مردم شریف و محروم خودتان نیز رحم نمی کنید و علنا اَنگ جهالت بر آنان می زنید ، مردمی که ولی نعمت شمایند.
پُشت تمثال فرزند فاطمه (در سایت ضِرارتان) پنهان می شَوید و در شهر آشوب می کنید؟
به خدای لاشریک که مولایمان سید علی مبراست از دهان های ناپاک شما در دشنام هایی که به سرزمین مقدس و نورانی دزفول روانه می کنید.

آری سرداران گرامی دزفول!
حق دارند این زیر باررفتگان ، اینگونه دهان به «گُل» گفتن خطاب به ما بیالایند.....ندارند؟
وقتی حاج احمدهای خاضع و منیع ، میدان را برای شان خالی می گذارند چنین می شود و بدتر از این هم خواهد شد.
چه می گویم!

کجا بودم؟
احمدجان...گرفتی آن غربت در تشییع را که در خواب دیده بودی؟
گرفتی کوتاهی آن تابوت را؟
دیروز نامت را در گوگل سرچ می کردم نازنین.
جالب بود که رقم جستجو معادل جمعیت دزفول بود.
نمی دانم فال گوشش این است که تک تک مردم دزفول در دل حاج احمد سوداگر جای داشتند یا حاج احمد در دل نفر به نفرِ دزفولیان جاودانه خواهد شد؟ و یا هردو؟
به این فکر می کردم که چشم برزخی احمد در روز وفات احمد(ص) مرگ خویش را به چشم خود دید و در روز ولادت احمد(ص) خوابش تعبیر شد.
اینها بیانگر چیست ؟ نمی دانم.
اما هرچه هست می دانم که پس از سی سال پایمردی ، دوباره به پایت میرسی ای مرد.

بخند حاجی..بخند به ریش دنیازدگان

سلام ما را به امام و شهدا برسان.
بگو که ما عهد کردیم که مظلومیت گمنامی رادمردان این خاک را با زنده نگهداشتن نام و یادشان از بین ببریم.
و یا اصحاب الحسین(ع) ... علیکم منا السلام.

برادرم شعری را امشب در نَعت شهید سوداگر سروده است که ذیلاً تقدیم حضور شما می شود :

خوشا آنان که چون «سوداگرانند»

که در سودای دنیا بس گرانند

درین بازار ، بی حجره عزیزند

به امر حق فدای دیگرانند

 

والسلام

پی نوشت (1): ظریفی با بنده تماس گرفت و گفت کاش دلنوشته ات در خصوص حاج احمد را با درد دلت از حمله کنندگان به دزفول جدا می کردی و در پُستی جدا آنان را می نواختی.

حق با اوست لکن چون چند روز پیش از مرگ حاج احمد اینان در حملاتشان به سرداران دزفول اهانت روا داشته بودند ، مرگ حاج احمد داغ دلم را در خصوص بزرگواری آقایان و سکوتشان در برابر این نابخردی ها تازه کرد و نوشتم آنچه را کز دل برآمد.

علیهذا به توصیه این عزیز عمل کرده و یک جمله ام را فعلا تخفیف دادم تا در مجالی دیگر ساز قلم را در دستگاه شور تنظیم کنم انشالله.

پی نوشت (2) : یکی از دیسونی های عزیز در خصوص نسبت حاج علی بیباک با شهید حاج احمد سوداگر از بنده سوال کرد (دیسون ضمن شهادتی که بر صفات اخلاقی حمیده ی حاج علی میدهد ، ایشان را به عنوان یکی از رزمندگان اصیل ، گمنام ، محجوب و مهربان دزفولی می ستاید).

اما پاسخ سوال آن پرسشگر عزیز را از کلام خود حاج علی عزیز که این روزها داغدار حاج احمد است نقل می کنم :

(( در خصوص آشنایی من با شهید حاج احمد سوداگر به سال 60 بر میگردد و از آن زمان تا عروج آن شهید پروانه وار به گرد وجودش پر میزدم و چونکه آشنایی ما به دوران دفاع مقدس برمیگردد دوستی ما با هم بسیار صمیمی بوده و از آن زمان بنده برای آن شهید احترام و محبت زیادی را در وجود خود داشته ام و این جذبه ی حاج احمد در وجود تمامی برادرانی که با ایشان از نزدیک کار کرده اند محسوس و غیر قابل تصور افرادی می شود که خارج از این گردونه ی محبت بوده اند و خدا را گواه میگیرم در جلسات بچه های رزمند گان اطلاعات هر زمانی که ما دور هم جمع می شدیم تمامی سخنان به حاج احمد ختم می شد و نهایتاً نظر آخر را از آن عزیز انتظار داشتند و این محبوبیت به جهت توانمندی و بسیار هنرمندانه ی حاج احمد بود که هر فردی با اولین برخورد با او مجذوب کلام و رفتار آن شهید میشد، اینجا فرصت نوشتن مختصر است وگرنه اسامی بلند مردان این مملکت را برایتان نام می بردم که موقع خطاب کردن نام حاج احمد بسیار صدقه و قربان ایشان میشدند، نسبت فامیلی 6 سال است و پسر شهیدمحمود سوداگر (برادر حاج احمد) دامادمن ))

حاج علی بیباک

 





موضوعات مرتبط: احمد سوداگر , دزفول , دیسون , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/٢٤ | ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

قسمت سوم باباتقی طلبتان باشد فعلا.

آنچه را که راجع به این عکس میدانید و یا حدس می زنید بنویسید تا در پُست بعدی مفصلاً عرض کنم.

 

سوال تصویری 1



موضوعات مرتبط: دیسون , مهران موزون , دزفول , سوال

تاريخ : ۱۳٩٠/۱۱/۱٠ | ٥:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

آهای پسرک!!

به جای تو!!

 

من امشب سوره مریم(ع) خواهم خواند

 

(برای آویختن به ساحت پاک مریم عَذرا)

(برای استغفار به درگاه سلطان السلاطین روزگار... پروردگار بزرگ و مهربان)

(برای آنکه دارالمومنین دزفول را همچنان دارالمومنین نگاه دارد)

ربنا لاتزغ قلوبنا بعد اِذ هَدَیتَنا

 

من امشب سوره مریم(ع) خواهم خواند

 

 



موضوعات مرتبط: مریم مقدس , عیسی بن مریم , دزفول , دارالمومنین

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٦ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

نام مرحوم پدرش "درویش" بود واسه همین خودشم بین بزرگترای محل مشهور بود به تقی درویش.(تقی پسر درویش)
او تنها پسر پدرش بود و سه خواهر داشت که رابطه ی حسنه یی باهاش نداشتن و سال به سال هم بهش سر نمیزدن.
باباتقی خواهرزاده یی داشت بنام "نجات" که در بازار آهنگرای دزفول شاگرد آهنگر بود.
پسری جوان با قدی نسبتا کوتاه و کُمبُل ، موهایی مجعد و مشکی و چشمانی سیاه و البته کمی هم انحراف چشم .
نجات دلی ساده و صاف داشت و تنها کسی بود که از قوم و خویشای باباتقی هرچندماه یکبار میومد خونه مون و بهش سری میزد.
صداش میکرد : خُلوو تقی.

من اما؛
شعف قلبی باباتقی رو از آمد و شد های نجات حس می کردم ، هرچند که خودش سعی می کرد بُروز نده.
ولی تابلو بود که اومدن نجات به خونه ما ، قدری غرور شکسته شده ی باباتقی رو (بابت بی کسی) ترمیم می کرد چرا که پیرمرد فوق العاده مناعت طبع داشت و پیش خودش حس میکرد نزد خاندان  موزون بابت تنهاییش تحقیر میشه.
البته اینا تصورات اشتباه اون مرحوم بود ، خدا میدونه که خانواده ما هیچ یک چنین تصوری نداشتیم و اونو جزئی طبیعی از خودمون می دونستیم.

جونم براتون بگه که؛
یکی از بارزترین خصوصیات باباتقی تسلطش به شاهنامه و شاهنامه خوانی بود و همینطور داستان های دربار قجر.
ترور ناصرالدین شاه در اوان کودکی باباتقی اتفاق افتاده بود و سه شاه بعدی قاجار رو شخصا بیاد داشت اما پارادایم عهدناصری در ادبیات گفتاریش بیشتر به چشم میومد.
چه داستان ها که از دیالوگ های فی مابین ناصرالدین شاه و وزیر معروفش امین السلطان نمی گفت.
و یا از دیالوگ هایی که بین همین امین السلطان با مظفرالدین شاه رخداده بود.
میگفت که روزی مظفرالدین شاه از امین السلطان می پرسه : امین سلطان!!                

(دقت کنید الف و لام قبل از سلطان رو حذف می کرد)
امین السلطان : بله قربان
مظفرالدین شاه : زمون شاه بابام[1] خوب بید یا حالا (عین عبارت)
امین السلطان : قربانت گردم نه اوسون نه ایسون
مظفرالدین شاه : چرا پدرسوختَه .
(باقی داستان یادم نیست ولی امین السطان راجع به تفاوت فرهنگ دربار قجر ، در باب ریشدار بودن یا بی ریش بودن مردان در حکومت ناصری و مظفری سخن میگوید و مظفرالدین شاه را به خنده وا می دارد)
به هر روی ، کلید واژه های باباتقی در گفتن از روزگار قدیم و خاطراتش اینها بود :
رستم ، شاهنامه ، فردوسی ، سعدی ، ناصرالدین شاه ، شاه بابا ، امین السلطان ، فتح علیشاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، مویی شیربُت ، روخونَه ، یوسف خان و ....
درویش ، پدر باباتقی اهل محله سوکیون[2] بود و ظاهرا زمین های کشاورزی وسیعی برای تنها پسر و دختراش به جای گذاشته بود.
دلیل ازدواج نکردن باباتقی رو اینجا باز نمی کنم چون خیلی خصوصیه و شک ندارم که روح اون مرحوم هم راضی نیست اما همین قدر بدونید که تا آخر عمر مجرد موند.

القصه ...
دهها سال قبل ، باباتقی با همشیره هاش اختلافاتی روی زمین های پدری پیدا میکنه و زمانی که اتحاد خواهرا منتهی به فشار زیادی به تنها برادرشون میشه ، باباتقی به یکی از شرخَرهای معروف منطقه بنام یوسف خان پناه میاره و بهش میگه میخوام سهم زمینامو باهات شریک شم (البته فقط در کشت و کار).
یوسف خان هم که به قول قدیمیا : کور اَ خدا چه مخو؟ دو تیه رووشِن.
با کله میره توی زمینای باباتقی و دیگه بیرون نمیاد و زمانیکه باباتقی قول و قرارهاشونو بیادش میاره با ضرب و شتم نوکران یوسف خان روبرو میشه.
(این قضایا حدودا بین سال های 1310 تا 1320 اتفاق افتاده و این خان خلافکاری که عرض کردم شرارت های زیادی در منطقه میکنه که در نهایت به دست یدباکفایت پدربزرگم و گرفتن دستخط از حکومت برای تنبیه به سر پل قدیم می برندش و گونی تنش میکنن و یه جارو میدن دستش که یکی دوماهی پیش چشم خلق مفتضح شده و سپس در کوشک[3] زندانی میشه.
پس از آزادی از زندان تا پایان عمر به انزوا میره و جنازه اش بی هیچ تشییعی از سوی مردم ، به صحرا برده و دفن میشه.
ظاهرا تنها تشییع کنندگان جنازه یوسف خان ، کودکان محل بودند که به دنبال تخته [4] ی یوسف خان راه میفتن و میخونن : هرچه که خوردی پس بده یوسف خان.... مال یتیمَ پس بده یوسف خان .
و قس علیهذا....)

برگردیم به باباتقی؛
بعد از اینکه متوجه میشه از چاله خواهران به چاه یوسف خان افتاده به اداره اوقاف وقت پناه میاره ( در زمان پهلوی دوم ) و به اوقاف میگه : زمین هامو بهتون اجاره میدم برای مدت زمانی معین.
اما چندسال بعد اوقاف هم ادعای مالکیت میکنه و به محض ورود باباتقی به زمینهاش اونو تحویل شهربانی و دادگاه میده.
حدود شش ماه بدون محاکمه در زندان شهربانی حبس میکشه و زمانیکه میارنش نزد رئیس دادگاه (بنام عسکری) ، آقای رئیس به تشر بهش میگه : گوساله تو رفتی توی زمین های اوقاف که تصرفشون کنی؟
باباتقی درجا بهش میگه : اَر مو گوسالم ، تو خو گُو گَپی. (اگر من گوساله هستم تو که گاو بزرگی)
و این میشه که سه ماه دیگه بدون حساب و کتاب میره زندان شهربانی.
بالاخره سال ها بعد پدرم وکالت باباتقی رو در پرونده اوقاف و زمیناش قبول میکنه و موفق میشه پس از دوندگی بسیار ، بخشی از پول زمین هاشو از اوقاف بگیره که در اواخر دهه چهل(یا اوائل دهه پنجاه) میشه حدود 70000 تومان .
پول نسبتا زیادی بوده ، نه؟
در پُست قبلی نوشتم که هیچگاه مسیر معیشتی باباتقی رو متوجه نشدم یه سرچ کوچولو از شهر ، اطلاعات بالا رو بهم رسوند هرچند کلیت بحث زمینای باباتقی و درگیریاشو با خوهراش میدونستم.
به هر شکل پیرمرد با ریختن پولها در بانک از طریق بهره ی پولاش امرار معاش میکرد.
پس از مرگ باباتقی که در سال های ابتدایی جنگ رخ داد ، ظاهرا باقی زمیناش زنده شدن و خواهراش میراث خورش شدن. خواهرایی که سال های سال بهش سرکشی نمیکردن و باهاش درگیری شدید داشتن.
البته شنیدم که خواهراش هم نتونستن درست حسابی از اموال به جا مونده اش کیفور بشن.

 

عکس تزئینی است


ادامه دارد....
 
پی نوشت ها :

[1] شاه بابا : منظور لفظی است که مظفرالدین شاه در خصوص پدرش ناصرالدین شاه به کار می برده.

[2] سوکیون : ساکیان (محله یی از محلات ارگ قدیم دزفول)

[3] کوشک : زندان دزفول در زمان قجر و پهلوی اول و .. بوده است که حدفاصل دزفول و صالح آباد قرار داشته .(صالح آباد : نام اصلی اندیمشک)

[4] تخته : در اینجا منظور چیزی است که شبیه لنگه چوبی درب های منازل قدیمی دزفولی بود و چهار دسته ی حدودا سی سانتی در چهار کنجش داشت ، سابقا تابوت در دزفول و ایران مرسوم نبود و اموات را روی همین تخته ها قرار می دادند و چهار نفر چهار دسته ی چهار گوشه اش را گرفته و به سمت آرامستان می بردند. البته بزرگان دینی و نجبای شهر در چیزی بنام عُماری قرار داده می شدند. آنچه که امروز در تشییع جنازه های نوار غزه می بینیم شباهت زیادی به تخته دارد.

نکته : در فرهنگ نفرین گری دزفولی ها هنوز هم وقتی می خواهند جماعتی را یکجا با نفرین روانه آن دنیا کنند می گویند : نه تخته کش نه مرده شور..بُر نکنا ورتون.

یعنی چنان پشت سر هم بمیرند که تخته کش ها و مرده شوی ها فرصت تشییع و شستشو ی شان را نکنند.

از این مَثَل استنباط می شود که حمل و تشییع اموات نیز شغل بوده است.



موضوعات مرتبط: دیسون , مهران موزون , دزفول , باباتقی

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


تا همین دودهه قبل یکی از رسوم رایج و نیکوی ایرانیان ، رسیدگی به سالمندان بی کَس و کاری بود که در کوی و برزن می زیستند و جزئی انفکاک ناپذیر از اهالی همان محله بودند .
هرچند این خُلق پسندیده هنوز نمرده است اما متاسفانه با ورود فرهنگ خانه سالمندان ، بهزیستی و .. به جامعه ی ما ، تا حد زیادی این سنتِ حسنه رنگ باخته است.
مقصودم چیزی شبیه رفتار استاد دوچرخه سازی است که در پُست "مش ریبخیر" گفته بودم .
خوب به یاد دارم که در فرهنگ دزفولی های دهه شصت به آنسو ، این اخلاق خیلی عمیق تر جاری و ساری بود.
یا مانند زنی به نام مش سلبِ جون[1] که تک و تنها در خانه ی محقر و کَت[2] مانند خویش زیر مقابر مُقوم[3] زندگی می کرد و در عین حال ، از سوی همسایگان مراقبت می شد.
 همچنین بودند پیرمردان و پیرزنانی که اهل محل ، آنان را برای سالیان دراز  در اتاقی از خانه شان ، چونان عضوی از خانواده ی خود جا و مکانشان می دادند  بی آنکه نسبت فامیلی با ایشان داشته باشند.
ما در خانه پدری (در محله سبط شیخ انصاری) سالهای سال پیرزنی را جای داده بودیم بنام عمه توار [4] که علیرغم داشتن قوم و خویش در محله داعیان ، اتاقی از منزل قدیمی ما را ساکن بود و چه شبها و روزها که با ما برسر سفره صمیمیت می نشست و مثال مادربزرگی خودمانی ، برایمان محبت لقمه می کرد.
مادرم پخت نان خانگی را از او آموخت.
خانه پدربزرگ ، هشت اتاق داشت که دائما پیرانی از منطقه کرناسیان، سردره ، کتکتان و ساکیان در دو اتاقش ساکن بودند.
جنگ که شد و حضور ما به تبع حملات دشمن در خانه ی اجدادی یک خط در میان؛

آرام آرام اینگونه افراد همچون کموترهای چاهی که نانشان به دهان ما بسته بود از آن خانه رخت بربستند و آواره ی کوی و محله شدند و هر کدام به شکلی دارفانی را زودتر از آنکه باید، ترک گفتند.

دوستان؛

پیران و سالمندان همچون خانه های قدیمی و پوسیده هستند که؛
میان آنکه کلنگ بگیرید و به جانشان بیفتید؛
با آنکه به آنها رسیدگی و سرکشی نکنید و به حال خود رهایشان نمایید هیچ تفاوتی وجود ندارد.
آخرین مصداق این سخن همان مرحومه "مش ریبخیر" است.
دیگر آنکه دزفولی های پیشین؛
حتی در صورت ترک شهر پدری ، فرهنگ نگهداری از سالمندان را با خود به محل مهاجرت انتقال داده و گسترش می دادند.
خانه پدربزرگ مادری ام در اهواز قریب به 12 اتاق داشت که نزدیک به چهار اتاق آن همیشه ی خدا در اختیار دزفولی های بی سرپناهی بود که موقت یا دائم در اهواز بودند و تمکنی برای سکونت در مرکز استان نداشتند و این قصه تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
نکته : برخی از این افراد شاید بنام اجاره بها مبلغی می پرداختند ، اما ردوبدل این ارقام جزئی؛
صرفا برای حفظ شئونات و مناعت طرف بود.
برای حفظ شخصیت پیرمرد یا پیرزنی بود که شبها و روزهای متمادی می بایست با حفظ کرامتش در میان افراد خانواده ی مالک زیست کند بی آنکه تحقیر شود.

***

به درستی یادم نیست که از چه سالی در خانه ی ما زندگی می کرد چرا که از بدو کودکی ام شاهد حضور او در بزرگترین اتاق آن حُوشِ [5] دَرَندشت بودم.
طوری که تا سالها پس از رفتنش، همچنان آن اتاق را "توو باباتقی"[6] می خواندیم.
هنوز هم پس از 42 سال عمری که از خدا گرفته ام ، پیرمردی به خصوصیات و ویژه گی های منحصر به فردش ندیده ام.
قدی بلند؛
جمجمه ای بیضی شکل؛
سری دائما از ته تراشیده و سرخ.(پوستش از شادابی به سرخی میزد)
چشمانش مژه نداشت و تخم چشمان را همیشه آب مروارید که چه عرض کنم، شاید آب سیاه گرفته بود و همین هم موجب آن بود که از نعمت بینایی خوبی برخوردار نباشد.
انگشتانی کشیده و بلند و دستانی بزرگ.
تمام پوشاکی که از دار دنیا داشت اینها بود :
دو تُمبون دزفولی[7] سرمه یی رنگ ( نه آنچه که شما زیر شلواری اش می نامید)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین کوتاه.(برای سراسر تابستان)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین بلند(برای تمام زمستان)
یک جفت گیوه دزفولی.
یک جفت دمپایی پلاستیکی.
دو نیم دَلَه.
یک لُنگ "قرمز" .
راستی،
گفتم لُنگ!!
باباتقی علاقه ای به فوتبال نداشت.
سالهای اواسط دهه پنجاه را یادم هست ، وقتی که دایی مجید از تهران به دزفول و نزد ما سری میزد و علیرغم ورود شبانه و بی سروصدایش به شهر و محله سبط شیخ ، جوانان محله از کرناسیان تا ساکیان همچون مور و ملخ به در خانه ی ما می ریختند و با کوفتن کوبه ی نر و حلقه ی ماده ی درِچوبیِ خانه پدربزرگ؛
دایی مجید را طلب می کردند و این باباتقی بود که اعتراض می کرد که چرا خواب سر شبش را خراب می کنند. انگار نه انگار که یکی از قهرمانان ملی پوش فوتبال در خانه است و شور و ولوله جلوی خانه برای دیدن قهرمان برپاست.
ادبیات اعتراضی اش هم جالب بود.

