استقبال خوانندگان محترم دیسون، بنده را مجاب نمود که بنویسم آنچه را که میخواستم بگویم . مطلب طولانی است به بزرگواری خودتان ببخشید و با حوصله بخوانید. خواهشمندم به هیچوجه با گوش «احساسات» مطلب را مطالعه نفرمایید بلکه کاملا به دیده تعقل به آن نگریسته و آگاه باشید که نویسنده نیز بی هیچ احساسات شخصی برای نوشتن آن دست به قلم برده(یکی از دلایل تأخیرم در نگاشتن مطلب همین بود که احساسات را در نوشتن مطلب تعطیل کنم)

ضمناً : مطلب به مرور تکمیل خواهد شد..

***

مقدمه:
مقام معظم رهبری در سال 85 ، تلاش دشمنان برای تشنج‌آفرینی و تحریکات قومی و مذهبی را آخرین تیر ترکش آنان بر ضد نظام و مردم دانستند و فرمودند : دشمنان این ملت به صراحت اعلام کردند، مبالغی را برای مقابله با ملت ایران اختصاص داده‌اند اما مانند همیشه با تحلیل غلط در منطقه‌ای گام گذاشتند که محور و صاحب انقلاب است بنابراین این حرکت نیز به طور قطع با شکست مواجه خواهد شد


سخن اول
تمام ملتهای تاریخ(من جمله ملت ایران) همواره خادمان و خائنانی در خود داشته اند.
در خصوص ایران به جرات میتوان ادعا کرد که آمار خائنین غالبا کمتر از خادمین بوده است و شاید یکی از رموز پایداری تمدن ایران در قیاس با تمدنهایی همچون چین و مصر، همین باشد.
لکن نمیتوان منکر شد که خائنین تاریخ ایران(از آنان که زنده اند تا آنان که در عالم برزخ منتظر روز حساب هستند) از زیر بته درنیامده و هرکدام متعلق به یک منطقه و یا یک قوم مشخص از سرزمین ایران بوده و هستند. همانطور که خادمان ملت ایران در طول تاریخ این دیار، هرکدام از یک گوشه ی ایران سربرآوردند.
گاهی قوم کُرد به خواسته ی شاه ترک زبان ایران(شاه عباس کبیر) منطقه اجدادی خود را برای حراست از مرزهای ایران رها کرده و در شمال خراسان مستقر شده و برای همیشه با خاک کردستان وداع میکند تا ازبک های مهاجم را سر جایشان بنشانند(که این از خود گذشتگی ایل کُرد را هنوز که هنوز است نتوانسته ام درک کنم.)
گاهی از همان قوم کرد خالوقربانی پیدا می شود که سر میرزا کوچک خان را بریده و برای رضاخان به هدیه میبرد و درجه سرهنگی میگیرد.
گاهی از قوم ترک و ترکمن خانواده ی قاجارها بیرون میزند که خائنینی همچون فتحعلیشاه و ناصرالدین شاه و .. را تقدیم تاریخ پر از درد این مملکت میکند و گاهی همان قوم ترک فرزندان رشیدی همچون ستارخان و شیخ محمد خیابانی و سید علی خامنه ای(مدظله) و مهدی و حمید باکری را روانه ی عرصه فداکاری و خدمت به وطن می کند.
گاهی از قوم عربهای ایران دست نشانده ی انگلیسی های خبیث (خزعل) سربلند کرده و برای جدایی خوزستان از پیکره ایران خونها میریزد گاهی سردار هور(شهید علی هاشمی) بر تارک سرداران ایران میدرخشد.
گاهی از قوم بلوچ شهید علیرضا ریگی متولد می شود گاهی هم کسی چون عبدالمالک ریگی.
آیا کسی منکر خیانت شاهپور بختیار به ملت ایران و نوکری وی برای رژیم سفاک پهلوی است؟ همانطور که تمام ملت ایران به نام نامی شهید علیمردانخان بختیاری می نازند، آیا یکی از سرهنگ های رضاخان که علیمردانخان را محاصره کرده و وی را تحت حمله قرار داد نام و نشانش بختیاری نبود؟
خطه ی دلاور خیز شمال ایران همانطور که میراز کوچک خانی داشت خائنی چون رضاخان را از دل جنگلهای آلاشت بیرون نداد؟
سوال : آیا خائن بودن قلیلی ایرانی در میان مناطق مختلف کشور عزیزمان به معنی خائن بودن تمامی مردم آن مناطق است؟
البته که خیر!
مردم ایران به خادمانش شناخته می شود نه خائنانش.
البته شکی نیست که برخی از شخصیت های تاریخ این کشور هنوز که هنوز است آنطور که باید برای عامه ی مردم کدگشایی نشده اند.
بالاخره مصدق خادم بود یا شهید دکتر حسن آیت راست می گوید که در کتاب «چهره ی حقیقی مصدق السلطنه» وی را به طور مستند موشکافی کرده و اسناد خائن بودنش را مدعی می شود؟
بالاخره بقایی حزب زحمت کشان را به دستور اجنبی راه انداخت و دستش در دست بیگانه بود یا خیر؟
آیا او دچار انحطاط اخلاقی(همجنسبازی) بود یا خیر؟
آیا او ترورهای مشکوک را بنفع رژیم و بیگانگان طراحی و ساماندهی کرد یا خیر؟
آیا ...آیا..
آیا کسی که عضو رسمی لژ فراماسونری پاریس بود اسلامش زیر سوال نیست؟ یا صرفا بخاطر عنوان خان بودنش برای فلان قوم باید از فراماسون بودنش صرفنظر کرد؟
آیا مدالهای درخشان قجری بر سینه این «خان» درخشان تر است یا عمامه ی نورانی حضرت آیت الله بروجردی(ره)؟
این بخش از مطلب را اینگونه به پایان میبرم که هیچکس حق ندارد چهره ی  خائنینی که در طول تاریخ ایران نان را به نرخ روز خورده اند و به تاریخ این سرزمین خیانت کرده اند را در چشم ملت ایران، بزک کند.
زیبانمایی شخصیت ها فقط و فقط شایسته آنان است که خادم بودنشان برای این ملت اظهر من الشمس است و این قلم معتقد است اگر خادمی پس از یک میلیون خدمت به ایران، آگاهانه اقدام به یک خیانت ملی نماید اجر و آبروی تمام آن یک میلیون خدمتش برباد است.
شیرعلیمردان خان بختیاری کسی بود که آخرین جمله اش در لحظه اعدام این بود :

«زنده باد ایران»


سخن دوم
روزی در قبرستان بقیع با یکی از علمای وهابی که به زبان فارسی مسلط بود(افغانی الاصل بود) مشاجره داشتم و وقتی که به روحانیت و علمای قم حمله کرد و من قصد محاجه و دفاع را داشتم او گفت : مگر فیلم مارمولک را ندیده ای؟
و اینجا بود که از ته دل کمال تبریزی را لعنت کردم.
من از زمان اکران این فیلم، آزرده دل بودم و راستش را بخواهید پرویز پرستویی هم از چشمم افتاد اما آنروز در بقیع وقتی طعنه ی سنگین آن وهابی و تحقیر روحانیت مظلوم کشورم را شنیدم کمال تبریزی را لعنت کردم.
بنده سالهاست که شخصیت اسعدبختیاری و عملکرد او را در انقلاب مشروطه خوانده ام و برایم نکته ی پنهانی ندارد اما قرار دادن موذیانه دیالوگی که دو لبه باشد و قابلیت تعمیم به تمام هموطنان بختیاری را داشته باشد را نه بخاطر دفاع از اسعد بختیاری بلکه به دلیل آنکه تعمداً از سوی کمال تبریزی در فیلم گنجانده شده نمی بخشم و به بختیاری ها حق میدهم ناراحت باشند.
به عنوان یک فیلمساز هم عرض میکنم : محال ممکن است کمال تبریزی در حین خواندن فیلمنامه (چه برسد به ساخت و تولید) برایش قابل پیش بینی نبوده باشد که این دیالوگ چه تبعاتی خواهد داشت.

بنابراین کمال تبریزی دو راه بیشتر ندارد : یا اینکه اعتراف کند که از سوی چه کسانی(خارج از صداوسیما) دستور داشته تا این دیالوگ را بسازد و یا اینکه بپذیرد که سواد و فهم رسانه ای نداشته و ندارد و تمام فیلمهایش را تاکنون دیگران ساخته اند و صرفاً نام او را به عنوان کارگردان بر پیشانی فیلمها نشانده اند.


و اما صداوسیما :
آنچه مبرهن است در ممیزی های لازم برای روی آنتن رفتن این دیالوگ اهمالهایی صورت گرفته که الحمدلله ریاست رسانه ملی دردیدار با مردم مسجد سلیمان گفت : همکارانم را به این خاطر هرگز نبخشیدم.
پس خدارا شکر که آقای ضرغامی خودش به این موضوع آنگونه که صلاح میداند رسیدگی خواهد کرد.
اما کمال تبریزی بداند که با یک عذرخواهی ساده نمیتواند دل مردمی را که تعمدا شکسته به دست بیاورد و تاریخ سینما و تلویزیون ایران او را مارمولک فیلمسازان کشورمان لقب خواهند داد.
این را می گویم تا اگر آقای تبریزی شهامت شکایت از این حقیر را دارد اقدام کند تا پَته های پنهان او را بیشتر مورد ارزیابی قرار دهیم.
مگر اینکه کمال تبریزی علناً از عرصه فیلمسازی کناره گیری کرده و اعتراف به نداشتن سواد فیلمسازی نماید تا این قلم، بلندترین عذرخواهی سایبری را از ایشان بابت اتهام «تعمد در آن دیالوگ» نزد خلق داشته باشد.

 
 سخن سوم

شعار شخصی بنده که آن را به شعورم گره زده ام، سالهاست این است :

(( من دیوانه وار، عاشق دزفولم اما دزفول بی خوزستان و خوزستان بی ایران و ایران بدون اسلام، پشیزی برایم ارزش ندارد))

سالهاست که استراتژی های ذهنی و عملیاتی بنده در خصوص دزفول بر فرمولی که در بالا آوردم استوار است و معتقدم دزفولدوستانی که زنجیره «دزفول- خوزستان- ایران- اسلام» خمیرمایه ی دزفولدوستی شان نباشد عاقبت به بن بست های پارادوکسیکال فکری و عملی خواهند رسید و دیگر اهالی ایران زمین نیز چنین زنجیره ای باید در سیره ی زندگی خویش داشته باشند تا به قول حضرت آقا(روحی له الفدا) دارای احساسات ناسیونالیستی مثبت باشند.
کسی که دزفولدوستی اش منتهی به «عشق به اسلام» باشد میتواند بهترین همزیستی و تعامل را با دیگر هموطنان خویش داشته باشد.
به زعم حقیر، چنین مشی ای موجب تقویت وحدت ملی ایرانیان نیز خواهد شد زیرا تمام سرچشمه ها و جویبارهای قومی و شهری عاقبت به دریای اسلام و اهل بیت (ع) ختم شده و همگی باهم عاقبت بخیر خواهیم شد.
الغرض..
دزفول شهرستانی است که بخش هایی از پیکره اش در دهه های گذشته از آن جدا شده است همچون صالح آباد(اندیمشک کنونی) و یا شوش.


گمان میکنم آنچه که از دزفول باقی مانده است به لحاظ بافت جمعیتی اینهاست :

الف) دسفیلیون : دزفولی های مقیم شهر (با تعریف تمدنی خاص خودشان که وارثان اصلی تمدن شوش باستان هستند) شامل :
- بخشی عمده ای از دسفیلیون قریب به سیصدهزارنفر هم اکنون در شهر ساکن اند.
- بخشی از دسفیلیون 150 سال پیش تاکنون به اهواز مهاجرت کرده اند(پدربزرگ مادری بنده حدود 130 سال پیش از محله کرناسیان به آنجا رفت و یکی از تجار بزرگ خوزستان در نیمه اول قرن اخیر بود)
- بخشی از دسفیلیون طی سه یا چهار دهه اخیر به کرج مهاجرت کردند که اکنون جمعیتی قریب به 10 درصد جمعیت کرج دومیلیون نفری را شامل اند.
- بخشی از دسفیلیون زمان قاجارها تاکنون به تهران مهاجرت کردند که شاید جمعیتی قریب به 100 تا دویست هزار نفر را شامل اند.
نکته : شاید نیمی از دسفیلیون ساکن اهواز(دِوازی ها) ، دسفیلیون مقیم کرج( دِزرَجی ها) و همچنین دسفیلیون مقیم تهران (دِزرانی ها) را بتوان «دوگانه سوز» خواند چه اینکه هم شهروند اهواز و کرج و تهرانند هم افتخار حضور و شهروندی شهر پدری را دارند(مانند خود من).
- بخشی از دسفیلیون ساکن اقصی نقاط ایران (آمار صحیحی از آنان در دست نیست)
- و بخش قابل توجهی از دسفیلیون در خارج از ایران و در سطح کره خاکی پراکنده اند که بلاشک جمعیت آنان افزون بر یکصدهزار نفر است.
برآورد کلی بنده از کلیت جمعیت دسفیلیون جهان(مقیم شهر و غیر مقیم) قریب به یک میلیون نفر است که کندوی مادر(منظور خود شهر است) حدود یک سوم آن را همچنان به عنوان اعضای ثابت و حاضر در خود جای داده است و باقی در خارج از دزفول مشغول عسل سازی برای ایران و جهانند.
ب) عرب های جنوب شهرستان که در برخی روستاها و حومه مستقرند.
ج) شهرکی ها(یا روستاهای کلاسیک دزفول) که نه لرند و نه عرب، بلکه صرفا روستایی های حومه دزفول هستند مانند هر شهر دیگری در کشور، که دهات و روستاهایی اطراف خویش دارد، مانند شهرک بن جعفر و یا سیاه منصور و یا شهرک منتظری و صفی آباد و شمس آباد.( که به دلایلی از دوستان دسفیلی خویش گلایه های عاطفی دارند که کم و بیش بنده از آن مطلعم و اتفاقا در برخی موارد حق را نیز به آنها میدهم، عمری باقی باشد در پُستی جداگانه راجع به این قضیه خواهم نگاشت.)
برخی از این شهرک ها تبدیل به شهر شده و دارای شهرداری هستند و ضمن اینکه با طوایف عرب و لر شهرستان وصلت ها و همسایگی هایی نیز پیدا کرده اند.

د) لرهای اصیل دزفول : غالبا در روستاهای شمال شهرستان مقیم اند مانند : شهیون، سردشت، لیوس و ...

ه) لرهای کوچ نشین و عشایر دزفول : که قرنهاست بین شمال دزفول و مناطقی از اصفهان (عمدتا فریدن و داران) در رفت و آمدند. اینها اکنون کمتر زیر بُهون (سیاه چادرهای زیبای عشایری) زندگی میکنند و اکثراً ییلاق و قشلاق خود را در خانه هایی که در دوسر  مسیر ساخته اند میگذرانند.(آنها نیز در عالم لری خویش دوگانه سوز شده اند. هم کوچ نشین اند هم خانه نشین.)
و) لرهای میهمان : عمدتاً در مناطقی همچون ولی آباد و مدرس و مهاجرین ساکن اند و از شهرهای استان همسایه شمالی (لرستان) همچون الیگودرز، درود، ازنا طی سه دهه گذشته به حاشیه دسفیل روی آورده و ساکن شده اند.
اجازه میخواهم از لُرهای بند «د» و «ه» مشترکاً با نام «لرهای خودمان» یاد کنم.
به این دلیل که سابقه حشر و نشر و داد و ستد با این دسته از لرهای منطقه را قرنهاست که در حال تجربه و گذران هستیم.
این یک حقیقت است که بخشی از لرهای خودمان از 50 سال پیش تاکنون(حوالی سالهای اصلاحات ارضی پهلوی) به دلایل مختلف از روستاهای شمال شهرستان به مرکز شهرستان مهاجرت کرده و سعی در گذران زندگی در دزفول داشته و دارند.
اینکه دلیل این مهاجرت چه بوده مبرهن است زیرا در سراسر کشور، شهرهای ایران در نیم قرن اخیر با مهاجرت روستاییان به شهرها مواجه بوده و زخمی است که برتن کل ایران نشسته.
چرا زخم؟
واضح است :
روستا منبع مولد و ستون فقرات تولید کشور ماست و زمانی که منابع انسانی مولد(روستاییان) به شهری های عمدتاً مصرف گرا بپیوندند کمر تولید در کشور شکسته می شود و چه زخمی عمیق تر و چرکین تر از این؟
اما برای دزفول، کاهش تولیدگری تنها نتیجه تلخ این قصه نبوده است بلکه اختلاط فرهنگی و دامن زدن به برخی آسیب های فرهنگی(چه از سوی شهرنشینان به روستاییان تازه به شهر آمده و چه بالعکس) موجب شکاف عمیق احساسی بین دزفولی ها و لرهای خودمان شد.
آیا این یک حقیقت نیست که برخی از ما دزفولی ها در طول نیم قرن اخیر با آنان که در سطح کشور برای اقوام لُر و ترک و عرب و رشتی و .. جوک و طنز درست میکردند همراه میشدیم؟
آیا این اخلاق ناشایست همچون سراسر ایران در دزفول ما نیز دیده نمیشد؟
آیا این انتظار زیادی نیست که کودک لری که در شهر دزفول بزرگ میشود با شنیدن و دیدن این ادبیات سخیف، در دلش آرزو کند که روزی بزرگ شود و پُست و سمتی خاص را در اختیار بگیرد تا حقارت های وارده را جبران کند؟
حال در مقیاس بزرگتر فرض کنید کسی در صحنه ی سیاست کلان کشور، خود را وارث فلان «خان» دوران مشروطه تصور کند و با رصد آسیب یاد شده(تحقیر الوار از سوی ما دسفیلیون) شروع به برنامه ریزی برای مصادره به مطلوب کردن احساسات پاک لرهای خودمان و همچنین آلت دست قرار دادن لرهای میهمانمان کند؟
همه میدانیم این شخص کیست! پس نیازی به بردن نام او نیست چون به مقصودش نزدیکتر می شود.
اشتباه نکنید دوستان : منظورم آقای ع.پ نیست.
اما از انصاف نگذریم، در کنار برخی بی اخلاقی های همشهری هایمان( تمسخر و شوخی های نابجا با لرهای خودمان) ما با لرهای خودمان قرنها بود در صلح و صفا زندگی میکردیم.
چه شد که طی 20 سال اخیر کسی یا کسانی توانسته اند احساسات آنان را اینگونه در دست گیرندو بین ما دسفیلیون و لرهای خودمان شکاف ایجاد کنند؟
مسئله شلوغیهای اخیر دسفیل، تنها نوک کوه یخی است که بخش اعظم زیر آب آن، مدتهاست توسط حقیر و برخی دیگر قابل رصد بوده و هست.
نگارنده از آسیب های مهاجرت روستاییان شمال دزفول به مرکز شهر گفت، لکن از حق نباید گذشت که لرهای خودمان طی نیم قرن اخیر در شهر و روستا کنار ما برای این آب و خاک خون داده اند.
ما نان پخت دست آنان را خورده ایم.
آنان میهمان خانه ها و سفره های ما بوده اند.
آب رودخانه ی دز در جان و تن ما و آنها به شراکت گذارده شده و نمک خورده ی یکدیگر بوده و هستیم.
کدام لر شهیونی است که بدون رفت و آمد به شهر دسفیل زندگی اش معنا داشته باشد و کدام دسفیلی است که بتواند تا آخر عمر روزه ی رفتن به سردشت بگیرد و برای همیشه از سرزدن به آبشار شوی و لاله های وحشی دشت دیونی صرفنظر کند؟

شک ندارم میان خوانندگان محترم دیسون کم نیستند کسانی که شهادت بدهند که :
در دهه های پیشین، به کررات دیده میشد که دسفیلی هایی که اندک تمولی داشتند وقتی نوزاد پسرشان(و حتی دختر) متولد میشد او را به لرهای خودمان(اعم از کوچ نشین یا ساکن سردشت و لیوس) می سپردند تا او را شش ساله کرده و به شهر بازگرداند.
درست شبیه رفتاری که حضرت عبدالمطلب(ع) با حلیمه سعدیه داشت و حضرت رسول(ص) را شش سال به بیابان سپردند تا روح و روان فرزند محکم و سالم بار بیاید.
دقت کنید دوستان :
ما دزفولی ها آنقدر با لرهای خودمان رفیق بودیم و قبولشان داشتیم و دوستشان داشتیم که فرزندانمان را از روزی که متولد میشدند به آنان می سپردیم که با منش لری بزرگشان کنند.
گاه پیش می آمد که «پدرخوانده ی لُر» به شهر می آمد و به مادر و پدر دزفولی آن بچه اطلاع میداد که فرزندتان که اکنون 3 سالش شده بود فوت کرده است و این خبر هرچند پدر مادر دزفولی را داغدار میکرد اما به هیچوجه تاثیری در رفاقت آنان با دوست لرشان نمیگذاشت. چرا که به صحت امانتداری الوار خودمان اطمینان کامل داشتند. همینقدر یادم هست که دسفیلی هایی بودند که اینگونه بزرگ شده بودند و به مادرلری خودشان میگفتند : تایَه.
لااقل در خاندان خود ما چندین نفر زنده هستند که اینچنین بزرگ شده اند و مواردی داشته ایم که نزد الوار خودمان در کودکی مرده اند.
بنده با چشمان خویش بیاد دارم که بسیار پیش می آمد که دوستان و رفقای لرمان از کوهستان به دزفول می آمدند و روزهای متمادی با همان پوشش لری و چهارپایان شان(که وسیله نقلیه شان بود) میهمان خانه ما یا بستگان بودند.
لقمه ی دهانمان برای یکدیگر بود.
و این اختلاط ها و رفاقت ها هیچ دلیلی برای امحاء هویت فرهنگی دوطرف نبود.
دسفیلی دسفیلی بود و لر هم لر.
دسفیلی قُلچاق برسر داشت و گیوه به پا و لر هم کلاه نمدی و گاله به پا و چوقا به وَر.
او لری سلیس با رفیق دسفیلی اش سخن میگفت و دسفیلی با گویش دسفیلی پاسخش را میداد.
خدا میداند بارها و بارها پیش می آمد که از درب همیشه باز خانه ی پدربزرگم در محله ی ملارجب، لری وارد میشد به همراه فرزندان و همسرش و با سلامی و علیکی در حیاط خانه می نشست(بی آنکه او را قبل از آن دیده باشیم و یا بشناسیم).
خیلی راحت با یا الله گفتن وارد خانه میشدند و گوشه ایوانی از خانه اتراق میکردند. گاهی چند ساعت و گاهی هم چند روز نزد ما می ماندند.
پدرم با رویی گشاده میگفت : هالو چه کسی؟ (خالو از کدام خاندانی؟)
(( متاسفانه واژه ی زیبای هالو(که ترجمان لری واژه ی دایی است) اینروزها توسط ادبیات تهران نشینان در سطح کشور به معنای نادان برداشت می شود.))
مرد لر با رویی گشاده تر میگفت : زِ احمد فدالم.(از سادات منطقه ی احمد فداله هستم)
آنزمانها لرهای خودمان وقتی به شهر می آمدند نه مسافرخانه ی خرم(در خیابان طالقانی) میرفتند نه مسافرخانه ضلع شمالی میدان مثلث.
بلکه روی گشاده و صفای دل دسفیلیون جای اتراق آنان بود.
آری عزیزان،
آسیبهای مهاجرت لرهای خودمان به شهر را گفتم اما خوبی هایی هم داشت.
شهدایی مانند علی یار خسروی از دل همین مهاجرت ها به آسمان میانبُر زدند و به ملکوت اعلی رسیدند.

تخریب مسجد آقافتاح را همین دوسال پیش یادتان هست؟
توسط یکی از لرهای محترمی(که نمیدانم از لرهای خودمان بود یا لرهای میهمان) ناخواسته صورت گرفت.
اما اکنون سری به آنجا بزنید تا یکی از شگفتی های تاریخ معماری دزفول را ملاحظه کنید.
خادم مسجد آقافتاح یکی از مهربانترین و مودب ترین لرهای خودمان بنام «حسن» آقا است که 40 سال پیش زمانی که کودکی 4 ساله بود از لیوس به دزفول مهاجرت کرد. با من رفیق بود و با هم در کوچه های خاکی محله سبط شیخ انصاری بزرگ شدیم.
او از همان اوان کودکی ضمیری پاکیزه داشت.
و من خبر نداشتم که او اکنون خادم و نگاهبان بنای روحانی مسجد آقافتاح ماست.
او بنّای بسیار قابلی است.
وقتی مسجد فرو میریزد و اقدامی برای مرمتش رخ نمیدهد یک تنه و بی هیچ تخصص «معماری قدیمی» اقدام به بازسازی طاق های فروریخته ی مسجد میکند و من وقتی آنجا رفتم تا از جنازه مسجد عکس بگیرم شوکه شدم.
آری،
یکی از لرهای خودمان مسجد آقا فتاح را جانی دوباره بخشیده است.
و من او را غرق بوسه ساختم و افسوس خوردم که چرا از این استعداد نهفته در بازسازی بقاع دیگر شهرمان کسی استفاده نمیکند.
حسن براستی یک نابغه است.
یادم باشد صحنه برخورد من و ایشان را در آنروز(در مسجد آقافتاح) برایتان تعریف کنم که خیلی شنیدنی است زیرا حسن دربدر و خشمگین به دنبال کسی میگشت که مطلب جنجالی شهادت مسجد آقا فتاح را نوشته بود(نمیدانست کار دیسون بوده)
بگذریم..
تا بدینجا سعی کردم مختصراً جایگاه فرهنگی و ارتباطی بین دسفیلیون و لرهای خودمان را کمی باز کنم.
سخن بعدی به لرهای میهمان و کلیدواژه ای بنام «بختیاری» در جغرافیای دسفیل اختصاص دارد.

خوانندگان محترم لطفاحوصله کنند و در محتوای کامنتهایشان از قضاوت قطعی (که دیسون چه میخواهد بگوید خودداری کنند)


این مطلب تکمیل می شود....

لینک مطلب در سایت رهیاب نیوز +

لینک مطلب در سایت دزفول امروز +



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٢/۱۳ | ٩:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

همشهری ها نظر دهند :

راجع به وقایع تلخ چند روز گذشته ی دزفول، سخنی دارم!

 

بنویسم؟؟؟

یا ننویسم؟

سوال



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳٠ | ٢:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

اینجا قبرستان وادی السلام در شهر مقدس نجف است.

این قبرستان را محل رَجعت تعدادی از پیامبران و امامان و مومنین در روز رجعت می‌دانند.
قبرستان وادی‌السلام در قسمت شمالی حرم علی بن ابی‌طالب در شهر نجف واقع و بزرگترین قبرستان خاورمیانه (و شاید جهان) است. وادی السلام از جنوب به حرم علی بن ابی‌طالب و خیابان اصلی نجف- کوفه (شارع علی بن ابیطالب) از شرق به جاده نجف - کربلا، از شمال به منطقه حی المهندسین و غرب به دریای سابق نجف محدود می‌گردد، در روایات است که ارواح مومنین در این قبرستان گرد هم می‌آیند و هر مومنی که از دنیا برود ملکی روحش را به اینجا می‌آورد و هر کس که در این قبرستان دفن شود عذاب قبر از او برداشته می‌شود.
پیامبر اسلام در همین مورد خطاب به علی بن ابی‌طالب گفته‌است:
    تو برادر من هستی، وعده دیدار من و شما در وادی‌السلام است.
در این قبرستان علاوه بر قبور اهالی عراق، قبور مردم مختلفی از ایران، هند، پاکستان، لبنان و دیگر کشورها دیده می‌شود. در قبرستان وادی‌السلام بسیاری از نامداران و شخصیت‌های دینی و آیینی دفن شده‌اند:

رئیس‌علی دلواری
علامه قطب الدین راوندی
آیه الله سید جمال‌الدین گلپایگانی
آیه الله سید محمد باقر صدر
آیه الله سید جمال الدین افجه ای
آیه الله سید علی قاضی طباطبایی

متاسفانه حزب بعث عراق آنگونه که شایسته ی وادی السلام است (خصوص آنکه مزار مطهر پیامبرانی همچون حضرت هود (ع) و حضرت صالح (ع) در آن قرار دارد) آنرا را ساماندهی نکرده است. خوانندگان محترم با کمی جستجو دراینترنت می توانند تصاویر مرموز و تاسف باری را از وضعیت درهم ریخته ی این مکان مقدس مشاهده نمایند.

گزارشاتی از زائرین ایرانی حاکی از آنست که به محض غروب آفتاب شهر نجف دیگر امکان حضور در وادی السلام نیست چرا که اشرار و اوباش در پناه این قبور قرار گرفته و امنیت وادی السلام تا طلوع خورشید صبح روز بعد در هاله ای از ابهام قرار دارد.

آنچه که در این مطلب ویژه مینماید اینکه ایرانی ها و ایضاً دزفولی های بسیاری در این قبرستان آرمیده اند.

عشق به دفن در وادی السلام و در جوار امیرالمومنین (ع) آنچنان بود که در سالهای اول دهه پنجاه شمسی که روابط میان دولت صدام و پهلوی حسنه نبود ایرانی های بسیاری به همکاری و همیاری شیعیان عراق، شبانه و به مدد بلم رانهای عراقی از طریق هورالعظیم(همانجا که سالها بعد محل شهادت رزمندگان اسلام شد) جنازه های عزیزان خود را طبق وصیتشان به نجف رسانده و در وادی السلام دفن میکردند.

خوانندگان محترم به تصویر شماره 1 یکبار دیگر دقت کنید.

معماری سنتی دزفول به وضوح در یکی از آرامگاه های خانوادگی در وادی السلام دیده می شود.

کاربری این بنا معادل است با همان سایه بان های(شارب ها) شهید آباد خودمان در دزفول.

اینکه چند سال پیش ساخته شده؟ من نمیدانم ! اما بسیار شنیده بودم که شباهت نسبی آب و هوای نجف اشرف با دزفول و حضور پررنگ دزفولی های نجف(در دهه های گذشته) موجب شده تا معماری زیبای آجری دزفول در وادی السلام و حتی خود شهر نجف نفوذ کند.

شاید تصویر 3 را بتوان چهره ی ظاهری قبرستان 2500 ساله ی وادی السلام تلقی کرد اما بزرگان فرموده اند که در چهره ی شهودی و باطنی وادی السلام کاخی باشکوه قرار دارد که محل اقامت کنونی حضرت امیر(ع) و صدیقه ی کبری(س) در زندگی برزخی آن بزرگواران است و به همین خاطر است که ارواح مومنین از بودن در این مکان (حتی آنان که در اقصی نقاط جهان دفن هستند) لذت میبرند.

قصه ی وادی السلام مثنوی هفتادمن است که از عهده ی زمان و قلم اینجانب خارج است.

اما تصویر شماره ی 2 :

یکی از بزرگترین علمای شیعه مرحوم آیه الله سید علی قاضی طباطبایی (اعلی الله مقامه) می باشد که ایشان استاد علامه طباطبایی(ره) نیز هستند.

خود مرحوم قاضی به یک واسطه شاگرد شیخ اعظم(ره) نیز هست.

اگر فرصت دارید به این لینک + مراجعه فرموده و قدری راجع به ایشان بخوانید و محظوظ شوید.

معظم له علاقه ی وافری به حضور در وادی السلام و عبادت های شبانه روزی در آنجا داشته اند.

تصویر شماره 2 مکانی است که در وادی السلام بوده و محل عبادت و تهجد آن بزرگوار بوده است و به گمانم ایشان در همین مکان نیز دفن است.

خدایا : مقامش عالی است، متعالی بگردان

تصویر 1

 

تصویر 2

برای سهولت در پاسخ :

یک راهنمایی

مکان هر دو تصویر 1 و 2 در این منطقه می باشد :


تصویر 3



موضوعات مرتبط: دیسون , معماری سنتی

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢٠ | ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

بزرگی بود، که بود،

بزرگی بود که رفت،

بزرگی بود که هست..

نامش،

و یادش،

همیشه بزرگ خواهد بود.

یا قاضی الحاجات،

مقامش عالی است متعالی بگردان.

 

بیست و هشتمین سالروز رحلت جانسوز مرحوم آیت الله قاضی دزفولی(ره)، تسلیت باد



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱۳ | ۳:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تذکر 1) مطلبی که در زیر می آید تقدیم اطلاعاتی است که یکی از دوسون دیسون به بنده داده است که شامل دو بخش است. یک بخش تحلیل این دوست گرامی و یک بخش اطلاعات تصویری که ایشان در اختیار دیسون قرار داده است.

تذکر 2 ) قضاوتِ بنده راجع به این تحلیل و اطلاعات (که آنها را قبول دارم یا ندارم) نزد خودم محفوظ می ماند و مایل نیستم عزیزان خواننده از «نظر» من باخبر شوند.

تذکر 3) لطفا صرفا نظر خود را (بدون اینکه حرمت کسی خدشه دارد شود) ابراز نمایید. البته اگر تمایل به اظهار نظر دارید.

***

حدود یکسال پیش یکی از دوسون خوب دیسون، دو قطعه فیلم برایم فرستاد و چنین فرمود :

- میدانی که در قرآن گفته شده جن از آتش آفریده شده.

- آری میدانم.

- و میدانی که انواع نور نیز به نوعی انشعابی از جنس آتش اند.

- آری تقریبا چنین است.

- میدانی که نور مادون قرمز یکی از انواع نور است.

- آری

- لذا میتوان گفت : نور مادون قرمز نیز شعبه ای از مشتقات نار و آتش است

- خب!

- حالا زحمت بکش و یک ریموت کنترل تلویزیون دستت بگیر.

- گرفتم

- حالا دکمه ی فرمان روشن و خاموش تلویزویون را فشار بده.

- دادم.

- خب! آیا وقتی دکمه کنترل را فشار میدهی و عمل میکند، از چراغ کوچک جلوی کنترل نوری می بینی؟

- نه!

- این همان مادون قرمز است که با چشم غیر مسلح دیده نمیشود.

- اوک!

- حالا دوربین موبایل را روشن کن و با آن از چراغ کوچک جلوی کنترل تلویزیون(در حالیکه دکمه کنترل را فشار میدهی) فیلمبرداری کن.

- خب!

- چه می بینی؟

- حالا نوری را در چراغ LED جلوی کنترل می بینم.

- دقیقا! این همان نور مادون قرمز است که نمیدانم چرا دوربین های دیجیتال (مِن جمله دوربین موبایل) قابلیت آشکار سازی آن را دارند.

- جالبه!

- حالا جالبترش رو گوش کن! میدانی  که بسیاری از دوربین های مداربسته در محوطه مکانهای حساس نیز دیجیتال است.

- آری.

- دوستی دارم که نگهبان فلان جاست.

 - خب!

 - و میدانی که آنجا از قدیم مشهور به حضور جن و ارواح بوده است.

- آری شنیده بودم.

- اکنون در آن مکان، دوربین های مداربسته نصب است و این رفیق ما از طریق صفحه ی مانیتوری که ملاحظات دوربین های حیاطِ آن مکان را نشان میدهد مدتهاست که شبانه روز شاهد تحرکاتی است که با چشم غیر مسلح دیده نمی شوند.

- تحرکات چه چیزی؟

- خودت که ببینی متوجه می شوی که جست وخیز جن هایی است که بدین طریق اثبات می شود وجودشان از نور مادون قرمز است زیرا فقط دوربین های دیجیتال آنها را آشکار میکنند.

- واقعا؟

- فیلمها را آپلود می کنم و خودت ببین.

***

رفیق مان فیلمها را آپلود کرد و من ملاحظه کردم اما ایشان از بنده قول گرفت که بخاطر اینکه آن مکان در دزفول شناسایی نشود و برای نگهبان بنده خدا مشکل شغلی ایجاد نشود موضوع را علنی نکنم.

تا همین چند وقت پیش که اجازه فرمودند در همین حد که نوشتم (بدون بردن نام خودش و نام مکان) مطلب را خدمت دوستان علنی کنم.

توجه کنید این اولین بار است که در اینترنت فیلمی واقعی از حرکت جن (اگر مورد قبولتان باشد) بارگذاری می شود.

نکته مهم : نگهبان وظیفه شناس در حالیکه می توانست از فیلمهای ضبط شده ی دوربین ها برداشته و به رفیق ما برساند اما اینکار را نکرده و صرفا با موبایل خویش از صفحه مانیتور فیلم گرفته است. ضمن اینکه در یکی از فیلمها سَمت و جهتِ جست و خیز پاهای جن مورد نظر به شکلی است که نگهبان بنده خدا از ترس به سمت مخالف فرار میکند. ظاهرا ایشان بارها و بارها و مداوما شاهد این صحنه ها از مانیتور دوربین هاست.

این را نیز اضافه کنم که بنده سالها پیش در مورد مدلهای مختلف دوربین های مداربسته مطالعاتی داشتم(برای خرید در سرور روم صداوسیما) به همین خاطر مطالعه کردم و متوجه شدم که آنچه که در این فیلمها دیده می شود ناشی از نقص فنی دوربین ها نیست.

این فیلم ها در ظهر(شاید حدود ساعت 2 ) بعد از ظهر گرفته شده است.

 تذکر پایانی : ذکر این مطلب و انتقال فیلمها همراه با ذکر منبع مجاز است.

فیلم اول +        فیلم دوم +



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢٩ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

ساعت از 12 نیمه شب گذشته است، درب چوبی خانه ای از خانه های دزفول بناگاه و شتابان گشوده می شود. پیرمردی آشفته با لباسِ راحتی سراپا سپید و پای برهنه، انگار که پلنگ در پی او باشد از خانه ی خود خارج و به سمت ساحل رودخانه سرازیر میشود.

هر کس در آن تاریکی پیرمرد را با آن سر و پای برهنه و لباس خواب میدید، ذره ای گمان نمی برد که او ممکن است حضرت آیت الله العظمی آقا شیخ میرزامحمدعلی معزی(طاب ثراه) مرجع تقلید شیعیان باشد.

آقا با تمام توان بِندار رودخانه را (همان بنداری که بعدها برای ایجاد پل خیابان شریعتی کنونی از بین رفت) به سمت پایین طی کرده و در تاریکی شب محو می شود.

این واقعه در حوالی سالهای 1335 تا 1336 اتفاق افتاده است.

چه چیزی موجب آشفتگی آن پیر روشن ضمیر شده بود؟

چه چیزی آنقدر معظم له را آشفته و هراسان کرده بود که حتی فرصت پوشیدن نعلین نیز نداشت...

در ادامه خواهید دید که آنشب احتمالاً وحشتناک ترین شب زندگی حضرت آیت الله بوده است.



موضوعات مرتبط: دیسون
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱٥ | ٩:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

مدتیه که sms دونی گوشیم دِچِ از sms و حتی جای یک پیام رو هم نداره.

آرشیو رو مرور کردم و متوجه شدم پیام های مناسبتی و گاه و بیگاه مهندس مه لقا که مرتباً حقیر رو شرمنده میکنه قریب به 20 درصد کل حافظه گوشی رو به خودش اختصاص داده و من ناسپاس این همه شعر زیبا رو در موبایلم محبوس کردم.

ضمن تشکر از جناب مه لقا و با اجازه ی ایشون این دو بیتی ها تقدیم حضورتون میشه.

 

فرا رسیدن محرم

السلام ای ذوالفقار نینوا
السلام ای پاره مشکِ کربلا
السلام ای اشکهای خیمه ها
السلام ای سر جدا ای سر جدا

 

در مسیر عبودیت خداوند متعال

مُ دارُیی بجز اِمِید ندارُم ( دارُیی : دارایی)

مُ ور دیوار اِمِید تَکیَه دارُم

اِمِیدوارُم اِمِیدوارُم اِمِیدوار

به لطف و رحمتت اِمِیدوارُم


***

سَرَنجوم کُلًمون مِی قبرِ خُفتیم  (سرانجام همه در گور می خوابیم)

کنِن وَرمون او جومِیَه که دُختِیم  (جامه ی اعمالمان را بر ما می پوشانند)

وَنِنمون مِینِ پرچینِ کِ چِندیم     (ما را در پرچین اعمال خودمان قرار خواهند داد)

نویسِن پامون هرجایِی کِ رَفتِیم  (مسیرهای رفته را به پایمان می نویسند)


***

 اَجِلد و جومَه و جاتِ دِرُیی           (از جسم این جهانی خارج خواهی شد)

زمونی که میا بُنگِ جِدُیی          ( آنزمان که بانگ جدایی از دنیا را می شنوی)

به هر جا و به هر منزل کِ رفتی  ( هر مسیر و راهی را که در دنیا رفته باشی )

بپرسن یک به یک روز خُدُیی      (یک به یک در روز رستاخیز خواهند پرسید)


***

او روزی که قَلَپنَت مرگ سرِخاک      ( آنروز که مرگ تو را به خاک افکنَد)

اگر هر که بوویی مرگِ کُنَت تاک   ( هر کس که باشی مرگ تو را به زیر خواهد کشید)
بیو ایسون تو نیکی کن سی فردات   (بیا و هم اکنون برای فردایت نیکی را ذخیره کن)
خدا توبه پذیرهَ تا بوویی پاک         (خداوند برای آن توبه پذیر است تا تو پاک شوی)


***

بیو تا بارِ و بندیلانَ بندِیم        (بیا تا بار و بندیلها را بسته و آماده ی سفر آخرت شویم)
روویم جادِی خدانَ تا کِ زِندِیم       (تا زنده ایم در مسیر رضایت حق گام برداریم)

گناهونَ هِلِیم خودمونَ تَکنِیم       (گناهان را رها کرده و خودمان را از آنان منزه سازیم)

دگَ دفتر خطاهامونَ بَندِیم       (دیگر دفتر خطاها را بسته و به گناه و عصیان پایان دهیم)


***

حواستَ دِه به دنیا دل نبندی         (مراقب باش که به دنیا دل نبندی)

دُما غَشقا ایی دُنیا هِی نَگَردی   ( در پی مشغولیات و دغدغه های بیهوده ی دنیا نباشی)
چراغِ عقلتَ رووشنا هِلی که        (چراغ عقل را چنان روشن نگاهداری که..)

اَمِی سایبادِ دُنیا خوب گذردی        (از گذر زندگی این جهانی به سلامت گذر کنی)


***

به بسم الله الرحمانِ الرحیمت

به او قُرعونِ بِی نقصُ و عظیمت     ( قرعون : قرآن)

به او پیغمبرونِ بِی نظیرِت

گُذردات تو اَخلقِ سر زمینت         ( گذشت نما از خلایق و آفریده های روی زمین)

***

خداوندا گذردات اَ گنامون         

اَ نافرمونی ونادونیامون

به او پیغمبرون پاک پاکت

مکن در روز محشر روسیامون


***
جَوونی رَف اَدسمون اِی رفِیقون    (ای رفیقان جوانی از دستمان رفت)

نَ کُردِیم یَکتَ فِکرِی سی یتیمون   (نشد که یکبار برای یتیمان فکری کنیم)

نکُوردِیم کارِ خیرِی می ایی دنیا      (در این دنیا کار خیری نکردیم)

نَ بردِیم یَکتَ نونِی سی ضعیفون   (نشد یکبار به ضعفا نانی برسانیم)

در منزلت شهدا

خدا داد اَ دسِ ایی هَمرَهونُم         (خداوندا داد و فغان از دست این همراهان)

رفیقونُم شهیدونِ زمونُم                (همان رفقایی که شهدای زمانه هستند)

غمِ هِجرونِشون بُردَه اَمونُم            ( غم دوری شان طاقت و امانم را برده)

خداوندا خودت ورشون رَسونُم        (خداوندا خودت مرا به آنان ملحق ساز)

برای میلاد امام زمان (عج)

مَخُم جشنِی گِرُم جشن قشنگِی    (میخواهم جشن بگیرم جشنی زیبا و قشنگ)

گُلوپ رِیزوون کُنُم رَنگِی به رَنگِی      (چراغ باران سازم رنگ و وارنگ )

که یارُم اَسفر دارَه میایَ                (چرا که یارم در حال آمدن از سفر است)

زَنُم چَنگِی خدا! چنگی چِ چنگی!    (خدایا با دستانم کف خواهم زد،آنهم چه کفی!)

(این دو بیتی در نیمه شعبان گذشته در گوشی های اهالی دزفول دست به دست میگشت)

***

در وصف امام زمان (عج)

سَرِت هِی مِی گُلا یارِ عزیزُم      (سرو رویت همیشه غرق گل باد ای یار عزیزم)

تَنِت با بِی بَلا یارِ عزیزُم             (تنت بی بلا و رنج باد ای یار عزیزم)

اَ اوسوونِی که پِی تو یار بیسُم    (از آنزمان که عهد بستم یار تو باشم)

مِسُم بیسَ طِلا یارِ عزیزُم         (ارزشهای زندگی ام همچون مس به طلا تبدیل شد ای یار عزیزم)

عاشقانه های یک عارف

مَ اِشکِن ایی دلُم جابَس ندارَه  (این دلم را مَشِکَن که چونان غوری چینیِ بند زده دیگر جای بند زدن ندارد)

رُمِسَ ایی دلم پابَس نداره       (دلم همچون ساختمانی بدون پای بست، آوار شده )

اگر اُیی به بالینِ دلِ مُ            ( اگر بر بالین دل من حاضر شوی)

بِبینی غیرَ تو هیش کس ندارَه    (خواهی دید که غیر از تو هیچکس را ندارد)


***

زَم بَسَ دلُم رُمِس اَیی برقِ تیات     ( زبان بسته دلم که از برق چشمهایت ویران شد)

صِدقِ سَرِتُم مَ گُش تو او بَندِ میات     (فدای سرت شوم بند موهایت را باز مکن)

ذمًِ خودتَ هرچی که آیَ سرِ مُ         (بر ذمه ی توست هر چه که بر سر من آید)

اَر یَکتَ گُشیدی پیچِ او زلف سیات     (اگر که گشودی خم آن زلف سیاهت را)

***

آخِرش عشق تو آوارَه و شیدامِ کنَ    (سرانجام عشق تو مرا آواره و شیدا خواهد کرد)

مِ ایی دینا و او دینا مُنَ ویلامِ کنَ       ( در این جهان و آن جهان مرا سرگردان خواهد کرد)

هر چِی گفتُم که جُهُم تا نکنی دلمَ اسیر   (هر چه گفتم از تو فرار کنم تا اسیرت نشوم)

هر کجا هی بِجُهُم یاد تو پیدامِ کنَ      (هر کجا بگریزم یاد تو مرا در برخواهد گرفت)

***

دلم اَمشو اَ مِی لِیزش پِرِسًَ         (قلبم امشب از کنج آرامش خویش پر کشیده)

دِگَ سینَم اَ دَس ایی دل هِرِسًَ     (دیگر تاب و توانم از دست این دل تمام شده)

دَمِی آروم ندارُم اَ دَس دل            (یک دم از دست این دل آرام و قرار ندارم)

مُنَ هِشتَ به سمت یار لِرِسًَ        (مرا رها کرده و به سوی یار می رود)


***

اَسَر خواجِی درِ خونَت مَرونُم              (مرا از روی سکوی درب منزلت مَران)

گُلِی جا بَسمَ لِف سِنگِی مَشونُم     (همین سکوی کوچک برای من کافیست مرا مانند سنگ بی ارزش به دور مینداز)

اَ دَرزِ در اگر سِیلِی کُنی وَم              (اگر از لای درب خانه ات مرا نگاهی بیندازی)

بِبینی لِیوَگی بیسَ نِشونُم      (خواهی دید که از عشق تو، دیوانگی نام و نشان من شده)


***

ندونُم کِی ایطور بیسُم اسیرِت        (نمیدانم چه زمانی اینچنین دلم اسیر تو شد)

که آردُم شِشتی و بیسُم خمیرِت    (که آرد وجودم را خمیرمایه عشقت کردی)

چِنون مِی آتشِ هِجرِت مُ مُندُم        (آنچنان در آتش هجر تو ماندم)

که بیسُم نونِ سُختِی مِی تَنیرِت     (که نان سوخته ای در تنور عشقت شدم)

***

شوخی و ابراز لطف با جسم بیمار مهران موزون

تنت با بی بلا مران موزون
دعاگوتن همه دوسون دیسون
نصیحت نمکنم درخواسی دارم
که کم کن قند و چربیت هم ایسون

* با سپاس بیکران از آقای مه لقا و امید اینکه اگر املای ابیات مشکلی دارد راهنمایی فرمایند.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/۱٠ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جمعه، شنبه و یکشنبه ی گذشته را CCU بودم.

لذا نای نوشتن ندارم و این پُست را کوتاه میروم.

عذر تقصیر بنده را بپذیرید.

***

خیلی ها کلک مرحوم سیدحسین کلکچی را بیاد دارند.

 

 

مرد نازنینی بود.

مومن، مهربان، زحمت کش، بی آزار!

او بزرگ خاندان سادات کلکچی بود.

شغل آبا اجدادی کلکچی ها صیادی و شکار است.

از ماهی گرفته تا کموتر و بنگشت و سُعدین.

نوجوان که بودم گاهی برایم سوال بود :

اگر قدمت این کلک به دهها سال قبل و یا بیشتر می رسد، پیش از آنکه تیوپ های خودروها باب شوند و زیر کلک سیدحسین بروند، چه چیزی زیر کلک ها بوده است؟

از پدر پرسش می کردم و او میگفت : تیلُوی (TILOWI)

تا همین 25 سال قبل گاهی دوغ فروشی دیده می شد که مَشکی کِرِم رنگ از پوست یک گاو را که بسیار نازک و تُرد بود پر از دوغ و خوابیده روی یک گاری مربع شکل حمل میکرد و مَشک آنقدر نازک بود که حرکت سیال دوغ در آن حس می شد.

گوشه ی مشک را با درپوشی چوبی (بوچ) می بستند و یا نخی کلفت دور دهانه ی آن می پیچیدند.

مشتریان وقتی طلب دوغ میکردند، دوغ فروش از همان گوشه ی مشک یه لیوان بزرگ را که قبلا یخ کرده بود پر از دوغ میکرد و دستشان میداد.

آخ که چقدر دوغش خوشمزه بود.

بگذریم.

ظاهرا تیلوی هایی که کلک ها را روی آن می بستند چنین چیزی بودند.یعنی بسته به قدر و اندازه ی کلک، از پوست گاو یا گوسفند تهیه می شدند.

چندی پیش در اینترنت به عکسهای جالبی از تیلووی برخوردم که روستاییان مقیم سرشاخه های رود دز  کلک های ساخته شده بر تیلوی را به نمایش گذاشته اند.

دعوت میکنم به این تصاویر توجه کنید و لذت ببرید.

حواستان باشد : اینها تیوپ های باستانی ایران زمین هستند که به تصویر کشیده شده اند.

                                                   .

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

دوستانی که اطلاعات دقیقتری دارند دریغ نفرمایند



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۱٠/٢ | ۸:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

شهر دزفول علیرغم محرومیت های چند دهساله ی جنگ و پس از جنگ و کمبودهای فراوانی که دچار آن بوده و هست، به لطف الهی و غیرت فرزندانش توانسته است وضعیت آکادمیک و مراکز دانشگاهی خویش را تا حد زیادی ساماندهی نماید.

از یکسو وجود مدیری فرهیخته و اهل علم و عمل همچون دکتر صائمی موجب شده تا مردم دزفول و ایضاً شهرهای همسایه از منظر نیازهای پزشکی و درمان و همچنین تربیت نیروی متخصص بومی احساس امنیت نسبی کنند.

و از سوی دیگر دانشکده ی کوچک و محقر عمران (شاخه شمالی چمران اهواز) مستقر در روبروی پایگاه هوایی دزفول مبدل به یکی از دانشگاه های صنعتی مادر در سطح کشور شود که هم اکنون تحصیلات  تکمیلی نیز در آن جریان دارد.

وجود دانشمند معظمی همچون پروفسور آخوند علی در صدر دانشگاه جندی شاپور توانسته است نام و نشان اولین دانشگاه تاریخ جهان را مجدداً مجد و عظمت ببخشد که افتخاری برای دزفول و خوزستان بلکه ایران و ایرانیان است.

آخوندعلی طی 5 سال گذشته توانسته است وسعت زیرساخت ها و امکانات دانشگاه جندی شاپور را صدها برابر افزایش داده و هزاران متخصص بومی و غیر بومی(بالاخص بومی) را تحویل بازارکار منطقه و استان دهد.

پروفسور آخوندعلی(نفر وسط)

اینکه چرا این قلم به کارنامه ی درخشان مدیران مردمی و برجسته ی دانشگاهی دزفول می پردازد از آن جهت است که نگران است تا سونامی عزل و نصب دانشگاه های کشور به دزفول برسد.

حقیقت آنست که بدنه مدیریتی شهرستان نیاز مبرم به ترمیم و بازسازی دارد اما این بدان معنا نیست که دزفول مظلوم از وجود با برکت مدیران مسلط و دانشمندی همچون دکتر صائمی و  پروفسور آخوند علی محروم شود.

چه اینکه مجموعه تحت مدیریتی این بزرگوران به لطف الهی و  همت این عزیزان همچون هواپیمای عظیم مسافربری است که پس از آمادگی های لازم و سرعت گرفتن روی باند اکنون در حال کندن از زمین و  اوج گرفتن در آسمان علم و دانش ایران است. آیا هیچ عقل سلیمی در چنین لحظه ای اقدام به تعویض خلبان می کند؟ مسلماً خیر.

دزفول برای بهره مندی از خرد چنین کسانی هنوز در ابتدای راه است.

 

لذا اینجانب از محضر فرزند نخبه ی دزفول و دانشمند ماندگار، جناب آقای دکتر مخبر در شورای عالی انقلاب فرهنگی تمنا دارم تا این فقره را نزد وزیر محترم علوم وتحقیقات و همچنین وزیر محترم بهداشت و درمان متذکر شوند تا ثمره ی مدیریتی این عزیزان در آشفته بازار بندبازی های سیاسی هرز نرود.

                                     با احترام : یکی از اهالی کوچک رسانه

 

لینک مطلب در پایگاه رهیاب نیوز +



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٢۳ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام بر دوسون دیسون :
شورایی در شهر داریم بنام شورای نظارت بر نامگذاری .
ظاهراً این شورای محترم، آخرین مرحله ی تصویب نامگذاری بر مناطق و مکانهای شهر است.
با خبر شدیم که نام تصویب شده ی «فلکه ی باغ گودول» در این شورا رد شده است.
شورایی که متشکل از فرزندان همین شهر است.
فرزندانی که یا خودشان مستقیماً متنعم از بُقولات این باغ نورانی بوده اند یا پدرانشان با محصولات همین باغ، نطفه ی پاکیزه ی آنها را بسته اند.
خدا میداند پس از تصویب اولیه ی این نام اصیل و تحسین و تشکر دیسون از این تصمیم فهیمانه، چقدر استقبال مردمی هم صورت گرفت.
هرچند ردِ این نامگذاری بسیار تلخ است اما تلخ تر آنست که دلایل مردود بودن این نام عنوان نشده است.
نامگذاری این فلکه به نام  «باغ گودول» التیامی مختصر بود بر خشکاندن و متروکه کردن اصل باغ.
آیا دوستانی که مخالف این تصمیم بوده و هستند توان آن را دارند که با زبان و قلم خویش نظر کارشناسی و خارج از سلیقه شان را به محضر مردمی که صاحبان اصلی نام و نشان باغند ابراز دارند؟
بالاخره، آن را  که حساب پاک است از محاسبه چه باک است؟
اما،
اما وقتی کسی یا کسانی هستند که از نصب نام شریف حضرت آیت الله قاضی(قدس سره الشریف) بر فرودگاه شهرمان اِبا داشته و در اوج کج سلیقگی با این موضوع مخالفت می کنند دیگر چه انتظاری است که دلشان برای باغ گودول بسوزد و دغدغه ی میراث فرهنگی مردم را داشته باشند و مگر نامِ نامی حضرت آیت الله قاضی (ره) بخشی از تاریخ و اموال معنوی همین مردم نیست؟
خدا میداند بنده حرمت عزیزان اعضای شورای نظارت بر نامگذاری را ( که نامشان را نیز نمیدانم) نگاه میدارم وگرنه هنر آن را داشته و دارم تا این موضوع را در عرصه استان، کشور و حتی سازمان یونسکو به نحوی رسانه ای کنم که بازخوردهای آن موجب شود تا تمام کسانی که دخیل دراین قضیه بوده اند دخالت خود در این موضوع را انکار کنند.
اما چه کنم؟
چه کنم که دردمندانه حاضر نیستم مسببین چنین تصمیمی را در مخمصه ای فراتر از حوزه ی تصمیم گیریشان قرار دهم.
اعمال سلیقه ی شخصی درباره ی اموال معنوی دزفولیان ؟(و فراتر از آن : ایرانیان؟؟).
لذا بنده در کمال ادب، تواضع و خاکساری، خود را کوچک همه ی عزیزان دانسته و می دانم و استدعا دارم که مصوبه ی صحیح قبلی را مجددا قبول فرموده و ما را شرمنده ی کرامت شان نمایند.
نامگذاری نام «باغ گودول» بر تکه ای از جنازه ی خود باغ، فقط بهانه ای بود برای آنکه دست به دست هم دهیم تا از سوراخ و سُمبه های مالی مملکت، بودجه ای تهیه نموده و پول باغ را به مالکان قانونی اش پرداخت نموده و این میراث نفیس را برای آیندگان حفظ کنیم.
براستی چه کسانی خواهان محو آثار تنها باغ صیفی کاری 300 ساله ایران هستند؟
چه کسانی مخالف احیای مهندسی شده ی این باغ و ایجاد درآمدزایی برای جنبه های گردشگری شهر هستند؟
چه کسانی نمی خواهند اصالت این مردم در کنار دینشان حفظ شود؟
هلا ای شمایی که مخالف احیای باغ گودولید آیا مایلید از منظر سبک زندگی اسلامی، نیازِ دسفیل به احیای مجدد این باغ را برایتان وصف کنم؟
واقعاً اقرار به اتخاذ یک تصمیم اشتباه، یکی از نکات قوت یک مدیر فهیم و شجاع نیست؟..

اما،

اگر کسی یا کسانی متصورند که از مصدر مدیریتی خویش اجازه دارند برای محو اموال معنوی و ریشه دار این مردم تصمیم بگیرند و دیگران هیچکاره اند آگاه باشند که دیگران هم وظایف و قابلیت های خود را دارند.
دیگران هم ممکن است خبرنگار باشند.
ممکن است روزنامه نگار باشند.
ممکن است مکلف به اطلاعرسانی به آحاد مردم باشند.
ممکن است شگردهای رسانه ای را (سایبری و غیر سایبری) را آنقدر بلد باشند که به وسیله ی آن توان دفاع از کیان و اموال سرزمین شان را داشته باشند.
دوستان،
بزرگان،
عزیزان،
سالیانی است که این حقیر مداوماً بابت نابودی و اضمحلال داشته های فرهنگی مان (از دفاع مقدس گرفته تا منابع سخت افزاری و نرم افزاری تمدن دزفول) به انحاء مختلف :
ازخواهش و پیشنهاد و راهکار گرفته تا درخواست و التماس و هشدار...خدمت همگی مسئولین محترم شهر (به قول یکی از خوانندگان محترم و خاموش دیسون) لَحتو می زنم.
اما ظاهرا فایده ای ندارد.
و اینجانب می بایست کَجکاری های درون شهری را در عرصه کشوری برجسته سازم.

بله قبول دارم که اکنون در حال تلخنگاری هستم اما مگر چاره ای باقی گذاشته اید؟
کسی به این حقیر پاسخ دهد :
مقصر نابودی محوطه ی بابا حزقیل و اتاق آقامیر کیست؟
نابودی آرام و بی سروصدای  پیر رودبند بر عهده ی کیست؟

تصویر باغ گودول در بالای سمت راست عکس(حدود 20 سال قبل)

پاسخگوی فروش و محو خانه ی آیت الله قاضی برعهده ی کیست؟
نابودی آرام و بی سروصدای بیشه ی دزفول برعهده ی کیست؟
نابودی بخشهایی از بافت قدیم برعهده ی کیست؟
تخریب بخشی از بدنه ی 300 ساله ی مسجد آقا فتاح برعهده ی کیست؟
تصرف 3000 هکتار از املاک و موقوفات مسجد آقا فتاح در منطقه کرخه و آنسوی کرخه بر عهده کیست؟(رقم را درست شنیدید 3000 هکتار)
نابودی و تصرف بخشی از باغ گودول و خشک کردن تمام باغ و قطع سهم آبِ آن بر لبه ی رود دز بر عهده ی کیست؟

چاه خشکیده و 300 ساله ی باغ گودول

آیا باغ گودول سهمی کمتر از باغ های اطراف زاینده رود اصفهان از آب دز دارد؟
بنده همیشه گفته ام و باز هم می گویم که باید فکری برای پول زمین این باغ نمود و مالکانی را که سند و بنچاق در دست دارند راضی کرد و باغ را به عنوان اثر ملی ثبت و آباد نمود.
اما اگر روزی برسد که جنازه ی باغ به دست بسازوبفروش ها افتاده و روی پیکرش قارچهای سمی و منحوس آپارتمان نشینی ایجاد شود به خدای لاشریک ناچار می شوم قصه ی پر غصه ی همان مالکیت ها و اینکه چگونه مالکان در سیر تاریخی 300 ساله ی باغ، مسلط بر اسناد آن شوند را به عنوان یک پژوهش تاریخی در فضای رسانه ای و مرکز اسناد ملی کشور به گونه ای کلید خواهم زد که تمام کسانی که موجب نابودی باغ شدند ناچار به انکار نقش خود دراین فقره شوند.
ای کاش تمولی داشتم و باغ را به نرخ روز از دست صاحبان اسناد کذایی می خریدم و سپس آن را آباد کرده و به عنوان یک اثر تاریخی و درآمدزا به حضرت سبزقبا(ع) هدیه میکردم.
اینکه مولایمان حضرت سبزقبا هنوز در جایگاه چهارم قبه های ایران قرار ندارد مقصر کیست؟
باعث نابودی چشم انداز ملی رعنا و ساخت و سازهای کریه و مشمئز کننده بر گُرده ی آن کیست؟
اشتباه نکنید : عدم لحاظ کلان نگری (مبتنی بر معماری سنتی شهر و اقلیم طبیعی دزفول) در حوزه ی مدیریت شهری، تنها و تنها یکی از عوامل موثر در قتلِ رعنا بوده است.
دوستان،
همشهریان،
یاران،
مسئولان،
مردم،
دسفیلیون!!!
بدانید و آگاه باشید که این نوشته یک سند اتمام حجت است برای تمام کسانی که پس از این حق گلایه از بنده را چه آشکارا، چه پنهان ندارند.

مولایم امام خامنه ای مدظله الشریف فرمود :
اگر یک ملتى احساس عزت نکند، یعنى به داشته‌هاى خود - به آداب خود، به سنن خود، به زبان خود، به الفباى خود، به تاریخ خود، به مفاخر خود و به بزرگان خود - به چشم حقارت نگاه کند، آنها را کوچک بشمارد و احساس کند از خودش چیزى ندارد، این ملت براحتى در چنبره‌ى سلطه‌ى بیگانگان قرار میگیرد.