القصه ....
تمام پوشاک پیرمرد همان بود که در بالا آمد.
در آن سالها هیچگاه نفهمیدم که معیشت باباتقی از کجاست؟
هر روز صبح علی الطلوع از خواب برمیخاست و لنگ قرمز و تمیزش را تا کرده و روی دوش راستش انداخته و به بازار سرمیدون و یا خراطون می رفت و ساعت 10  نشده با دست پر به خانه بر میگشت.
علاقه وافری به دو خوراکی داشت : انار، ماهی شیربُت.
آنزمان؛
دز؛
مملو از شیربت هایی بود که لااقل پنج کیلوگرم وزن داشتند.
صیادانی از محله سبط شیخ (عموما خاندان کلکچی) شبانه برای صید ماهی سوار بر کلکهای یک یا دونفره خود به سینه ی آب زده و با مهارتی خاص از میان تافهای اسطوره ای مَسی[8] عبور کرده و صبح زود حوالی پل حمیدآباد از کلک پیاده شده و بارو بندیل و ماهی های صید شده را با مینی بوس های گاراژ گلچین به شهر می آوردند و ماهی های هنوز زنده و در حال دُم شُندَن[9] را به بازار خراطون و سرمیدون عرضه میکردند.
باباتقی با مناعت ترین پیرمرد دزفولی بود که تاکنون شناخته ام.
نه تنها بهداشت فردی و پوشاکش را کاملا رعایت می کرد بلکه در خوراک و خرید روزمره اش نیز بهترین ها را مدنظر قرار میداد.
شاید اگر دراین روزگار زنده بود و به فروشگاه هایپر تهران می بردمش باکلاس ترین خریدها را انجام می داد.
باباتقی وقتی میوه می خرید؛
عددی می خرید.
مثلا 6 عدد انار بزرگ و سالم را در ترازو گذاشته و برایش مهم نبود که فروشنده کمی گرانتر حساب کند.
وقتی ماهی شیربت میخرید می بایست ماهی زنده، نَر و درشت باشد.
یادم هست که بین ساعتهای 9 تا 10 بامداد که از بازار به خانه برمی گشت و یک ماهی بزرگ در لُنگ اش سنگینی میکرد منتظر بودیم تا همان پای لوله[10] ماهی را از لنگ درآورده و لنگ را شسته و در حالیکه به سمت اتاقش میرفت با صدای بلند یکی از بانوان خانه را خطاب قرار دهد :

بووَ..... موییه وُندوم پا لوله.

و این جمله یعنی آنکه :

(( از الان که ساعت نُهُ خُرده ای ست تا دوساعت بعد حواستان باشد که ماهی در حال جان دادن است مراقب باشید تا پس از مردنِ ماهی پاکش کرده و قُرص قُرص کنید و وسط حیاط یک ماهیتابه روی گاز پیک نیکی بگذارید و سرخش کنید و مرا صدا کنید تا همان جا کنار ماهیتابه ی در حال جیلیز و ویلیز بنشینم از ماهی به آن بزرگی که برای ده نفر هم زیاد است فقط دو قرص خالی و بدون نان بخورم و دستها را بشورم و به اتاقم بروم و باقی ماهی پنج شش کیلویی را به امان خدا بسپارم.))

پیرمرد؛

گاهِ گام برداشتن بسیار آرام و با طمأنینه قدم بر میداشت. نه از سر ضعف جسمی!
بلکه از روی آرامش وجودی و ثبات روحیه.
از روی صلابت و راحتی.
ادامه دارد...

 

(این تصویر باباتقی نیست)

(یکی از بهترین بابابزرگای دزفولی است که 11 روز قبل دعوت حق را لبیک گفت)

 

[1] سلبِ جون : سروِ جهان (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[2] کَت : حفره های بزرگی است که در مناطق کُنگلومِرایی دزفول در جهت افقی حفر می شود. تنها رقیب این مهندسی طبیعی در روستای کوچک و هزار ساله یی از استان کرمان وجود دارد. برای استفاده از خنکای طبیعی آن در فصل تابستان استفاده می شود. کَت ها در حاشیه رودخانه و یا زیر زمین های سنتی و عمیق خانه های دزفول حفر می شود.
[3] مُقوم : مَقام . ( برخی قبرستان های داخلی دزفول را می گویند که تا حدی از سطح محله یی که در آن قرار داشتند بلند تر می نمود.)
[4] تَوار : تَبار (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[5] حُوش :  دو کاربری دارد. حُوش به معنای خانه و حُوش به معنای حیاط.
[6] توو باباتقی : منظور از توو همان اتاق است.
[7] تُمبون دزفولی : منظور حقیر همان شلوارهای سنتی مردانه دزفولی هاست که مربوط به عصر قجر است که در سراسر ایران عمومیت داشت و از دویت لُری تنگ تر بود.
[8] تافا مَسی : مسیل رودخانه ی دز در زیر اولین پُل بتونی دزفول به دلیل وجود صخره های متعدد و شیب تند رودخانه بسیار مواج و خروشان است که به موج های خروشان این بخش از رودخانه در اصطلاح محلی تافهای مَسی گویند. (تاف : موج). (مَسی : نمیدانم شاید برگرفته از مَستی باشد بخاطر حالت از خود بیخود شدن حرکات آب در خوردن به صخره ها)
[9] دُم شُندَن : حرکت دُم زدن ماهی در حال جان دادن. شُندَن به معنی پرتاب کردن است.
[10] پای لوله : سابقا در خانه های سنتی دزفول با ورود آب شرب و لوله کشی در خانه ها ، عموما در گوشه ای از حیاط خانه یک شاخه لوله به قطر نیم اینچ و به ارتفاع حدودا 70 سانتی متر قرار داده و یک شیر از جنس برنج به آن می بستند. دزفولی ها به کلیت این شیر آب در کنج خانه می گفتند : پالولَه .
سالهای سال تمامی شست و شوها و کاربری آب شرب منازل دزفول زیر همان یک شیر بود .



موضوعات مرتبط: باباتقی , مهران موزون , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/۱٠/٢ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

یلداتون پیشاپیش مبارک

فرداشب به بهانه این سنت دیرینه پُستی خواهم رفت و کسی رو بهتون معرفی خواهم کرد که ممکنه براتون جالب باشه.

فعلا این مامی شورت مدل شب یلدا رو داشته باشید و برای محمد مجیدی راد (ارسال کننده ی این عکس) آرزوی عاقبت بخیری کنید که این شب یلدایی طعم دیسون رو با این عکس عوض کردند.

 

 

چن تا خواهش :

1-  فردا شب تلویزیون خاموش. در واقع تلویزیون تعععععطیل.(به خدا چهره ماه اعضای خونواده از قیافه آدمای توی تلویزیون خیلی خوشگل تر و دلنشین تره)

2-اعضای خانواده دور هم بنشینید و چهره به چهره با هم حرف بزنید و گعده راه بندازید.(حتی اگه دونفر باشید)

3- بزرگترا از تجربیات قدیمی شون برای کوچیکترا بگن. کوچیکترا مجهولات فولکلورشون رو از بزرگترا بپرسن.

خطر: وقتی رودرروی خانواده حرف می زنید همزمان با سخن گفتن شومی نخورید چون ممکنه که صورت طرف مقابل رو با ذرات شیرین شومی ....

4- شومی ها رو از طول و به مدل شُتُری ببُرید(غول غول) چون سنتی تره.در واقع غول شومی رو طوری بلند و کشیده ببُرید که وقتی از ریشه به شومی گاز می زنید نرمی گوش هاتون از دوطرف شومی رو لمس کنه ، سپس با افکت صدای هورت کشیدن شومی به لذت خوردنش بیافزایید.یادتون باشه این صدای گَم زدن به شومی که همراه با هورت کشیدن شومی هستش از قدیمی ترین افکت های انسانی در جهانه چون قدمتش به قدمت کشف شومی میرسه.

لازمه که بزرگترا فرداشب این آوانس رو به کوچیکترا بدن که در محفل خودمونی خونواده یه کارناول شومی کُشی راه بیفته.سبز

توصیه : اگر میخوایید لذت شومی رو بیشتر ببرید قید تفکیک تُخ شومی از شومی بزنید و بذارید دندوناتون عین دستگاه چمنزنی پوست شومی رو پاک و پاکیزه بکنه و نگران سرنوشت تُخ شومی ها نباشید روزگار و طبیعت کار خودشو میکنه.خیال باطل

5- مادربزرگا و پدربزرگای زنده رو دریابید و ازشون نقل و شیرینی بگیرید و پای حرفاشون بشینید. از اُلِه گرفته تا مَتَل سعی کنید تخلیه اطلاعاتیشون کنید ولی خسته نشن یهو.

6- اگر پدربزرگ مادربزرگ در قید حیات نیستن برید سرکوچه و اولین موردی رو که گیر آوردین به دست و پاش بیفتین که بیاد تو جمع خونواده تون و محفلتون رو برکت ببخشه و اَگرَم گیر نیومد برگردید خونه و دسته جمعی برای روح درگذشتگان یه فاتحه غلیظ بفرستید و جاشونو خالی کنید.

7- از شاهنامه و حافظ نگذرید و حتی بذارید کوچیکترا چند خط بخونن.

8- برای همدیگه دعا کنید و از خدا بخوایید که خدا دشمنان این سرزمین رو زیر زمین چال کنه.

9- به خودتون قول بدید که هرچه در توان دارید برای حفظ و زنده نگهداشت سنت های اصیل و مفید تلاش کنید.نمیخواد بشینید و لغت نامه بنویسید همینکه گویش پدری رو  با کودکانتون استفاده کنید خودش کلی کاره.مخصوصا منظورم با پدر سید مسیح سبزقباس.... با شمام سیدرضا...خودتو به کوچه علی چپ نزن داداش.با همین چشای خودم دیدم که روز روشن(منظورم ساعت 10 شب زیر نور لامپ حسینیه اس) با بچه ات عجمکانی حرف میزدی.

(امروز غروب برسم خونه و یادم باشه عکس خوشگل سید مسیح رو میذارم همینجا)

فعلا یاحق.....بازم یلدا مبارک

آخییییییش چقدر از واژه ی "شومی" استفاده کردم...تِشکِ دلوم درومَه.



موضوعات مرتبط: یلدا , مهران موزون , تلویزیون , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٩ | ٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پلنگ را دوست دارم به چند دلیل :

1- زیبا و رعب انگیز است

2- مرده خور نیست.

3- شکار دیگران را نمی خورد (در واقع دزد دسترنج دیگران نیست) مثل کفتار.

4- شکار را به بلندترین نقطه برده و پیش چشم همه پاره پاره اش کرده و نوش جان می کند ، نه مثل قورباغه که به زیر آب میخزد و چشمان از حدقه در آمده اش از آب  بیرون است و منتظر است تا یک لحظه زبان درازش را به بیرون پرتاب کرده و طعمه در حال گذری را به کام بگیرد و ببلعد.

5- همیشه بر شکارش اشراف کامل دارد بی آنکه دیده شود.در واقع تمام حرکات طعمه ی نگون بخت را کامل و نامحسوس زیر نظر دارد.

6- به سادگی غرش نمی کند اما وقتی می غرد صدایش تا کیلومترها شنیده می شود.

7- دید در شب خوبی دارد.

و...

چندی پیش در سایت وزین آقای صادق جولای عزیز گشت و گذاری داشتم که به عکسهایی از گونه های جانوری شهرستان دزفول برخوردم.

با دیدن شمایل زیبای پلنگ دزفول ، دو حس متضاد شادی و غصه را یکجا تجربه کردم.

شاد از اینکه :

هنوز جغرافیای جانوری دزفول از این مخلوق زیبا و تحسین برانگیز تهی نشده است.

پیش از این در فضای دیسون راجع به خر دزفول ، سمندر دزفول ، گوزن زرد دزفول ، پرندگان دزفول و ....گفتم.

اما نشده که راجع به پلنگ دزفولی چیزی بنویسم.

هرچند در پُست مربوط به کوه پیمایی نوروز امسال در حواشی دره پلنگون اشاره ای جزئی داشتم ولی مفتخر به دیدن تصویری از این آفریده حیرت انگیز نشده بودم.(منظورم پلنگ دزفول است)

چند روزی است که این عکس زیبا و غرورآفرین بر صفحه دسکتاپ لپ تاپم نقش بسته است.

خوب به اندام و نقوش زیبایش بنگرید :

 

سایز اصلی :  کلیک کنید

دست خودم نیست ، وقتی می بینم سرمایه ای که مربوط به دزفول است و حفظ می شود و از انقراض نجات می یابد ضربان قلبم از خوشحالی بالا میرود.

ایضا همین حس را به سرمایه های دیگر نقاط ایران زمین دارم.

روزی اگر بشنوم ببر مازندران را در عمق جنگلهای آن دیار جسته اند جشن میگیرم.

 

عظمت ببر منقرض شده ایرانی را ببینید؟ (لعنت بر قاجاریه)

 

و اما غصه ی اینکه :

چرا اداره محیط زیست شهرستان دزفول با یک هفتم نیروی محیط بان لازم ، انجام وظیفه می کند؟

چرا پلنگی که روزگاری در یک کیلومتری دزفول می زیسته ، اکنون آنقدر نیست و نابود شده و عقب نشینی کرده که برای تماشایش باید به عمق کوه های سالن و سگریون سفر کرد؟

چرا پروژه های فیلم سازی حیات وحش برای دزفول تعریف نمی شود؟

چرا جوانان خوش ذوق دزفولی کمتر به فکر عکاسی حرفه ای حیات وحش هستند؟

حقیقت این است که دزفول و اطراف آن سرشار از حیوانات دیدنی و شگفت انگیز است که عکاسی حرفه ای این مخلوقات دیدنی خداوند ، خودش نوعی کار آفرینی و معرفی و نام آوری جغرافیای جانوری شهرستان ما محسوب می شود.

از بق بُتُل ها و بط ها و بلبل های دیدنی درون شهر گرفته تا شاهین و پلنگ های مهرانگیز خارج از شهر ، همه و همه دارایی های دزفولند.

راستی دوستان؛

پلنگ را از فاصله چند متری دیده اید؟

بسیاااااار زیباست.

در پایان این پُست به این نکته ی جالب فکر میکردم که : ما دزفولی ها ، از درون کوچه و خیابان های تنگ شهر ، تنها حرف پلنگ مان را می زنیم بی آنکه ببینیمش حال آنکه پلنگ های دزفولی بیرون شهر ، بر فراز کوهستان های دزفول ، بر تمام شهر اشراف و استیلا دارند .

جل الخالق.

 

با سپاس از مدیریت محترم سایت "شهرخمون دسفیل"

و محیط بان عزیزی که زحمت گرفتن این عکس را کشیده است.



موضوعات مرتبط: بق , دزفول , پلنگ , موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٩/٢٥ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

ایهالدیسونیون :

خبر قرار گرفتن رادیو دزفول روی اینترنت را از بزرگوارانی همچون پرموز عزیز شنیدید؟؟

لینکش را دیدید؟

 

حالا از من بشنوید :  

هنوز نه!....هنوز رادیو دزفول در اینترنت، "آنی" که می بایست باشد نیست.

چیستایی عرض بنده بماند و همین بس که شب گذشته در تهران تا پاسی از نیمه شب گذشته بر سر این موضوع جلسه یی مفصل داشتم.

اندکی صبر...



موضوعات مرتبط: دیسون , دزفول , موزون , رادیو دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/٢٢ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

آرشیو عکس های شخصی بنده نزدیک به 13000 هزار عکس رو شامل میشه که طی چند سال گذشته در موضوعات مختلف گرفتم. اونایی که از نزدیک باهام آشنان میدونن که من تقریبا هرجا میرم دوربین باهامه.

گفتم به جبران طولانی بودن پُست قبلی ،  10 عدد از عکس هامو در سایت پانورامیو برای شما نازنینان به تماشا بگذارم و یه خُرده رفع خستگی کنین.

عکس های ضعیفیه و قابل شما رو نداره :   کلیک کنید

 

نظر خواستین بدین برگردین همین جا توی دیسون.

تشکر



موضوعات مرتبط: دزفول , دیسون , چال کندی , زلال دز

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱٩ | ۸:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


هشدار : این پُست بسیار طولانی است مرا عفو کنید و برای خواندنش کارگر بگیرید.

                                                     اوه

***


پیرو پُست زبان مرده، از آنجا که کامِنت هایی پُرملات از دوستان برای پُست مذکور نوشته شده بود بهتر دیدم این مطلب را به پاسخگویی به نظرات یکی از کامنت گذاران اختصاص دهم ، شاید در میانه ی همین پاسخ ها بتوانم حرف اصلی را بزنم .


گزیده ی کامنت های نویسنده محترم وبلاگ دست نوشته ها:

1-    فرمودید : یکی از موانع فراگیر شدن گویش دزفولی این است که خارج از شهرمان کسی آن را متوجه نمی شود. یعنی اگر صدا و سیما هم بخواهد فرصتی در اختیار شهرمان قرار دهد باز مخاطب این گویش فقط مردم شهر خودمان هستند و کسی برای پخش گویشی که مستمع ندارد هزینه نمی کند. در مقایسه با آن همین ایراد را می توان با اندکی اغماض نسبت به زبان آذری گرفت.


پاسخ دیسون : بیاد ندارم سخنی بر این اساس گفته باشم که لازم است گویش دزفولی را برای کسانی که دزفولی نیستند فراگیر کنیم.
اینکه خارج از شهرمان کسی دزفولی را متوجه نمی شود یا اینکه کسی به غیر از تُرکهای سرزمینمان ترکی را متوجه نمی شود یا اینکه کسی جز خود کردها زبان و گویششان را متوجه نمی شود ، اظهرمن الشمس است.
اصولا هیچ گویشی در ایران بابت آنکه خود را به غیر اهالی اش تحمیل کند روی آنتن نمی رود بلکه تمامی اقوام این سرزمین سعی دارند تا سهم خود را از رسانه ها بگیرند صرفا برای آنکه  در کام و زبان اهالی همان گویش ، زنده و پایدار بمانند.

توجه داشته باشید :

 زندگی در جامعه ی گِزِل شافتی این روزگار ایجاب می کند تا به تبع سیستم های دولتی، بنده و شمای نوعی ، اگر مستمر در دزفول نباشیم لکن تمایل داشته باشیم تا گویش شهرمان را در کام و زبان فرزندانمان زنده نگه داریم و قبول کنید که بهترین پیگیری فرهنگی فرزندان یک کارمند آذربایجانی مقیم بیرجند ، توسط همان شبکه استانی ترک زبان تبریزی ها صورت می گیرد . کارمندی که نیت دارد تا ارتباطش با شهر پدری قطع نشود و آرزو دارد که جسم و جانش در کنار اجدادش به خاک سپرده شود.

بخواهیم یا نخواهیم به قول تافلر "رسانه ها در قرن بیست و یکم حالت فردی و قومی می یابند" و هر قومی که در گرفتن سهم شان از این ابزار کوتاهی کند بلاشک سیر قهقهرایی و انهزام خود را رقم زده است.
بله! ما در نیوشیدن زبان کردی و سیستانی و ترکی و ترکمنی شبکه های استانی این هموطنان عزیز لنگ می زنیم (هرچند که باز هم بیننده شان هستیم و لذتمان را می بریم) اما آیا این باعث شده تا هزینه های میلیاردی رسانه های مذکور متوقف شود؟ مسلماً خیر.
شک نکنید در این آشفته بازار سهم خواهی رسانه یی کشور ، ، قریب به یک میلیون دزفولی سراسر جهان هستند که به عنوان یک قوم کم جمعیت (اما با کیفیت) رفته رفته در حال استحاله و انقراض اند.در حالیکه از هر هشتاد ایرانی ، یکنفر دزفولی است.

 

 


2-    فرمودید : متاسفانه واژه های مشترک گویش دزفولی با زبان فارسی اندک است.

پاسخ دیسون : اِن قُلتِ اساسی اینجانب به همین فرموده ی ناصحیح شماست.
اولاً یکی از بزرگترین اشتباهات رایج آن است که از گویش پایتخت به عنوان "زبان فارسی" یاد می شود. شما در بسیاری از شهرهای ایران زمین وقتی گام می گذارید با این مضمون روبرو می شوی که :
 فارسی حرف میزنی یا گیلگی؟
فارسی حرف میزنی یا مشهدی؟
فارسی حرف میزنی یا دزفولی؟
فارسی حرف میزنی یا بندری؟

و برداشت همه ما  از این عبارت آنست که تکلم به گویش تهرانی "فارسی" و بقیه "غیر فارسی" هستند .

این "غلطِ رایج" ، واقعیتی تلخ و انکار ناپذیر است که در جمله جنابعالی نیز مشهود است.
اما حقیقت آن است که زبان سِتُرگ پارسی(و نه فارسی) همچون بنایی باشکوه و عظیم است که گویش هشتادساله ی تهرانی ( که الهام گرفته از گویش ری و شمیرانات می باشد) تنها یکی از خشت های این بنای عظیم است و گویشی همچون گویش دزفول که فخر زبان پارسی است هزاران سال در این آب و خاک ریشه دارد.
دوماً نکته عجیب دیگری که در نوشته بالای شما مرا شگفت زده کرد اینکه : گویش دزفولی واژه های مشترک با زبان پارسی ندارد؟؟!!!
باید عرض کنم علیرغم آنکه منظور شما از زبان پارسی، گویش کم سن و سال پایتخت بود لکن به اطلاع شریفتان برسانم که گویش پدری شهر شما دزفول ، که از زُعمای زبان پارسی است ، نه مملو از واژه های پارسی، بلکه خودِ خودِ زبان پارسی است. لهجه دزفولی پس از این همه تخریبی که بر آن وارد آمده همچنان مملو از واژگانی است که سراسر کشور آنها را از دست داده اند و این دزفول و دزفولی است که این واژگان را همچون دانه های زمرد و یاقوت – بلکه گرانبهاتر- حفظ و حراست کرده که متاسفانه در همین سی سال اخیر به سادگی هرچه تمامتر در حال فراموشی و نابودی این گنجینه ی هزاران ساله هستیم و البته برخی لهجه های دیگر مانند کردی و سیستانی و لری نیز از شاخص های این مهم هستند.

به نکات زیر عنایت فرمایید :

الف ) مرحوم اخوان ثالث (خدایش بیامرزد) در یکی از کتابهایش که الان بخاطر ندارم از واژه ی "پاریاب" استفاده می کند و در پاورقی اینگونه می نویسد :

(( با تشکر از مردم شریف دزفول که این واژه را زنده نگه داشتند.))

پاریاب به زبان دزفولی : "پُری یو" ، به معنای زمینی است که دیم نبوده و سهم آب کشاورزی دارد.
ب) سعدی علیه الرحمه می سُراید : گل همین پنج روز و شَش باشد/ وین گلستان همیشه خوش باشد
و حتما شما نیز چون بنده و دیگران در سر کلاس های ادبیات این مملکت نشسته و از اساتید معززمان شنیده اید که "شَش" در این بیت با "خوش" در مصرع دوم همخوانی ندارد و شاعر بزرگی همچون سعدی در اینجا به تنگ آمده و کم آورده است لذا استثنائاً می بایست خوش را باید "خَش" تلفظ کرد تا با "شَش" جور درآید .
سالها قبل، یک ظریف دزفولی برایم روشن نمود که به خاکسپاری گویش های ایران زمین و مرکزیت بخشیدن گویش کم بضاعت تهران توسط پهلویِ اول ، خساراتش بسیار بزرگتر از آنست که در توصیف درآید و اذعان داشت : نمونه اش همین بیت سعدی که اساتید محترم ادبیات در سطح آموزش پرورش - بی آنکه بدانند-  سعدی بزرگ را متهم به کم سوادی می کنند در حالی که این ما مردم این روزگاریم که از سواد پدری فاصله گرفته ایم و این گونه ادامه داد :
بیایید واژه ی "خوش" را در این بیت سعدی با "گویش دزفولی" بخوانیم :
گل همین پنج روز و شَش باشد   وین گلستان همیشه خوَش باشد (khoowash)
این نکته ی شگرف ، پیامی در دل خود دارد و آن اینکه بسیاری از واژگان دزفولی مورد استفاده در سراسر ایران زمین بوده اند. بگذارید دلتان را به نکته پایانی این بخش روشن کنم.
همان ظریف دزفولی در همایشی ادبی و بین المللی - بین کشورهای پارسی زبان - وقتی با رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات پارسی کشور تاجیکستان روبرو می شود و آن دانشمند تاجیکی به این برادر دزفولی مان می گوید که ((شما "اِی رونی ها" زبان پارسی را از دست داده اید)) و اتفاقا همین بیت سعدی را –باهمان گویش تاجیکی اما شبیه به دزفولی- قرائت نموده و ما را متهم به فاصله گرفتن از اصالتمان می کند.
دزفولی ادیب شناس به وی می گوید که ما در شهرمان این گویش را حفظ کرده ایم و زمانی که بیت سعدی (علیه الرحمه) را به درستی تلفظ می کند ، رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات تاجیکستان از فرط شوق ، ایشان را در آغوش کشیده و نام شهرمان را می پرسد و نهایتا آرزو می کند که روزی به دزفول سفر نماید.

جناب دست نوشته ها؛

ج ) نمی دانم خوانده اید پُست های دیسون قدیمی را یا خیر؟
اما در پُستی   که راجع به واژه ی خربیضه (خربزه) اشاره نمودم که تمام ایران نام این میوه را غلط و مجعول تلفظ می کنند الا ما دزفولی ها که به درستی این میوه تخم مرغ شکل بزرگ را خربیضه –تخم مرغ بزرگ- می نامیم.

د) شاید شنیده باشید که مقام معظم رهبری(روحی له الفدا) در خصوص حکیم بزرگ فردوسی فرموده اند :


                                     (( فردوسی خدای سخن است))

                                                        و یا

                                          (( فردوسی در قله است))

 

حال به پاسخ این پرسش بیاندیشید که چگونه دزفولی را از زبان پارسی-و نه فارسی- جدا میدانید در حالیکه نمونه های واژگان دزفولی در شاهنامه کم نیست؟
آری برادر!
ردپای لهجه شَهرَت را در قله ی سخن پارسی بیاب و مغرور و مفتخر باش که واژه ی سِرچ[سرمای خشک و شدید زمستان] – که اکنون نزد همگان به معنای جستجوست- تنها و تنها نزد تو و پدران تو در دزفول است که از شش هزار سال پیش برایت به ارث مانده است که شک ندارم چنان به فراموشی اش سپرده ای که حتی یکبار برای فرزندت بکارش نبرده ای تا کنون.

ه) مثال کوچک دیگری در قدرت موجِز سازی لهجه دزفول : زمین های کشاورزی پاریاب به دو دسته "تراز" و "شیب دار" تقسیم می شوند. قبول؟
در دسته شیب دار وقتی زمین سیراب می شود اما آب همچنان جریان دارد از انتهای زمین اضافات آب خارج شده و به زمین بعدی منتقل می گردد.
سوال : می توانید برای این آب یک واژه بکار ببرید و جایگزین اینهمه توضیح قرار دهید؟
من در تمام 18 شهری که در جای جای ایران زندگی کرده ام چیزی نشنیده ام جز دزفول.
هم اکنون که بنده و شما پشت این فضای مجازی درحال محاجه ادبی در خصوص لهجه مان هستیم کشاورزان دشت سَبیری به چنین آبی می گویند : پالِشت ( بر وزن بالشت)
ببینید قدرت مانور این نازنین لهجه ی باعظمت و اصیل را ؟
اما چرا پالشت ؟
در گویش شهر تاریخی و دوست داشتنی همدان واژه "هَشتن" کاربرد محاوره ای بسیار دارد. (هَشتَن : رها کردن)
و دقیقتر بگویم هشتن(hashtan) در همدان ، همان هشتن(heshtan) در دزفول است.
از سویی "پا" در ادبیات جغرافیایی به معنای "انتها" و "پایین" است که در مباحث ژئوپلتیکی شما نیز موضوعیت دارد و کشوری مانند انگلستان را بابت آنکه پایتخش در پایین نقشه جزیره انگلوساکسون ها قرار دارد آسیب پذیر می دانند و اصطلاحاً می گویند سر انگلیس در پاشنه ای قرار دارد .(خدا کند این بخش خیلی برای دوستان گُنگ نباشد)

القصه : پالشت مخفف و تغییر یافته ی پایهشت است.
لذا در ادبیات کشاورزی سنتی دزفول : پالشت = آبی اضافی که از انتهای زمین رها شده و به زمین بعدی منتقل می شود.

3-    فرمودید : ما باید به فرزندانمان نوشتن بیاموزیم. منظورم قوت در قلم است. متاسفانه بسیاری از ما نه خوب حرف می زنیم و نه خوب می نویسیم. اگر گویش شهرمان در حال کمرنگ شدن است قلم را که از ما نگرفته اند. اصلا شما فرض کنید قرار است شهرمان را معرفی کنیم . خب با زبانی که دیگران می فهمند باید معرفی کنیم نه با زبانی که فقط خودمان می فهمیم.

پاسخ دیسون : در اینجا باز هم نگرشتان این است که فقط و فقط وظیفه داریم تا دزفول را به دیگران معرفی کنیم و اگر دیگران نفهمند دزفولی را و نبینند دزفولی را ما وجود نداریم.
جان برادر!
درست میفرمایید و البته که خوب و پسندیده است که بتوانیم شهرمان را به جهانیان(و نه تنها ایرانیان) معرفی کنیم. اما آیا پیش از آنکه به دیگران معرفی اش کنیم نمی بایست به نسل جدیدمان و فرزندانمان بشناسانیمش؟ آیا نمی بایست به نسل نویی که وارثان این آب و خاکند تمام وکمال معرفی اش کنیم و روش پاسبانی و پاسداری اش را آموزش دهیم؟

مثال : تهران را ببینید؟ بنظرتان از تهرانی هایی که پیش از ورود آقا محمدخان در روستای تهران حضور داشته اند چه تعداد اکنون حضور دارند و چه میزان از مقدرات این شهر را در اختیار دارند؟
منظور من آنانی که "اهل" تهران اند نیست بلکه آنانی را می گویم که "اصل" شان تهران است و پیش از کسانی همچون میرزا تقی خان امیرکبیر اینجا بوده اند.
آیا گویش آن تهران که آقا محمدخان واردش شد این بوده که اکنون هست؟ مسلما خیر.
صد سال پس از استقرار قجر در تهران چه؟
لطفاً یکبار سخنان و لهجه مظفرالدین شاه را بشنوید (نه ترکی پدرانش را بلکه گویش رسمی دربار و پایتخت را) انگار که یک کشاورز دور و بر اراک و سلفچگان از عمق کوهها و بیابان های مرکزی ایران در حال گپ و گفت است نه شاه یک مملکت.
بنده معتقدم گویش تهرانی چونان چلوقیمه است که جای جای ایران قابل فهم و هضم است به درد مواقعی می خورد که قرار است ارتباطی فی مابین اقوام مختلف ارتباطی موقت برقرار گردد. درست همانگونه که شما و همکارانتان در عرف دیپلماتیک مشکلتان را با زبان انگلیسی حل میکنید و دلیلی ندارد که هویت ملی خود را به کلی کنار بگذارید .
مثال : تبریز قرار است روی آنتن به ایرانیان معرفی گردد . طبیعی است که شبکه های سراسری باید آن را پخش کنند و اگر برنامه ای لزوماً باید با زبان ترکی پخش شود روی آنتن سراسری ، لازم است تا برنامه را زیر نویس کنند .
بنظر شما پخش دهها باره ی حیدربابا ی ترکی غیر از زیرنویس برای ایرانیان غیرترک امکان فهم دارد ؟
اما پخش می شود و صدای اعتراض کسی هم شنیده نمی شود که این چه شعری است که مختص آذری زبان هاست اما همه باید بشنوند؟
همینطور ترانه های گیلکی و کردی و لری و ....
حال از خود بپرسیم در این تقسیم سهم رسانه ای ، جای دزفول کجاست؟

 

چرا باید بگذاریم تا "معین" از لس آنجلس ملودی و موسیقی مقامی ما را به سرقت ببرد و "ترمه و اطلس بیارین" را سردهد در حالی که عظمتی فولکلور و غرور آفرین پشت ترانه هشتاد ساله ی "بیو بریمش بیوبریمش" دزفولی نهفته است و به همین راحتی کنار گود نشسته ایم و اجازه می دهیم الماس های ادبی ما را دیگران مصادره کرده و به یغما ببرند؟
چه اشکالی دارد تا گویش دزفولی نیز این چنین باشد؟ بدین ترتیب که روی آنتن محلی به زبان خودمان(چه صدا چه تصویر) و روی آنتن سراسری با زیر نویس ابراز حضور نماییم؟
 هرچند که با شما موافق نیستم که فهم گویش دزفولی برای قاطبه ایرانیان همچون کردی و ترکی ثقیل و سخت باشد.
فهم گویش دزفولی با اندکی اغماض!!! شبیه به سختی فهم زبان ترکی است؟؟
فرمودید : اگر گویش شهرمان در حال کمرنگ شدن است قلم را که از ما نگرفته اند .
اگر منظورتان از قلم همان رسم الخط رسمی کشور است که باید عرض کنم این ادامه همان نگرش اشت که دغدغه شما بیشتر روی این پاشنه می چرخد که می بایست راهی بجوییم تا دزفول را به غیر دزفولی ها معرفی کنیم که دغدغه ای حمیده است و با آن موافقم اما در اولویت دوم.
اولویت اول آنست که دزفول را نزد دزفولی های جوان و نسل نو اعتباری ویژه ببخشیم و کاری کنیم که بدان افتخار کنند و همین حس افتخار آغاز راهی  است که منتهی به نشر داشته های دزفول نزد عموم ایرانیان خواهد شد . (انشالله)

4- فرمودید : در خصوص حیات و ادامه حیات گویش ها یا لهجه ها باید گفت که تبلیغ تکلم آن کمترین نتیجه اش حفظ آن گویش دربین مردم همان سامان است . اما ما و یا فرزندانمان چقدر از واژه های اصیل دزفولی را تکلم می کنیم . اتفاقاً شما  (منظور از"شما" نویسنده وبلاگ چوب خدا است) به نکته خوب و مهمی  اشاره کردید : " بجز بعضی واژه های قدیمی و اصیل " حلقه گمشده بحث آقای موزون است . سئوال این است که آیا گویش دزفولی امروزه ما همان گویش سی سال پیش است. شما الان از یک جوان همشهری بپرس " سرازیری" به دزفولی چه می شود . یا از این دست واژه ها . بچه های ما الان با آمیزه ای از فارسی و دزفولی سخن می گویند و واژه های فارسی آرام آرام جای دزفولی را می گیرد. کسی هم مقصر نیست . آقای محمد راههای قشنگ و جالبی ارائه کردند که به حفظ سنتهای این شهر کمک می کند . نکته ای هم که شما نوشتید این که شهرهای حومه هم دزفولی را متوجه می شوند آنها هم گرفتار همین مشکل ما هستند . چند روز پیش مستندی از آسیابهای دزفول از تلویزیون پخش شد . فیلم جالبی بود اما پیرمردی که در باره این آسیابها توضیح می داد سخنانش با زیر نویس ترجمه می شد .

پاسخ دیسون : این بخش فرمایشاتتان عموماً صحیح است لکن به این جمله که "کسی هم مقصر نیست" موافق نیستم اخوی .
اتفاقاً من و شما به سهم خود مقصریم که در برابر هجمه ی پارادایم دهکده مک لوهان دست ها را بالا برده ایم . نگاهی به عملکرد اهالی روستای ابیانه ی کاشان بیاندازید که چگونه خانه و کاشانه پدری را حفظ کرده اند علیرغم آنکه بسیاری از آنان تحصیلکرده و صاحب منصبان تهران اند . (یکی همکار خودتان دکتر قدیری ابیانه)
ما به راحتی هرچه تمامتر زیباترین و بزرگترین اَرگ آجری جهان را به ثَمَن بخس به اغیار فروخته و رهایش کردیم که شوادون هایش را گِل بگیرند و آجرهای چندصدساله اش را که بوی ذکر یاعلی و یاحسین پدرانمان بر آنها حک بود به بیابان بریزند  تا من و تو سالی یکبار به یادِ محله پدری برویم و ساعتی را به بهانه عبور دسته جات سینه زنی محرم جلوی مِلکِ از دست رفته بیتوته کنیم و آه حسرت بکشیم .
من و تو مقصریم برادر!
مقصریم که بر زبان کودکمان گویش رایج پایتخت را (هرجای این سرزمین که ساکن باشیم) جاری می کنیم و هفت سال بعد روانه مدرسه اش می کنیم تا ادامه این تراژدی را معلمین محترم برعهده بگیرند .
فرمودید "سرازیری" ؟؟؟
این که خوب است اخوی و خیلی ها نه تنها در دزفول بلکه در ایران می دانند که سرازیری یعنی چه؟
شما بگو : ترتوشی (TER TOWSHI) شاید افراد بالای شصت سال پاسخی برایت داشته باشند.
براستی مقصر کیست؟
من معتقدم که همه مقصریم.
همه.

5- فرمودید : آنچه که شما و " چوب خدا " و بنده می گوییم در اصل یک هدف را دنبال می کند اما متغیرات بحث قابل توجهند.
-  دزفول دیگر آن شهر قدیم نیست که در شمال شهر یک نفر عطسه کند و در جنوب شهر به او بگویند عافیت باشد . ترکیب جمعیتی شهر ، آن شهر یکدست و خونگرم و صمیمی را بهم ریخته . آنهایی هم که وارد می شوند از " دزفول دیگر " نیامده اند که بخواهند دزفولی تکلم کنند . این اختلاط فرهنگها و زبانها بالاخره خودش را تحمیل می کند . وقتی زبانی تازه وارد شد فرهنگی تازه وارد می شود.  مانع هم نمی توان شد . نیکسون در کتاب " فرصتها را از دست ندهید" می نویسد در ترویج فرهنگ آمریکا دیوار چین هم جلودارمان نیست برای اینکه ما از بالای دیوار وارد می شویم . ما چگونه می توانیم از این اختلاط جلوگیری کنیم . آیا ما این توان را داریم که شهر را به حالت سابق برگردانیم؟ خیر.

پاسخ دیسون : با واقعیات تلخی که مطرح کردید موافقم.

·    دزفول دیگر آن دزفول قدیم نیست
·    ترکیب جمعیتی شهر به هم ریخته
·    این اختلاط فرهنگها و ... بالاخره خودش را تحمیل می کند.
·    وقتی زبانی تازه وارد می شود مانع نمی توان شد
·    ما توان آنکه شهر را به سابق برگردانیم نداریم.

آقای مهران دست نوشته ها؛

در این مقوله فرقی که میان بنده شماست این است که شما ، یا از گذشته ی غیر قابل دسترس سخن می گویید یا از آینده ی غیر قابل تحقق.
اما بنده با نگاه به گذشته و امید به آینده از دزفولی که در مضارع استمراری جریان دارد حرف می زنم.
بله ! درست است.
هجمه یی فرهنگی در شهرمان طی سه دهه ی اخیر در جریان است که بنظرم راهکار برخورد با این هجمه در سه گام اساسی محقق می شود :

نخست) تشخیص : اینکه در چه وضعیتی قرار داریم و آسیب چیست؟
دوم     ) تصمیم : اینکه چه باید کرد؟
سوم  ) اقدام : آستین عمل  را برای اصلاح و ترمیم فرهنگی شهر و خنثی سازی تخریب ها بالا بزنیم.
به عینه می بینم که قاطبه ی اهالی محترم دزفول در گام اول ، نه که موفق! بلکه استادند و تا دلتان بخواهد سخنران و سخندان.
اما از گام دوم به بعد پای کار شدیدا می لنگد چه رسد به گام سوم.

دوست گرامی،

من سوگند می خورم اگر روحیه ایستادگی در محاصره عملیات رمضان و سلحشوری سه دهه قبل ات را در حفظ شهر پدری ات داشته باشی و  همانند ترک های آذربایجان ،  زبان پدری ات و داشته های اصیلت را پایش نمایی ، هویت و اصالت دزفولی چونان بنیانی مرصوص جُم نخواهد خورد.
شما که ماشاالله استاد مسائل سیاست بین الملل هستی و درسش را نیز خوانده ای که امریکا برای حمله نظامی و تصرف به هر کشوری به تحقق سه رکن نیازمند است.
و که یکی از آن سه  رکن این است :

         (( ناامیدی و تسلیم روحی روانی پیشاپیش درملت هدف))

جان من!