آقایان،
لطفا برای اینکه احساس عزت کنید، به آداب خود به سنن خود به زبان خود به الفبای خود، به تاریخ خود (من جمله تاریخ مکانها و حواشی فاخر واصیل آن) و به مفاخر و بزرگان خود به چشم حقارت نگاه نکنید تا در چنبره ی بیگانگان قرار نگیرید.
و
تفسیر بیگانگان!! در شرایط کنونی دسفیل با خودتان.
چه نیکو گفته اند قدما که : دوست گُف گفتُمت..دِشمن گف مخواسم گُمت.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٩/٥ | ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

انالله و انا الیه راجعون

دوست گرامی و همسنگر وبلاگنویس،

جناب آقای سیدرضا صائبی نیا +

درگذشت والده ی مکرمه را خدمت شما اخوی محترم و سادات گرامی صائبی نیا از صمیم قلب تسلیت گفته و از خدای منان خواستارم تا روح آن مخدره را در جوار مولایش حسین ابن علی(ع) و جده ی سادات(س) محشور فرماید.

                                                    برادر کوچک شما : مهران



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢٩ | ٩:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

رسم است که در بزرگترین و عزیزترین عید تاریخ یعنی غدیر، به هر سید و ساداتی که می رسیم طلب عیدی می کنیم.

معمولا عیدی را از بزرگتر می گیرند.

اما در گرفتن عیدی غدیر، سن و سال مطرح نیست بلکه سیادت و سید بودن ملاک است.

شاید در عید نوروز، سود مالی را عیدی گیرندگان ببرند و عیدی دهندگان رقمی را از دست بدهند، لکن در غدیر، هم گیرنده و هم دهنده ی عیدی منتفع می شوند.

چرا؟

روشن است.

عیدی گیرنده، گرفتن هدیه و عیدی را(رقمش مهم نیست) تبرک زندگی و معیشت خویش می داند چرا که آن را از دست مبارک سلاله ی آل بتول(س) می گیرد و با تبریک گفتن عید غدیر به سادات عادی جامعه و گرفتن سکه ای کوچک از آنان به نوعی با اهل بیت علیهم السلام تجدید بیعت و دلسپردگی کرده و به این انقیاد قلبی افتخار می کند.

از سویی سادات محترم با مواجه شدن تقاضای عیدی از سوی دوستان عام خویش، گوشزد می شوند که جایگاه و متانت علوی خویش را نباید فراموش کنند.

چه اینکه از قدیم در فرهنگ عمومی ما ایرانیان (نمی دانم سندیت آن چه میزان است) این بوده و هست که رفتار نیک و بد سادات برای آنان مسئولیتی مضاعف در برابر خداوند دارد.

بگذریم..

وقتی در بزرگترین عید روزگار، این سادات جامعه ی ما هستند که میزبان محسوب می شوند آیا نباید در بزرگترین عزای تاریخ ایشان را صاحب عزا و میزبان عزا دانست؟

شاید خوانندگان عزیز بگویند : از کرامات شیخ ما چه عجب، دست را باز کرد و گفت : این است وجب!

آری میدانم که شما نیز به صاحب عزا بودنِ علویونِ جامعهِ پیرامونیِ ما اذعان دارید اما انصافاً نمود عینی این باورِ ما چقدر محسوس است؟

آیا روز اول محرم که می شود ما مردم غیر سادات، خودمان را مکلف می دانیم که به هر سیدی که رسیدیم دستی به نشانه ی احترام به سینه بگذاریم و عرض کنیم : تسلیت عرض می کنم آقا سید.

تسلیت عرض میکنم بی بی . (ما دزفولی ها به تمامی علویه های محترم در هر سنی که باشند خطاب می کنیم : بی بی)

واقعا هردوی ما گوینده و شنونده ی این تسلیتِ مختصر، انتفاع روحی و معنوی نخواهیم برد؟

یقیناً وقتی رسم شود و همه عادت کنند که با رسیدن اول محرم به سادات عزیز (در هر رده اجتماعی و سن و سالی که باشند) تسلیت بگویند چه اتفاقات مبارکی در فرهنگ عمومی خواهد افتاد.

کمترینش آنست که برخی سادات عزیز که به نوعی شرم حضور دارند ازاینکه احترام ساداتی به آنان گذاشته شود مکلف می شوند تا خود را صاحب عزای حقیقی بدانند و شأن صاحب عزایی را در رفتار روزمره ی خود به نمایش بگذارند.

برخی سادات محترم که متاسفانه برخی رفتارهای ناشایست (مثل بدحجابی و ...) بر فرهنگ عمومی شان غالب شده و شأن ساداتی خویش را به فراموشی سپرده اند با این تسلیت شاید تکانی بخورند و به خود آیند که آنان «خون خدا» را در رگ هایشان به امانت دارند. حقیقت این است که فراموشی شأن سید بودن در جامعه ی ما یک آسیب فرهنگی محسوب می شود.

از سوی دیگر برخی سادات مقید و متقی هم که از منظر صاحب عزا بودن به حاشیه رانده شده اند (منظور اینکه برخی مردم در صاحب عزا بودن از آنان جلو زده اند) شاید دلجویی شده و به میدان آورده می شوند.

چرا در شهری که مزین به حضور چهارمین بقعه ی اهل بیت در ایران است و مشهور به سبزقباست نباید ساداتِ دسته جات محرم در پیشانی هیئت جای گیرند و هرکدام یک شال ساده ی سبز بر گردن بیاویزند؟

آیا به جای اینکه عده ای گردن خود را با شال های رنگارنگ کُلفت کنند بهتر نیست تا تمامی سادات آن هیئت در جلوی هیئت و شانه به شانه روحانیت بایستند و با شالهای سبز نشان دهند که نماینده و خاکسار حضور حضرت سبزقبا(ع) در دزفول اند؟

آیا زیبنده نیست تا هیئات بجای افتخار به گردن های کلفت شده با شال به تعداد سادات در هیئت خود افتخار کند؟ به راستی هر محله ای سید بیشتری درخود داشته باشد متبرک تر بنام علی و آل علی(ع) نیست؟

آیا عامه مردم با احیای این فرهنگ به یاد نخواهند آورد که سادات چشم و چراغ این کشورند.

اولاد علی(ع) برکت محلات و شهرهای ما هستند.

لذا :

به شورای محترم فرهنگ عمومی شهرستان دزفول پیشنهاد می شود تا به عنوان مُبدع و پیشتاز نشر این فرهنگ حمیده در کشور اقدام به اطلاع رسانی، فرهنگ سازی و نهادینه سازی از طریق منابر و تریبونهای مختلف نموده و از محرم پیش رو در جهت آغاز این طرح زیبا بهره برداری خداپسندانه نموده و سپس خروجی و تجربه ی کلاسه ی شده ی آن را به شورای فرهنگ عمومی کشور ارسال نمایند.

این نکته بسیار مهمی است که ایران در طول 1400 سال گذشته، هیچگاه بابت اعزاز و اکرامِ آل پیمبر(ص) ضرر نکرده است.

انشالله شهر عزیزَنازِ دسفیل بتواند پیشرو این طرح باشد.

اکنون متواضعانه و دست بر سینه به تمامی سادات دزفولی عزیز، شهادت ذبیح الله الاعظم(ع) را تسلیت عرض می کنیم.

یا حسین(ع)

 انعکاس مطلب در رهیاب نیوز +

پی نوشت 1) ادامه پست ترسناکترین پُست دیسون طلبتان باشد

پی نوشت 2) خدا بخواهد پُست بعدی نیز در خصوص یک موضوع نوستالژیک از محرم دزفول خواهد بود



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۸/۱٤ | ۸:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

عید ولایت بر دوسون خوب دیسون مبارکباد.

به همین مناسبت چند نکته بنظرم رسید که تقدیم می کنم :

1) هیچوقت متن کامل خطبه غدیر را خوانده اید؟ عالمی دارد! حتما بخوانید

کلیک کنید +

2) در جایی از خطبه، رسول الله(ص) می فرماید :

[[ هان مردمان! او از سوی خدا امام است و هرگز خداوند توبه منکر او را نپذیرد و او را نیامرزد. این است روش قطعی خداوند درباره ناسازگار علی و هرآینه او را به عذاب دردناک پایدار کیفر کند.]]

برایم سوال است که گناه انکار ولایت حضرت امیر(ع) تاچه حد سنگین و نابخشودنی است که خداوند رحمان، راه توبه را بر این گناه بسته است؟

آیا همین کُدِ مهم نباید موجب آن شود تا کار فرهنگی بر روی غدیر بیشتر شود و حتی تعطیلی آن افزایش یافته و رسانه های ما اهمیت آن را بیشتر تبیین نمایند؟

3) متن کامل خطبه ی غدیر را قریب به 110 منبع مهم اهل تسنن (من جمله محمد ابن جریر طبری) تایید کرده اند. سوال دیگر من این است که آیا حجت بر برادران و خواهران اهل تسنن عزیزمان در این خصوص تمام نیست؟

4) پس از خواندن متن خطبه، به این نیز بیاندیشید که پیامبر علم لدنی داشت و می دانست آنهمه تکرار و تاکید بر ولایت علی(ع) و خواندن خطبه ای به آن مُطَولی از غصبِ حق پسر ابیطالب جلوگیری نخواهد کرد و تنها سه ماه بعد از روز غدیر، توطئه ی شوم سقیفه رقم خواهد خورد و در کوچه های مدینه ریسمان بر گردن علی(ع) خواهند انداخت.

پس چرا آن خطبه را خواند؟

آیا صرف اجرای دستور خداوند بود؟

بنابراین ناچارم سوال را یک سطح بالاتر مطرح کنم.

ذات اقدس باری تعالی که علم غیب نزد اوست، با علم به فجایع سه ماه بعد از غدیر، چرا حضرت رسول(ص) را ملزم به اتمام حجت فرمود؟

آیا رمز این ابلاغ، صرفا برای زنده ماندن شیعه در قرن های بعدی است؟

یا برای وجود اقامه و دلیلِ عذابِ منکرینِ حق علی(ع) در روز جزاست؟



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۸/٢ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

حرف اول

گاهی به این می اندیشم که هرچه از سالهای جنگ دور می شویم بچه های شهدا بزرگتر , همسران و مادران و پدرانشان پیرتر می شوند.

ما عادت کرده ایم که فرزندشهید را در قنداقه و یا کودک و نوجوان ببینیم.

همسر شهید را خانمی جوان، بین 25 تا 35 سال.

مادر شهید را در سنین آغازین دهه پنجم و یا ششم عمر.

و پدر شهید را مردی بین پنجاه تا شصت سال.

اما اکنون سالیانی است که با پدیده «نوه های شهدا» روبروییم.

نوه ی شهید صفویان.

نوه ی شهید آهوزاده.

آری، آرام آرام باید عادت کنیم که مادران و پدران شهدای دفاع مقدس غالباً  آفتاب لب بومند.

همسرانشان روزگار مادربزرگی را تجربه می کنند و فرزندانشان نیز فصل پدر و مادر بودن را.

دقت کنید دوستان : عرض کردم «غالب» اینچنین است.

وگرنه شهدای ناجا و ترورهای منافقین و ... که در سالهای اخیر همچنان ادامه دارد همان قضایای سنین جوانی خانواده های شهدای دفاع مقدس را تکرار می کند.

برگردیم به بحث فضای غالب در این خصوص.

مرگ عزیزان (به هر شکلی که باشد) یک ضایعه است. یک خسران است. فلذا پیش از آنکه نظرم را راجع به پیرشدن و کمرنگ شدن حضور خانواده ی شهدا از سطح جامعه بگویم اعتراف میکنم که تلخی از دست دادن نیروی انسانی کشور در 8 سال جنگ تحمیلی انکار ناپذیر است،

اما آیا برکات خون جوانان وطن را نیز می توان منکر بود؟

جمله ی معروف «خانواده ی شهدا چشم و چراغ ملت ایران هستند» را شنیده اید؟

می خواهم بگویم :

50 سال دیگر که خانواده ی شهدایی در این کشور نباشد (یا کمیاب باشد) احساس خوبی دارید یا بد؟ شاید بگویید خود ما هم آن موقع نیستیم که بخواهیم غصه ی نبود خانواده ی شهدا در جامعه را بخوریم.

یادتان باشد منظور از این بحث این نیست که همچنان خواهان از دست دادن عزیزان مان هستیم.

بلکه لطف و برکت حضور خانواده ی شهدا در کشور مدنظر است.

دونسل بعد که اثری از خانواده ی کنونی شهید خشت چین نباشد آیا نسلهای بعدی این خانواده ی محترم (که هنوز متولد نشده اند) رنگ و بو و عطر پراکنی خانواده ی شهید بودن را در جامعه دارند؟

اکنون دخترم «مطهره ی سوداگر» چون خورشید در میان جمع می درخشد و یاد حاج احمد را با خود دارد اما آیا نوه ی مطهره نیز در 50 سال آینده رنگ و بوی آن دلاور را دارد؟

 

گمان نمی کنم.

القصه..

رنگ باختن فرهنگ حضور خانواده ی شهدا (باگذر زمان) نکته ای است که گاهی غمگینم می کند.

حرف دوم

مهران موحدفر پُستی نوشته است در خصوص رمز و راز شهادت برخی بچه های جنگ در دهه ی پنجم عمرشان + (نکته ای که علی شمعخانی مطرح کرده است)

با خواندن این مطلب ذهنم به این نکته معطوف شد که :

آیا ممکن است به خواست خدا برخی شهدایمان زنده بمانند تا دوسه دهه پس از جنگ نیز درخت حضور خانواده ی شهدای «جوان» را آبیاری شود؟

شهید صفویان در آن سالها فرزندی به جای گذاشت تا امروز برومند و رشید در میان ماباشد اما شهید مقامیان پور باقی ماند تا 15 سال پس از جنگ نهال محمدعطا را غرس کند و اکنون با رفتن خویش محمدعطای دهساله را برایمان به ارث بگذارد.

شهید سوداگر زنده ماند تا مطهره ی نوجوان را برایمان به میراث بگذارد.

عرض من تمام شد دوستان،

اما میخواهم دلیل قرمز کردن خط بالای عکس محمدعطا را برایتان شرح دهم.

درحال نوشتن پُست بودم و رسیدم به «شهید صفویان در آن سالها....تااا..اما شهید مقامیان پور»

نیاز شد تا سن محمدعطا را بدانم.

با محمد مجیدی راد تماس گرفتم تا پرسش کنم.

و او ضمن جواب بنده، شرح تشییع جنازه ی باشکوه شهید مقامیان پور در دزفول را نیز برایم داد و انتهای صحبتش به عنوان یک شگفتی گفت : مهران باورت می شود؟ نصیب شهیدمقامیان پور شد که ناخودآگاه کنار فرمانده اش «سیدجمشید» آرام گرفت و این برای همه تعجب آور بود.

محمد در حال شرح این اتفاق عجیب بود و من از این سوی تلفن به مانیتور و خط آخر نوشته ام می نگریستم که بدون هیچ اراده ای و کاملا اتفاقی در یک خط سیدجمشید و مقامیان پور را کنار هم آورده ام.

پس از تماس با مجیدی راد، به حاج مصطفی آهوزاده زنگ زدم و ضمن گرفتن تصویر محمدعطای عزیز، موضوع «کنار هم آمدن نام شهید صفویان و شهید مقامیان پور در دیسون» و «کنار هم آرمیدن سیدوحاج ابراهیم» را گفتم.

حاجی گفت : حالا که اینطور شد پیامکی را که برای علی موجودی فرستادم برای شما نیز ارسال می کنم.

و حاجی نوشت :

همیشه اینطور نیست که اگر دیر آمدی پایین مجلس جایت باشد

گاهی دیر می آیی اما کنار فرمانده جای می گیری.

 

تصویر شهید مقامیان پور

 

خاطره ای از مهندس امیرنیکوروش :

سال 77 یا 78  که به خاطر پی گیری بیماری نهفته ای که تازه بعد از 11 سال سر بر آورده بود از طرف شرکت مأمور به دفتر تهران شد و  رفت تهران و در اداره جهاد خودکفایی دفتر تهران مشغول شد - چند وقت بعدش برای یک ماموریت آموزشی رفتم تهران - محل اسکان ما مهمانسرای شرکت نورد و در طبقه بالایی دفتر شرکت در تهران بود - مهندس را صبح همانروز در راهروی ورودی شرکت دیدم - اصرار فراوان کرد که حتماً شب بروم منزلشان - البته اصرار زیاد ایشان را نتوانستم تحمل کنم و تسلیم شدم ! غروب آمد دنبال ما و با هم رفتیم منزلشان . خیابان آزادی - ابتدای خیابانی به سمت جنوب که نامش را هیچوقت نپرسیدم چون اصلا وارد آن خیابان نمیشدیم و در اصل نبش خیابان آزادی بود . چند برج مسکونی به نام خضراء ( البته هنوز جنبش سبز راه نیافتاده بود !!! ) از پیگیری بیماری ایشان پرسیدم - گفتند که هنوز مشخص نشده و پزشکان دارند به صورت تخصصی موضوع را بررسی میکنند ولی بحمدالله مشکل حادی ندارم. تا فبل ازاینکه به حج تمتع مشرف شدندهنوزهمانجا بودند ولی الان که اسم آن خیابان را از کامنت حاج مصطفی خواندم- یادآن خاطره افتادم که چرا هیچوقت اسم آن خیابان را نپرسیدم-خیابان شهیدان!!!

پی نوشت : آقای جمال زاده(از بچه های هیئت دزفولی های مقیم مرکز) اطلاعیه ای ارسال کرده که می خوانید :

باسلام واحترام به اطلاع عموم همشهریان محترم می رساند مراسم گرامیداشت و ترحیم جانباز شهید حاج ابراهیم مقامیان پور روز جمعه۱۹مهر ۱۳۹۲ درحسینیه حضرت ابوالفضل در خیابان آزادی روبروی دانشگاه صنعتی شریف وایستگاه مترو حبیب اله خیابان شهیدان از ساعت ۱۵تا۱۶۳۰ از طرف خانواده شهید و هیئت محبان حضرت ولیعصر(عج)-دزفولی های مقیم مرکز برگزار می شود.شهید حاج ابراهیم از اعضا فعال هیئت و تامین نذورات بودند



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید

تاريخ : ۱۳٩٢/٧/۱٠ | ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

-گِر خُفت دا، ایدَم ماربَگولی میا هان!! (بخواب مادرجان، الان ماربگولی میاد هااا)

-خُفتِ بچون، صدا پا بُمبِرَ ترو بمیا..ولَتی.(بچه ها بخوابید، صدای پای بمبره ترو میاد..ای وای)

- مار، یَ سردوگوش!...مار یَ سَر دوگوش!..بیو ..بیو ..رولَم تلیتاشَه نَمخوره.(ای مار یک سر و دوگوش، بیا سراغ فرزندم چون غذایش را میل نمی کند)

***

اینها نمونه هایی از تکیه کلام های رایج مادران دزفولی تا همین 30 سال قبل بود که با استفاده ی ابزاری از نام شخصیت های موهوم و خیالی، فرزندان خود را کنترل و یا مدیریت می کردند.

هرچند شگردِ های کمکی اینچنینی، در کوتاه مدت، موجب توفیق نسبی بزرگترها در کنترل کوچکترها بود اما باید اذعان داشت که در درازمدت باعث نهادینه شدن ترسی مداوم از تاریکی، جن، پری و ارواح در دل و جان کودک به حدی عمق می یافت که گاهی تا میانسالی نیز فرد را همراهی می کرد.

معماری خاص بافت قدیم و پیچ و خم های تنگ و باریک کوچه ها ی آن در تاریکی شبانگاهی دزفولِ قدیم بر شدت این وهم آلودگی ذهنی کودکان و نوجوانان می افزود.

شاید یکی از نکاتی که پژوهشگران فولکلوریک امروز دزفول کمتر بدان پرداخته اند چرایی و چیستایی قبرستان های محلی در بافت قدیم بود.

اینکه چرا و به چه علت تا همین 50 سال پیش در برخی محلات بافت قدیم، متوفی را فقط به آرامستانهایی همچون آقارودبند که در حاشیه شهر بود نمی بردند بلکه درون محلات و در چند قدمی خانه اش وی را دفن می کردند.

آیا عَلَقه و عُلقه ی خانواده به میت و نبودِ فرصت و امنیت کافی برای رفتن به قبرستان های حاشیه شهر دلیل اینکار بود؟

و آیا برخی بزرگان درست سفته اند که انجام این عمل مکروه (دفن مردگان درون شهر و در مجاورت خانه ها) موجب سنگینی شبهای شهر دزفول است؟

(این یک حقیقت است و با مقایسه با شب های اهواز کاملا قابل درک است)

کاش کسی زحمت بکشد و آمار قبرستان های کوچک و متعدد درون شهر را (که غالبا زیر آسفالت خیابانها دفن شده اند) کلاسه کند.

به هر جهت بحث من در این پُست طولانی است و در چند قسمت تکمیل خواهد شد زیرا وقت بنده برای بارگذاری یکجای بحث ضیق است و از سویی موضوعی جذاب و دلچسب در پیش داریم که حیف است حالت مونولوگ به خود گیرد و مایلم تا دیالوگی چند سویه میان دوسون دیسون کلید بخورد.

شک ندارم که گفتنی نزد بزرگترهای دیسون در این زمینه فراوان و ذایقه شنیدن و خواندن نزد جوانترهای محفل زیاد است.

یکی از سوالاتی که طی 15 سال اخیر ذهن بنده را هر از گاهی بخود مشغول می کند این است که ادبیات رایج جن و پری و بحث های ماورایی میان خانواده ها که تا 30 سال قبل زیاد بدان پرداخته میشد چرا اکنون از فرهنگ روزمره ی خانواده ها محو شده است.؟

آیا باز هم پای رسانه در میان است؟

آیا ژانرهای وحشت سینما و تلویزیون کار و بار شفاهی گوی های بزرگترها را کساد کرده است؟

یا دلیل دیگری؟

توجه داشته باشید عرض بنده ناظر به چرایی! محو نسبی این فرهنگ از ادبیات خانوار دزفولی(و حتی ایرانی) است نه اینکه حتما فرهنگ خوب یا بدی بوده است.

در این خصوص شما نیز اظهار نظر فرمایید لطفا.

اما بعد..

جن موجودی است که خداوند متعال به موازات انس(انسان) و مَلَک(فرشته) خلق کرده است.

همانطور که ذات انسان از خاک خلق شده ذات جن نیز از آتش است و به قول دکتر عباسی، جن از جنس زبانه های آبی رنگ آتش است.

شاید برخی از مردم ندانند که ابلیس لعین نیز از طایفه ی جن است.

می گویند 70 هزارسال عبادتش به درگاه خدا، وی را در ردیف ملائکه نشاند و نزد پروردگار تقرب خاص یافت و اتفاقا دو چیز او را به ورطه ی سقوط و غرور در فقره ی سجده نکردن به انسان انداخت.

یکی خاکی بودن انسان و آتشین بودن ابلیس و دیگری همان 70 هزار سال عبادت وی و صفر کیلومتر بودن آدم.

یک پرانتز : ( تاکید چند سال اخیر هالیوود بر مثبت نمایی رنگ آبی در فیلم هایش به همین دلیل است چرا که ارباب صهیونیستی هالیوود برای گسترش پایه های مافیای جهانی رسانه ای خویش توسعه شیطان پرستی و تبعیت از ابلیس و شیاطین طایفه ی جن را در دستور کار خود قرار داده است. نگاهی دقیقتر به فیلمهای هالیوود این حقیقت را به شما نمایان خواهد ساخت که اصراری مرموز بر خوب و مثبت نشان دادن رنگ آبی و حتی هیولاهای زشت و کریه المنظر وجود دارد و این چیز نیست جز غلظت حضور ابلیس و سپاهش در دستگاه منحرف شده ی انسانی روی کره ی خاکی و این غلظتِ حضور هر چه بیشتر می شود ما به سمت نبرد نهایی حق و باطل پیش می رویم. منظورم آرماگدون صهیونیست ها نیست بلکه غرض، ظهور منجی است)

بگذریم..

آنچه باید همگان بدانند این است که جن مخلوقی است که همچون انسان از وجوهات اخلاقی مثبت و منفی و دین و ایمان های مختلف و رایج در روی زمین برخوردار است.

کسانی که وجود جن را منکرند به حکم دین مبین، کافر محسوب می شوند چرا که حقیقتی از دین و شرع مبین و فرموده ی قرآن را تکذیب کرده اند.

اما ادعای دیدن و ارتباط با این آفریده ی مرموز خداست که از زبان و بیان هر کسی قابل پذیرش نیست.

اما بوده اند و هستند کسانی که امکان و یا توانایی دیدار با جن را داشته و دارند.

جن ها به لحاظ دینداری همچون انسانند. مسلمان دارند. شیعه و سنی دارند.

مسیحی دارند و قس..

اما به گونه ی خلق جسمی، گفته می شود که یک گونه ی جن مادینه و احتمالا شرور و دست بر قضا «زیبا» را پری می گویند.

یکی از نفرین های دم دستی و رایج مادران دزفولی به دختر بچه ها این بود : «یَ پریِ زَنایات»

ظاهرا دختربچه های زیبا را میگفتند : پری زِ یَ (پری زده) و این کنایه ای بود در خصوص تایید زیبایی آن دخترک.

یکی از گونه های رایج جن های منفی را عمدتاً شبیه بُز به ما کودکان سابق دزفولی معرفی می کردند.

 

 

مرحوم آقاسید صدرالدین کاشف، مشهور ترین دزفولی دو قرن اخیر است که علم تسخیر جن داشته و خدمتکاران و نوکرانی از طایفه ی جن دائما در خدمت ایشان بوده اند.

 

این بنای کاشفیه است که عبادتگاه و تهجدگاه آقاسیدصدرالدین بوده که به احتمال قریب به یقین اجنه بارها در ایوانی که ملاحظه می کنید خدمت ایشان رسیده اند

ادامه دارد..

 

آنچه را که در این پُست قرار است بخوانید کمتر شنیده اید

و آنچه را که قرار است ببینید برای اولین بار در عمرتان شاهد خواهید بود



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٢٠ | ٩:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 باغ گودول

شودی بخشَ، اِی خدا باغ گودول

رنگ سُوزُ و دلگشا باغ گودول

بلبلون کِل بزنن، مَسِن مس!

سر کُنارا باصفا باغ گودول

بِختَرِ هر ساز و هر اُوازَ

دِنگ دالِ خوش نوا باغ گودول

کَتَه کَتَه سبزی تقدیمتِ کُنَه

باغَبونِ بِی ریا باغ گودول

بِنِشونِن خالِ شودی سَرگُپات

حوض پُر اُو، موهیا باغ گودول

عطر ریحون، عطر نعنا، عطر گُل

پُر بیِسَّ مِی هوا باغ گودول

اَر مَخی غُصه اَ می جونِت جَهَه

رو نشین سبزی سرا باغ گودول

بِکَنِن دلتَ اَ هر چی دلرُبان

رَخص نازِ سبزیا باغ گودول

بادِلَه سوزون گِرُفنَ سوزیا

مِی زِمینِ بِی بلا باغ گودول

شاکرا ورسَک روِیم گَشتی زَنیم

تابوویم شاد، اَ لِوا باغ گودول

(شاعر شعر «باغ گودول» مهندس مه لقا متخلص به شاکر است)

 

 باغ گودول خُرمِ بیست سال پیش (سمت راست بالای تصویر)

سایز بزرگ +

***

اگر دوسون عزیز دیسون به خاطر داشته باشند یکی از جوانان بسیجی و متواضع شهر، شعری را برای دیسون ارسال داشت که در مدح فرمانده ی شهید سردار حمید صالح نژاد سرایش شده بود.

این عزیز دو شعر زیبای دیگر را چندی است که برای دیسون ارسال نموده که در اینجا یکی از آن دو شعر را تقدیم حضورتان می کنم.

از آنجا که این شاعر جوان و خوش ذوق همچنان طالب گمنامی است توانستم وی را راضی کنم تا اشعار زیبایش در فضای دیسون با تخلصی همراه باشد که استاد مه لقای عزیز پیشنهاد تخلص «حسینا» را برای این دوست گرامی دادند.

لذا تا زمانی که دیسون موفق به جلب رضایت این بزرگوار(برای افشای هویتش) گردد اشعار او را با تخلص «حسینا» خواهید خواند.

شاعر تأکید کرده است که میتوان این شعر را آهنگین خواند با ملودی «علی مولا، علی مولا، علی جان»

اتفاقا من همین کار را کردم نمیدانید چه شور و همراهی از طرف خانواده نصیبم شد.

به همین خاطر قسمت های قرمز را خودم اضافه کرده ام برای آنان که می خواهند این شعر را با همراهی خانواده ی بخوانند.

اکنون این شما و اینهم شعر زیبای «شوُدون» از حسینا :

شَوُدون

یَکونَه مُلکِ اُدونُم شَوُدون                                

شَوُدونُم شَوُدونم شَوُدون

میا باد خنک پی بو دریزَه                                   

گِرَ خُو چَقدَ آسونُم شودون

بزَندِیم قد دو شومی یُ برَفتِیم                            

مُنو خارِ برارونُم شودون

شَوُدونُم شَوُدونم شَوُدون

بگُف مارُم مَتَل سی مون هَزارون                   

خدای دیکِ داسونُم شودون

بکَندِیم سنگ اَ دیوارُ بباختِیم                          

چَقُل په هر دو خارونُم شودون

شَوُدونُم شَوُدونم شَوُدون

بِخُندُم درسُمه مشقِ نِوِشتُم                         

کلاسُ درسُ دیسونُم شودون

دو سِی قرصِ بِرِشتُم یَکتَ بنگون                   

بِبُردُم بَرِ بنگونُم شودون

شَوُدونُم شَوُدونم شَوُدون

زمونِ شا که اعلامیه داشتِیم                         

مقرِ جنگِ اوسونُم شودون

او وَختی که زیاد مِمونِ اومّه                           

بِبُردِیم کل قومونُم شودون

شَوُدونُم شَوُدونم شَوُدون

بووَم قرآن بلد بید او زمونا                              

جَلِسِی درسِ ایمونُم شودون

زمونِ جنگ که هی موشک بِزَندِن                 

میومِن کل هَمسونُم شودون

شَوُدونُم شَوُدونم شَوُدون

دگه عَصابِ مُ نَم شِوَه هَردَم                          

سکوتِش کُردَه درمونُم شودون

دلُم خیلی مَخو مِ حُوشِشونَم                      

دِرارِن اندو بَچونَم شودون

شَوُدونُم شَوُدونم شَوُدون

شَوُدونَه گَ گَ میراث دسفیل                       

همیشَه گو که: «اِی جونُم شَوُدون»

شَوُدونُم شَوُدونم شَوُدون

 

 



نکته: بیت سوم مصرع اول واژه «قد» باید به سکون دال خوانده شود.

*خدا در اینجا به معنای مأمن و مأوای بی انتهای شنیدن قصه است

 

پی نوشت1 : سید حبیب حبیب پور از حال آقای کاج گزارش می دهد  +

پی نوشت 2 : این لینک را از دست ندهید. چشمتان تَر شد مرا یاد کنید  +



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٧ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سلام

اول

8 روز گذشته را تهران نبودم و در سفر سیر می کردم.

فرصتم برای اتصال به اینترنت کم بود آنهم بخاطر آپدیت کردن اطلاعات مربوط به آقای کاج، تا شما عزیزان بیخبر نمانید و ختم صلوات نیز پیشروی خود را داشته باشد.

در میانه ی این هشت روز بود که خطری دهشتناک از سر فاطمه ی کوچکم گذشت و برای یک لحظه در پارکینگ استراحتگاه او را با خودروی خودم زیر گرفتم بی آنکه مطلع باشم و اگر یک ثانیه(فقط یک ثانیه) دیرتر فریادهای همسرم را می شنیدم و ترمز نمی کردم کار این طفل معصوم تمام بود. من در این سانحه، هیچکاره بودن «خودم» و همه کاره بودن «خدای خودم» را به چشم دیدم.

دو روز در شوک بودم و درپی یافتن پاسخ این دو سوال :

چرا این سانحه برای فاطمه رقم خورد؟

(اصولا عادت دارم وقتی مشکلی برایم پیش می آید فی الفور خودم را محاکمه می کنم و تا مطمئن نشده ام که خطایی از من سر زده یا خیر! دنبال دلیل بیرونی نمی گردم).

دلیل ترحم خداوند در نجات فرزندم چه بود؟

و این مادر فاطمه بود که پاسخی قابل قبول پیدا کرد :

(( باطن ختم صلواتی که برای سلامتی آقای کاج گرفتی دخترکمان را نجات داد))

اکنون هم معتقدم پروردگار مهربانم، فرزندم را از صدقه ی سر حاج غلامرضا کاج به ما برگرداند.

و ممنونم از مهندس مه لقای عزیزم که پیشنهاد مبارک ختم صلوات را داد.

دوم

در این چند روزه دائما نگران سرانجام قصه ی شهرداری دزفول بودم همانگونه که پیگیر و نگران استانداری خوزستان هستم.

با دوستان شورا و غیر شورا در حین سفر صحبت هایی داشتم.

بحمدالله جدیت شان در خصوص انتخاب شهردار (صرفنظر از اینکه مجدداً آقای دوایی فر انتخاب شود یا دیگری بیاید) ستودنی است.

اما وضعیت پیش آمده و دغدغه و درخواست برخی دوستان موجب شد تا به سهم خویش نکاتی را به سمع و نظر دوسون دیسون برسانم :

1) دیشب ساعت 3 بامداد که خسته و کوفته به خانه رسیدم فوراً برخی سایت های شهر را در این خصوص چک کردم.

کامنت های مردمی همانگونه که انتظار می رفت نشان از چربش حمایت از آقای دوایی فر داشت.

اما هم در کامنتها و هم در نوشته ی یکی از سایتهای محترم نکته ای به چشم می خورد تأکید بر این نکته بود که شورای شهر می بایست به دلیل رأی آوری دوایی فرهای جوان، درک کند که مردم همچنان دوایی فر را برای شهرداری می خواهند و لذا شورا حق انتخاب شهردار جدید را ندارد.

من در ادامه مطلب نظرم را در مورد آقای دوایی فر عزیز، به عنوان یک شهروند دسفیلی عرض خواهم کرد اما توقع آنست که همشهریان محترم و اهالی قلم شهرمان به این نکته ی مهم توجه داشته باشند که شورای شهر نمی تواند به استناد یک انتخابات (انتخابات شورای شهر) اختیارات قانونی خود را در میدان انتخاب دیگری تعطیل کند.

فرض کنید سال 88 است و مردم با 25 میلیون رأی یک نفر را انتخاب کرده اند آیا مفهوم آن رأی بالا به احمدی نژاد این بود که مجلس شورای اسلامی(که آنها هم منتخبین ملت بودند)حق هیچگونه تصمیمی بر لوایح ارائه شده دولت نداشتند؟

ایضاً همین حالا : آیا چون حسن روحانی با کسب نیمی از آرای مردم رئیس جمهور شده، مجلسِ منتخب مردم حق مخالفت با لوایح دولت یازدهم را ندارد؟

عجله نکنید دوستان!

در خصوص خود آقای دوایی فر نظرم را می گویم.

اما این چه استدلالی است که چون مردم دوایی فر را دوست دارند لذا شورا حق انتخاب جایگزین وی را ندارد؟

آیا این نگرش، سلب اختیارات قانونی شورایی که خودمان به میانه ی میدانش فرستاده ایم نیست؟

یکی از سایت ها خبری شهر از ترک معترضانه صحن شورا توسط برخی اعضای محترم شورای شهر پس از رأی گیری را داده بود.

خبری بسیار تأثربار که امیدوارم در روزهای آینده تکذیب شود چرا که خبر از سالهای تنش بار پیش روی شورای شهر می دهد.

بنده در روزهای قبل و در خصوص تصمیمی خیلی ساده تر از انتخاب شهردار هم شنبدم که یک نفر از اعضای محترم شورا به تنهایی در برابر تصمیم جمعی شورا ایستاده است.

وای برما اگر منتخبین مان بخواهند بار امانت مردم را اینگونه کج به منزل برسانند.

شما بزرگواران شورای شهر، نماد سرفرود آوردن مردم در برابر رأی جمعی هستید.

بنظر حقیر اِن قلت داشتن بر تصمیمات جمع یک چیز است و عدم تمکین در برابر آن،  موضوع دیگری است.

فرض کنید منِ نوعی در رأی گیری شورا به عنوان 1 عضو شرکت می کنم و نتیجه نهایی خلاف رأی من شود.

می پذیرم رای نهایی را و نتیجه را امضاء هم می کنم اما می توانم شفاهاً اعلام کنم که همچنان مخالفم اما همراهی و تمکین می کنم.

این بهترین شکل موضوع است.

نه اینکه به رسم نامیمون «جرزنی» روی بیاورم.

بنده ارادت خود را به تمام اعضای شورای شهر ابراز می کنم اما رشد روحیه تمامیت خواهی و توتالیتریزم در این جمع مقدس بیش از هر نهاد دیگری در شهر مخرب خواهد بود.

2) آقای دوایی فر انصافاً در توسعه و عمران شهر کارنامه ای قابل قبول به جای گذاشته است.

ایراداتی که به ایشان وارد است عمدتاً از جنس فرهنگی است. خود حقیر بیشتر نقدم به آقای مهندس در همین راستاست.

تخریب هایی که در حیطه ی میراث فرهنگی و حتی فرهنگ عمومی در این مدت زیر چرخ توسعه و زیبا سازی ایشان صورت گرفت قابل تأمل است اما از حق نباید گذشت که کارهای زیاد و بینظری هم صورت گرفت.

هرچند که رضایت عمومی و کلی مردم از آقای دوایی فر می بایست به عنوان یک شاخصه ی انتخاب از سوی شورای شهر در نظر گرفته شود اما این همه داستان نیست.

اگر بخواهم به عنوان یک شهروند نقاط ضعف های «غیر فرهنگی» کارنامه آقای دوایی فر بشمارم قلمم قاصر نیست و موارد متعدد و مستند و زنده نیز سراغ دارم.

اما چه خوب است که شورای محترم شهر از فرمایشات حضرت آقا(روحی له الفدا) در خصوص کارنامه آقای احمدی نژاد به عنوان الگوی رفتاری با آقای دوایی فر بهره گیرند(از یک منظر خاص که عرض خواهم کرد).

ایشان فرمودند رئیس جمهوری انتخاب کنید که نقاط قوت رئیس جمهور فعلی را داشته باشد بدون نقاط ضعف کنونی.

بسیار خوب.

آیا شهرداری دزفول بنوعی قوه ی اجرایی شهری نیست؟

آقای دوایی فر نقاط قوت فراوانی دارد و از سویی نقاط ضعفی چند.

(تشخیص اینکه نقاط ضعف وی مربوط به رفتارشناسی اوست یا به کارنامه ی عملکردی ایشان برمیگردد بر عهده ی شورای محترم شهر است نه ما مردم)

بنظرم بهترین مسیر برای انتخاب شهردار آینده آنست که معیارها و شاخص های یک شهردار خوب برای چهارسال آینده ی دزفول را استخراج کرده و سپس از چند شخصیت کارنامه دار و با رزومه ی عالی و سطح بالا (از لشکر مدیران شایسته و ارشد دزفولی سطح کشور) دعوت کرده و از آنان برنامه بخواهند.

ما شهرداری می خواهیم که نقاط قوت آقای دوایی فر را دارا و نقاط ضعف ایشان را نداشته باشد و چه بهتر که خود دوایی فر در برطرف کردن این نقاط ضعف (برای سالهای آتی) پیشقدم باشد.

لذا آقای دوایی فر نیز می تواند یکی از افرادی باشد که از ایشان برنامه خواسته شود.(اگر تمایل به ادامه ی مسیر داشته باشند)

سپس شورا بی توجه به هر گونه مسائل حاشیه ای و احساسی، اقدام به بررسی برنامه های ارائه شده و رزومه ی افراد نموده و هر کس را که بیشترین انطباق را با شاخصه ها و معیارها داشته باشد برگزینند.

صدالبته بخاطر 6 سال حضور آقای دوایی فر در این سمت و آشنایی به چند و چون شهر دسفیل میتوان برای انتخاب ایشان امتیاز ویژه در نظر گرفت.

حال دو فرض را در این مدل رفتاری در نظر داشته باشید :

فرض اول : آقای دوایی فر در برنامه ی خود مشخص می کند و متعهد می گردد تا نقاط ضعف قبلی عملکرد خود را پوشش دهد. حال آیا انتخاب مجدداً ایشان حقیقتاً به صلاح شهر نیست؟

فرض دوم : آقای دوایی فر در برنامه های ارائه شده ی خویش نشان می دهد که باز هم بر نقاط قوت قبلی خویش تأکید کرده و خبری از برنامه های جدید برای برطرف کردن نقاط ضعف گذشته وجود ندارد. حال آیا دست شورا برای فکر کردن به گزینه ی جدید باز نیست؟

اصولاً چه ایرادی دارد تا شورای محترم شهر در انتخاب خود به جای محوریت شخص به برنامه محوری روی بیاورد؟

به جای آنکه شأن خود را در حد مصادیق نزول دهد به معیارها و ملاکها و محورهای عملیاتی توجه داشته باشد؟

3) همشهریان محترم توجه داشته باشند که شهرداری تنها میدان خدمت برای آقای دوایی فر نیست.

آنانی که به محبوبیت آقای دوایی فر(به نشانه ی ورود دو تن از اعضای خاندانش به شورا) اشاره می کنند نگران چه هستند؟

آیا آقای دوایی فر پس از این همه سال کار و تلاش بی وقفه نمی تواند دوسال استراحت مطلق کرده و طی این دوسال مشاوری امین و کاردان برای شورا و شهردار بعدی باشد و به گردش قدرت در شهر کمک کند و دوسال بعد هم یکی از گزینه های اصلی ورود به مجلس شورای اسلامی باشند؟

این چه حرفی است که «دوایی فر را همین حالا چند شهر دیگر می خواهند».

چرا با این سخن زمینه ی دلسردی و خروج سرمایه های مدیریتی شهر را فراهم می کنیم؟

کسی چون مهندس دوایی فر چه نیازی به تبلیغ و کاریابی و آگران دیسمان توسط من و شما دارد؟

آیا میدان خدمت در دزفول آنقدر تنگ و خردمندانش آنقدر علیل هستند که برای بهره برداری از قابلیت های آقای دوایی فر در دیگر سمتهای شهر ناتوانند؟

بنظر بنده صرفنظر از اینکه ایشان مجدداً ابقا شوند یا نشوند دزفول باید این فرزند زحمت کش خود را همچنان در دامن خویش نگاه داشته و برای عرصه های دیگر از وجود وی استفاده نماید(اگر برای شهرداری انتخاب نشد)

لطفاً نگویید سِمَتِ دیگری وجود ندارد چون کسی مانند محمدعلی دوایی فر قابلیت آن را دارد که عرصه های بالقوه را بالفعل سازد.

و الحق که دزفول بار بر زمین مانده، کم ندارد.

هرچند امیدوارم که برنامه های آقای دوایی فر برای چهارسال آینده هرچه سریعتر به شورا ارائه شده و این برنامه ها نظر مساعد نمایندگان مردم را جلب نماید.

4) در خبرها می خواندم که شورا آقای دوایی فر را «عزل» کرده است و الخ..

عزل را برای مدیری بکار می برند که به دلیل بی لیاقتی و یا مسائل چالشی خاص دیگری که از فرادست آن مدیر ناشی می شود او را عزل می کنند.

شورایی که طبق قانون و دوره زمانی قانونی مشخص، تجدید اعضا شده و طبق قانون باید برای دوره جدید، یک شهردار انتخاب کند چیزی بنام عزل در دستورکار ندارد.

بنظر شما سال 84 محمد خاتمی عزل و یا برکنار شد؟

سال 92 احمدی نژاد عزل و یا برکنار شد؟

سال 96 روحانی عزل و یا برکنار می شود؟ (اگر دوباره رای نیاورد)

وزاریی که با یک دولت منتخب کار می کنند در دولت بعدی برکنار و یا عزل نمی شوند بلکه توسط دولت جدید برای ادامه ی کار «انتخاب و دعوت» نمی شوند. همین!

معتقدم کاربرد عبارت هایی همچون عزل و یا برکناری برای شهرداری که زحماتش را کشیده و منتظر «انتخاب» یا «عدم انتخاب» شورای جدید است احجاف شخصیتی است.

انشالله که شورای محترم شهر دزفول در فرصت مقتضی اقدام به تعیین تکلیف منصب شهرداری دزفول نموده و بهترین سرانجام را (هرچه که هست) رقم بزند.

 یادمان باشد که می توان در یک جمع همزبان نبود و هر کسی رأی خودش را بدهد اما تمکین به رأی نهایی حتماً به معنای همدلی و احترام به منافع جمعی است و این آن چیزی است که :

استعدادها را شکوفا،

کارها را به سامان،

دشمن را ناراضی،

 و خدا و مردم را راضی و خشنود می سازد.

 

اطلاعیه : خدا را شکر تصمیم درست امروز گرفته شد + حال شورای محترم فرصت کافی دارد تا عملکرد 7 ساله ی آقای مهندس دوایی فر و برنامه های آتی ایشان را بررسی کرده و در صورت نیاز، تلاش لازم را برای یافتن گزینه ی قوی تر هم داشته باشد. سپاس خدای را.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱٥ | ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

به ترتیب اهمیت عرض می کنم :

1) به گزارش دیسون به نقل از آقا رسول کاج :  حاج غلامرضا کاج به هوش است و شب گذشته نیز قدری سوپ میل نموده. (این را عرض کردم که دوستان، سطح سلامتی ایشان را دریابند). هم اکنون پزشکان در تلاشند تا پروژه ی نجات نهایی بینایی چشم ایشان را پیگیری کنند.

حاجی فعلا قادر به تکلم آنچنانی نیست اما افراد و اطرافیان را به خوبی شناسایی می کند.

آقای رسول کاج، فرزند ایشان از تمامی دوستان و همشهریانی که با دعا و صلواتهای خالصانه ی خویش در بازگشت حاجی به زندگی موثر بوده اند تشکر کرده و همچنان خود را محتاج دعای خیر همدلانه ی شما دیسونیان می دانند.

دیسون از خداوند ذوالجلال نهایت سپاسگزاری و تشکر را برای نگاه مهربانانه اش به دلهای پاک همشهریان، میهمانان هموطن دیسون(دختر بابا و خانواده ی ابراهیمی نیا) و همچنین قلب بی قرار خانواده ی این رزمنده ی دلیر دارد.

الهی : تو را صدهزاربار شکر

2) امام خامنه ای(مدظله) فرمود :

اگر یک ملتى احساس عزت نکند، یعنى به داشته‌هاى خود - به آداب خود، به سنن خود، به زبان خود، به الفباى خود، به تاریخ خود، به مفاخر خود و به بزرگان خود - به چشم حقارت نگاه کند، آنها را کوچک بشمارد و احساس کند از خودش چیزى ندارد، این ملت براحتى در چنبره‌ى سلطه‌ى بیگانگان قرار میگیرد.

شنیده شد شورای محترم شهرستان دزفول تصویب نموده است که فرودگاه دزفول به نام نامی حضرت آیت الله قاضی دزفولی(ره) مزین شود.

این اقدام غرورانگیز از آن روی مهم است که نام آن بزرگوار تاکنون بر مکان هایی در سطح شهر دزفول گذارده شده بود که بَسامد آن فقط در سطح شهر دیده و شنیده میشد.

لکن قرار دادن نام آن پیرسفر کرده ی حماسه ی مقاومت دزفول، بر پیشانی فرودگاهی که در سراسر کشور نامش شنیده می شود، موجب برکات فرهنگی غیر مستقیم برای دزفول و ایران عزیز خواهد بود.

شاهد این مدعا همان فرموده ی مقام معظم رهبری است.

اصولا فرودگاه های کشور سکویی نسبتاً مناسب برای شنیده شدن نام مفاخر ملی و دینی ماست.

مرحوم آیت الله قاضی(ره) شخصیتی نیست که فقط متعلق به خاندان محترم قاضی و یا حتی مردم شریف دزفول باشد.

او کسی بود که به گاهِ رفتن به جماران، توسط حضرت امام(ره) چنان تکریم می شد که امام ایشان را بر صندلی نشانده و خود بر زمین می نشست.

(شک ندارم رمز این تکریم فقط در کِبَر سنی آیت الله قاضی دزفولی نبوده است)

هم اکنون بسیاری از فرودگاه های کشور بنام بزرگان دینی دیگری نامگذاری هستند ، امامان جمعه و جماعاتی که در حوادث انقلاب و جنگ ایستادند و چون کوه تکیه گاه مردم بودند.

آیت الله شهید مدنی(ره) (فرودگاه تبریز)

آیت الله شهید صدوقی(ره) (فرودگاه یزد)

مرحوم آیت الله جمی (ره) (فرودگاه آبادان)

آیت الله شهید بهشتی(ره) (فرودگاه اصفهان)

آیت الله شهید اشرفی اصفهانی(ره) (فرودگاه کرمانشاه)

امام خمینی(ره) (فرودگاه تهران)

حجت الاسلام شهید هاشمی نژاد(ره) (فرودگاه مشهد)

آیت الله شهید دستغیب(ره) ( فرودگاه شیراز)

و .....

لذا این حرکت شایسته ی شورای محترم شهر دسفیل را به فال نیک گرفته و به عنوان یک شهروند ساده ی دزفولی کمال تشکر و امتنان را دارم.

3) و باز هم حرکت زیبای دیگری از شورای شهر دسفیل را از عمق جان سپاسگزارم.

خبر این بود : شورای شهر دزفول با تجدید نظر در خصوص نام زیرگذر تقاطع خیابان امام خمینی شمالی و بلوار چهل و متری دسفیل، نام این زیر گذر را به «زیر گذر سردار شهید سید جمشید صفویان» تغییر داد.

وبلاگ محقر دیسون از تک تک اعضای شورای محترم شهر برای گامی که در راستای زنده نگهداشتن نام نامی سیدجمشید عزیز برداشته اند بی نهایت تقدیر و تشکر میکند.

آنچه در این اتفاقا مبارک، برجسته می نماید اینکه، شورای محترم شهر با تغییر مصوبه قبلی خویش اثبات کرد که به حول وقوه ی الهی شجاعت و درایت لازم همچنان در بدنه مدیریتی شهرمان برای اصلاح کارشناسانه تصمیمات اخذ شده وجود دارد و امیدوارم این حرکت زیبای شورای شهر، نمونه ای باشد برای تمامی مدیران عزیز شهرمان که جسارت و دقت لازم را برای تجدید نظرهایی که لازم بنظر می رسد داشته باشند.

لذا رسا و بلند عرض میکنم : اعضای محترم شورای شهر دسفیل، تجدید نظر شما در تصمیم قبلی تان نشان از هوشمندی و دلسوزی و نقدپذیری شما دارد.

شک نداشته باشید که با این حرکت خداپسندانه، دل رزمندگان بسیاری را برای پذیرفتن این پیشنهاد و تصویب آن شاد کرده اید.

حقیقت این است که :

آیت الله قاضی ها و سید جمشیدها هیچ نیازی به نامگذاری نامشان روی مکاهای شهر ندارند بلکه این ماییم  که نیازمند الگوگیری از آنان و برخورداری از برکات فرهنگی این نامگذاری ها هستیم وگرنه که آن بزرگواران عندربهم یرزقون هستند.

4) شورای محترم شهر دسفیل، مصوبه ی شورای محترم نامگذاری را در تصویب فلکه جنب باغ گودول به «باغ گودول» را تایید نهایی نمود فلذا دوسون عزیز دیسون با خیال راحت می توانند فلکه مذکور را با صفای دل فریاد بزنید : وُ فلکه باغ گودووووووووووووووووووووووول.

به امید زنده شدن خود باغ گودول عزیزمان.

خودمانیم شورای شهر دسفیل در این پُست دیسون کولاک کَردااااااااا.

مهران موزون خطاب به شورای محترم شهر دسفیل : شورا خونه اُدون.

راستی!

گُذر سِی جمشید مبارک!

(گذر سید جمشید مبارک باد)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/۱۱ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

به دنبال سراغ گرفتن دوستان و مردم عزیز از دیسون :

آخرین خبر از حال آقای کاج

صبح امروز جمعه (1392/6/8) ساعت 8 بامداد با آقا رسول (فرزند حاج غلامرضا) تماس داشتم که گزارشی به این شرح در خصوص حال پدر ارائه کردند :

دیروز (پنجشنبه) از 9 بامداد عملیات جراحی آغاز بعد از حدود 9 ساعت اتمام یافت.

در این جراحی سنگین هم روی جمجمه که دچار شکستگی شده بود عمل لازم انجام شد و هم روی شکستگی استخوان کاسه چشم جراحی صورت گرفت و تخم چشم مجدداً به جای خویش باز گردانده و در حقیقت در حدقه چسبانده شد.

هم اکنون(8 صبح امروز جمعه) حاجی در ICU بستری لست و هنوز به هوش نیامده. سطح هوشیاری حدود 9 می باشد.

پزشکان از انجام عمل ابراز رضایت کردند اما همه چیز به دعای خیر مردم و لطف خدای منان بستگی دارد. لذا ابتدا باید حاجی به هوش بیاید سپس بینایی ایشان مورد سنجش قرار گیرد(چشم چپ).

در نهایت اینکه ترکشی که سالهاست در پیشانی آقای کاج غنوده است مزاحمت بسیار برای عمل جراحی ایجاد کرده بود که هنوز هم در پیشانی باقی است و همین ترکش ار ابتدای امر تا کنون اجازه ی MRI  نداده است.

پایان گزارش امروز از زبان رسول کاج

==============

 

1) مهندس مه لقا در تماسی با دیسون ضمن آرزوی سلامتی و شفای عاجل برای استادکاج، پیشنهاد دادند تا انجمن شعر دزفول برای تعجیل در شفای آقای کاج ختم صلواتی را برگزار نمایند که فرزند جناب کاج ضمن تشکر از ایشان، از این پیشنهاد معنوی استقبال کردند.

2) امروز بیمارستان بقیت الله (عج) بودم. متاسفانه آخر وقت ملاقات رسیدم و حاجی را ندیدم اما خدمت خانواده ی محترمش از طرف دوسون دیسون عرض ادبی شد.

 سردار سربلند جبهه ها را دیدم. کوسه چی عزیز را می گویم. از دیدارش مشعوف شدم حقیقتاً.

 روز گذشته نیز سردار رئوفی عزیز به ملاقات آقای کاج آمده بود (خدا حفظش کند)

 امروز سردار سلامی نیز همراه با هیئتی به ملاقات  شاعر آئینی شهرمان آمد.

3)  از مدیریت محترم اداره ارشاد دزفول درخواست می شود تا دوستان انجمن شعر را برای اقامه ختم صلوات پیشنهادی مهیا سازند تا در حرکتی نمادین دیگر همشهریان علاقمند نیز به این موضوع بپیوندند.

پیامک دیسون  9830007285+  می باشد.

دوستانی که مایلند در ختم صلوات شرکت کنند از طریق پیامک اعلام کنند

 

آمار شرکت کنندگان در ختم صلوات

1) 798.....0912  ................................................ 500 صلوات

2) حاج علی بی باک  .......................................... 1000 صلوات

3)  مهندس رشنو  .............................................. 100 صلوات

4)  آقای مهدویان...............................................   500 صلوات

5)  استاد عرب ................................................   1000  صلوات

 6) مهندس مه لقا ............................................   600  صلوات

7)  مهندس نمازی فر ..........................................  300  صلوات

8) آقای حسین خوشکام .......................................500 صلوات

9)  آقای محسن ضامن .........................................1000  صلوات

10) مهندس آهوزاده ............................................1000  صلوات

11) آقای گلستانباغ .............................................100  صلوات

12) یکی  از مخاطبان محترم دیسون(خانم بانو) ............500 صلوات

13) نویسنده ی محترم وبلاگ «الهه زندگی ام» .......... 500 صولات

14) آقای رئوفی فرد .............................................1000 صلوات

15) حاج حمید نجفی  ..........................................1000  صلوات

16) نویسنده محترم وبلاگ یار شیرین سخن ...............114 صلوات

17)  نویسنده محترم وبلاگ چوب خدا ...................... 1000 صلوات

18)  آقای نیما (مخاطب محترم دیسون)....................100 صلوات

19)  دزفولی   (مخاطب محترم دیسون) ................... 100 صلوات

20)  آقای محمد پورخلیلی ..................................... 500 صلوات

21)   حاج امیر ابراهیمیان........................................ 500 صلوات

22)  پانیذ  (مخاطب محترم دیسون) .......................1000 صلوات

23) یه دوست (مخاطب محترم دیسون)..................500  صلوات

24) مهندس امیر نیکو روش ...................................100 صلوات

25) دختر دسفیلی (مخاطب محترم دیسون)............1000 صلوات

26) دختربابا (مخاطب محترم دیسون) ................... 200  صلوات

27) نویسنده ی محترم مادری بر کرانه دز .............. 500  صلوات

28) آقای مسعود حمیدی ................................... 500 صلوات

29) آقای منصور ممل زاده ................................... 100 صلوات

30)نویسنده ی محترم وبلاگ فاتحان دز ...............  1000  صلوات

 31) علی آقا (مخاطب محترم دیسون) ...............   500 صلوات

32) خانم سحر (مخاطب محترم دیسون).............  100 صلوات

33)  آقای محمد کوره پز ................................. 500  صلوات

34) آقای محمد ابراهیمی نیا به همراه مادر مکرمه و همسر گرامی شان(ایشان فرزند یکی از شهیدان به خون خفته ی کردستان هستند)........... 1100 صلوات

35) انتظاری ناتمام (دختر برومند یکی از جانبازان عزیز شهرمان) ..500 صلوات

36) آقای یاسر قربانی ....................................... 114 صلوات



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٥ | ٧:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

خبر را در رجا خواندم. +

با آقای سعیدی راد تماس گرفتم.

گزارشی مختصر از وضعیت استاد کاج دادند و متصلم کردند به رسول پسر حاج غلامرضا.

ظاهراً این رزمنده ی  جانباز دفاع مقدس و این شاعر اهل بیت (ع) طی یکی دو روز گذشته در دزفول طی سانحه ی رانندگی تصادف می کنند.

به دلیل شدت تصادم و جراحات وارده ایشان را به تهران منتقل می نمایند.

هم اکنون حاج غلامرضا کاج در بیمارستان بقیه الله تهران بستری است.

بیهوش است.

سرش آسیب دیده.

استخوان حدقه ی چشم چپش دچار شکستگی است.

حاجی در سر، نخاع و پایش مدالهای افتخار (ترکش) دارد که همین ها به پیچیدگی اوضاع افزوده است.

او در وهله ی اول نیاز مبرم به دعای خیر تمامی مردم دزفول دارد .

از آنجایی که این شاعر شوریده حال آیینی شهرمان، ارادت خاص به آستان مبارک محمدابن موسی الکاظم(ع) دارد از همشهریان عزیز می خواهم در صورت امکان سری به زیارتگاه نورانی آن حضرت زده و برای حاجی طلب شفای عاجل نمایند.

سالهاست که خدمت حاجی نرسیده ام و آخرین بار در رکاب ایشان جلسه شعری در شبستان سبزقبا داشتیم.

از لحظه ای که خبر را شنیده ام تمامی خاطرات شیرین آن جلسات معنوی در ذهنم مرور می شود.

برای سلامتی این رزمنده ی جانباز و شاعر عزیز دعا کنید.

هم اکنون دزفولی های مقیم تهران در تکاپوی فراهم کردن تیمی مجرب از پزشکان و جراحان متخصص برای نجات ایشانند.

خدایا ما او را از تو می خواهیم.

 فکر میکنم حاج غلامرضا این شعر را سالها پیش برای چنین روزی سروده بود :

 

 

سبز پوش

 می نشینم در کنـارت سیر بـویت می کنم

نم نمک با آب چشمم  شستشویت می کنم

اشک می ریـزم به پایت تا جوابـم را دهی

بـا زبـان بی  زبانی گفتـگویـت می کنـم

چون دلم می گیرد از داغ شهیـدان خــدا

بی اراده رو به  سویت، رو به سویت می کنم

ای قیامت سبـز نامت سبز دستم را بگیر

 زائری هستم که از دل جستجویت می کنم

زائـری هستم که بـا چشمـان غم آلوده ام

بهر حـاجـاتم همیشه رو به کویت می کنم

چون به دریای کرامت های سبزت می رسم

سیـر کامم سیـر کامم از سبویت می کنم

ای غـزل پـرداز روح بـادهـا و سبـزه ها

دست آویـز گنـاهـم  آبـرویـت می کنم

مرهمی بر قلب مجروحم گذار ای سبز پوش

با زبان بی زبـانی جسـتجویـت می کـنـم

گر که دستـم را نگیـری ای همه حـاجـات من

درقیامت با پیـامبـر روبـرویت می کـنـم

(السلام علیک یا محمدابن موسی الکاظم علیه السلام)

 

 پی نوشت1) یکی از بستگان نزدیک حاج غلامرضا کاج که در بیمارستان بقیه الله(عج) تهران حضور دارند در تماسی با دیسون ابراز داشتند:

((..به حمدالله درکما نیستند، به علت شکستگی جمجمه  هوشیاری شان پائین است پزشکان منتظر بالارفتن ضریب هوشیاری ایشانند تا اگر ترکش سرشان مانع نباشد عمل جراحی انجام شود  . از مردم خوب شهرمان التماس دعای فراوان داریم))



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٦/٤ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

+++++++++++++++++++++++اطلاعیه+++++++++++++++++++++++

دوستان و برادران ارجمند

 آقایان حاج حسن و حاج حسین جواد موتاب

بدینوسیله درگذشت جانسوز پدر گرامی تان را از صمیم قلب تسلیت گفته و

برای خاندان محترم جوادموتاب صبر جمیل از درگاه خداوندمنان خواستارم.

خداوند روح آن مرحوم مغفور را قرین و میهمان سالار شهیدان گرداند. 

      (ارادتمند : مهران موزون)

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

 

مهم ترین ویژگی باغ گودول دزفول آن است که 300 سال سابقه ی اختصاصی در کشت سبزی و صیفی دارد.

باغی که سالهاست سرد و خاموش منتظر دستان گرم و غیرتمند مردم و مسئولین شهر است تا خوان نعمت خویش را مجدداً به رخ سفره های سبزی دوست دزفولیان بکشد.

خاک باغ گودول، آب رودخانه دز و هوای معتدل شمال شهر، از نعناهای معطر و مثال زدنی این باغ زیبا و نجیب تصویری ماندگار و قدیمی در ذهن قاطبه ی دزفولی های 30 سال به بالا ساخته است.

«گاو چاه» نوعی معماری باغی است که در پهنه ی ایران زمین وجود داشته است و کشت های سبکی همچون سبزی و صیفی را در آنها پرورش میدادند.

این معماری عموماً اختصاص به نقاطی از کشور عزیزمان داشته که خبری از آب جاری نبوده و مشروب نمودن باغات صرفا از طریق قنات ها و چاهها امکان پذیر بود.

قنات ها شاهکار اختصاصی معماری ایرانیان در سراسر این کره زمین اند که به دیگر ملل صادر شده است.

چه اینکه واژه کانال (cannel) ریشه در کَنال ابدال شده کَنات (جایی که آن را کنده اند) دارد.

دقت فرمایید که اصل واژگان معماری هدایتِ آبهای زیر زمینی در ایران «کَنات» بوده که مستعرب آن «قنات» و اروپایی شده ی آن کَنال یا چنال شده است.عبارت قنات ها و کانال های تلویزیونی نیز منشعب از همین بحث است.

قنات های ایران جملگی هدایتگر سفره های آب زیر زمینی به مسافت زیاد هستند(گاهی تا 170 کیلومتر).

قنات های دزفول ویژه ترین قنات های ایرانند چرا که شیب زمین در بستر دز و همچنین مرتفع بودن سطح شهر از رودخانه دز موجب شده تا با مهندسی خاص و خیره کننده آب را از فرادست رودخانه به زیر زمین شهر هدایت کنند. لذا قنات های دزفول آب سفره ی زیر زمینی نبوده و آب جاری رودخانه اند.

این قناتها که ما دزفولی های فعلی بدان قنات اطلاق می کنیم، سابقاً «قُمش» نامیده می شدند.

متأسفانه یکی از اشتباهاتی که برخی پژوهشگران متقدم و متأخر دزفولی مرتکب می شوند این است که سابقه ی قمش های دزفول را به 4 قرن پیش و حاکمی بنام اصلان خان نسبت می دهند که این ادعا صرفاً روایتی دست به دست شده و غیرکارشناسی است چرا که عمر قمش های دزفول با عمر خود شهر تفاوت زیادی ندارد زیرا ماهیت نیاز دزفول نشینان قدیم به آب شرب، زندگی بدون قمش ها را در این شهر باستانی صعب و سخت میکرده و هنوز بسیارند شاهدانی که سقاهای دوره گرد دزفول را دیده اند که برای محلات دور از قمش ها و سربطاق های شهر، آب شرب حمل کرده و کوزه کوزه و کاسه کاسه می فروختند.

اصولا اولین دزفول نشینان تاریخ که از جندی شاپور(شاباد فعلی) یا شوش نازنین به کرانه دز مهاحرت یافته اند به احتمال زیاد به اتکاء مهندسی قمش ها دست به این مهاجرت زده اند.

بگذریم..

باغ گودول را میگفتم..

باغ گودول تنها گاوچاه ایران است که آب شرب نعناهای خوش عطرش از رودخانه تأمین میشد و نه آب چاه.

قمشی که از 500 متر بالاتر از پیر رودبند آب رودخانه را به این چاه منتهی می کرد با طراحی و مهندسی فاخر.

تراز سطح آب این چاه مساوی با آب رودخانه در منطقه بندکلک بود. دوستانی که منتظر توضیحات پُست «اینجا کجاست» وبلاگ تنیر هستند بنگرند تصویر کنونی چاهِ باغ گودول را +

 

(تصویری غم انگیز ار چاه پرشده ی باغ گودول)

 

چند متر آنطرفتر چاه، تونل هایی شیبدار (شبیه ورودی آب انبارهای یزد) وجود داشت که شاید شیبی 40 درجه به درون زمین فرو می رفت. عمق این تونل ها که مُزین به طاقهای آجری بود شاید به 10 تا 12 متر می رسید.

تعداد تونل ها سه یا چهار باب .

ارتفاع سقف تونل ها حدود 2 متر.

دهانه ی تونل ها روی زمین، اما انتهای تونل های همانطور که گفتم قریب به 10 متر و با شیب 40 درجه به درون زمین فرو رفته.

درون هر تونل یک گاونر قوی جثه ماموریت داشت تا با عقب و جلو رفتن در تونل ها به عمق تونل ها و کشیدن و رها کردن ریسمان های متصل به خود، دول (دلو) بزرگ درون چاه را بالا و پایین کرده و هر بار حدود 300 لیتر آب را به حوضچه های بغل چاه تخلیه نمایند.

و اینگونه بود که حدود 1 تا 2 هکتار زمین های سبزی کاری باغ گودول با آب زلال و تمیز رود دز مشروب شده و بهترین سبزی خوردنی شمال خوزستان را تولید کنند.

طعم و عطر سبزی های باغ گودول برای آنانکه تجربه اش کرده اند نمونه ندارد.

دهه چهل خورشیدی (سالها قبل از انقلاب) با خرید یکدستگاه پمپ آب از خرمشهر (سند خرید این پمپ نزد خانواده ی محترم مهندس چرخابی موجود است) و نصب آن و کشیدن لوله ای حدوداً چهار اینچ از بندکلک تا حوضچه های باغ، چاه باغ گودول عملا متروکه شده و گاوها را نیز از باغ خارج کردند و پس از آن بود که تونل های تاریک و خنک مبدل به محل انبار و فروش سبزی ها شدند.

باغبانان و گردانندگان باغ گودول طی حدود 300 سال ، نسل به نسل این حرفه را حفظ و حراست کردند که اکنون آخرینِ آنان پیرمردی هشتاد و چندساله(حاج سلطانعلی ملائکه زاده) بوده که بیش از نیم قرن گذشته را در این باغ اشتغال به کشت و فروش بقولات داشته است.

چندسالی است که به دلایلی که (بر بنده نامعلوم است) سهم آب باغ گودول از رودخانه دز قطع شده و روی تونل ها را نیز با خاک پوشانده و این معماری سیصدساله را زنده زنده دفن کرده اند.

اتاقکی که کنار حوضچه های باغ قرار دارد مکانی است برای آنان که بین خود و باغ گودول عهد و پیمان خرید سبزی و سبزی خوری دارند و حاج سلطانعلی نیز به عنوان آخرین درخت پیر این باغ، برای زنده نگهداشتن شمع یاد مشتریان سنتی، اقدام به آوردن سبزی مورد نیاز از منطقه ی سنجر می کند.

این بود توضیحاتی مختصر درباره چیستایی باغ گودول و وضعیت کلی آن.

اما بعد..

زمین باغ گودول به سه تکه ی کلی تقسیم میشود.

که خیابان آیت الله قاضی(رحمت الله علیه) و کوچه ای روبروی بندکلک، مُقَسم این سه تکه هستند.

اخیراً شهرداری دزفول برای سهولت در رفت و آمد وسائط نقلیه شهری تشخیص داد که در منتهی الیه خیابان قاضی که بین دوتکه ی شمالی و وسطی باغ گودول است یک فلکه ایجاد کند که به تازگی تمام و افتتاح هم شده.

هرچند ایجاد این فلکه از منظر استاندارهای میراث فرهنگی می بایست بررسی دقیق میشد(شاید هم شده باشد) اما اتفاق مبارک و میمونی که در روزهای اخیر افتاده اینکه شورای محترم نامگذاری شهر دزفول در اقدامی فرهنگی و قابل تقدیر نام این فلکه را که چسبیده به باغ گودول است «فلکه ی باغ گودول» نهاده است.

اقدامی که می تواند نقطه ی عطف و شروعی برای حفظ و احیای این میراث فرهنگی زیبا و تاریخی محسوب شود.

متاسفانه شنیده ها حاکی از آن است که حواشی مربوط به مالکیت باغ گودول یکی از دلایل اصلی متروکه شدن و تعطیلی این بنای تاریخی است که جای آن دارد تا مسئولین محترم دزفول (از فرماندار و امامت جمعه گرفته تا شهردار و شورای شهر و میراث و فرهنگی و دفتر یونسکو و ..) آستین همت بالا بزنند و بهای حقیقی و بروز زمین باغ گودول را به مالکان قانونی آن (هرکسی که هستند) پرداخت نمایند.

آینده را تصور کنید که میهمانان و گردشگران از جاده ی ساحلی عبور می کنند و با رسیدن به فلکه باغ گودول و دیدن تندیس یک گاو در وسط فلکه که در حال کشیدن آب از چاه است کنجکاو شده و با گرفتن بلیط ورودی به باغی سبزی کاری شده وارد شود که تکنولوژی 300 سال قبل را در آن مشاهده نمایند.

 

کاری که در یکی از روستاهای اصفهان انجام شده و مردم آن روستا برای جذب گردشگر اقدام به طراحی و ایجاد یک گاوچاه نمادین کرده اند.

 

نام زیبای باغ گودول بر این فلکه ی تازه احداث شده می تواند نقطه ی امیدی از سوی مسئولین محترم شهر در احیاء ثروت های فرهنگی و درآمد زای دزفول باشند.

سال گذشته با پروفسور آخوندعلی (رئیس محترم دانشگاه جندی شاپور) در این خصوص صحبت می کردم که ایشان اعلام آمادگی کامل کردند تا در مقام یک متخصص علوم رودخانه و کسی که خودش به عنوان یکی از دزفولیهای نوجوان و جوان سابق، شاهد روزگار برقراری باغ گودول بوده و تسلط کامل برای طراحی و باز احیای این معماری فاخر دارد، اقدام به طراحی تام و تمام این بنا داشته باشند.

با حاج سلطانعلی ملائکه زاده نیز مشورت کردم که ایشان نیز فرمودند تا من هستم و نفسی می کشم می توانم و می دانم که چه نژاد گاوی و از کجا باید برای این امر بیاوریم. می دانم که دلوهای به آن بزرگی را از کجا و چگونه باید تهیه کنیم و همچنین باقی تجهیزات متصل به گاوها را.

 

نکته : متاسفانه مسیر قمش باغ گودول در اثر ساخت و ساز های محله رودبند تا باغ گودول رو به تخریب گذاشته است لکن این امر نافی تجدید بنای باغ گودول نیست.

وقتی در آسیابهای شوشتر و دزفول تلاش می شود تا به هر نحو گندمی را پیش چشم مردم امروزی آرد کنند چرا ما نباید آب را مجدداً با نصب پمپ در منطقه بند کلک به چاه باغ گودول منتقل کنیم تا بتوانیم سیستم گاوها و سبزی کاری سه قرن پیش را به عنوان یک تابلوی میراث فرهنگی یگانه در کشور تبدیل کنیم؟

نامگذاری فلکه باغ گودول به نام نامی این باغ کهن، گلِ امید را در دل خیلی ها جوانه خواهد زد که انشاالله با تأدیه حقوق مادی مالکان محترم باغ، از قتل این پیکره زیبای نیمه جان صرفنظر کنیم.

سخن پایانی

شنیده شد اقلیتی محترم و عزیز در شورای نامگذاری شهر، دغدغه ی زیبا نبودن واژه ی «گودول» را برای فلکه ی باغ گودول دارند و اَدله ی این محترمان نیز این بوده که ساختار این واژه خوشنوا نیست و چه بسا شباهت هایی به واژگان خاص!! دیگری داشته باشد.

ضمن تشکر از این حضرات عزیز که حتماً جنس دغدغه شان نیکو و مثبت بوده و هست اجازه می خواهم برای آنکه از تصویب نام زیبای فلکه باغ گودول مغبون نباشند نکاتی را عرض کنم :

1) گودول = گاو+دول . دول همان دَلو است.

2) احتمالا شما عزیزان نگران برداشت های نادرست گردشگران آینده و قضاوتشان در خصوص این واژه هستید. نگران نباشید چون اولاً سند معنا و مفهوم واژه ی «گودول» خود باغ گودول در جنب فلکه است که انشالله ساخته و احیا خواهد شد و نه تنها بازدید کننده حس بدی نسبت به این نام ندارد بلکه پس از ورود به باغ و درک توضیحات میدانی به اطلاعاتی فولکلور و مفید نیز دست خواهد یافت.

اگر بخواهیم اینگونه بیاندیشیم پس شیرازی ها باید از سفر دزفولی ها به شیراز شرمنده باشند که آبشار زیبا و مارگونه ی (شبیه مار) خود را با افتخار تمام «مار..» صدا میزنند + و حتی کارخانه آب معدنی آن نیز در سراسر کشور عطش ایرانیان را فرو می نشاند و نگران ورشکستگی این کارخانه هم بابت اینکه آب معدنی مار.. در دزفول به فروش نمی رود نیستند.  +

و یا روستاهای سه گانه ای که در حوالی هرسین کرمانشاه وجود دارد بنام های پشکله ی سفلی و پشکله وسطی و پشکله علیا.

و یا روستاهای گنداب علیا و گنداب سفلی در استان کرمانشاه.

گاهی در رعایت زیباسازی اسامی، خودمان چنان بر خودمان سخت میگریم که کارمان به پاک کردن صورت مسئله می کشد.

گاهی حساسیت هایمان با یک فتحه و ضمه و کسره حل می شود مانند عسل گون (GAVAN) در سراسر کشور که در دزفول اصرار دارند تا روی گافِ گون، فتحه بگذارند تا چیز دیگری خوانده نشود.

چرا؟

آیا ایرانیان غیر دزفولی در جاده های آذربایجان و لرستان با عبارت عسل گون آشنا نیستند و نمیخوانند GAVAN ؟

پس اصرار بر گذاشتن اعراب های گَوَن در دزفول برای چیست و کیست؟

با خودمان مشکل داریم؟

اگر اینگونه است پس نگران باغ گودول هم نباشید عزیزان، چون مهم خودمانیم و خودمان می دانیم که گودول یعنی گاو+دول.

لکن به نام زیبا و اصیل گودول افتخار کنید و بنازید چون نامی ترکیبی و مختصر و موجز شده است.

بنده از تک تک اعضای شورای نامگذاری شهرستان دزفول تشکر می کنم و التماس دعا دارم تا به این روند افتخار آمیز ادامه داده و محلات و مکانهای دیگری را نیز همچون پل اِجُری و سایباد بنگشتیون و ... زنده کنید(که کرده اید)

خود «سایباد» را نیز به جای صحیح خویش برگردانده و جایگزین واژه ی نامأنوس و بی معنی سعبات و سعباد و ساباط نمایید.

به چند تصویر ماهواره ای از محوطه ی باغ گودول و توضیحات مربوطه توجه فرمایید :

عکس 1

نقطه 1 ) قطعه شمالی باغ گودول .

نقطه 2 ) قطعه اصلی و وسطی گودول که تونل ها در آن ساخته شده اند

نقطه3 ) قطعه جنوبی که اکنون مصالح ساختمانی در آن پیاده کرده اند(خدا رحم کند)

نقطعه 4) محل تقریبی فلکه ی باغ گودول که بتازگی ایجاد وافتتاح شده است.

نقطه 5 )  رودبند

نقطه 6) محل بند کلک مرحوم سید حسین کلکچی و محل سابق لوله پمپ باغ گودول

نقطه 7) حسینیه ثارالله

نقطه 8) ساحل باستانی رعنا

 

عکس 2

نقطه 1)  چاه باغ گودول

نقطه 2 ) حوضچه های ذخیره آب

نقطه 3 ) محل و مسیر تونل های زیر زمین

 

عکس 3

 

 عکس 4

نقطه 1)  محل دقیق تر دهانه ی ورودی قمش باغ گودول (به روایت حاج امیر ابراهیمیان) کمی بالاتر از عبادتگاه مرحوم آسیدصدرالدین

نقطه 2) چاه باغ گودول

نقطه 3)  پل سوم

نقطه 4 ) رودبند

 نکته : خط زردرنگ مسیر قمش تا چاه باغ گودول را نشان میدهد که لزوما دقیق نیست.

والسلام علی من اتبع الهدی



موضوعات مرتبط: دیسون , قمش

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۳٠ | ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیسون : گفتم شاید آقای نماینده شهرمان سرش شلوغ است و فرصت تنظیم گزارشی از عملکرد خود در دوسیه ی «رأی اعتماد به دولت یازدهم» خطاب به موکلانش را ندارند .

لذا جسارتاً یک نمونه پیشنهادی فرم گزارش عملکرد «خام» را تهیه و تنظیم کرده و از همین دریچه ی کوچک، تقدیم ایشان و دفتر محترمشان می کنم. کافیست به دستور آقای پاپی زاده (بی زحمت و بی دردسر) فقط چند «عدد» و «اسم» را در آن مرقوم نموده و گزارش را فی الفور رسانه ای نمایند. تا مردم دزفول بدانند کرسی متعلق دزفول در مجلس صرف چگونه عملکردی به محضر اسلام و مسلمین می شود؟

با عنایت به اینکه مردم دزفول سال 92 همچون ایرانیان سال 92 سطح مطالبات رسانه ای شان نسبت به چندسال اخیر افزایش قابل توجهی یافته و مایلند تا بدانند میزان تأثیرگذای فعالیت های عباس پاپی زاده (که عصاره ی دانش و بینش سیاسی مردم دزفول باید باشد و رأی ایشان به کابینه، رأی تمام مردم دزفول به کابینه محسوب می شود) بین 290 نفر نماینده ی جامعه ایران اسلامی چه بوده است؟

لازم به ذکر است این مطالبه ی به حق در راستای یاری رسانی به آقای پاپی است تا ایشان دلشاد باشند که بدنه ی پیگیر مردم شهر، همیشه و در همه حال همراه و یاور اوست و تنهایش نمی گذارد.

 

 

بدیهی است آقای پاپی زاده می تواند مدل پیشنهادی دیسون را برنتافته و به سلیقه ی خویش گزارشی را تنظیم و تقدیم خاکپای مردم دزفول نمایند. آنچه مهم است دادن یک گزارش تمام عیار با شاخصه های عددی! و رقمی! و البته استنادی به دزفولیان است و نه صرفا ارائه کلی گویی و دادن شعارهایی که اختصاص به شعارهای راهپیمایی 22 بهمن دارد.

جناب پاپی زاده ی عزیز : ما اعداد و ارقام عملکردی از شما می خواهیم.

با تشکر

نهم شوال 1434

الاحقر : مهران موزون

 

                                                            ***

و اما پیشنهاد گزارش عملکرد آقای پاپی زاده در پرونده ی رأی اعتماد به کابینه دولت یازدهم

بسم الله الرحمین الرحیم

ملت شهیدپرور و شریف دزفول

همانگونه که در رسانه های مختلف خصوصاً پخش زنده ی تلویزیونی رسانه ی ملی شاهد بودید مجلس شورای اسلامی طی ..... روز فعالیت شبانه روزی تلاش کرد تا در راستای منویات ولی امر مسلمین حضرت امام خامنه ای مدظله الشریف مبنی بر انتخاب وزرای صالح، کار بررسی و واکاوی وزرای پیشنهادی رئیس جمهور دولت یازدهم را به انجام رسانده و نهایتاً نتیجه آن شد که همگان مستحضرید .

ملت بزرگ دزفول،

آری، ملت! بزرگ دزفول،

ای شمایی که تأثیرتان در سرنوشت تاریخ این سرزمین در برهه 8 سال دفاع مقدس همچون شهید بهشتی در قامت یک ملت بود، آگاه باشید که فرزند کوچک شما عباس پاپی زاده، دوش به دوش تمامی نمایندگان ملت ایران برای «بهترین انتخاب» تلاش خود را عرضه داشت و از خدا می خواهد فراتر از رضایت شما موکلان شریف، روح شهدای فخیم دزفول را از اینجانب مرضی گرداند. انشاالله.

در اینجا استدعا دارم اجازه دهید تا اطلاعات رأیی را که در صندوق آراء وزرای دولت ریختم بیان نکنم و از حق قانونی خویش برای پنهان ماندن آرایم بهره مند باشم.

اما..

شما ای ملت شریف دزفول،

شما ای نخبگان و مدیران دزفولی،

شما ای اهالی مقیم و غیر مقیم دزفولی،

آگاه باشیدکه عباس پاپی زاده در راستای انجام وظایف ذاتی یک نماینده ی متعهد و مکلف، اقدامات زیر را در قضیه ی رأی اعتماد به کابینه یازدهم انجام داده است :

1) آغاز مطالعات میدانی درباره لیست ارائه ی شده ی آقای روحانی (از همان روز تحلیف) ، این مطالعات به طور کلی از منابعی همچون .....و.....و....و... و شناخت و تجربه شخصی خویش و به مدت .......ساعت مطالعات میدانی و ......ساعت اسنادی و کتابخانه ای صورت گرفته است.

2) از آنجا که ملت شریف دزفول جزو با مطالعه ترین، دغدغه مندترین و سیاست شناس ترین مردمان ایران عزیزند برخود لازم دانستم تا برای مخالفت یا موافقت کارشناسانه ی  وزرایی که شناختم در خصوص آنها به حدکفایت رسیده بود اقدام کنم. در این راستا همانگونه که ثبت نام نمایندگان (برای موافق یا مخالف نطق کردن) نکته ای علنی و حتی نیمه رسانه ای بود اینجانب نیز مایلم به موکلان عزیزم اعلان دارم که عباس پاپی زاده برای

موافقت با :

 وزیر.....  به دلایل ....

و وزیر..... به دلایل ....

و وزیر..... به دلایل ....

و مخالفت با

وزیر.....به دلایل....

و وزیر....به دلایل ....

و وزیر....به دلایل ....

ثبت نام کردم . (سند این ثبت نام ها در اسناد اداری مجلس نیز موجود است)

که متاسفانه به دلایل ...و...و ...موفق به ایراد نطق در پشت تریبون مجلس نشدم.

لکن توانستم در تهیه اسناد و مدارک متقن و کارشناسی شده به دیگر نمایندگان محترم من جمله آقای....نماینده محترم.....آقای ...نماینده محترم..... کمکهای کارشناسی و نظرات موافق و مخالف خویش را ابراز دارم.

ملت شریف دزفول، شک نکنید که عباس پاپی زاده پالنگان، به خوبی به مطالبات سیاسی شما آگاه بوده و اخبار جلسات جوانان نخبه و پرشور شهر که در چند روز رأی اعتماد به کابینه مدام دغدغه ی کیفیت فعالیت های نماینده ی خود را داشته اند به سمع اینجانب می رسید. در اینجا برای آنکه به شور وشعور مردم عزیزم احترام گذاشته و ادای دین کوچکی کرده باشم به شما قول می دهم که هر سه ماه یکبار یک گزارش کمّی (مشتمل بر آمار اعداد،آمار، اسناد و نمودارهای کارشناسی) و کیفی (به داوری شما) تقدیم خواهم کرد.

خاکسار شهیدان به خون خفته ی دزفول بزرگ : عباس پاپی زاده پالنگان

1392/5/26 هجری خورشیدی



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٦ | ٩:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

انالله و انا الیه راجعون

دانشمند معظم،

استاد فرهیخته و ارجمند،

جناب آقای دکتر محمدعلی رامین،

 

(دکتر محمدعلی رامین)

 

درگذشت اخوی گرامی تان، مرحوم حاج عبدالرحمن رامین را به شما و خاندان معزز رامین تسلیت و تعزیت عرض می کنم.

                                             ارادتمند شما : مهران موزون

===

اطلاعیه ی دیسون

به دنبال درگذشت و به خاکسپاری مرحوم حاج عبدالرحمن رامین، دیسون به اطلاع می رساند که امشب (پنجنشبه 24/5/1392) ساعت 21 الی 23 مراسم ختم ایشان در دزفول-خیابان حضرت رسول(ص)-تقاطع خیابان مدرس-مسجد سلمان فارسی (صنیعی) برگزار می شود.

از همشهریان فهیم دعوت می شود تا برای تسلای دل بازماندگان، در این مراسم حضور به هم رسانده و با قرائت فاتحه ای روح آن عزیز فقید را شاد نمایند.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٤ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جناب آقای مهندس دوایی فر

شهردار محترم شهر دزفول

سلام علیکم

احتراماً بیاد دارید که در سال 1387 به همت جنابعالی و شورای محترم شهر و دیگر مسئولان شهری، همایشی در نارمک تهران با حضور « نخبگان دزفولی مقیم پایتخت» برگزار شد که حقیر نیز مورد لطف حضرتعالی و اعضای محترم شورا قرار گرفته و علیرغم نخبه نبودن، به این همایش دعوت شدم.

اینجانب از آنجا که تلاش داشتم تا مهربانی شما را پیشاپیش جبران کرده باشم متنی را که اختصاص به مقامات ارشد دزفولی صاحب منصب در نظام (سردار رشید، مهندس ضرغامی ، دکتر الهام و ...) تنظیم و تقدیم کرده بودم، به تعداد مسئولین شهری حاضر در همایش نیز تکثیر کرده و در حاشیه مراسم تقدیم نمودم.
متنی در خصوص خطرات تخریب هست و نیست تمدنی دزفول.

ضمن آنکه به عنوان آخرین نفر پشت تریبون قرار گرفته ظرف چند دقیقه مطالبی را عرض کردم که مقابل دیدگان شما و دیگر میزبانان محترم، حرف دل همه ی حضار بود و اشک و شادی حاضران درسالن را درهم آمیخت.

و در پایان آن نشست نیز خطاب به شما و دوستان اعلام آمادگی نمودم برای هر کمکی که از دستم برمی آید.


گذشت..

پس از آن نشست طولی نکشید که یکی از اعضای محترم و فرصت شناس! شورا طی تماسهای تلفنی از حقیر مشورتهایی می گرفت و درخواست هایی در زمینه رسانه داشت.

من اما،

از آنجا که اصل را بر برائت انسانها می دانم (مگر آنکه خلافش ثابت شود) گمانم این بود که شخص مذکور، عرایض بنده را با رعایت نقل قول های منبع (بنده) در صحن شورا تکرار خواهد کرد.
طی این تماسها بود که برای ایشان مطرح کردم که چرا از انرژیک بودن شهردار فعالِ شهر استفاده نمی شود و حد فاصل چهارراه آفرینش تا رودخانه (در خیابان شریعتی) یک زیر گذر همراه با بازارچه زیر زمینی حفر و تعبیه نمی شود؟
ایشان توضیحات بیشتر خواست.
گفتم.
گفتم که چگونه میتوان تونلی یک تکه از چهارراه آفرینش تا نرسیده به پل، حفر کرد و چگونه در دوطبقه هم بازار و هم زیرگذر برای تردد خودرو ایجاد کرد.
گفتم که خنک کردن این بازارچه با استفاده از عوارض زمین راهش چیست!
گفتم که تردد خودروها چگونه در طبقه ی پایین باید باشد و برای هواکش های طبیعی اش چه باید کرد و الخ..

چندی بعد کاشف به عمل آمد که در صحن شورا تمام مسئله ، ایده و طرح بنام دیگری سند خورده و بازگو شده است.
من اما ناراحت نشدم از این موضوع.

پیش خود گفتم : مهران موزون همچون چشمه ای کوچک اما همیشه جاری است. چه باک از اینکه فکرش وطرحش که برای رفاه مردم شهر بنام دیگران سند بخورد.
آنانی از نقض کپی رایت فکرشان کم می آورند و دلخور می شوند که ذهنشان حداکثر شبیه یک استخر است که اگر کاسه کاسه هم از آن بردارند روزی به پایان خواهد رسید در حالیکه چشمه ی کوچک مهران موزون (اگر حمل بر خودستایی نشود) همیشه ی خدا نمناک و جاریست.
وانگهی بنده معاش خود را در مسیر دیگری مستقر کرده ام و برای مردم شهرم سهمی از اندیشه ام را وقف کرده ام فلذا معامله ی من با خداست و مهم نیست که فکر مرا چه کسی بنام خود بزند مهم آن است که افکار مفید برای مردم دزفول به کرسی بنشیند و پیاده شود که این نهایت خواسته ی من است. 

بگذریم..

آزردگی من آنجا بود که شنیدم طرح زیرگذری که بنده ارائه دادم تغییر ماهیت داده و به زیرگذری دوتکه تبدیل شده آن هم فقط ماشین رو.
اینجا بود که دلخور شدم و به خود گفتم : ((بنده نیتی فرهنگی از ارائه این طرح و پیشنهاد داشتم.))
خاطرم نیست جناب دوایی فر عزیز، که شما را چگونه از ناراحتی خویش آگاه ساختم.
لکن وقتی شما از ماهیت کلی داستان و عملکرد آن عضو محترم شورا آگاه شدید
اولا از بنده برای دادن طرح و ایده تشکر کردید.
ثانیاً تشریح نمودید که دو تکه شدن زیرگذر گریزناپذیر است زیرا در مسیر یاده شده یکی از کابل های اصلی برق شهر نهفته است و بریدن و جابجایی آن قریب به 800 میلیون تومان هزینه دارد و الخ..

و در نهایت پس از اینکه بابت عملکرد آن عضو شورا از بنده دلجویی نمودید( گمان شما آن بود که ناراحتی من از عدم رعایت مالکیت معنوی طرح است ) و درخواست کردید که همین فکر و طرح بازار زیر زمینی را برای خیابان قلعه تا جاده ساحلی تهیه و تقدیم حضورتان کنم.
به شما عرض کردم : جناب دوایی فر عزیز، من مهندس رشته ی مخابرات و الکترونیک هستم نه عمران.
و شما تاکید فرمودید که : میتوانی و اینکار را بکن.
اجابت کردم.
یک هفته ی تمام در اوقات غیراداری که چه عرض کنم، گاهی تا ساعت 2 نیمه شب مشغول بودم. چندبار با شما و همکارانتان تماس داشتم و خواستم که اختلاف سطح جاده ی ساحلی با خیابان قلعه و همچنین طول خیابان را (تاجایی که شما خواسته بودید) برایم ارسال کنند، همچنین عرض خیابان را.
یادتان هست مهندس؟
حتی از شما پرسیدم برای شوادونها و فاضلاب های احتمالی که در مسیر قرار دارند تمهیدات اندیشیده اید؟
که اطمینان های لازم را دادید.
یادتان هست حتی برای آنکه خودروهای مراجعین بازار و همچنین کسبه ی آن، موجب راه بندان در خیابان قلعه و همچنین جاده ی ساحلی نشود  توصیه کردم که حدفاصل ورودی بازار تا مقبره ی «پیراکبر زرین کلاه» می توانید زیر خیابان شیب دار منتهی به خیابان ساحلی را به راحتی و مقیاس زیاد حفر کرده و پارکینگی عظیم تعبیه کنید طوری که چشم انداز ورودی بازار (مشرف به رودخانه) خلوت و زیبا بماند.
الغرض،
بازاری طراحی کرده و تقدیم شما نمودم (به دفترتان فاکس کردم) که مشتمل بر 460 کت (مغازه) بود در دوطبقه.
طوری که در تمام کف بازار از انتها تا خروجی مشرف به رودخانه، آب جاری و زلال درون بازار خودنمایی کرده و تمامی مغازه ها نیز با حفر دریزه های سنتی در دیواره ی کت ها کمترین نیاز را به مصرف برق برای خنکی داشته باشند.
تمامی مغازه ها به سبک مغازه های قدیمی دزفول (و چیزی شبیه به بازار وکیل شیراز) باشند و دربها چوبی و تاشو.
البته برخی از این اجزا در اشکال موجود در طرح نبود، بلکه توضیحات کتبی و بعضاً شفاهی که حضوراً هم تاکید کردم.
همانطور که عرض کردم بنده معمار و مهندس عمران و ساختمان نبوده و نیستم به همین دلیل فکر خویش را به دستور شما کتبی و ترسیم کلی کرده با اشکال جانبی و نماهای زیر و بالا و کناری خدمتتان ارسال نمودم.
طوری که شما خیالتان بابت استاتیک زمین بازار و ضخامت سقف میان طبقات آن راحت باشد.
کمی پس از ارسال طرح، حضورا هم خدمت رسیدم.
تشکر کردید و گفتید : که سال آینده ( 88 ) در دستور کار و اجرا خواهد بود.
خوشحال شدم.
با لبخند گفتم : مهندس، من یک دهنه از 460 دهنه مغازه را نمی خواهم بلکه به عنوان دستمزدم و ارائه طرحم،  یک خواهش از شما دارم.
فرمودید : بگو.
عرض کردم :
جناب آقای دوایی فر،
اینجا دزفول است.
مغازه و دکان وپاساژ هم کم ندارد.
خواهش میکنم این 460 دکان را نیز به خیل دکانهای شهر اضافه نکنید.
بیایید از این فرصت ویژه برای جاذبه ی توریست های بین المللی استفاده کنید.
بیایید برای جذب گردشگر در این بازار صرفا به جذابیت شکل شوادونی آن اکتفا نکنیم
بیایید دکانها را مکانی برای احیاء و زنده کردن مشاغل قدیمی دزفول قرار دهیم.
اگر یادتان باشد عرض کردم : همانگونه که در طرح نوشته ام نام این بازار «تال» است.
نامی یک سیلابی است.
راحت نوشته می شود.
راحت شنیده می شود.
راحت بیان می شود.
راحت در ذهن می ماند.
یادمان باشد مشتریان این بازار فقط دزفولی ها نیستند بلکه ایرانیان و غیر ایرانیان قرار است این بازار را بشناسند.

«تال» یادآور همان تالِ شوادون های ماست که خود این بازار بیش از آنکه شکل یک شوادون باشد دقیقا مایکروی یک تال است ضمن اینکه گردشگران خارجی با نام تال ارتباط سریعتری می گیرند : تال (TALL) یعنی طولانی و بلند.

آنروز در دفتر کارتان، اصلی ترین درخواستم از شما این بود که :
بیایید مشاغل از یاد رفته را زنده کنید.
بیایید مشاغل در حال مرگ دزفول را از انقراض نجات دهید.
بیایید در این بازار طوری طراحی سیستمی کنید که مردم از سراسر کشور به دزفول بیایند تا تنها بازار زیر زمینی مشاغل سنتی و قدیمی را تماشا کنند.
به شما گفتم مهندس،
گفتم و درخواست کردم با همکاری نهادهایی مثل میراث فرهنگی و اداره کار دزفول، یک سیستم پویا و شاداب ایجاد کنید تا جوانانی که خواهان آنند که فن و حرفه ای را بیاموزند و در این بازار با پوشیدن لباسهای قدیمی وسنتی (لباس کار) روزانه مشغول کار شوند.
گفتم مهندس،
خواهش کردم که واحدهای تجاری این بازار را برای فروش نگذارید بلکه آنها را طوری به متقاضیان اجاره دهید که خود را بیش از آنکه صاحب دکان بدانند کارمند فاخر میراث فرهنگی کشور تلقی کنند.
گفتم کسی چون استاد رکنی را فراخوان دهید تا برای 10 باب از این 460 دکان اقدام به تربیت 20 جواهرساز و میناکار نماید.

و مگر آفتاب عمر این استاد بینظیر و جهانی چقدر دیگر بر سر ماست؟

گفتم که 10 باب دکان را برای استقرار 20 خراط جوان و جویای کار تعبیه نمایید.
چه کسی می تواند بگوید جوانی که در این بازار مشغول ساخت شمشیر و زره می شود درآمدش از ایستادن در آفتاب و پاییدن چند موتور سیکلت کنار خیابان کمتر است؟
گفتم مهندس.
گفتم و خواهش کردم.
.و شما پذیرفتید و قول دادید.
می دانم مهندس،
میدانم که از خود می پرسید : حال مگر چه شده است؟

عرض می کنم :

در این 5 سالی که طرح را تقدیم شما کردم اخبار متناقضی در این خصوص به گوشم میرسید.
مهم نیست آن اخبار.

مهم این است که اکنون یکی از همکاران محترم شما اعلام کرده است که بازار شوادون!! قرار است کلنگ بخورد که در آن کافی شاپ!! هم تعبیه شده.

کافی شاپ؟؟!!
این بود قرار ما آقای شهردار؟

یادتان هست در نشست نارمک تهران، آن شعر زیبایی که در وصف حال دزفول به زبان دسفیلی خواندید؟
می دانید که مرا شدیداً در آن لحظه گریاندید؟
یادتان هست آن شعر را از زبان «مادردسفیل» خطاب به فرزندانش در تهران و غربت تنظیم کرده بودید؟
من آنجا شما را از جنس خویش یافتم.

جناب دوایی فر عزیز،
بگذارید عرض کنم که بنده همیشه همت والای شما را ستوده ام.
من همچون برخی حضرات حاضر در شهر که مرتباً شما را شجاع می خوانند حاضر نیستم برای تلاشگر بودن و همت بالای شما و همچنین دلسوز بودنتان صفت شجاعت را بکار برم.
بلکه معتقدم این شجاعتی که حضرات در مورد شما دائما بکار می برند، کار دستِ شهر داده است.
اجازه می خواهم مثالی خودمانی بزنم جناب آقای محمدعلی دوایی فر.
بنده شما را همچون محمدعلی کِلی می دانم که با مشکلات هر شهری که شهردار آن بوده اید خوب درافتاده اید و پس از چند راند پیاپی توانسته اید مشکلات را ناک اوت کنید.

اما بزرگوار،
شما اکنون در دزفول به جایی رسیده اید که همچون قهرمانان پیروز کشتی کَچ شجاعتتان از حد بالا زده و از رینگ هم خارج شده و به سراغ تماشاچی ها رفته اید.

دلخور نشوید اخوی.

اجازه دهید توضیح دهم.

قبول دارید که نام و کلاس شیخ انصاری (ره) فقط متعلق به خاندان محترم ایشان نیست؟
شیخ فقید ما، منحصر به مردم دزفول هم نیست بلکه یک و نیم میلیارد مسلمان جهان از نام و نشان ایشان سهم دارند. بنابراین خاندان ایشان، ما دزفولی ها و تامه ی ایرانیان می بایست آبروی تاریخی این شخصیت والا را حفظ و حراست نماییم.

حال مصداق های بحث :

آقای دوایی فر،

آثار تاریخی دزفول متعلق به شهرداری دزفول نیست. بلکه مُلک ایرانیان است.

می دانید منِ دزفولی می توانم برای هجوم شهرداری شیراز به حاشیه دروازه قرآن به یونسکو شاکی شوم؟

می دانید من ایرانی میتوانم برای تخریب بقاع سوریه به سازمان ملل شکایت کنم؟

کما اینکه هم اکنون طرحی ملی و بین المللی برای اینکار طراحی و به مبادی بالا ارائه کرده ام که انشالله صدایش را خواهید شنید.

ایضا فرهنگ مردمی و فولکلوریک دزفول اگر متعلق به ایرانیان نباشد(که هست) ملک طلق دزفولی های مرحوم شده و زنده و آینده است.

یادتان باشد که شما فقط شهردار محترم و عزیز چند سال محدود از کل تاریخ جندهزارساله ی این دیارید.
اگر می توانید چیزی بر این داشته ها بیافزایید بسم الله. دستتان هم درد نکند.

 

 

اما شما حق آن را ندارید که یک متری مقبره چند هزارساله ی حزقیل نبی(ع) را تا هم فیها خالدون زمین حفر کنید به این دلیل که دنبال جایی برای پارک خودروهای شهروندان میگردید.

براستی کدام نهاد مسئول و کارشناس به شما اجازه داد تا دور تا دور این مقبره ی باستانی را «غِل غِلَ دِرار» چال نمایید؟

شما فقط بگویید کدام نهاد شهری، استانی و یا کشوری...بقیه اش با ما.

دقت کنید جناب دوایی فر،
فرض کنید بنده اصلا دزفولی نیستم.
اهل تبریزم،
اهل کرمانم،
اهل شیرازم،
چه تفاوت دارد؟
میراث فرهنگی این مرز و بوم متعلق به نسل های آینده ما هم هست.

شما اجازه ندارید باغ گودول را که قدیمی ترین گاو چاه قابل احیای ایران زمین است نابود کنید و چهار راه و فلکه در آن ایجاد کنید.
جناب مهندس عزیز
می دانم که می دانید بنده ذره ای دنبال منافع شخصی نبوده و نیستم و نیت ام کاملا سِرِه و پاکیزه است.
و می دانید که توان دفاع از حرفی را که می زنم دارم.
شما این حق را نداشتید که چشم انداز باستانی رعنای دزفول را مجوز ساخت و ساز دهید.
شما حق نداشتید برادر.
وقتی می گویم شما حق نداشتید منظورم تمامیت بدنه مدیریتی محترم شهر را می گویم تا خدای ناکرده از شما شنید نشود که این کارها با تصویب فلان شورا و بهمان نهاد مسئول بوده است.

همینجا از شما استدعا میکنم بقیه ی رعنا را رها کنید برادر.

محض اطلاعتان تصمیم داریم باقی رعنا را بدهیم دست شهدای شهر برایمان نگاهبانی کنند. لذا خواهشمندم بقیه ی طرح هایتان برای رعنا را بایگانی کنید چون کارهای فاخر بسیار و ملی برای آنجا داریم.

علی کله مال شما، رعنا مال شهدای ما.

جناب دوایی فر،
واقعاً خبر ندارید که قلب بسیاری از مردم دزفول برای تخریب چشم انداز نازنین رعنا شکسته است؟
آیا شهر ما شهری کوهستانی و در محاصره ی کوه و تپه است که فرصت توسعه ی تخت(FLAT) شهر برای تان مقدور نیست؟
این چه آشفته بازار مهیبی است که با دادن تراکم و اجازه آپارتمان سازی به راه انداخته اید برادر؟

مردم هر خیابانِ بدون آپارتمان در دزفول با ساخت اولین مجتمع در آن خیابان به عزا می نشینند. نگویید که خبر ندارید اخوی.

شما انسانی پاک نهاد و لطیف هستید جناب دوایی فر، چگونه شکستن دل همشهریان را توسط بساز بفروش ها به نظاره نشسته اید؟ چرا راهی را می روید که اکنون تهرانی ها به چه کنم چه کنم رسیده اند؟

چرا مجوز می دهید تا آسایش زنان دزفولی را در حیاط خانه شان بگیرند؟

شما که طعم تلخ آپارتمان نشینی در مشهد و جاهای دیگر را احتمالا چشیده اید برادر.
شما که بهتر از من می دانید کرباسچیِ تکنوکرات، پروژه ی ملی «انهدام حیاء» را با زیر پا له کردن بحث فقهی و شرعی «اشراف» کلید زد.

و پس از اینهمه سال،

حال که ارشدترین مقام اجرایی کشور که تجربه و دانشش صدبرابر حضرتعالیست به این نتیجه رسیده که انهدام حیای معماری و نابودی امنیت زنان ایرانی در حیاطهای شخصی شان کار عبث و غلطی بود ، شما و حضرات مسئول چرا توسعه آپارتمان نشینی را همچون وَبا به جان دزفول انداخته اید؟
جناب دوایی فر ،
خدا میداند همان کمک ناچیزتان برای تشویق ترمیم بافت قدیم را همیشه دعاگو وشاکر بوده ام.
اما خواهش می کنم باقی رعنای زیبای شهرمان را به کام ساخت و ساز فرو نبرید.
خواهش می کنم پیش از آنکه تکلیف تبعات ضدفرهنگی را در پیاده سازی و اجرایی پروژه ی طاووس روشن کنید کار این چاه ویل را جلوتر نبرید.
دزفول همچون ماهشهر، شهری بی ریشه و جدید الحداث و صنعتی نیست.
دزفول عصاره ی هزاران سال تمدن است.
بیایید طراحی هایتان را براساس ثروت های موجود (عوارض زمین وجغرافیای طبیعی ) بنا  نهید
جناب دوایی فر،
منتظر اداره میراث فرهنکی دزفول نمانید(ظاهرا دستشان تنگ است و بودجه ندارند)
بیایید گنبد مقرنس و باستانی رودبند را از مرگ نجات دهید. هنوز استاد عُروه که فرمول تهیه ملات روکش گنبد را بلد است نفس می کشد.
خواهش می کنم ، ساحل دز را به قیمت نابودی شکل طبیعی آن بیش از این مورد توسعه بی رویه قرار ندهید.
باغ گودول را نابود نکنید.
بازار تال را بنا کنید اما بدان نگاه تجاری ننمایید بگذارید این بازار عظیم به بهانه ایجاد 1000 شغل، پایگاهی فرهنگی برای ایران باشد.
ساعت 3:15 بامداد است و دستم دیگر توان نوشتن ندارد وگرنه خروجی های فرهنگی آن بازار تالی را که بنده از شما قولش را گرفتم برایتان میشمردم.
از شما خواهش می کنم برای زیباسازی حاشیه ی دز از مردم شهر نظرخواهی کنید و زیباسازی را با محوریت حفظ اصالت محیطی دنبال نمایید
جناب دوایی فر،
شجاعت خوب است برادر،
اما اندازه دارد.

      با احترام : مهران موزون

 

پی نوشت 1 ) انالله و اناالیه راجعون  +   

پی نوشت 2 ) گذر سید جمشید  +



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢٠ | ٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

قرار ما این نبود آقای مهندس!

قرار ما این نبود..

 

این پُست تکمیل می شود..منتظر باشید

***

 

عیدانه ی استاد مه لقا به دوسون دیسون

اِی ساقی ماهِ رَمَضون جومُم دِ

سربونِ مَهِت نِشِسُمَه دونُم دِ

سی روزِ کِ اَی خم تُ افطارِ کُنُم

مُ عیدی مَخُم تُ نورِی افزونُم دِ

 

 

نیمه شب گذشته ساعت 2:15 بامداد یکی از دوسون همیشگی دیسون کامنتی خصوصی را برایم گذاشته است که بی اجازه ی ایشان در اینجا درجش می کنم منتها نام ایشان محفوظ خواهد ماند. این کامنت را دیسون تقدیم می کند به روح نازنین تمامی پدرها و مادرهایی که عید فطر گذشته سایه شان برسر خانواده بود و امسال در عالم برزخ روزی خوار حضرت حق جل و علا هستند :

(( خداحافظ ماه پروردگار الرحمن الراحمین خداحافظ ماه لحظه های افطار و سحر خداحافظ ماه نعمت و رحمت و برکت خداحافظ ماه شب های نورانی قدر عید فطر روز سربلندی از آزمون اخلاص بر شما حاج مهران عزیز  بنده ی شایسته خداوند مبارک گل حاج مهران داغونم اولین سالی است که عید فطر مادرم در کنارم نیست ؟ زیرا چند ماه پیش بر اثر ایست قلبی عمرشان ........... امروز برسر مزارشون که رفتم سر مسیر بر مزار پاک شهید مه لقا اگر لایق باشیم فاتحه ایی قرائت نمودم. بعد مزار مادر و صحبت هایی که با او نمودم ، آخر هر سال ماه مبارک شبها زنگ می زد وما را بیدار می نمود حاجی التماس دعا ، داغونم خدایا آخر مادرم جوان بود چرا؟..... ولی معبودا بازهم هرچه خود مقدر بفرمایی شکر . ))

دیسون : نثار دلاور عملیات فتح المبین شهید علیرضا مه لقا و همچنین روح آسمانی مادر این کامنتگذار محترم : فاتحه مع صلوات

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱٧ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

شهید اول

علیرضا مه لقا یکی از شهدای مظلوم دزفول است که اوائل دهه ی شصت به شهادت رسید. ایشان برادر استاد غلامرضا مه لقا هستند که شعر زیر را به مناسبت دهمین سالگرد شهادت برادر، در رثای شهیدان به خون خفته ی شهرمان و به گویش دسفیلی سروده اند.
جالب اینجا که شعر را یکی از ارادتمندان استاد مه لقا (بنام آقای محمد پورخلیلی) برای دیسون ارسال نموده که ظاهرا مدتها قبل وقتی که آقای مه لقا در مسجد شهید توتونچی شعر را می خوانند آقای پورخلیلی خوش ذوقی به خرج داده و شعر را در حال شنیدن یادداشت می کنند.
جناب پورخلیلی در ایمیل دوم خویش روشن نمودند که شعر نیاز به باز تنظیم دارد و این شد که من با مهندس مه لقای عزیز تماس گرفتم و ضمن تصحیح و تنظیم دقیق شعر، دلم را منور به اشعاری آتشین و جانسوز نمودند که زبان حال مادران شهدای دزفول است.
راستش را بخواهید، غلامرضا مه لقا پشت گوشی شعر می خواند و من اشک می ریختم.
هرچه باشد سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند..چه رسد به شعر، که قله ی سخن است.
بنظرم رسید که اشعار بسیار زیبای آقای مه لقا (اشعاری که از تمام شعرهای اخیرش در دیسون، قدرتمندتر و سوزاننده تر است) را برای سرایش در ماه محرم امسال به اساتیدی همچون آل مبارک و رکنی (که خدا حفظشان کند) ارائه کنیم تا با نوای سوزناک مارضویی، جگر عزاداران دسفیلی را جلا دهند.

نام شعری که استاد مه لقا به مناسبت دهمین سالگرد شهادت برادر و در اوائل دهه ی 70 سروده اند «یاد شهیدون» است.شعر بسیار ساده و مردمی است.
نکته : یکی از قِلِق های شعری آقای مه لقا این است که در میانه ی برخی از مصرع ها، می بایست مکثی طولانی تر از سکته های رایج شعری داشت. این مکث نه تنها شعر را زیبا تر می کند بلکه حزن و وزانت شعر را به مراتب افزایش می دهد.
مشکل اینجاست که این مکث بیشتر به لحن خواندن بر می گردد و کمی انتقال آن به صورت کتبی برای خوانندگان مشکل است.
در نظر دارم یکی از اشعار زیبای آقای مه لقا را با صدای نازنین خودشان در دیسون منتشر کنم. (اگر اجابت کنند ایشان).

 

(شهید علیرضا مه لقا)


یاد شَهیدون

 یاد او روزا کِ عَرسامون بِ رِختِن سَر زِمین

دورِ قرآن گِردِ  بی سِم پِ هِزارتا هَم نِشین

 تا میومَّ  بُنگِ الله اَ مِناری مَسجدا

پِی دِلامون دو بِ کَندیم تا رَسیم خونی خدا

کُل دِلامون صافِ یَ رَنگ لِف خودِ تُنگِ طِلا

قُوّتِ قلب و اَنیس و مونسِ هَم، می بَلا

ری بِرا بی دیم، خدادونَ اَ کینه دیرِ دیر

اَحَسیدی وا  بَدی، کُلمون بِ جِسّیم تَخشِ تیر

روزگارِ خَوشِ داشتیم پِی شَهیدونِ خدا

هَمَّشون یواش یواش رَفتِن اَ پیشمون بی صِدا

 یادِ او روزا بِ خیر، اُخ کِ چِ حالِ داشتِیم

دَس بِ دَس، شونَ بِ شونَ چِ دُعایِی داشتِیم

یادشون بُردَ عَمونُم لِف خُودِ کَربُ  بَلا

ای خدا موندیم اُمون جا! هی کَشیم آه و صلا

 نَم بُوَو اَندو خُدا، یَ شو نِشینِن پیشُمُون؟

تا کِ گَردِیم دورِشون، بوسَ زَنِیم کُل لارِشون

اندُبارتَ  اَ خُم آغا امام! جُومِی زَنِیم

مَسِ مَسو... لولِ لول!  اَوِردِ  وحدت سَر کَشِیم

 حَلقِی اَ ذِکری گِرِیم اَندو شَهیدون شَعمُمُون

بَل خدا رحمی کُنَ مِی رَ شَهیدون بُردُمون

 مِی وَصیّت نومچَشون کُردِن نَصیحَت کُلُّمون

رَ شَهیدون رَ خُداس، ایانَ کُلِّ حَرفُمون

 نَم خَورَ ضَربَ ایی کِشور تا که رَهبر عَلی یَ

مُقتَداش  مُولا علی رَهِش رَهِ خُمِنیی یَ

  نَم بُووَ کُور، رَ شَهیدون که رَهِ حُسِنیی ی َ

  کُلُّمون یادمون  بُووَ خامِنه ای خُمِنیی یَ

       شاکرا یادِ شَهیدون بُخُدا یادِ خُداس      

  یادِ جون دایَنِ گُل، سرِ خاک و رَملِ کَربِلاس

(غلامرضا مه لقا : شاکر)

 

شهید دوم

چندی پیش و به دنبال درج برخی از اشعار استاد مه لقا، یکی از خوانندگان همیشگی و گرامی دیسون ایمیلی برایم فرستاد که عیناً در اینجا درج می شود :

سلام برادر. این یه شعر هست در مورد شهید عبدالحمید صالح نژاد فرمانده گردان حمزه لشکر 7 دزفول. من به همت سید عزیزالله پژوهیده هم رزم شهید، با این شهید بزرگوار آشنا شدم. فقط لطفا ننویسید شعر از کیه. اگه خواستید بنویسید یه جوون 23 ساله نوشته. یا علی (دیسون علیرغم میل باطنی، خواسته ایشان را اجابت نموده و از درج نام شریف این بسیجی متواضع خودداری می کند، ضمن اینکه این شاعرگرامی و جوان،  حتی نامی برای این شعر زیبا اعلام نکرده اند و دیسون به نیابت از ایشان نام شعر را «سربدارون» می گذارد مگر آنکه ایشان نامی برای شعر ارسال کنند و یا همین نام را تایید فرمایند)

تقدیم به فرمانده فرمانده ام سردار شهید عبدالحمید صالح نژاد:

سربدارون 

قلمُم مخو که امشو  اَ  حقیقتِ  نِوِ سَه

اَ مرام سربدارون، اَ  طریقتِ  نِوِ سه

دل مُ پیا نبیدَه سرِ قصَّنَ دِرارَه

دمِ یَ شهیدهَ کِلمه، سرِ زونُمِ میارَه

مخُم اَ کسی نِوِسُم که مراد شهرمونه

یل کربلای دسفیل، سی هجوم بعثیونه

نشناخته و ندیدَه، مُ غلوم خُلقِ خوتُم

که قدَم وَنُم اَ جا تو، هه دُعامَ مِ قنوتُم

تو فِدُیی ولایت، نَ بِ قِصّه و نَ بِی جا

نه به وَخت جبهه رفتن! که به هر زمون و هرجا

به زبون حال بگفتی، تو بدون هایُ هویی

« سر خم می سلامت، شکند اگر سبویی »

بمَنُم کِلِک به دندون، اَ ایی کار آسُمونی

که تو قائد سپاهُ، وسط مجاهدونی!

رهِ رسم جاوِدونت، بووه مشق لِف اُمونا

ایی مرام نابت ای کاش، رووَه مِنِ کل خونا

دَسِ «سِی عزیز» طِلا با، که تُونَ به مُ شناسُند

اَ ره تو هر کَ وِرگشت، اَ ایی قافله به جا مُند

وری مش حمیدِ صالح، وری دس اُمونَ هم گِر

سی مُ آبُرو نَمُنده، وری آبرو سیُم خِر

وری مش حمید که بینی، قَپی وضعمون خرابه

دل بِ قرار مَهدی(عج)، هنی یَم مِ تبِ تابه

وری مش حمید! علی کن! علی یَ کلیل کارا

«متحیرم چه نامم، شه ملک لا فتی را»



ترجمه:

قلمم امشب میخواهد از حقیقتی بنویسد
از مرام سر به داران از طریقتی بنویسد
دل من مرد آن نبوده است که در این باب سخن آغاز کند
دم مسیحایی یک شهید است که کلمات را سر زبانم می آورد
میخواهم از کسی بنویسم که مراد شهرمان است
یل کربلای دزفول در هجوم بعثیان بوده است
نشناخته و ندیده من مرید خلق و خویت هستم
که پا جای پای تو بگذارم، این دعایم است در قنوتم
تو فدایی ولایت نه فقط به زبان و نه بیجا و نادرست
نه فقط به وقت جبهه رفتن بلکه در هر زمان و مکانی
به زبان حال میگفتی تو بدون هیچ جلب توجه و خودنمایی
«سر خم می سلامت شکند اگر سبویی»
انگشت بر دهان میمانم از این عمل آسمانی
که تو در حالی که فرمانده هستی در میان مجاهدان قرار داری
راه و رسم جاودان تو سرمشق امثال ماهاست
ای کاش این مرام ناب تو در همه خانه ها رسوخ پیدا کند
دست سید عزیزالله طلا که تو را به من شناساند
از راه تو هرکس برگشت از این قافله جا خواهد ماند
برخیز مش حمید صالح نژاد، برخیز و دست ما را هم بگیر
برای من آبرویی نمانده است، برخیز برایم آبرو بخر
برخیز مش حمید تا ببینی که خیلی اوضاعمان خراب است
دل بی قرار مهدی هنوز هم در تب و تاب است( در تب و تاب آمدن)
برخیز مش حمید و بگو یا علی، که علی (ع) تنها کلید کارهاست
«متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را»



دیسون از راهی دور دست سید عزیزالله پژوهیده را برای تربیت چنین شاگردان بسیجی شوریده حالی می بوسد.

سیدجان، کاش همه چون تو میتوانستند عشق شهیدان به خون خفته مان را به نسل های بعدی منتقل کنند. آجرک الله گَ گَ ...آجرک الله.

پی نوشت 1 ) محمد کوره پز، وبلاگ تنیر را با پستی داغ، گرم کرده. توصیه می کنم  چیچال های خود را سریعا به تنیر بزنید. +



موضوعات مرتبط: شهید , دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/۱۳ | ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

دلا امشب چرا دلدار نیامد

صدای پای آن غمخوار نیامد

دگر جانم به لب آمد که امشب

چرا بوی خوش آن یار نیامد

شعر از : شاکر (مهندس مه لقا)

 

پی نوشت : هر کسی روزی از روزهای خدا خواهد مُرد. سالهاست که از خدای بزرگ خواسته ام مرگ مرا بیست و یکم ماه مبارک رمضان (ساعت 3 بعد از ظهر ) هر سالی که مصلحت می داند قرار دهد. التماس دعای اجابت دارم از دوستان.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٧ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

بامداد هر روز تشتی مس خود را در حالیکه پارچه ای نخی و نرم روی آن کشیده و یک سینی روی نیز بر روی تشتی(tashti) گذاشته و تشتی برسر، از خانه خارج شده و از شیب کوچه ی مسجد سیدصالح بالا آمده و از زیر سایبادی که جنب خانه «حسن بلقیش» بود گذر کرده و به «فن فراخوونی» سردره، درست مقابل حسینیه سبط شیخ انصاری بر زمین می نشست.

جایی که صدای دورگه و مشهور مرحوم «جواذتقی» و لوبیه های سبزی که می فروخت در کل محل می پیچید.

تشتی فرنی را بر زمین نهاده و کاسه های جِیل (jail) کوچک را به کناری می گذاشت برای آنان که سرمسیرِ رفتن به کار خود، ابتدا نان گرمی از نانوایی محل می خریدند و سپس یک کاسه ی جیل کوچک سبز یا آبی، فرنی خوش عطر آرَضا را خریداری و گرمای نان و فرنی را با هم نوش جان می کردند.

اینها اما، مشتری های فرعی «آرَضافرنی فروش» محسوب می شدند.

مشتری های اصلی و پروپاقرص فرنی آرضا، خانواده ها و خانه های کوی سبط شیخ بودند که زمستان و تابستان یک پای ثابت سفره های حلال صبحانه شان، کاسه ای داغ از فرنی آرضا بود.

فرنی در فرهنگ صبحانه خوری دسفیلی ها، قرنهاست که جزئی از صبحانه کلاسیک آنهاست.

همین حالا هم بَحتیَه(bahtia)فروشان دسفیل، به عنوان جورِ جنسشان، فرنی هم دارند.

فرنی غذایی شیرین است و بحتیه در دسته بندی خوراک های نمک دار محسوب می شود اما مخلوط فرنی و بحتیه نیز طعمی لذیذ دارد.

به درستی نمی دانم فرنی آرضا چند دهه بر سفره های صبحانه کوی سبط شیخ حکومت می کرد اما من در سال 1353 پنج ساله بودم که دست در دست پدر برای خرید فرنی به مقابل حسینیه رفتم و با چهره ی کسی آشنا شدم که 5 سال بود دستپختش را مادرم قاشق قاشق به کامم می ریخت.

پیرمرد در نهایت خوش اخلاقی و مشتری مَداری، تشتی فرنی خود را که حداکثر 30 کیلو فرنی داشت می فروخت.

(شعری از استاد مه لقا)

آ رضا مرد خدا بید بُ خدا
اَلِ ایمونو سَخا بید بُ خدا
مَم اَ تشتِ فرنی یش نوشیدُم
دَس پختش با صفا بید بُ خدا

 

آرَضا در کارش سِنگِ سَخ نداشت.

او کَمچه ی مس خود را در تشتی می زد و کاسه های مردم را پر از فرنی معطری می نمود که به جرأت می گویم تا به امروز، بدیلی در خوش طعمی نداشته است.

خوب یادم هست که او هیچ مشتری را بخاطر کم پولی رد نمی کرد.

این رفتارش درست مانند آن پیرمرد حلواقُبیت فروشِ نابینا بود که خیلی ها در یادها دارند او را.

آرَضا عادت داشت وقتی در ظرف مشتری به اندازه ی پولش کمچه کمچه فرنی می گذاشت، پس از آخرین کمچه، یک نیم کمچه نیز اضافه می کرد و البته با چاشنی یک جمله : هُن بووَه.(معادل : بیا باباجان)

این فقط فرنی آرَضا نبود که نرم و لطیف و راحت الحلقوم بود بلکه تُنالیته صدا و رفتار ایشان هم در نهایت مهربانی و ملاحت بود.

در حافظه ام که تا سال 59 بخشی از گوشت و پوست و استخوانهایم مدیون فرنی خوش عطر و پاکیزه ی او بود بیاد ندارم که مرحوم آرَضا فرنی فروش با کسی بداخلاقی یا بحث و جدل کرده باشد.

آنان که با این شخصیت آشنا نیستند شاید بگویند: چه چیز خاصی در او هست که راجعش دست به قلم برده ای؟

گوش کنید تا بگویم :

فکر می کنم این مهم باشد که :

شما مردی عیالوار باشید،

مومن باشید،

نماز جماعت تان پشت سر آقاشیخ منصور سبط شیخ(قدس الله نفس الزکیه) در مسجد آقافتاح ترک نشود،

توکلتان به خدای بزرگ، سر به آسمان بساید.

رزق و روزی یک خانوار پرجمعیت را از درون یک تشتی 30 کیلویی فرنی تأمین کنید.

و خدا شما را موفق گرداند که با همان یک تشتی فرنی 5 دختر را به سربلندی به خانه بخت فرستاده و سه پسر را داماد نمایید.

از دیپلم گرفته تا لیسانس فرزندان خود را درس خوانده بار بیاورید.

آلوده به لقمه ی حرامشان نکنید (فقط به این بهانه که عیالتان سنگین است).

آیا اینگونه نیست که بسیاری از کسبه ی امروزی ترازوی دیجیتال در مقابلشان است و برای فروش خواربار معمولی انگار که در حال فروش طلا و زغفران باشند دستشان برای 1 گرم اضافه میلرزد؟

فروشندگانی را می گویم که محتوای دکانشان چند ده میلیون تومان است و امیدشان به یک تشتی فرنی نیست.

اما کسی چون آرَضا، نان یک جمعیت سنگین را از درون یک تشتی فرنی که نه!! بلکه از خدای ارحم الراحمین طلب می نمود.

اینکه خیلی راحت پس از کشیدن فرنی در ظرف مشتری یک نیم کمچه هم بی آنکه دست و دلش بلرزد اضافه می کرد و با محبتی خالصانه میگفت : هُن بووَه..بی یَن بووَه..

اگر توکل عارفانه و عالمانه به رزاق حقیقی نیست پس چیست؟

مرحوم آرَضا فرنی فروش سید و سادات نبود اما همه او را «آ» می گفتند.

مخفف «آقا».

و حقیقتاً او بر دلهای مردم محل، آقایی می کرد.

به عینه می دیدم که مردم از بحتیه فروش محل (در حالیکه فرنی هم داشت) فقط بحتیه می خریدند و فرنی خود را از آرَضا خدابیامرز می گرفتند.

وقتی فرنی آرَضا تمام میشد مراجعین اگر بُکَرون فرنی او مانده بود بازهم به فرنی بحتیه فروش ترجیحش می دادند.

نه بخاطر اینکه پیرمردی نحیف نشسته در کناری فرنی می فروشد و مردم بخواهند از روی دلسوزی فرنی او را بخرند.

نه!!

این، طعم اخلاق، منش و طبع والای آرَضا بود که قلوب مردم را در اسارت خویش داشت ضمن اینکه یگانه بودن مزه ی این فرنی و پخت استادانه ی آن، شامه ی مردمِ در حال گذر را زمینگیر می کرد.

سالهاست که طعم آن فرنی را هرگز تجربه نکرده ام.

 

 

دوشب پیش همسرم فرنی پخته بود.

دست خودم نیست سطح توقع فرنی خوری ام به دلیل اینکه نمک پرورده ی مرحوم آرَضا فرنی فروش هستم بالا رفته.

کمی فرنی خوردم.

زبری زیادی داشت.

از آن عطر خوش جوهرهِل هم خبری نبود.

بی اختیار یاد آن مرحوم افتادم.

به فکر افتادم از سجایای آن مرد و پاکیزگی نانی که برای زن و بچه در می آورد بنویسم.

گشتم و از آنجا که جوینده یابنده است با دو تن از پسران محترم ایشان ارتباط تلفنی گرفتم.