مرا به نیکسون ارجاع دادی تو را به تافلر ارجاع می دهم که به مدیران و جامعه امریکا  برای عقب نشینی از موج سوم به موج دوم راه کارهایی ارائه می دهد که اگر رئیس جمهور ما آنها را برای مصرف داخل ایران تکرار کند به تحجر و هزار کوفت دیگر متهم خواهد شد.
اما می بینید که هم اروپا و هم امریکا چگونه سخنان تافلر را با حداکثر توان (و البته زیر پوستی و بدون هیاهو) در دستور کار دارند.
فقط یکی از توصیه های تافلر که در اروپا نیز درحال اجراست گرفتن مالیات های کمرشکن از کارمندان مجرد است و کافی است همین یک قلم در ایران اجرا شود تا ببینید چه بلوایی از کانون های حقوق بشری برپا خواهد شد.
خب!
حال بفرمایید : برگرداندن امریکایی های موج سومی به موج دوم سخت تر است یا ارجاع دادن دزفولی های کنونی به برخی شاخص فرهنگی دهه ی پنجاه و شصت خورشیدی؟
تاکید می کنم : به برخی شاخص ها.
نه اخوی! نه!
من به دزفول عشق می ورزم(با احترام و عشق و علاقه به تمام اقوام دیگر ایران زمین)
همانگونه که به خوزستان عشق میورزم و همانطوری که خمار ایرانم.
اما دزفول مظلوم را نه فقط برای خودم و خانواده ام ، بلکه برای ایران و اسلام می خواهم و تا جان در بدن دارم از پای نخواهم نشست حال چه جنگ سخت باشد چه نرم.(چون معتقدم دلیل اصلی اضمحلال اقوام ایرانی و به خصوص دزفول از آنسوی آبها مدیریت می شود و برایش تحلیل هم دارم)

6- فرمودید : با افزایش سطح تحصیلات و آشنایی بچه های شهرمان با فضایی متفاوت این توقع خواه ناخواه به فرزندان همین بچه ها منتقل می شود برای اینکه آنها راهی را تجربه کرده اند که ضرر نکرده اند چرا بچه هایشان را از این حق محروم کنند. شهر بزرگ با امکانات بیشتر بطور قطع زبان متفاوتی را می طلبد. فرزندان این بچه ها اولویتشان زبان دزفولی نیست. اگر چه علقه ها ممکن است دست نخورده باقی بماند.

- سئوال: چرا رادیو دزفول برنامه هایش را به زبان دزفولی پخش نمی کند؟ حتما می گویند شاید در شهر کسی باشد که دزفولی متوجه نشود. بالاخره رادیو فرصتی رسمی و حکومتی است که می توان از آن بهره برد. حالا به این بهانه شاید بتوان این را گفت که چرا برخی مجریان صدا و سیما آخر برنامه هایشان می گویند "یا علی" یعنی در این مملکت یهودی و مسیحی و ... وجود ندارد.
سخن در این باب زیاد است که من پیشنهاد می کنم از اساتید فن هم دعوت کنید در حد یک کامنت چند خطی مشارکت کنند.

پاسخ دیسونمطمئنا افراد آزادند که هرجایی را برای زندگی انتخاب کنند.
اما آیا زعمای قوم نباید در راستای توسعه امکانات گام بردارند؟ شما نیز همچون من درتهرانید و می دانید که در این شهر ، غیر از خیابانهای پهن و گشاد  و برخی جاذبه های شهری ، بسیاری نکات منفی و دافعه دار نیز هست.
چرا به جای آنکه تسلیم شرایط شویم و به فرزندانمان نیز بگوییم : بروید و هرجای این مُلک می خواهید زندگی کنید و آشیانه ی دزفول را رها کنید ، بی خیال اینکه عقبه از دست خواهد رفت !
و یادشان ندهیم که بمانید و بپایید در این خاک و بسازیدش.
اصولا یکی از بزرگترین دغدغه های من این است که یکدست سازی قومیتی در ایران به ضرر کشور است.
امحاء قومی و قبیله ای ایران همان چیزی است که دشمن می خواهد.
بپذیرید که خصلت های مختلف قومی در ایران سرمایه های این سرزمین اند.
شما که تجربه زندگی در اروپا را دارید بفرمایید : آیا هلند زیبا نیست؟
اما آیا همه جای هلند زیبایی یکسان ندارد؟ و این تکرار و یکسان بودن در دراز مدت خسته کننده نیست؟
البته که هست.
و زبان و خط و لهجه نیز یکی از وجوهات تنوع جغرافیایی است.
ایران ما زیبایی اش به همین تنوع و تکثر آب و هوا و البته جمعیت ها و اقوام است.
نگاه کنید به لباس زیبای ترکمن ها و اسب های خوش نقششان؟
جای اسب دزفول در رسانه ها ی ایران و جهان کجاست؟ اسبی که به دروغ ، نسلش را در دنیا به اسب عرب تغییر داده اند.
نگاه کنید به تبلیغ شامپوی سدر صحت؟
کُنارهای کوههای بین شیراز و بوشهر را در تبلیغش نشان می دهد ، آنهم با لباش قشقایی ها ، در حالیکه دزفول و شوشتر قُطب کُنار ایران اند.

                                                          

 

 

نگاه کنید به پارادایم رایج ایرانیان در خصوص حلوا ارده؟ یزد را نمادش می دانند.
 در حالیکه دزفول بهترین ارده ی کره زمین را دارد.
بنگرید به نماد پرتقال ایران ؟
بم یا شهسوار!
درحالیکه قندعسل است پرتقال دزفول و شدت شیرینی اش توانسته –تاحدی- مبلغ خودش باشد در حالیکه ما –دزفولی ها- در رسانه هیچ گُلی به سر مرکبات دزفول نزده ایم.
تصور کنید ما نیز همچون خیل ایرانیان در خاک خودمان بمانیم و بپاییم و طلای ناب از این خاک بیرون بکشیم و سر سفره 80 میلیون ایرانی بگذاریم و شهر را صاحب خیابانهای پهن و فراخ کنیم و جشنواره ها و موزه ها راه بیاندازیم و توریست ها برای جاذبه هایشان جذب کنیم ...

تهران کیلویی چند است برادر؟

اتفاقا شما یکی از دیسونی هایی هستید که این نکات را بهتر از هرکسی مسلطید.
راهش چیست؟
یک کلام :  (( اصلاح فرهنگی ))  
چگونه ؟  (( اراده جمعی))
ایجاد و پرورش فرهنگ مطالبه گری و پیگیری در مردم شهر
ایجاد و پرورش فرهنگ پاسخگویی مسئولین شهر
ایجاد و بارورساختن فرهنگ  افتخار قلبی دزفولیان به هویت شان
به راستی کجاست آن فرهنگ "کار" در دزفولی ها ، که از غنی گرفته تا فقیر ، اولاد ذکور خود را از هفت سالگی به سمت ایجاد درآمد و اشتغال هُل می دادند؟
یادم نمی رود که در تمام شهر تنها سه مستمند مشخص و نام و نشان دار جلوی سبزقبا به تکدی گری مشغول بودند و چهارمی هم نداشتند.
اکنون چه شده است که چهره ی شهر را گدایانی که گمان دزفولی بودنشان نمی رود مخدوش کرده است؟
کجاست آن درب های باز خانه ها که صبح تا شام گشوده بود و من اکنون باید پز این فرهنگ را از کانادا و از دهان مایکل مور امریکایی بشنوم!
ما میتوانیم باز هم ته سفره هایمان را جلوی درب خانه به گوشت قربانی و قابل مصرف تبدیل کنیم بی آنکه کسی روی آنتن رسانه به عدم تولید زباله تشویقمان کند.
ما میتوانیم برای حفظ داشته هایمان جلوی درب خانه هایمان امنیت مجدد ایجاد کنیم.
اینها راه دارد برادر.
کافیست بخواهیم.
الناس علی دین ملوکهم.
ملوک این روزهای مردم نیز چهار دسته اند :

مسئولین (سیاسی و غیر سیاسی)
دانشمندان علوم دینی و غیر دینی
سرمایه داران
نخبگان عرصه ورزش و هنر.

اینها اگر پشت دربهای بسته بنشینند و به وحدت و اراده ای جمعی در این خصوص برسند و سپس به میان مردم آمده و باب را باز کنند کار شدنی است بخدا.
دزفولی را چکار به موهای چرب کرده و موتورسواری و قلیان کشیدن و هوار کردن در سطح شهر !! و یا  نا امیدانه نگاه کردن به آینده !!
ما را چه می شود؟
خدا می داند که حقیر در اوج زندگی کارمندی در حالیکه امکان آن را دارم تا در سی کیلومتری تهران امکان کوچکی جهت تولید و کار آفرینی ایجاد کنم اما حسب آن ضرب المثل قدیمی : (( چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است))
همیشه تلاش دارم تا در دزفول کاری کنم و قدمی بردارم (انشالله)
جان برادر!
در خصوص رادیو دزفول که مثالش را زده اید واقعیت آن است که بنده یکی از کسانی بودم که حدود چهار سال قبل ، بسیار مشوق آقای کاظمینی بودم برای آنکه اقدام به پخش تلفظ دزفولی در برنامه های رادیو نماید که ایشان دلایلی برای عدم انجامش داشتند –که از ذکرش معذورم- اما بالاخره اصرار امثال حقیر نتیجه داد و ایشان که خودشان نیز به حد کافی غیور و علاقمند بودند باب را به طور جدی باز کردند و نهالی کوچک را بنا نهادند و چندین بار در سطح رادیوهای محلی کشور افتخار آفریدند.
اما یک سوال : من که نشنیدم آیا شما شنیدید در تمام این چهار یا پنج سال گذشته طوماری از سوی مردم شهرمان برای تقویت این نگرش (پخش گویش دزفولی در رادیو) تنظیم بشود و به دفتر رئیس رسانه ملی ارسال شود؟
این یک گوشه از همان عرض بنده است که گفتم : (( همه ما مقصریم ))

جناب اخوی :

یادمان باشد : حق دادنی نیست و بلکه گرفتنی است.


والعاقبه للمتقین

پی نوشت (1) : نویسنده محترم وبلاگ چوب خدا (که به جرات می تونم بگم در جمع خانمهای فرهیخته ی وبلاگ نویس دزفولی ، "فرهیخته ترین" شون محسوب میشه) به دلیل اینکه کسی یا کسانی بنام ایشون در فضای بلاگری دزفول کامنت های جعلی قرار میدن ، مدتیه که از کامنت گذاشتن در تمام وبلاگ ها رو ترک گفتن. ازونجایی که این آبجی محترم ، یک پای بحث "گویش" در دیسون بودن ، به پیشنهاد حقیر در وبلاگ خودشون کامنت لازم رو قرار دادن و من هم عینا کپی میکنم در اینجا .

متن کامنت چوب خدا :

سه شنبه 17 آبان 1390 06:43 ب.ظ
برادر عزیز جناب آقای موزونی

متن پربار و پر مغز و پر محتوای وبلاگ عزیز دیسون مطالعه شد(بدون نیاز به کارگر)
اتفاقا چونکه از مدت ها پیش انتظار درج همچین پستی رو داشتم اصلا متوجه نشدم خوندنش چقدر طول کشید
با خوندن متن و بعد هم با خوندن کامنت های جناب دستنوشته نکاتی به ذهنم رسید که اینجا می نویسم (تا اونجا بنویسید!!!)
اولا: مسئله از اونجایی شروع میشه که بعضی ها چندان ضرورتی برای حفظ اصالت ها و فرهنگ بومی و آباء و اجدادیشون احساس نمی کنند. البته من اگر ناخالصی و کژی و انحرافی توی سنت های گذشتگانم ببینم مطمئنا ازش پیروی نمی کنم، ولی ما داریم درباره ی فرهنگی صحبت می کنیم که به اعتراف دوست و دشمن پر از مؤلفه های مثبت و قابل دفاعه. اونهایی که دلیلی برای حفظ اصالت ها نمی بینن می پرسم: چطور میشه فرهنگ دزفولی رو شناخت و برای حفظش دنبال دلیل گشت؟
دوما: این رو به عنوان کسی که حداقل هشت سال توی زمینه ی زبان و زبان شناسی مطالعه داشته میگم: زبان، بهترین و سریعترین راه انتقال فرهنگ محسوب میشه. به خاطر همین هم هست که بحث زبان زنده و مرده مطرحه. بنابراین اگر براحتی و بدون مقاومت تن به فراموش کردن زبان و گویشمون بدیم درواقع اجازه دادیم به سادگی توی فرهنگی که مال خودمون نیست استحاله بشیم. فرهنگ ما فرهنگ اصیل دزفول و فرهنگ دزفول اصیله! تا سی سال پیش هیچ دزفولی فارسی (یا به قولی تهرانی) صحبت نمی کرد. پس چیزی که ما رو به عقبه مون پیوند میده و باید ازش دفاع کنیم تا ریشه هامون زنده بمونن گویش دزفولیه
فعلا تا اینجا رو داشته باشین تا بعد
اینجا نوشتم که طبق قرار تو کامنت های قبلی، از اینجا کپیش کنید
زحمتش افتاد رو دوش شما
شرمنده(البته باعث و بانی این وضع باید شرمنده باشه که گمون نمی کنم باشه!)
پاسخ دیسون :
ممنون همشیره بابت لبیکی که به پیشنهاد بنده دادید.
اولا از اینکه شنیدم باخواهری روبرو هستم که در زمینه زبان و زبانشناسی اینهمه سال تحقیق نموده بسیار خوشحال شدم و به وجود چنین خواهر همشهری افتخار می کنم.
دوما : جان کلام رو فرمودین و من هم اضافه کنم که غرب در مواجهه با ملتی همچون ترکیه(هشتاد سال پیش رو عرض میکنم) در اولین اقدام کثیف خودش برای قطع ارتباط  ملت ترک با عقبه ی تاریخی شون ، "خط" ترکیه رو به لاتین تغییر داد اونم توسط مصطفی آتاترک خائن (پهلوی اول هم خیلی علاقه داشت تجربیات اون ملعون رو در ایران پیاده کنه) . لذا همینه که شما هم فرمودین : مرگ خط و زبان مساوی با مرگ شاکله اصلی فرهنگ و تمدن یک ملت.
سوما : بابت مردم آزاری هایی که توی فضای سایبر می بینین بسیار متاسفم و فقط باید بگم خدا سعدی (علیه الرحمه) رو بیامرزه که هفت قرن پیش به بهترین شکل ممکن این جماعت رو توصیف کرده .


موضوعات مرتبط: زبان , دزفول , رسانه , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/۸/۱۳ | ٤:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


هر از گاهی ایمیلی از سایت متواضع و منیع www.dezfil.ir برایم می رسد و بنده را به خواندن مطالب شیرینش دعوت می کند که همین جا از مدیر و دست اندرکاران محترم این سایت سپاسگزاری می کنم.
قرار بود این پُست ادامه ی بحث "زبان مرده" باشد اما نکته ای ظریف و مهم ، مرا برآن داشت تا سر  قلم را به سوی یکی از خونین نَفَسان تاریخ دزفول بچرخانم.
قضیه از این قرار است که سردار احمد سوداگر به پای مصاحبه با سایت "شهرخمون دسفیل" رفته و گپ و گفتی  خودمانی برگزار کرده است.
هرچند می دانم معرفی احمد سوداگر نزد دیسونی های عزیز زیره به کرمان بردن است لکن برای جوانترهایی که در اثر کم کاری بزرگترها با کسانی چون سردار سوداگر خیلی آشنایی ندارند مختصر عرض کنم که :
 حاج احمد سوداگر از نیروهای اطلاعات و عملیات دفاع مقدس بود که بارها و بارها در طول جنگ زخمی شد، به حدی که یک پایش را از دست داد اما تا پایان نبرد ، میدان را رها نکرد.
وی چندی پس از اتمام جنگ ، فرمانده لشکر 25 کربلا شد و بالاخره از اواسط دهه 70 شروع به بازگویی خاطرات نمود که پاییز 82 در کتابی بنام "جاده های سربی" به چاپ رسید.

 

خاطراتی که تنها گوشه ای کوچک از سینه ی مالامال از اسرار اوست.
سردار در مقدمه کتاب می گوید :
(( مردم برای صیانت از اعتقادات و سیادت خود جنگیدند و در میان توفان عظیم مشکلات خم به ابرو نیاوردند ، چرا که می دانستند کمترین تسامح و غفلت،‌حاصلی جز حضیض ذلت ندارد . از این رو ایران مسلمان جامه عزت به تن کرد و برای اعتلای دین ومیهن کاری کرد که باعث حیرت قدرتمندان عالم شد ))
سوداگر سالهاست ریاست پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس را در تهران برعهده دارد.
قصه زمین گیر کردن ارتش تا بن دندان مسلح عراق در آن سوی پل کرخه توسط سلحشوران دزفولی (که سوداگر یکی از آن یلان است) در سال 59 ، روایتی است شنیدنی از تاریخ درخشان سرزمین نورانی دزفول که تنها بخش بسیار اندکی از کارنامه حجیم این دزفولی خستگی ناپذیر است .

اما بعد....
سایت شهرخمون دسفیل در انتهای مصاحبه با سردار ، واکنش کلامی وی را در برابر شنیدن واژگانی خاص مطالبه می کند.
به این بخش از مصاحبه و پاسخ های سوداگر توجه کنید :

****
 خبرنگارسایت(خطاب به سوداگر) :

سئوالات زیر را با یک کلمه پاسخ دهید .
دزفول : مقاومت
شهید : دفاع
امام خمینی (ره) : در مرز معنویت
آیت الله قاضی(ره) : حبیب ابن مظاهر
رود دز : نعمت الهی
احمد سوداگر : من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم *** او که می‌رفت مرا هم به دل دریا برد
جوان : پویایی و پیشرفت
تیپ 7 ولیعصر (عج) دزفول : سربلند – مقاوم- خط شکن و در یک کلمه سایت ۴ و ۵
اعتیاد : بدبختی
 پل دزفول  : تاریخ استقامت
سایت شهر خمون دزفیل :  (( ناسیونالیسم ))

پیرو درج این مصاحبه و ناسیونالیست خطاب کردن سایت متواضع شهر خمون دسفیل از سوی این بزرگوار، برخی از مخاطبان محترم سایت اقدام به قرار دادن کامنت هایی اعتراض آمیز خطاب به حاج احمد نموده اند که اینجانب را برآن داشت مطالبی را خطاب به جناب سوداگر ، مدیر محترم سایت و همچنین خوانندگان معترض به این مسئله عرض کنم :
برای پیشگیری از اطاله کلام تعریف دقیق ناسیونالیسم در این مقال باز نخواهد شد اما از آنجا که کاربرد این واژه توسط سوداگر با کارکرد آن در پارادایم های رایج جامعه امروزی ما تفاوتی ظریف دارد و همین تفاوت موجب مشتبه شدن امر بر خوانندگان فرمایش ایشان شده است تقسیمِ خطاب می کنم :


الف – خطاب به برادر عزیزم حاج احمد سوداگر

جان برادر!
 شمابهتر از من می دانید آنچه که در اذهان قاطبه ی ایرانیان از معنی واژگان ناسیونالیسم وجود دارد : میهن پرستی است ، میهن پرستی از آن جهت که بر دیانت انسان رجحان داشته باشد. در حالیکه بنده احتمال قوی می دهم که از نظر خود شما مفهوم آن ناسیونالیسمی که به مجموعه سایت شهر خمون دسفیل نسبت داده اید این نبوده و نیست لذا برخود لازم دانستم تا برای جلوگیری از خدشه وارد شدن به قاموس یکی از سرداران افتخار آمیز شهرمان، فضای خاکستری پیش آمده را روشن کنم.
بگذارید خاطره ای از چند صباح پیش در تهران عرض کنم :
یکماه قبل در منزل بودیم که صدای خرد کردن آنتن های بشقابی مجتمع پشت سرمان (که ما از پنجره خانه به پشت بام آن اشراف داریم) را شنیدیم. فرزندانم به همراه یکی از بستگان میهمانمان دوان دوان رفته و نظاره گر حرکات نیروی انتظامی شدند.
میهمان بی شیله و پیله و دزفولی الاصل ما که با فضای فرهنگی تهران آشنایی زیادی نداشت به محض مشاهده عملیات دوستان نیروی انتظامی از ته دل اقدام به تشویق این عزیزان کرد.
چگونه؟
خیلی ساده.
با همان سنت قدیمی تشویق با کف زدن.(وی از بچه های ولایی است که قلبا از جمع آوری ماهواره شادی می کرد)
من اما می دانستم پارادایم های غالب (در خصوص مفهوم کف زدن در چنین مواقعی) چه برسر مردم و من جمله ماموران آورده است فلذا پیش بینی می کردم که کف زدن های اعتراض آمیز و فحش مآب فوتبالیست های اروپایی خطاب به داوران فوتبال چه تاثیری روی ذهنیت همگان مردم ماآورده است و در نتیجه همان لحظه و همان دم حدس زدم که ماموران شریف نیروی انتظامی نه تنها برداشت تشویقی از کف زدن میهمان بیگناه ما نخواهند کرد بلکه منظور را به همان کف زدنهای فوتبال و ماهواره غربیان تلقی کنند.
و همینطور هم شد.
سروان 4 ستاره ماموران که پشت عینک دودی خویش پناه گرفته و نارضایتی خود را از ماموریتش پنهان نمی کرد با صدای بلند میهمان مرا به مجتمع مورد ماموریتش فراخوان کرد و خلاصه بیست دقیقه طول کشید که ماهیت کف زدن این عزیز بر آنها روشن گشته و رفع ابهام شد.
سردار گرامی؛
می دانم شمایی که ریاست پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس برعهده تان است وقوف کامل دارید به معنا و مفهوم نسبت ناسیونالیسمی که به برو بچه های زحمت کش سایت مورد اشاره داده اید. لکن گمان من آنست که به خاطر پارادایم رایج ناسیونالیسم در نزد ایرانیان (که دزفول نیز از آن جدا نیست) یک توضیح اصلاحی به این سایت فروتن و با اخلاق بدهکارید.
آگاه باشید که بنده افتخار آشنایی با دوستان سایت مورد نظر را نداشته و ندارم.
به هر روی : بزرگان فرموده اند که الناس علی دین ملوکهم.
و ملوکی چون شما لازم است تا کوچکترین گفتار و کردار خویش را مراقبت کند که خلقی به اشتباه نیفتند.
برادر کوچکترتان را عفو بفرمایید اما موعظه کردن یکدیگر امر ممدوحی است که معصوم (ع) امر فرموده است.