حس کردم برایشان کمی عجیب است که کسی از نانخورهای پدرشان سراغ آن مرحوم را گرفته.

هرچه باشد یک محله و کوی، نانخور آرَضا بودند.

الحق که فرزندان خلف همان پدر بودند.

مهربان،

آرام،

متواضع،

منیع و خوش برخورد.

از تشتی و کمچه ی مشهور پدر پرسیدم.

گفتند که در گذر ایام از دستشان داده اند.

گفتند که مرحوم آرَضا فرنی فروش متولد 1303 و متوفای 1376 بوده است.

 

گفتند که تابستان ها همراه با اذان صبح بر می خاست و بساط پخت فرنی را برپا می کرد.

و زمستان ها ساعتی پیش از اذان.

ماه های رمضان فرنی را ظهر برپا می کرد تا برای افطار مردم محل آماده باشد.

گفتند که در بازار خراطان (روبروی دکان مرحوم حاج رحیم مزبان) دکانی شریکی داشته است که در آن تره بار می فروخته.

و،

گفتند که از درآمد همان تشتی ناچیز فرنی که به تنهایی از نیمه های شب بار آتش کرده و پخته و صبح بر سر گذر به فروش میرسانده سهمی نیز به شریک مغازه اش در خراطان میداده.

چرا؟؟

چون خود را برای زمان فروش فرنی (مثلا 6 تا 8 صبح هر روز ) که باید به دکان و کمک شریک خود میرفت بدهکار میدانست و لذا از سود فروش تشتی فرنی، شریک را نیز شریک می کرد.

حاح محمود می گفت : یک مرتبه به پدرم گفتم که پدرجان، اینکه شبانه برخیزی و این فرنی را آماده کنی و صبح زود به فروش برسانی چه ربطی به شراکت دکان دارد؟

گفت : بووَه اُمون رفیقیم. ایی قصانَه مکُن.(باباجان ما با شریکم رفیقیم. اینگونه صحبت مکن).

یادمان باشد دوستان،

آرَضا زمان اذان تا 8 بامداد خود را متعلق به کار و شغل می دانسته.

این البته فرهنگ رایج آنزمان بود که کار و تلاش برای رزق و روزی از 6 یا 7 بامداد شروع میشد.

خلاصه آنکه در رابطه با آن مرحوم، دو عبارت بِرَند بود در منطقه.

یکی : آرَضا فرنی فروش

دیگری : فرنی آرَضا.

بنظرم حال که برند اولی دار فانی را وداع گفته، برند دوم را می توانیم احیا کنیم.

به فرزندان ایشان پیشنهاد دادم تا یک بار دیگر و پس از 33 سال، فرنی آرضَا را زنده کنیم و محرم هرسال یک تشتی فرنی درست همانجایی که مرحوم پدرشان بساط می کرد بین عزاداران رهگذر از کوی سبط شیخ توزیع کنند.

خوشبختانه پذیرفتند و استقبال هم کردند.

مشکل اینجاست که هنر فرنی پزی پدر را (با همان کیفیت) تنها حاج محمود از میان 8 فرزند حاجی به ارث برده است.

بنظرم، شیرین تر از فرنی آرَضا این بود که تمامی فرزندان آن مرحوم هنر پُخت آن را می آموختند که متاسفانه چنین نشده.

نکته ی آخر اینکه حاج محمود تأکید داشت که دلیل اصلی خوش طعمی فرنی پدرم، سلام و صلواتهایی بود که پای شعله ی پخت فرنی دائما بر لب داشت.

ظاهراً همسر گرامی آرضا سال 1370 مرحوم شده و شش سال بعد نیز خود حاجی دعوت حق را لبیک گفته و در کنار مزار همسرش در شهیدآباد(جایی نزدیک سد تنظیمی) برای همیشه غنوده است.

شعر سنگ مزار مرحوم : آقا رضا کتکتانی

پدرم دیده بیادت اشکبارست هنوز

غم نادیدن تو بار گرانست هنوز

آنقدر مهر و وفا برهمگان کردی تو

نام نیکت همه جا ورد زبانست هنوز

 

 

 

 

نثار روح پاکیزه اش فاتحه

 

  کلمه ها و ترکیبهای تازه :

1) تشتی (tashti) : دیگ، قابلمه

2) جِیل (jail) : سفالی

3) بحتیه (bahtia) : شیربرنج

4) سِنگِ سَخ (senge sakh) : سنگ و ترازو (کیل و ترازو)

5)کمچه (kamcha) :

6) حلوا قُبیت (halwa ghobeyt) : خوراکی خوشخور و شیرین و چرب است که رنگی سفید داشته و غالبا با زدن انگشت و پیچاندن آن دور انگشت تناول میکنند. همدانی ها به درستی نامش را حلوای «انگشت پیچ» گذاشته و در سطح کشور سند رسانه ای اش را به نام خود زده اند.

7) بُکَرون (bokaroon) : تهدیگ (تهدیگ برنج، تهدیگ هر خوراکی که به کف قابلمه می چسبید)

8) سایباد (saaibaad) : تلفظ صحیح زیرگذرهایی است که در محلات دزفول وجود دارد که به غلط «سَعبات» یا «ساباط» گفته می شود.با تشکر از مهندس عباس موزون (کارشناس ریشه یابی واژگان دسفیلی) که این واژه را بار دیگر احیا کردند.

سایباد= سایه+باد می باشد که ماهیت وجودی این معماری ظریف و زیبا را تداعی می نماید



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٥/٢ | ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

فاطمه کوچولو این روزا منو مرتب یاد «صا ایران» میندازه.

چرا؟

خب معلومه : هر روز بانمک تر از دیروز (بیشتر از چهره اش، وجناتش بانمکه)

مدتهاست که عبارت «این شیِه؟» از زبونش قطع نمیشه.

روی هر چیزی زوم میکنه و میپرسه : این شیه؟

یه سکانسش رو گوش کنین :

درحالیکه در آغوشم نشسته و به انگشتر بابا نیگاه میکنه :

- این شیه؟

- انگشتر.

- این شیه؟

- انگشتر

- این شیه؟

- انگشتر؟

- این..

هربار این قضیه حدود 10 بار پرسش و پاسخ پشت سرهم ادامه پیدا می کنه.

میدونم اینو که گفتم یاد اون تیزر فرهنگی تلویزیون و اون پدر و پسر و گنجشک می افتین.

بچه ها با خنده میگن : بابا تعدادش رو یادداشت کن توی یک دفترچه و نگه دار عین اون پیرمرده برای آینده.

میگم : من سنم به اون پیرمرده نمیرسه.

 

و اما دختر بابای دیسون..

متاسفانه شما فیزیولوژی ذاتی و خدادادی آقایان را به کلی از بحث حذف می کنید. من از شما خواهش می کنم به جای آنکه چشم و گوش تان به رسانه های بیگانه و معاند باشد، در مورد فمینیسم مطالعه ای پژوهشمندانه داشته باشید.

شما در سکولار کردن جایگاه «خدا» مسیری را میروید که امریکا 50 سال است رفته و الان به گِل نشسته.

آیا آمار رسمی تجاوز به عنف در امریکا را دارید؟

آیا آمار رسمی اینکه قریب به یک سوم امریکایی ها رسما مولود نامشروع هستند را دارید؟

شما را فعلا به خواندن کتابهای دلنشین و پربار شهید مطهری دعوت نمی کنم بلکه به «موج سوم» الوین تافلر حواله تان می دهم بروید بخوانید تا متوجه شوید غول آینده شناسی همچون وی چگونه در اوائل دهه 1980 بزرگان امریکا را هشدار می دهد که زنان را به جایگاه اصلی خویش یعنی خانه و آشیانه بازگردانند وگرنه به سمت فروپاشی خواهند رفت. او به شدت تاکید دارد که مجردها را کم حقوق دهید تا مجبور به ازدواج شوند و سپس حقوق مکفی به آنها پرداخت نمایید.

برای همین است که در کشوری مانند آلمان، کارمندان مجرد ماهیانه شاهد کسر مالیات 49 درصد از حقوقشان هستند و به محض اینکه ازدواج می کنند این رقم به 23 درصد تقلیل می یابد.

خانم دختر بابا،

جمله ی زیر از احمدی نژاد نیست بلکه از اِلوین تافلر + است که سیاستهای دهه ی 1990 امریکا را در حمله به عراق خط دهی می کند و یا گرد و غبارهای کنونی منطقه ی ما را 23 سال قبل از امروز پیشگویی نموده است. به این جمله خوب توجه کنید :

«زنان را به زور به آشپرخانه ها برگردانید»   (الوین تافلر)

خانم دختر بابا،

این بسیار مهم است که توجه کنید که گوینده ی این جمله کیست؟ و خطابِ جمله هم جامعه ی درحال فروپاشی امریکاست.

خانم دختربابا،

خانم مهندس،

خانم آچار به دست،

خانم ضدچندهمسری،

دوست گرامی و هموطن شوریده حال،

شاید بنده و شما مسئولیت یک رئیس جمهور را در محاسبات کشوری نداشته باشیم اما حق نداریم با عبارت «به من چه!» از زیر بار «دانستن» شانه خالی کنیم.

شما باید بدانید که صهیونیست ها سالهاست روی مرگ ایرانیان (اعم از آنان که زنده اند و آنان که قرار است متولد شوند) کار می کنند.

چرا و به چه علت خواهان آنید که ندانید در اطرافتان چه میگذرد؟

چه مشکلی دارد برای یک بار هم که شده با یک کلیک، پروتکل های یهود + را بخوانید و بدانید که من و شما از نظر آنان مورچگانی هستیم که در کُلُنی جهان مورد نظر ایشان زندگی می کنیم و برای ما کثیف ترین نقشه ها را دارند. گناه جمهوری اسلامی هیچ نیست جز اینکه نمی خواهد در نقشه ی آنها باشد.

دختربابا،

آنها از طریق مواذ غذایی و بذرهای کشاورزی روی مرگ ما کار می کنند. سالهاست.

از طریق طراحی های شیطانی پوشاک، روی سلامت جسمی نسل ما کار می کنند. سالهاست.(شلوارهای فاق کوتاه تنها یکی از این توطئه هاست.)

از طریق رسانه هایشان روی روابط سالم خانواده های ما کار می کنند.

نمی دانم دزفول ما را در تمام عمرت دیده ای یا نه !

در این شهر تا همین سی سال پیش بیکاری به این شکل نبود.

گدا و متکدی به این شکل نبود.

مصرف دود و دخانیات به این شکل نبود.

خجالت از تکلم به لهجه ی مادری به این شکل نبود.

مردم ما این همه پرخوراک و بدخوراک و کم فعالیت و چاق نبودند.

این همه چشم و هم چشمی نبود.

دختر بابا،

به خدا قسم در دزفول ما درب منازل از صبح تا شب باز بود. اغراق نمی کنم دخترم،

یک لنگه ی درب خانه های ما باز بود.

و تنها برای خواب شبانه و برای اینکه خواب نباشیم و جانوری وارد خانه شود درب را می بستند.

اکنون فرهنگ روزمره به جایی رسیده که کار از بستن درب خانه ها گذشته و مردم دزفول ناچارند تا آسمانِ حیاط ویلایی خود را با میله گرد و نبشی شبیه قفس جوشکاری کرده و خود را در مکعبی فلزی زندانی کنند؟

نه!

نه!

فوری ربطش ندهید به تورم و ...

موضوع بسیار پیچیده تر و گسترده تر از اینهاست.

دختربابا،

دشمن نزدیک به دودهه است که با دهها هزار نیروی کماندوی تا بن دندان مسلح کشور را دوره کرده است اما تا بدین لحظه جرأت حمله و ورود به کشور را نداشته .

چرا؟

زیرا یک بار ما را طی 8 سال امتحان کرده است.

مگر امریکا همان امریکا نیست که 60 سال پیش از آنسوی دنیا همچون ریموت کنترل تلویزیون با فشار یک دکمه در ایران کودتا می کرد؟

چه شده که اکنون جنگ سخت را رها نموده و طی بیست سال گذشته تا کنون ما را هدف حملات نرم خویش قرار داده است.

تعریف جنگ نرم هم یک جمله بیشتر نیست : دشمن سعی دارد کاری کند که ما چون او فکر کنیم.

به گمانم امسال بیستیمن سالگرد هشدار حضرت آقا در خصوص شبیخون فرهنگی دشمن است.

ما 20 سال است که برای حجاب زنانمان، برای عفت زنان مان، برای دیانت چشم های مردانمان، برای میزان جمعیت مان، برای....برای... تحت هجمه و حمله ایم سرکار خانم.

شما را به خدا کمی کلاهخود یکسویه نگری را از سر بردارید و قبل از آنکه خود را در مواضعتان پیروز بدانید بنشینید و با گفتگوی بدون اتهام ، گفتگوی بدون پیش فرض، گفتگوی بدون پلاریته ی منفی ذهنی، با هم حرف بزنیم.

این چه رسمی است که تا سخن از حجاب می شود بحث را به سمت عرب ستیزی می برید؟

نگاه اومانیستی شما در اصالت محضی که به انسانیتِ خودتان می دهید تاجایی که خدا را در صورت لزوم از سبد «باید ها» حذف می کند بنابراین ناچارم بگویم :

شاید به اعتقاد شما مقبولیت مردمی برای زدن زیرآب حکم خدا کفایت کند و حتی کسی چون علی(ع) را هم خانه نشین نماید.

اما تکلیف این پرسش کلیدی چه می شود که :

در آن 25 سال گوشه نشینی نماینده ی خدا بر روی زمین، این علی(ع) بود که متضرر شد؟ یا مردم زمانِ علی(ع)؟

لذا باید توجه کرد که دموکراسی شاید نشانه ی مقبولیت باشد اما متضمن مشروعیت نخواهد بود.

شرع هم چیزی نیست که بنده و شما حد و حدودش را معین کنیم.

شارع خداست و شارحین این شرع هم کسانی هستند که درسش را خوانده اند.

یادتان باشد که اگر یهود اجازه ی یهودی شدن افراد غیر یهود را نمی دهد اما شما در شیعه حتی با اینکه زن هستید می توانید به میدان درسِ دین ورود کنید و علامه هم بشوید.

لکن این را حق ندارید که روحانیون شارح دین را خطاب کنید که «حق ندارید دین را به ما بگویید».

این معنی از فحوای مباحثات با شما (که معترض به قانون گذاری توسط قشری خاص هستید) کاملا پیداست.

تکرار می کنم : هر کاری متخصصی دارد. درست مثل همان کاری که هم اکنون شما تخصص اش را دارید.

مصرف کننده ی این تخصص مردم هستند.

همان مردمی که محصول تخصص شما می شود نفت و گازشان.

مردمی که محصول تخصص پزشکان میشود دارو و درمانشان.

مردمی که محصول تخصص ....

و مردمی که محصول تخصص «دین خواندگان» می شود تعیین تکلیف احکام شرعی شان.

دختر بابا،

می دانم کمی بحث چند وجهی شد، دلیلش این است که وقوف نسبی به زوایای ذهنی سرکار علیه دارم.

پیرو این عرایض، اضافه می کنم :

آگاه باشید که هیچ کشوری بی قانون نیست و ایران هم قوانین خود را دارد.

آگاه باشید که حجاب چیز خوبی است (حتی برای مردان)

آگاه باشید که حجاب به معنای محرومیت نیست بلکه خنثی سازی وساوس شیطان است (هم برای مرد هم برای زن)

آگاه باشید کارخانه ی ایران خودروی خدا، شاسی زنان را با شاسی مردان کمی متفاوت آفریده است و ذات مرد را «طالب» و ذات زن را «مطلوب» خلق کرده است. با این مفاهیم اگر مشکل دارید به دیسون و موزون و چوب خدا و حسین خوشکام و ... ربط ندارد همشیره. لطفا به روابط عمومی ایران خودروی خداوند که نامش «قرآن» است مراجعه فرمایید.

آگاه باشید که اگر قرار باشد شمای نوعی در فضای عمومی حد آزادی تان را خودتان مشخص  کنید دوران عصر حجر احیا شده و مدنیت و قانون گرایی و حساب و کتاب موضوعیت ندارد.ایران جنگلی می شود آن سرش ناپیدا.

آگاه باشید که آنانی که در پیاده سازی نگرش های کنونی شما دوست گرامی، 50 سال قبل اقدام کردند اکنون در میان بیشتر خانواده های خود، با مشکل عدم تشخیص عنصر «بابا» مواجهند.

آگاه باشید زن در غرب (مهد آزادی حجاب نه!!..مهد آزادی بی حجابی) اکنون با بیشترین تجاوز به عنف، خرید و فروش و بردگی جنسی، تحقیر و توهین روبرو هستند.

اگر نمی دانید بدانید در برخی کشورهای پیشرفته!!ی غربی زن به محض ازدواج، فامیلش را در شناسنامه اس به فامیل شوهرش تغییر می دهند.

آگاه باشید که در ایران بیشترین آزادی و حرمت به زنان گذاشته می شود. (می دانم جوش می آورید و قبول نمی کنید). لازم است برای چنین ادعایی ابتدا ظرفیت های قانونی ایران را در قیاس با هر کشور دیگری..تکرار می کنم هر کشور پیشرفته ای که شما بگویید مقایسه کنیم و سپس میزان انقیاد مردم ایران و آن کشور به قوانین را مورد بحث قرار دهیم.

آگاه باشید،

شما که مهندسی و باسواد،

مراقب باش دخترم؛ گاهی سواد انسان، حجاب بصیرتش می شود.

شما می خواهید خدا و همه ی آن چیزهایی را که حس می کنید اگر با آزادی های فردی تان در تضاد است را یا کنار بزنید و یا دست آموز و  قابل کنترل ذهن خود در بیاورید. به راستی خدایی که مختصاتش را خودتان برای خودتان ترسیم نمایید اسمش خداست؟ یا بُت روی تاقچه؟

شما بحث در مورد یک حدیث امیرالمومنین(ع) را مرتب به خاکی می برید.(همان حدیث غیرت المرأ...)

بنظر شما در همان فرانسه ی مدعی آزادی و تمدن، چرا نمی گذارند یک خانم به میل خویش حجاب داشته باشد؟

همان آلمان که خیلی ادعای پیشرفته بودن دارد چرا یک خانم محجبه را در صحن علنی دادگاه سلاخی می کنند و جامعه آلمان هم مثل خوک بی تفاوت می ماند؟

می دانید اگر در دادگاه های ایران برای یک خانم «بدحجاب» چنین فاجعه ای رخ میداد چه برسر خشم و غیرت عمومی مردم می آمد؟

آگاه باشید خانم دختر بابا،

در فرهنگ لغات کشورهای غربی چیزی به نام «ناموس» معادل ندارد.

و آگاه باشید که گاهی برای فروپاشی ساختار خانوادگی یک جامعه، حذف یک واژه از دیکشنری آنها بسیار موثر است.

شما را برای ادامه بحث ارجاع می دهم به سرکار خانم چوب خدا که دختری است فاضله و باسواد که هم دین را خوب می شناسد هم غرب و جوامع غربی را.

هم از جنس خود شماست و هم وقتش از من آزادتر.

هم مثل خود شما که روح آزادی طلبی دارید روح آزاده ای دارد.

خانم مهندس، دختربابا

انسان غربی، 50 سال قبل، جایی ایستاده بود که اکنون شما ایستاده اید (اندیشه را می گویم) مثل حالای شما فکر می کرد لکن اکنون به جایی رسیده است که در تلویزیون تبلیغ «لیدی سیتر» می کند .

برای آقایانی که فرصت رسیدگی به همسر را ندارند و اهل ماموریت رفتن زیادند یا جلسات کاری زیاد دارند و .... مردان جوان و انتخاب شده (در رنگها و تیپ های مختلف و سنین دلخواه) به منازل اعزام می کنند تا در نبود مرد خانه، مردِ آن خانه باشند تاخدای ناکرده خانم خانه از تنهایی!! دق نکند.

خانم دختر بابا،

سقوط بشر غربی را می بینید؟

وقتی تعریف «غیرت» در فرهنگ لغت یک جامعه، جای خود را به «حسادت» می دهد و حسادت هم که فی نفسه محکوم است لذا پسر غربی در خانه ای بزرگ شده که حس غیرتش را هم خودش و هم خانواده اش سرکوب کرده و مذموم خوانده اند.

و اینگونه پسری در سنین تأهل وقتی قرار است یکماه به سفر طولانی برود و یا گرفتار کارهای روزمره باشد و تا انتهای روز فرصت رفتن به خانه را نداشته باشد خیلی راحت به همسر خود میگوید : زنگ بزن... بگو یه لیدی سیتر برایت بفرستند.

خانم مهندس،

بی بی جان،

(در شهر ما به خانم های سادات به احترام می گویند : بی بی)

زیر پرچم امن و آسایش جمهوری اسلامی نشسته اید و از عشق و خیانت و برابری زن و مرد دم می زنید؟

کمی مطالعه حال و هوای کنونی جوامعی که 50 سال پیش در جایگاه فکری الان شما بودند بد نیست دخترم.

بنده شرم دارم از اینکه در وبلاگ مقدسِ دیسون مثال لیدی سیتر را زدم.

اما شما یکی از سرمایه های جوان این کشورید. نه به خاطر اینکه یک خانم مهندس روی سکوهای نفتی جنوب کشورید..نه!

بلکه به عنوان یک مادر فردای ما برای تولید منابع انسانی کشور.

اگر مهندس باشید و درس خوانده (که هستید) باید بدانید که مهمترین منابع هر کشوری منبع انسانی آن دیار است.

و شما خانم های جوان اصلی ترین سرمایه ی کشور در تولید منابع انسانی ایران زمین هستید.

مأموریت و جایگاهی که دشمن توانسته است بارسانه هایش، کم ارزش نشاَنش دهد و شما را در «soft war» (جنگ نرم) یارگیری نماید.

اکنون کار به جایی رسیده است که ما در کشور خودمان و در زمین بازی خودمان باید با شما مادران امروز و آینده بر سر تأمین منابع انسانی مورد نیاز و متخصص کشور، به بحث و جدل بپردازیم.

وای برما.

پی نوشت1) پیشنهاد به دختر بابا : یا خانم چوب خدا ارتباط بگیرید و قراری بگذارید و سری به دزفول زده و شهر ما را از نزدیک ببینید. انشالله خبر دوستی تان با ایشان را بشنویم و خوشحال شویم که کنار رودخانه ی خنک و زلال دز به بحث رو در رو نشسته اید و نتیجه تبادل اندیشه هایتان را به ما و باقی دوسون دیسونی گزارش دهید.شک نکنید که میهمان نوازی چوب خدا(به نیابت از تمام دزفولی ها) در یاد و ذهنتان ماندگار خواهد شد.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٦ | ۱:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

21 تیرماه برای خاندان موزون یادآور یک خاطره ی تلخ و یک افتخار است.

21 تیرماه  روز حجاب و عفاف است.

78 سال پیش در چنین روزهایی پدربزرگم (مرحوم خواجه عبدالکریم موزون) زائر مشهدالرضا بود.

آنگونه که ایشان برای اَبَوی تعریف کرده اند :

دوسه روزی بود که در مسجد گوهرشاد شیخی ژولیده و پابرهنه به نام بهلول به منبر می رفت و سخنرانی های شورانگیز در مخالفت با دستور کشف حجاب رضاشاه ایراد می کرد.

سخنرانی شیخ در زمان پهلوی


 (تصویر شیخ در اواخر عمر، ایشان در سال 84 در سن 105 سالگی رحلت نمودند)

(ظاهراً شیخ محمدتقی بهلول رحمت الله علیه، تعمداً خود را به سادگی و ژولیدگی می زده و میان مردم با پای برهنه تردد می نموده تا بتواند پیام روحانیت را در آن خفقان رضاخانی به گوش مردم برساند و به همین دلیل نیز ایشان را بهلول لقب داده اند چرا که رفتارش و البته دانشش، شباهتی به بهلول امام صادق(ع) داشته)

خواجه عبدالکریم موزون ادامه می دهند:

روز 21 تیرماه بود که نیروهای نظامی مسجد را محاصره کرده و با تمام توان مستمعین و نمازگزاران را به رگبار گلوله بستند.کربلایی در مسجد گوهرشاد به راه افتاد.

مردم بهلول را از مسیر مخفی (اگر درست یادم مانده باشد پدربزرگ گفته بود از یک کانال) فراری دادند.

آمار قتل عام گوهرشاد را فراتر از دوهزار نفر برآورد کرده اند.

پدربزرگ من از آن واقعه جان سالم به در برد.

ایشان 32 سال بعد از آن فاجعه به دیار باقی شتافتند و در جوار آقارودبند دزفول به خاک سپرده شدند.

هر سال 21 تیرماه با یادآوری واقعه گوهرشاد و گرامیداشت روز حجاب و عفاف تلخی آن کشتار در کامم تازه می گردد ضمن اینکه افتخار می کنم که عضوی از خاندان ما در پای منبر آیت الله شیخ محمدتقی بهلول و در آن حادثه تا مرز شهادت در محضر علی ابن موسی الرضا(ع) پیش رفته است.

اما..

چیزی قریب به شش سال قبل از حادثه مسجد گوهرشاد بود که روحانیت متعهد دزفول در راستای پروژه ی شوم کلاه پهلوی موظف شدند تا عمامه را با کلاه عوض کنند.

به درستی نمی دانم این پروژه در دزفول تا چه حد پیاده شد!

اما خاندان موزون مفتخر است که شهیدی والامقام در این فقره تقدیم مکتب اهل بیت علیهم السلام نموده است.

شیخ محمدتقی موزون، از روحانیت و اکابر محله ی مسجد دزفول (پشت پاساژ امین فعلی) بود.

خلاصه ی مطلب آنکه اواخر هفته به ایشان می گویند که تا دوشنبه ی هفته ی آینده فرصت دارید که عمامه از سر بردارید و کلاه را جایگزین نمایید.

شیخ در حضور مردم و در مسجد دست به آسمان می برد و با صدای بلند می فرماید :

بارالها من تحمل چنین ننگی را ندارم قَسَمَت می دهم مرا تا دوشنبه زنده مگذار.

شیخ، روز یکشنبه رحلت نمود و دوشنبه ای که قرار بود عمامه از سر ایشان بردارند، به خاک رفت.

نمی دانم تلقی «شهید» برای چنین مرگ عزتمندانه ای صحیح است یا خیر!

اما رحلت ایشان مرا بیاد آن فرمایش مولای متقیان می اندازد که فرمود :

«بمیر قبل از آنکه بمیرانندت»

شیخ محمدتقی موزون، عموی ابوی بنده و به تعبیر دیگر برادر پدربزرگم (خواجه عبدالکریم) هستند. خدایش رحمت کند.

***

و اما حجاب...

من فقط یک سوال از مسئولین حفظ امنیت اخلاقی در علی کله و حاشیه رودخانه دارم :

آیا حفظ حجاب تنها وظیفه ی خانمهاست؟

آیا با وجود چنین منظره هایی در تفریحگاه علی کله، خانواده ها امنیت اخلاقی برای کاربری از رودخانه را دارند؟

 

 

بنده حدود دو هفته قبل که آنجا بودم از دیدن بدن های لخت آقایان (آنهم در روز غیر تعطیل) رنج بردم و امنیت اخلاقی مناسبی را برای حضور خانواده ام تشخیص ندادم.

لطفا یک خط دستور دهید :

شنای آقایان بدون پوشش مناسب ممنوع

همراه داشتن آلات قمار و کشیدن قلیان ممنوع

مجاورت افراد مجرد با خانواده ها ممنوع

 

پی نوشت 1) با پوزش از «دختربابا» که قرار بود این پست، دختر بابا باشد.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/٢٢ | ٦:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیروز در سالن همایش ها وقتی رئیس جمهور گفت :

(( طرح مسئله ی هولوکاست ستون فقرات نظام سرمایه داری را متلاشی کرد ))

بی اختیار بَرشَرف دانشمند معظم، دکتر محمدعلی رامین درود فرستادم و قلباً افتخار کردم که فرزندان دزفول در هر جایگاه و لباسی که باشند سربازانِ راستین ایران و اسلام اند.

 

مدتهاست دلم می خواهد در خصوص دکتر رامین برای دوسون دیسون حرف بزنم. نمی دانم بالاخره قسمت خواهد شد یا نه!.

دیروز اما..

پیش از آنکه دکتر احمدی نژاد پشت تریبون قرار گیرد به صحنه ی زیر که می نگریستم احساس سربلندی می کردم از اینکه رئیس جمهور در محاصره ی فرزندان برومند دزفول قهرمان است.

 

وقتی دکتر پشت تریبون رفت و راجع به هولوکاست آنگونه گفت؛ یاد دکتر رامین افتادم و احساسم در محاصره  کردن رئیس جمهور توسط بچه های دزفول کامل شد.

با عرض ارادت به ساحت محترم دکتر محمدی زاده و دیگر بزرگان همشهری که پای رکاب نظام جمهوری اسلامی در قوه مجریه هستند.

 

پی نوشت 1 )  واژه ی «محاصره» را در این پُست به « خدمات رسانی » تعبیر فرمایید.

پی نوشت 2 ) مطلبی در خصوص مراسم دیروز در سالن همایشهای سازمان در وبلاگ شنود +



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٧ | ۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

 

تصویری از سیمانِ مزارِ شهیدِ بی ادعا : بهمن دُرولی

 

پُوپی..خونَه اُدون

(تصویر عباس پاپی زاده : نماینده ی متواضع! و منیعِ! شهرستان دزفول)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٥ | ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

بنظرم می رسد در روزگار امروزِ ما، شعر دسفیلی (آن گونه که مرحوم ناهیدی می سرود)،گوهری گمشده است.

من شاعر نیستم اما دوست و آشنای شاعر هم کم ندارم.

با فضای شعر هم نا آشنا نیستم.

معتقدم که سال هاست که در شعر ایران اتفاق جدیدی نیفتاده است.

اتفاق! که می گویم منظور صَنعت شعری جدید است که گوشِ روح ما ایرانیان را با صُنعت خود تحت تأثیر قرار دهد.

این مشکل در فضای شعر فولکلور خود را بیشتر می نمایاند.

بنده (فارغ از درست و غلط آن) اینطور حس می کنم که اگر شعر کهن و ملی ایران تاحد زیادی مرهون جوشش درونی شاعر است شعر فولکور تماماً جوشش است.

(هرچند که در شعر ملی، شاعرانی هستند که نیاز به جوشش ندارند بلکه با اندکی کوشش چنان ابیاتی از خود بروز می دهند که گویی از آسمان به زمین باریده است)

باور کنید می دانم چه می گویم اما توضیحش برایم سخت و صعب می نماید.

به هر روی..

شعر دسفیلی نیز یکی از زیباترین و اتفاقاً آهنگین ترین اشعار فولکلوریک ایران زمین است.

و این نیست مگر بخاطر مانور و دامنه ی بالای این گویش.

گویش دسفیلی (بخوانید زبانِ دسفیلی) دِچ (dech) است از واژگانی که دیگر زبانها و گویش های کشور برای جایگزینَش می بایست جملات و عبارات مطول بیان کنند.

مثال :

زمین های کشاورزی آبی را متصور باشید که سطحی تراز ندارند و پس از آنکه زمین فلانی از آبیاری سیراب شد الباقی آب از انتهای آن زمین به زمین بَهمانی سرازیر می شود.

حال حدس بزنید که به آب اضافی خارج شده از انتهای زمین فلانی که به ابتدای زمین بهمانی می رود چه می گویند؟

در یک کلمه!

پالشت (بر وزن بالشت).

پالشتِ فلانی می رود برای بهمانی.

مانور و قدرت در گویش را می بینید؟

از این دست شاهکارهای فاخر در گویش دسفیلی بسیار است.

فرهنگستان زبان فارسی(بخوانید پارسی) در وبسایت خود از عموم مردم ایران دعوت نموده تا اطلاعات میدانی گویش محلی خود را کلاسه کرده به ایشان گزارش دهند.

پیشنهاد می کنم دوستان همشهری بیکار ننشینند و چنین واژگانی را به فرهنگستان زبان گزارش دهند تا شاید برای کاربرد ملی در دستور کار قرار گیرند. این بهتر از آن است که عده ای در فرهنگستان کلی فکر کنند و از خود واژه صادر کنند.

مگر سیستانی نبودند که بازی « اِش تی تی » را (دسفیل می گویند اِش تی تی) که آنان کبدی(kabedi) می گویند در سطح ملی نهادینه کردند!

بگذریم..

از شعر دسفیلی می گفتم که هم غنی است و هم بیش از هر گویش دیگری نیاز به جوشش از سینه ی شاعر دارد.

و همین نکته، بر ارزشِ شعر گفتن به زبان دسفیلی می افزاید.

یادمان باشد که شعرِ فردوسی، زبانِ پارسیِ عجم را زنده نگاه داشت.

یادمان باشد که شعر است که ادبیات کلامی یک تمدن را روی پا نگه می دارد.

شاید تاکیدات فراوان مقام معظم رهبری(مدظله) بر شعر و شاعری در همین راستا باشد.

بنابراین : ما به تولید ناهیدی های بعدی نیاز بسیار داریم.

یادم هست در سال 87 در همایشی در نارمک تهران دعوت بودیم آقای دوایی فر(شهردار محترم دسفیل) پس از ایراد سخنانش، شعری دسفیلی را که خودش سروده بود برایمان خواند.

شعری که زبان حال شهر دسفیل بود خطاب به فرزندانش.

باور کنید سخت گریستم در آن لحظات و درود فرستادم به روان آقای دوایی فر و البته شگفت زده و خوشحال هم شدم که یکی از مدیران شهرمان چنین طبع لطیفی دارد.

چه می خواهم بگویم :

جناب آقای تاج،

دبیر محترم شورای فرهنگ عمومی شهرستان دزفول

جناب آقای مهدویان پور

مدیر محترم مرکز آفرینش های هنری شهرستان دزفول

با عنایت به مُطول گویی های بالا، خواهشمند است به هر نحو که صلاح می دانید برای پروبال گرفتن شعر دسفیلی اقدامات مردمی لازم را انجام دهید. شعر دسفیلی که از آهنگین ترین و ماندگار ترین اشعار فولکلوریک کشور است چیزی نیست که تنها نزد شعرا و اهل ادبیات باشد بلکه بر دل و زبان بسیاری از مردم کوچه و بازار شهرمان جاری است.

بیایید انجمن شعر محلی دسفیل (اگر وجود ندارد) را ایجاد کنید.

بیایید برای جمع آوری این اشعار کاری کنید.

بیایید برای شناسایی استعدادهای گمنام در این زمینه گامی موثر بردارید.

بیایید جشنواره های شعر مردمیِ هدفمند و هوشمند را طراحی و اجرا نمایید.

خروجی محتوایی این جشنواره ها را کلاسه و چاپ کنید.

شما بهتر از حقیر آگاهید که:

زیر پوست این شهر،

مدیران،

کارمندان،

کسبه

و پدربزرگان و مادربزرگانی وجود دارند که در عین گذران زندگی روزمره ی خویش، کلی شعر محلی بلدند، کلی شعر محلی سروده اند. برخی در عین گمنامی حتی برای خود، شأنِ شاعری قائلند و تخلص شعری دارند که از سر تواضع خود را عَرضه نمی کنند. این شأن شغلی شما عزیزان است که ایجاب می کند تا به سراغشان بروید.

محمدعلی دوایی فر تنها یکی از این بزرگواران است.

جناب آقای تاج،

جناب آقای مهدویان پور،

در این شهر کسی زندگی می کند به نام مهندس مه لقا، وی کارشناسی خبره در امور توسعه باغبانی باغات دزفول است.

این شخص طبعی بسیار بلند،

خُلقی خوش،

و روحی لطیف دارد.

چهره ی آفتاب سوخته ی این مردِ ادیب، که نُمودی از فعالیت های کارشناسی امور باغداری و باغات شهرستان است ممکن است در نگاه اول برای بیننده قابل باور ننماید که دستی هم بر شعر دارد.(که البته این مشکل در نگرش ماست که شاعر جماعت را لزوما تَرکه و ظریف و نازک بدن و نازک صدا می شناسیم که پشت تریبونی قرار گرفته و آنکارد شده شعرش را بگوید....با احترام تام به تمام شاعران محترم کشور).

مهندس مه لقا از بچه های مسجد نوستالژیک ملاحاجی دسفیل است.

او هر آنچه از تجارب چند دهساله دارد را بیدریغ ومخلصانه در اختیار علاقمندانِ به کشت و زرع و درختکاری قرار می دهد.

بارها وقتی در مُجالستش بوده ام دیده ام که جوانی به ایشان مراجعه و راجع به زرد شدن بخشی از گلدانهایش، یا درختش پرسش می کند و این مرد عاشقانه و دقیق و عمیق چونان یک پزشک تمامی مسئله را برای آن فرد حلاجی می کند.

به اصل مطلب بازگردیم..

مهندس مه لقا ابیات شعری بسیاری در غزل و .. سرایش نموده.

آری، این همشهری فهیم، فقط مشغول مدیریت و راهبری کشت درختان سرسبز دسفیل نیست بلکه نهالستانی از اشعار زیبا را نیز با دست و زبان خویش کاشته است.

چند مرتبه از محضر استاد مه لقا خواسته ام برای چاپ آثارش اقدامی کند که توفیقی تاکنون نداشته ام.

نیمه ی شعبانی که گذشت پیامکی از سوی ایشان دریافت کردم بدین مضمون :

 

مَخُم جوروف کنم در خونمونَ

رَشوبارون کنم سر کیچَ مونَ

میا یارُم که لِف رنگین کمونَ

میاره پِ خودش هَف آسُمونَ

(شاکر)

 

و این شیرین ترین و بهجت بخش ترین پیامکی بود که به مناسبت ولادت نور دوعالم دریاف کردم.

جالب اینکه همین پیامک را از دوستان همشهری دیگری نیز دریافت کردم اما بدون ذکر تخلص «شاکر» که تخلص شعری جناب مه لقاست.

اما دریافت شعر آقای مه لقا از سوی دیگران بیشتر خوشحالم کرد چرا که نشان از استقبال و علاقمندی مردم به فرهنگ بومی شهرشان را نشان می داد. ضمن اینکه جذابیت و قدرت این دوبیتی ساده و دلنشین موجب شده بود که دوستان آن را دست به دست بگردانند.

چند روز پیش نیز به دیدار مهندس رفتم و زیارتش کردم.

داستان دست به دست شدن پیامکش را گفتم.

خوشحال شد که این دوبیتی مطلوب دوستان قرار گرفته است.

گفتم به ایشان که در دیسون خواهم نوشت این موضوع را.

تشکر کرد و چیزی نگفت.

من هم تا پیش از آن در خصوص دیسون چیزی به ایشان نگفته بودم.

دیشب تماس گرفت،

ظاهراً فضای دیسون به نور چشمانش منور شده بود.

آقای مه لقا دیسون را شرمنده کرده و مورد تفقد قرار داده بود.

این دوبیتی دیشب متولد شده و پس از این پسُت، در پیشانی دیسون نصب خواهد شد :

 

بیو یَکتَ تو سیل کن سایت دیسون

که بیسَ لَم بِ لُو  اَ دیکِ داسون

میا بو عطر دسفیل اَی گلسون

تو نَم بات عضو ای مکتب هم ایسون

 

جناب آقای مهندس مه لقا،

براستی این دوبیتی ارزشمندترین مدالیست که در تاریخ چهارساله ی دیسون به گردن این وبلاگ محقر آویخته شده.

از شما سپاسگزارم و در هفته های آینده این هدیه ی زیبا را با خبری خوش به شما و تمامی شهروندان عزیز جبران خواهم کرد.

برادر کوچکتان : مهران موزون

 

اشعار نغز دیگری از مهندس غلامرضا مه لقا :

دُما بارِ گناه تا کِ ب زَنی دُو

تیاتَ کِ ب گُشی ترسُم مَنی خُو

پَ تا کی پنبِ غفلت مِ دو گوشِت

ره راس وَندَ تا کی هِیب زَنی کُو

***

قطارِت سَر چِ سِچِّ یَ عزیزُم

سُ تارِت مِ چِ غِنگِ یَ عزیزُم

سَر هر سچَّ و غِنگِ کِ هِسی

ای دنیا مثل وِنگِ یَ عزیزُم

***

ندونُم کی ایطور بیسُم اسیرت

کِ آردُم شِشتی و بیسُم خمیرت

چِنون مِ آتشِ هِجرِت مُ مُندُم

که بیسُم نون سُختِ مِ تَنیرت

***

سرت هی مِ گُلا، یار عزیزُم

تَنِت با بی بلا، یار عزیزُم

اَ اوسونی که پِ تو یار بیسُم

مِسُم بیِس طِلا، یار عزیزُم

 

 پی نوشت1 : محمد کوره پز مطلب با درج مطلب زیبایی در تنیر + به استقبال این مطلب رفته است.

 

 کلمه ها و ترکیب های تازه :

دِچ (dech) : لبریز

لَم بِ لُو (lam be low) : لَبالَب

لِف(lef) : مانند، شبیه

رَشُو(rasho) : آب پاشی

کیچَ(kicha) : کوچه

مَخُم(makhom) : می خواهم

جُوروف(joroof) : جارو

سِیل (sel): تماشا

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٤/۱٢ | ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

در روزهای گذشته با تنی چند از اعضای محترم جدید شورای دسفیل، گفتگو و عرض تبریکی تلفنی داشتم لکن از این تریبون نحیف هم به دیگر منتخبان محترم تبریک صمیمانه گفته و به جای آنکه وضعیت برگزاری انتخابات شورا و کیفیت آراء را به تحلیل بنشینم. دلم می خواهد با نگاهی رو به آینده، چند پیشنهاد را تقدیم شان نمایم.


تأکید می کنم : اینها که در زیر می خوانید نه «تجویز» و نه «توصیه»، بلکه تماماً «پیشنهاد» است. چه اینکه شورا مظهر تبلور نظرات و پیشنهادات مردمی است.


قبلاً بگویم که این مطلب، بداهه نویسی بوده و بارش فکری لحظه به لحظه اینجانب بر زبانِ قلم است فلذا دسته بندی مطالب با خودتان و پوزش بنده را بابت پراکندگی در نوشتار بپذیرید.


بسم الله الرحمن الرحیم

چند پیشنهاد به شورای محترم جدید شهر دسفیل


1) با هم همدل باشید. پشت درهای بسته ی شورا چونان طلبه های حوزه تا می توانید بحث و مُحاجه کنید اما در پایان جلسات خود، تب و تاب بحث را فراموش کرده و مجدداً اعضای یک پیکر باشید.مردم دلشان می خواهد شما را متحد و همدل ببینند.


2) برای جلسات شورا، روش های نوین «مدیریت جلسات» داشته باشید. پیاده سازی این روشها موجب افزایش کیفیت خروجی جلسات شما خواهد شد. فراموش نکنید که جلسات شورا،  موتور محرکه ی شورا هستند.

ضمناً هستند کسانی که روش های نوین مدیریت جلسات را به راحتی به شما عزیزان آموزش دهند.این را نیز اضافه کنم که آموزش مداوم را سرلوحه ی خود قرار دهید و هیچگاه خودتان را از آموزش های نوین بی نیاز ندانید.


3) روند و روال گزارش نویسی و گزارش دهی به موکلان خود (مردم شهر) را برقرار سازید. از گزارش دادن به مردم واهمه نداشته باشید. ماهیانه یک بار گزارشی مبسوط از عملکردهای مثبت و منفی شورا و همچنین فرصت ها و تهدیدهای پیش روی شورا را به مردم ارائه دهید.به مردمِ خوبِ شهرمان را عادت دهید که از شما گزارش روتین بخواهند.

به برخی منافع گزارش دهی مستمر به مردم توجه فرمایید :

الف :  مردم عادت می کنند که پس از پایان انتخابات، شما را به حال خود رها ننمایند و گمان نبرند که دیگر وظیفه ای در قبال شورا ندارند. چه اینکه خرد جمعی عموم مردم با خواندن گزارشات شما به غلیان آمده و شما از گنجینه خردجمعی مردم محروم نخواهید شد . سقوط شورا آنجاست که خود را از خردجمعی مردم بی نیاز بداند و یا از آن رویگردان باشد.

ب:  مردم از نقاط ضعف شورا و فشارهایی که بر شورا مترتب است آگاه می شوند و در مواقعی که کسی یا کسانی بخواهند شورا را تحقیر و یا مصادره به مطلوب کنند همین مردم به دلیل آنکه در جریان مستمر وضعیت شورا هستند شما را تنها نخواهند گذاشت.

ج:  سطح توقعات مردم از شما، معمولاً بالاست که این موضوع عمدتاً به شکل گلایه های دائمی و منفی نگری در محافل عمومی نمود دارد و همین گلایه ها، چهار سال دیگر پای صندوق های رأی خودش را نشان خواهد داد. در صورتی که اگر همین مردم در جریان گزارشات شورا و آنچه که در شورا می گذرد قرار بگیرند سطح توقع خود را از شما تعدیل می نمایند.

د: شورایی که خود را ملزم به ارائه گزارش مستمر به مردمش می داند طبیعی است که مانند پیمانکاری است که دائما دغدغه ی دارد تا طوری کار کند که در گزارش بعدی خود، کارفرما را راضی تر نگه دارد. راحت تر بگویم ،گزارش دهی شما به مردم اهرمی است برای بهتر کار کردن خود شما.(نه مثل برخی ها که فقط در سال آخر شورا فعالیت های آشکارشان افزایش می یابد. )

و :  گزارش دهی، بخشی از ربع سوم چرخه بهبود مستمر دمینگ است که به مردم فرصت می دهید تا با یافتن نواقص وارائه ی راهکارهای مفید، در ربع چهارم قوی تر عمل کنید (این بند قرابت دارد با بند الف)

ز : شورایی که مرتباً به مردمش گزارش می دهد اثبات می کند که چیزی برای پنهان کردن از مردم ندارد.(مهم اندر مهم است این نکته)


4) لطفاً برای مقوله «فرهنگ» سرفصلی جدا و ویژه باز کنید. فرهنگ را در الویت 1 امورات شورا قرار دهید.نگران توسعه های سخت افزاری و عمرانی شهر نباشید. فرهنگ خیلی خیلی مهم تر است. فرهنگ دسفیل هم مانند فرهنگ عمومی کشور آسیب های فراوانی خورده و می خورد.

تلاش کنید تا شاخصه های فرهنگی عمومی را در دسفیل بهبود و ارتقاء بخشید. فی المثل همین مبحث «سبک زندگی» که ولی امر در بجنورد فرمودند در همین دسفیل خودمان آسیب های جدی دیده است.


5)  سعی کنید در تمام مدتی که عضو شورایید به کلی از شغل قبلی خود منفک شوید و به جای دریافت حق الجلسه از شورا، برای خودتان از بودجه های شورا حقوق ماهیانه معلوم کنید در عوض تمام وقت در شورا حضور داشته باشید. شورا را شغل دوم محسوب نفرمایید.


6) اگر و اگر و اگر می توانید خودتان را 24 ساعته در خدمت شهر بدانید و پایان وقت اداری را پایان رسمی خدمت در شورا تصور نکنید. عضوشورای شهر کمتر از یک پزشک کشیک بیمارستان نیست. مردم از شما توقع دارند. 

شایسته است تا خوشحال باشید از اینکه نیمه ی شب و از خواب خوش برای رفع مشکلی و یا رفع ظلمی از مظلومی شما را از خانه بیرون بکشند. 300 هزار نفر آدم به امید شما در خانه خوابیده اند. بی تعارف عرض کنم قید خواب خوش را برای چهار سال بزنید. شما یکی از جمعیت پزشکان و مهندسین دسفیل نیستید. شما یکی از جمعیت افسران نیروی انتظامی شهر نیستید. شما یکی از خیل روسای ادارات نیستید. شما 13 نفرید که با رأی مستقیم مردم سرکار آمده اید. مردم از شما انتظار دارند برای مراقبت از حق و حقوق آنان از سهم رسیدگی به زن و فرزند خودتان بزنید. اگر اینگونه فکر نمی کنید احتراماً راه را اشتباه آمده اید.


7)  ماموریت شورا را «بزرگ» ببینید. کوچک دیدن ماموریت شورای شهر حتما بال های پرواز شما 13 نفر را نیز کوچک می کند. خودتان بیش و پیش از دیگران باید خودتان را باور داشته باشید. شما این همه منابع انسانی در اختیار دارید. منظورم بدنه نیروی انسانی بچه های دسفیل است. با آنان غریبی نکنید. جلو بیایید. دستتان را دراز کنید و فراخوان بدهید تا هزاران متخصص و مشاور عالی به شما مشاوره رایگان بدهند.
وقتی بدنه مشاوران شورا را بزرگ و گسترده (به پهنه ی تمام مردم دسفیل از مقیم گرفته تا غیر مقیم) گرفتید خود شما و عملکردتان نیز بزرگ خواهید شد.


8) کارگروه های ویژه برای مسائل خاص تعریف کنید.در مسائل مختلف شهر از منظر مشورت و نظارت ورود کنید. پتانسیل ها را بیابید و به هم متصل نمایید. از ورود به مسائل مختلف شهر هراس نداشته باشید مدیران شهر را دوستانه و با تدبیر، پاسخگوی خود و مردم نمایید. با دیگر شوراهای درون شهر دسفیل منجمله شورای فرهنگ عمومی ارتباط تنگاتنگ بگیرید و نگاه منتقدانه و البته سازنده به مسائل این شورا داشته باشید.


9) نشریه ای کاغذی و با کیفیت برای شورا تولید و منتشر نمایید. در همان نشریه نیز گزارش ماهانه را ضمیمه کنید.

از رسانه های شهر باج نگیرید به آنان باج ندهید با آنان قهر نباشید.

رسانه های کوچک را وادار کنید بزرگ شوند، بزرگ فکر کنند، مستقل عمل کنند در غیر این صورت از میدان خارج شوند.

نگاهتان به رسانه های شهر، هم سَلبی باشد هم ایجابی.

به رسانه های متعهد و دلسوز کمک کنید تا آموزش های بالاتر ببینند. 

هستند علاقمندانی که بدون آموزش در سطح شهر صرفاً اسم رسانه را بر خود گذاشته اند لکن راه زیادی را دارند تا مفهوم دقیق رسانه را درک کنند. اینها به کمک شما نیاز دارند.

در قبال کمکی که به توسعه و تکثر رسانه های شهر می کنید استقلال شان را از آنان نگیرید.

اجازه دهید مستقل عمل کنند تا خیر و برکت عملکرد آنها در دراز مدت به خود شما و مردم برگردد.

رسانه هایی که «نوچه» ی اشخاص و یا طیف ها باشند احتراماً به مفت نمی ارزند. البته رسانه هایی که ارگان رسمی جایی هستند ماموریتشان مشخص است و طبیعی است که منعکش کننده ی منویات سازمان متبوع خود باشند.

منظور نظر ، رسانه هایی است که مستقل و مردمی نشان می دهند.

روزی فرماندار محترم شهر (آقای احسانی نیا) برایم می گفت که فلان تعداد مدیر ضعیف دارم. نشد که به ایشان بگویم یکی از دلایل وجود مدیران ضعیف و اینکه چنین مدیرانی می توانند لابلای مدیران قوی خود را پنهان کنند، نبود رسانه های قوی و نبود فضا برای نقد منصفانه و البته چالشی اینهاست.(البته دلایل دیگری هم دارد)


10) کمک کنید تا حضور کمی و کیفی روحانیت در دسفیل ارتقاء یابد. ما مساجدی داریم که همه چیز دارند جز یک روحانی.
به قول قدیمی ها بنده پیشانی ام مُهر نمی شکند اما به جِد اعتقاد دارم حضور پر رنگ روحانیت متعهد، باسواد، دلسوز، متقی و آپدیت در یک شهر، خیرات و برکاتی بی انتها برای آن شهر در پی دارد. زیبنده دسفیل نیست که ....


11) شما 13 عضو محترم شورا هر چقدر می توانید یاری رسان جایگاه نمایندگی ولی فقیه در دسفیل باشید.

بدانید و آگاه باشید عزیزان،

روزی که یوم تبلی السرائرش خوانند، همه ی ما و شما در قبال اینکه چقدر در حفظ شئونات مذهبی و فرهنگی دسفیل به امامت جمعه ی شهر کمک کردیم مسئولیم.
به هیچکس پاسخگو نباشیم به خدای خود حتما پاسخگو خواهیم بود.

شما در جایگاه شورای شهر می توانید بازوی قوی و محکمی برای این مسیر باشید.
فرقی هم ندارد که چه کسی در این جایگاه باشد. یادگار گرامی آیت الله قاضی یا عزیز دیگری.
ما موظفیم به این جایگاه کمک کنیم تا اوضاع شهر رو به بهبود رود.


12) بنده معتقد بوده و هستم که شورا جای جوانان نیست و نیروهای جوانِ ما بهتر آنست که در پُست های مدیریتی اجرایی شهر مستقر شوند و خدمت نمایند. اما حالا که برخی دوستان همچون دوایی فرهای جوان وارد گود شده اند پیشنهاد می کنم جوانیِ این عزیزان را به مثابه ی یک فرصت برای شورا تلقی شده و اجازه ندهیم کم تجربگی ایشان مبدل به مشکلی برای شورا شود. برای مثال، فرزند محترم آقای دوایی فر که فارغ التحصیل رشته ی عمران است نیروی مناسبی برای اعزام به سراسر کشور و انتقال دانسته ها و تجارب دیگر شوراها و امورات شهرسازی به دسفیل است. هرچند که محتمل است که در محضر پدر، صاحب تجاربی شده باشد.
به هرجهت آنجایی که شورا نیاز به شور و تحرک بالا دارد اعضای جوان شورا  فرصتی محسوب می شوند. (انشالله)

نکته ای هم خطاب به حضرات دوایی فر در شورا : می دانید و می دانیم که بخش مهمی از آراء شما مدیون نام نیک شهردار محترم دسفیل است. لذا مردم شهر از شما عزیزان انتظار دارند تا همانند مهندس دوایی فر نیرویی رو به جلو و پیشتاز در پیشبرد امور باشید. اما در این میان نکته ای ظریف وجود دارد که شما دو نماینده ی جوان، اخلاقاً موظفید تا کاملا مراقبت فرمایید.

احتمالاً در ماههای آینده کسانی منتظرند تا کمترین اشتباه در عملکرد شما را به حساب آقای شهردار بگذارند بنابراین مراقب نام نیکی که از قِبَل آن به شما اعتماد شده باشید.

یادتان باشد مهندس دوایی فر بر گُرده ی نام کسی مدیر نشد بلکه ذره ذره و قطره قطره با دستان خود زحمت کشید و خدمت کرد تا بدینجا رسید که نامش بِرَند ورودی شما درشورای شهر شود. فلذا به عنوان یک شهروند دسفیلی خواهشمندم سرمایه ای بنام «محمدعلی دوایی فر» را که متعلق به دزفول است قدر بدانید و از این به بعد روی پای خود بایستید و شایستگی خود را ثابت کنید(انشالله)

 

این را هم اضافه کنم بنده که این همه شهردار محترم دسفیل را قبول دارم، با نگرش های کلان ایشان در شهرسازی برای شهر سنتی مثل دسفیل کمی زاویه دارم

(این را هم به عنوان یک شهروند دسفلیی عرض کردم).


13) لطفا در ساختمان شورا 13 اتاق (حداقل 12 متری) برای خودتان تعبیه کنید. اینجانب موافق ریخت و پاش نیستم اما این چه وضعیتی است که در شورای شهرمان وجود دارد؟ هرگاه به آنجا سری میزنم فضای لازم را برای استقرار اعضاء مشاهده نمی کنم. یک استاد دانشگاه که مراجعینش چند ده دانشجو بیش نیستند معمولا از اتاق اختصاصی برخوردار است. آیا 13 نماینده ی یک شهر 300 هزار نفری نباید برای پاسخگویی به مراجعین خود؛ برای تفکر و پژوهش های کاری خود ، برای استقرار شغلی خود در شورا یک اتاق کوچک با حداقل امکانات داشته باشند؟

این اصلاً و ابداً زیبنده ی شورای شهرما نیست. لذا سعی کنید تا فضای لازم را در این خصوص توسعه داده و مهیا فرمایید.امید که در سفر بعدی 13 اتاق را با نام های نصب شده ی افراد بر سر در اتاق مشاهده کنم و خوشحال شوم.


14) عزیزان، ما اهالی «شهرستان دزفول» سالهاست که از ویروس تفرقه و ادبیات رنج آورِ «تو لُری مو دسفیلیُم» رنج می بریم.

سود این تفرقه را فقط و فقط کسانی برده اند که اصولا جزو عشایر و لُرهای شهرستان ما نیستند. کسانی که افکار شوم خود را پشت صحنه ی تفرقه های بیست سال اخیر شهرمان تا حدی جلو برده اند.
ما قرنهاست که در کنار هم زندگی می کنیم.
با هم رفیقیم.
با هم معامله و دادو ستد داریم.
با هم برای این آب و خاک جان داده ایم.
یکی ساکن دسفیل است و دیگری سردشت و شهیون.
یکی اهل شهرک منتظری است و دیگری چغامیش و شاباد.
یکی در ...
حرف من این است :
تفرقه ی احساسی میان آحاد شهرستان دزفول نه تنها مرضیِ درگاه الهی نیست بلکه به ضرر منافع جمعی همه ی ما هم هست.
ما نیاز بسیار داریم تا هرکدام برای حفظ فرهنگ اصیل خود تلاش کنیم.
ما نیاز بسیار داریم تا شهر را برای رفع حوائج و رفت و آمد دوستان روستانشین خود، آباد و قوی نگهداریم.
ما نیاز داریم تا روستاهایمان را برای پشتوانه تولیدی شهر و رفت و آمد شهر نشینان ، آباد و قوی نگهداریم.
بنابراین شهر دسفیل قوی و آباد باشد به نفع روستانشین هاست و روستاها قوی و آباد باشند به نفع شهرنشینان دسفیل است.

حال ارتباط این نکته به بحث شورای شهر دسفیل چیست؟

می خواهم بگویم چه اشکالی دارد که شورای شهر دسفیل هر شش ماه یکبار تمام شوراهای شهر و روستای شهرستان دزفول را گرد هم آورد و هدفمند و برنامه ریزی شده روی اشتراکات پافشاری و برنامه ریزی نمایند؟ اصولا اینکار موجب آن خواهد شد که وحدت 500 هزار نفر ساکنین شهرستان دزفول تقویت شده و پروژه های مشترک کلید بخورد.
وقتی کارگروه یا کمیته «همکاری های مشترک بین شوراهای شهر و روستاهای شهرستان دزفول» قوی کار کند یکی از خیراتش کاهش مهاجرت نیروهای مولد روستایی به شهر خواهد بود.

لذا،

وجود کسی چون آقای زلقی که هم از لُرهای باسابقه و زحمت کش در شوراست و هم سابقه ی زیادی در کار شوراها دارد چرا نباید برای شورای جدید شهر از این منظر فرصتی باشد؟

زلقی پُل بسیار خوبی برای پیشبرد همکاری های مشترک بین شوراهای شهر و روستای دزفول می تواند باشد.

همانگونه که آقای فضیلت می تواند پُل ارتباطی مناسبی بین شورا و سپاه باشد.
همانگونه که آقای سرافراز می تواند رابط مناسبی برای ارتباط شورای شهر و فضای آموزشی زیر مجموعه آموزش و پرورش شهر باشد.

همانگونه که عادل دوایی فر عزیز می تواند بیش از آنکه فرزند شهردار شهر باشد نماینده ی شورای شهر در سرشاخ شدن فنی با شهرداری و ناظر امین شورای شهر برسر عملکرد شهرداری باشد.

باز می گردم به نکته ی بسیار حساس بند 14 :

شورای جدید شهر دسفیل هرچقدر می تواند با نگاه وحدت افزا با شوراهای شهر و روستای شهرستان دزفول ارتباط بگیرد.


15) شورای شهر دسفیل می تواند نقش اساسی در کاهش بیکاری جوانان شهر به شکل ریشه ای بازی کند.
این چه هیبت زننده و چندش آوری است که جوانان شهر را در «قاره ی عَفتو» برای پاییدن موتور سیکلت های مردم و جلوی هر اداره ای می گمارند و دسته ای قبض به دستش می دهند تا قطره قطره شخصیت خود را به لقمه ای نان تبدیل کند.

قبول دارم که کار عار نیست.
اما مگر اینجا شهری از شهرهای کویری ایران است؟
اینجا دسفیل است.
جایی که به قول دکتر آخوندعلی از 16 اقلیم آب و هوایی موجود در جهان،  7 تای آن را در خود دارد. این یعنی دزفول به لحاظ تنوع جغرافیایی یک کشور است.
و این یعنی پول، شغل و فرصت.
دسفیل ما تا همین 30 سال پیش شهری بود که بیکاری در آن ننگ بود.
شما شورای شهر مایید.
این امکان را دارید تا از خرد جمعی خودتان و مردم شهر طرح ها عظیم شغلی عزتمندانه به راه بیاندازید.
می دانم که کسی یا کسانی ممکن است سد راهتان شوند.
ابایی از اینکه در گزارش هایتان مردم را مطلع کنید نداشته باشید.

با مردم باشید ضرر نمی کنید.


16) ممکن است برخی از شما گرامیان با حمایت های انتخاباتی آشکار و پنهان کسی یا کسانی پا به شورا گذاشته باشید. این «واقعیت» نافی این «حقیقت» نیست که در درجه ی نخست نماینده ی مردمید نه آن حامی یا حامیان.

اما فرض می کنیم فلانی ، بهمانی را حمایت کرده تا به کرسی شورا برسد.

اکنون دوحالت دارد :

الف : فلانی(حامی احتمالی) سلامت نفس دارد و بابت حمایتش از بهمانی خواسته ی غیر قانونی و غیر منطقی در رابطه با کاربردهای کرسی شورا ندارد. خب دستش درد نکند و خدا عوض خیر به ایشان بدهد.

ب: فلانی (حامی) بهمانی را حمایت کرده و دست برقضا از سلامت نفس لازم هم برخوردار نیست و قرار دارد تا بهمانی را «نفر»خودش در شورا بداند. اینجاست که بهمانی شرعا، اخلاقاً و قانوناً حق آنرا ندارد که اختیارات نمایندگی خود را ابزار پیشبرد اهداف وی قرار دهد که اگر چنین شود فِرگاز جهنم را با دست خود روشن فرموده است.

اما راهکار چیست؟

بنظرم این هنر بهمانی است که یا با اعلام رسمیِ توقعاتِ نابجایِ فلانی به مردم، از نمایندگی شورا کنار بکشد و یا بالاتر از آن، هنر به خرج دهد و حامی پشت پرده ی خود را به سمتی ببرد که موضوع برعکس شود و بهمانی از قابلیت و توانایی ها فلانی به نفع دزفول و مردم وشورا بهره برداری کند.


بنده معتقدم که هر دوحالت الف و ب در هیچکدام از اعضای جدید شورا وجود ندارد و همه ی شما 13 نفر محترم مستقل و عاری از هرگونه بدهکاری به دیگران به شورا راه یافته اید.


زیاده عرضی نیست.

هشتم شعبان المعظم 1434
الاحقر : المهران الموزون

پی نوشت 1 : دوسون محترمی که تمایل دارند از به روز شدن دیسون مطلع شوند شماره ی خود را به 30007285-98+ پیامک فرمایند تا در بانک تلفن های دیسون ثبت شوند. اعلام نام اختیاری است.

پی نوشت 2 : لینک یکی از صورت جلسات شورای کنونی که در گوشه ی وبسایت شورا لینک آن قرار داده شده در زیر آمده است. نشر عمومی صورت جلسات شورا یکی از نمادهای خوب گزارشدهی است اما همه ی گزارشی که مردم باید در مورد شورا داشته باشند محتوای جلسات نیست. +



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢۸ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

می دانم که چارکنج شهر، دستتان به سبزی خوردنی می رسد.