 ب- خطاب به مدیریت محترم سایت شهر خمون دسفیل

ضمن سپاس از شما و همکاران شریفتان در پرداختن به گوشه هایی از مظلومیت دزفول ، بدانید که نزد خدا ماجورید و آگاه باشید که هر آنچه که در سایتتان درج کنید نزد خدا محفوظ است چه نیکو بنویسید (که می نویسید) و چه خدای ناکرده کژ و نامناسب بنویسید.
لکن نکته ای خاص را مدتهاست که تصمیم داشتم در خلوت خدمتتان عرض کنم که متاسفانه امکان آشنایی و عرض ادب تا کنون پیش نیامده لذا به بهانه ی وجود ذی وجود حاج احمد در جَلوَتِ این پُست ناقابل می گویم.
شما عزیزان در فعالیت های سایت تان ایده های نابی دارید لکن گاهی کم تجربگی رسانه یی با صداقت و پاکیزگی نیت شما عزیزان ممزوج و موجب می شود تا با انعکاس نکاتی هم چون مورد یاد شده ، هم به وجه ی سایت خود نزد خوانندگان جوان تان آسیب بخورد و هم چهره ی میهمانتان مخدوش شود. هرچه باشد عده ای جوان حزب اللهی هستند که سخن حاج احمد را ملاک قرار می دهند و سایت شما را زین پس برنخواهند تافت چرا که بزرگی همچون سوداگر ناسیونالیستش خوانده. و از سویی جوانانی از طیف های دیگر از سردار مکدر می شوند که چرا ایشان با پرداختن به مسائل دزفول توسط سایت شما مخالف است و لذا از سرداران دفاع مقدس فاصله می گیرند.
اینها را با توجه به نگرش رایج مردم از مفهوم ناسیونالیسم عرض کردم. کما اینکه در کامنت های مطلب تان نیز مشهود است.
دوستان و یاران،
قصد این نوشته دیسون نه محاکمه کسی است و نه دخالت در مصاحبه و فعالیت عزیزانی مثل شما.
صرفا دغدغه ی رفع سوءتفاهم مابین خیل جوانان عزیزمان و شما رسانه ی پاکیزه دزفولی و بزرگان دفاع مقدس است و بس!
به عقیده بنده جا داشت تا در همان حین ادای واژه ناسیونالیسم توسط حاجی ، ازایشان می خواستید تا مطلب راباز کند و منظورش از ناسیونالیسم را بیشتر توضیح دهد تا برای خوانندگانتان شفافیت بیشتری ایجاد شود.

ج – خوانندگانی که از فرمایش سردار سوداگر ناراحت و معترض شده اند
عزیزان من؛
وارثان نازنین ایران زمین؛
شما ای نا امید کنندگان دشمنی که چشم بر کیان ایران دارد؛
آگاه باشید که اگر دست اندرکاران سایت شهر خمون دسفیل ، وقت و قلم خود را فدای شهرمان می کنند ، حاج احمد سوداگرها (که یکی و دوتا هم نیستند) جان عزیزشان را روزگاری بر سر سفره دفاع مقدس نهادند تا مگر امروز بنده و شما به آسودگیِ تمام ، پشت این فضای مجازی بنشینیم و تراوشات فکر و قلم داشته باشیم.
لذا اگر قلم زدن سایت مورد نظر به عشق دزفول ، ناسیونالیسیم گری تلقی شود (آنگونه که شما خوانندگان عزیز  از سخنان سوداگر برداشت نموده اید) پس خود حاج احمد که از جان برکفان دزفول بوده خیلی خیلی از رفقای وبسایت دارمان ناسیونالیست تر است.
آگاه باشید عزیزان؛
حاج احمد ، حاج احمد نشد مگر آنکه جزء به جزء ، زمزمه های ولایت را در سی سال گذشته آویزه ی گوش خود کرده است. امثال ایشان چنین کارنامه عظیمی در حال و گذشته  به هم نمی زنند مگر آنکه دائما درس های خود را از محضر ولایت بیاموزند و بکار بندند.
پس با کسب اجازه از جناب سوداگر،
 شما عزیزان خواننده ی مصاحبه ایشان را به فرمایشات مقام عظمای ولایت ارجاع می دهم تا بدانید که منظور نظر شاگرد با کفایت ایشان (حاج احمد) از واژه ناسیونالیسم چه بوده است؟


(( ما ناسیونالیسم را به معناى مثبتش قبول داریم. هر کس باید به میهن خودش علاقه داشته باشد. مگر می شود کسى از میهن خودش دور باشد؟ ناسیونالیسم به این معنا چیز خوبى است؛ اما به این معنا که چون من اهل این‏جا هستم، پس بایستى علیه همه‏ ى ملتهاى دیگر توطئه کنم و بدخواه آنان باشم و علیه آنان کید و مکر داشته باشم، این بد است؛ یعنى اثبات وابستگى من به این‏جا، جزییت من از خانواده‏ ى عمومى و جهانى را نفى کند. معمولاً این ناسیونالیستها، وقتى که گرایش ناسیونالیستى در یک‏جا خیلى قوى میشود، این‏طورى هستند. على‏ ایحال، توجه بکنید که این، آن را نقض نکند؛ یعنى در برنامه‏ ها مورد توجه باشد.))

ویا:

(( آنچه را که من امروز به عنوان یک تکلیف براى جامعه جوان کشور حس می کنم، این است که جوانان باید از سرمایه هویّت ملى و جمعى کشور، با همه وجود و همّتِ خود دفاع کنند. هر مجموعه‏ ى انسانى به یک هویّت جمعى احتیاج دارد و باید احساس اجتماع و بستگى و هویّت جمعى کند. در کشورهاى دنیا معمولاً روى مفهوم ملیّت تکیه می کنند. بعضى جاها هم روى قومیّت تکیه می کنند. ملیّت چیست؟ یک هویّت جمعى است که با برخوردارى از آن، هر کشور می تواند از همه امکانات خود براى پیشرفت و موفقیّت استفاده کند. اگر این احساسِ هویّت جمعى وجود نداشته باشد، بسیارى از مشکلات براى آن مجموعه پیش مى‏ آید و بسیارى از موفقیّتها براى آنها حاصل نخواهد شد؛ یعنى پاره‏ اى از موفقیّتها در یک کشور، جز با احساس هویّت جمعى به دست نخواهد آمد. این هویّت ملى و جمعى در کشور ما حتّى از ملیّت هم فراتر است. ما با این‏که ملیّت را محترم و مقدّس مى‏ شمریم و بسیار هم روى ملیّت - به معناى مثبت آن، نه به معناى منفى آن؛ همان چیزى که در عرف سیاسى دنیا به آن «ناسیونالیسم» گفته مى‏ شود - تکیه مى‏ کنیم؛ اما هویّت جمعى و ملى ملت ایران، نظام اسلامى است که حتّى از ملیّت ایرانى، کارایى و جذابیّت بیشتر و حوزه تأثیرِ وسیع ترى دارد. اهمیت این هویّت جمعى به این است که هم در مقیاس ایرانى داراى بازده و تأثیر است، هم در مقیاس اسلامى چنین تأثیرى دارد و هم در مقیاس جهانى مؤثر است؛ یعنى چیزى که دیگر ملیّتها هیچکدام اینها را ندارند؛ یک چیز فراملّى است.)) امام خامنه ای مدظله

در پایان به گزیده هایی از سخنان حاج احمد سوداگر (در مصاحبه های دیگرش) توجه فرمایید تا گوشه ای از اندیشه های این عزیز برای شما دوستان بیشتر روشن شده و سوءتفاهم پیش آمده مرتفع گردد. انشالله.

 

(( اثر گذاری روی جامعه ای که با شما فاصله گرفته اند ارزشمند است ))
(( ما حتی یک فضای ساده را هم ایجاد نکردیم و مطالبمان را به گونه ای عرضه کردیم که نه تنها جاذبه ای ندارد بلکه دافعه بیشتری داشته است.این ها آسیب هایی بوده که خودمان برای خودمان بوجود آوردیم ))  احمد سوداگر


مهران موزونی - والعاقبه للمتقین



موضوعات مرتبط: احمد سوداگر , ناسیونالیسم , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٧/٢٦ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

یکی از خوانندگان ثابت دیسون (جناب فخرالاسلام) ایمیلی برایم ارسال کرده و درخواست داشتند تا یک پُست میهمان دیسون باشند. مطلب وزین ایشان بی کم و کاست در ذیل درج شد اما جا دارد از این خواننده گرامی بابت اینکه اختیار ممیزی نوشته شان را برعهده بنده گذاردند کمال تشکر را داشته باشم. (مهران موزون)


***


نشینُم تا بیویی


مطلبی که میخواهم با دوستان در میان بگذارم یک کشف جامعه شناسانه ی نغز است که میتواند قابل توجه عوام و خواص ادبیات و یا به قولی عارف و عامیِ مبحث باشد.
حقیر، یکی دوسالی است که با همکاری یکی از دوستان در صدد تاسیس بزرگترین کتابخانه ی دیجیتال نسخ خطی جهان اسلام هستیم و بنده در این پروژه به عنوان خادمِ طرح، در خدمت دوست عزیزم آقای دکتر م.ع  هستم که در واقع کلیه ی نسخ از آنِ ایشان است و طرح و ایده نیز.
حقیر اما به واسطه ی تخصص مختصری که در مدیریت پروژه دارم بنا است به عنوان مدیر پروژه افتخار همراهی و همکاری داشته باشم.
به هر حال چندی پیش در منزل آقای دکتر نشسته بودیم و تا پاسی از شب در حال بررسی موضوعات و مطالب مختلف علمی بودیم ( معمولاً هرگاه به هم میرسیم غرق مطالب علمی شده و از یک سوی به کوه نوشته ها و کتب عتیقه و معاصر تونل میزنیم و دیگر معلوم نیست کی و کجا از آن سوی کوه به در شویم) . . . که درب خانه را زدند، دکتر برای گشودن درب رفته و با یک میهمان برگشت.
یکی از متعاملان آقای دکتر بود که بابت داد و ستد نسخ خطی و همچنین برخی مهارت های رایانه و برنامه نویسی و ... با ایشان مراوده دارد.
سید روحانی جوانی است اهل شیراز که بنده نیز با ایشان آشنایی قبلی دارم و در منزل همین آقای دکتر با هم آشنا شده ایم.
آمد نشست و مثل همیشه خندان و گرم به گپ و گفت علمی نشستیم. مثل دیدارهای قبل، فضا گرم و صمیمانه بود و سید در مورد کتابی که به لهجه ی شیرازی نوشته شده و به تازگی خریداری کرده بود سخن میگفت که دکتر سر حرف را کشید به این سمت که :
(( آقای فلانی (اشاره به بنده) بیست سال است در لهجه های ایرانی تحقیق می کنند و سی هزار فیش در این باره دارند که من دیده ام و حتماً دوست دارد این کتاب شما را هم داشته باشد و مدتی امانت بگیرد....))
 سید نگاه متعجبی کرد و گفت: عجب !....  و رو کرد به بنده و ادامه داد که :
(( آقای مهندس شما که می دونی من خودم اهل شیرازم و یه خصلتی که در ما شیرازی هاست اینه که خیلی اهل تفریح و خوشی هستیم و این کتاب رو که دارم عرض میکنم داشتم پریشب می خوندم همه اش دوبیتی های محلی به لهجه ی شیرازیه . همین طور که داشتم می خوندم یه نکته ای رو به خانومم گفتم و هر دو کلی خندیدیم ))
من و دکتر جویا شدیم که چی بود؟ به چی خندیدید؟
 نکته ای که سید کشف کرده بود ما را هم خنداند :
می گفت به خانومم گفته ام که : « بابا چقدر این همشهریای ما خوشگذرونن . طرف به عنوان یه عاشق دلسوخته نشسته شعر گفته برای معشوقش و باید سرتاپا اشتیاق و تلاش باشه برای رسیدن به معشوق، اما توی صفحه به صفحه ی کتاب یه دوبیتی پیدا می کنی که شاعر توی شعر سروده : نشینُم تا بیویی، همه اش عاشق نشسته خطاب به معشوق می گه من اینجا نشسته ام منتظرم تا تو خودت بیویی»
بنده و آقای دکتر خندیدیم.خنده ی دکتر تموم شد خنده ی من ولی تمومی نداشت. کم کم تموم نشدن خنده ی من تعجبشون رو برانگیخت و سید و آقای دکتر که تا اون روز این همه سبکسری و خنده از من ندیده بودند با تعجب گفتند مهندس چیه ؟ چی شد آقا ؟
گفتم آخه اینی که شما گفتی شیرازیا خیلی اهل راحتی و تفریح و خوشگذرونی هستن و توی شعراشون همش میشینن تا معشوقه خودش بیاد یه رازی رو واسم روشن کرد و اون هم این که همشهریای من احتمالاً خوش ترین و اهل حال ترین مردم کشورن چون بیشترین حجم « نشینم تا بیویی» رو من در دوبیتی های شهر خودمون سراغ دارم و بعد چند نمونه برایشان خواندم که حسابی کیفور شدند و روحانی اهل شیراز قبول کرد که دزفولی ها از شیرازی ها بیشتر اهل تفریح و راحتی اند :
از او بالا میا چادرسَفِدِ ....
نشینم بر سرِ رَه تا بیویی
سر «راهت نشینم » گل بریزُم
نشستم تا بیاد ابرو کمندُم
بیو اسبِ سیاهِ غوره پِسون ( دقت شود: شاعر توقع دارد که حتی اسب سیاه وحشی هم خودش رام شود و به نزد وی بیاید)
گُلُم رَ  بِرووَ  خِت خِتِ پاشَ . نشینُم تا سیُم آرَ میاشَه (دقت شود : راه رفتن و خت خت و موی آوردن از معشوق ده ساله......و یکجا نشستن و صرفا انتظار کشیدن از عاشق )
گُلُم رَ بِرووَ  خندون به خندون  ...... مرادُم تو بده ای شاه مردون ( دقت شود : معشوق در حال دورشدن است و عاشق بی هیچ تلاشی از شاه مردان برای برگرداندن محبوب کمک میخواهد)
بیو بالابُلند، بالات بنازُم .....( آمدن از معشوق و نهایتا نشستن و نازیدن از عاشق)
و .....
به هر حال عمری اگر باقی باشد این مقوله را - فارغ از جنبه ی طنزآلودش - مقاله کرده و در یکی از مجلات معتبر ادبی کشور ماندگار خواهم کرد.
مقاله ای در مقایسه ی فرهاد کوهکن کرمانشاهی که برای رسیدن به شیرین، بیستون را تراشیده و فرق خویش را شکافته است و یا مجنون که برای رسیدن به لیلی، صحرانوردی می کند در مقایسه با عشاق استان های جنوبی کشور همچون خوزستان و فارس و هرمزگان و .... که می گیرند و می نشینند و بیشترین کاری که می کنند آن است که در همان حالت نشسته گل می ریزند تا او خودش بیاید و .....
البته این موضوع از جنبه های مختلفی قابل بررسی است که یکی از آن ها می تواند جامعه ی مردسالار جنوبی باشد که مردان و مردمانِ آن، ناز کشیدن از زن جماعت را برنتافته و به تبعِ آن نیز از شاعرانِ جامعه ی خود نیز انتظار مغازله ی زن ذلیلانه  نداشته فلذا شعر زن ذلیلانه نیز در این جوامع جایگاهی نداشته است.

 

این مبحث اگرچه از جنبه های مختلف قابل بررسی است و در این باره معانی بسیار در دل جمع شده که با آن به زودی گوی بیان توانم زد.
به هر حال ما مردم دزفول همینیم : همه عاشق دلسوخته ی رود دز هستیم از عمق دل و جان . اما برای به دست آوردنش کوچکترین زحمتی نخواهیم کشید و تا سر حد مرگِ دز هم که باشد می نشینیم و می سراییم که :  « نشینم تا بیویی»
ببخشید نمی خواستم به تلخی تمام شود . اما شد.

 

 

با تشکر از مالک وبلاگ دیسون که حقیر را پُستی میهمان وبلاگ وزین خویش نمودند. مطلب حاضر را به دیسون و دیسونی های عزیز تقدیم کردم. لذا ذکر این مطلب با ذکر منبع (دیسون) هیچ منعی ندارد.

به امید دیداری دوباره با دیسونی ها : فخرالاسلام



موضوعات مرتبط: شعر , دوبیتی , شیراز , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۱۳ | ٢:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

فلاش بک به شش سال قبل

سال 84 یکی از خانم های مومنه و پا به سن گذاشته ی فامیل که نمازجمعه و سرکشی اش به خانواده های مستضعف و... تمامی ندارد میهمان خانه ما در تهران بود.
یکی از برادران این خانم (از کاسب های مشهور دزفول) یکی دوسال قبل از آن مرحوم شده بود .
وی آنشب برای من و همسرم تعریف کرد که خوابی عجیب دیده در مورد اخوی مرحومش که عینا در زیر برای شما نقل می کنم :


(( چندی قبل در خواب دیدم برادرم به دیدنم آمده و کلی کاهو و هندوانه برایم آورده است. در حالیکه داشتم با ایشان احوالپرسی می کردم نگاهم به صورتش افتاد که نیمی از آن کبود بود.
گفتم : داداش چرا صورتت اینطوری شده؟
گفت : به عبدالحسین (برادر کوچکترمان که درقید حیات است) بگو در اینجا ذره ذره ی اعمال حساب می شود. حتی به اندازه یک سر سوزن. بگو عبدالحسین تو را به خدا در مورد آقای خامنه ای مودبانه سخن بگو.
برادر مرحومم درخواب ادامه داد : خواهرجان! یکی دوبار که عبدالحسین از ایشان (امام خامنه ای) بد می گفت من هم با او همزبان شدم و حالا این کبودیِ صورت ، تقاص همان حرفهاست.

برادرم سه بار گفت : خواهر تورو بخدا از آقای خامنه ای برایم طلب بخشش کن. ))
خانم میهمان ، اشک ریزان به من گفت آقامهران توروخدا اگر دسترسی دارید به رهبری برای برادرم حلالیت بگیر.
من گفتم که دسترسی مستقیم ندارم ولی قول دادم که تمام تلاشم را خواهم کرد.
در تمام شش سال گذشته یکبار یکی از بستگان نزدیک حضرت آقا را دیدم و مشکل را گفتم که متاسفانه ایشان شانه خالی کرد.
یکبار دیگر سال 88 به یکی از فرماندهان حفاظتی بیت گفتم که قبول کرد و قول داد  پیغام را برساند و نتیجه را به من اعلام کند ، که خبری نشد.
و دیگر هیچ!
اما این تعهد همیشه به یادم بود تا همین چند شب گذشته که عرض کردم ماوقع حضورم دربیت را....

 ***

 

این را اضافه کنم که آنشب در بیت رهبری ، رکعت دوم نماز عشا بود که پدر تازه مرحوم شده ی استادم نیز به خاطرم آمد.
منظورم همان شخص محترمی است که دعوت نامه بیت را به بنده هدیه کرده بود.
همان لحظه ثواب نماز را به روح بزرگوار آن مرحوم هدیه کردم.
نماز تمام شد و جماعت به سمت سفره های افطاری حرکت کردند.
من اما تمام ذهنم سمت آقا بود و رساندن بار امانت شش ساله، اما چگونه؟
رهبری از مسیر پارتیشن بندی ضلع غربی سالن به سمت میهمانان و سفره افطاری حرکت کردند.
خودم را به نقطه ای رساندم که ایشان لزوما می بایست از 1 متری من عبور میکردند.
همین طور هم شد ، اما بین من و آقا یکی از محافظان قرار داشت که آرام و متواضع سر پُست خویش ایستاده بود.
با اشاره به او فهماندم که لازم است با پسرفاطمه(س) سخن بگویم که مودبانه گفت : ممکن نیست ولی بروید کنار سفره شاید موفق شوید.
ادای همین جملات کافی بود تا سید از کنار ما عبور کند و موقتا از دسترس خارج.
رفتم به همان سویی که ایشان روی میز کوچک و ساده خویش مشغول افطاری شدند.
همه ی حضار سر سفره ها و مشغول افطاری و آقا نیز.
ایستادم و محو تماشای افطار کردن و جمال دلنشین ایشان.
محافظین گفتند فلانی بفرمایید افطار کنید.
گفتم : راستش گشنگی یادم رفته. هم می خواهم غذا خوردن ایشان را ببینم و هم باید خدمت برسم و پیغام میتی را به حضور عرض کنم.
متعجب و کمی ناراحت شدند و گفتند لااقل بنشین، ایستاده خوب نیست.
نشستم و دیگر نتوانستند چیزی بگویند.(حق هم داشتند)
من،
نشستم و حدود 20 دقیقه ناظر این صحنه ها بودم :
- نیم رخ زیبای حضرت آقا از فاصله 5 متری
- متانت ایشان در آداب تناول غذا (برایم درس آموز بود)
- نسرین سلطانخواه ، حدادعادل و چند نفر دیگر به نوبت مشرف شدند و آقا همانگونه که آرام و دلنشین افطار میل می کردند به سخنان آنان گوش داده و پاسخگو بودند.
با خود می اندیشیدم که : خدایا اگر چهره ی امام غیرمعصوم اینقدر جذبه و نور معنوی دارد! پس جمال بی مثال ائمه معصومین (علیهماالسلام) چگونه بوده است؟
افطار امام تمام شد و ایشان با خداحافظی معمولی خیلی سریع سفره افطار را به گونه ای ترک کردند که دیگران از صرف غذای خود محروم نشوند(از پای سفره بلند نشوند)
و باز هم از پشت پارتیشن های ضلع غربی حسینیه راهی منزل شدند.
خودم را به آن سوی پارتیشن رساندم که حدود 10 نفر دیگر نیز منتظر بودند تا رهبری را در آخرین لحظات نظاره گر باشند.
آقا راهروی پارتیشن را طی کرده و  نیم متری درب خروجی حسینیه قرار گرفتند و شاید دوثانیه دیگر فرصت داشتم تا آنچه را که در ذهن داشتم پیاده کنم ، در حالیکه مطمئن نبودم که اینکار خوشایند تیم حفاظتی باشد یا نه؟
هرچند که در آن لحظه حفاظت کمتری از ایشان صورت می گرفت.
در آخرین ثانیه ای که فرصت داشتم ، با صدای بلند و رسا گفتم : "حضرت آقا من افطار نکردم"
امام در آستانه خروج از درب حسینیه متوقف شده و به سمت صدای من برگشت.(علیرغم آنکه صدای همهمه ی احساسات دیگران نیز شنیده می شد).
جمله ام را تکرار کردم و قامتم نیز که از نفرات فی مابین بلند تر بود چشمان معشوق به سمت من معطوف شد و با لبخندی ملیح و ابروهای داده بالا(ازکنجکاوی) پرسیدند : چرا؟
به سمت من آمدند و باز هم سوال خویش را تکرار کردند : چرا افطار میل نکردید؟
اکنون فاصله دومتری بین من و ایشان را جمعیت چند نفره ی علاقمندان به حضرتش پر کرده بود.
گفتم : آقاجان عرضی دارم که تا با میزبان خویش درمیان نگذارم لب به غذا نخواهم زد.
ایشان با حالتی کنجکاوانه تر جویا شدند.
عرض کردم : حضرت آقا اکنون شش سال است که پیامی از عالم برزخ برایتان دارم. و قضیه این است که شخص مرحومی از کسبه شهرمان (نگفتم کدام شهر) از شما تمنا دارد تا حلالش کنید و اگر نیاز است مشخصاتش را عرض کنم؟
آقا لبخندی عمیق تر زد به گونه ای که ردیف دندانهایشان هویدا شد و دست را به بالا برده و فرمود : نیازی نیست برو بگو حلالت کردم.
آقا خداحافظی کرده و با صورتی بشاش حسینیه را ترک کردند.
من اما ، همانجا خدا را شکر گفته و بر سر سفره افطاری برگشتم.
جمعیت درحال ترک حسینیه بوده و سفره ها آدم را بیاد مناطق عملیاتی خمپاره خورده میانداخت.
با اعتماد بنفس دوچندان بر سر سفره نشستم و به یکی از خدمه گفتم : برادر من افطار نکردم.
گفت : بشین اخوی همین الان میارم خدمتتون.
و....

**********

به خانه برگشتم.
اولین کارم تماس با خوزستان و منزل همشیره آن مرحوم بود که خوشحالی و شگفتی زایدالوصف وی را به دنبال داشت.

خدا حاج آقا ر.د را بیامرزد که عمری را با شرافت در بازار دزفول مشغول به فروش .... بود و به تبع اجناس فروشگاه معروفش ، بسیاری از جوانان شهر ایشان را می شناختند.
آن مرحوم بسی مردمدار بود لکن همان گونه که خودش به ما زندگان پیام داده است :

فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ( 7 زلزال)

وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ(8 زلزال)

 

کسی چه میداند؟ شاید نویسنده ی دیسون "تمام" رویش در برزخ کبود باشد





موضوعات مرتبط: رهبری , امام خامنه ای , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٦/۸ | ۱:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

آرزویم آنست که بتوانم در مسیر حفظ و احیای سنت های اصیل و دوست داشتنی شهر پدری ام گامی بردارم.
دیروز طعم شیرین پیروزی را تاحد زیادی چشیدم.
راستش در مسیر دیسون های دوگانه ، از دیسون بلاگفا گرفته تا دیسون پرشین بلاگ ،این کامنت های دلگرم کننده و پر از مهر شماست که همچون باتری لیتیومی لپ تاپ ، مرا روی پا نگهداشته است.
همراهانی چون چوب خدای گرامی ، زوج محترم بهنجم(بهروز و نجمه).
نیما و مجیدی راد عزیز.
سادات صائبی نیا ، پرموز و سعیدی راد خوش سخن.
نویسنده محترم وبلاگ شاهد و خلاصه از همه کسانی که پنهان و آشکار در حق مطالب دیسون و این حقیر ابراز لطف و مرحمت دارند و بردن نامشان در این پُست هفتاد من می شود کمال تشکر را دارم.
اما یاران و همراهان عزیز،
می خواهم اعتراف کنم که فقط بخش اندکی از انگیزه ارتباط دیسونی من با شما ، مربوط است به بهره مندی عاطفی و روحی اینجانب از داشتن ارتباط سالم و صمیمی با شما گرامیان.
لکن..
دلیل اصلی  "بودنِ دیسون" آنست که بتواند "اندکی" و تنها "اندکی" ، از سرعت پایمال شدن و به فراموشی سپردن داشته های فولکلور دزفول بکاهد.
همین!
بارها با این سوال از سوی خوانندگان دیسون روبرو بوده ام که : فلانی ، فایده ی این گفتن ها و نوشتن ها چیست؟ راهی عملی بیابید برای زنده کردن رسوم زیبای پدری.
الغرض ،
دیروز کامنتی خصوصی از یک مادرجوان دزفولی برایم ارسال شد که بنده با اجازه ی ایشان محتوای کامنت را علنی نموده و همین جا اعلام می کنم :
آباجی محترم (که فرمودید نامتان و وبلاگتان را علنی نسازم)
شما دیروز خستگی ماهها صبر و تحمل برای به بار نشستن "هدف متعالی دیسون" را از تن این برادر کوچک خود به در کردید.
برای من لذتی بالاتر از آن نیست که در پُست ها و کامنت های دیسون ، همه با هم به گپ و گفت بنشینیم تا دانسته هایمان را به اشتراک گذاشته و بدان جامه عمل بپوشانیم.
چه اینکه از قدیم گفته اند : همه چیز را همگان دانند.
آنچه مرا واداشت تا محتوای کامنت شما خواهر عزیز را در پُستی مستقل بنویسم این بود که ((دیسون موجب شد تا ذائقه ی یک خانواده همشهری تحریک شده و یک مادر جوان دزفولی بدون هیچ سابقه پخت نون چربی اقدام به تهیه این غذا نماید))
و این یعنی احیای سنن و آداب در حال انقراضمان.
وگرنه هستند دیگرانی که سابقه طبخ این غذا را در خانواده داشته و دارند و فضای چرب چند روز گذشته ی دیسون تشویقشان کرد تا یکبار دیگر به استقبال این اغذیه سنتی بروند. عزیزانی همچون سرکار خانم چوب خدا و یا نویسنده ی وبلاگ شاهد.
لذا؛
پخت اولین بار نون چربی توسط شما مادر محترم ؛ افتخاری بزرگ برای دیسون است.

***********
و اما محتوای کامنت :

سلام به برادر و همشهری خوبم آقای موزون،
وقتی این پست رو به همسرم و پسرم نشون دادم خیلی استقبال کردن.پسرم روزه بود(البته هنوز به سن تکلیف نرسیده) وقتی عکسارو دید هی میگفت: واااای مامان گوشتارو ببین ....دلم آب افتاد.
همسرم هم خیلی خوشش اومد و ازم خواست درست کنم.
من هم با توجه به عکسا و توضیحاتی که داده بودین سعی کردم عین همون درست کنم.بخصوص که تصمیم داشتم به چهار خانواده دیگه هم بدم سعی کردم این غذا رو با دقت و بی عیب و نقص درست کنم که ایراد نداشته باشه.              (خودمونی بگم :خسی عیبم نکنه)
از روز قبل نخودهاشو آماده کردم و به همون ترتیبی که گفته بودین درستش کردم  البته  توی دیگ سفالی پختم و حسابی جا افتاد .
خدا رو شکر راضی بودن.امروز هم برای کاری به محل کار همسرم تماس گرفتم و برادرش گوشی رو گرفت و ازم گله کرد که چرا کم فرستادم براشون.گفت دیروز میخواستم بیام در خونتون و بیشتر ازت بگیرم.
گفتم :  دوست داشتم بیشتر بفرستم اما ترسیدم عیبم کنین.قول میدم دفعه بعد بیشتر درست کنم.
از همه مهمتر اینکه دخترم -که همیشه با غذا خوردنش مشکل دارم و خیلی کم غذا میخوره - دیروز با اشتهای کامل نون چربی خورد .حتی از من روزه دار هم بیشتر خورد و این باعث خوشحالی من شد.
در کل همه خوششون اومد.با این غذا خاطره ی عروسی ها و دور هم جمع شدنها رو براشون زنده کردم
دست آقای موزون درد نکنه
نگفته های دیگه ای هم هست در رابطه با تاثیر دیسون بر بعضی مسائل  که ایشالله سر فرصت خواهم نوشت .

*************

اینهم عکسهای نون چربی دستپخت نویسنده محترم وبلاگ شاهد

 


الهی چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
یا حق



موضوعات مرتبط: سنت , پخت غذا , دزفول , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٤ | ٦:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سه روز قبل جای همه تون خالی قسمت شد و نون چربی به افتخار همه ی دیسونی ها طبخ و نوش جان کردیم. عکسهاش در زیر تقدیم حضور میشه :

(نکته : اگر عکسها باز نمیشه و یا دیر باز میشه ، روی لینک زیر عکس کلیک کنید)

 

آب زعفرون آماده شده

http://www.irupload.ir/images/aq49g9xsj5f44lj0b0py.jpg

 

آبگوشت پخته و ریخته شده در سینی

 http://www.irupload.ir/images/gsw1t763a2cqfeux6dzh.jpg

 

افزودن چند قاشق آب زعفرون به آبگوشت

 http://www.irupload.ir/images/f2ksqxsdbt347h2ywspm.jpg

 

افزودن چند قاشق روغن حیوانی به آبگوشت

 

 http://www.irupload.ir/images/9ouobyyvuaydaszxh6y4.jpg

 

همزدن و یکسان سازی آبگوشت و زعفرون و روغن

 

 http://www.irupload.ir/images/hbnqy5m7i4syha8max4.jpg

 

گذاشتن نون در سینی آبگوشت

 http://www.irupload.ir/images/bgpxc5o958n6xrom5b19.jpg

 

نون رو فشار بدید تا آبگوشت از طرف دیگه ی نون بیرون بزنه

 http://www.irupload.ir/images/opxuawiwr4pmffm55p2.jpg

 

نون چرب شده رو توی بشقاب قرار میدید

 

http://www.irupload.ir/images/u9kayac4cq1nof872bzy.jpg

 

قرار دادن محتویات در لای نون

 http://www.irupload.ir/images/84xm2bogbcvxxy2t3j1e.jpg

 با تشکر از همسر مهربانم

 

انشالله عروسیاتون



موضوعات مرتبط: نون چربی , دزفول , آشپزی , مهران موزون

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٢٠ | ٩:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

قصد نداشتم فعلا رودستِ پُست "نون چربی" پُستی بنویسم ولی دغدغه ی آقای صائبی نیا در خصوص چرب بودن این غذا منو واداشت که وارد بحث روغن های مصرفی خونگی بشم. چیزی که خیلی وقته دلم می خواست بابشو باز کنم.

اما بعد...

اگه حدود سه کیلو گرم تخمه آفتابگردان (تخمه ی خوب و پر مغز) رو پوست بگیرین چیزی نزدیک به یک کیلو گرم مغز تخمه آفتابگردان به دست میارین. منظورم همون مغزایی هست که تازگیا شرکت مزمز داره به خورد مردم میده و الحق که خوش خوراک هم هست.

حالا اگه حدود سه کیلوگرم تخم آفتابگردان رو زیر فشار روغن گیری بذارین ممکنه یک کیلوگرم روغن آفتاب گردان استحصال کنید.

نتیجه : برای به دست آوردن یک کیلو روغن آفتابگردان نزدیک به 9 تا 10 کیلوگرم تخمه باید نفله بشه.

همون تخمه هایی که هر کیلوش تو بازار بین 4 تا 5 هزار تومن ارزش داره. بنابراین حدود 40 تا 40 هزار تومن تخمه ی بازار برای تولید یک کیلو روغن مایع آفتاب گردان لازمه.

سوال : چه جوریه که یه کیلو روغن مایع رو میخریم حدود 2200 تومن؟؟؟؟

احتمال : چون خلق الله فقط درصد کمی از محصول تخمه ی آفتاب گردان رو تفریحی می خورن و بخش اعظم این محصول ناچارا تبدیل به روغن میشه از طرفی در مسیر تولید روغن ، نرخ عمده تخمه خیلی خیلی کمتر از تخمه بو داده اس ... پس می صرفه که تخمه رو به ثمن بخس به کارخونه دار بفرشون.

بنده این احتمال رو برای توجیه ارزون بودن روغن آفتابگردان در بازار به هیچ وجه قبول ندارم.

تخمه ی خام با یه کم نمک و حرارت آماده خوردن میشه. در حالیکه عملیات تولید روغنش خیلی پیچیده تر و هزینه بر تره.

اینو میتونید از مالک محترم کارخونه روغن مایع ساعی در دزفول بپرسید.

بیایید خودمون همینجا یه چرتکه بندازیم.

شما یک کیلو روغن رو می خرید حدود 2200  تومن.

طبیعیه که فروشنده ی جزء ، از عمده فروش بازار خریده باشه 2000 تومن.

و عمده فروش از کارخونه دار خریده باشه 1800 تومن. (که البته پایین تر از این نرخ هاست)

حالا کارخونه دار برای تولید هر کیلو روغن مایع چقدر هزینه ی داده باشه خوبه؟

حقوق کارکنان....هزینه خود کارخانه...مالیات...چه و چه!.

همه اینا رو برای تولید یک کیلو گرم روغن در بدبینانه ترین حالت لحاظ کنیم : 300 تومن.

میمونه به عبارت 1500 تومن برای خرید حدود 10 کیلو گرم تخمه خام از کشاورز.

یعنی هر کیلو تخمه به عبارت 150 تومن ناقابل.

یادآوری : برای سود کارخونه دار هیچی لحاظ نکردم ها!!

سوال : چه جوریه که کشاورز براش می صرفه 1 کیلو تخم آفتابگردان رو به کارخانه تولید روغن مایع بفروشه کیلویی 150 تومن....ولی بخشی از محصول که صرف خوردن تفریحی مردم میشه و این همه واسطه و کارخانه و تکنولوژی هم نیاز نداره کیلویی 4000 تا 5000 تومن برای مصرف کننده آب میخوره؟

 دوستان و عزیزان من؛

رسول خدا (ص) فرمود : کلید فهم پرسش است.

برای من ، این روایت پیامبر اعظم ، یه شعار اصولی در پیشبرد خیلی از کارامه.

از خودمون بپرسیم : قضیه چیه؟

به این پرسش فکر کنید و هر پاسخی به ذهن تون می رسه بگید تا در پُست بعدی نظر خودمو عرض کنم..... مطمئن باشید که به نتایج و حقایق جالبی خواهیم رسید.

فعلا یا حق



موضوعات مرتبط: مهران موزون , روغن , دزفول , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱۸ | ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


هیچ وخ شنیدید که اینگیلیسیا به آداب غذاخوردنشون خیلی می نازن؟
یا اینکه انواع کارد و چنگال و قاشق ها رو برای خوردن انواع غذاها استفاده میکنن ؟
و اینکه مظهر رعایت کردن این آداب و عادات ،  دربار ملکه انگلستانه ؟
نمیدونم شنیدین یا نه که ایتالیایی ها پز میدن که ملکه انگلیس ، فقط و فقط پیتزای ایتالیا رو با دست می خوره ؟
اینارو گفتم که بگم : هرجایی آداب خودشو داره.
ما ایرونیا غذاهای "دستخور"  کم نداریم. در دین مبین اسلام هم سفارش شده که غذاها رو با دست بخوریم  که البته اونم آدابی داره و  استفاده از دست به هرشکلی توصیه نشده . برخی عرفا معتقدن غذارو نباید گاز زد چون خوی حیوانی رو القاء می کنه (مثل ساندویچ) بلکه باید هر غذایی رو با دست جدا کرد و به دهان گذاشت و باقی ماجرا که نمی خوام واردش بشم.
ولی یه چیزی واسه من روشنه : خوردن "بعضی" غذاها با دست ، لطف و آرامشی داره که گرونترین قاشق چنگالای دنیا نمی تونه جاشو بگیره. به قول قدیمیا بد نیست ((گاهی دستمون به دهنمون برسه.))
من گاهی وختا در خلوت خودم که غریبه و میهمان حضور نداره ،خیلی راحت و با آرامش ، تلیت آبگوشت رو با دست میل می کنم و طبیعیه که قبل از اینکار از خجالت دستام در میام و حسابی شستشوشون میدم.
شمام گاهی امتحان کنید و نگذارید فلزات  و واسطه ها ، اینقدر شما رو با بدن خودتون بیگانه کنن.
بگذریم ...
بریم سراغ یکی از کلاسیک ترین غذاهای دزفول که خوردنش هیچ راهی غیر از دست نداره.
تکرار می کنم : هیچ راهی!
این شما و اینم : نون چربیییییییییی

نون چربی ، یکی از انواع آبگوشتای دزفولیه که غالبا ناهار روز عروسی صرف میشه.
چرا؟
قبلنا که عروسیا توی خونه ها برگزار می شد و بستگان نزدیک از صبح برای کمک به مراسم شب عروسی میومدن خونه ی صاحب عروسی ، نون چربی ناهار اونروز فامیلای نزدیک بود.
 لذا یکی از دلایل توجیهی پخت این غذا ، دور هم بودن یک خاندانه !
خدایی نه لطف داره و نه میصرفه که چهار نفر بشینن نون چربی درست کنن و میل کنن ، بنظر من اگه "خاندان" به مقدار کافی در دسترس نبود می تونید برید از سرکوچه ده دوازده نفر همشهری گرسنه رو صدا کنید و بیارید پای سفره ، چون یکی از جلوه های ویژه ی ( اسپیشیال افکت) این غذا  صدای لیسیدن انگشتهاست که دسته جمعیش موندگارتره.