اما امروز سه شنبه (21 خرداد) را اگر می توانید برای خرید کمی ترتول به باغ گودول بروید.

امروز ترتول های باغ گودول عطر خون می دهد.

امروز هم چونان 60 سال گذشته، حج سلطونعلی زیر برق آفتاب نشسته و ترتول ها را برای سفره هایمان آماده کرده است ، هرچند ترتول های سنجر را به یاد و نام ترتول های خود باغ گودول در میعادگاه 300 ساله ی سبزیِ سفره هایمان، کته کته به دستتان خواهد داد.

یادتان باشد،

ترتول ها را که از دست حجی گرفتید آنها را خوب ببویید.

متوجه خواهید شد که خبری از عطر ریحون و نعنا نیست .

امروز سبزی های حج سلطانعلی ملائکه زاده حتماً عطر خون دارد.

21 خردادماه هر سال این بوی دستان حاجی است که سبزی ها را معطر به عطر خون می کند.

یادتان باشد،

آنوقتی که دستش را می بوسید از همان دست ها بپرسید که بوی خون 29 ساله چگونه هنوز بر دستانش باقی است.

خیالتان تخت،

برای حاج سلطانعلی، مشتری ها همه یکسانند و به همه ترتول خوب می دهد.

می دانید چرا؟

آخر او همه را نه «به» یک چشم که «با» یک چشم می نگرد.

اما همین یک چشم او  از هردو چشم خیلی ها بیناترست.

کجا بودم؟

آها!!

از بوی خون ترتول های حجی می گفتم که از دستان او بوی گرفته است.

من در طول سال بوی خون را از این دست ها بارها حس کرده ام اما 21 خرداد هنگامه دیگری است..

حقیقت این است که هر سال در چنین روزی، ترتول های خونی حاجی یادآور خون سه فرشته ای است که در یک لحظه سه سوراخ بر جگر پدر و مادر خود گذاشتند و پرکشیدند.

شما دوستانی که فرزندان و دلبندانی دارید.

هیچ شده خاری به گوشه ی دست طفلتان بنشیند؟

هیچ شده طفلتان به هنگام بازی و راه رفتن به زمین بخورد و زانوانش خراشیده شود؟

هیچ شده جگر گوشه تان از روی دوچرخه ی کوچک خود و یا هنگام بازی فوتبال سقوط کرده و قطره ای خون از کنج کُلمَکش جاری شود؟

می دانم که می دانید چه می گویم!

شهادت سه فرزند 6 تا 16 ساله در یک لحظه و یک غروب خونین چیزی نیست که من و شما بتوانیم به درستی درکش کنیم.

امروز دستان حاجی بوی خون شهید دارد.

به حاجی زنگ زدم تا یکبار دیگر 29 نهمین سال شهادت سه گل ریحانش را تسلیت بگویم.

صدایش همچنان سوخته و استوار می نمود.

- حاجی، هنگام اصابت موشک کجا بودی؟

- باغ بودم..مثل همین حالا که تماس گرفته ای و باغ هستم.

- زمان دقیق اصابت موشک یادت هست.

- بین ساعت 5 تا 6 بعد از ظهر بود.

- خودت را چگونه رساندی خیمه گاه.

(مکثی می کند...حس می کنم یاد خیمه گاه حسین(ع) افتاده است که چگونه در عصر عاشورا به آتشش کشیدند)

- ...

- از بچه ها بگو حاجی..از سنشان.

- فرزانه 16 ساله بود...منصوره 6 سال داشت...حسن 8 ساله بود و غلامرضا حدود 18 سال.

- همسرتان در خانه بود؟

- نه! برای خرید بیرون رفته بود.

- بچه ها در چه وضعیتی بودند؟

- حسن به همراه دوستان همسن و سالش جلوی خانه و در زیر دیوار همسایه در حال بازی بودند که دیوار بر سرشان خراب می شود وزیر آوار می مانند.

فرزانه در حال رسیدگی به خواهر شش ساله اش منصوره بود و غلامرضا نیز در یکی از اتاق ها در حال استراحت.

- غلامرضا چه شد؟

- او را به موقع از زیر آوار نجات دادند. اکنون کارمند اداره دارایی است.

- بچه ها را کجا دفن کردید؟

(بعض می کند اما محکم ادامه می دهد)

- شهید آباد. کنار هم گذاشتمان.

- حاجی جان امروز تا کی باغ هستی؟

- رولَه مو تا شو ویستَم خدمتت. ( دلبندم، من تا آخر وقت امروز در خدمت شما هستم).

- زنده بویی حجی..خدمتگزاریم.

(بقیه ی مکالمه بماند.)

از حاجی خداحافظی کردم.

 در حالیکه عطر خون را از این سوی خط تلفن بر دستانش استشمام کردم.

امروز ترتول های حج سلطونعلی عطر خون دارد.

ما هر سال محرم، خیمه گاه کرنوسیون را به آتش می کشیم اما آتشی که 21 خرداد سال 1363 به خیمه گاه دزفول افتاد تا ابد در دلهایمان گُر می زند.

 

 

سلام خدا بر شهیدان به خون خفته ی دزفول قهرمان باد

 

پی نوشت 1 ) شماره موبایل حاج سلطانعلی برای کسانی که از راه دور دلشان می خواهد تسلیتی به این سلطانِ صاحبقرآن بگویند  09386282410

پی نوشت 2 ) تشکر می کنم از مهندس چرخابی عزیز که 21 خرداد و واقعه جانسوز موشکباران آن را یادآور شدند.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/٢۱ | ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

ماههاست که غیظ عمیق خود را نسبت به نابالغ ترین فرد عرصه سیاست امروز کشور فرو می خورم.

اما یکی دوهفته ای است درپی مجالی هستم تا مطلبی را نسبت به مواضع شاذ این فرد در رسانه های کشوری قلمی کنم.

دوستان عرصه رسانه نیز مرتباً از بنده سراغ می گیرند که کی مطلب را آماده می کنم.

من اما، دیروز مطلبی + را از قول یک جانباز شیمیایی قطع نخاع در بولتن نیوز خواندم و به خود گفتم :

در خانه اگر کس است یک حرف بس است.

 

 

اگر علی مطهری، (این عقب مانده ی سیاسی) گوش شنوایی داشته باشد باید با خواندن مطلب زیر توبه کنان به پای دکتر جلیلی بیفتد و بوسه بر همان پای مصنوعی ایشان بزند و کرسی خانه ملت را تحویل ملت داده، به خانه رفته و دوباره الفبای انقلابی بودن را از کتاب های فاخر پدرش و از نقطه ی صفر آغاز کند.

علی مطهری کسی است که در سالهای اخیر نه تنها به قدر اَرزنی بر آبروی والای پدر نیفزوده بلکه به مثابه برخی بزرگزادگان نُنُر که تنها هنرشان خوردن از کیسه ی نام پدر است مرتباً پشت نام شهید والامقام استاد مرتضی مطهری سنگر گرفته و به آرمانهای همین پدر سنگ پرانی می کند.

خیالش هم از این بابت راحت است که «چُپُق مغز»هایی پیدا می شوند که از رفتار لوسِ ایشان دفاع کنند و فریاد سر دهند :

«او فرزند شهید مطهری است و از هفت ملت آزاد است و مهم نیست که با حنجره اش بی تقوایی می کند».

همان هایی را می گویم که وقتی همین آقازاده با زبان نامطهرش به آرمان های شهید مطهری عزیزمان حمله میکند . صُمُ بُکم اند.

نوشتن بیش از این، درباره ی علی مطهری بماند برای بعد..

شما را دعوت می کنم به خواندن پاسخ خُردکننده ی جانبازی قطع نخاع و شیمیایی که در سایت بولتن نیوز خطاب به این شازده درج شده :

 

بسمه تعالی


آقای علی مطهری؛

فرزند مجاهد بزرگ و معلم مکتبی صدر انقلاب که چندان از تربیت پدر برخوردار نبوده‌ای، تو را به مسابقه دعوت میکنم.

آیا حاضری با من مچ بیاندازی؟

مرا ضعیف میپنداری؟

چنان مشت تو را بفشارم که از درد به خود بپیچی.

حاضری از روی همین ویلچیر و یا وقتی حالم بدتر می‌شود از روی تختم، با تو که ظاهراً سالمی و روی زمین راه میروی، با هم مسابقه دو بگذاریم؟

اشتباه نکن!

نه فقط مسابقه سرعت،‌

حاضری از حرم امام روح الله تا جمکران مهدی فاطمه(س) پا به پای من بیایی؟ بدون راننده و ماشین؟.

بیا مسابقه قرص خوردن بدهیم.

چندتا قرص حاضری در روز بخوری؟

5 ، 10 ، 20 ؟

من روزی 35 قرص میخورم. میتوانی رکورد مرا بزنی؟

راستی،‌

هرچه به حافظه‌ام فشار می‌آورم، یادم نمی‌آید تو را در جبهه‌ها دیده باشم.

کدام جبهه خدمت میکردی؟

در غرب بودی یا در جنوب؟

استخوانهایت از سرمای کردستان ترکیده و انگشتانت سیاه شده یا از حرارت جنوب به عطش مرگ افتاده‌ای و خاک بیابان خورده‌ای؟

در چند عملیات شرکت داشته‌ای؟

چندبار مجروح شدی؟

داغی سرب را چشیده‌ای یا توانسته‌ای خطی از دشمن را بشکافی؟

آیا توانسته‌ای فاصله پنجاه متری در سه راهی شهادت را در شلمچه بدوی؟

چقدر زیر آب میمانی؟

مسابقه بدهیم؟

حاضری در اروند دویست متر زیر آب یک نفس شنا کنی؟

چقدر می‌توانی شیمیایی تنفس کنی؟

حاضری یکبار در خیبر نفس بکشی؟

من با تو مسابقه پول و موقعیت و جایگاه و جهالت نخواهم داد.

من با تو مسابقه دلشاد کردن دشمن و ابزار تبلیغ او شدن را نخواهم داد.

من با تو مسابقه شهرت پرستی باطل و نوکری طاغوت را نخواهم داد.

من با تو مسابقه اهانت به ولایت فقیه را نخواهم داد که پیشتر اثبات کرده‌ام که از جسم و روح و همسر و فرزند و زندگی و آرامشم برای او و نام او و فرمان او و یک لحظه لبخند او نخواهم گذشت و همچون تو، او را کالای مسابقه نخواهم کرد.

آیا حاضری با من مسابقه میزان قدرت انقباض و اسپاسم عضلات موقع تشنج را بدهی؟

میدانی آخرین باری که نزدیک بود تشنج کنم کی بود؟

زمانی که از خواندن نامه سخیف تو {نامه تمسخر جانبازی دکتر جلیلی} خشمگین شدم و نزدیک بود از روی ویلچیر زهوار دررفته‌ام نقش زمین شوم و اگر نبود تلاش همسر زجر کشیده‌ام، بار دیگر مسابقه را از تو برده بودم.

اما این نامه را نگه میدارم تا حکم مسابقه بعدی من و تو باشد در قیامت؛

تا معلوم شود چه کسی می‌تواند بهتر از روی صراط بدود.

نام {من} محفوظ {می ماند} برای اینکه رسانه های حامی شما فکر نکنند به فکر مطرح کردن خودم بودم.

ارتباط به این جانباز عزیز :   info@bultannews.com

 پی نوشت 1 : اصطلاح چُپُق مغز به کسانی می گویند که همیشه یکطرفه به قاضی می روند و قوه ی ادراکشان چونان لوله چپق یکطرفه کار می کند



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/۳/۱٤ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

امروز یکی از پوشه های عکس ام را بررسی می کردم ناخودآگاه به تصویر زیر رسیدم.

داستان از این قرار است که اواخر سال 1390 در دیسون صحبت خودروهای سه چرخه بارکشی را پیش کشیدم که تا اوائل دهه 50 در خیابان های کشور کار بارکشی روزمره ی مردم را انجام می دادند.

در دزفول به آنها سُقُل (soghol) می گفتند.

من بیشترین تعداد سقل را در شهر قم دیدم.

در اسفند سال 1390 که بحث نشان دادن تصویر سقل های قدیمی شد آقای صائبی نیا پیشنهاد داد فراخوان بزنیم که چه کسی عکس سقل دارد و دست برقضا حاج امیر ابراهیمیان این عکس را داشت و سخاوتمندانه برایم فرستاد.

از ایشان بسیار ممنونم و پوزش می خواهم که این همه مدت فراموش کرده بودم آن را در دیسون به نمایش بگذارم.

فقط حیف که تصویر سقل کامل نیست.

کسی نمی داند این خودروهای ساخت کدام کشور بودند؟

یا اینکه کسی تصویر اصل آنها را در اینترنت (منظور تصویر رنگی و مربوط به کارخانه ) پیدا نکرده است؟

اگر دوسون دیسون، کمپانی و یا نام خارجی این خودرو را  بدانند من پیدایش می کنم.

 

 

سمت چپ بالای تصویر، دو سقل نشان داده شده که پشت آنها مسافرانی سوارند

 

و حالااااااااااااا

.

.

.

.

.

.

.

.

.

این شما و این هم سقُلُ

یه کف مرتب به افتخار آقای علی موجودی

که توانستند این سوزن را از انبارکاه اینترنت پیدا کنند

اینهم نمایی داخلی از سقل

(ارسالی از علی موجودی)

 

پی نوشت1 : البته عقب سقل ها پس از ورود به ایران دارای حفاظ و نرده می شد مثل تمام وانت های موجود در کشور که ملاحظه می کنید.

پی نوشت 2 : به کمک تصویری که آقای موجود یافتند توانستم به این اطلاعات دست پیدا کنم.

این خودرو kia k360 نام دارد   +

و اینکه همان کمپانی که سقل را ساخته اینها را هم ساخته است +

پی نوشت 3 : بنظرم چنین خودروهای کم مصرفی برای باربری سوپرمارکت ها هنوز هم می توانند مفید فایده باشند خصوصا که کم مصرف هم هستند. البته این سقل ها اکنون دیگر رایج نیستند اما مدلهای امروزی حتماً موجودند.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/٢٢ | ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تجمع بلاگر های «دشت دز» بر مزار برادرزاده ی علی ابن ابیطالب(ع)

دوست گرامی مان آقای مجید فضیلت مطلبی را در خصوص تجمع وبلاگ نویسان در بارگاه پاکیزه مولایم محمد ابن جعفر طیار(قدس سره شریف) مطرح کرده است. بخوانید و بپیوندید و ما را نیز دعا کنید.

+



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٩ | ۳:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

فوری :

به تازگی ائتلافی مبارک به نام «ائتلاف بزرگ دزفولِ واحد» در فضای انتخاباتی دزفول اعلام موجودیت کرده است و تمامی کسانی را که بر منافع، صلاح و اعتلای دزفول عزیزمان دغدغه دارند (فارغ از هرگونه خط و خطوط سیاسی) به ائتلاف فراخوانده است.

دیسون از همه دوسون عزیزی که دزفول را با تمام داشته هایش ( حیطه جغرافیایی و تمدنی شهرستان دزفول) دوست دارند دعوت می کند تا بیانیه های سریالی این ائتلاف را دنبال کنند.

من بهترین شعار را برای زنجیره ی این بیانیه ها این جمله پیشنهاد می کنم :

بیایِ پی یَک بووِیم


بخوانید بیای پی یک بوویم  شماره 1 را :

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم شریف دزفول

سالهاست که بر طبل بحث مخالفت با دزفول و دزفولی در مرکز استان می کوبند و نمی دانیم چرا حتی اگر استانداری غیر بومی نیز زمام امور را در استانداری خوزستان بدست می گیرد پس از مدتی اندک ضدیت او با دزفول شروع می شود؟! هرچند ورود به این مقوله را در این مبحث به صلاح نمی دانیم و کالبدشکافی آن را در مقاله ایی خاص دنبال خواهیم کرد.

اما مردم عزیز و غیور دزفول در حال حاضر چه کنیم که در این مقطع حساس، خوابی که جهت شهر عزیزمان دیده اند تعبیر نشود؟ با دوستان ، کارشناسان و برزگان مشورت نمودیم همگی به این موضوع اذعان داشتند که تنها را برون رفت از این وضعیت ، وحدت همه گروهها می باشد و در موضوع انتخابات شورای اسلامی پیش رو(خرداد92) است که می توان به این مهم رسید.

همانگونه گه همگان مستحضرند با مطالعه اسامی شرکت کنندگان نامزدهای شورای اسلامی که حدود 160نفری و حداقل در قالب 9 لیست می باشند ، انتظار می رود با ائتلاف بزرگ دزفول واحد با ترکیب 6 گروه اصلی از لیستهای مذگور، گام اول را جهت احیاء جایگاه واقعی دزفول به منصه ظهور رساند تا انشاالله قدمی باشد خیر جهت گامهای بعدی. پس بیاییم در تحقق این مهم دست یاری همدیگر را بفشاریم.

 

منبع بیانیه : وبلاگ پلاک



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱٥ | ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

این پُست به دو دلیل نگاشته شد :

یکی اینکه وقت زیادی از من نگرفت (حدود 1 ساعت) .

در این ایام پرمشغله که نوبت نگاشتن قسمت دوم «مادران مقاومت» است و فعلا هم زمان کافی برای ادای حق مطلب در این خصوص را ندارم بهتر دیدم کنداکتور خالی دیسون را با مطلبی لازم و مفید پر کنم.

دیگر اینکه این روزها را فرصتی مناسب برای پرداختن به غائله ی فتنه گرانه موسیقی اسفندماه 91 در دزفول (از منظر حلال و حرام موسیقی ) دیدم.

نکته : اگر می گویم «فتنه گرانه» به این دلیل است که از همان ابتدای قصه، تحلیل های خودم را از رصد طراحی های خاص در ایجاد آن غائله داشتم و  به مسئولین امر نیز هشدار دادم که برای روحانیت متعهد و مظلومِ شهر آبِ گل گرفته اند.

متاسفانه در آن روزهای خاکستری و شلوغ، تنها کاری که می توانستم بکنم دفاع از ساحت پاک روحانیت متعهد در برابر هجمه های کور و عاری از منطق در فضای خبری شهر بود و برای پردازش به جانمایه ی داستان حلال و حرامِ موسیقی کمتر گوش شنوایی سراغ داشتم.

اکنون هم هیچ خط کش و شاقولی را بهتر از رجوع به نظرات امام مان (حفظه الله) نمی دانم.

پس،

نظر اهالی منطق و گفتگو و تشنگان حقیقت را به برخی نظرات خاص ایشان در خصوص موسیقی جلب می کنم و دلم می خواهد دوسونِ محترم دیسون بی آنکه بوی تندروی و یا محافظه کاری از کلامشان استشمام شود به موضوع ورود کنند و بی هیچ بغض و غرض و لجاجتی نظرات خود را صرفاً در خصوص فرمایشات ولایت امر بیان کنند.

تاکید می کنم : راجع به اصل کلام و موضوع بحث نمایید نه اشخاص و مصداق ها.

ضمناً هرکسی می تواند موافقت با نظرات معظم له در خصوص موسیقی نداشته باشد.

اما نظر مخالفان محترم هرچه باشد از دوحال خارج نیست :

الف) یا مخاطب محترم دیسون صرفا با نظرات «آقا» موافق نیست که در کامنت خویش اعلام می دارد که با فلان بخشِ نظرات ایشان موافق نیستم.

ب) یا با فرمایشات ایشان موافق نیست و استدالات علمی و تحلیلی خود را نیز ارائه می کند.

نکته : برای اظهار نظر در خصوص متن زیر، نیاز نیست تا کسی عالِم به علمِ موسیقی باشد و افراد می توانند صرفاً به عنوان یک مصرف کننده ی محصولات موسیقی نظرات خود را در خصوص گفته های این فقیه معزز بیان کند.

هدف دیسون از طرح این بحث، ایجاد یک فضای دانشجویانه یا طلبگی است که عزیزان خیلی راحت و بی دغدغه به اصل بحث بپردازند.

به عقیده بنده، متن زیر می تواند خمیر مایه ی یک مانیفست بزرگ برای اهالی موسیقی ایران باشد.

 ***

         سخنان رهبر انقلاب در دیدار از واحد موسیقی سازمان صدا و سیما
     
مقوله موسیقی جزو مقولات مطرح در جامعه، و به خصوص در صدا و سیماست. البته در صدد نیستم که تبیین کلیاتی در امر موسیقی داشته باشم، چون پرداختن به این مقوله نیازمند شرایط و خصوصیات دیگری است. اینجا داخل استودیوی موسیقی جا دارد از بعد دیگری راجع به این هنر صحبت کنم:

اساساً موسیقی که در تقسیم بندیهای علوم قدیم، از شعب ریاضی است، و چون با دقت و محاسبه و اندازه گیری دقیق سروکار دارد، جزو بخشهای دانش ریاضی محسوب می شود، هنر دقیقی است. به تعبیری دیگر هنر موسیقی محاسبه متکی به طبیعت و فطرت بشری است؛ که خرد انسانی آن محاسبه را براساس تجربه استخراج کرده، و برای آن، قواعدی-موازینی گذاشته است.
البته امروز اروپاییها و غربیها در باب موسیقی پیشرفتهای زیادی کرده اند و قواعد دقیق و منظمی وضع نموده اند، وضعیت طور دیگری است. در گذشته که صحبت از مسائل مبتلا به امروز موسیقی نبود و بدیهه نوازی و بدیهه خوانی رواج داشت، خواننده ای بنای خواندن می گذاشت و نوازنده ای، هنرمندی هم که بغل دست او نشسته بود، به نواختن می پرداخت. نوازنده اصلاً از قبل نمی دانست که خواننده چه می خواهد بخواند. لذا تا خواننده برای خواندن دهان باز می کرد، او هم ساز خود را کوک می نمود و به همنوایی مشغول می شد. یعنی هیچ قاعده ای که بر مبنای آن نُتِ نوشته ای وجود داشته باشد، در کار نبود. من در این زمینه ها تجربه و آشنایی ندارم، اما از کسانی که از اهلیت در این هنر برخوردار بوده اند، شنیده ام، حتی در زمان متداول نشدن نُت آنان که در امر نوازندگی یا خوانندگی فعال بودند، طبق فطرت و ذوقی سلیم، نظم منطقی را در کار معمول می داشته، و قواعد را رعایت می کرده اند. هفت دستگاه اصلی موسیقی و دستگاههای فرعی آن، که تنها مربوط به موسیقی ایرانی نیست، بلکه در همه آهنگهای جهان وجود دارد، به گونه ای تکوین یافته، که هر صدایی شما در بیاورید، در یکی از آن دستگاهها هست، و در واقع همه آهنگهای غربی و شرقی در مجموعه این دستگاهها می گنجد اگر توجه داشته باشید، مقامها و گوشه های مختلف هر دستگاه از بدو شروع تا نقطه پایان، روند منظمی را طی می کنند. یعنی از جایی آغاز می شوند؛ فرود می آیند؛ فراز دارند؛ تا جایی که تمام می شوند. همه اینها مبین حکمفرمابودن نظم در این هنر است. بدین ترتیب می توان نتیجه گرفت: هنر موسیقی تلفیقی از دانش، اندیشه و فطرت خدادادی است؛ که مظهر فطرت خدادادی، در درجه اول، حنجره انسانها، و در درجه دوم، سازهایی است که به دست انسانها ساخته شده است. پس می بینید که پایه، پایه ای الهی است.

حال اگر در این زمینه به سراغ سروده های مولوی برویم و بگوییم «موسیقی، انعکاس صدای افلاک است»؛ و آن را به عالم عرفانی مورد اشاره او وصل کنیم، از واقعیات به تخیلات نقبی زده ایم. زیرا گفته های او در این خصوص شبیه خیال است و نه واقعیت؛ و طبعاً مفهوم دیگری خواهد داشت. اما بی آنکه دنبال خیالپردازی برویم، در عالم واقع، صدایی که از حنجره خواننده صادر می شود، با یک پایه الهی و خلقی که مربوط به خدای متعال است، مانند بنایی مستحکم و وسیع پرجاذبه و رنگین شکل می گیرد.
اولین نتیجه ای که این بیان دارد، آن است که ما این هنر را در راه خدا مصرف کنیم. من این نکته را می خواهم به شما آقایان ـ اعم از خواننده، نوازنده، آهنگساز و موسیقیدان ـ عرض کنم که این هنر ساخته و پرداخته نعمتهای الهی را، که براساس یک ذوق و قریحه ذاتی و یک نظم و انتظام خردمندانه شکل می گیرد، و در واقع جان دادن به بیجانهاست، در راه خدا و رضای او مصرف کنید.
البته ما از دوران جوانی خودمان حرفهای برخی از اهالی هنر را می شنیدیم، که روشنفکر مآبانه و واقعاً بی پایه و اساس، مبتنی به این نکته بود که «ما هنر را در راه فکر و پیش بینی و سیاست، به کار نمی بندیم». آنها که ادعاهایی چنین داشتند، هنرشان ـ اعم از شعر و دیگر فنون ـ بیش از سایرین در خدمت سیاستها قرار می گرفت. قصد ورود به چنین بحثهایی را ندارم. اما می خواهم بگویم: هرکاری که متکی به اراده انسان است، باید برای هدفی انجام گیرد.
هرچه هدف متعالی تر باشد، آن کار یا هنر ارزشمندتر می شود. متأسفانه هدف موسیقی در شرق، در حد تعالی خود موسیقی نبوده است. اینکه می گویم «شرق» منظورم ایران و کشورهای عربی است. و گرنه از وضعیت موسیقی در هند و چین و سایر ممالک خاور دور، خبر ندارم. به هر حال تاریخ موسیقی ایران در طول قرون متمادی ـ چه قبل و چه بعد از اسلام ـ را خوانده ام، و از سیر و سرنوشت موسیقی عرب ـ به خصوص بعد از اسلام ـ مطلعم. آنچه براساس مطالعات خود می توانم بگویم، این است که موسیقی در منطقه ما برای هدفهای متعالی به کار نرفته است. و این، به خلاف سیر موسیقی در اروپاست. می دانید که من به طور طبیعی از جمله آدمهای غرب ستیزم. چنان که هیچ ویژگی غرب، مرا مبهوت و مجذوب نمی کند. در عین حال ویژگیهای مثبت غرب را از روی محاسبه تأیید می کنم. یکی از آن ویژگیها مقوله موسیقی است. درست است که در غرب، موسیقی رقص و لهو و سایر موسیقی های منحط وجود دارد، اما در همان نقطه از جهان، از دیرباز موسیقی های آموزنده و معنادار هم بوده است؛ موسیقی هایی که برای گوش سپردن به آن، انسان عارف واقف خردمند، می تواند بلیت تهیه کند، در سالن اجرای کنسرت بنشیند و ساعتی، از آن لذت ببرد. در غرب موسیقی هایی که گاهی یک ملت را نجات داده و گاهی یک مجموعه فکری را به سمت صحیحی هدایت کرده، کم نبوده است. غرب برخوردار از چنین ویژگی ای نیز بوده و هست. در شرقی که راجع به آن گفتم (یعنی در محدوده جغرافیایی مورد اشاره) متأسفانه موسیقی از چنین اعتبار و جایگاهی برخوردار نبوده است. موسیقی در اینجا عبارت از آهنگها و آلات و ادوات لهو بوده؛ که فقها از آن، به«موسیقی لهوی حرام» تعبیر کرده اند. فرض بفرمایید. فلان خلیفه، شبی دچار بیخوابی می شده است. موسیقیدانها همراه با کنیزکان مغنی، بایستی می آمدند تا اسباب طرب او را فراهم کنند. موسیقیدان با آن خصوصیاتی که گفتم «اهل خرد و قریحه و ذوق است»، بایستی خود را می شکست، پای تخت خلیفه می نشست، و انواع و اقسام هنرهای خویش را نثار می کرد، تا خلیفه از حالت افسردگی ـ که لازمه خونریزیها، قساوتها و خباثتهای وی بود ـ بیرون می آمد! این وضعیت موسیقی در بارگاه خلفا و امرای عرب بود. عین همین قضیه، در مورد سلاطین ایران هم صدق می کند. پادشاهانی که اهل موسیقی لهو بوده، و دربارهای موسیقی طلب داشته اند کم نیستند، که از آن جمله می توان به دربار قاجار و پادشاهان آن سلسله اشاره کرد.
توجه می کنید که موسیقی در خدمت چه جریانها و کسانی بوده است؟! اینکه می بینید در کلمات فقها موسیقی مقوله ای حرام و ممنوع و دست نزدنی و نزدیک نشدنی است، به همین خاطر است.
در منطق هایی که تاریخ موسیقی ما در آن شکل گرفته است، موسیقی معنای صحیح ندارد. شما باید به آن معنا و مفهوم صحیح بدهید؛ و در واقع باعث نجات آن شوید. حرف من با موسیقیدانها این است که موسیقی را به سمت معنا و هدفهای متعالی ببرید؛ هدفهایی فراتر از هدف عیاشیِ فلان عاشق کذایی که بَهمان معشوقه کذایی تر را دوست میداشته، و چون مورد بی اعتنایی وی قرار گرفته و دلش شکسته است می خواهد پای فلان ساز بنشیند، و در اثر آهنگ و ترانه سوزناک اشکی از رَه فراق بریزد! چنین هدفی در استعمال موسیقی ارزشمند نیست. چه ارزشی دارد که به خواهش دل یک نفر بسازند و بخوانند و بنوازند، و آن اندیشه ریاضی و محاسبه علمی و منطقی را ـ که اعتبار موسیقی است ـ چنین خوار و ذلیل کنند؟! ارزش و هدف و تعالی در موسیقی، این نیست. موسیقی متعالی، موسیقی ای است که برای هدف متعالی باشد. اگر چنین باشد، آن وقت می شود موسیقی را پاک و مقدس نامید. آن وقت می شود ما هم مثل غربیها کنسرتی داشته باشیم (عنوانش را مثلاً «محفل خوانندگی» بگذاریم، تا اصطلاح غربی به کار نبرده باشیم) که مردم ـ اعم از معمولی و متدین ـ بلیت تهیه کنند و برای شنیدن ساز و آواز شما، به آن محفل بیایند. توجهی که بعد از پیروزی انقلاب بایستی از طرف دست اندرکاران موسیقی نسبت به موسیقی صورت می گرفت، نگرفت. البته، این بدان معنا نیست که کارهای خوبی انجام نشده است. مسلماً شده است که ما اینجا(واحد موسیقی صداوسیما) می نشنیم و به کار شما گوش می سپاریم. بنده آدمی نیستم که اگر موسیقی حرامی نواخته شد، بنشینیم و به آن گوش بسپارم. آنچه در این مقوله، حرام بوده، هنوز هم حرام است. در برخورد با حرام هم جای ملاحظه نیست؛ و من هم به عنوان فردی متشرع، که ملاکم فقه است، ملاحظه کاری نمی کنم. منتها، تلاشهایی که بعضی از افراد دلسوز و مخلص در زمینه موسیقی از اول انقلاب کرده اند، خوب بوده است. و این، البته منهای توجه همه جانبه ای است که گفتیم بایستی میشد، اما نشد.
به هرحال از این بعد می گویم که خواننده ها و نوازنده های ما، مردمان متدینی هستند، که در مقوله موسیقی، اصولی را ملاحظه می کنند. رعایت اصول از جانب آنها موجب شده که نواهای موسیقی، تا حدودی، از حال و هوای گذشته خارج شود. امروز نواهایی وجود دارد که یا مشکوک است و یا پاک و بی اشکال است. البته در کنارش نواهای دارای اشکال هم وجود دارد. اخیراً در پاسخ به سؤال برخی از دوستان گفته ام مسلماً کلام بر جهتگیری کار مجموعه شما، تأثیر میگذارد. به تعبیر دیگر، در بعضی اوقات، کلامی که با آهنگ نواخته شده همراه است، وجه هدایتگری دارد. و این وجه، در معنای عرفانی، اخلاقی، اجتماعی یا سیاسی کلام، نهفته است. آن وقت است که می توان گفت: کلام هدایتگر، موسیقی را دارای جهت متعالی می کند.
یک وقت است که آهنگ را با کلامی گمراه کننده همراه می کنید. فرض بفرمایید کلام، مُبَین سوز و گداز یک عاشق کاملاً جسمانی و مادی، برای معشوقه خود است.

سوز و گداز کذا هم به خاطر این است که عاشق به معشوقه دست پیدا کند و شبی را با او تا صبح بگذراند! هیچ هدف دیگری ندارد، و صددرصد هدف مادی است، مسلما کلامی که برای این مقصود گفته شود، حرام است.

این، هنر شماست که بگردید و شعرهای خوب را پیدا کنید. البته شعرهای حافظ و سعدی هم، همیشه عرفانی نیست. چه بسا شعر جسمانی و مادی هم دارند. شعری را پیدا کنید و کلامی را بیابید که حقیقتاً معنای عرفانی یا اخلاقی داشته باشد؛ مثل خیلی از غزلهای صائب و بعضی از شعرای سبک هندی، که از جنبه اخلاقی خوب و قابل قبولی برخوردار است. کلامهایی چنین را، روی آهنگهای خود بگذارید تا آثار پسندیدهای بوجود بیاورید.

 

درخواست من از شما آقایان موسیقیدانها و افرادی که در این زمینه بسیار مهم صاحب نظر و هنر هستید، این است که احساس مسئولیت کنید، و موسیقی را نجات دهید. البته من دلم نمی خواهد مفاهیم با هم مخلوط شود. بعضی از موسیقیدانهای سنتی اصیل و ریشه دار گاهی می گویند که «موسیقی قبل از انقلاب دچار ابتذال شده بود؛ ولی در دوران انقلاب الحمدلله، آن ابتذال از بین رفت.» من این را نمی خواهم بگویم. از دید یک متخصص، همان است که موسیقی دچار ابتذال شده بود. خوشبختانه، به خاطر محدودیتهای قهری انقلاب، آن ابتذالها از پیکر موسیقی فرو ریخت. من تقسیم دیگری را می خواهم مطرح کنم. چون تنها به اینکه آن ابتذالها از بین برود، قانع نیستم. بلکه می گویم:

در همین موسیقی غیر مبتذل سنتی عالمانه هم، شما وظیفه دارید جهتگیری درست ایجاد کنید. توقع من از شما، هدفدار کردن موسیقی است.

من این توقع را هم از آقایان آهنگساز و موسیقیدان دارم. اگر شما توانستید این کار را بکنید، بدانید خشتی را خواهید گذاشت که نه برای تمدن ایران اسلامی، بلکه برای کل جهان محفوف به همان سیاستی که قبلاً عرض کردم، مبارک خواهد بود. حتی ممکن است دیگران هم در آینده، از این اهتمام شما بهره ببرند. گفتم که، از وضعیت موسیقی در هند و چین و خاور دور اطلاع زیادی ندارم، و نمی خواهم درباره آن قضاوت کنم، اما بدانید، در صورت هدفدار کردن موسیقی از طرف شما، موسیقی جهان عرب و شاید دیگر ممالک اسلامی هم منتفع خواهد شد. موسیقی را هدفدار، جهتدار و معنادار، اجرا و طراحی کنید، و صبغه های لهو را، از آن بزدایید. هنر انسانی بینهایت است. اگر به این اصل معتقدید، چه لزومی دارد گوشه های مطربی و لهوی را، که موجد تحرکات فیزیکی است، از موسیقی حذف نکنید؟! شما می توانید با حذف آن گوشه های مخرب، گوشه های جدیدی به وجود آورید. کسانی که قبلاً گوشه های کذا را وضع، تبیین و تدوین کرده اند، مگر بالاتر از شما بوده اند؟! آنها البته، انسانهای با ذوق و دانشی بوده اند؛ چنان که شما هم هستید. من دعوت به غم انگیز بودن و بیذوقی نمی کنم؛ بلکه دعوت من به متعالی شدن و پدیده موسیقی را از ابتلائات مادی بشر بیرون کشیدن و فراتر آوردن است. امیدوارم به این دعوت، جواب مثبت داده شود، و موسیقی را به سمت متعالی شدن سوق دهید. اگر شما هم اقدام نکنید، بالاخره گروهی می آیند و به این روش تکاملی عمل می کنند. به هرحال بشر در زندگی ناگزیر از تکامل است. در زمینه موسیقی باید آثاری پدید آورد که برای ملتها و انسانهای صاحب اندیشه و خردمند، راهگشا باشد. و اِلا اینکه هر آدم بی سر و پا و هر لات عرق خوری از موسیقی التذاذی ببرد و خیال کند ویژه او ساخته شده است، ارزش و اهمیتی ندارد. موسیقی ای ارزشمند است که انسانهای خردمند و صاحب اندیشه، و افرادی که یک حرکت و تشخیص شان گاهی دنیایی را تکان می دهد، از آن بهره ببرند و استفاده کنند. به یاد دارم، در زمان گذشته که ما مشغول مبارزه بودیم، یک وقت بحث از موسیقی و سمفونیهای بتهوون پیش آمد. از برخی مطلعین شنیدم که شور «علی اُف» در جنگ جهانی، باعث نجات شوروی شده بود! از همین آهنگ شور موسیقی شما، آهنگساز و نوازنده ای در شوروی، قطعه ای ساخته، که ملتی را تکان داده است! من اگر چه «علی اُف» را نمی شناسم و «شور» او را نشنیده ام اما می دانم «شور» چیست، و می دانم که انسانی با قریحه می تواند با یک آهنگ ملتی را منقلب کند و تکان دهد. به دنبال مسائلی چنین، در وادی موسیقی باشید. موسیقی باید در این جهت برود. و صدا و سیما، موظفترین و مسئولترین مرکز برای این کار است. اینکه از صدا و سیما اسم می برم، بدین معنا نیست که وزارت ارشاد را فراموش کنیم. وزارت ارشاد هم جزو موظف ترین هاست. اما شما جزو متعهدترین و موظفترین ها هستید. پس به سراغ این کار بروید. به هرحال باز هم از آقایان تشکر می کنیم؛ و امیدواریم خداوند کمکتان کند، و ان شاءالله بتوانید همانطور که رضای خداست و مورد خواست انقلاب و اسلام است، پیش بروید و عمل کنید.

                                                پایان

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩٢/٢/۱۳ | ٢:۳۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

ظهر گرم یکی از روزهای تابستانِ سال گذشته فرصتی شد تا برای دیدار با سومین سلطانِ دیسون، به محل کارش بروم.
پس از رسیدن به اداره ی... در حالی به اتاق کار سلطان نزدیک می شدم که هنوز از شوک مکالمات تلفنی چند روز قبل با او خارج نشده بودم.
مکالمه یی که نیمه تمام ماند.
البته هق هق گریه های من، سلطان را وادار به قطع تماس کرد.
نمی دانم،
شاید خود سلطان نیز تا پیش از آن تماس، فریب هیکل مرا خورده بود و گمان داشت که درون سینه ی کسی که 125 کیلو وزن دارد دلی گُنده و زمخت می تپد و برای همین هم خیلی راحت، رفتار روزگار با زخمهای پیکرش را برایم توضیح می داد.

من اما،

آنجای مکالمه در خود مچاله شدم که سلطان از مرگ مادرش برایم گفت.
مرگی که پاییز پیرار سال (1390) رخداده و منِ بی معرفت کاملا بیخبر بودم.
اوج شرمندگی ام روی خط تلفن، به این دلیل بود که چندماه پیش از آن مکالمه تلفنی، همراه با اردوی «شِوی نوردی» دانشگاه جندی شاپور برای تصویربرداری از آبشار شوی دزفول به کوهستانِ شوی رفته بودم و حسن برادر کوچکترِ سلطان نیز در گروه و همراه با ما بود درحالیکه از مرگ مادرنازنینش هیچ نگفت.
حسن مثل همیشه شوخ و بذله گو بود و نم پس نداد که چندماهی است که به همراه برادر، داغدار مرگ مادرند.

من دورادور شنیده بودم مادر سلطان «حسین»،
شیرزنی بوده بی ادعا و پای کار جبهه و جنگ،
زنی با خُلقی خوش
مادری با قلبی به وسعت تمامی فرزندان رزمنده
او مادری بوده که به نیابت از مادران ایرانی برای فرزندانشان در پشت جبهه مادری می کرده.
و من، دقیقاً به همین دلیل بود که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم آن وقتی که سلطان حسین، پشت گوشی از کم کاری کسی یا کسانی در هنگام فوت مادرش نالید
از گمنامی مادرش در هنگام مرگ و در راهروهای بیمارستان نالید.
مرا می گویی؟؟

.....

دوسون همیشگی دیسون،
اجازه می خواهم، تا کمی بیشتر با عادات روحی ام آشنا شوید.
حدود 13 سال پیش (سال 1379) یکی از دوست داشتنی ترین رفقایم بنام مهندس «محمدرضا مبینی» مرگی جانسوز داشت.

(روزی برایتان خواهم گفت جریانش را تا شریک داغ 13 ساله ام شوید)

من با دو سه روز تأخیر از خبر کشته شدن محمدرضا آگاه شدم.
و وقتی هم شنیدم تا سرحد مرگ گریستم.

(گریه شدید برای من مثل سَم است چرا که هق هقهای پیاپی، راه بازگشت هوا به ریه هایم را می بندد و شُش هایم توان هواگیری مجدد را ندارند لذا در معرض خفگی قرار می گیرم، به بیان دیگر، من حقِ هِق هِق را ندارم. کسی چه می داند شاید روزی با همین گریه ها بمیرم)

القصه،

پس از مرگ محمدرضای عزیزم، دچار حالتی خاص شدم به گونه ای که پس از آن، برای مرگ هیچکس و هیچکس گریه نکردم (منظورم دوستان و نزدیکان است) و حس می کنم دلم در این فقره قدری زُمخت شده است.
اما،
در مواردی خاص است که همین دل زمخت به رقت می آید.

الف) مطالعه در خصوص مظلومیت اهل بیت علیهم السلام (البته سکانسهای خاصی همچون فاجعه عباس(ع) بر نهر علقمه، تنهایی مولا در کوفه، بین درو دیوار خانه علی و مظلومیت بی بی... و دیگری دربند بودن بنی هاشم در کاخ یزید ملعون و ..
ب) مشاهده نابودی و یا بی محلی به میراث فرهنگی ایران(تمام ایران) .
من بر خرابه های شوش و تخت جمشید بسیار گریسته ام
بر کاخ خورشید نادر در کلات نادری خراسان گریسته ام.
من در موزه ی آرامگاه نادر در مشهد گریسته ام
بر کاروانسراهای همدان گریسته ام
بر بافت قدیمی دزفول بسیار گریسته ام
من بر بنای میرچخماق یزد،
بر باغ فین کاشان
بر ارگ کریمخانی شیراز
بر مزار خواجوی کرمانی (در شیراز)
بر کاروانسرای شاه عباسی در میامی شاهرود،
بر قلعه سلاسل شوشتر و بر.... گریسته ام
گریسته ام بر فراموشی و نابودی عظمت و هنر فاخر دستِ بناها و معمارهای هم وطنی که روزگاری با عشق به یگانگی و  وحدانیت الهی و با قوه ی خلاقیت خلیفه الله ییِ خویش، جلوه گر جمال الهی بر درو دیوار این مملکت بودند و اکنون دیگر نیستند تا ببینید چه آسان و به چه ثمن بخسی به بادشان می دهیم.
ج) چگونگی شهادت خاص برخی شهدای انقلاب و دفاع مقدس.
مظلومیت جاری و ساری جانبازانی که به همین سادگی در پیچ و خم روزگار، رهایشان کرده ایم و انگار نه انگار که طلبکار ترینِ طلبکاران 50 سال اخیر ایران را پیش روی داریم و بی خیال!!!
 و بازماندگان مظلومشان نیز که عموماً آنچنان عزت نفس دارند و هیچ نمی گویندمان، که دل سنگ از این همه عزت نفس و خموشی به درد می آید
و ما
اما،
در حوض غفلت و فراموشی چنان غوض کرده ایم که واژه ی «وفا» از محضر عبارات گریخته و خود را پشت هرچه نجابت است پنهان کرده.
در فقره ی بالا که گفتم : شهدا و جانبازان دزفول برایم جایگاهی ویژه تر دارند و اشک حقیر را ساده تر روان می کند
نه به دلیل اینکه همشهری هایم هستند.
بلکه این مظلومیت و گمنامی ویژه ی این عزیزان است که گریه های بنده را مضاعف می سازد
کاش می شد نشانتان دهم چیزی را،

و آن این است :
سالهاست که در زمینه شهدای دزفول تقلاهایی می کنم و همین امر موجب شده تا به نکته ای پی ببرم ،
اینکه بچه های دزفول اصولاً از دوربین و دیده شدن فراری اند.
چندی است که مراحل مذاکره و رایزنی با بنده در خصوص ساخت فیلم یکی از شهدای دلاور استان... در حال انجام است، قریب به 150 عکس بسیار با کیفیت از این شهید را برای بررسی به بنده تحویل داده اند. خدا می داند وقتی عکسها بدستم رسید بناگاه یادم آمد مظلومیت رسانه ای شهدای و رزمندگان و جانبازان دزفولی که عقده ی چند عکس به این کیفیت در موردشان به دلم مانده.
جالب اینکه این شهید فرمانده ی غیر خوزستانی، از نیروهای حاج احمد سوداگر بوده است.

دوسون عزیز
باید بینید عکسها را تا متوجه شوید در خصوص مظلومیت رسانه ای بچه های دزفول چه می گویم؟

د) مظلومیت و تنهایی مولایم سید علی (جانم به فدایش باد) که در این مقال نمی گنجد، همین قدر بدانید روزی که ساکن تهران شدم به عشق اینکه در شهری که آقایم تنفس می کند من هم نفس می کشم ذوق زده بودم و اکنون که هوای بازگشت به دزفول را دارم ماتم دارم از اینکه روزی از محضرش دور شوم.

به من نخندید دوستان،

اما گاهی درد و دل هایم را از شمال غرب تهران(که در آن ساکنم) روی به سوی انتهای خیابان فلسطین واگویه می کنم.
من نجواها با نقطه ای که «آقا» در آن مستقر است می کنم.
من در دل خودم، خلوتی و اُنسی با ایشان دارم که مگو و مپرس.

بگذریم...

این همه را گفتم که بگویم :
وقتی سلطان حسین از مرگ مظلومانه مادرش گفت چه برسر من آمد!
به عقیده ی بنده،
هرکسی در زبان و ادبیات شخصی خویش (که ممکن است با هیچکس هم درمیان نگذارد) گاهی واژه سازی هم می کند و من در اینجا می خواهم یکی از کلید واژه های شخصی خودم را علنی کنم.

همه ی شما بسیار شنیده اید عبارت « لشکر 7 ولیعصر عج » را.

همان لشکری که زاینده اش بچه های دزفول بودند و سندش بنام خوزستان خورد اما این لشکر تا سالهای 64 عموماً بر دوش بچه های دزفول مدیریت و تغذیه می شد و عمدتاً از سالهای 63 و 64 به بعد بود که دیگر دلیر مردان خطه خونبار خوزستان نیز به کمک آمده و استعداد نیروهایش را سهم دهی کردند.
به گمان حقیر،
لشکر 7 ولیعصر خوزستان(یا همان دزفول) لشکر دومی در سایه داشت که هیچگاه از آن یاد نشده است.
این لشکر درسایه،
در حقیقت هسته اصلیِ ایستادگی لشکر اصلی بود
لشکری که پشتِ پشتِ تمامی قضایا و حماسه ها قرار داشت
شوربختانه در تمام زمان جنگ، نامی از این لشکر نبود
بعد از جنگ هم نامی از آن نرفت
در هیچ فیلمی نشان ندادند این لشکر را.
هیچ همایشی و هیچ یادواره ای برای این لشکر برپا نشد.
هیچ کتابی به نام این لشکر نوشته نشد.
لشکر در سایه ای را می گویم که اگر نمی بود، لشکر در آفتابِ ولیعصرعج هم توان خودنمایی نداشت
بنظر من، این لشکرِ در سایه،

مأجورترین لشکر زمان جنگ است.

وقتی لقب «پایتخت مقاومت» را لشکر 7 ولیعصرعج برای همیشه در تاریخ ایران ثبت کرده است پس مأجورترین لشکر ایران در 8 سال دفاع مقدس همان لشکر 7 ولیعصرعج است و ازسویی اگر به تعبیر بنده لشکر در سایه ی ولیعصرعج، هسته اصلی ایستادگی لشکرِ در آفتاب ولیعصر بوده باشد(که بوده است) لذا می توان گفت که :

لشکرِ در سایه ولیعصرعج مأجورترین لشکر ایران زمین در یک قرن اخیر است.

نام این لشکر را بنده می گذارم :  « لشکرمادرانِ مقاومت »
در این لشکر هیچکس درجه نداشت.
هیچکس اسلحه نداشت
هیچکس «نظام جمع» کار نمی کرد
اما رمق و تاب و توان لشکر اصلی و در آفتاب را تأمین می نمود.
«لشکر مادران مقاومت» نه تنها لشکر در آفتاب ولیعصرعج را پشتیبانی کامل می کرد بلکه دیگر رزمندگان ایرانی را از لشکرهای دیگر، تحت مراقبت و هواداری خویش داشت.
بله دوستان،
من در ادبیات شخصی خویش همیشه و همیشه معتقد بوده و هستم که «مادران دزفولی» هسته مرکزی و اصلی ایستادگی مردم دزفول بودند.
عنصر «مادر» همین حالا هم در مطالعات جامعه شناسی به عنوان هسته مرکزی خانواده شناخته می شود.

شما بگویید :
اگر مادران بچه های گردانها بلال و عمار در دزفول ماندگار و حاضر نبودند رزمندگان این گردان ها چگونه می توانستند با آن روحیه بالا طوری به جبهه بشتابند که انگار برای سیلِ گَشت به شهیون می روند؟
یک لشکر چِغِر به شرطی می تواند در دوقدمی میدان معرکه، آنچنان حماسه بیافریند که خانه و خانواده ی خود را به عنوان پشتیبان و حامی در دوقدمی خویش داشته باشد
من شک ندارم که نواهای بذله گویانه ای که گاهی بچه های رزمنده دزفول در پایکوبیدن های جمعی در جبهه و راجع به دیگ های آبگوشت و نانهای دستپخت مادرانشان می سرودند دلیلی دقیق و عمیق بر این ادعاست.

سومین سلطان دیسون (که دست برقضا، همنام سومین امام شیعیان است) مادری داشت که....
نمی دانم چگونه برای ساحت پاک این مادر بنویسم
تمامی نوشته های بالا در حقیقت، یک مقدمه و عرض ارادتی بود به ساحت این مادر.
از نظر من،
تمامی مادران دزفول که صرفاً در شهر باقی ماندند در زمره «لشکرمادران مقاومت» اند، اما آنان که به فیض «مادر شهید» بودن، به فیض «مادر آزاده» بودن و یا به فیض «مادر جانباز» بودن نائل آمدند کنج چارقدشان درجه ای لاهوتی نصب شده که من به آن می گویم : «ملکه ی مقاومت»
و اینها همان رزمنده های گمنامی هستند که نفر به نفر ایرانیانِ حاضر و آینده تا گُلی گردِن بدهکارشانَند.

مادر سلطان «حسینِ موتاب» فقط به این خاطر«ملکه ی مقاومت» نیست که فرزندش رزمنده و جانباز بود.
این اُمُ وهبِ  کربلای دزفول در اوج بی ادعایی و گمنامی،
خود رزمنده ای تمام عیار بود.
او در بسیج کردن خانم ها برای کمک های پشت جبهه نقشی شگرف داشت.
می گویند حسینَش را امر می کرد تا پتوهای رزمندگان (همان پتوهای خاکستری سربازی) را به خانه بیاورد و این چنین بود که همسایگان خانم موتاب، گاهی تا 70 پتوی شسته شده را در پشت بام و آویخته در آفتاب شاهد بودند.
این ملکه مقاومت، سهم ویژه ای در طبخ غذای رزمندگان داشت.
مردان کلوچه پزی که اکنون در خیابانهای شهر دزفول از این راه ارتزاق می کنند می دانند که پخت یک گونی آرد 50 کیلویی برای یک زن چه میزان زحمت دارد؟
خانم موتاب مقادیر فراوانی از این گونی ها را برای رزمندگان کلوچه می پختند.
و براستی او  اُم وهبی بود که نه فقط حسینَش را به مسلخ فرستاد بلکه خانه و آشیانه خویش را وقف رزمندگان اسلام کرد.
نمی دانم پرکشیدن این مادر نمونه به ملکوت اعلی، آنهم 7 شب قبل از محرم، ارتباطی به این دارد که هرساله و در شب 7 محرم خانه اش محل سوگواری اباعبدلله(ع) بود؟
من اما شک ندارم قلب این زن زینبی به آقایم حسین ابن علی(ع) متصل بوده است که به گاهِ تیرخوردن سلطان حسین و خطر قطع شدن پای او، به عنوان یک مادر و با دلی شکسته دست به دامان ذبیح الله الاعظم(ع) شده و مولای بی سر کربلا را قسم می دهد تا پای عزیزش را به وی بازگرداند و در عوض حاج حسین روزهای عاشورای تمام عمر را پاپتی به عزاداری پسر فاطمه برود.

یا حسییییییییییییییین !!!!

یکی از بچه های لشکرِ در آفتاب ولیعصر عج می گفت : بسیار می شد که قرار بر اعزام ما به جبهه بود و ما برای خداحافظی به درخانه این مادر می رفتیم
مهم نبود که حاج حسین را گیر بیاوریم یا نه!
مهم مادر حاجی بود که مادر همه ی ما بود و یِکِ یَ کار می رفتیم تا از او خداحافظی بگیریم

شما بگویید دوسون دیسون!

چنین کاریزمای معنوی و عاطفی در این مادر، ادعای بند را اثبات نمی کند؟
ادعای اینکه اینان لشکر در سایه ای بودند که لشکر در آفتاب به آنها تکیه می دادند.
(اشک من در اینجای مطلب، تقدیم به ساحت پاک آن مادر)
در مراسم سالگرد حاج احمد سوداگر (در سالن شیخ انصاری دانشگاه آزاد) همه حواسم از راه دور به وجنات و سکنات مادر پاکیزه ی آن شهید بود.
یکی از بستگان بنده درمیان خانمها نشسته و متوجه توجه من به مادر حاج احمد بود.
مادر حاج احمد روی ویلچر نشسته و به سِن می نگریست و زیر لب چیزی را زمزمه می کرد.
آن خانم بستگانِ ما با پیامک برایم نوشت : پشت سرهم خطاب به تصویر حاج احمد میگوید :

«دا رووووولَه»

ای جانم به فدای مادری باد که پاره جگر خود را قطعه قطعه تقدیم دین و وطن کرد و آرام و خموش نشسته بر صندلی چرخداری که فقط چشم دل، نورانی بودن این صندلی عرشی را می بیند و بس.
ای جانم به فدای مادری باد که پس از سی و چهار سال که از انفجار نور انقلاب عزیزمان می گذرد سهم او هیچ نیست جز شاهد و ناظر بودن نفس های یک خط در میان «امیرَش».
سلام خدا بر مادر حاج امیر ابراهیمیان باد که لحظه به لحظه ی زندگیش عبادت است.
سلام خدا بر مادر مرحومه ی شهید حسن سفیران باد که تا روز آخر عمر، صبورانه داغ پسر را به دل کشید و رفت.
باغ بهشت خدا نصیب مادر از دنیا رفته ای باد که فرزند خویش را از کوچه پس کوچه های محله کرنوسیونِ دزفول و از مدخل گردان بلال بر اریکه افتخار جانبازی نشاند.
سلام خدا بر مادر علی یار خسروی
بر مادر شهید سبزعلی جعفری
بر مادر شهید پوریارقلی
و بر مادر شهید طاهر دناک باد
سلام خدا بر همسر حاج سلطانعلی ملائکه زاده باد که «ملکه مقاومت» ایران است. ملکه ای که در یک غروب خونین، سه روله ی کباب شده ی خود را به آغوش کشید.
سلام خدا بر مادر سرافراز شهید محمد پورصفایی و جانباز عزیز، عزیزِ پورصفایی باد که یک فرزند را دودستی تقدیم اسلام کرده و دیگری را چونان ذوب شدن برف، شاهد ذوب شدن اوست.

به اصل مطلب بازگردیم   
پس از آن تلفن و گریه ها با سلطان حسین، به دزفول که رفتم در اولین روز و در اولین فرصت و ظهری گرم از تابستان 91 خود را به محل کارش رساندم.
انتظار داشتم با اتاق کاری اختصاصی و فاخر مواجه شوم.
وارد شدم
پشت میزی مندرس و نشسته بر صندلی مندرس.
من آدم تکلفی نیستم ولی توقعم از محل کار سلاطین دزفول بیش از این است.
روبوسی کردیم و خوش و بشی
تسلیت گفتم درگذشت مادر نازنینش را.
پوزش خواستم از بیخبری ام و گله کردم از برادر کوچکترش حسن آقا که چرا لااقل در سفر به آبشار شوی نگفته موضوع را.
سکوت کردم تا او بگوید
در آن تلفن کذایی، زمانی ضجه های من به هوا برخاست و مکالمه نا تمام ماند که از مشکلاتش جانبازی اش و .... برایم سخن گفت.
وقتی در محل کارش کنارش نشستم باز هم  برایم گفت.
گفت و گفت و گفت.
و من به عنوان یک ایرانی با سری پایین و غرق در شرمندگی می شنیدم.
سلطان حسین را همه به سری پر شروشور و مملو احساسات پاک و انساندوستی می شناسند.
او کسی است که یک لحظه آرام و قرار ندارد
زمان جنگ هم همین بوده.
او کسی است که خیلی ها هنوز هم مراقب اند تا زبان ابوذری اش دکانشان را تخته نکند.
هرچند که سلطان، خدای مزاح و خوش زبانی و شوخی هم هست و شما گذر زمان را وقتی کنارش هستید حس نمی کنید
اما آنروز در اتاق کارش قصه فرق می کرد
من از شدت شرمندگیِ آنچه که بر سرش رفته بود خدا خدا می کردم هرچه سریعتر از اتاق خارج شوم.
حاج حسین گفتنی هایی را گفت و ناگهان کاغذی را به دستم داد
برگ آچاری دست نویس خودش بود.
کمی قبل از آنکه کاغذ را به طرفم دراز کند پیراهنش را بالا زده بود ومن آثار جراحی های بهار 1391 را بر بدنش دیدم، همان بهاری که من به شِوی رفته بودم و نجابت حاجی جلوی خبردار شدن مرا گرفته بود.
برای همن هم وقتی کاغذ را به دستم داد تصورم این بود که شکواییه ای است بابت کمبود رسیدگی های به وضعیت جانبازی اش.
گفتم این چیست؟
گفت می توانی رسانه یی اش کنی؟
گفتم در خدمتم
(دوسون عزیز، به اینجای قضیه  که میرسم دارد دوباره گریه ام می گیرد)
کاغذ را باز کرده و دست نویس حاجی را آرام آرام خواندم
حتی یک کلمه در آن نامه بابت جانبازی سلطان حسین موتاب دیده نمی شد.
او به مثابه غیرتی ترین، شیرپاک خورده ترین و نجیب ترین فرزند دزفول، قلم دست گرفته و بی خیالِ وضعیت جسمانی خویش، نامه ای در خصوص کم توجهی به مادرش (در خصوص دقایقی پیش از فوت ایشان) نوشته بود.
دقت کنید دوستان.
جانبازی با تنی زخم دیده و تازه از بستر جراحی برخاسته
پیکری پاره پاره
پس از 8 ماه که از فوت مادر می گذرد قلم دست گرفته و برای کم لطفی به مادر، شکواییه می نویسد
البته سوءتفاهمی که در برخورد یکی از پرسنل بیمارستان... درآن لحظه پیش آمده بود را ریاست محترم بیمارستان با عذرخواهی در همان موقع سعی در جبران کرده بود.
حتی حاجی از دلجویی و رسیدگی جناب آقای دکتر صائمی نیز برایم گفت.
من اما برخوردی را که با یک مادرِ در حالِ احتضار، آنهم مادری رزمنده و گمنام که خودش مرهم دل رزمندگان دزفول بوده است را نتوانستم هضم کنم.
مادری که شانه به شانه لشکر 7 ولیعصر و در پشت جبهه پای کار بوده.
به سلطان گفتم : میخواهی دادِ مادر را بستانی؟

گفت : نه . می خواهم تا مادران دیگر به چنین روزی نیفتند. چه فرقی می کند؟ مادران دیگر هم مادر منند.

 

این سخن سلطان حسین موتاب مرا بیاد رفتار مادرش انداخت که میان حسینَش و دیگر حسین ها فرق نمی گذاشت.
شیرمادرت حلالت باد دلاور.
ادامه دارد..

پی نوشت 1) تنیر گرم است . چیچالی میهمانمان کنید



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید , مادر

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱۸ | ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


مطلبی که پیش روی خوانندگان محترم است چیزی نیست جز یک «پیشنهاد دستور» کاملاً تخیلی و زاییده ذهن نگارنده که برای دزفول 109 سال بعد پیش بینی شده و ربطی به دزفول امروز ندارد.

لذا،

ادارات و نهادهای محترمی که در اینجا از آنان نام برده می شود به هیچوجه موضوع را به خود نگیرند.

اگر این دستور خیالی نظرشان را جلب کرد و احساس نمودند که قابل پیاده سازی  است، نوش ته جونشون و فرض کنند که کسی آمده و در صندوق پیشنهادات اداره شان کاغذی را انداخته و رفته است.

لکن اگر این دستور خیالی امکان صدور و پیگیری نداشت بر نگارنده ببخشند و فرض کنند که یک PS تیارت (تئاتر) را در مقابل دارند و موضوع اصولاً ربطی به جهان واقعی و فضای موجود در دزفول ندارد.

این شما و این هم دستور خیالی از سوی شورای فرهنگ عمومی شهرستان دزفول خطاب به ادارات محترم شهرداری و ارشاد و کار


بسم الله الرحمن الرحیم

ن والقلم و مایسطرون

پیرو لغو کنسرت آقای جرالد کلایدرمن (نبیره هنرمند مشهور ریچادر کلایدرمن) نظر به اینکه برخی معترضین علاقمند به موسیقی، شأن فرهنگی دزفول را با تهران، «یکی» دانسته اند و باعنایت به اینکه مردم شریف شهرستان دزفول در دهه ها و سالهای گذشته از کتابخوان ترین و مطالعه گرترین آحاد جامعه ایرانی بوده اند ، شایسته است تا از حیث سرانه ی مطالعه نیز، چیزی کم از شهروندان تهرانی نداشته باشند.

بر این اساس برآوردی آماری، از سوی این شورا در خصوص تعداد کیوسک های عرضه مطبوعات(روزنامه فروشی) شهر تهران انجام شد و مشخص شد که جمعیت 8 میلیونی شهر تهران، هم اکنون قریب به 1000 کیوسک ارائه مطبوعات دارد (چیزی نزدیک به 1 کیوسک برای هر 8000 نفر) متاسفانه هم اکنون در شهر دزفول که حدود 300 هزار نفر جمعیت دارد گفته می شود که تعداد کیوسک ها قریب به 15 باب است. این یعنی اینکه به ازاء هر  20000 نفر شهروند دزفولی یک کیوسک وجود دارد. ضمن اینکه در خصوص سرانه حضور کیوسک های گل فروشی نیز، تفاوت فاحش بین تهران و دزفول وجود دارد.

علیهذا نظر شهردار محترم و مدیر محترم ادارات کار و ارشاد شهرستان دزفول را به نکات ذیل جلب می نماید :


1- مطبوعات یکی از اصلی ترین حلقات اطلاعرسانی میان مردم و مسئولین اند.