بنابراین :
مواد لازم  پخت نون چربی برای 10 نفر
نخود آبگوشتی : 12 مُشتِ پُرِ دایَه
گوشت گوسفندی گرم : یک کیلو و نیم با استخون ( ترجیحا سردنده و راسته)
دنبه گوسفندی : نیم کیلو
زعفران :  نیم مثقال
پیاز : یک کیلو
ادویه : دوقاشق غذاخوری
زردچوبه : سه قاشق غذاخوری (نگران نشید خصوصیت نون چربی زرد بودنشه)
روغن حیوانی : 250 گرم ( ترجیحا روغن سادات احمد فداله)
نون خونگی : حدود 20 عدد (اگه نون خونگی نبود از نون های شبه خونگی بازار که گرد باشن)
ناخن گیر : یک عدد (اگر افراد باهم مشکل دارن ، به تعداد)
طرز تهیه :
نخودها رو از روز قبل توی آب خیسونده و روز پخت ، پوست کنده و لپه می کنید.
گوشت ها و دنبه ها را گِنده (gendeh) می کنید . گوشت ها در قطعاتی به اندازه آبگوشت تلیتی و دنبه ها کمی ریزتر.
پیازها رو پوست کنده و خلال می کنید.
گوشت ها و دنبه ها رو به همراه پیازها نیم تفت بدید.(چون دنبه ی ریز کرده توی تابه دارید نیاز به روغن ندارید . البته اگر با حوصله و آروم تفت بدید)
نخودهای لپه شده ، گوشت ، دنبه و پیاز نیم تفت داده شده رو با هم توی قابلمه بریزید.
اندازه قابلمه اونقدری باشه که آب حدود چهار انگشت از سر مواد بگذره.
اندازه شعله رو متوسط قرار بدید تا به مرور محتواش جوش بیاد و قل بزنه .
حالا ادویه و زردچوبه رو آروم اضافه کنید.
(لطفا تلویزیون و موبایل خاموش باشه که حواستون پرت نشه)
یادتون باشه اگه ادویه و زردچوبه رو قبل از جوش اومدن قابلمه بریزید ممکنه که کف کنه و از قابلمه بزنه بیرون و از چشم من ببینید.
پس ، وقتی قابلمه جوش اومد ادویه و زردچوبه رو اضافه کرده و شعله رو آروم کنید تا آبگوشت نون چربی تون، خوب جابیفته.
به موازات همه ی این کارها باید آب زعفرون رو آماده کرده باشین. به این ترتیب که زعفرون ها رو توی هاون کوچولوی خونه می ریزین و آروم آروم می کوبید تا اصطلاحاً ساییده بشن. بعد توی هَشَک (کاسه hashak) می ریزین و یه لیوان آب داغ می ریزین روی زعفرون ها و هشک رو روی گرمایی همچون بخار سماور یا  کتری می ذارین تا در حین آماده سازی غذا ، آب زعفرون خوب جا بیفته. دقت کنید : آب زعفرون نباید جوش بیاد بلکه فقط گرم و داغ بمونه.
10 دقیقه قبل از انتهای پخت آبگوشت ، نمک رو به میزان لازم اضافه کنید.
آخر پخت آبگوشت چه زمانیه؟؟
وقتی که خودتون از عطرش و از له شدن نخودها و گوشت ها متوجه شدین که آبگوشت جا افتاده شعله رو خاموش کرده و یک سینی گرد فراشی مسی که کمی بیش از گردی نون ، وسعت داره (اَزون سینی  مسیا که لبه اش کنکره داره و نام خانوادگیتون به عنوان یادگاری گوشه اش حک شده) رو آماده کرده و با کمچه (kamcha ملاقه)آب آبگوشت رو توی سینی می ریزین طوری که نصف عمق سینی پر آب بشه.
دوقاشق آب زعفرون  و سه قاشق روغن خوش ، بریزین توی سینی و آروم هم بزنین تا همه اش یکدست بشه.
حالا به ازای هر شخص که روی سفر نشسته ، یه دیس یا یک بشقاب بزرگ آماده می کنید و یه نون درسته برمی دارید و آروم می خوابونید توی سینی تا یه طرفش خوب آغشته به آب زعفرونی رنگِ آبگوشت بشه.
حدود 5 ثانیه صبر می کنید و سپس نونِ چرب و چیلی شده رو دولا می کنید و توی بشقاب می ذارید طوری که سمت چرب شده اش مثل کبابی ها لای خودش بمونه.
حالا یگ کفگیر نخود و پیاز و چند گنده (gendeh ) گوشت و دنبه و استخون می ذارید لای نون چرب شده و می برید سر سفره برای نفر اول.
همینطور ادامه می دید تا آب چرب و زعفرونی توی سینی ته بکشه (البته نذارید سینی خشک بشه) و دوباره از توی قابلمه به آب سینی اضافه می کنید و همینطور آب زعفرون و روغن خوش نیز.
و ایضاً نون چرب کردن و لای اون مخلفات کشیدن.
دور هم می شینین روی سفره و بسم الله....
 سبزی باغ گودول یادتون نره
تره ، ریحون و نعناع.

آها!!!
داشت یادم می رفت : ناخنگیر.
برای اینکه با لذت ، انگشتهاتون رو بخورید لازمه قبلش ناخنها رو خوب بگیرید ودستهاتون رو تروتمیز بشویید.
پایان غذا : شکرخدا.

 

این نون چربی به افتخار دیسونی ها توسط خانواده ی محترم چوب خدا نوش جان شده


پی نوشت 1 : این غذا ظاهرش چرب و چیلی و بامشادیه در حالیکه سبکتر از کله پاچه اس.
پی نوشت 2 : به محض اینکه نون چربی درست کردیم (چون ماه رمضانه ، برای شام ) ازش عکس می گیرم و براتون قرار میدم ، هرچند دلم می خواد شما درست کنید و و عکسشو بفرستید تا بنام خودتون قرار بدم توی همین مطلب

پی نوشت 3 : یکی از مخاطبان همیشگی دیسون (دختر دسفیلی) تذکر دادند که کشمش رو از قلم انداختم. جونم براتون بگه که من کلاسیک نون چربی رو گفتم یعنی اون چیزی که در بین تمام محلات دزفول رواج داره و گرنه یه خاله داشتم که چندسال پیش در سن 90 سالگی عمر داده به شما و ایشون می گفت که برخی خانواده های دزفول عادت داشتن که توی سینی آب نون چربی ، یه مقدار پودر شنبلیله هم بریزین. به هر جهت دوستان در جریان باشن که کشمش تفت داده شده و در نهایت افزوده شده به محتویات لای نون (یا نای لون) نون چربی رو خوشمزه تر میکنه.


نوش جان.



 




موضوعات مرتبط: دیسون , آبگوشت , دزفول , نون چربی

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٤ | ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

امشب در حال مرور مطالب دیسون قبلی به پُستی از آخر خرداد 89 برخوردم که در آن شعری زیبا از اخوی ام قرار داده بودم. شعری که سوز دل و زبان حال خود شاعر است.

این شعر را هر چند وقت یکبار مرور می کنم و حالی به من دست می دهد.

این روزها ، جور بستن رودخانه گتوند و کم آبی کارون را ذخیره سد دز دزفول می کشد و پرآبی موقت این روزهای رودخانه شهرمان ، رشحاتی از عظمت گذشته دز را یادآور می شود. چه خوب است این نیم رخ دز قدیم را به خاطر بسپاریم تا بار دیگر که سد گتوند باز شد و دز به تنگه ی باریک و ذلیل خویش بازگشت ، لااقل کمی تفاوت دز واقعی را با آنچه که در این سالها به چشمان ما تحمیل شده بدانیم.

گفتم بد نیست پس از گذشت حدود 14 ماه ، دوباره شعر "پیر من دز" را برای چشمان نازنین شما رفقای دیسونی تکرار کنم :

 

==================

پیرِ من ، دز (pire man , dez )

آن روزها که می خروشیدی ، دز
آن روزها که می جوشیدی ، دز
آن روزها که برهنگی ام را می پوشیدی ، دز
آن روزها که چشمه هایت چشم هایم را می شست
چه بزرگزاده بودم .. بزرگِ من ، دز
کودکی ام به فدایت ، دز
خوشی هایم هرچه زلال تر ، از آنِ تو
سرمستی های نوجوانی ام به پای تاف های مَسی اَت

 

عکس از : عباس قلمبر دزفولی

پیر من ، دز
آن روزها که رودبندِ پیر، به نگاه تو گره از علم های محرم می گشود ، کجاست؟
و امروز که غریبگان ، گره نجابت از زلف کوچه هایت می گشایند ، کجاست؟
آن روزها که شب تا سحر ، در کنارت می غنودیم ،کجاست؟
و امروز که گلالوده تن ، به زلالت در می غلتند ، کجاست؟
امروز شرمسارم از آنچه هستم ، دزِمن
امروز که نژاده ات را به اغیار درآمیخته ام شرمنده ام
که رگه های نازلال ، در وجودت دوانده ام و زلالت را تَلَب کرده ام
زبانم بریده ، خامه ام شکسته باد دز
امروز که امواجت را به رِجسِ بی حیایی می آلایند ، امروز چه ناخلفم
امروز که قِندِرها  در به در از آسمانت می گذرند
دیواری دگر فروریخته و لانه های شکسته ی قندرها ، نعش جوجگان را در آغوش کشیده است

 

 

کودکی ام به فدایت ، دز
شرمنده ام که لانه بانی پرندگانت را ، لایق نبودم
کودکی ام به فدایت دز
امروز که اندام نحیفت را چَشم در چَشمِ من  به زوال می برند
مُثله مُثله  بر دستِ  نعش کشِ کوهرنگ
به پای غربیان زاینده نگر ، تَنَت را چه زلال می برند
دیگر بوی گرم نان اگر ، از تنور قلب هامان به مشامت نمی رسد ، شرمنده ام دز
می دانم ، به پای گندم همسایه می برندَت
تنور من ! گو سرد باش و بمیر

 

 

و من چه ناخلفم که تنها شعر می گویم و  وِرد می خوانم
امروز که دربه درِ کوچه هایت ، حُجب می جویم و نمی جویم
چه بی رگم ، دز
چه بی رگم ، که در کنار تو ، زلال ترین رگِ ایران زمین
چنین زبون و ذلیل ، پاسبانی ات نمی کنم
شرمنده ام ، دز
شرمسارم
پیرِ من ، مرادِ من ، دز
ببخش اگر دیر آمدم به خود
کودکی ام به فدایت
بمیرم پیش از آنکه مردنت را ببینم
دیروز که بزرگزاده بودم ، چه بزرگ بودی دز
و امروز که ذلیلم ، چه نحیفی دز
امروز که یغما زده ای ، از هرآنچه هستم شرمسارم

 

بمیرم ، پیش از آنکه مردنت را ببینم
بخشکم ، پیش از آنکه خشکی ات را ...
بخشکم پیش از آنکه خشکی ات را....


پی نوشت)

غربیان زاینده نگر : توریست های غربی که برای دیدن زیبایی های زاینده رود به شهر اصفهان می آیند
تلب (talab) : گل آلود شدن آب رودخانه را تَلَب شدن آب گویند
تاف های مَسی : امواج خروشان زیر پل جدید (پل منتهی به چهار راه شریعتی) را تاف های مسی می گویند

 

درود و دوصد بدرود



موضوعات مرتبط: دزفول , رود دز , خشک , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/۱٠ | ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سال هاست که دوربینم همچون سینه ام دو بغض ناگشوده دارد.

بغض اول

دق و دلِ ساختنِ مجموعه یی بی نظیر و همه جانبه در زمینه های مختلف فولکلور دزفول.

آنگونه که نه تنها متولدین دهه شصتِ خورشیدی بلکه نسل دزفولی قرن بعد هم اگر دستشان به هیچ شاهد زنده ای در خصوص اصالت های دزفول نرسد ، بتوانند به عنوان یک فرهنگ تصویری و جامع به پُک های ترکیده ی دوربین من رجوع کرده و پاسخ خود را بیابند.  ( پُک یا pok لفظ دزفولی بغض است)

 

 

اکنون چند سالیست این پروژه را در لیست الویت هایم قرار داده و قدم هایی نیز برداشته ام  اما به دلیل حساسیت کار و بزرگی پروژه ، همچنان این آرزو به سرانجام نرسیده و از شما پاکدلان دیسونی تمنا دارم این حقیر را از دعای خیر خود برای توفیق این کار عظیم محروم نفرمایید.

 

بغض دوم

که بسیار سنگین تر از بغض اول است ، ساخت پروژه ی "دفاع مقدس دزفول" می باشد.

دوستان؛

باور بفرمایید زبانم الکن از توضیح در این خصوص است. الکن از اینکه چگونه حرف دلم را بزنم.

سالیانی است که از مبادی مختلف دنبال به تصویر کشیدن حماسه بزرگ مردم دزفول در فاصله سالهای 59 تا 67 بوده و هستم.

یک بار با امام جمعه محترم برای این امر به شور نشستم که علیرغم حمایت ایشان ، بطرزی عجیب ادامه راه برایم میسر نشد.

یک بار از طریق بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس پیش رفتم (مشخصا از سمت حاج احمد سوداگر) که به طرزی عجیب ادامه راه برایم میسر نشد.

چندبار دوستانی در دزفول و تهران (از بچه های قدیمی جنگ) درخواست و اعلام آمادگی کردند که باز هم به طرزی عجیب نشد.

و این "طرزهای عجیب" هیچ نیست جز پیش آمدن امور و پروژه های اضطراری.

مدتهاست که نکاتی در این خصوص ذهنم را به شدت مشغول خود ساخته است.

1- می دانیم که پرونده ی رسانه ای دفاع مقدس تقریبا در اکثر نقاط مرزی کشور گشوده شده و تا حدود زیادی بدان پرداخته شده است.

2- می دانیم که کفگیر بسیاری از فیلمسازان دفاع مقدس ، چنان به ته دیگ خورده که دست به دامان تحریف و موهومات در تاریخ دفاع مقدس شده اند. چیزی شبیه به هالیوود که پیشینه تاریخی امریکا و غرب را شخم زده و فیلم هایش را ساخته اند و اکنون دو دهه است که دست به دامان داستان سرایی و خلق افسانه های باطل اند.

نگاهی به سریال "نابرده رنج" خودمان بیاندازید! برخی بلاگرهای محترم دزفولی همچون دست نوشته ها و شاعرانه و .... به عنوان شاهدان عینی به ما بگویند که کی و کجای جبهه ها و فرهنگ بسیجی آنزمان ، حضور و چهره آرایی آن دخترک سیاه چشم و خال بر لُپ ، در میان برادران رزمنده عادی می نمود و حشر و نشر رزمندگان با دخترکان اینچنین راحت صورت میگرفت؟

 

 

3- ما دزفولی ها بهتر از تمام ایرانیان حاضر ، میدانیم که حقایق جنگ دزفول (مردم و رزمندگانش) همچنان بکر و دست نخورده مانده است. به جرات میتوان ادعا کرد که پتانسیل دهها فیلم سینمایی در ژانرهای مختلف (به طور اخص ژانر جنگی) در این شهر نهفته است. صدها فیلم مستند میتوان از دل خاکهای پاک این شهر بیرون کشید و صدها کتاب و رمان بلند در حد جشنواره های جهانی نیز.

بنابراین :

3- بنابراین قصه چیست که در برهوت سوژه در سینمای دفاع مقدس و تلویزیون ما ، کسی به سراغ دزفول نمی آید؟

این یک سوال بسیار بزرگ و بغرنج است که طی سالهای اخیر ذهن مرا به خود مشغول ساخته.

یکی مثل بنده که در زمینه مستند توان حرکت دارد ، درها تا حدی به رویش باز است ، چند فیلم در خصوص میراث فرهنگی دزفول ساخته ، دلسوخته فرهنگ مظلوم جنگ دزفول نیز هست و از همه مهمتر فرزند همین سرزمین است و زبان دوربینش خیلی بهتر از مستندسازان غیر دزفولی میتواند کارساز باشد و پای کار هم هست چرا زمین گیر شرایط ناخواسته و مشغله ها و پروژه های دیگر می شود ؟

به خدا قسم هر بار که سال نو می شود با افسوس به خود میگویم : یکسال دیگر گذشت مهران و تو هنوز کاری نکرده ای...

قصه چیست که کسی به نزد سردار سوداگر می آید و با فروختن خانه خویش اقدام به کلید زدن پروژه سریال مستندی بنام :   "الف دزفول چرا؟" می کند و اکنون چند سال است که این پروژه به ثمر نرسیده ؟ (تا سال گذشته که بنده اطلاع داشتم تمام نشده بود)

من که در خلوص نیت و پیگیری مجدانه کسی چون سوداگر تردید ندارم ، آن کسی هم که برای ساختن این پروژه از خانه زیر پایش مایه گذاشته حتما پای کار بوده و هست.

پس چرا؟

چرا همچنان "گنج فرهنگ دفاع مقدس دزفول" دست نخورده مانده؟

راستش پاسخ این سوال مثل خوره به جانم افتاده است.

من میدانم و مطمئنم که فیلمسازی برای دفاع مقدس هشت ساله دزفولیان ، در هیچ کجای نظام جمهوری اسلامی معارض و مخالف نداشته و ندارد .

حداقل تمام مسئولین و صاحب منصبان کشوری (غیر دزفولی هایی که من می شناسم) که زمان جنگ چند صباحی را به عنوان یک رزمنده برای پشتیبانی و استراحت در دزفول اطراق کرده اند و یا با فرزندان شیردل دزفول در محورهای عملیاتی هم کاسه بوده اند از این شهر و مردمانش به نیکی یاده کرده و درباره دزفول حس نوستالژیک هم دارند. پس این احتمال که ، کسی یا کسانی در نظام جمهوری اسلامی مخالف پرداختن به جنگ دزفول باشند به کلی مردود است.

من،

مهران موزون،

کوچکترین فرزند دزفول،

فقط و فقط یک جواب برای این پرسش دارم :

امام(ره) تنها در حق مردم دزفول فرمود که دین خود را به اسلام ادا کرده اند و در صورت خروج از جماران تنها تمنای دیدار با دزفول و دزفولی ها را داشت .

لذا رمز پرسش سینه سوز خود را در همین نکته میدانم.

حقیقت آنست که شهدای دزفول (چه موشکی و چه رزمنده) بسیار بسیار مظلوم بوده و هستند.

و

قداست ویژه دارند (البته تمام شهدای ایران قداست و احترام دارند).

و همین قداست ویژه است که به هر کسی اجازه نزدیک شدن به عظمت آنها را نمی دهد.

دوستان باور کنید ازته دل می گویم : باور دارم که داشتن "سر پرشور" تنها شرط لازم برای نزدیک شدن به عظمت شهدای دزفول نیست.

روح بلند و پاکیزه می خواهد که امروزه نزد هر کسی نیست.

من به سهم خویش مدت هاست دچار حس حقارت درونی شدید نسبت به ساحت مقدس شهدای دزفول شده ام. به خدای لاشریک هرگاه به آنها می اندیشم نفسم به شماره میافتد. نمیدانم سرانجام این سماجت دلم برای فرو رفتن در این بحر بی انتها چه خواهد شد.

لطفا بیخودی دلداریم ندهید و و به نکته یی که در خصوص شهدای دزفول گفتم بیاندیشید.

باور کنید،

شوخی نیست که سینمای ما در ژانر دفاع مقدس زمینگیر سوژه شده است در حالیکه گنجینه دزفول آکنده از سوژه است اما هیچ دوربینی را  یارای بلند کردن این علم نیست.

 

شهید حسن بویزه به همراه مادر شهیدش

سایت مشرق نیوز این عکس و مطلبش را از سایت بنگروز برداشته و استفاده کرده است بی آنکه منبع را ذکر کند

 

 

یک کلام ختم کلام : پرداختن به شهدای دزفول لیاقت می خواهد

خدایا ما را ببخش...

خدایا ما را ببخش...

خدایا مارا ببخش...


پی نوشت : یکی از خوانندگان دیسون بنام آقا "رضا" در کامنتی درخواست کردند که لینک مطلبی از تابناک در خصوص شهدای دزفول در اینجا قرار داده شود :                                                                        کلیک کنید

فقط نمی دانم چرا نویسنده ی این مطلب در تابناک مشخص نشده است؟؟



موضوعات مرتبط: مهران موزون , دزفول , سینما , شهدا

تاريخ : ۱۳٩٠/٥/٥ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


از سال 86 تا به امروز ، در کنار ساخت برنامه هایی در خصوص دزفول که تهیه نموده و بعضا روی آنتن برده ام ، در سایه و چراغ خاموش موضوع ویژه ای را نیز در دستور کار داشته و دارم .
و اما چیست اینکار ویژه ؟
مثلی مشهور در گویش سترگ شهرمان است که می گوید :
 ((پا دارونه گری ، بی پاوون جایِ نمرووِن )) {پادارها را بگیرید بی پاها جایی نمیروند}}
یکی از کنایه های این ضرب المثل راجع به الویت بندی صحیح در استفاده از فرصتهاست .
تصور کنید از شما بخواهند تا از دو بافت قدیم و جدید دزفول عکاسیِ معماری کنید و هر کدام حدودا شش ماه زمانبر باشد.
بنظر شما ، آیا منطقی است که اول به سراغ بخش نوساز شهر بروید؟
مسلما خیر!
ساختمان های جدید همان "بی پاها" ی ضرب المثل فوق هستند که  حالا حالاها ماندگارند و در دسترس! و ساختمانهای بافت قدیمی همان "پادارها" هستند که پای رفتن به سمت نابودی و فرسودگی دارند و باید آنها را هرچه زودتر دریابیم.
زیرا هر آن ممکن است بافت قدیم ، نابودتر از پیش گشته و فرصت های بیشتری از دست برود.
در خصوص ثبت و ضبط دانسته های انسانهای پیرامونی ما نیز همین قضیه صدق می کند.
اگر قرار است راجع به هنر بی بدیل میناکاری دزفول ، پنجه ی هنرمند استاد رکنی پیر و یا استاد نیلساز جوان را به تصویر کشیده و ماندگار کنیم ، عقل حکم می کند که  استاد رکنی را به دلیل کهولت سن در الویت ثبت آثار قرار دهیم (انشالله که هزار سال زنده باشند) و سپس دوربین یا قلم خود را در محضر شریف استاد نیلساز به شاگردی ببریم.
من میدانم؛
روزی خواهد رسید که با آه و افسوس ، نبود حتی یک "کلاه مال" را در دزفول به عزا بنشینیم.
مرگ آخرین نمدمال دزفول را به سوگ بنشینیم.(خدا ایشان را حفظ کند) همان نمدمالی که فروردین امسال از عدم توانایی پرداخت قبوض آب و برق دکانش ، عاجزانه برایم نالید.
روزی می رسد که آخرین "سراجی" دزفول در راسته شیرینی فروشان بازار کهنه برای همیشه بسته شود.
برای همین است که؛
طی پنج سال اخیر ، عاشقانه ( اکثرا در گرمای تابستان ها ) هربار که به شهر  آمده ام تشکیلات لازم را نیز به همراه آورده ام ( حتی سفرهای غیر کاری و عادی) و برای روزی که دریغ ام دوصدچندان نشود صدها دقیقه فیلم از جای جای شهر و اساتید هنر و صنعت دزفول گرفته ام.
من به عینه می بینم در آشفته بازار روزگار کمتر توجهی به خاموش شدن شمع وجود این نازنینان می شود.
کشاورزی را  به سخن واداشتم که از قدیمی ترین کشاورزان زنده ی دشت سبیری است.
من مفتخرم که تصاویر و گفته های آخرین معمار خانه ساز دزفول (منظور ، معماری که علم طراحی و ساخت خانه ی سنتی دزفولی را دارد) را ثبت و ضبط کرده ام.
سربلندم که استاد و اسناد ساخت گلدسته های مساجد قدیم دزفول را ثبت و ضبط کرده ام.
آخرین نمدمال و آخرین کلاه مال و آخرین معمار مرمتکار گنبد پیر رودبند و پیر شوش دانیال را  از ویزور دوربینم نگاه کرده ام.
مفتخرم که تصاویر هنر اهورایی استاد رکنی را بارها و بارها از ورای اتمسفر به آنسوی کره زمین ارسال کرده ام.
نکته ای که در اینجا باید بدان اشاره کنم اینست که :  به جد اعتقاد دارم ، سینه ی پیران و کهنسالان این مرزوبوم نیز گنجینه ای از دانسته ها و اصالت های اجدادی ماست که بعضا کمتر از سرپنجه ی اساتید و صنعتگران دزفول نیست.
و همین حقیقت است که مرا بر آن داشته تا فیلمهای بسیاری از گفته های پیرمردان و پیرزنان دزفولی را در آرشیو خود جمع آوری کنم.
دوستان و یاران گرامی ،
شمایی که توان فیلم برداری دارید!
شمایی که توان نوشتن دارید!
شما که می توانید عکس بگیرید و یا صدا ضبط کنید.
تمنای عاجزانه این برادر خود را بپذیرید و فرصت را از دست ندهید.
همان پدربزرگ آرام و خاموشی که کنج خانه ی شما نشسته و حرفی نمی زند ، همچون درخت کنارِ پُر بروباری است که شما باید هنر تکاندن آن را داشته باشید. همان پیرزنی که در محل شما با قدی خمیده رفت و آمد می کند و خانواده ای برای سرکشی ندارد سینه اش مالامال  خاطرات فولکلوری است که برای سازمان یونسکو ارزشمند است. (جدی عرض می کنم)
بسیاری از اسناد و وقایع تاریخ شهرمان در چشم و گوش این نازنینان ثبت و ضبط است که هنر وپیگیری شما می تواند این گهرهای تاریخی را که در واقع میراث فرهنگ فولکلور شهرمان است از مرگ نجات دهد.
نگذاریم با مرگ مش ریبخیرها ... دانسته هایشان نیز با خودشان دفن شود.
آری،
سه سال و اندی قبل در راستای همین تکلیف میهنی بود که تصمیم گرفتم دوربین را سراغ مش ریبخیر ببرم.
پرسیدم که آیا زنده است؟
گفتند که آری هنوز زنده است و در نهایت فلاکت و عزلت روزگار می گذراند.
دوربین را برداشتم و به همراهی یکی از بستگان به سمت بافت قدیم شهر به راه افتادم.
نزدیک باغ گازر خودرو را مقابل خانه مش ریبخیر متوقف کردم.
پیاده شدم و چند بار در زدم.
جوابی نیامد.
ادامه دارد.....




موضوعات مرتبط: مهران موزون , دیسون , دوربین , دزفول

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٢٤ | ۱:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

فعلا مش ری بخیر2 بماند تا بعد...

راجع به همایش پیاده روی امروز صبح دزفول و بازتاب آن از شبکه 3 نکاتی به نظرم رسید که به سهم خودم عرض می کنم.

ابتدا جنبه های مثبت :

1- مردم شهرمان علیرغم فضای دهشتناک گرد وغبار، پای کار بودند و به این دعوت ورزشی لیبک گفتند ، احسنت به غیرتشان.

2- دزفولی های عزیز برخلاف شهر همسایه (که همین چندهفته پیش با ازدحام و هجوم به جایگاه قرعه کشی ، کاری کردند که پخش شبکه 3  سروته برنامه را هم بیاورد) رعایت نظم را نمودند و علیرغم جمعیت فراوانی که در مراسم حضور داشتند انصافا سنگ تمام گذاشتند.

3- در قرعه کشی خودروها ، شانس با شهروندان بومی یار بود و تقریبا تمامی برندگان از دزفولی های اصیل بودند. خصوصا آنکه یکی از برندگان ، از خاندان محترم مرحوم ناهیدی بود و جا داشت که روی آنتن زنده یادی از آن مرحوم مغفور شود.

و اما...

و اما جنبه های منفی این داستان که متاسفانه کم هم نبود :

1- اینجانب در اولین فرصت گلایه حضوری خود را تسلیم امیر تیمسار مجدآرا (رئیس فدراسیون ورزشهای همگانی) و آقای پورمحمدی (مدیر محترم شبکه3) ابراز خواهم داشت که : چرا و به چه علت اشتباه به این بزرگی  در برگزاری این همایش صورت گرفت؟

آیا مسئولین ورزشی نمی دانند که پیاده روی چندهزار نفری مردم مظلوم دزفول ، آن هم در روزی که تمامی پزشکان توصیه به خانه نشینی می کنند چه آسیب های مهلکی به ریه های نازنین این مردم وارد می کند؟

آیا آقایان آنقدر سواد و دانش لازم را ندارند که بدانند ، شش کیلومتر پیاده روی درانبوهی از گردو خاک چه مصیبتی را به حلق این مردم پاک و بی آلایش فرو می کند؟

 

آیا جا نداشت تا حضرات تهران و دزفول ، بحران گرد و خاک امروز شهر دزفول را با لغو راهپیمایی و توزیع گسترده ماسک های بهداشتی در میان شرکت کنندگان و صرفا تجمع هزاران مردم ماسک به دهان در پارک دولت به حرکتی فرهنگی و اعتراضی از گونه انتزاعی و مسالمت آمیز آن مبدل کنند؟ آیا نتیجه این اعتراض محترمانه و تلخ ، نمی توانست در کمترین شکل تاثیرش ، این باشد که دولت برای شهرهای تحت حمله گرد و غبار امریکایی ، لااقل در تعرفه برق و بنزین (برای روشن نگهداشتن کولرهای منازل و خودروها) مراعات بیشتری کند؟  

چه بگویم از این همه بی خردی؟ چه بگویم از این همه اشتباه و فرصت سوزی؟

آقایان می دانید اگر امروز همکار گرامی بنده ، آقای کاویانی به جای نزاع و رقابت با مجری مکمل خویش ، می بایست با زدن ماسک بهداشتی جلوی دوربین و لانگ شاتهای دوربین از مردمی که همگی ماسک می زدند ، چه بهره برداری رسانه ای نیکویی به نفع مردم و مسئولین دزفول (تومأن) می شد؟

میلیونها ایرانی امروز با چشم خویش دیدند که هزاران هزار دزفولی در گردوخاکی شدید دست به راه پیمایی نفس گیر زده و بالاتر از آن از ماسک هم استفاده نکردند .

 پیام این صحنه ها در اذهان ایرانیان دور از گردوغبار چیست؟

فقط یک جمله : (( ظاهرا آش گردو غبار آنقدرها هم شور نیست که خوزستانیها می گویند.))

2- کلیپ های تهیه شده از بازار دزفول ، ضعیف و ابتدایی تنظیم شده بود.

3- زوجی که در برابر جایگاه برای مصاحبه به جلوی دوربین فراخوانده شدند ضعیف سخن گفتند و در حقیقت ضدپیام عمل کردند.خانم با زدن چادرهای دوتکه ی مشهور به چادر عربی از یک سو و با بی ربط جواب دادن در خصوص غذاهای دزفولی از سوی دیگر ، به این نگرشِ اشتباهِ ایرانیان دامن زد که : خوزستانی ها همگی عرب زبان هستند(با احترام به هم استانیهای عرب زبان) و حق با ابراهیم حاتمی کیاست که در فیلمهای و سریالهای خوزستانی اش همه را عرب قلمداد میکند.

مجری : خانم از غذاهای محلی دزفول بگویید.

خانم عباپوش : والا اینجا اکثر غذاها با ماهی درست می شود.مثل قلیه ماهی ، قرمه سبزی!!!...

4- مراسم قرعه کشی به جای آنکه توسط نمادهای خاصی همچون کودکان و هنرمندان و پیشکسوتان شهر انجام شود ، شده بود بیلبوردی تبلیغاتی از نمایش مسئولین رنگارنگ و جورواجور شهر.

5- تلاش آقای کاویانی برای حذف مجری مکمل و جلوگیری از گل کردن همکارش اظهرمن الشمس بود و یاد یکی از مجریان مشهور تلویزیون افتادم که چندماهی با کمک هم برنامه ای زنده را اجرا می کردیم و او دائما سعی داشت تا به لطایف الحیل مرا از صحنه حذف کند  که .....

بگذریم..

من هنوز هم ناراحت و خشمگین آنم که چرا آقایان ، سلامت مردم دزفول را فدای خودنمایی های رسانه ای خویش کردند؟

صبح امروز یکی از بهترین فرصت ها برای گرفتن بخشی از حقوق دزفول از دست رفت. .....افسوس!

 

پی نوشت :

این لینک ها را بازدید بفرمایید لطفا :    لینک اول      لینک دوم



موضوعات مرتبط: مهران موزون , دزفول , همایش , گرد و خاک

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/۱٠ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

                                                 (( عکس تزئینی است ))

 

تریپ چادرش خیلی ساده بود ، دوسوی پایین چادر را با یک دست مچاله کرده و روی اِشکم نحیفش نگه می داشت. این سبک چادر زدنش را حدود سی سال شاهد بودم.گیسوهای بلند و  سپیدش چونان عروسک های کوچولو از کنار گوشهایش بافته و آویخته بود . صورت پر از چین و چروک و کوچک ، لبان درشت و دهانی بزرگ که تناسبی با طول و عرض صورتش نداشت. چشمانی ریز و گودافتاده که به سختی پیدا بود.
با شروع جنگ ، کمتر در محل بودم و به ندرت می دیدمش . هر از گاهی که عبورش از کوچه های محل و یا صدای دورگه اش در جلوی خانه اش توجهم را جلب می کرد از خود می پرسیدم : این مش «ری به خیر» چند سال دارد که از زمان بچگی ام گیسوان آویخته اش را سپید می بینم.
و

در آخرین سال عمرش بود که پاسخ این پرسش را تا حدودی دریافتم. مش ری بخیر نزدیک به هفتاد و اندی سال از من بیشتر سن داشت و طبیعی بود که از عهد کودکی ، او را دالویی سپید موی ببینم.
روزگاری غریب داشت.
تمام عمر صدساله این زن به زحمت و دربدری و دویدن به دنبال نان گذشت. کمترین کارش خوانچه کشی برای عروسی ها بود ، ضمن آنکه در مراسم عروسی و عزا ، هر کار یدی که می توانست می کرد تا لقمه ای نان برای اهل خانه اش ببرد. خدا می داند در عالم بچگی وقتی در جشن و شادی عروسی های در حال گذر از کوچه ها ( هنوز رسم عروس کشون با خودرو خیلی باب نبود) مش ری بخیر را با جثه نحیفش می دیدم که به قول کشتی گیران در رده "پَر وزن" هم به حساب نمی آمد و خوانچه های ورشوی به آن سنگینی را با تمام محتویاتش روی سر گرفته و جماعت اهل عروسی بی توجه به دست و پای لرزان پیرزنِ در زیر وزن خوانچه ، در حال رقص و کل(kel) و خواندن و چنگه زدن بودند.
همین حالا که آن صحنه های رقت بار زن بینوا را به یاد می آورم قلبم به درد می آید.
حضور در عروسی ها و کارگری کردن و فحش و متلک شنیدن از مردان اهل عروسی مش ری بخیر را تا حد زیادی بی پروا کرده بود و بعضی عصرها که جلوی خانه می نشست جوانان بی ریای!! محل دورش جمع شده و سرصحبت را با او باز می کردند ، او نیز علیرغم سن و سال نزدیک به هشتاد سالش ، به راحتی با آنان گرم می گرفت و از قدیما می گفت.
شاید او تنها پیرزن دزفول بود که در زمان خودش می توانست با قشرهای مختلف سنی ارتباط کلامی برقرار کند.
بنده ی خدا در یکی دو دهه آخر عمر ، به شدت به بوق اتومبیل ها حساس شده بود و یکبار که ناخودآگاه سر راه یک کاروان عروسی در کوچه مسجد لب خندق قرار گرفته بود ، با صدای بوبوق بوقِ کاروان ماشین عروس آشفته شده و داد می زد :


مَزَن....دِ مَزَن...... ترسی نرووِن توو؟؟؟ ( بوق نزنید.....بوق نزنید...می ترسید پای عروس و داماد به اتاق حجله نرسد؟؟)


احمد از بین تمام بچه های محل ، با مش ری بخیر اُخت تر بود و دست برقضا توانایی اَش در تقلید صدای دورگه و لرزان مش ری بخیر حرف نداشت.
روزی به او گفته بود که :
مش ری بخیر ، زمون شُمون هم کووَکون به اُفتیدن دُما دخترون؟ ( مشهدی رو بخیر ، آیا زمان نوجوانی و جوانی شما نیز باب بود که پسرها در کوچه و گذر مزاحم دختران بشوند؟)
مش ری بخیر گفته بود :
نه وَلله ، اما مو خُدُم یه روز اومم خونه مارُم گف دا! ری بخیر اومِنه سیت ( نه والا ، ولی من خودم یه روز اومدم خونه مادرم گفت روبخیر مادر! اومدن واست خواستگاری)


گفتُمش : ایسون چه واکُنُم؟ ( به او گفتم : حالا من باید چیکار کنم؟)


گُف : دا صُبا سحر مَسقِنَنَه بَر رو دَردَراقا پُرش کن.( گفت : مادرجان فردا صبح مَسقَنَه رو بردار برو کنار رودخانه تو ساحل دردراقا پرش کن آب بیار)


مو دونسُم که کووَک مخو آیه "سَراُو" بینَم. (من پی بردم که خواستگار قرار است بیاید کنار رودخانه و مرا از دور تماشا کند)


صُبا ورسیدُم اِسپی گُلگی (spe - golgi) کُردُم ، جومه گل باقلیمَ پوشیدُم مسقننه بُردُم کنار اُو وَر دردراقا.
( فردا پاشدم سرخاب سفیداب زدم و پیراهن گل باقالی مو پوشیدم ، مسقنه رو بردم کنار رودخونه نزدیک ساحل دردراقا)


مسقننه پر کُردم دیدُم کووُک نَ اومه. پَتیش کُردم اَندو پرش کُردم هم دیدُم نه اومه.خلاصه هی پرش کردم هی پتیش کردم نه اومه.
( مسقنه را پر آب کردم ولی پسرک خواستگار نیامد. خالی اش کردم و دوباره پرش کردم نیامد.خلاصه هی پرش کردم هی خالی اش کردم نیامد.)


اومم خونه ، مارم گف : هان دا !! دیدت؟ ( آمدم خانه مادرم گفت : چی شد مادر! تو رو دید؟)


گفتُم : نه دا ! قَپی مسقننه پُر پَتی کُردُم نه اومه. ( گفتم : نه مادر! مسقنه رو خیلی پر و خالی کردم ولی پیداش نشد)


مارم گف : بله بَقَمی! اومَسَه اَو دیر دیدته رفته. نَپِسَندیدِته!
(مادرم گفت : چرا خاک برسر! اومده و دورادور تو را دیده و رفته. پسندت نکرده!)


گفتمش : قبر بووش ، ...(صدای سوت سانسور دیسون)
( به مادرم گفتم : قبر پدرش ، ....(صدای سوت سانسور دیسون) )

 

 

ادامه دارد...

 

پی نوشت 1 )

مسقنه (mas-ghena) : ظرفی مسی و مخروطی شکل با گردن باریک. ظرفیت مسقنه حدودا 8 لیتر است و سابقا برای انتقال آب به مقدار محدود در خانه استفاده می شد. امروزه کسانی که به شکل سنتی در دزفول عرقیات گیاهی می گیرند ، مسقنه را زیر چکه ی عرق تولید شده قرار می دهند و به نوعی حجم مشخص مسقنه  ملاک تولید و فروش عرقجات است (البته همه گیر نیست ولی رایج است)


پی نوشت 2)

بقم (bagham) : زادگاه درخت بقم امریکای مرکزی است که توسط کاشفان اسپانیایی به آسیا ، اروپا و افریقا آورده شده. درخت بقم تا 15 متر ارتفاع یافته و برگهای قاشقی شکل و گلهای زرد و معطری دارد. چوب درخت بقم معدن رنگزایی است و غالب ترین و اصلی ترین رنگی که از چوبهای خرد شده ی بقم به دست می آید رنگ سیاه است که رایج ترین رنگ تولیدی چوب بقم است. اما حقیقت آنست که رنگهای بنفش و آبی پررنگ و ترکیبات این رنگها با افزودن مواد دیگر از چوب بقم قابل تولید است.نهایتا رنگ مشکی تولیدی از درخت سرسبز بقم را "بقم" گویند.

دزفولی ها نفرین هایی رایج داشتند (که هنوز هم رواج نسبی دارد) به این عبارات :

سیه به سر : سیاه بر سرت باد(استعاره از آنکه : عزادار شوی)

"بقمی" یا "بقم به سر" یا " یه بقمی زَنات" : که همگی کنایه از آنست که عزادار شوی و لباسهایت همچون رنگ بقم باد  .

 پی نوشت 3 )

اس پی گلگی (spe- golgi) : سفیداب و گلگون(سرخاب)



موضوعات مرتبط: دیسون , مهران موزون , دزفول , پیرزن

تاريخ : ۱۳٩٠/٤/٤ | ٩:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

این مطلب مربوط به فروردین 89 است که در سایت خبری رجانیوز منتشر شده بود امروز تصادفا در یافته های گوگل به آن برخوردم و  گفتم این بار تقدیمش کنم به مادران پاکیزه و نجیب دزفولی :


(( می خواهند مادر را از ما بگیرند ))

چندی پیش خبری در سایت های اینترنتی پخش شد ، که نگارنده را برآن داشت تا زخم فرهنگی کهنه و مزمنی را به رشته تحریر در آورد.

خبر این بود: در غرب دستگاهی اختراع شده که دلیل "گریه بچه" را تشخیص می دهد.

یعنی اینکه از این پس مادران جوان، بی نیاز از ارتباطِ حسیِ مستقیم و درک مشکلاتِ کودک، گریه ی نوزاد خود را همانند دیگر نمادهای صنعتی، به دستگاهی بی احساس و بی جان بسپارند و خود را از شناخت روح وروان فرزند بی نیاز ببینند.

اِلوین تافلر، در "موج سومِ" خود، یکی از پدیده های شومِ این موج را نابودی خانواده هسته ای ( وجود پدر و مادر توامان) و رایج شدنِ خانواده ی تک والدینی می داند. چیزی که بیش از دو دهه است در جوامع غربی، شیوع آن بخوبی مشهود است.

می دانیم که، جلوه های زندگی مدرنیته ی غربی، پیش از آنکه پایشان به جوامع سنتی مانند ایران برسد، هیاهو و اخبارشان در رسانه های ما دیده و شنیده می شود. به عنوان مثال ، نخست می شنویم که چیزی بنام تلویزیون ساخته شده و در غرب وجود دارد و پس از چند سال به عینه شاهد حضورش در خانه هایمان هستیم.