2- مطبوعات به طور غیر مستقیم به فضای شایسته سالاری در بدنه مدیریتی شهر کمک می کنند.

3- مطبوعات تا حد زیادی سرانه پایین مطالعه گری در سطح جامعه را جبران می نمایند خصوصاً آنکه این موضوع در راستای منویات مقام معظم رهبری در خصوص ترویج کتابخوانی و مطالعه گری است.

4- با توسعه کیوسک های ارائه مطبوعات در دزفول این شائبه را که : (( کسانی دراین شهر، خواهان بیخبری مردم از اوضاع مدیریتی شهر و عدم حضور مطبوعات هستند )) تاحد زیادی برطرف خواهد کرد.

5- مطبوعات با آگاهی بخشی به مردم نسبت حقوق شهروندی شان، می توانند نقشی اساسی در افزایش سرمایه های اجتماعی دزفول داشته باشند. (یکی از معانی سرمایه های اجتماعی، همانا احساس وظیفه مردم برای حضور صحنه های مختلف...من جمله انتخابات است)

6- اُنس و افزایش فرهنگ ارتباط شهروندان دزفولی با مطبوعات و نشریات ، یکی از پایه های مهم افزایش خرد جمعی در صندوق های رأی است. چه اینکه پردازش مطبوعات به  کاندیداهای مختلف و ابراز نظر نخبگان دزفولی در نشریات و روزنامه های محلی و ملی موجب خواهد شد تا کسی نتواند از عدم حضور مردم در پای صندوق ها سوءاستفاده کرده و همچنین هیچکس نتواند با وعده های توخالی و عاری از حقیقت، با آراء مردم شریف شهرمان بازی کند. چه انتخابات شورا چه مجلس چه ریاست جمهوری و چه...

7- شهر دزفول که روزی روزگاری مهد فرهنگ بالای اشتغال و کار آفرینیِ مردمانش بود اکنون با معضل بیکاری نسبی و انبوه شغل های کاذب مواجه است لذا جا دارد تا با بهبود سرانه کیوسک های ارائه مطبوعات و گل فروشی شهر که با اشتغال دونفر برای هر کیوسک و افراد جانبی شاغل در شبکه توزیع سطح شهرستان، چیزی قریب به 100 شغل ایجاد خواهد شد.

 

نظر به اینکه معاونت محترم وزارت کار اعلام نموده است که هزینه ایجاد هر شغل در کشور به طور میانگین 85 میلیون تومان است انتظار میرود که ایجاد شغل های فوق الذکر جایگزین تخصیص هشت و نیم میلیارد تومان بودجه ملی اشتغال خواهد بود. این در صورتی است که اداره محترم کار دزفول ، افراد گزینش شده و دوره دیده را (که در ادامه این دستورالعمل خواهد آمد) به شهرداری معرفی و شهرداری نیز با عقد قرارداد لازم  5 ساله با افراد متقاضی کیوسک، اقدام به ساخت و تحویل کیوسک ها و دریافت هزینه ساخت از خود متقاضی(به طور اقساط پنج ساله) می نماید. بنابراین 100 شغلی که در بالا گفته شد با کمترین هزینه ایجاد می شود. ناگفته نماند که اداره ی کار دزفول موظف است تا از مسیرهای قانونی در گزینش افراد و تخصیص وام ساخت کیوسک ها اقدامات لازم را به عمل آورد.

8- پیرو این دستورالعمل، اداره ارشاد شهرستان دزفول نیز ملزم است تا هرچه سریعتر برگزاری یک دوره روزنامه نگاری، خبرنگاری، عکاسی، ویراستاری، سردبیری و .. را با بهره گیری از اساتید پروازی و درجه یک دانشکده ی خبر تهران و خبرگزاری های فارس و ایرنا و دانشگاه صداوسیما در دستور کار خویش قرار داده و متعاقب آن بستر لازم را برای کسب مجوزهای لازم جهت تأسیس روزنامه های محلی فراهم و افراد تحصیلکرده و خبره و آموزش دیده و صاحب صلاحیت را برای مدیریت و تولید محتوای این نشریات آماده سازد،

از این رهگذر اداره ارشاد دزفول می بایست ظرف مدت یکسال 20 نفر برای مدیر مسئولیِ 20 نشریه (شامل 10 روزنامه محلی با موضوعات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و 10  نشریه تخصصی با موضوعاتی همچون مهندسی آب و رودخانه، کشاورزی، محیط زیست، معماری، آثار باستانی و ... )  25 سردبیر ، 30 عکاس، 30 ویراستار و  50 خبرنگار تربیت کرده (با حداقل مدرک لیسانس) معرفی و تمهیدات لازم برای فعالیت و استقرار آنها در فضای رسانه ای شهرستان دزفول را فراهم نماید.

9- تأکید می گردد که برای ایجاد و تخصیص کیوسک های مطبوعات و گل فروشی دزفول، رعایت موارد زیر از سوی شهرداری وارشاد لازم می نماید :

الف) همانگونه که علیرغم وجود 1000 کیوسک مطبوعاتی شهر تهران، همچنان کمبود کیوسک احساس شده و تقاضای کیوسک های بیشتری ارائه می شود شما مسئولین محترم دزفول نیز برای شهرمان مبنا را بر افزایشی بالاتر از سرانه تهران قرار دهید چه اینکه وجهه ی کنونی شهر دزفول با جوانان رشیدی که با پوشیدن یک کاور زردرنگ و صدور قبض پارکینگ و پاسبانی از چند دستگاه موتورسیکلت زیر آفتاب سوزان، شأن و شخصیت جوان مقیم دزفول را تنزل داده و بهتر آن است که با ایجاد کیوسک های آبرومند که محصولات فرهنگی و خدماتی را ارائه می کنند درآمدی بسیار بیشتر  نصیب جوان شایسته دزفولی گردد.

ب) از آنجا که «آموزش» در همه مشاغل موجب بهره وری بیشتر و ارتقاء کیفیت خدمات و کاهش هزینه های محاسبه نشده می شود لازم است تا افرادی که از اداره کار دزفول برای مدیریت کیوسک ها به شهرداری معرفی می شوند یک دوره آموزش «مدیریت کیوسک» را ببینند تا شهروندان محترم دزفولی، در سرویس گیری از این واحدهای صنفی دچار اشکال نشوند.

ج) متأهلین بیکار برای تقاضای واگذاری کیوسک در اولویت اند.

د) برخی افراد در تهران و کلان شهرها، اقدام به دریافت امتیاز کیوسک نموده اما با اجاره دادن آن به نیازمندان اصلی کار در کیوسک، اقدام به سودجویی خاص برای خویش می کنند لذا اداره کار و شهرداری موظف اند تا کیوسک ها را به متقاضیان حقیقی این شغل واگذار نمایند و کلیه متقاضیان موظف اند با پوشیدن لباس متحد الشکلِ مدیریت کیوسکِ ارائه مطبوعات (لباسی که وزانت لازم را داشته باشد) و در ساعات مشخصی از شبانه روز به شکلی منظم اقدام به کسب و کار در کیوسک خود نمایند.

ه) شهرداری موظف است تا با ساخت کیوسک ها اقدام به عقد قرارداد اجاره 5 ساله با متقاضیان نموده و به طور منظم و با بازرسی سرزده از وضعیت گردش کار آنها بر عدم تخلف این عزیزان از قوانین کسب و کار نظارت داشته و اطمینان یابد.

ضمن اینکه هر متقاضی پس از 5 ساله اجاره نشینی در کیوسک به شرط رعایت کلیه قوانین و حُسن انجام کار می تواند درخواست عقد قرارداد 10 سال بعدی را ارائه نماید.

و) فروش اقلام خوراکی بهداشتی و نوشیدنی های رایج، شارژکارتهای اعتباری موبایل و ... در کنار مطبوعات و نشریات در کیوسک ها بلامانع است.

ز) فروش هرگونه دخانیات در کیوسک ها ممنوع است.

ح) فروش برخی اقلام لوازم التحریر مثل کاغذ سفید؛ خودکار و قلم و ... بلامانع است.

ط) حداقل مدرک لازم برای متقاضیان کیوسک دیپلم می باشد. (متقاضیان فارغ التحصیل در مقاطع بالاتر در اولویت اند.)

ی) ساعات کار کیوسک ها از 6 بامداد تا 12 شب می باشد.

ک) مدیران و گردانندگان اصلی کیوسک ها برای استخدام کارگر لازم می بایست از اداره کار دزفول درخواست جذب نیروی کارگر نمایند و کلیه قوانین کار را رعایت نمایند. مدیران اصلی کیوسک ها موظف به حضور و فعالیت در کیوسک ها هستند و هرگونه تصمیم به عدم حضور بیش دو روز خود را می بایست به مدیریت و بازرسی کیوسک های مستقر در شهرداری اطلاع دهند.

ل) کلیه متقاضیان کیوسک ها (فارغ از هر قوم و نژاد) می بایست متولد شهر دزفول باشند، چرا که بومی های بیکار در شهردزفول برای کسب فرصت های شغلی مستحق تر از دیگرانند.


                             شورای فرهنگ عمومی شهر دزفول

                                   1500/1/1 خورشیدی


پایان پیشنهاد یک دستور خیالی


پی نوشت 1 ) از آنجا که تخمین جمعیت های تهران و دزفول و همچنین آمار هزینه های ایجاد شغل و .. در سال 1500 خورشیدی برایم امکان پذیر نبود از ارقام کنونی استفاده کردم.

پی نوشت 2) از اینکه 36 بار از واژه ی «کیوسک» استفاده کرده ام پوزش می طلبم



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱٥ | ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

شهر دزفول،

این روزها شرمسار از تنفس عده ای سیه رویِ حسین کُش است.

آب دز،

اینروزها خجلت زده از نام عطش زده ی علی اصغری است که گلویش فدای اقامه نهی از منکر شد.

آب دز

اینروزها از سیراب کردن حلقوم های ساکت و خفقان گرفته نفرت دارد.

ای شمشیرها، اگر دین محمد(ص) با کشته شدن من پایدار می‌ماند پس مرا دریابید.

امروز در شرایطی که شیخ متعهد و شجاع شهر که قلبی مرصوص و متکی به فضل خدا دارد و حاضر نیست با افشای حقایق امر، آبروی بی مقدار عده ای بزدل را ببرد، برخی قلم ها و قدمها، فضای دارالمومنین و جاده اخلاق را به رجس بی حیایی چنان آلوده اند که زبان در گردنه ی شرم و حیا زمین گیر شده است.

اکنون سیه دلانی که تنها دلیل حلال زاده بودنشان انعقاد شرعی نطفه شان است غافل از آنند که لقمه ی حرام سُفره ی پدر را درحال عُق زدن از قلم حرامزاده ی خویش اند.

بشکند قلم ناپاکی که صفات ذاتی در دست گیرنده اش را به ردای بلند و پاکیزه روحانیت مظلوم شیعه نسبت می دهد.

دزفول!

ای همه ی نام و نشانم،

ای از در و دیوارت شرمسارم

روزگاری پدران ما،

عَلَقه ی ما را در خانه های پاکیزه ات،

خانه های محجوبت،

با عُلقه ی علی و صلواتی که از پای منبر پدران آقاشیخ رضاها می آموختند منعقد می کردند نه بسان آنان که اکنون با کسب فیض از محضر سریال های پر از فحشای فارسی زبانِ ماهواره اقدام به نطفه گذاری می کنند.

روزگاری لقمه لقمه ای را که در دهان ما می گذاشتند آقاشیخ منصورها مُمَیزی می کردند.

روزگاری مردم ما هر 17 رکعت شبانه روز را نفس به نفسِ آباء جلیل القدر شیخ شوریده حالِ امروزِ شهرمان ترنم می کردند.

آجر به آجرِ مسجد آقا فتاح این را شهادت می دهند.

امروز اما،

شیطان چنان برخی ها را یارگیری کرده که هر ندای حقی را یاسین می شنوند.

خوانندگان محترم،

خوب گوش کنید،

روی این سخن،

با آن کنسرت رو هایی نیست که از یکسو جیغ بنفش گرانی بازار را برسر آیت الله انصاری می کشند و از سوی دیگر پول نان مصرفی یکماه یک خانواده چهارنفره ی مستمند را مصروف شنیدن رو در روی موسیقی دو ساعته ای می کنند که همین حالا هم روی اینترنت قابل دانلود رایگان است.

روی این سخن،

با آنانی نیست که 2500 کانال شهرفرنگ ماهواره نیز (که مملو بزن و برقص است) روح سرگردانشان را ارضاء نکرده و پول یک دستگاه رسیور ماهواره را خرج بلیت شنیدن دوساعت صدای پسرکی در چمن سبز کلوپ می کنند.

روی این سخن،

با آنانی هم نیست که همه ی انسانیت خود را برای کاسبی از حلقوم مُغنی غریبه ای فروختند برای حمله به حنجره ای که فقط از کتاب خدا گفت و بس!

روی این سخن

اصلا و ابداً با آنانی نیست که شرم از مادر پیر و بر ویلچر نشسته ی احمد سوداگر هم نمی کنند که پسرش 4 سال قبل از آنکه خواجه امیری پای به این جهان بگذارد «پای» خویش را داد تا تجزیه طلبان خوزستان و دزفول ناکام بمانند.

آیا ساکتانِ خفته ی امروزِ شهر، در اوج سکوت دارند این جمله را فریاد می زنند؟ : حاج احمد، اشتباه کردی و کلاه بر سرت رفت برادر! بیخود و بی جهت از سال 59 تا 90 بدنت را تکه تکه و در طول 31 سال آزگار تقدیم دین و وطنت کردی، اکنون مفت مفت میخواهند وطن ات را قطعه قطعه کنند.

و من،

مهران موزون،

می گویم : نه حاجی،

تو را به کنج چادر سنتی و پاکیزه ی مادرت نازنین ات (که چهره ی نورانی و داغدیده اش برروی ویلچر جانم را آتش زد) قسمت می دهم گوش به سکوت اینان مکن، ای شهیدی که تا آخرین لحظات یا حسین ات ترک نشد، به گلوی بریده ی ذیبح الله الاعظم قسم، تا جان در بدن دارم راهت را ادامه خواهم داد و،

دزفول را برای خوزستان،

خوزستان را برای ایران،

ایران را برای اسلام عزیز حفظ و حراست خواهم کرد.

آری،

روز روشن،

پیش چشم مادر تو،

پیش چشم فرزند سید جمشیدِ شهید،

در حالی برای عذرخواهی از خواننده ای جوان و بی دردِ تهرانی یقه درانی می کنند که عده ای دیگر کار ناتمام الاحوازی های لندن نشین را بی سروصدا دنبال می کنند تا خوزستان و دزفول عزیز را پاره پاره کنند.

سرِ خُم خاطرات گردان بلال سلامت.

یکپارچگی خوزستان عزیز کیلویی چند؟ احسان خواجه امیری را عشق است.

هان ای دوستان امنیت ملی،

آگاه باشید که تمامیت ارضی دزفول ذره ای کم از مذاکرات 1+5 ندارد و اگر ما دست به قبضه ی قلم و شکایت به محضر ولی امر نبرده ایم به این امید است که شما بیدارید.

به خدای بهمن دُرولی قسم،

به هیچ کس اجازه نخواهیم داد تا یال و دُم و اشکم آخرین شیر ایرانی (دزفول) را قیچی کند.

و در نهایت،

روی این سخن،

با آن تتمه های باناموسِ فتنه ی 88 هم نیست که طی دوسه روز گذشته تمام حیثیت خاندانی خود را خرج پرتاب جملات سرطانی خویش به کامنتینگ دیسون مظلومی کردند که متحیرمانده از خواب آلودگی مراجع قضایی شهر و اینکه چرا و به چه علت جشنواره گوشمالی مجرمان اینترنتی را در دزفول افتتاح نمی کنند؟

آیا دادگستری دزفول کمبود متخصص سایبری دارد؟

یا در قبال امنیت فضای مجازی شهر احساس مسئولیت نمی کند؟

امشب،

این قلم،

آکنده از خشم و غصب مقدسی است که هیچ معیاری برای مهار آن نمی شناسد الا «علی».

و به همان علی اعلا قسم،

ذره ای از این خشم، شخصی نیست.

امروز مزرعه و حریم سرسبز خاندان دانشمندِ شیخ مرتضی انصاری، با هجوم گرازهای وحشی در فضای مجازی مواجه است.

گزارهایی که در مزارع اینترنت همچون آفت به جانِ نام و نشانِ ردای پرچمدار دین مبین افتاده اند و

عجبا،

که بسیاری از روحانیت محترم شهر بی توجه به آنچه که در جریان است مشغول خواندن کتاب مکاسب اند.

غافل از آنکه گله ی گرازها کمر به آبروی فرزندِ کاتبِ مکاسب بسته اند.

 

 حضرت آیت الله آقا شیخ رضا انصاری دامت تاییداته

آری،

امروز معلم دین و اخلاق شهر، زیر بهمنی از اهانت های دین ناشناسان تنها مانده است.

و شما حضراتِ مُلبس، ساکت مانده اید؟

این خامه می خواست امشب نصیحتتان کند لکن یادم آمد که کار من نیست نمک زدن به نمک.

اما کدام کلام کوبنده تر و عبرت آموزتر از کلام علی زمان.

پس بخوانید «ادامه مطلب» را و فاعتبرو یا اولی الابصار

پی نوشت 1) مطلبی در این زمینه از سایت خبری دزفول نیوز  +

پی نوشت 2) عکس زیر توضیحاتی دارد که مایه شرمساری برخی مدعیان مسلمانی در دزفول است :

توضیحات عکس +

پی نوشت 3) به کمپین حمایت از حضرت آیت الله انصاری بپیوندید  +

پی نوشت 4) به گزارش خبرگزاری ایرنای دزفول : امام جمعه ی موقت دزفول در خطبه های روز گذشته گفت :

با توجه به سوابق و فیلم هایی که از اجرای این نوع کنسرت ها در دیگر شهرها وجود دارد تشخیص علما و متدینین دزفول لغو این برنامه موسیقی بود.

وی اظهار داشت: در جایی چون محل برگزاری این کنسرت ، عرصه برای حضور افراد متین کمتر فراهم می شود.

امام جمعه موقت دزفول افزود: در نشستی که در خصوص تعیین تکلیف این کنسرت با حضور اعضای ستاد امر به معروف و نهی از منکر و شورای فرهنگ عمومی شهرستان برگزار شد ، سه بار رای گیری صورت گرفت که رای اکثریت اعضا مخالفت با برگزاری کنسرت بود.

 



موضوعات مرتبط: دیسون
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۸ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

از پخش‌ موسیقی‌ مبتذل‌ و لهوی‌ بویژه‌ آنچه‌ در این‌ رشته‌ی‌ هنری‌، فاقد هویت‌ ملی‌ و اصالت‌ ایرانی‌ است‌، پرهیز شود. موسیقی‌، ابزاری‌ است‌ که‌ می‌تواند حرام‌ و می‌تواند حلال‌ باشد. نوع‌ حلال‌ آن‌ بدرستی‌ شناسائی‌ و برابر نظرات‌ روشنگر امام‌ راحل‌(طاب‌ ثراه‌) در معرض‌ استفاده‌ قرار گیرد و در این‌ باره‌، بیشتر، از هنر اصیل‌ ایرانی‌ که‌ با ساخت‌ روحی‌ و عاطفی‌ مردم‌ ما همخوان‌ و همنوا است‌ کار گرفته‌ شود.  (امام خامنه ای مدظله)

 

پایگاه اطلاع رسانی نماینده محترم ولی فقیه در دزفول گزارش داد :

رئیس حوزه علمیه آیة الله سبط الشیخ الانصاری طی سخنانی در "مسجد حضرت مهدی عج" ، ضمن  تبیین فریضه  امربه معروف و نهی از منکر و آثار سوء بی توجهی و عدم عمل به آن گفت : طبق آیه ی شریفه ی

( کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف … آل عمران . ۱۱۰ )

برتری امت اسلام نسبت به سائر امم به خاطر امر به معروف و نهی از منکر می باشد  .

ایشان با اشاره به آیات

( قل یا اهل الکتاب لستم علی شیئ … المائدة ۶۸ )

و

(لعن الذین کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داوودوعیسی بن مریم…المائدة ۷۸ )

و

( مثل الذین حملوا التوریة … الجمعة . ۵ )

گفتند: برتری و اعتبار و مقبولیت ما،در سایه ی عمل به دستورات قرآن کریم تحقق می یابد .

ایشان با ذکر روایتی از امام صادق علیه السلام :

(انّ بنى‌امیّة اطلقوا تعلیم الایمان، و لم یطلقوا تعلیم الکفر، لکى اذا حملوهم علیه لم یعرفوه )

گفتند: همانطور که آشنایی با مظاهر و جنبه های اثباتی ایمان لازم است، آگاهی نسبت به شرک و فسق و نفاق و مصادیق آن ضروری است .

در کنار ( و حلنی بحلیة الصالحین ) توجه به ( … و رفض اهل البدع … ) لازم است . همان طور که در جهت تشکیل جلساتی مثل دعای کمیل و ندبه کوشش می کنیم ، بایستی با برگزاری مجالس نامبارک و فاسقانه و فتنه برانگیزی که مخرب سلامت اخلاقی و امنیت اعتقادی و نجابت عمومی است، مخالف باشیم .

ایشان با اشاره به آیه ی شریفه ی :

( و لما رجع موسی الی قومه غضبان اسفا … الاعراف . ۱۵۰ )

گفتند : یکی از نشانه های مسلمان حقیقی ، داشتن غیرت دینی وخشمگین شدن  در مواجهه با منکرات می باشد . چرا ما شاهد چنین خشمی درخود و خصوصا در بسیاری از مسئولین نیستیم

ایشان با ذکر حدیث ( صنفان من امتی اذا … ) سلامت نفس عالمان، معلمین، دبیران، مدرسین و مسئولین را عامل مهم سلامت اخلاقی و اعتقادی جامعه دانسته

و تصریح کردند : با توجه به آیه ی شریفه ی( و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوما … الاعراف . ۱۶۴ ) گروه ساکتین و فاعلین ، اهل عذاب ، و تنها گروه ناهین اهل نجات خواهند بود .

 

ایشان ضمن اعلام مخالفت شدید و صریح حوزه ی علمیه آیة الله سبط الشیخ با فراهم کردن شرائط برگزاری مجالسی که با روح تعالیم اسلام و اهداف انقلاب و شهداء و منویات مقام معظم رهبری و فتاوای مراجع عظام تقلید مباینت دارد ، خواستار دستور الغاء این مجلس لغو و لهو (که بناست در تاریخ ششم و هفتم اسفند ماه در این شهر برگزار شود ) از متصدیان امور اجرائی و فرهنگی شد .

مدیر و مدرس حوزه علمیه آیة الله سبط الشیخ افزودند : پخش صدای یک خواننده از رسانه ملی، فاقد هرگونه حجیت شرعی می باشد.

ما مقلد مراجع تقلید و رهبر معظم انقلاب هستیم نه مقلد برنامه های تلویزیون . بسیاری از این برنامه ها به منزله ی زدن چوب حراج بر ارزش های دینی می باشد .

ایشان باانتقاد از بی تفاوتی نسبت به منکرات در سطح شهر، متدینین و مخصوصاً مسئولین را به توجه بیش از پیش نسبت به فریضه ی عظیم امر به معروف و نهی از منکر ، با استفاده از شیوه های صحیح ، دعوت نموده و سکوت در مقابل منکراتی که سلامت اخلاقی و دینی و اعتقادی مردم را در معرض خطر قرار می دهد ، خیانت به دین و متدینین دانستند .

 

پی نوشت1 : دیسون به عموم افراد محترمی که بلیط این کنسرت را تهیه کرده اند خاضعانه پیشنهاد میدهد تا ندای روحانیت فهیم شهر را اجابت نموده و با صرفنظر کردن از هزینه پرداخت شده آن را هدیه ای به درگاه الهی برای اقامه فریضه امر به معروف و نهی از منکر محسوب نمایند تا لغو این برنامه را برای تهیه کننده ی محترم این کنسرت آسانتر سازند.

پی نوشت 2 : ظاهراً برخی اینگونه القاء می کنند که روحانیت متعهد اصولاً با شاد بودن مردم مخالف است که باید عرض کنم «تا تعریف شادی چه باشد» و «معیار شاد بودن» را چه بدانیم؟

اینجانب شهادت میدهم که حضرت آیت الله انصاری(دامت تاییداته) یکی از دلشادترین روحانیونی است که در تمام عمرم دیده ام. کسانی که از نزدیک ایشان را می شناسند معترفند که در برابر روح سرزنده و اخلاق خوش وی کم می آورند.

حاج آقا شیخ رضا چنان با مسائل روز و امور جوانان و خانواده های عادی جامعه عجین هستند که هر «تازه مرتبط شده ای» را به شگفتی وامیدارند. بنده که سالهاست ایشان را از نزدیک می شناسم هنوز از شدت شگفتی ام در خصوص میزان تسلطشان بر مسائل اجتماعی مردم کاسته نشده.

لذا به تمامی عزیزانی که در خصوص مواضع ایشان کمترین ابهامی دارند توصیه می کنم که از روحیه باز و مخلص ایشان در پاسخگویی به ابهامات پیش آمده کمال استفاده را ببرند و رو در رو به طرح مسئله بپردازند.

پی نوشت 3 : به عنوان یک کارشناس رسانه عرض می کنم ممکن است برخی عزیزان بپرسند چگونه، اثری که در رسانه ملی پخش می شود برای اجرا در دزفول مشکل دارد؟

درپاسخ، نکاتی به ذهنم رسید که ذیلاً عرض می کنم :

الف) پخش یک اثر در رسانه تا اجرای زنده ی کنسرت آن ، تفاوت هایی دارد

ب) گاهی پخش یک فیلم در شبکه های سراسری به صلاح نیست در حالیکه همان فیلم را از تمامی شبکه های استانی همزمان پخش می کنند.(در حالی که پوشش جمعیتی بیننده به لحاظ سطح پوشش آنتن یکی است . کمی به این تفاوت فکر کنید) چیزی شبیه اینکه فایل صوتی خاصی را تمامی افراد خانواده با هم نمی شنوند اما تک به تک چرا!

ج) فضای فرهنگی، مذهبی و سنتی شهرهای کشور، البته که با هم مساوی نیست. گاهی اجرای یک کنسرت موسیقی و یا یک تئاتر در تمام مملکت مشکل خاصی ندارد درحالیکه برای مشهد و قم حکم دیگری دارد و ایضاً گاهی اجرایی در اهواز آن بازتاب خاص! را ندارد که در شوشتر و دزفول دارد.

د) تفاوت هایی که برای بندهای ب و ج عرض کردم ممکن است ناشی از ملودی انتخاب شده ، خواننده ی اثر و یا زمان برگزاری باشد.

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٦ | ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

12 بهمن ماه امسال که گذشت، اولین سالگرد هبوط فرشته ی کوچکی به قلبم بود که برکت وجودش و نورِ نامِ نامی اش از 12 بهمن 1390 تاکنون خانه محقر پدر را روشن تر از همیشه کرده است.

فاطمه ام را مدیون  بی بی دوعالم هستم.

یا زهرا(ع)،

یا ام ابیها،

ای بانویی که رسولِ لولاک، تو را روح خود خوانده،

سپاس این کمترین را برای عطیه ی معطری که به ما بخشیده ای بپذیر.

خانم جان،

رب الارباب آگاه است،

و شما نیز :

که 387 روز است آشیانه ام از پرتو نامیدن فرزندم به نامِ نامیِ شما، عطری صدچندان گرفته.

که خطاب دخترم به نام شما، فخر، عزت و بهجتی هزار برابر را به قلبم وارد می کند.

خانم جان،

به محسن ات قسم،

387 روز است که خود را در زمره ثروتمندان عالم محسوب می کنم، چرا که مالک فرزندی شده ام که به قدر جرعه ای، خانه و خانواده ام را به خاندان علی(ع) متصل کرده است.

387 روز است که خود را جزو گدایانی می دانم که از پشت در خانه ی علی(ع) به دهلیز راه یافته ام.

بانوی من،

من سادات نیستم،

اما از بچه های شیرخوارگاه آمنه هم کمتر نیستم که به حامی خود می گویند : مادر.

پس،

مادرم،

فاطمه جان،

برای فاطمه ام از شما متشکرم

ممنون دایه.

ممنون.

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/٥ | ٥:٥٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از دوران کودکی مناظر دره ی تنگِ سرای سردشتِ دزفول را خیلی دوست دارم.

بارها و بارها از زوایای مختلف عکسیده ام این جلوه ی جمال الهی را.

اما این بار از زاویه ای جدید و کاملا بکر کادر بستمش و شک ندارم که برای اولین بار در تاریخ خلقت این دره ی زیبا چنین قابی گرفته شده است.

متخصصی برایم میگفت : طاقدیس دره ی تنگ سرای سردشت دزفول بزرگترین طاقدیس زمین شناسی در کره زمین است.

من میگویم : این بزرگترین چشمی است که خداوند زیباآفرین، آفریده است.

 

با عکس زیر مقایسه اش کنید

انصافاً یاد این شعر حضرت سعدی نمی اُفتید؟

 

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید؟ 

چشمی  که باز باشد هر لحظه بر جمالی

 

سایز بزرگتر تصویر دره تنگه سرا را ببینید +

 

راستی : جدیدا به سرودملی انجمن زن ذلیلان دست یافته ام

نظرتان چیست؟ آپش کنم گوش کنید؟ نیشخند



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٢/۱ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

گویند مرد میانسالی، سوار بر اسب خویش در بیابانی بی آب و علف راه می پیمود که ناگاه جوانی خسته و تشنه و گرسنه را در مسیر دید.

مرد از آب و غذای خود جوانک را سیر و سیراب کرد.

با او گرم گرفت و در حالیکه گرم گفتگو شده بودند به راه افتادند.

قدری که رفتند مرد به جوان گفت : ما یک اسب داریم و می توانیم به نوبت بر آن سوار شویم و کمی از خستگی راه بکاهیم.

جوان گفت : تو از آب و غذایت به من داده ای و درست نیست که مرکب ات را نیز با من قسمت کنی.

مرد گفت : ما دوستیم و لذت رفاقت و همسفری در آن است که هر چه داریم را با هم قسمت کنیم.

جوان ضمن تشکر گفت : پس اول شما سوار شوید و هرگاه که خسته شدم نوبت سواری خواهم گرفت.

مرد گفت : تو میهمان من هستی و شرط میزبانی نیست که اول من سوار شوم.

الغرض،

مرد با اصرار، جوان را بر مرکب نشاند.

جوان سوار شد و درحالیکه سعی میکرد بر اسب مسلط شود چند متری از مرد صاحب اسب فاصله گرفت و ناگهان فرز و چابک اسب را هی کرد و الفرار.

صاحب اسب فهمید آن جوان دزدی بیش نیست و از صداقت او سوء استفاده کرده است.

مرد فریاد زد : صبر کن جوان. همانجا که هستی قدری تأمل کن جمله ای را بشنو و سپس برو.

جوانک شیاد در حالیکه دور از مرد و سوار بر حیوان ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز، گفت : بنال و حرفت را بزن ای نادان.

مرد گفت : از تو خواهشی دارم.

جوان گفت : التماس نکن و غذاهای درون خورجین اسب را به تو برنخواهم گرداند و همان بهتر که نادانی چون تو در این بیابان از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

مرد گفت : از تو هیچ نمی خواهم فقط قولی بده و برو.

جوانک تریده(1) گفت : حوصله ام را سر بردی حرفت را بزن.

مرد با صدای بلند طوری که دزد بشنود گفت : اسب و آب و غذایم را بردی ببر، اما تو را به همانی که می پرستی قسمت میدهم هیچ کجا این داستان را تعریف نکن و نگو که بین من و تو چه گذشت؟

تریده متعجب گفت : چرا؟ می ترسی به نادانی ات بخندند؟

مرد گفت : نه! می ترسم دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد نکند و هیچکس همنوع در راه مانده خود را دستگیری نکند، می ترسم مردی و مردانگی از بین بمیرد.

***

قصه بالا را خواندید؟

حالا بشنوید :

روز گذشته در دزفول، دزدی با یک جعبه شیرینی در دست و به عنوان یک مسافر درون خودرویی می نشیند که دختر مرد راننده نیز حضور داشته است.

دزد پس از نشستن در خودرو و خوش و بش کردن با مرد راننده و فرزندش، به آنها تعارف شیرینی می کند.

مرد (و احتمالا دخترش) شیرینی برداشته و میل می کند.

طولی نمی کشد که حال مرد راننده به قدری بد می شود که راه به سمت بیمارستان کج می کنند.

(نمیدانم صحنه به چه شکل بوده؟ و اینکه چگونه دختر از پدر جدا شده و به خانه می رود و مرد بعد از مسمومیت خودش رانندگی کرده یا دزد نابکار را پشت رُل نشانده)

خلاصه آنکه که دزد انسان نما،  صاحب مرکب را تا بیمارستان همراهی می نماید و بعد از بردن مرد راننده به اورژانس، دزد بیرحم سوار بر خودرو شده و خودروی بنده خدا را با مدارک و پولهای درون ان به یغما می برد.

خودرو تاکسی بوده؟ نمی دانم

شخصی بوده نمی دانم.

ظاهرا پای شیرینی ها (نمی دانم چطوری) به خانه نیز باز می شود و آنها نیز مسموم می شوند.

سوال اینجاست : آیا در این قضیه فقط یک سرقت اتفاق افتاده است؟

البته که نه!

آسیب جانی نیز به صاحب مال و خانواده اش  وارد آمده.

اما یک جرم پنهانی سنگین دیگر نیز رخداده که به نظر من اعدام در ملاعام برای چنین جرمی بسیار کم است.

جرمی به نام : تخریب اعتماد اجتماعی مردم به یکدیگر.

ما مردم فراتر از توصیه های قانونی، به یکدیگر یک اعتماد نانوشته داریم.

به چند سکانس رایج در صحنه های روزمره مردم این مرز وبوم توجه فرمایید :

سکانس مثالی اول

در مسیری می رانید

مُحَرم است

به خیابانی نسبتا خلوت می رسید

سینی نذری را از پنجره خودرو به سمت تان می گیرند و شما بی معطلی شربت نذری را سر می کشید

به نبش بعدی نرسیده حالتان بد می شود طوری که کنار می زنید و ناگهان چند نفر....

سکانس مثالی دوم

به طبیعت رفته اید

کمی آنطرف تر چند نفر از راه می رسند و جوجه کباب روی آتش بار می کنند و به شما هم سلامی وعلیکی ابراز می نمایند و با لبی خندان به شما می گویند : کمی کسری دارید..نمکی...روغنی..در خدمتینم

تشکر می کنید

جوجه کبابشان آماده می شود و ناگهان دوسیخ آورده و به اصرار تعارفتان می کنند و شما پس از کلی تشکر می گیریدو می خورید و .....

سکانس مثالی سوم

شب وفات و یا تولد یکی از معصومین(ع) است

درب خانه را می زنند

سینی نذری را جلویتان میگیرند وشما کاسه ای بر می دارید به شما می گویند بیشتر بردارید زیاد است و شما کاسه دوم را برمی دارید و نیمه شب همگی کسانی که نوش جان کرده اند در حقیقت بیهوش می شوند تا صبح که برمی خیزند و می بینند خانه را رُفته اند.

سوال از محضر ارباب فن قضا

آیا برای رسیدگی به این جنبه جرمی که دیروز در دزفول اتفاق افتاده است نیز فکری شده؟

تخریب اعتماد عمومیِ فی مابین مردم را می گویم.

 

لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

پی نوشت 1تریده (tarideh): در گویش کوهستان های شمال خوزستان به معنای دزد و راهزنی است که تکنفره اقدام به دزدی و راهزنی می کند.

پی نوشت 2 : پیرو  لزوم «بازگو» نکردن جرمِ زشت روز گذشته ی دزفول، دیسون نیز بنا نداشت تا چنین مسائلی را در فضای مجازی بازنشر دهد اما از آنجا که موضوع در سایتهای محترم ( +  +   +) علنی شده است، گفتم شاید بتوان در دیسون از منظری خاص به آسیب شناسی این مطلب پرداخت.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢٩ | ۳:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

اینجا دیسون است به وقت دل های عاشق دارالمومنین دزفول.

اینجا دیسون است به وقت نفس های یک خط در میانِ 350 جانباز شیمیایی که در عالم شهود، سلاطین مایند و این دوچشم کورِ ماست که تاج پادشاهی را برسر آنان نمی بیند.

خوانندگان عزیز،

صدای ما را از اعماق تاریخ سرزمینی می شنوید که سلمان محمدی(ص) از آن برخاسته است.

اینجا دیسون است به وقت مسجد ملاحاجی، آنجا که کسی چون مرحوم ضیایی(ره) در آن آرمیده است. همو که وقتی برای تعریض خیابان امام خمینی شمالی دزفول و به حکم مراجع عظام، نبش قبرش نمودند، جنازه ی نورانی اش پس از دهها سال، صحیح و سالم بیرون آورده شده و بر دست و دل مومنین شهر تا مسجد ملاحاجی تشییع و بدرقه شد.

همان مسجدی که اکنون مظلومانه و ساکت، در حال خُرد شدن و شکستن است و آب در دل هیچ میراث خوری در دزفول تکان نمی خورد.

 

 

اینجا دیسون به وقت خانه ی آیت الله قاضی(ره) است که دلم به یادش دلتنگ تر از هر زمان دیگر است.

خوانندگان عزیز، صدای ما را از بند بند آجرهای بنای کاشفیه و خانه ی مهجور شیخ انصاری  و مسجد بی امام جماعت آقا فتاح می شنوید.

می گویند در کاشفیه کسی کشف رازهای الهی میکرد که آقاسیدصدرالدین اش میگفتند و علم تسخیر جن داشت و بگاه خروج از اتاق، نعلین هایش در مقابلش جفت میشد (الله اعلم).

 

هان ای مردم بخارا و سمرقند که هنوز دلمان برای شما و دلتان برای ما می تپد،

ای مردمی که نه فقط دین مبین محمدی(ص) که آجرهای مربع هزاران ساله دزفول و بین النهرین نیز ما را و شما را همسایه ی هم نموده ، کجایید تا برما و بر مرگ دیوارهایمان بگریید؟

اینجا دیسون است صدای آخرین ناله های باغ گودول .

و این آخرین باغبان پیری است که چونان پدری فرزند مرده بر جنازه باغ سیصدساله یی نشسته است که عطر لقمه ها و طراوت و سبزی سفره های مردمان این سرزمین نورانی را قرنها تأمین می کرد.

 

 

فقط شناسنامه اس «سلطان»علی نیست، او براستی سلطانی از سلاطین دزفول است که در سیاهی یک شبِ موشکباران، جنازه سوخته ی سه شاهزاده ی 9 تا 17 ساله اش را در آغوش کشید و اکنون روزهای متمادی و در گرما و سرما بر نعش فرزندخاکی خویش می نشیند و یکبار دیگر خود را برای داغ فرزندی دیگر به نام باغ گودول، آماده می کند.

لودرهای شهرداری می دانند چه میگویم؟

اینجا دیسون است به وقت ته شوادوون هایی که روزگاری حامی حجاب زنان شیعه علی بود و زمان دیگر ناجی جان شیعیانی که ترس از موشک های اسکاد و وحشتِ سوختن و خاکسترشدن در عالم خواب را با آرمیدن در این نعمات خداوندی به فراموشی می سپردند.

همان شوادوونهایی که اکنون خود فراموش شده ی قلب های فراموشکار مایند.

اینجا دیسون است.

و این صدای تلق و تولوقِ چرخ بافندگی آخرین پیرمرد بافنده ی شهر است که نه برای نان بلکه برای جان می بافد

 

صدای قلم ما را از گلوی خفقان گرفته ی رودی میشنوید که آخرین نفس هایش را می کِشد.

راستی، برنامه های عمرانی شهر برای زمین های کف رودخانه خشک دز چیست؟

هرچه نباشد کلی زمین است و مساحت دارد.

آیا قرار است بر جنازه دز هم آپارتمان بسازیم یا تمامی اش را آسفالت خواهیم کرد تا ترافیک شهر سبکتر شود؟

اینجا دیسون است به وقت آینده ای که احتمالاً در آن، به جای رنگ سبزآبی و زشت! رودخانه ی دز، رنگ دلنشین و سیاه آسفالت را از کوپیته تا حمید آباد جایگزین کنیم و یک اتوبان زیبا!! ساخته شود و کت های حاشیه رودخانه را نیز تبدیل به تعویض روغن و فروشگاه های سرراهی کنیم تا تریلی های رسیده از آزاد راه پل زال را به میهمانی چای و قلیان بخواند.

اینجا دیسون است، آنچه که در پاراگراف بالاخواندید صدای قلبِ شوم کسانی است که برای تمامیت ارضیِ دلهای سوخته ی ما نقشه ها کشیده اند.

اینجا دیسون است به وقت شلیک کلاشینکفی در خیابان شهید منتظری دزفول که انصافاً صدای رگبارش از موشک های اسکاد صدام بلندتر بود ، چرا که صدای موشک ها تا سردشت می رسید اما صدای رگبار کلاشینکفی بر ویترین زرگری بینوا در دزفول تا ته تهران شنیده شد.

اینجا دیسون است و تاپ تاپی که می شنوید صدای هراسان قلب زرگری است که نمیداند اگر بستر برخیزد آیا بازهم جرات گشایش دکان خود را خواهد داشت؟

اینجا دیسون است، شهر مردمی که نفس را در قفسِ سینه زنگی مست بغداد حبس کردند و حالا همین مردم در خانه خود و در ته دکان خود هدف جغدهای شومی قرار میگیرند که معلوم نیست امنیت ملی شان را هدف گرفته اند یا جان و مالشان را.

کجایی حاج احمد؛

 

اینجا دیسون است، فریاد یا حسینی که می شنوید صدای کسی است که شنبه آینده اولین سالگرد عروج اوست، کسی که با «یک پا» تمام بیابانهای غرب خوزستان را برای امنیت من و شما گز کرد و شب و روزش برای آرامش شبانه ی من و شما، یکی بود.

اینجا دیسون است به وقت باتری قلب سوداگر،

صدایی که می شنوید صدای یاحسین اوست که در تمام دزفول و برای همیشه پیچیده است، کافی است تا کمی با دلت بو بکشی و صدایش را از بهشت علی بشنوی.

اینجا دیسون است،

صدایی که می شنوید آژیر دلِ من است و معنی و مفهوم آن این است که تالحظاتی دیگر، خواهم گریست.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/۱٦ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

سال 1364 ، مهندسی جوان، تک پسر خانواده یی خانزاده و اشرافی، از قلب تهران و برخلاف رضایت مادر، به عضویت ستاد معین بازسازی مناطق جنگی درآمده و اختصاصاً برای شرکت در سازندگی خانه های موشکزده دزفول راهی این دیار می شود.

غلامرضا با قدی رشید، چهره ای زیبا، موهایی بور و چشمانی عسلی روشن، دانشجوی کارشناسی ارشد معماری، با کوهی از احساسات و شور جوانی و عشقِ به میراث فرهنگی ایران وارد دزفول می شود.

همان دزفولی، که پدرش در دوره رضاخانی، ریاست ژاندارمری اش را برعهده داشته و در گوش فرزند، قصه ها گفته از دزفول و اقلیمش، از دزفول و مردمانش، از دزفول و معماری اش.

خودش می گفت : وقتی از غربِ شهر وارد شدم و گاهِ عبور از روی پل جدید(شریعتی)، معماری منطقه قدیم را دیدم برق از کله ام پرید و وقتی وارد کوچه های بافت قدیمی شدم

و خانه ها را

گره آجرها را

و کوچه های تو در توی آن را دیدم مدهوش شدم از آن همه  عظمت چندهزارساله که هنوز هم زندگی در آن جریان دارد.

(منظور از چند هزارسال قدمت  معماری دزفول است)

غلامرضا سه سال آزگار در دزفول ماند و تا سال 67 که جنگ تمام شد، نه فقط در بازسازی خانه و آشیان دزفولی ها شرکت داشت بلکه با دوربین آنالوگ خود چند هزار عکس و اسلاید (فرق است میان عکس و اسلاید) از بافت قدیم، از خانه های موشک خورده و از تخریب هایی که توسط لودرهای شهرداری وقت صورت می گرفت با چشمانی اشکبار عکاسی کرده و در آشفته بازار جنگ تحمیلی بر جنازه معماری فخیم ایرانزمین ضجه می زد.

خودش می گفت : چه شبها که خوابگاه را ترک کرده و به میان خرابه های بافت قدیمی رفته و با گریستن بر پیکره هنر فاخر ایران، روی مخروبه ی خانه های بافت قدیم تا صبح می خوابیدم. چه مصیبت ها کشیدم در آن روزگار که هیچکس دغدغه های مرا در خصوص تخریب بافت قدیمی درک نکرد. چه زجری کشیدم وقتی که طرحی بنام جاده ساحلی، کوس مرگِ بافت قدیمی را نواخت و میان رودخانه وبافت قدیم، جدایی ابدی انداخت.چه تلاشها کردم تا هیئت بازرسان سازمان ملل را به بهانه نمایش اسلایدهایم به ته شوادوون های بزرگ دزفول کشاندم تا شاید با مبهوت کردن آنها از معماری شوادوون ها به فکرشان بیاندازم که در بازگشت به اروپا، دولت های خود را ترغیب کنند تا به صدام فشار بیاورند که کمتر موشک روانه این ارگ سترگ و نازنین و مردمان بیگناه آن کند.

 

 

او پس از سه سال دزفول را به مقصد تهران ترک کرده و سالها بعد با پیگیری و زحمت فراوان و به مدد یکی از معاونین وزرای وقت (که دزفولی الاصل است) کتاب «دزفول شهر آجر» را می نگارد.

خودش میگفت : برای هرکدام از عکسهایی که درکتاب به حالت نقشه های ترسیمی می بینید ماهها روی کاغذ کالک و با مداد راپیت، گره گره آجرهای عکس های واقعی ام را جوهری کرده ام.

(آنان که هنرستان بوده اند و با مداد راپیت روی کاغذ کالک، نقشه های معماری کشیده اند میدانند کشیدن چند هزار آجر آنهم فقط برای بازسازی یک عکس و ترسیم پرسپکتیو آن یعنی چه؟)

بیست سال پس از خروج این فرزند راستین ایران از دزفول، من از طریق خواندن کتاب «دزفول شهر آجر» با شخصیت والای ایشان آشنا شدم.

(از همشیره ام برای هدیه این کتاب تشکر فراوان دارم)

عمیق و دقیق خواندمش کتاب را و احساس کردم که «تاروپود» وجود نویسنده را بر «دارِ» وجود من بافته اند.

نام نویسنده را مرور کردم : «غلامرضا نعیما»

و شگفتزده شدم وقتی که دیدم اصلیت این شخص «دزفولی» نیست .

می گویند : جوینده یابنده است.

و من گشتم تا او را یافتم و اکنون چهارسال است که افتخار دستبوسی اش را دارم.

اما بعد..

آقای پاپی زاده،

نماینده محترم شهرستان دزفول،

وکیل محترم شهر دزفول و منافع تمدنی آن،

استاد نعیما سال 67 دزفول را ترک کرد لکن 24 سال است که دلنوازترین سمینار تصویری معماری سنتی ایران را با نمایش و توضیحات تخصصی تصاویر دزفولِ سالهای  64 تا 67  در دهها دانشگاه ایران برگزار کرده و اشک بسیاری از عشاق هنر فاخر معماری ایران را درآورده است.

آقای پاپی، تا اینجا را داشته باشید.

اینکه کسی از 700 کیلومتریِ دزفول، پای به این سرزمین گذاشته و مدهوش هنر معماری اش می گردد شاه بیت قضیه نیست.

یکایک خاندان استاد نعیما افرادی خوش ذوق و دارای قریحه و چشم هنربین هستند.

ایشان در سال های پس از جنگ، دیده های خود را از دزفول، به مددِ تصاویر برداشتی و زبان بیان خویش به خانواده منتقل می کنند و اینگونه می شود که یکی از خواهرانِ ادیبِ ایشان با شنیدن تعاریف هنر معماری دزفول و مردمان شهر من و شما ... چنان ذوق قلمش به تراوش احساس می رسد که متن ظریف زیر را قلمی می کنند.

آقای پاپی زاده پالنگان،

این شما و این هم متنی در مدح و منقبت دزفول، آنهم از زبان یک بانوی ارجمند ایرانی که دزفول را به چشم ندیده و فقط وصف آن را شنیده است :

نویسنده متن، خانم س-نعیماست لکن زبان حال استاد غلامرضا نعیما در مواجهه با دزفول می باشد :

دزفول شهر آجر

زمانیکه از خط و خاطره و خاک گذشتم،

جایی را دیدم با تمامی باور،

ایمان آوردم به خلاصه شدن،

خلاصه بودن وگره خوردن عشق و خاک،

که همه «بودن» است،

حک شدن احساس بر دیوارهای این «بودن»،

وقتی یگانگی و خلوصِ نمایِ حقیقت را با تمامی وجود حس کردم،

به شهری رسیدم که همه آجر بود،

همه، گرما بود،

همه، عشق به معبود،

همه، طپش های زنده در اعماق گره های درهم آمیخته،

که مرا..تو را صدا میزد،

و باید خالصانه رفت و ماند و دید،

که چه عشقی نهفته است،

چه غوغایی است در دل این شهر،

نباید رفت باید پرواز کرد،

باید روح شد،

در قالب جسم نماند،

باید به چشم محبت دید و با صدای این شهر اوج گرفت

گره های درهم آمیخته این شهر کوچک را،

باید به اندازه وسعت تمامی خواستن حس کرد.

آن زمان درمی یابی که چه دنیایی است بی انتها،

درمی یابی که دست عاشقِ خاک، بی وضو نبوده است.

در تلفیق این عشق : سادگی اش، خلوصش، گرمایش، همه چشم هایی است که گویای حقیقت است.

بغض بی صدای غروب شهر در دلتنگی غریبانه و درهم فشرده آجرها پیچیده است

و عاشقانه می گرید،

می گرید برای تمامی ویرانی ها،

صدایش را می شنوی؟

پس،

دزفول را،

گره هایش را،

آجرهایش را،

عاشقانه باور کن.

س - نعیما (بیستم آبانماه 1377)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٧ | ٩:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

کلیک کنید +

و

+

و

+



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٥ | ٩:۱٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

 

آقا شما بیا؛ تدارک اطعام با بسیج

پرچم زدن به گوشه ی هربام با بسیج

گرچه پر است دام، زبعد ظهورتان

منحل نمودن خطر دام، با بسیج

کرب و بلا؛ مجال شما با سران کفر

یکسر نمودن خطر شام با بسیج

گرچه شهید راه تو عیسی بن مریم است

آقا قبور قطعه گمنام با بسیج



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱۱/٢ | ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

صرفنظر از صحت و سقم این ادعای قدیمی اهالی شوش و دزفول که حزقیل نبی علیه السلام (مدفون در حوالی چهار راه شریعتی شهرستان دزفول) پدر بزرگوار دانیال نبی(ع) می باشد.

و صرفنظر از اینکه امام رضا علیه السلام در مواجه با علمای مسیحی زمان خویش به آنها فرمود : چرا عیسی (ع) را پسر خدا می دانید؟

ایشان گفتند : چون مرده را زنده می کرد.

حضرت فرمود : پس چرا حزقیل نبی(ع) را فرزند خدا نمی دانید در حالیکه حضرتش 35 هزار مُرده را که 60 سال از مرگشان می گذشت یکجا و باهم زنده کرد؟

 

 

(عکس از محمد آذرکیش)

همه ی ما اهالی دزفول در این شهر رشد و نمو می کنیم و از کنار مزار مطهر این پیامبر بزرگ خدا می گذریم و حداکثر می شنویم که پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، صهیونیست ها، تلاش هایی برای نبش قبر و بردن جسد مطهر ایشان (ایضاً جسد مطهر حضرت دانیال نبی علیه السلام) به فلسطین اشغالی داشته اند.

(حاج امیر ابراهیمیان خاطره ای عجیب از تلاش چند اسرائیلی برای سرقت گنجینه ای قیمتی از درون مزار این پیامبر بزرگ خداوند دارند که خودشان باید گوینده باشند)

و درنهایت می شنویم داستان سنگ سیاه و عجیبی را که بر روی مزار شریف این رسول الهی قرار داشته و مردم دزفول کودکانشان را به گاه بیماری (خصوصاً اشکم پیت) به بارگاه مقدس باباحزقیل رسانده و شکم کودک را به سنگ مورد نظر می ساییدند و شفا می گرفتند و اینکه طی چند دهسال گذشته سنگ سیاه به طرزی مشکوک مفقود شده و هیجکس نمی داند چه برسرش آمد؟

باری...

داستان مهجوریت زیارتگاه حزقیل پیامبر در قلب شهر دزفول همچنان برجای خود باقیست و من هربار که از کنارش رد شده یا در پارکینگ (چیتا آقامیر) نیاز به پارک خودروی خود دارم سلامی خدمت ایشان عرض می کنم اما به این فکر کرده و می کنم که : به همین سادگی؟

در شهر ما پیامبری دفن است و ما خیلی راحت از کنارش میگذریم؟

آنهم پیامبری چون حضرت حزقیل علیه السلام؟؟

گذشت تا امروز ..

که مطلبی را در رجانیوز خواندم که توجهم را به عنوان یک دزفولی جلب کرد.

یکی از رسانه های امریکایی (به نام ترامپت) که بازتاب دهنده دیدگاه ها و نظریات شاخه ای از صهیونیست های امریکاست در تازه ترین مطلب خود راجع به اینکه ادامه تحریم های ایران موجب گسترش تروریسم در خاک امریکا خواهد شد و حزب الله لبنان به شدت بر روی شناسایی زیرساختهای امریکا و همچنین ایجاد شورش های اجتماعی در امریکا کار می کند اظهار نظر کرده است.

نکته ی جالبی که این رسانه امریکایی در راستای صحت پیش بینی خود بیان می دارد این است که :

(( در عهد قدیم، حزقیل نبی روزی را پیش بینی کرده بود که در آخرالزمان، اسرائیل در محاصره تروریسم، شورش و فروپاشی اجتماعی قرار می گیرد.))

 

 


می دانیم که در جهان غرب پیش و بیش از آنکه «ماقال» مهم باشد این «من قال» است که اهمیت بیشتری دارد.

لذا اینکه کسی چون حزقیل نبی علیه السلام (که در پارادایم اعتقادی یهودیان جایگاه والایی دارد) پیش بینی فروپاشی از درون را برای اسرائیل کرده باشد فی نفسه یک برگ برنده رسانه ای برای جمهوری اسلامی محسوب می شود.

چرا؟

چون این پیامبر عظیم الشأن در خاک جمهوری اسلامی آرمیده است.

و دزفول در این فقره ی خاص به عنوان آرامگاه این بشیر بزرگ که بشارت نابودی غُده سرطانی قرن را داده است می تواند با پرداختن به این کد فرهنگی و تاریخی (از توسعه حرم گرفته تا کار رسانه ای یا ایجاد موسسه فرهنگی جنگ نرم بنام حضرتش) کارهای بیاد ماندنی و زیبایی انجام دهد.

برگزاری همایش بین المللی «فروپاشی اسرائیل، وعده الهی» با محوریت فرمایشات حضرت حزقیل(ع) و دعوت از اندیشمندان یهودی مخالف صهیونیست از امریکا و جاهای دیگر به دزفول و....حرکات رسانه ای نرم و موثری است که برکات دیگری نیز برای دزفول به همراه دارد. برکاتی همچون زوم رسانه ای بیشتر بر شهرستان دزفول و روی خط خبر رفتن پتانسیل های دیگر شهر و ...

سوال اینجاست :

آیا این پیشنهاد به گوشِ هوشهای بیدار شهر خواهد رسید؟

آیا بزودی شاهد خبری تصویری از آرامگاه بشارت دهنده نابودی اسرائیل از آنتن پرس تی وی خواهیم بود؟

آیا اگر صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران بخواهد پا به این میدان بگذارد، آرامگاه حضرت حزقیل (ع) آنقدر آبرومندانه هست که جهانیان به پیامبردوستی و میهمان نوازی ایرانیان اذعان کنند؟

آیا شهر دارالمومنین دزفول آماده است تا مزار حزقیل نبی (ع) را سکوی خاصی از جنگ نرم نماید؟

این قلم فقط برجنبه تهاجمی این پیشنهاد تاکید ندارد بلکه میتوان با تاکید بر جنبه های نوستالژیک مذهبی یهودیان مقیم اسرائیل از حب و علاقه ی آنها به باباحزقیل برای افشاگری علیه لابی کثیف صهیونیست بین الملل سود جست.

در این راستا نیاز به گفتن ندارد که ادارات زیر مسئول ترین ها هستند :

تبلیغات اسلامی دزفول

ارشاد اسلامی دزفول

اوقاف دزفول

میراث فرهنگی دزفول

شهرداری دزفول

و البته نقش بی بدیل مردم عزیز دزفول در پیگیری مطالبات این چنینی و ادای احترام بیشتر این پیامبر بزرگ.

 

پی نوشت1 : شک ندارم که خود بچه های خوب رجانیوز هم از وجود مدفن باباحزقیل در ایران(در دزفول که بماند) بیخبرند. اولین فرصت مطلعشان خواهم کرد.

پی نوشت2 : (برای آنانکه آدرس مزار باباحزقیل را نمی دانند) از چهار راه شریعتی دزفول که به سمت چهار راه آفرینش می روید (روی پیاده رو سمت راست حرکت کنید)حدود 100 پایین تر وارد کوچه ای شوید که محوطه ی موشک خورده چیتا آقامیر را پارکینگ عمومی کرده اند. بیست متر که وارد کوچه شدید، به دست راست بنگرید ،سلام دهید به حضرتش و با وضو وارد شوید.

پی نوشت 3 : پاسخ معمای تصویری در پُست قبلی >> کلیک کنید

پیشاپیش زیارت قبول



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٩ | ۱:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

تصویر یک بنگشت دسفیلی

 

ساختمانی تاریخی در گورستان رودبند دزفول

 

اف 5 های پایگاه وحدتی دزفول بر فراز دریاچه زیبای سد دز دزفول

با سپاس از وبلاگ سرزمین گرم (برای عکس ها)

و یکی از پرسنل محترم پایگاه برای اصلاح نام جنگنده ها

 

حدس بزنید اینجا کجای دزفوله؟   پاسخ

 

چغازنبیل نازنین (قدیمی ترین رصدخانه جهان)

 

بند کلک

کمی پایین تر از مُل شتری (روبروی رادیو دزفول)

 

یک عصر بهاری در دره زیبای تنگه «واشی» (اطراف دماوند تهران)

 

نشسته بر صُفه یی در بندکلک دزفول (یک خانواده کلاسیک دزفولی)

 

دوربین از روی پل سوم، زیر چوبندی رودبند را نشانه رفته است

نکته : روی پایین ترین پله ها یک زوج جوان ایستاده بودند که حذفشان کردم

 

 

مهران موزون در سال 1349 (مشهد مقدس)

ظاهرا شباهت زیادی به چهره کنونی فاطمه ی بابا دارد

 

سوپ بُرشُک و پودر گل بابونه (معجزه ای برای درمان زکام)

 

دیسون

 

جمعی از رزمندگان دلاور دزفول (ارسالی از حاج علیرضا بیباک)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱٧ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تقدیم به آنان که آرزوی زندگی در تهران را دارند.

 

 

تصویر هوای دهشتناک تهران در دو روز گذشته تا کنون

 

این هم تصویری از دزفول به درخواست سرکارخانم غصه (در یک روز زیبا)

 

جایی حدفاصل سردشت و لالی(نوروز 90)

(سمت راست خواهرزاده ام، سمت چپ یکی از بستگان)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/۱۱ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

این راهزن دیروز در سن 92 سالگی مُرد.

او یکی از آخرین سرکردگان دسته راهزنانی بود که چند دهسال اخیر را در حوالی دزفول در چهارچوب قانون مشغول به راهزنی و غارت بودند.

چهره این راهزن را به خاطر بسپارید تا در فرصت مناسب توضیحاتی تقدیم کنم.

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٧ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پریروز اول صبح، خبر مرگ یکی از مجریان صداوسیما رو خوندم که تنها اطلاعاتش این بود :

نام : نیما

محل سکونت : شهرآرا

و منبع خبر ادامه داده بود که هنوز معلوم نیست که کدوم نیمای مجری؟

من اما، تنم لرزید

به همسرم زنگ زدم

تازه رسیده بود شبکه

- الو بفرمایید

- سلام

-سلام، خوبی؟ جانم..بفرما

- ببین..

-بله

- نیما فوت کرد

- کدوم نیما؟

- نیما نهاوندیان.

-نه!!! شوخی می کنی؟

- نه جدی میگم (بی رمق حرف می زدم)

- از کجا شنیدی؟ اینجا توی شبکه هیشکی هیچی نگفته.

- خبر تازه اس..همین یکی دوساعت پیش جنازه اش توی خونه اش کشف شده .

- کی گفته؟

- یکی دوتا سایت نوشتن

10 دقیقه بعد...

همسرم : ببین آقا مهران...اینجا کسی خبری نداره..تو مطمئنی نیما نهاوندیان بوده؟ سازمان بین مجریاش چنتا نیماداره..از کجا معلوم که نهاوندیان باشه.. تازه توی خود سایتها نوشتن هنوز اعلام نشده کدوم نیما بوده.

- ببین! توی سازمان چنتا مجری داریم که اسمشون نیما باشه، جوون باشه و ساکن شهرآرا و تنها هم زندگی کنه؟

-....

- من شک ندارم نیمای خودمونه.

***

نیما رو از سال 86 می شناختم، حدود یکسال با هم اجرای زنده و مشترک داشتیم. تقریبا تمام ایرونیای خارج از ایران من و نیما رو با هم می شناختن.

برنامه «ورزش ایران» رو به تهیه کنندگی آقای حسینا روی آنتن می بردیم هفته ای سه بار توی اتاق گریم کنارهم بودیم.

خدابیامرز نیما از توی اتاق گریم و اتاق انتظار استودیوی پخش گرفته تا جلوی دوربین زنده دست از شوخیاش بر نمی داشت.

خیلی سرزنده بود

خیلی شاد بود

من کارمو خیلی جدی انجام می دادم.

زیاد پیش میومد که به دلیل جدی بودن سرصحنه و حس خیلی نزدیک و قوی که با مخاطب داشتم یادم میرفت باید ازون خنده های تصنعی (بازیگرانه) اجرای تلویزیونی از خودم دربیارم و نیمای شیطون هم راس راس جلوی یه عالم بیننده جهانی، متلک های نرم بهم می نداخت که کوتاه بیا و بخند. 

نیما به مراتب از من حرفه ای تر بود توی کارش.

اون موقع نمی دونستم بچه گرگانه و خونواده اش تهران نیستن (بروز نمی داد) واسه همین بهش ایراد می گرفتم که چرا تنها زندگی می کنی؟

(بهم گفته بود که شهر آرا میشینه)

یادمه نیما ارادتی عمیق، عجیب و سوال برانگیز به علی دایی داشت و هربار که مهمان برنامه مون علی دایی بود کبک نیما بدجوری خروس میخوند.

دیوونه ی بسکتبال بود و همین منو به تعجب می نداخت که وقتی عشقش بسکتباله چه جوری این همه خمار علی داییه.

نیما خدای جوک و خنده بود.

تا همین یکی دوسال قبل اس ام اس های جوک و خنده اش برام میومد ولی مدتها بود که ازش بیخبر بودم.

از شما چه پنهون...

همیشه حس می کردم ته همه این شادی ها یه غم پنهان وجود داره.

هنوزم میگم : شاید تشخیص و حس من اشتباه بود.

حالا حالاها باید وقت بگذارم تا مرگش رو باور کنم.

خداحافظ نیما....چشم روهم بذاری مام اومدیم دنبالت....دنیا دو روزه رفیق.

 

فاتحه

 

پی نوشت : وبلاگ چوب خدا خیلی وقت پیش یه مسابقه خاطره نویسی برگزار کرده بود که بنده این خاطره رو نوشتم و اونجا ذکر خیر نیما نهاوندیان بود  کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱٠/٥ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دوسون عزیز دیسون

تنیر گرم است و نان تازه در خدمت شماست :

کلیک کنید

اقتصاد مقاومتی 1

 

پی نوشت نخست : یکی از دوسون دیسون (به نام گمنام) کامنتی زیبا برایم نوشته بود که در انتهای آن قلبم آتش گرفت. ابتدا متن کامنت را بخوانید :

حلوا قُبِیت halva ghobeyt در خاطرات نه چندان دور دزفولی ها پیرمرد قدخمیده نابینایی است، که در یک دستش عصا داشت و در دست دیگرش قابلمه ای سنگین تکیه داده بر کمرش، پر از حلوای تازه.

در کوچه و خیابان آرام و عصازنان راه میرفت و صدا میزد "حلوا قُیِبتِ شِکَرَ " .

در اینجا طرز تهیه این حلوای سفید و شیرین را به عرض می رسانم:

مواد لازم : سفیده ی تخم مرغ به دلخواه (مثلا دو عدد)

پودر قند یا شکر سه برابر وزن سفیده ها

وانیل و آبلیمو و هل

مقداری سفیده ی تخم مرغ را با همزن می زنیم، وقتی پف کرد، شکر و وانیل و آبلیمو و هل را کم کم اضافه می کنیم و به همزدن ادامه می دهیم تا مخلوط حالت کشدار پیدا کند. حلوا را می توان در این مرحله سرو و میل کرد. همچنین میتوان با استفاده از سر ستاره ای قیف، حلوا را به صورت گل های کوچک و با فاصله در سینی چیده و در فر قرار دهیم تا خشک شوند. برای پخت زمان و دمای زیادی لازم نیست، حدود 5 تا 10 دقیقه با حرارت بسیار کم.

روحش شاد، زمستان که می شود یاد پیرمرد بی نوا و صدایش می افتم که در جوی آب افتاد و مرد.

با سپاس از گمنام عزیز باید عرض کنم که ما در شناساندن خوراک محلی مان نیز به شدت کم کاری کرده ایم. همدانی ها همین حلوا قبیت را حلوای «انگشت پیچ» می گویند و طعم این سوغاتی لذیذ را به اقصی نقاط کشور رسانده اند.

یکی از ابتدایی ترین روش های خوردن این حلوا، زدن و چرخاندن انگشت سبابه در حلوا و  پیچیدن یک قلمبه حلوا به دور انگشت است و حقیقتاً همدانی ها نام با مُسَماتری بر آن نهاده اند.

و اما پیرمرد حلوا فروش دزفولی.

گمنام عزیز،

نوشته ات پس از سالها مرا بیاد آن پیرمرد مهربان انداخت که هیچ کس را با هر مقدار پول (ولو یک ریال) بی حلوا رد نمی کرد. کافی بود تا کاسه ات را به دستش بدهی و بگویی چقدر میخواهی؟

بارها شاهد بودم که برای مشتری فقیر یک ریالی به اندازه مشتری دوتومانی حلوا می کشید.

من این کارش را خیلی دوست داشتم و با سن کمی که داشتم به خوبی حس میکردم که شخصیت و غرور افراد متقاضی حلوا را درنظر می گرفت و هیچ دستی را خالی رد نمیکرد.

خدایش بیامرزاد.

کاش برایم می نوشتید چگونه در جوی افتاد و مرد؟

پی نوشت دُیُم : (کامنتی از علی موجودی)

می دانی حاج مهران عزیز
آتش گرفتن جان تو ، شعله آن لحظاتی را در دلم روشن کرد که بچه های شیطان محله دنبال پیرمرد راه می افتادند و آن هنگام که می گفت :
حلوا قبیت شکره
همه با هم فریاد می زدند :
( شکر نداره پنچره)
و گاه پیرمرد کور بر می گشت و با چوبش بچه ها را می راند
چه روزگار غریبی بود
یادم می آید جنگ زده که بودیم توی شهرک امام (دزآب الان)
هم او را دیدم که فریاد می زد حلوا قبیت شکره

کاسه ای را دستش می دادیم و پولی را که عمدتا 2 تومان بود
و برایمان حلوا می گذاشت توی کاسه

شیرینی حلوا آمد توی دهنم
اما آمیخته شد با تلخی خاطرات روزهای از دست رفته

یادش بخیر
و خدا رحمت کند پیرمرد حلوا فروش را

راستی آن زنی را که اول کوچه بازار قدیم گرگری می فروخت یادت می آید؟

فکر کنم فرمول گرگری را کس دیگری و شهر دیگری نداشته باشد
گرگری خاص آن زن بود
و او دیگر نیست
و گرگری هم . .
مدتی است که دلم هوس کرده است گرگری بخورم

یادت هست؟
دندان هایمان به هم می چسبید
و بازی جالبی می شد

شیرینی  گرگری را هم بچسبان به شیرینی حلوا قبیت
تا تلخی خاطره ها بیشتر شود. . . .

مهران : این گوشه را نیز یادم آوردی علی جان (راجع به پیرمرد حلوا فروش) . ممنون

و اما زن گرگری فروش

آری به خوبی یادم هست

هرچند من هیچوقت گرگری دوست نداشتم اما فراتر از گرگری های آن مادر محترم دزفولی، می توان از قرص نعناع های بی نظیرش ایشان یاد کرد.

از دکان کوچکی که روبروی محل آن خانم، هنوز فعال است سراغش را همین دوسال پیش گرفتم اگر درست بخاطرم مانده باشد گفت : خانه افتاده است.

و اگر درست یادم مانده باشد در دیسون بلاگفا به این موضوع اشاره ای داشتم.

قرص نعناع های زن که از اسانس نعناع های باغ گدول مرحوم، تهیه میشد برای آرام کردن اشکم پیت و یا کمک به هضم غذا حرف نداشت و من گاهی از شدت تندی نعنایش چشم هایم اشک می آمد.

گفتی مرحوم شده؟؟؟

یا هنوز خانه نشین است؟؟

اگر نفسش بجاست اولین فرصت باید بروم و فوت و فن کار را برایم بگوید و تا ضبط کنم.

ای خداااااا ازدست روزگار فانی.

 

پی نوشت سِیُم  ( کامنتی از امیر ابراهیمیان) :

حج مهران .جنابعالی و استاد موجودی فَحمُم کوردی.

چنان زدید به برجک خاطرات که نمی توان جیجه خروس عروس مروس یه بارنه یه خروس را فراموش کنم(که سینی بدست میفروختم) یا عسلیه.  حج مهران هنوز هم قالب های عسلیه را دارم.بالون(هواپیما)آساره(ستاره) آفتابه.قیچی.پرپرک(پروانه)

اگر آمدی بگو تا قالب ها را نشانت دهم.

شیر کاکائو تازه.

خدا رحمت کند دَدَ قمر «عسلیه زن» را.

تا چند وقت پیش هنوز هم شوهرش بامیه و لوزی کنجی میزد.

گل قندی های ددقمر لنگه نداشت.یادم است گل قندی را درست میکرد میگذاشت تا بقول ددقمر خودش را بگیرد.درون سینی های بزرگ و در پیشبون.

پیشبون بزرگی داشت که با یک سری پله بسیار باریک و شق، آدم را بطرف گل قندی های درست شده و آماده هدایت میکرد.

بعضی وقتها بادی می آمد و بعلت سبکی گل قندی ها، همه را از پیشبون بطرف پائین می انداخت.ناگهان فریاد ددقمر بلند میشد که بدو بدو رووِی گل قندی هانه گرد کنی باد نَبَهشون زیر.

شعرش را بگویم که موقع فروش باید با لحنی خاص صدا میکردی : «گل قندی سربلندی هنی جاته نوندی گل قندی»»

حج مهران اشک در چشمانم جمع شده و نمیتوانم ادامه دهم.خدا خیر داها تُنُ و علی موجودیه.

مهران : حج امیر عزیز،

همیشه گفته ام امیر ابراهیمیان چوب دوسر طلاست.

سینه ات هم گنجینه جنگ است و هم معدن یادگارهای دزفولیتمان.

راستش قرار نبود در این پُست این نکات را بنویسم (منظورم شغلهای قدیمی است)

خیلی وقت است که قرار بوده تا راجع به فرهنگ کار و شاگردی و شغل های جور واجور قدیمی پُستی جانانه قلمی کنم که متاسفانه نوبتِ نوشته ها نمی گذارد

یادت باشد اخوی که هنوز سلاطین 3 را بدهکارم به دیسون.

البته جای پست شغلهای قدیمی دزفول در «تنیر» است نه اینجا.

ولی دلم را شاد کردی با کامنتت پهلوان.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/٢٤ | ۸:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جمعه شب گذشته، پس از 8 روز، از شهر به تهران برگشتم. نمیدانم چرا و چگونه دچار ویروس سرفه و خلط ریه ی شدید شدم..شاید از خوردن برخی نذورات در روز عاشورا.

به هر روی، آنفلوآنزا و عفونت ریه، از بامداد شنبه تا الان امانم را بریده.

خفه شدم بسکه پنی سیلین بزنم و شربت و کپسول بخورم.

صدایم شده شبیه دوبلور «وی جی» در فیلم قانون:

((پدر!...نه پدر!!...تو هیچوقت منو دوست نداشتی پدر!))

((نه وی جی....نه پسرم...))

***

قرار بود گزارش مفصلی از حضورم در دزفول بنویسم اما حال خوشی برای اینکار ندارم.

متاسفانه تصمیم تخریب عنقریب باغ گدول دزفول، قلبم را در فشار مضاعف قرار داده است.

داستان فرمانداری و استانداری و ...نیز قوز بالاقوز دلم شده.

بنابراین فعلا چند خط از مُحرم دزفول و آنچه برمن و روزگارم گذشت مینویسم سپس چشمان نازنین دوسون دیسون را به میهمانی چند عکس ناقابل از آرشیو عکسهایم دعوت میکنم.

یکم :

سید حبیب حبیب پور در ایام تاسوعا و عاشورا داغدار مرگ برادر گرامی اش که شد بماند، خودش هم دچار حمله قلبی(یا شبه حمله قلبی) گردید که الحمدلله تا روز آخر که شهر بودم و به عیادتش رفتم حالش رو به بهبود بود. دعا کنید مجدد قلم وبلاگش روی پا بایستد(انشالله) خداوند روح برادر بزرگوارشان را نیز قرین رحمت خویش فرماید

دوم :

تغییر مسیر دسته جات محرم قدری بی رمقی و خلوتی در مسیر تماشاچیان عزاداری ایجاد کرده بود (خصوصا در حیدرخانه). این موضوع جای بررسی بیشتر و آسیب شناسی عمیق تر دارد.

یادم هست یکی از اعضای محترم شورای شهر، چندماه قبل در هتل المپیک تهران بابت این قضیه از بنده نظری خواست که خدمتش عرض کردم : باید جوانب این امر بررسی گردد و نمیتوان صِرف مشکلات رتق و فتق خیابانی تصمیم گرفت.

اکنون به جرأت میگویم : برهم زدن این مسیرها، موجب برهم خوردن یک قرار سالیانه بین دسفیلیان شد و ارزش این قرار را مالک فیس بوک بهتر از همه ما میشناسد.

در حقیقت برهم زدن مسیرها، به پراکندگی دزفولی های مقیم و غیر مقیم از یکدیگر دامن زده است و این یعنی تضعیف سرمایه های اجتماعی

البته این مطلب بازهم جای آسیب شناسی دارد. من فقط یک نکته اش را گفتم.

سوم :

پس از چندسال تصمیم گرفتم بدون دوربین و با دست خالی با هیئت محله پدری(سبط شیخ انصاری) همراه شوم. این فرصتی بود تا بتوانم به خودم و حس و حال عزاداری ام برسم و برخی ار رفقای قدیمی را همپا و همنوا شوم. انصافا چسبید.

چهارم :

کمیت و کیفیت پذیرایی حیدرخانه و سیاه پوشان از دسته جات میهمان را با کمیت و کیفیت پذیرایی مسیر قلعه و صحرابدر از حیدرخانه و سیاه پوشان مقایسه کردم و متوجه تفاوتی تلخ شدم.

داستان از این قرار بود که کمیت پذیرایی اهالی محله قلعه و حاج مرادی بیشتر  و کیفیت خوراکی ها سنتی تر و اصیل تر( اُوباقله،فرنی، شلغم و ..) بود. با کمی تفکر به دلیل آن پی بردم : بافت جمعیتی محله قلعه وصحرابدر سنتی تر و دست نخورده تر مانده در حالیکه در حیدرخانه مظلوم ما مهاجرت قدیمی های منطقه، موجب شده تا چنین نمودهایی(گونه ی پذیرایی های محرم) رنگ بازد....زهی تاسف.

پنجم :

تجهیزات فیلمبرداری را برای اتمام برداشت های یکی دو پروژه ام(آبشار شوی و ...) به همراه خود به شهر آورده بودم و برای روزهای تاسوعا و عاشورا نیز برنامه خاصی نداشتم اما بابت بیکاری دوربین در این دو روز عذاب وجدان گرفتم . لذا روز تاسوعا با تکنیک رودستی و رودوشی ساده وارد گود شدم و سوژه ی کودکان محرم را کادر بستم .

احتمالا یک فیلم کوتاه 10 تا 15 دقیقه ای برای روز اربعین به آنتن برسد.(دعا کنید)

ششم :

در آخرین لحظات حضور در شهر، موفق به دیدار و زیارت جضرت آیت الله سبط شیخ انصاری شدم و رویت جمال نورانی شان جانی تازه در دلم ریخت.

هفتم :

کمی پس از پایان آخرین شبِ روضه حاج امیر ابراهیمیان، توفیق حضور یافتم و عطر روضه ی تمام شده ی منزلش را استشمام کردم و غبطه خوردم به حال خوشی که حاج امیر و خانواده ی پاکیزه اش با آذین بستن دوماهه خانه اش(به پرچم های عزاداری) دارند.

هشتم :

توفیق حضور بر مزار یکی از مادران نمونه مقاومت دزفول را یافتم.

یکسال و چند روز از وفات این مادر بزرگوار می گذرد اما همچنان این شیرزن رزمنده ی دفاع مقدس ناشناخته و گمنام مانده است. بعدها در موردش بیشتر خواهید خواند در دیسون.(خدایش بیامرزاد)

نهم :

در پنج اداره و نهاد دزفول، جلسات خوب و پرباری داشتم.

دهم :

شب اول که به شهر رسیدم متوجه شدم که کلید خانه را در تهران جاگذاشته ام و همین هم موجب شد که تا یافتن یک کلید ساز و گشودن درب منزلم، میهمانِ خَصی گرامی باشیم(البته در مسیر گذر عزاداران بودنِ منزل ایشان نیز بی تأثیر نبود)

یازدهم:

شبی میهمان حاج علی بیباک بودم. جای شما عزیزان خالی. حال ایشان الحمدلله بد نبود.

دوازدهم :

در دزفول رزمنده ای مشهور زندگی میکند که داستان رزمش اگر به یک فیلم سینمایی مبدل شود بلاشک نقطه عطفی در تاریخ سینمای دفاع مقدس خواهد بود.

نامش را نمیگویم. همه میشناسیدش.

من اما،

فقط و فقط دلم میخواهد ببینمش و بوسه بر پیشانی و بازویش بزنم و هیچ نگویم و فقط به نظاره اش بنشینم.

متاسفانه در این سفر فرصت نشد.

سیزدهم :

آب رودخانه بی رمق و کم بود.

چهاردهم :

چندماه قبل، از باغ گدول عکاسی کرده و قرار داشتم تا داستان خشکی و نابودی آرام و بیصدای این نمود تمدنی شهرمان را به نقد بنشینم.

نشد..نشد..نشد! تا این سفر رفتم و دیدم که شهرداری فخیم دزفول از ضلع شمالی باغ به جانش افتاده و باقی قضایا ...که در پست بعدی خواهم نوشت :

تراژدی باغ گدول

****** 

و اما عکسها :

 

(مهران موزون)همینطوری و بی دلیل تقدیم به پرسپولیسی ها

 

مرزُق سنگی (همدان : آرامگاه شیخ الرئیس)

 

نورچشمم «فاطمه»  (تابستان 91کوپیته)

 

کسی پرتش نکرد، خودش مثلا شیرجه زد(سوژه : ناشناس)

 

پاره های دلم : فاطمه و کورش (تابستان91 گنجنامه همدان)

 

آبشار گنجنامه همدان-تابستان 91(سوژه ها : ناشناس)

 

آقا محمد: یکی از بستگان (تابستان 91 کوپیته)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٩/۱٤ | ٧:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سرنوشت : محمدکوره پز، خمیر جدید خود را قدِ تنیر زد.

========

از زمان کودکی،

چه پای منابر روضه

چه در تولیدات دیداری و شنیداری سینما و تلویزیون

و چه در کتب و نوشته ها،

هرگاه که قصه ی لرزیدن دست مسلم ابن عقیل را در خانه ی هانی ابن عروه (زمانیکه فرصت داشت تا ابن زیاد ملعون را معدوم کند) می شنیدم، این سوال را از خود می پرسیدم :

آیا رعایت اخلاق توسط مسلم (در آن لحظه تاریخی) ارزش رقم خوردن فاجعه کربلا را داشت؟

این روزها که شبکه IFILM هرشب دوقسمت از مختارنامه را پخش می کند، باوجود کارهای برزمین مانده ای که دارم از زاویه ای متفاوت مشغول رصد داستان هستم و این سوال برایم برجسته شده :

اگر مختار به جای مسلم بود چه می کرد؟

اخلاق مداری به خرج می داد؟ یا مصلحت سنجی کرده و ننگ بدنامی میهمان کشی را نزد عرب به تن می خرید و کار ابن زیاد را یکسره می ساخت؟

 

 

پاسخ به این سوال می تواند در بسیاری از تصمیمات زندگی فردی و جمعی ما راهگشا باشد.

ممنون می شوم دوسونِ خوب دیسون قدری عمیق تر به بحث ورود کنند تا شاید به برکت ایام سوگواری اباعبدالله الحسین(ع) از پرداختن به این سوال ره توشه ی عملیاتی برگیریم.

ضمناً : کاری به آن بخش قصه که رقم خوردن فاجعه کربلا موجب احیای اسلام شد و 13 قرن است که شیعه زنده به همین چشمه جوشان است ندارم.

چون مسلم و مختار، علم لدنی امام حسین(ع) را نداشتند تا خروجی داستان کربلا را در سیر تاریخ ببینند.

همانگونه که ما امروز علم لدنی نداریم.

بحث برسر تبیین مرز بین «حفظ اخلاق» و «مصلحت سنجی» است.

بنده خودم به شخصه بسیار محتاجم تا از حلاجی این نکته، چیزی یاد بگیرم.

فکر میکنم سوال دوتا شد :

الف) اگر کسی چون مختار در آن لحظه ی تاریخی به جای مسلم بود چه میکرد؟

ب) اصولا کدام کار درست بود : قتل ابن زیاد به قیمت ننگ بدنامی میهمان کشی؟ یا همان عملکرد مسلم به قیمت رقم خوردن فاجعه کربلا و از دست رفتن فرصت تشکیل حکومت علوی.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٩ | ٩:٠٤ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

قبل التحریر : خبر خوش اینکه، وبلاگی دیگر در فضای سایبری دزفول متولد شد. آدرسش سخت نیست، کافیست تا d ابتدای دیسون را حذف کنید. نویسنده ی این وبلاگ همان کسی است که دوسه باری در طول عمر دیسون، میهمان پُست های دیسون بوده است و پُست مسجد آقا فتاح را نیز ایشان نگاشت که اکنون اصرارهای فراوان حقیر به ایشان، شکر خدا نتیجه داده و پای به عرصه قلم زنی مجازی شهرمان گذاردند.
این شما و اینهم وبلاگ زیبای ایسون

***

 

دباغخانه

باورم نمی شد که برخلاف همیشه، رضا را در بیمارستان شهید مصطفی خمینی پذیرش نمی کنند.
کمی بیشتر پیگیر شدم گفتند باید بروی از خانم «کاف» مجوز و دستور بیاوری.
فهمیدم کار از آنجا آب میخورد.

رفتم.

طولی نکشید که روبروی خانم کاف در اتاقش ایستاده بودم و او نشسته بر صندلی خویش و پشت میز.

گفتم : فلانی هستم اهل دزفول، برادر قطع نخاعی ام را هر از گاهی که مشکلاتش عود می کند و یا شنت مغزی اش دچار ایراد می شود از دزفول به بیمارستان شهید مصطفی خمینی می آورم و الخ...

خانم کاف خیلی راحت گفت : مشکل برادرت به ما مربوط نیست و او را پذیرش نمی کنیم.(نقل به مضمون)
گفتم : نمی فهمم یعنی چه؟ می فرمایید چکار کنم؟ کجا ببرم این جوان ویلچر نشین را؟
و باز گفت : هر کجا می خواهی ببر. به ما ربطی ندارد.
گفتم :  خانم کاف این طرز برخورد با یک قطع نخاعی جنگ نیست. اگر مجوز پذیرش در بیمارستان را ندهید همین الان او را می برم و جلوی درب دانشگاه تهران به معرض دید عموم میگذارم تا خلایق بدانند با ما چه می کنید؟
در کمال شگفتی بنده، کاف گفت : همین الان می گویم با یک خودرو برادرت را ببرند و جلوی درب دانشگاه تهران رها کنند.

و منِ خشمگین، صدایم بالاتر رفت.
ظاهرا زیر میزش شستی زنگ اخبار داشت و با فشردن پای خود بر روی شستی، حراست را خبر کرده بود.
طولی نکشید که دو فرد قوی هیکل سراسیمه وارد اتاق شده و بازوان مرا در حالیکه اعتراض میکردم گرفته و با طرزی بسیار تحقیرآمیز از اتاق خارج کرده و به محض خروج از اتاق، از پلکانی حدوداً شش پله ای به پایین پرت کردند.
دست برقضا یکی از آن دو محافظ، اهل ....(یکی از شهرهای خوزستان) بود و می دانست که من، هم استانی اش هستم و علیرغم همراهی اش در پرت کردنم از پلکان، خودش را به من که روی زمین افتاده بودم رسانده و از زمین بلند کرد (ظاهرا قدری دلش به رحم آمده بود) و آهسته گفت : برو دزفولی. برو و برادرت رو با ویلچرش ببر و از تهران فرار کن. اینها (خانم و آقای ک) برای خودشون زندان شخصی دارند و به طرفه العینی شما را می برند جایی که ...نی انداخت.

(دیسون : همان زندانهای خاصی که در مناظره سال 88، توسط آقای احمدی نژاد اعلام شد و آقای کاف نیز ضمن اعتراف، برای ماستمالی کردنش گفت : فقط برای پدران شهدا بوده)

من باز هم تصمیم به ایستادگی و برگشتن به اتاق خانم کاف را داشتم که آن محافظ خوزستانی در حالیکه مرا آهسته به سمت بیرون هل میداد گفت :  انگار نگرفتی چی گفتم؟ برو و جون خودت و داداشت را نجات بده.

 و من از همانجا برای همیشه برادرم را به دزفول و خانه بردم و پشت سرم را نیز نگاه نکردم.


***

اینها بخشی از ناگفته های اولین مصاحبه ام با حاج کریم ساکی بود که در همان مصاحبه ی اول با دلی شکسته بیان کرد.

اما یکی دو روز بعد از افاضات اخیر وبلاگ دستنوشته ها، حاج کریم تماسی با حقیر داشت و مثل همیشه بنده را غرق محبت های برادرانه خویش نمود.

(ظاهرا قضایای «من شهادت میدهم»  مهرانِ موحد را هم شنیده بود)

وی سخنانی گفت که قلبم را به لرزه درآورد.

لذا من،
مهران موزون،

همانگونه که تمامی فرمایشات حاج کریم ساکی را در مصاحبه اول به زبان نیاورده ام(به دلایلی خاص)
تمام محتوای تماس اخیر حاج کریم را نیز در اینجا به قلم نخواهم کشید چرا که در این صورت منظور اصلی و اولیه جناب دستنوشته ها (ایجاد تنش بین بنده و همشهریانم در بنیاد جانبازان) محقق خواهد شد و حاشا و کلا که بنده اجازه نصرت در شبهه افکنی را به ایشان دهم.
لکن بد نیست برای تنویر هرچه بیشتر دوسون نازنین دیسون، گزیده ای از جملات اخیر حاج کریم ساکی پور را به اطلاع برسانم :


برادر من گمنام نبوده است؟؟؟؟
رضای ما چنان گمنام و از یاد رفته بود که خود ما خانواده ساکی دیگر فراموش کرده بودیم ایشان با ترکش توپ قطع نخاع شده است.
خدا میداند هرگاه که او را برای MRI به بیمارستان می بردم گاهی پزشکان می گفتند : جانباز جنگی است؟
و من میگفتم : نه، تصادف کرده است.
ما عملا پذیرفته بودیم که رضا برادرم ربطی به قضایای جانبازان قطع نخاعی ندارد.
آقای موزون، می خواهم نکته ای را به شما بگویم : خدا شاهد است پس از خاکسپاری برادر شهیدم، ما خواهران و برادران خاندان ساکی هرشب دور هم نشسته و در حال سخن گفتن وسوگواری برای رضا، یاد شما و دیسون می کنیم و مرتب از کاری که شما کردید حرف می زنیم.
من با شرمندگی به حاج کریم گفتم : روسیاهم به خدا که کار بیشتری از دستم ساخته نبود.
حاج کریم بلافاصله گفت : نه! نه! منظورم از این سخن چیز دیگری بود. خانواده ی ما پس از مدل پرداختن دیسون به شخصیت رضا (چه زمانیکه در اغماء بود و چه زمانیکه به شهادت رسید) تازه بیاد آورده بودیم که علیرغم اینهمه سال خدمت و رسیدگی  و محبت به برادرم، فراموش کرده ایم به عنوان یک جانباز به او افتخار کنیم.
آقای موزون، ما به این نتیجه رسیده ایم که پس از آن برخورد خانم کاف، مقام جانبازی رضاساکی پور در خود خانواده اش نیز به فراموشی سپرده شد.

(کاش شما دوسون دیسون بودید و می شنیدید که کریم ساکی پور با چه سوز و صفای دلی اینها را پشت خط تلفن برایم میگفت)

آقای موزون، ما حق رضا را پاس نداشتیم و او در گمنامی مطلق جوانی اش سپری شد، خود ما خانواده رضا نیز از اخراج نام رضا ساکی پور از لیست قطع نخاعی ها بیخبر بوده ایم، چه برسد به مسئولین محترم بنیاد، خدا نبخشد کسی را که سی سال پیش با ما آن برخورد را کرد تا اینگونه سرانجام برادرم رقم بخورد.

(قابل توجه آقای دستنوشته ها)


***


تاکید می کنم : این تمامی آنچه که حاج کریم برایم گفت نبود و صیانت از سخن و امانتداری قلم ایجاب می کند تا نام بعضی عزیزان را زخمیِ این مطلب نکنم.

بنابراین آقای دستنوشته های گرامی،
فکر میکنم برای صابون انداختن زیرپایِ مهران موزون، سوراخ دعا را گم کرده اید برادر،
شما می بایست به جای تماس گرفتن با آقای سید آسیابان، به خانم کاف یا همسر فتنه گرش تماس می گرفتید .

در عجبم به جان شما،

در تمام بیست روزی که دیسون قُرُق شهید حاج رضا ساکی بود، چند بار از زمانی که ایشان در بیمارستان دزفول بود تا موقعی که در خاتم الانبیاء تهران بستری شد بابت رسیدگی و امکاناتی که در اختیار قرار داده شد از مسئولین تشکر نمودم وتنها گلایه و افشاگری بنده همان اشاره به رفتار سی سال پیش همسر آقای کاف بود،

آیا افشاگری حقیر در خصوص رفتار زشت آن خانم، شما را آزرده خاطر کرده است؟

به هرحال به اطلاع شریفتان برسانم که قرار بود با ادله و قلم خودم پاسخ اتهامتان به دیسون را بدهم اما وساطت تلفنی و غیر تلفنی بزرگواران همشهری (حتی خود حاج کریم ساکی که از بنده درخواست واگذار کردن موضوع به خدا را داشت) موجب شد تا رشحه ای از سخن را صرفاً به ذکر فرمایشات برادر جانباز آن شهید گمنام و سعید محدود کرده و بحث را همین جا پایان دهم.


اما برای شما قلم به دستِ همشهری دو توصیه دارم :


1) شما را به خدا بیایید از توانایی و دانش تان در نوشتن و لابی های تلفنی و دیگر قابلیت های پنهان و آشکارتان، در راستای کاهش آلام و دردهای رزمندگان و جانبازان وشهدای شهرمان بهره بگیرید. بیایید به امثال حقیر دست یاری بدهید تا طرحی نودراندازیم و شهر بیگناهمان را از شر کسانی که چونان گرگ گرسنه در کمین اش نشسته اند نجات دهیم.
انتخاب کنید بزرگوار،
هم افزایی توانایی ها و در اختیار گذاشتن تجارب برای دزفول؟
یا برجک زدن و صابون زیر پای دیگران انداختن .
2) ظاهر نوشته هایتان نشان می دهد که فردی باهوش باشید، بنابراین چگونه این خَبط را مرتکب شدید و با ابزار رسانه (وبلاگ و قلم) به یکی از شاغلین در رسانه حمله کردید؟ می دانم که حافظه ی خوبی دارید و فراموش نکرده اید که «رسانه» شغل اینجانب است  و مثل این است که با پتک آهنگری بخواهید به خود آهنگر آسیب بزنید.

بنابراین این احتمال که به محض بازتاب ادعای بنده در وبلاگ محترم پلاک، حضرتعالی ذوق کرده اید که مثلاً فرصت خوبی گیرآورده اید و می توانید به بهانه درج محتوای دیسون در پلاک، غیر مستقیم دیسون را بنوازید، بی آنکه دیسون به سراغتان بیاید.
درست گفتم؟
بسیار خب، دیدید که نشد.
مگر اینکه همین حالا گوشی را بردارید و به خانم کاف زنگ بزنید و گزارش همین پُست را به ایشان بدهید،
کسی چه میداند شاید فرجی شد و به آرزویتان رسیدید.
لذا به شما برادر گرامی عرض می کنم علیرغم آنکه حرفهای دیسون درخصوص ماهیت و کیفیت شهادتی که درآن پست کذایی دادید ناگفته ماند، به احترام آن شهید مظلوم و گمنام، خانواده ی محجوبش و دیگر همشهریان نجیب دزفولی، همینجا بحث را مسکوت گذاشته و شما را حلال می کنم مگر اینکه خودتان تمایل به ادامه داستان داشته باشید و غیر مستقیم از بنده بخواهید که پست دباغخانه 2 را به رشته تحریر درآورم.

راستی : محرم بر شما تسلیت و تعزیت باد برادر.

 

پی نوشت1) دوسون عزیز : تنیر گرم و به روز شد : کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٢٧ | ٢:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از محضر مهرانِ دستنوشته ها برای تأخیر در ارائه پاسخ به مطلب «من شهادت میدهم» ایشون پوزش میخوام و مطمئنم که درک میکنن بابت الویت پرداختن به قضیه ی حاج علی بیباک.

انشالله بعد از این پُست (چشم شیطون کور و گوش شیطون کر) خدمت ایشون خواهم رسید.

اما بعد...

چند روزی است که به دوسونِ عزیز دیسون وعده ی اخبار خوش رو داده بودم.

خبر اول

سه سال پیش که دیسون را در بلاگفا افتتاح کردم قصد داشتم تا دریچه ای فرهنگی برای ارتباط با شهر ایجاد کنم.

هدف کلانی که داشتم این بود :

پرداختن به مسائل دزفول در همه ی زمینه های فرهنگی اجتماعی.(با حفظ جوانب نوستالژیک و فولکلوریک)

دوسونی که از ابتدا با این «مینی رسانه» همراه بوده اند میدانند که جنبه های نوستالژیک و فولکلوریک در دیسون بیشترین سهم را داشته.

چه اینکه دو واژه ی فوق الذکر، در سه سال اخیر فراوان ترین تکرار را در دیسون دارا بوده اند.

من،

در حقیقت قصد داشتم تا با یادآوری سبک و سیاق زندگی در دهه های گذشته ی شهرمان، بتوانم خواننده را به مقایسه ای بین نقاط ضعف و قوتِ اوسون و ایسون وادارم تا در ارتباطی دوسویه بتوانیم فرهنگ عمومی و جمعی مان را به بحث بنشینیم.

اکنون پس از گذشت قریب به 36 ماه، دیسون دچار ملاحظاتی شده :

1) سوژه های فراوانی (در خصوص هدف کلان دیسون) که روی دست حقیر مانده است و کنداکتور(جدول زمان پخش) محدود دیسون اجازه پرداختن به همه ی آنها را نمیدهد.

2) مسائل فوریتی همچون پرداختن به مشکلات همشهریان و جانبازان سرافرازمان نیز سهمی ویژه از کنداکتور را به خود اختصاص داده اند.

(که موجب افتخار دیسون است)

3) دیسون در پرداختن به مسائل مربوط به «سبک زندگی» نیاز به حال و هوای اختصاصی دارد تا تکلیف مخاطب نیز با محتوا روشن تر باشد.

4) تأکیدات حضرت آقا (روحی له فدا) در بجنورد بر «سبک زندگی» و دوری هرچه بیشتر از مظاهر زندگی غربی، که دست برقضا، موید همان هدف کلان سه سال گذشته ی دیسون است، موجب شد تا بار دیگر این قلم برای بارگذاری و برنامه ریزی محتوای سبک زندگیِ اوسون و ایسون، تجدید قوا نماید.لذا فرامین ولی امر مسلمین در خصوص سبک زندگی، تکلیف را بر شانه های نحیف این حقیر، سنگین تر نمود.

***

اینها همه موجب شد تا به فکر افتاده و پس از مشورت با برادر ارجمند، بسیجی جوان و پرانرژی، فرهیخته ی گمنام و اهل قلمِ شهرمان، دوست مومن و متعهدم محمد کوره پز به این نتیجه برسیم که به یُمن طرح پرسش های بیست گانه اخیر مولایمان در شهر بجنورد، اقدام به راه اندازی شمعی دیگر فضای مجازی شهر نموده و شانه به شانه هم بنویسیم و بگوییم از «سبک زندگی».

به همین خاطر طی چند روز گذشته، تنیری گِلی در فضای بلاگری شهر دزفول ساختیم و برآنیم تا نان های داغ فرهنگی خود را برای مصرف عزیزان پخته و تقدیم نماییم.

من به سهم خویش در تنیر، هر بار پُستی را ناظر به یکی از پرسش های «سبک زندگی» امام خامنه ای (مدظله)،خواهم نوشت.

لطفاً وارد تنیر شوید

***

خبر دوم

صدالبته برپایی و روشن کردن وبلاگ تنیر، به معنای تعطیلی دیسون نبوده و نیست.

اما از آنجا که بار فولکلوریک نوشتن از دوش دیسون تا حد زیادی برداشته خواهد شد، ماموریت دیسون هم بیشتر به این سمت خواهد رفت :

مسئولان و مدیران محترم شهرستان دزفول،

نیک استحضار دارید که قلم دیسون در سه سال گذشته گاهی به عملکرد شما عزیزان نزدیک شده و شکر خدا کلید خوردن ایده هایی و پروژه هایی(فرهنگی و غیر فرهنگی) را نیز در شهر موجب شده است. اینجانب قصد دارم تا از این به بعد در کمال دوستی، رفاقت و مودت، قدری بیشتر و دقیقتر راجع به عملکرد شما بنویسم.

راحت بگویم : از محضر شما عزیزان درخواست دارم، تا از این به بعد صبر و حوصله و متانت بی نظیرتان را بیشتر کنید. دیسون به جِد اعتقاد دارد که مسئولان دزفول نیاز شدید به کمک رسانه ای دارند و منظور از کمک رسانه ای، تنویر افکار عمومی شهر در خصوص ضعفها و قصورهای مدیریتی علنی شهر است. شما بدنه مدیریتی شهر، علیرغم زحماتی که میکشید دچاز دو مشکل اساسی هستید :

الف) از یکسو سیل نق زدن های درون و برون شهر خطاب به کارنامه شما روان است که نه نتیجه ای برای شما و شهر دارد و نه اصولا انصاف است فقط نق زدن پشت سر مسئولین.

ب) و از سوی دیگر سرویس گیرندگان خدمات مدیریتی شما، با شیوه های صحیح مطالبه گری قانونمند و هوشمندانه تاحد زیادی نا آشنایند. آن قِسم مطالبه گری را میگویم که موجب تقویت حوزه مدیریتی شهر شده و شما مدیران محترم را بر آن میدارد تا پیکره زیردستان خود را در شأن ارباب رجوع خود چیدمان و تنظیم نمایید.

در فضای جدید دیسون، تمامی مسئولین مربوط به قوای سه گانه کشوری(در حوزه مدیریتی دزفول)، مورد خطاب و یاری قرار خواهند گرفت.

فرماندار محترم شهر آماده باشد تا قلم دیسون (در زمینه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، مذهبی و دفاع مقدس) همچون مشاوری امین در خصوص مشکلات شهر بنویسد و ایشان به هر اندازه که صلاح می دانند از آراء و نظرات این هموطن خویش برای بهبود امر بهره بگیرند.

برادر گرامی، آقای پاپی بالنگان مطمئن باشند که دیسون پس از چندماه وقفه در خصوص نقد عملکرد ایشان در ایفای وظایف نمایندگی و کنش و واکنشهای این مدیر محترم در صحن مجلس، آغاز سخن در خصوص زحمات بیدریغ شان نموده و همچون دوستی صادق و دلسوز اقدام به نوشتن در خصوص مسائل مربوط به حوزه ایشان نماید.

فرمانده محترم نیروی انتظامی، فرمانده محترم سپاه و کلیه نیروهای انتظامی و نظامی زحمت کش شهر بدانند که دیسون همچون چشمی بیدار از این به بعد سهم قلم خود را به این عزیزان پرداخت خواهد کرد.

ارباب محترم رسانه در دزفول، خدا یاری کند، فرصتی باشد مخلص شما گرامیان نیز هستم و متقابلاً دست یاری به محضرتان دراز میکنم. اینجانب معتقدم که فضای رسانه ای دزفول بسیار بسته است و همان نور کم فروغی هم که روشن می باشد  دچار یک آشفتگی و تشتت مفرط است.آرایش رسانه ای شهر از وضعیت هردم بیل دهشتناکی رنج میبرد. لازم است فکری اساسی در این خصوص شود.

روحانیت معزز شهر،

دیسون شما را چشم و چراغ شهر میداند اما بر این باور است که میدان از حضور شما بزرگواران تا حدی خالیست و علیرغم فعالیت های میدانی و حضور مداوم برخی مقامات روحانی حاضر (همچون امامت محترم جمعه) همچنان دزفول از فقر حضور روحانیت عذاب می کشد. ما صدها طلبه فعال و هوشمند دزفولی در قم و مشهد داریم، باید برای بازگرداندن آنان فکری کنیم. من روحانی نیستم اما فکر میکنم حوزه های علمیه شهرمان حضور کمیتیِ رقیقی بین مردم دارند. قلبا معتقدم که بسیاری از مشکلات فرهنگی، مذهبی شهر ناشی از حضور کمرنگ روحانیت است. باید به معدود بزرگان روحانی حاضر در شهر کمک و یاری رسانه ای شود.

اداره محترم آموزش پرورش دزفول،

دانشگاه های محترم،

اداره محترم محیط زیست،

اداره محترم ارشاد اسلامی،

جهاد کشاورزی و منابع طبیعی محترم،

اصناف محترم دزفول

و...

آماده باشید و راجع به دیسون سعه صدر خود را افزایش دهید.

بزودی مخلص همگی خواهم بود.

 

خدای ناکرده دعوا ندارم...

اما شهرمان نه فقط توسط تهاجم فرهنگی دشمن، بلکه به دست عده ای کوردلِ تمامیت خواهِ درون کشوری نیز هدف اضمحلال قرار گرفته است، کسانی که صرفا برای مطامع سیاسی خویش به دنبال محو شاخصه های فرهنگی دزفول عزیزمان هستند و ما برای نجات از این اسقاط، همگی نیاز به وحدت داریم. نیاز به بصیرت داریم، آنهم از جنس فرهنگی.

من ادعای این را ندارم که همه چیز را میدانم،

اما شک نکنید مدیران عزیز همشهری،

نکاتی را در چندسال اخیر متوجه شده ام که شاید(تأکید میکنم : شاید) به سمع و نظر شما نازنینان نرسیده باشد.

دزفول اکنون دشمنانی درون کشوری دارد که برای ناک اوت کردنشان نیازی به حمله به آنان نیست بلکه می بایست با کار فرهنگی مضاعف و بصیرت بخشی به مردم شریف شهر، نیت این نابکاران را ناکارامد کرد و این مهم، همت جمعی مردم و مسئولین عزیز شهرمان را میطلبد.

موکدا استدعا دارم : مدیران محترم همشهری، در آینده نیت و اغراض خاصی را برای این قلم ناقابل متصور نشوند و البته اگر مطلبی راجع به مشکلاتی در سطح شهر نوشتم که به حوزه مدیریتی یکی از برادران مربوط میشد و یا مستقیماً عملکرد مدیریتی عزیزی را به بوته نقد و چالش کشیدم به جای گلایه در اینجا و آنجا و به جای گوش فرادادن به خناسان احتمالی(که همیشه و همه جا منتظر ماهی گرفتن از آب گلالود هستند) مستقیما به دیسون مراجعه کنند و اگر جوابیه ای بر نوشته ی دیسون داشتند ارائه نمایند تا همینجا درج علنی شود

که این،

هم عین انصاف است و هم نشان دهنده قوت و صداقت مدیریت مربوطه.

والسلام

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٩ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

آخرین بار، صبح  جمعه ای غبار آلود با وی برسر مزار حاج احمد قرار گذاشتم.
جمعه ای سوت و کور
جمعه ای ساکت و غمگین
قرارگاهمان درب شرقی «اودَس علی» بود و با سلامی و کلامی بایکدیگر و اذن ورودی از شهدای آرامستان، داخل شدیم.
مستقیم بر سر مزار نورانی حاج احمد رفتیم.
نشستم و بوسه ای بر آستان حاجی زدم و راز ونیازی و اشکی،
دلم اما زیرچشمی، زاغ حال و روز حاج علی را میزد.
میدانستم که در این وانفسای بی سوداگری، هیچکس چون او دلش سرگردان و بی آشیان نشده.
رسول و غفور عزیز، اگر داغدار پدر بودند، لااقل یکدیگر را داشتند که سربرشانه ی هم بگذارند.
مطهره ی معصوم، اگر حالا دیگر آغوش پدر را نداشت، شانه های عموحسن و دیگر عموها هست تا ذره ای التیام یابد.
مادرهست تا سهم اُله هایش را بدهد.
حاج علی بیباک اما،
در این میان تک و تنها مانده بود.
و من در خیل جمعیت عزاداران حاج احمد، شش دانگ حواسم به غربت غریبانه حاج علی بود و چه روسیاه بودم که هیچ کاری برای کاهش تنهایی این جانباز ساکت دزفول از دستم بر نمی آمد.

آنروز در بهشت علی، انگار نه انگار که او مرا بر گور سرد حاج احمد میزبانی می کند.
انگار نه انگار که من از تهران تا دزفول آمده ام تا لحظاتی با مزار حاج احمدباشم و او می بایست مرا تسلی دهد.

خود حاج علی بیباک چنان پای قبر حاجی چنبره زده و درخود فرو رفته بود که گویی از تبریز و کرمان و هزاران کیلومتر و برای اولین بار به مزار رسیده است طوری که متوجه عکس های پیاپی که از نشستن اش در کنار حاج احمد گرفتم نیز نشد.

از سردار سوداگر فاصله گرفتیم و حاج علی گویی که سر دلش باز شده باشد مرا به کلکسیونی از شهدای بهشت علی معرفی کرد.


آقامهران، این را میبینی؟ شهید پنبه زن را میگویم : این جوان در گرماگرم فتح بستان بودیم که مجروح شد و  پیکر زخمی اش را کنار جاده و جلوی چشم گذاشتیم تا برادران امدادگر متعاقباً او را به عقب منتقل کنند و ما به پیشروی ادامه دادیم.
حاج مهران، معلوم نیست تانک عراقی و یا تانک سرگردان خودی طوری از روی پیکر زنده ی این جوان معصوم رد شده بود که : «مثل خود پیل پهم بیس»


حاج علی چنان با کف دستها له شدن شهید پنبه زن را شبیه سازی میکرد که صدای خرد شدن استخوانها و اسکلت بدن آن شهید را به وضوح می شنیدم.
و مگر نه این است که سخن کزدل برآید لاجرم بر دل نشیند.
القصه...
آن ساعتی که در بهشت علی بودیم بر من چند دقیقه هم کمتر گذشت.


علیرضا بیباک شناسنامه شخصیتی و شیوه شهادت تک به تک فرزندان به خون خفته آن گورستانِ ساکت را چنان از سینه اش رگباروار بیرون میداد که من مات مانده بودم : آیا این همان بیباکی است که بیشتر میل به سکوت دارد؟

صدایش در تعریف قضایا سوز خاصی داشت انصافاً.


دست آخر کم آوردم و گفتم : حاج علی عزیز،
به خون همین شهدا قسم میخورم که دانسته هایت اگر درست و هوشمندانه به رشته ی قلم درآید روی نسل امروز تأثیر خاص خواهد گذاشت و ازو خواستم تنها 100 دقیقه راجع به 100 شهید (آنگونه که او در سینه دارد)را با صدای خودش ضبط کند و فایلش را برایم ارسال کند تا بنام عزیز خودش محصولی مختصر تهیه کنم.

اینجا بود که آهی سرد از سر ناامیدی کشید و گفت : .....

***

چندی بعد و از راه دور، احوالات حاج علی و تنهایی مفرطش در سوگواری حاج احمد را رصد می کردم و می دیدم که این آخرین شاهد عینی و آخرین بازمانده عملیات ناتمامی که منجر به قطع پای سردار سوداگر شد به غار تنهایی خویش پناه برده و به همین خاطر شمع وبلاگش را نیز از فروزش و گرما برانداخته.

در این مدت خدا میداند که دلم غصه دار وضعیت ایشان بود و چندبار ازو خواستم تا کوتاه بیاید و کمتر برای داغ حاجی اشک بریزد ازو خواستم که به جمع بلاگرهای همشهری بازگردد اما مظلومانه درخواستم را رد کرده و در خود مچاله شد  و در ربذه تنهایی اش از نظرها پنهان گشت.

نمیدانم یادتان هست که در پُستی راجع به سردارسوداگر، وی را «یوسف زیباروی لشکر ولیعصر» خوانده بودم.

حالا اعلام می کنم : این یوسف، بی یعقوب هم نبوده ونیست.
و این یعقوب(بخوانید حاج علیرضا بیباک) در ده ماه گذشته چشمه اشکش در فراق یوسف اش چنان جوشیده و خروشیده که هم اکنون در حال خشکیدن است.

دوسون عزیز دیسون
مردد بودم که این پُست را بنگارم یا نه!

اما به صاحب اینروز قسم،

تنها و تنها برای طلب دعای خیر از محضر دلهای پاک شما نوشتم تا دعا کنید برای سلامتی چشم آسیب دیده ی حاج علی بیباک.
طی 300 روز گذشته، شدت گریه ها، ایشان را در معرض خطر نابینایی چشم چپ قرار داده است.
هم اکنون (سه شنبه 16 آبان 91) که در حال اتمام این نوشته هستم قریب به دوساعت از بیهوشی وی در اتاق عمل میگذرد و خدا بخواهد تا دویا سه ساعت دیگر(حدود ساعت 17بعدازظهر) عمل جراحی پایان می یابد و فردا نیز نتیجه آن مشخص میگردد.
برای شفای چشمان زیبای نویسنده ی مظلوم و بیصدای وبلاگ سرگذشت و شادی دل خانواده اش دعا کنید دوستان.
دعا کنید
بسیار دعا کنید.


 (دعای شفای چشم)

یا بَصیراً بِلا حَدَقَه اِحفَظ حَدَقَتى بِحَقِّ حَدَقَتى عَلى بن اَبیطالب اُعیذُ نورَ بَصَرى بِنورِ اللّهِ الَذى لا یَطفا.

آمین یارب العالمین

 

پی نوشت :  فوری ) الحمدلله علیرغم اعلام ریسک و خطرهای پیش از عمل توسط پزشک جراح، جراحی با موفقیت انجام و صبح امروز نیز نتیجه نهایی مثبت اعلام شد. خدارا شاکریم که حاج علیرضا بیباک با دلی گرم و حالی خوش به همراه اهل بیت محترم، عصر امروز از تهران به شهر مراجعت خواهد کرد. ایشان طی تلفنی از اینجانب خواستند تا سلام و تشکر ویژه شان را به همه دوسون خوب دیسون ابلاغ و اعلام نمایم و از دعای خیر همه ی شما عزیزان نهایت سپاس را داشتند.

بارالها تو را برای تمام نعماتت، برای تمام مهربانی هایت شکر میگوییم.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۱٦ | ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

داستان چیست؟

بتاریخ 18/7/91 دیسون پُستی رفت در خصوص وضعیت جانباز در حال کُمای شهرمان.

بخوانید +

در ایام بستری شهید ساکی پور(از دزفول تا تهران)، پس از آن همه حُناقِ خبری که در فضای رسانه ای دزفول، خوزستان و کشور وجود داشت (راجع به وضعیت آن شهید عزیز) فقط نشریه یالثارات الحسین بود که به همت انصار حزب الله دزفول صدای دیسون را انعکاس داد.

اینجانب از طریق سایت 598 نیز خبر استمداد از پروفسور سمیعی را هم منتشر کردم که متاسفانه ایشان از ایران خارج شده بود.

همه ی تلاشهای یک تنه ی دیسون (در عرصه خبر) فقط برای طلب دعای سلامتی از مردم بود چرا که اعتقاد راسخ دارم دعای هزار دل شکسته در حق یک بیمار بهتر از دعای صد دل شکسته است،

الغرض،

گذشت آن مصیبت ها بر خاندان محترم ساکی پور و علیرغم تکاپوهای حقیری چون من و مراقبت های پزشکی شبانه روزی مسئولین محترم بنیاد در تهران و خوزستان آن عزیز مظلوم آسمانی شد.

من اما،

خشمگین از کم کاری و دیرکاری رسانه های خبری کشور و شلخته نویسی و اشتباه نویسی آنها پس از مرگ سهراب،

آماده میشدم تا پُستی توفانی خطاب به ارباب جراید بنویسم.

که ناگهان،

شب گذشته و بتاریخ 7/8/91 وبلاگ محترم پلاک، مشفقانه مطلبی را نوشت : 

بخوانید +

لکن، نوشته ی پلاک بلافاصله با پُستی منصفانه!! از سوی نویسنده محترم وبلاگ دستنوشته ها (مهران.م) پذیرایی شده و ایشان دست به قلم شده و آن بخش از پُست پلاک را که از دیسون نقل قول کرده بود، عاری از صحت خواندند.

به بیان ساده تر :

«مهرانِ دستنوشته ها» مدعی است :

اینکه مهران موزون از حاج کریم ساکی پور نقل قول کرده که مدیر محترم بنیاد جانبازان اهواز (زمانی که شهید رضا ساکی پور در بیمارستان دزفول در کُما بود) فرموده اند : متعجبم که چرا نام محمدرضا ساکی پور را در لیست قطع نخاعی های 70 درصد تهران و اهواز نداریم .

                                                دروغ است.

«استاد دستنوشته ها» زحمت کشیده اند و جملات را چنان مهندسی فرموده اند که مخاطب براحتی به این نتیجه می رسد که :

                             مهران موزون دروغ نگاری کرده است.

                                            بخوانید +

(اگر به دلایل فنی لینک باز نشد تصویر شهادت نامه ی ایشان را ببینید +)

امروز نیز وبلاگ پلاک، مجدداً پُستی کوتاه در این خصوص نگاشته و از آنجا که صحت نگاری دیسون زیر سوال رفته است از این قلم ناقابل، رُخصت پاسخگویی خواسته است.

                                            بخوانید +

خدمت نویسنده محترم پلاک عرض میکنم به قول حکیم توس :

چو فردا برآید بلند آفتاب....

لذا از شما تشکر بسیار دارم اما عنایت فرموده و دست نگهدارید تا اینجانب مطلب مقتضی را به محضر وبلاگ محترم دستنوشته ها عرضه داشته و شبهه افکنی ایشان را پاسخی نیکو دهم.

دوسون محترم دیسون،

تا شما عزیزان طی یکی دو روز آینده مشغول خواندن لینک های فوق باشید و قدری موضوع را تحلیل بزنید، بنده به رتق و فتق برخی مشغله های عقب مانده ی روزهای گذشته بپردازم، انشالله به محض یافتن فرصتی یکی دوساعته پست بعدی را خواهم نگاشت.

 

یاحق.

پی نوشت1 : اصول و حقوق رسانه ای ایجاب میکرد تا جوابیه اینجانب ذیل تکذیبیه ی آقای دست نوشته ها در همان وبلاگ درج شود اما ضمن عرض احترام ترجیح میدهم تا کل مطالب (هم فرمایشات و شبهات ایشان و هم پاسخ بنده) از تریبون شناخته شده تر و پرمخاطب تری همچون دیسون شنیده شود چه اینکه از تضارب آراء و افکار در ملأ عام است که فرهنگ عمومی ارتقاء می یابد لذا حیف است که سخن ایشان و عرایض بنده در بن بستی خلوت و دور از اغیار بماند.

پی نوشت2 : واکنش یکی از بلاگرهای ارزشی شهر به آقای دستنوشته ها +



موضوعات مرتبط: دیسون , مهران موحدفر

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/۸ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

انالله اناالیه راجعون

هم اکنون و پس از نوشتن تیتر «انالله و انا...» صدای اذان ظهر پنجشنبه از مسجد محل در حالی آغاز شده که امروز روز عرفه است.

گوشی زنگ خورد.

حاج کریم ساکی بود.

صدایش مردانه تر از همیشه : میخواهم خبر خوشی از برادرم به شما بدهم.

خوشحال شدم و گفتم : «حجی تُن خدا زیتره گو دلمه اَ بند علی درار»

(حاجی تورو خدا زودتر قلبم را از انتظار بیرون بیاور)

آرام گفت : دیشب حاج رضا شهید شد.


رضاجان شهادتت مبارک

 

صدای اذان هنوز بلند است : حی علی الفلاااااااااح...

 

پی نوشت1  ) با تشکر از اطلاع رسانی آقای نیما(یکی از دوسون خوب دیسون) زمان و مکان مراسم به خاک سپاری و ... شهید ساکی پور به شرح زیر است :

تشییع و به خاک سپاری : یکشنبه(7/8/91) ساعت 8/30 از مقابل منزل پدری شهید واقع در دزفول-خیابان مدرس نبش بوعلی

ختم و فاتحه : همان روز (7/8/91) ساعت 15 تا 17 آقایان در مسجد ساکیان، بانوان در منزل پدری آن شهید

پی نوشت 2 ) انعکاس خبر دیسون در سایت واحد مرکزی خبر صداوسیما  +

روحش شاد

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید

تاريخ : ۱۳٩۱/۸/٤ | ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

حس سنگین انتظار برای شفای آقای ساکی پور، هم به بنده، هم به دوسونِ دیسون فشار زیادی وارد کرده. دستم برای نوشتن مطالبِ غیره به قلم نمیره تا انشالله ایشون از کُما به سلامتی خارج بشه .

چند عکس از آرشیو شخصی ام تقدیم چشمان نازنین شما دوسون محترم میکنم، باشد که بقدر باقله ای خستگی تون در بره.

برای مشاهده تصاویر به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

پی نوشت : پُست سلاطین 6  در صفحه 11 نشریه یالثارات (شماره 294) چاپ شد. دیسون از مدیر محترم وبلاگ انصار حزب الله دزفول، برای پیگیری این امر تشکر میکند.  کلیک کنید. ضمن آنکه نشریه یالثارات را میتوانید از روزنامه فروشی های دزفول تهیه نمایید.



موضوعات مرتبط: دیسون
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٩ | ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

یکشنبه 23/7/91
پیش از ظهر در تماسی که با حاج کریم ساکی پور داشتم گفته بود که برای ملاقات و دیدن حاج رضا فقط حدفاصل ساعت 15:30 تا 16 آنهم یکی یکی اجازه ورود به ICU می دهند.
به همین خاطر از ساعت 13 که جلسه کاری ام در سازمان آغاز شد مرتباً در تب و تاب ساعت 15 و رفتن به بیمارستان بودم.
ساعت 15 شده بود و مدیرکل محترم، همچنان گرم سخن راجع به موضوعی،
به گونه ای که امکان آن را نداشتم تا سخنانش را قطع کرده و اذن خروج بگیرم.
بالاخره ساعت 15:10 دقیقه رشته سخن را به دیگری سپرد.
از فرصت استفاده کرده و با پیامک روی گوشی ایشان موضوع را اطلاع دادم.
مدیرکل پاسخ پیامک را با ارسال عبارت « 10 دقیقه » داد و این یعنی کمی صبر کن  10 دقیقه دیگر جلسه تمام میشود.
سرتان را درد نیاورم...تمام امیدم به دوچیز بود.
یکی وجود موتورسیکلت در جلوی ساختمان و دیگری فاصله کم بیمارستان خاتم الانبیاء با جام جم.

15:40 دقیقه سوار بر موتور به سرعت از سازمان خارج شدم و با قدری خلاف مسیر راندن و قانون شکنی (با عرض شرمندگی) خود را به بیمارستان رساندم.
ساعت 15:55 وارد ICU شدیم.
به محض ورود به ICU نگهبان از ما (من و همراهم) خواست تا روکش های پلاستکی مخصوص را روی کفش ها کشیده و منتظر باشیم تا یکی از دونفر ملاقاتی ها حاج رضا خارج شوند و ما جایگزین شویم.
حاج کریم و خانم جوانی (که بعداً مشخص شد خواهر زاده شان است) آمدند..
روپوشهای سفید را درآورده و به ما دادند و سلامی و کلامی و وارد ICU شدیم.
سالن نسبتا بزرگی که تعدادی تخت وبیمارهای خوابیده بر آنها.
مجهزترین آی سی یویی که تا بدین لحظه دیده بودم و ظاهراً پربیراه نبود این سخن که : ICU بیمارستان خاتم الانبیاء تهران در خاورمیانه یگانه است.
خداراشکر کردم که مسئولین مربوطه زحمت بستری حاج رضا را در این بیمارستان کشیده اند.
پرستار ما را به پای تخت حاج رضا راهنمایی کرد.
کنار تخت جانباز ساکی پور، مردی حدود 60 ساله با سیمایی سبزه و چشمانی سبز و ناصیه ای دزفولی ایستاده و با سر، سلامی داد و خوش آمدی گفت.
کمی دیر متوجه شدم اما فورا به وی نزدیک شده و با گویش شهرمان با او خوش و بش کردم.
حدسم درست بود، همشهری بود.
دقیق تر بگویم : وی حاج محمد ساکی بود، یکی از برادران بزرگتر حاج رضا و ساکن تهران که صلابتی جنوبی و مردانه در چهره اش میدیدم.

حاج رضا آرام و باوقار درازکش روی تخت.

 

 

دستگاه های الکترونیکی و کامپیوتری کنار تخت بیمار، یکسری امواج و پالسهای منظم را از نمایش میداد.
همه چیز تمیز بود و برق میزد.
ولی حس من حس خوبی نبود.
مردی با ابروان پرپشت، دستانی مردانه، لبانی عنابی و ریشی جوگندمی درحالی روی تخت خوابیده و روی چشمانش چسب های طبی زده بودند که پاهای نحیف و لاغرش خبر از سی سال سکون و چسبیدگی به ویلچر میداد.
آری همه چیز تمیز بود در ICU اما من حس تمیز و خوبی نداشتم....
و پس از پایان وقت ملاقات،
 این همراهم بود که با گفتن سخنانی، مرا بیاد آن حس ناخوب انداخت و فهمیدم که دلیل و ریشه حس بد من هیچ نبود جز نفرت و خشم از ملعون و خبیثی به نام صدام.
همراهم میگفت : کاش در دانشگاه ها رشته ی نطفه شناسی راه بیندازند و تاثیرات نطفه های الهی و شیطانی را در زندگی جاری و ساری دیگران بررسی کنند.
و ادامه داد : بنظرت زمانی که نطفه کثیف صدام بسته شد آیا پدر نابکارش ذره ای تصور میکرد که دامنه ی صدمات و لطمات این نطفه ی شیطانی تا کجا و تا کی به بشریت وارد میشود؟


کجا بودم؟؟
آهان..حاج رضای عزیز و مظلوم..
دلم میخواست دستانش را ببوسم اما میدانستم به دلیل مراقبت های ویژه، این اجازه را ندارم.
حاج محمد ساکی آرام و ساکت کنارم ایستاده و سکوتش به سنگینی سی ودوسال عمر حاج رضا بر فضا سایه افکنده بود.
نگهبان پایان زمان ملاقات را ابلاغ کرد.
دلم میخواست بیشتر بمانم و خلوت کنم با اولین جانباز توپ باران دزفول.
دلم می خواست دستش را بگیرم و با وی سخنانی را بگویم که به هیچکس نگفته ام.
پرستاران گفتند تب حاج رضا بالا رفته در یکی دو روزه اخیر و در همان حالت بیهوشی او را در وان آب گذشته اند و تن شوره اش کرده اند.
 گفتند که معده اش هم خونریزی کرده.
گفتند بسیار به دعای خیر نیاز دارد.
به پرستار یزدان پناه گفتم : آقا میخواهید بگویید امیدی نیست؟
گفتم : من چنین چیزی نگفتم. همیشه امید هست. اما فعلا ایشان وضعیت خوبی ندارد.
هرچه از آقای یزدان پناه خواستم توضیحات فنی بیشتری دهد چیزی نگفت.
عکسی مختصر و پنهانی از آقای ساکی پور گرفتم و از روی ملحفه و با احتیاط (که پرستاران متوجه نشوند) بوسه یی بر پای او زدم لکن نگاه چپ چپ یکی از پرستاران بدرقه ام کرد.
خارج از ICU فرصت داشتم خوش و بشی با برادران حاج رضا داشته باشم.
زمان خروج از بیمارستان به همراهم گفتم توجه کرده ای به نکته ای ظریف؟
گفت : کدام نکته؟
گفتم : فرض کن حاج رضا غیر از حاج کریم برادر و خواهر دیگری نداشت و مثلا ذایقه «فرزند کمتر زندگی بهتر» در دهه 1330 در والدین حضرات ساکی وجود میداشت و در نهایت جمعیت زیاد خواهران و برادران خاندان ساکی اکنون حضور نمی داشتند.
در آن صورت آیا حاج کریم برای تحمل بار عاطفی و فشار روحی این مشکلات کم نمی آورد؟ در حالیکه اکنون از دزفول تا تهران قریب به 10 خواهر و برادر انیس دل یکدیگرند و به لحاظ تحمل رنج این عاطفی این مشکل کاملا هوای هم را دارند هرچند والدین در قید حیات نباشند و این از برکات ازدیاد جمعیت خانوادگی است که چه در خوشی ها و چه در ناخوشی ها همچون درختان یک بیشه سایه سار یکدیگر بوده و به هم تکیه دارند.
با شنیدن این سخنان بود که حاج کریم گفت : پرستاران ICU از اشک ریختن حاج محمدِ مسن تر از حاج رضا (بر بالین برادر) به تعجب افتاده اند و گفته اند چرا این چنین بی تابی میکند این مرد بزرگ؟
و من گفتم : چرا اشک نریزد؟ ما دزفولی ها برادرمان را چون جانمان دوست داریم .
حاج کریم به پرستاران گفته بود : پَ نگریوَ؟؟؟ برارشه!!
کلمات حاج کریم چه ساده و بی پیرایه ابراز میشد و بر دل می نشست و افسوس که قلم قادر به انتقال لحن و سوز آن نیست.

از بیمارستان خاتم الانبیاء در حالی خارج میشدم که در دل به رسول الله(ص) التماس میکردم و میگفتم : آقاجان، ما همه از پرتو شما در رفته ایم. چه در بیمارستان شما باشیم چه در آنسوی کهکشان. آقاجان شما را به حق ذریه ی پاکت، شما را به حق دختر بی همتایت قسم ما را دریاب و این عزیز را به آغوش خانواده اش بازگردان.


سه شنبه (25/7/91) ساعت 9:30

با حاج کریم تماس داشتم و الحمدلله گفت که تب حاج رضا تا دیروز قطع شده و حال عمومی اش در همان حال اغماء بهتر شده و تقریبا سیر نزولی سلامت ایشان به حالت صعودی درآمده و تقریبا به وضیت روزهای ابتدایی کما برگشته.
خدا میداند که چقدر خوشحال شدم از این خبر.
در تلاشم تا توجه بخش خبری سازمان را به کمک بسیج صداوسیما به موضوع حاج رضاساکی پور جلب کرده و اگر قسمت باشد روی آنتن از مردم عزیز کشورمان طلب دعای سلامتی ایشان را بخواهیم باشد که به لطف الهی، دلهای پاک و رقیق مردم شفای عاجل این عزیز همشهری را نصیب نماید.
دعا بفرمایید.

یاحق


پی نوشت : عزیزانی همچون حاج کریم گل پیچی، دکتر شکوهنده، حاج حسین موتاب و حاج امیر ابراهیمیان در تماس هایی داشتیم و داشتند از قدم گرفته تا قسم، ابراز محبت داشتند در حق حاج رضا ساکی. راجع به دکتر شکوهنده ی عزیز که یکی از سلاطین دزفولی مقیم پایتخت است بعدها بیشتر خواهید شنید از دیسون (برای ایشان دعا کنید)
 

 
 




موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٢٤ | ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

الحاقیه 1 : امروز جمعه 21/7/91 با پیگیری مسئولان محترم و توسط آمبولانس هوایی، حاج محمدرضا ساکی پور به بیمارستان خاتم الانبیاء تهران منتقل و در بخش ICU این بیمارستان بستری گردید. هم اکنون تیم پزشکان مجرب این بیمارستان در حال بررسی های تخصصی در خصوص ایشان هستند.

 

***

دیسون از خوانندگان محترم درخواست دارد پیش از خواندن این متن، وضو بگیرند چرا که قلم قصد ورود به ساحت بهشتی یکی از سلاطین گمنامی را دارد که از دو هفته قبل تاکنون در مرز زندگی و شهادت قرار دارد.

من از خدای منان خواسته ام تا اگر بازگشت این سلطان مظلوم به زندگی، با مرگ این حقیر میسر است هرچه سریعتر این جان ناقابل را از قالب بی مقدارم تهی سازد و سلطان رضا ساکی پور را به آغوش گرم خانواده اش برگرداند.(انشاالله)

آنچه مرا به گرفتن وضو پیش از نوشتن این متن واداشت اعتقاد به حضور فرشتگان الهی در کنار تخت ICU این بزرگوار است.

لذا اگر مهران موزون از او می نگارد،
و اگر شما از او می خوانید،

شایسته است تا به حرمت حضور فرشتگان الهی که در جوار این عزیزِ «در کُما رفته» هستند، ما نیز وضو سازیم و پاکیزه به محضر این متن بنشینیم.

چند روز پیش از طریق کامنتینگ دیسون بود که توسط برادرزاده این پادشاه ویلچرنشین، از حال وی باخبر شدم.
خواستم چیزی بنویسم...

دیدم نه!

کوچکتر از آنم که بتوانم گوشه ای از حقیقت را عیان کنم.
بهتر آن دیدم که تلفنی و از راه دور مصاحبه ای با مأنوس ترین اخوی این جانباز عزیز انجام دهم.
اما نمی دانم چه حکمتی داشت این داستان که فی الفور آنفلوآنزا گرفتم و دو روز گذشته را در منزل بستری بودم.

هرچه بود امروز توانستم ارتباط بگیرم و صدای گرم ولرزان حاج کریم ساکی پور(برادر جانباز سرافراز حاج محمدرضاساکی پور ) را بشنوم.
صدای حاج کریم لرزان بود،
خسته بود،
پر از درد و غم بود،
اما چون کوه استوار، منیع و با عزت سخن میگفت.

و من این خصلت حمیده را در چند جانباز همشهری دیگر دیده ام .
حقیقتا هرگاه که یکی از پهلوانان عرصه خون و آتش را به سخن می نشینم چنان نظربلند و منیع و رفیع می یابمشان که خود را حقیر و درون تهی میبینم در برابرشان.

این نکته را چند بار دیگر در خصوص سلاطین قبلی گفته ام لکن حس میکنم زبانم و قلمم، از انتقال دقیق مفهوم الکن است.

دوستان دیسون، باور بفرمایید خجالت می کشم ازاینکه بگویم با حاج کریم مصاحبه کرده ام.
مصاحبه؟؟
من کجا و مصاحبه با سلاطین ستُرگ دزفول کجا؟
هر چیزی حساب و کتابی دارد.
زمانی با هادی ساعی، خداداد عزیزی، علی پروین، علی دایی و حسین رضازاده و ..... به مصاحبه می نشستم و طوری از موضع عزت و رو در رو با آنها گفتگو می کردم که رفتارم نه شائبه ی انفعال در برابر آنان را داشته باشد و نه شائبه ادای عدم انفعال.
و براستی همینطور هم بود.
اما اعتراف می کنم وقتی رو در روی قهرمانان و پهلوانان دشتِ خون و جنون می نشینم، حس حقارت عجیبی در خود احساس می کنم و در تمام طول گفتگو مراقبم که آبرویم نزدشان نرود و بتوانم مثل بچه ی آدم ادای سخن کنم و ادب و آداب نگه دارم.
هرچه بود مصاحبه ی کوتاه بنده با جانباز محترم حاج کریم ساکی پور در خصوص برادر در حال اغمایش (حاج محمدرضا ساکی پور) صورت گرفت که خلاصه آن را در زیر می خوانید :


کریم ساکی پور : سال 1359 بود،
جنگ تازه آغاز شده و جمعی از بستگان، خواهران و برادران از اهواز و دیگر محلات به خانه ما (خانه پدری) آمده بودند.
من متولد 1341 در آن موقع 18 سال داشتم و یکی از برادرانم بنام محمدرضا که رضا صدایش می کنیم متولد 1337 با 22 سال سن در منزل و درون یکی از اتاقها نشسته و مشغول صرف چای بودیم.
ساعت از 14 بعدازظهر گذشته بود و باقی خانواده و بستگان نیز در حیاط منزل حضور داشتند.
من و رضا قرار بود ساعت 16 برای تشییع جنازه سرباز شهید حمید یوسف گله  برویم.
ناگهان گلوله توپ شلیک شده ی عراق، با صدای سوتی کوتاه و انفجاری شدید به دیوار حیاط خانه که مشرف به کوچه بود اصابت نموده  وبا صدایی بسیار مهیب منفجر شد.
برخورد گلوله توپ به دیوار خانه طوری صورت گرفت که اگر چند سانتی متر این طرفتر و به سمت حیاط می خورد چیزی قریب به 21 نفر را نفله می کرد.
ناگفته نماند که پرده های گوش بیشتر اهالی خانه پاره شده و یا بشدت آسیب دید.
دست برقضا، من و رضا درون اتاق و مشغول نوشیدن چای، تنها کسانی بودیم که مورد اصابت ترکش قرار گرفتیم.
صحنه بسیار دهشتناکی در اتاق رقم خورد،
من از ناحیه شکم ترکش خوردم و با چشمان خویش شاهد بیرون ریختن روده هایم بودم که بی اختیار از جابلند شده و روده هایم را با دستانم گرفتم تا بیشتر بیرون نریزد.
رضا از جای برخاست. ابتدا گمان کردم که او طوری نشده و برای کمک به من از جای خود بلند شده اما فقط چند ثانیه پس از ایستادن روی پاهایش، دوباره به زمین افتاد و من در حال دویدن به سمت حیاط دیگر رضا را ندیدم.
خودم را به کوچه رساندم و پشت سر یکی از موتور سیکلت سواران محل نشسته و در حالیکه روده هایم را با دستانم نگه داشته بودم سوار بر موتور به سمت بیمارستان افشار رفته و بستری شدم.
بین راه بودند همشهریانی که صحنه روده های بیرون ریخته بنده موجب تهوع شان شد.
چند روزی که در بیمارستان افشار بستری بودم مرتب سراغ آقا رضا را می گرفتم و پاسخ می شنیدم که حالش خوب است.
اما پس از مرخصی از بیمارستان بود که فهمیدم رضا از ناحیه نخاع مورد اصابت ترکش قرار گرفته و بلافاصله از فرودگاه پایگاه دزفول به بیمارستان تجریش تهران اعزام شده.
بین تمام برادرهای خانواده، من و رضا سری از هم سوا داریم.
و شاید دست تقدیر، این جانبازی و مجروحیت را برای رضا رقم زد تا ما را به هم نزدیکتر کند.
اکنون 32 سال است که نفس به نفسِ رضا برادرم زندگی می کنم و دوری از او برایم مثل زهر کشنده است.

               جانباز حاج رضا ساکی پور                    جانباز حاج کریم ساکی پور

 

یادم هست که مادرم در ایامی که رضا بستری تهران بود برایش کلوچه پخت و به خانواده خسروانی داد که برایش ببرند.
قرار بود خانواده خسروانی با ماشین خاورشان دسته جمعی به تهران بروند. کلوچه های پخته شده را به آنها دادیم که فردا صبح با خود به تهران ببرند. اما تقدیر چنین نخواست و همان شب تمامی اعضای خانواده ی خسروانی در حالیکه در شوادوون خانه شان خواب بودند مورد اصابت موشک 12 متری قرار گرفتند و همگی یکجا به شهادت رسیدند طوری که هیچ بازمانده ای از آنان باقی نماند.(خدا رحمتشان کند)

من، کریم ساکی پور،
افتخار دارم که به همراه بچه های مسجد امیرالمومنین دزفول از اولین پایه گذاران بسیج مسلح مساجد دزفول بودیم.
کسانی چون احمد پورهاشمی، حمید شایق، حسین صالحی و ....
افتخار دارم که چند بار مجروح جبهه ها بوده ام و بتازگی معلوم شده که علاوه برای مجروحیت های قبلی، شیمیایی هم هستم.
اینکه من با این همه مجروحیت، تنها 30 درصد جانبازی دارم مهم نیست،
اینکه مجروحیت شیمیایی ام هنوز لحاظ نشده مهم نیست،
32 سال است که با جان و دل، پرستاری برادرم را می کنم و چون جان شیرین مراقبش هستم،

اما اکنون در بیمارستان دزفول 14 روز است که در حالت کما بسر می برد و انگار نه انگار که اولین جانباز قطع نخاع دزفول به عیادت و دعای همشهریان نیاز دارد.

دیسون : کمی از چگونگی آسیب نخاعی ایشان برایمان بگویید

ساکی پور : سال 1360 کمی پس از ترخیص رضا از بیمارستان تجریش تهران، دچار سردرد هایی شد.
سردرد هایی که گاهی از شدت سردرد، سر خود را به دیوار و تخت میکوبید تا شاید آرام گیرد.
برخی اوقات آنقدر سر خود را به تخت میکوبید که سرش دچار خونریزی و شکستگی میشد.
او را به تهران برگرداندیم و پزشکان با تعجب گفتند که این بیمار نیاز به شَنت مغزی دارد چرا شنت برایش نصب نکرده اید؟

و ما که برای اولین بار بود این واژه را می شنیدیم اظهار بی اطلاعی کردیم.
شنت مغزی را به او متصل کردند و این شنت در تمام این سالها آب تولید شده در مغز رضا را به درون معده اش هدایت و تخلیه میکرد.
رضا ویلچر نشین شده بود اما سخن میگفت.
با ما زندگی میکرد،
در برخی کارهای خانه و معاش کمک میکرد.
حتی در مدیریت آژانس تاکسی تلفنی بنده به من کمک می کرد.
پدر و مادرم، رضا را نظاره گر بودند و غصه خوردند تا اوائل دهه 70 با فاصله دو سه سال دار فانی را وداع گفتند و رضای عزیزم به کلی به خدا و بنده سپرده شد.
من اما،
افتخار داشته و دارم که نوکری اش را کرده ام.
همین جا باید بگویم که همسر صبور و باوفایم در تمام این سالها بیش از فرزندان خودش از حاج رضا مراقبت کرد.
همسرم روزش را با نظافت و صبحانه دادن و مراقبت از آقا رضا آغاز می کرد و این مایه برکت زندگی ما بوده تا کنون.
مراقبت از آقا رضا طوری انجام می شد که تا همین ده دوازده سال قبل، ایشان از دزفول تا اهواز به تنهایی رانندگی میکرد و به بستگان سرکشی داشت.
متاسفانه مسیر عملکرد شنت مغزی اش در دوسه سال گذشته دچار مشکلاتی شده بود  و هر از گاهی یا شیلنگ شنت می ترکید و یا مشکل فنی دیگری.
تا اینکه دو هفته قبل که باید شنت تعویض میشد اینکار به خوبی صورت نگرفت و برادرم دچار خونریزی مغزی شده و هم اکنون در بیمارستان و در بخش ICU امیدمان فقط به خدا و فاطمه ی زهراست.

دیسون : در این مدت که در بیمارستان و در کما به سر می برد از مسئولین و ... کسی به عیادت ایشان نیامده است؟

ساکی پور : پیش از دادن پاسخ به این سوال، لازم میدانم نکته ای را یادآورم شوم .
محمدرضا ساکی پور، اولین جانباز قطع نخاعی دفاع مقدس دردزفول ( و شاید در ایران) است.
اما در پاسخ سوالتان باید بگویم همین چند روز پیش، رئیس بنیاد جانبازان خوزستان از اهواز خودش را به دزفول رسانده بود و ضمن ریختن اشک بر وضعیت برادرم، متعجب و مات مانده بود که چرا نام محمدرضا ساکی پور را در فهرست جانبازان قطع نخاعی ندارند. نه اهواز و نه تهران از وجود او خبرنداشتند.

در حالیکه ما در سال های دهه 60 ، مرتب ایشان را به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران می بردیم و وضعیتش کاملا روشن بود و رسیدگی مداوم داشت.

سالهای دهه شصت، بنیاد شهید دست کسی بود که خودش و همسرش سیطره کامل بر این بنیاد داشتند.
یادم هست در یکی از مراتبی که برادرم را برده بودم به تهران تا عفونت نخاعش را تخلیه کنند همسر آن شخص که اختیار معرفی جانبازان به بیمارستان مصطفی خمینی را قبضه کرده بود به دلیلی نامعلوم به من گفت مشکل برادرت به ما مربوط نیست .
گفتم : این طرز برخورد با جانباز دفاع مقدس نیست و کاری نکنید که برادرم را ببرم جلوی درب دانشگاه تهران قرارش دهم تا عالم و آدم باخبر شوند که با ما چه می کنید.
آن سرکار خانم گفت : همین الان می گویم ماشین بیاورند و ببرند جلوی درب دانشگاه بگذارند برادرت را.
و من اینجا نمی خواهم بگویم که چه برخورد سخیفانه ای به دستور آن خانم با بنده شد الحمدلله خداوند او و شوهرش را در سال 88 رسوای عالم و آدم کرد.
این خاطره تلخ را گفتم تا بگویم : هیچ بعید نیست که نام برادرم را شاید آن خانم دستور داده از یکسری مسیرهای اداری خارج نمایند و ما هم که بیخبر از دنیا در دزفول مشغول زندگی و پرستاری از بیمارمان بوده ایم.

دیسون : از دزفول هنوز کسی به اینجا نیامده؟

ساکی پور : خدارو شکر امروز از بنیاد دزفول سراغی از ما گرفتند و گفتند که در حال پیگیری و بررسی بیمارستانهای تهران هستند تا شاید شانس سلامتی حاج رضا را افزایش دهیم.

دیسون : انتظارتان از دیگران چیست؟

ساکی پور : انتظار؟؟ هیچ....فقط دعای خیر...شما را بخدا اعلام کنید اگر خوانندگانتان انسان مستجاب الدعوه ای سراغ دارند و یا دل شکسته ای را می شناسید بگویید برایش دعا کند. محمدرضا ساکی پور سهمش از دنیا تا بدین لحظه 32 سال سر کردن با زجر مشکلات مغزی و ویلچر نشینی بوده است.

دیسون : خانواده اکنون در چه وضعیتی به سر میبرند؟
ساکی پور : خوهرانم از اطراف و اکناف آمده اند و در نبود مادر، برای جسم فرسوده و بیمار برادر اشک میریزند.

یکی از برادرانم بنام حاج عزیز ساکی پور ساکن تهران است و چنان با آقا رضا اُخت و مأنوس است که در تمام این سالها، روزی نبود که حدود نیم ساعت ارتباط تلفنی با ایشان نداشته باشند و دو برادر، نجوای عشق و عاطفه برادری سر ندهند.
حاج عریز به لحاظ سنی بزرگتر از ماست و احساس پدری بر ما دارد.
در این 14 روزی که رضا به اغما رفته، ایشان نیز حال خوشی ندارد.

دیسون : حاجی الان کم و کسری ندارید...کاری از کسی بر میاد؟؟؟

حاج کریم ساکی پور : اکنون فقط محتاج دعای دلهای شکسته ایم.
من 50 سال از خدا عمر گرفته ام و تمام این 50 سال را با رضایم گذرانده ام و راضی بوده ایم به رضای الهی.


اختتامیه مطلب :

برای اولین جانباز قطع نخاعی دزفول، حاج محمدرضا ساکی پور بهترین دعاها را آرزو کنیم و از خدای عزوجل بخواهیم که هرچه زودتر با همان یداللهی که فوق ایدیهم است ایشان را به خانه برگرداند.

هان ای تمام کسانی که در دزفول حضور دارید، سرکشی شما به حاج رضا و عیادت از بیماری که حضور شما را به دلیل اغما درک نمی کند فقط مرهمی است بر دل آتش گرفته خانواده ی محترمش که قریب به 11000 روز پرستاریش را کرده اند.

یادمان نرود که اگر تشنه خاطرات دفاع مقدسیم، رضا ساکی هنوز زنده است و خاطره نشده.

 

بیایید کمی از غربت رضا ساکی پور (در شهر خودش) بکاهیم.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع) یا غریب الغربا

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

ادرکنا یا ام الائمه  المعصومین صلوات الله علیهم اجمعین


پی نوشت 1 : به رادیو دزفول پیشنهاد می کنم برای طلب سلامتی این جانباز پیشکسوت، از عموم همشهریان التماس دعا نماید.

پی نوشت 2 : به بچه های مسجد ساکیان (که محله ی قدیم خاندان ساکی پور است) پیشنهاد میکنم دعای کمیل این هفته را بنام این عزیز برگزار کنند و فراخوان دهند تا عزیزان همشهری برای دعا  واستغاثه به درگاه خدا طی قراری در مسجد ساکیان تجمع کنند.

پی نوشت 3 : پیشنهاد می شود سازمان تبلیغات اسلامی در نمازخانه بیمارستان مراسم زیارت عاشورایی برگزار کنند.

پی نوشت 4 : پیشنهاد می شود بچه های نمازجمعه نیز در جمعیت نمازگزاران نماز جمعه این هفته اطلاعرسانی نمایند تا دلهای بیشتری متوجه دعا و نیایش برای این جانباز مظلوم شوند.

پی نوشت 5 : لینک خبر استمداد از پروفسور سمیعی در پایگاه خبری 598  +

پی نوشت 6 : لینک خبر در پایگاه خبری خبرخوان سریع  +

پی نوشت 7 : لینک خبر در پایگاه خبری طلوع یزد    +

پی نوشت 8 : لینک انعکاس خبر پایگاه 598 در  سایت  deznn  +

پی نوشت 9 : لینک انعکاس مطلب دیسون در وبلاگ انصار حزب الله دزفول +



 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/۱۸ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پیش نوشت : سلاطین 3 همچنان طلبتان باشد، این پُست تقدیم می شود به سلطان دیگری از سلاطین دزفول به نام :  سلطان عزیز پورصفایی  چرا که مطلبی را در سایت ایسنا خواندم که زبان حال حاج عزیز را برایم تداعی کرد. (این پُست نیز با اشک نگاشته شد)

 

 

آژانس شیشه ای

(سخنان حاج کاظم و عباس خطاب به مردم)

عباس : در منطقه حاج عمران و غرب دچار موج گرفتگی شدم، در عملیاتی دست چپم به طور کامل قطع شد که پیوند زدند و در کربلای 5 هم که خط‌شکن بودم شیمیایی شدم. یک بار هم ضربه‌ مغزی شدم و 29 روز در کما بودم و طی این مدت 74 بار به اتاق عمل رفتم و بیش از 200 ماه در بیمارستان‌های مختلف بستری شده‌ام به طوری که تا سال 84 دایم بستری بودم.

در آن عملیات (کربلای 5) صدام، جهنمی به راه انداخت و دست به هر کاری زد و در بمب‌ها چنان ترکیبی می‌زد که نتوانیم کاری کنیم. بیسیم‌چی گردان که کم سن و سال بود، وقتی ماسکش پاره شد دیدم که قطره اشک از کنار چشم‌اش سرازیر شد و نگران کور شدن بود. آن زمان یاد حضور خودم در جنگ و سن و سال کمی که داشتم افتادم و ماسکم را به او دادم.

در آن عملیات خط‌شکن بودم و قرار بود جای ما را بگیرند اما آتش سنگین بود و نشد جابجا کنیم و مجبور شدم با چفیه‌ای که خیس کرده بودم ادامه رزم دهم. وقتی برگشتم از همه جای بدنم خون می‌آمد. از آن موقع به بعد هم مدام در حال درد کشیدن هستم.

سال 84 برای درمان به آلمان رفتیم. مدتی آنجا بودیم و روند خیلی مثبت بود. پروفسور مهاجر که پیگیر وضعیت من بود عهد کرد درمان من تحت نظر ایشان انجام شود و مورد قبول هم واقع شد ومشکلی نبود.

باید 6 ماه بعد دوباره به آلمان می‌رفتم که به تغییر و تحولات مدیریت بنیاد شهید خورد و گفتند باید همین جا درمان شویم، در حالی که هزینه این کار در آلمان یک‌سوم ایران است و تنها هزینه تخت گرفته می‌شود. یک سال و نیم است از زمانی که باید به آلمان اعزام شوم گذشته و هر چه دیرتر شود وضعیت بدتر می‌شود.

حتی 11 آذر سال گذشته از دفتر رییس‌جمهور دستور آنی داده شد که گردش کار شود و من اعزام شوم اما متاسفانه تبعیض‌های زیادی صورت می‌گیرد و سیاه و سفید از هم جدا می‌شود. هفته گذشته هم آقای زریبافان به معاونت درمانشان آقای ملک‌زاده دستور مساعد داده بود و خودش تلفنی با پروفسور مهاجر هم صحبت کرده بود اما با وجود اختصاص بودجه باز اتفاقی نیافتاد.

حاج کاظم : این همه بریز و بپاش می‌شود که حق است، آن قدر این هشت سال ارزشمند بوده که اگر هزاران تومان هم خرج کنند تا این ارزش‌ها را یادآوری کنند، باز کم است اما در کنار این، از کسانی که قهرمان‌های اصلی این حماسه بودند نیز حالی پرسیده شود.

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. هزینه می‌کنیم ارزش‌ها را یادآوری کنیم برای جنگی که بازیگران اصلی‌اش عباس ها بودند.

چرا باید برای اعزام چنین فردی این‌قدر سنگ‌اندازی شود. خود پرفسور مهاجر گفته برای مداوای ایشان لازم است تیم پزشکی‌اش که در آلمان مستقر هستند حضور داشته باشند و اگر ایشان بروند یک‌سوم هزینه ایران است.آیا این آدم 15 میلیون ارزش ندارد؟

این رقم در مقابل هزینه‌ای که برای گرامی‌داشت هفته دفاع مقدس می‌کنیم، بسیار ناچیز است. این روزها تلویزیون مدام برای هفته دفاع مقدس من را دعوت می‌کند اما بروم چه بگویم؟

با تلویزیون قهر نیستم اما چگونه بنشینم بگویم اینها آدم‌های ارزشی بودند ولی می‌بینم در کنارم عباسها بال بال می‌زنند. زمانی برایم آن صحبت کردن ارزشمند است که ببینم به حضور این آدم‌ها که هنوز نفس می‌کشند افتخار می‌کنیم.

 

به بنیاد شهید این همه بودجه اختصاص داده شده تا بنشینند تصمیم بگیرند صلاح است یا نیست؟

اگر بنیاد شهیدی تاسیس شده از قبل عباسهاست. حرف ما نه سیاسی است نه چیز دیگر می‌خواهیم بگوییم. وقتی رییس‌جمهور زیر یک نامه را امضا می‌کند و می‌گوید اعزامش بلامانع است چرا مسئولی که باید این کار را انجام دهد آن امضا را نادیده می‌گیرد؟ اصلا شما فکر کنید عباس می‌خواهد 15 روز برود آلمان و تفریح کند. آیا این حقش نیست؟

عمری است از قبل این آدم‌ها در حال زندگی کردن هستیم. این افراد اگر دین‌فروش بودند می‌توانستند با هزار شبکه ماهواره‌یی مزخرف که الان هست صحبت کنند و جار و جنجال راه بیاندازند و از همان طرف نیز کمک‌ها سرازیر شود. چرا باید خانه بفروشد و خرج بدنش کند که برای بقای این مملکت و نفس کشیدن من رفته آن وقت من نباید وجدان درد بگیرم؟ الان هم لنگ 15 میلیون تومان برای مداوا باشد. او نمی‌خواهد در دیسکوهای آنجا برود و کنار ساحل لذت ببرد و رفتن آلمان به چه دردش می‌خورد؟ فقط می‌خواهد برای مداوا برود و این خواسته بسیار کوچکی است.الان متاسفانه از دفاع مقدس فقط یک سالگرد مانده است و بعد هم تمام می‌شود می‌رود تا سال بعد. خوب است این ارزش‌ها را به رخ مردم بکشیم تا یادشان نرود چه اتفاقی در این مملکت افتاده و این ارزش‌ها چقدر می‌تواند در زندگی امروزیی ما تاثیرگذار باشند. اما از عباسها نباید غافل شویم.

عباس : چندی پیش در تلویزیون می‌دیدم که یک هوادار فوتبالی در ورزشگاه به دلیل شوق زیاد دچار مشکل شده و دقایق زیادی را به او اختصاص داده بودند و می‌خواستند مورد توجه قرار گیرد. هنوز برنامه تمام نشده بود روابط عمومی یک باشگاه تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد. اما برای جانبازی که با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند و هزار درد دارد کاری نمی‌شود.

می‌توانند ما را دریک هواپیمای C130 بریزند و ببرند در دریاچه نمک خالی کنند و ما هم راحت می‌شویم. (اشک دیسون)

بعضی وقت‌ها تنها آرزوی مرگ می‌کنم. ماهانه بالای میلیون هزینه می‌کنم اما کسی گوشش بدهکار نیست.

از یک شیپورچی تیم فوتبال کمترم که برای رفتنش نه مشکل ویزا دارد و نه هزینه. من یک فرمانده گردان بودم و خجالت می‌کشم الان درباره این چیزها صحبت کنم. کسی بودم که در جنگ تا حدی تاثیرگذار بودم. چه راحت می‌توانیم چون نیاز نداریم چیزهایی را کنار بگذاریم. این رفتاری است که بچه‌هایمان می‌بینند.زمانی که به جبهه جنگ رفتم همه زندگی‌ام را خرج کردم. از سال 83 سه ملک پدر‌م را فروخته‌ام و خرج درمانم کرده‌ام. الان هم چیزی نمی‌خواهم فقط می‌گویم درمانم کنید آیا این چیز بدی است؟

فقط می‌خواهم درد نکشم

واقعا دیگر تحمل درد ندارم. الان در هفته دفاع مقدس از حماسه‌ها می‌گویند، خوب اینها ما بودیم و کس دیگری نبوده است.

حاج کاظم : از همان زمان که ناصر افشار را دیدم، عباس برایم تداعی شد. چنین وضعیتی سال‌ها پیش در همدان هم اتفاق افتاد. «آژانس شیشه‌ای» در سینما اکران بود و من به آنجا رفتم و در سالن انتظار کسی را مانند ناصر افشار دیدم که با سختی به سمت من آمد و همدیگر را بغل کردیم و گفت من خود عباس هستم.

عباس(ناصر افشار):

من در جنگ بیش از 10 بار مجروح شدم؛ مشکل اعصاب، ریه، گوارش و چشم دارم و سیستم تمام بدنم به هم ریخته است و در حال حاضر مرگ برایم از همه چیز شیرین‌تر است. اطرافیانم نیز با دیدن من اذیت می‌شوند.

کار به جایی رسیده که بچه‌هایم از واژه‌ی جنگ گریزان شده‌اند.

عباس(در آژانس شیشه ای) ترکشی در گردنش بود و جای حساسی که امکان داشت جانش را بگیرد. احساس می‌کردم آن هم مانند من دچار مشکل شده است و شخصی به نام حاج کاظم آمده تا اعاده حق کند و به اینجا برساند؛ تنها کسی که طی این مدت پیگیر کارم بود، همان حاج کاظم آن فیلم است و خانواده‌ام می‌گویند آقای پرستویی همان شخصیت است. آنجا از حق عباس دفاع می‌کرد و بیرون از حق من و چندین جانباز دیگر. آیا ایشان خودش کار و زندگی ندارد؟

حاج کاظم (پرویز پرستویی):

همه ما از گذشته‌ی این آدم‌ها استفاده می‌کنیم، افزود: اگر چهار موفقیت هم در کارهایم داشتم، دفاع مقدس بوده است و ماحصل تلاش و زحمت این عزیزان که سودش را ما بردیم و برایمان دست زدند. اما ما راوی قصه بودیم و اصل آن قصه‌ها وجود دارد و اینها تخیلی نبودند. هفته دفاع مقدس است و زیر سقف خانه جانبازی هستیم که در طول همین زمانی که اینجا بودیم بارها خون بالا آورد و سوالم این است که تکلیف این آدم چه می‌شود؟حداقل به جانباز احترام نمی‌گذارید به دستور مقامات احترام بگذارید. ناصرافشارهای زیادی داریم. فردی که ماسک خودش را به دیگری داده و از خود گذشته تا دیگری سالم بماند و الان فقط می‌خواهد دردش کم شود. منِ بازیگر، نقش یک جانباز را بازی می‌کنم به من سفر حج هدیه می‌دهید و تاکنون چندین بار این اتفاق افتاده که تاکنون نرفته‌ام و معتقدم آن حق من نیست و اگر جایزه و پولی گرفته‌ام از قبل این آدم‌ها بوده است و اگر اینها نبودند باید چه نقشی را بازی می‌کردم؟

در پاریس میدان و بنایی بنام «سرباز گمنام» وجود دارد که احترام خاصی به آن می‌گذارند. اما سرباز ما را که حی و حاضر است، نمی‌بینیم.

وی افزود: تا قبل از این می‌گفتند بودجه نداریم، بعد که پیگیری کردیم گفتند ظاهرا یک میلیون و 500 هزار یورو برای اعزام چنین افرادی به خارج از کشور اختصاص پیدا کرده بوده اما متاسفانه صرف این آدم نشده است.

عباس(ناصر افشار) : پیگیری‌های انجام‌شده جواب داد و مبلغی به این موضوع اختصاص پیدا کرد تا مشکل کسانی را که می‌خواهند اعزام شود حل کند اما متاسفانه کاری که نخواهند بشود آن قدر سنگ می‌اندازند که نشود.ما رهاشده‌ترین افراد در جامعه هستیم و هر که خواست، این موضوع را ثابت می‌کنم. مگر چند نفر مانند من در میان جانبازان هستند که باید همیشه درگیر درمان باشند؟ حداقل بگذارید در این عمر باقی‌مانده درد کمتری بکشم. در حال حاضر هم تنها دلخوشی‌ام خداوند متعال است و شاهد بوده که در هیچ چیزی کم نگذاشته‌ام. آن موقع مدام به فکر شهادت بودم و الان هم تنها به یاد دوستانم که رفته‌اند زنده هستم.

متولد 1344هستم و جنگ که شروع شد چون سن‌ام برای اعزام کم بود، شناسنامه‌ام را در آب گذاشتم و بعد که خشک شد به پایگاه بردم و گفتم در جیبم بوده و مادرم شسته است اما قبول نکردند. به پایگاه دیگری رفتم و باشناسنامه برادرم 4 مهر 1359 به جبهه اعزام شدم.

با سپاس از ایسنا

 

ختم کلام : در شهر ما دزفول، عباس ها و ناصر افشارهای متعددی هستند که یکی از آنها حاج «عزیز پورصفایی» است. در و دیوار بیمارستان ساسان تهران با بوی تنِ بهشتیِ این سلطان بلامنازع شیمیایی های دزفول آشناست.

سالهای سال است که : آنگاه که همه ی ما به دنبال زندگی روزمره و دنیای خویش هستیم این نره شیر دشت تیغ و تیر، زمینگیر و معلق بین تخت بیمارستهای تهران و بستر خانگی خویش در دزفول است.

غرض از اقتباسی که از مصاحبه ی آقای پرستویی و جانباز افشار شد این نبود که در خصوص پورصفایی های دزفول بخواهیم کسی را به کمکاری متهم کنیم بلکه تنها یادآوری زجر و آلامی است که سلطان عزیز پورصفایی بی صدا و خاموش سالهاست در غار نجابت خویش پنهان ساخته و دم بر نمی آورد.

خدا میداند که هروقت میخواهم سراغی از حاج عزیز بگیرم نمیدانم باید سراغش را دزفول بگیرم یا بیمارستان ساسان در تهران؟

و همسر مومنه ی او ..

که چه زینب وار سالهاست شانه به شانه ی حاج عزیز، از تهران تا دزفول بار پرافتخار مراقبت و همراهی ایشان را به دوش میکشد.

جانم فدای نَفَس تمام جانبازانی باد که جان را هبه کردند تا ما جان داشته باشیم

الهی ما را برای تمام قصور و کمکاری هایمان در قبال این سلاطین خاموش ببخش

خدایا ما را ببخش

خدایا مارا ببخش


      جناب مجیدی راد                                   دلاور جانباز، حاج عزیز پورصفایی

 

پی نوشت 1 : لینک اصل مصاحبه با پرویز پرستویی و جانباز ناصر افشار  +

پی نوشت 2 : دیسون به برخی از پوزیشن های خاصِ اینروزهای آقای پرویز پرستویی نقد دارد اما این نقد نانوشته، نافی احترام به برای کسوت بازیگری او نیست.

انشاالله همانطور که خود ایشان در این مصاحبه گفته اند، نیت شان سیاسی نبوده باشد.

چه اینکه اینجانب بیش از آنکه مسئولین کشور را در کم توجهی به جانبازان مقصر بدانم، اصحاب رسانه و خود مردم را بابت ضعف فرهنگ عمومی در عرض ارادات به ساحت والای این پیشکسوتان جهاد و شهادت مسئول و مقصر  قلمداد میکنم.

کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته

 

التماس دعا

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٧/٥ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


چند قطعه ی یک پازل تقدیم حضورتان میگردد که انتظار است خوانندگان گرامی با خواندن و چیدن آنها در ذهن، به منظور اصلی دست یابند.


قطعه اول

گویند بزرگی از طایفه داوودیان دمشق به دربار یزید رفت و آمد داشت.
روزی بر یزید وارد شد و دید که یزید در حال عیش و طرب در حال ضربه زدن با چوب خیزران بر لب و دندانهای سر بریده ای است.
گفت : یا امیر این سر کیست؟
گفت : سر حسین.
گفت : کدام حسین؟
گفت : حسین ابن علی ابن ابیطالب (ع)
گفت : همان علی که داماد پیامبر شماست؟
گفت : آری
گفت : یعنی این سر سبط پیامبرتان است؟
گفت : آری
گفت : چه بد مردمانی هستید شما.
گفت : چرا؟
گفت : در قوم ما کسی هست که هفتاد پشتش به داوود نبی(ع) می رسد و آنقدر در میان قوم خود محترم و معزز است که هرگاه در حال راه رفتن است دائما چند نفری از پی او روانند و به محض آنکه پایش را  از روی زمین برمیدارد خاک جای پایش را تبرک برمیدارند .
والخ...


قطعه دوم

در خاک ایران، مکان های متعددی به عنوان قدمگاه معصومین و پیامبران منسوب است که ما مردمان این دیار به آنها به دیده احترام نگریسته و نمیگذاریم تا جای این قدوم مبارک که صرفا مودِ معنوی دارد و بس، از میان برود. در دزفول خودمان نیز مکانهایی چون امام رضا دیمی (در فلکه بیمارستان افشار) و پیرعباس و پیرنظر و ... موجود است.


قطعه سوم

فخر عالم امکان فرمود : برخی علماء امت من در آخرالزمان از پیامبران بنی اسرائیل بالاترند.
این فرموده رسول الله(ص) زمانی به خوبی درک می شود که مقایسه ای ساده میان سیطره جغرافیایی و جمعیتیِ خیرات و برکات بزرگانی چون شیخ انصاری(ره)، آیت الله بروجردی(ره)، شیخ طوسی(ره)، امام خمینی(ره) و... با دایره تأثیرگذاری وجود مشعشع پیامبرانی همچون شعیب نبی(ع)، صالح(ع)، عزیر(ع)، الیاس(ع) صورت گیرد تا به این نتیجه برسیم که طبیعی و بدیهی است تا برخی از علماء آخرالزمان ما از پیامبران بنی اسرائیل هم بالاتر باشند.


قطعه چهارم

همه ما راجع به انفاسِ حق و انفاسِ شیطانی شنیده ایم.
واضحتر بگویم : می گویند وقتی خانه ای میخرید ابتدا آینه و قرآن در آن وارد نمایید چرا که اگر افراد قبلی اهل ذکر و دعا نبوده باشند و خدای ناکرده در آن خانه فسق و فجوری رخداده باشد تکدر روح آن اعمال، همچنان در آن ملک وجود دارد لذا با خواندن قرآن، ادعیه و  برپایی روضه و ... می توان نَفَس آن ملک را از ظلمات به نور سوق داد.
و برعکس،

اگر عالمی بزرگوار در جایی بیتوته کند و سالها از حضور با برکت ایشان در آن محل بگذرد همچنان روح اعمال نیک وی در آن ملک موج میزند و حتی میتواند منشاء اثر برکاتی باشد (عطف به همان بحث قدمگاه ها و ...)
فلذا خانه علماء جهان تشیع همیشه مورد احترام و اعزاز بوده و هست حتی اگر آن پیشوایان عزیز در قید حیات نباشند.
نگاهی به شهر بروجرد و خانه آیت الله بروجردی و اینکه چگونه محترم و مرمتش می دارند شاهدی بر این مدعاست.

قطعه پنجم

چندی است که از محضر آیت الله سبط شیخ انصاری(مدظله) سراغ از خانه حضرت شیخ مرتضی انصاری(ره) میگیرم.

اینکه چرا درب آن بسته است؟

چرا این خانه نورانی به روی دلهای عاشق مرجعیت شیعه باز نمی شود؟

چرا مرمت نمیگردد و..

ایشان که خودشان هم مایل به این اتفاق مبارک هستند نکاتی را مختصر و مفید بیان میکنند که فعلا از شرح آن معذورم.

ما دزفولی ها یکی از شاخصه های محرم و عاشورایمان این بوده و هست که دسته جات عزادار حسینی مسیرشان به گونه ای است که حتی المقدور از جلوی منازل علمای محترم شهر عبور می کنند تا تسلیتی به محضر این ارکان عزیز شهرمان نیز عرض کرده باشند و محله سبط شیخ انصاری همه ساله در ایام تاسوعا و عاشورا نمونه ی این سخن است.


قطعه ششم

خانه حضرت آیت الله قاضی(ره) امام جمعه نستوه، مبارز و مزکی دزفول، یکی از شاخص ترین نمودها و نمادها را در مراسم سالیانه محرم داشته و دارد.
حضرتش در زمان حیات، یکی از شهیر ترین ائمه جمعه کشور بود.
آقا سید مجدالدین (ره) یکی از ولایتمدارترین پیران این سرزمین به شمار میرفت.
ایشان وقتی به میهمانی پیرجماران نائل میشد، حضرت امام(ره) خود روی زمین می نشستند و آیت الله قاضی را بر روی صندلی جلوس میدادند و البته این امر تنها بخاطر چند سال کِبَر سنی آقای قاضی نسبت به خمینی کبیر نبود بلکه شأنیت اخلاقی و جایگاه ربانی آن بزرگوار نیز موجب رعایت چنین حرمتی از سوی حضرت روح الله(ره) می شد.
آیت الله قاضی نه تنها خودش اسطوره مقاومت در دزفول محسوب می شد بلکه خانه اش خانه مقاومت مردم دزفول بود چه در زمان انقلاب و چه در زمان جنگ.


قطعه هفتم

چند روزی است که خانه آیت الله قاضی که به راستی میتوان خانه مقاومت نامیدش به فروش رفته است.
خانه ای که در قلب مردم دزفول جای دارد.
خانه ای که حس نوستالژیک فراوانی برای رزمندگان دلیر آن روزگار و مردم قهرمان دزفول دارد.
خانه ای که می توانست و میتواند به نام خانه مقاومت برای فعالیت های فرهنگی مربوط به انقلاب و دفاع مقدس دزفول مورد استفاده و منشاء اثر باشد.
هم اکنون قلب بسیاری از بچه های قدیمی و عاشقان آن مرحوم آکنده از غم و اندوه است.


قطعه هشتم

این اتفاق غم انگیز دوپیام شیرین در دل خود دارد.
از آنجا که وراث متعددی مالک این ملک بوده اند :

1-  واضح است که امام جمعه محترم فعلی دزفول (حجت الاسلام والمسلمین آقا سید محمدعلی قاضی دزفولی مدظله) بر جنبه های معنوی و فرهنگی این خانه اشراف کامل دارند و بدیهی است که در صورت توان، برای خرید و اقدام به حفظ آن تلاش می کردند، پس عقلاً میتوان نتیجه گرفت که ایشان چنین استطاعتی را ندارند و این برای شهر دزفول یک افتخار است که امام جمعه ی محترمش از نظر مالی در حد طبقات پایین (و یا متوسط) جامعه هستند و این خود نشان از عدم دنیاطلبی ایشان دارد.

2- مشخص است که امام جمعه ی یک شهرستان می توانند از حیطه اختیارات خویش بهره گرفته و برای حفظ یک ملک، با صبغه و سبقه ی فرهنگی، به نحوی اقدام کنند که از بودجه های فرهنگی شهرستان از چنین اتفاقی جلوگیری شود اما عدم انجام اینکار از سوی جناب آقای قاضی تاکید دیگری بر سلیم النفس بودن ایشان است و شنونده ی عاقلِ خبرِ فروشِ خانه حضرت آیت الله قاضی در می یابد که نوه ی گرامی اش، از سطح دسترسی های مسئولیت خویش برای حفظ خانه پدربزرگ بهره نگرفته است تا شائبه رانت برای عموم مردم ایجاد نشود که این نیز موجب مسرت و افتخار ما دزفولی هاست که علمای شهرمان همچنان در سلامت و مراقبت نفس خویش موفق اند.(الحمدلله)

قطعه نهم

خانه آیت الله قاضی فروش رفت!!؟؟؟

 

پی نوشت1 : مطلب نوشته شده در قطعه اول را به عنوان زبان حال همگانی خودمان نوشته ام که قدر علمایمان و ماترکشان را نمیدانیم ، وگرنه قیاس بین یزید ملعون و مردم و مسئولین پاک نهاد دزفولی، قیاس مع الفارق است.

پی نوشت 2 : یکی از دوستان، پیش از نوشتن این مطلب گفت : فلانی خیلی ناراحتم و نوعی دلشکستگی دارم از این موضوع، اگر صلاح میدانی در نوشته ات در دیسون اعلام کن که من (البته بدون نام) اولین 100000 تومان را پرداخت میکنم و باقی همشهریان برای حفظ این خانه، که خود را در حفظ آن سهیم میدانند سرانه یکصدهزاتومانی بر عهده بگیرند و مجدداً خریداری اش کنیم و بنام خانه مقاومت هدیه اش کنیم به روح بزرگوار آیت الله قاضی. 

گفتم : از حُسن نظرت تشکر میکنم و دغدغه ات محترم، اما مسئولین فرهنگی دزفول اگر بخواهند، این قدرت را دارند که آستین بالا بزنند و انشالله این اتفاق خواهد افتاد. لذا انجام چنین کاری را اسائه ادب به محضر پیکره مدیریت محترم شهر میدانم. بنابراین عذرخواهی کردم.

اما آیا میتوان این حقیقت را نادیده گرفت که خانه بابرکت آیت الله قاضی فی نفسه یک رسانه است؟

آیا فروش این خانه به مثابه ی خاموشی یک رسانه نیست؟

پی نوشت 3 : لینک انعکاس مطلب در دژپل   (با سپاس از آقای مهندس چرخابی)

پی نوشت 4 : خاطره ای از آقای فریدون غلامی(منبع : سایت مجد دز)

 آیت الله قاضی به دلیل عشق و علاقه وافری که به رزمندگان اسلام داشتند تمامی دعوت های آنان را برای حضور در پادگانها ی محل استقرار و یا دیدار با آنان در منزل خود می پذیرفتند .این دیدارها و حضور در جمع رزمندگان اسلام برای ما محافظین هم خوشحال کننده و هم دغدغه آور بود . دغدغه از این جهت که به دلیل علاقه وافر رزمندگان به روحانیت در خط امام خصوصاً شخصیت های روحانی مانند آیت الله قاضی موجب هجوم آنان برای دیده بوسی و زیارت و دست بوسی و تبرک جستن می شد که این امر خطرات و لطمات جسمی را برای حاج آقا به دنبال داشت و لذا کار محافظین برای کنترل مشتاقان و جلوگیری از هرگونه فشار و صدمه به ایشان چند برابر سخت تر می شد .

در یکی از دیدارهای ایشان از رزمندگان لشکر سید الشهدا در پادگان دوکوهه و پس از اقامه نماز و سخنرانی و هنگام خروج از حسینیه و نمازخانه پادگان جمع کثیری از رزمندگان به طرف حاج آقا هجوم آوردند که محافظین با تلاش فراوان و به سختی حاج آقا را از میان علاقه مندان خارج نموده  و به منزل باز گشتند .

ظهر روز بعد از این دیدار که حاج آقا در حال وضو بودند و بنده در خدمتشان کمک و مراقبت می کردم ؛ وقتی جوراب خود را از پا در آوردند متوجه شدم روی مچ پایشان کاملاً قرمز و متورم گردیده است ؛ علت را که جویا شدم و اینکه چرا این ناراحتی را به ما ابراز نکرده اند تا درمان صورت پذیرد ؛ فرمودند : این جای پای رزمندگان اسلام است و برای من باید به عنو ان تبرک باقی بماند .

معلوم شد به دلیل ازدحام جمعیت دیدار روز قبل با رزمندگان این صدمه به پای ایشان وارد شده است .



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢۸ | ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

(1) تسلیت می گویم ایام سوگواری رحلت جانگداز رئیس بزرگ مذهب تشیع، حضرت امام صادق(ع) را.

(2) تسلیت می گویم رَوَند رو به تخریب مسجد سرمیدون صُبیون را.

(3) تسلیت نمی گویم خبر بد دیگری را که از شهر به من داده اند و منتظر تکذیبش هستم فلذا فعلاً از بیانش معذورم .

(4) تسلیت نمی گویم خروج یکی از وبلاگ نویسان نازنین دور از وطن را از فضای مجازی شهر و نمی خواهم باور کنم که این تصمیم برگشت ناپذیر است.

پس منتظر می مانیم تا حضور دوباره اش را به جشن بنشینیم.     کلیک



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/٢٠ | ٤:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پیش نوشت : می دانم خواهید گفت : سلاطین 4؟؟؟پس سلاطین 3؟؟

آری سلاطین 4

چرا که نوبت سلاطین 3 متعلق به همان سلطانی است که ذکرش رفته بود و باید سلاطین 3 را همانگونه که وعده داده بودم بنگارمش.

اما سلاطین 4 را خارج از نوبت بخوانید زیرا روزشمار پارالیمپیک ایجاب می کند که به تعویق نیفتد این موضوع.

=============

سلاطین 4

برخی برداشت های تصویری را در تهران و در اردوی تیم ملی از سلطان برداشته بودم و اکنون در دزفول و در سالن پذیرایی کاخ پدری اش، در حالی پشت ویزور دوربین نشسته بودم که سلطان به همراه ملکه بزرگوار خویش و ملکه ی مادر که رنگ و بوی همان مادر کلاسیک دزفولی را داشت روبروی دوربین نشسته و خود سلطان با شکوهی تمام بر ویلچر سلطنتی جلوس کرده بود.

من به حرمت مقام شامخ مادری، ابتدا از ملکه مادر خواستم تا راجع به فرزند تاجدارش سخن بگوید.

از مجروحیت سلطان بگوید و اینکه چه شد که ویلچر نشین گشت.

و مادر آغاز سخن کرد.

صدایی که از حنجره مهربانش شنیده می شد و اکولایزرهای صدابرداری دوربین را بالا و پایین می کرد مرا به وجد آورده بود.

راستش را بخواهید به راحتی قابل توصیف نیست ولی سعی می کنم بگویم :

برخی مادران دونسل پیش دزفول، به دلایلی همچون گرما، ژنتیک و ... صدایی دورگه و مردانه داشتند.

مادرانی با این گونه صدا، در رفتارشان نیز روحیه ای مردانه و استقامتی مضاعف در برابر شدائد روزگار دیده می شد.

مادربزرگِ مادری خود بنده یکی از همین مادران شیرزن با صدای بم و مردانه بود.

نه اینکه صدا کاملا مردانه باشد نه!

بلکه صوتی زنانه مخلوط با تنالیته مردانه که هر شنونده ای را مجاب میکرد که با این زن می بایست محکم تر از یک زن عادی روبرو شد.

(حس میکنم در انتقال مفهوم موفق نبودم...ببخشید)

مادر سلطان عبدالرضا جوکار با صدایی محکم و میکروفون پسند از مجروحیت فرزند گفت.

از اینکه همان روزهای اول دردانه اش با گلوله توپ بعثی های متجاوز ویلچرنشین شد.

از روحیات و شأنیات اخلاقی فرزند گفت.

از احترامی که سلطان جوکار به والدین گذاشته است.

پس از ملکه مادر

سوگلی سلطان لب به سخن گشود و  خدا می داند روحیه والای این خانم و دلایل آسمانی اش برای لبیک به خواستگاری شاه عبدالرضا، چقدر بنده و عوامل همراه را شگفت زده ساخت.

با احترام به تمام جانبازان و همسران فداکاراشان باید عرض کنم که بسیار پیش آمده که دلایل یک همسر جانباز را برای پاسخ مثبت به آن سلطان از طریق تلویزیون بشنوم که اکثر شبیه به هم بوده است این دلایل.

اما همسر سلطان جوکار خیلی صمیمی و ساده تر از آنکه به مخیله بگنجد قضایا را تعریف کرد.

اینکه ابتدا مخالف بوده.

و اینکه پس از گفتگو با پهلوان جوکار (در حاشیه مراسم خواستگاری) به کُنه اخلاقیات، روحیات و بزرگ منشی های این سلطانِ عرصه ویلچرنشینی ایران زمین، پی برده و دلش زمینگیر شخصیت و منش او شده است.

راحت بگویم : من، با چشم علیلِ دوربین خویش، عشق و صمیمیت را بین شاه و ملکه اش به خوبی حس می کردم.

در نهایت شاهنشاهِ پارالیمپیکِ جهان، زبان به بیان گشود و هر آنچه را که در اردوی تیم ملی در تهران برایم سروده بود بازخوانی کرد و فراتر از آن نیز با شجاعت تمام، از مادر و ملکه خویش، پیش چشم لنز دوربین ابراز ارادت و تشکر نمود.

تشکر بابت مراقبت ها و روحیه دادن هایی که موجب کسب افتخارات جهانی اش بود.

پهلوان عبدالرضا تأکید کرد که هربار که به مسابقات جهانی اعزام می شود ابتدا به مشهد رفته و قول و قرار خود را با سلطان علی ابن موسی الرضا(ع) گذاشته و سکوی افتخار را از او و مادر یگانه اش (حضرت زهرا ع) میطلبد و هربار نیز که نیزه را پرتاب میکند ابتدا نام نامی آن مادر دهر را بر زبان می آورد.

اینها دو شاهزاده ی دوقلوی خاندان جوکار در رکاب سلطان هستند که به مدد حضرت   اُم ابیها(ع) از قهرمانان المپیکی دهه های آینده خواهند بود

 

اما بعد..

شرحی که در بالا رفت، روی شیرین سکه بود

اما بشنوید از نیمه خالی لیوان :

من به شخصه فضای رتبه بندی و ارزش دهی بین المپیک و پارالیمپیک را قبول ندارم و اگر بنا بر انصاف باشد، هر مدال از پارالیمپیک را حتی معتبرتر از المپیک میدانم چرا که هر تلاشی در فضای معلولیت جسمی، چندین برابر تلاش افراد غیر معلول، ارزش و جایگاه دارد.

لذا اگر طلای عبدالرضا جوکار را ارجح بر طلای هادی ساعی ندانم لااقل به چشم مساوی می نگرمِ شان. (البته با احترام به دوست گرامی ام هادی ساعی)

من اهل رسانه هستم، اما های هوی رسانه ای و جو غالب رسانه ها هیچگاه نمی تواند بر قوه تشخیص عقلی ام آنقدر تأثیر بگذارد که حق احترام مدال طلای پارالیمپیک را نادیده انگاشته و عدالت را فدای جو غالب رسانه ای بنمایم.

بر این اساس باید بپذیریم که عبدالرضا جوکار سلطان مدال آوران المپیکی این سرزمین است.

وی، چه در لندن مدال بیاورد و چه نیاورد، دُنگ خود را به سکوی افتخارات این کشور داده است.

و اما نکته ای که به زعم حقیر، نیمه خالی لیوان است و خیلی هم خالی است:

کم لطفی دزفول ودزفولی ها به حق و حقوق رسانه ای و حرمت پهلوانی این سلطان بلامنازع المپیک ایران است.

جوکار به سکوهایی دست یافته است که خیلی هابه خواب هم نمی بینند.

و این عین بی عدالتی است که تنها به دلیل مرغوب تر بودن مدالهای المپیک غیر معلولان (از نظر جهانیان) ما نیز بر همین منوال رفتار نماییم و مدال های معلولان را حداکثر با یک احسنت و بارک الله بدرقه سازیم.

آنچه که در حق سعید عبدولی از سوی مسئولان دزفولی رخداد یک حرکت پهلوان منشانه از سوی بزرگان شهر دزفول بود که جای آفرین دارد.

اما؛

همشریان محترم؛

مسئولان همشهری عزیز

آیا درمحضر عدل الهی روسپید خواهیم بود بابت کم توجهی به عبدالرضاجوکار؟؟

به خدای لاشریک اگر این سلطانِ سلاطینِ فدراسیون جانبازان و معلولان کشور، اهل آذربایجان می بود همانگونه که در زلزله اخیر، عالمی را به امداد و توجه فراخواندند، سینه زمین را به سقف آسمان می چسباندند تا پس از هر پارالیمپیکی همه بیایند و نکوداشت و بزرگداشت و تندیس سازی برای جوکار آذربایجانی بگیرند.

بنده مخالف برگزاری جشنواره امداد رسانی و توجه به زلزله اهر و ... نیستم اما بیاموزیم از ترکانِ مملکت که : پیش از دیگران، خودمان باید حرمت خودمان را نگه داریم(همان داستان امامزاده و حرمتی که متولی باید پیش از دیگران نگه دارد) و این نگرش، آغاز راه کسب احترام و عزت و امکانات و سهم خواهی ملی است.

آیا جای افسوس ندارد که جوانی بی ادعا، سالهاست در کمال بی سرو صدایی در کنج شهرستان دزفول، به ورزش و تمرین مشغول است و قطار قطار مدال های جهانی و قاره ای و المپیکی راهی خانه می کند؟

به راستی چند نفر از جوانان دزفول راه خانه جوکار را بلدند؟ و اصولا او را می شناسند؟

کدام میدان شهر بنام اوست؟

کدام سالن ورزشی مزین به نام بلند سلطان عبدالرضا جوکار است؟

کسی که قریب به 11000 روز از ویلچر نشینی او می گذرد اما لحظه ای به سکون و ایستایی فکر نکرده و چونان موج دریا دایما در تلاطم افتخار آفرینی است.

آیا برای تصمیمات ورزشی شهر وی را به مشورت و استمداد طلبیده ایم؟

آیا رمز روحیه بالای او را استخراج و در مدارس شهرمان به نسل امروز منتقل کرده ایم؟

آیا شناساندن صبر و استقامت جوکار و ایمان و روحیه بالای وی موجب تلنگر روحی به بدنه رخوت گرفته ی جمعیت جوان شهر نخواهد بود؟

همین چند روز قبل خدمت یکی از اعضای مخلص و بزرگوار شورای شهر دزفول بودم و ذکر همین موضوع بود.

ایشان خبرداد که پس از اتمام زیرگذر تقاطع شریعتی- 45 متری قرار است میدان را بنام جانباز نامگذاری کنند.

بنده پیشنهاد دادم تا ویلچری طلایی(رنگ طلا) که تندیس عبدالرضاجوکار بر روی آن نشسته و در حال پرتاب نیزه است می تواند ادای دینی بسیار کوچکی به ساحت پاک این اسطوره المپیک ایران بوده و قدری در شناساندن این اسطوره ی زنده برای نسل جوان موثر باشد.

به جرئت می گویم اگر این شاهِ نیزه انداز، فرزند آذربایجان، خراسان و یا اصفهان بود اکنون ریاست فدراسیون جانبازان و معلولین کشور به عنوان کمترین سمت مدیریتی بر عهده ی جنابش قرار داشت.

خصوصاً اینکه، پهلوان جوکار فردی درس خوانده و تحصیل کرده هم هست.

چه برسد به اینکه حضرات استانی و شهری منطقه ما، اگر بر صراطِ مستقیم انتصابات باشند می بایست مقدرات ورزش دزفول و یا استان را به ایشان می سپردند.

آقایان نیک مستحضرند که سهم زیادی از موفقیت در عرصه مدیریت اصولا مدیون پای کار بودن است نه پای جسم.

و مگر کسی بقدر عبدالرضاجوکار پای کار ورزش بوده است در این دیار؟

 

 

 پی نوشت 1 : عبدالرضا جوکار در رقابت های لندن به مدال نقره پرتاب نیزه دست یافت و با اختلاف تنها چند سانتیمتر نائب قهرمان جهان شد. وی در مصاحبه با تلویزیون ایران گفت : دلم میخواست طلا میگرفتم تا به خانواده ی شهدای هسته ای تقدیمش کنم.

پی نوشت 2 : به دنبال پُست سلاطین4 موجی از حمایت های قلمی و قدمی برای استقبال شایسته از آقای جوکار در شهر به راه افتاده است. دیسون به سهم خویش از مردم و مسئولین عزیز دزفول کمال تشکر را دارد.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٦/۱۳ | ٥:۱۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


آن شب باورم نمی شد که ظهر خدمت یکی از سلاطین دزفول بودم و شب در حال رفتن به دربار سلطان دیگری.
آن سلطانی را که ظهر، به محضرش زانو زدم در سلاطین 3 خواهم گفت که حکایتی غریب دارد.
اما این سلطانی که آن شب در حال رفتن به دربارش بودم نیز روزگاری عجیب دارد.
آن یکی نشسته بر اریکه و این یکی خوابیده بر سریر پادشاهی.
و ما...
   و ما عوام الناس، همگان چونان آن پادشاه لخت که گمان می کرد نزد خلق، زیباترین پوشش ها و آبروها را دارد، در چشم این سلاطین خاموش دزفولی که هیچ نمی گویند و به رویمان نمی آورند گمان می کنیم که لباس عافیت برتن داریم...گمان می کنیم لباس آبرو برتن داریم.

حال آنکه لباس عافیت و آبرو همانی است که ایشان پوشیده اند و این را فقط چشمان برزخی می دانند و بس.

به راستی، عافیت اگر عافیت است...همان راحتیِ روح و روان و عاقبت به خیری است که این بزرگوران نزد خدا دارند.

آبرو هم اگر آبروست ...همین است که اینان نزد سلطان السلاطینِ عوالم هستی و رب الارباب دارند.

وگرنه آبرویی که من و شمای  ساده دل، آبروی اش می نامیم هیچ نیست جز دکوری از شخصیت و قیافه که برای هم گرفته ایم.

چه می گفتم؟؟
بله..
پیش از این، توسط خود سلطان امیر، تلفنی دعوت شده و با افتخار هم پذیرفته بودم اما آن شب که دقایقی بیشتر به لحظه دیدار نمانده بود، دلم جور دیگری می تپید.

- خدایا نکند در محضر سلطان ادب کافی به جای نیاورم؟
- خدایا آن تاجدارِ اول را که امروز ظهر خدمتش رسیدم آنگونه که شایسته ی مقامش بود نتوانستم ادب حضور کنم، نکند این اذن حضور را نیز خراب کرده و قدر ندانم.

در همین افکار بودم که کمی مانده به قصر سلطنتی سلطان امیر، قراول دربار ایشان منتظر این حقیر بود و مؤدبانه بنده را تا درب کاخ راهنمایی کرد.
قراولی که دقایقی بعد دانستم قراول نیست و وزیر سلطان است. دقیقتر بگویم : شاهزاده احمد.
از اَستر خود پیاده شدم و راهی محوطه قصر شدم. (ببخشید، قصدم اسائه ادب به خط تولید ایران خودرو نیست ولی خودروهای امروزی همان کار اَستر و اُشتر را می کنند. غیر از این است؟)
در محوطه ی کوچک اما باصفای کاخ، چشمم به تنور نان پزی افتاد و به خفت و خواری آپارتمان نشینی تهران اندیشیدم که فرصت چنین چیزی را از ما گرفته است.

شاهزاده احمد، مرا با احترام به تالار شاهی راهنمایی کرده و فقط چند ثانیه بعد سلطان امیر را در مقابل خود دیدم که از روی تخت سلطنت در حالیکه  درازکش بود به حالت نشسته درآمد و با رویی خندان یکی از رعایای بی مقدار خود را در آغوش گرفت.

باورم نمی شد.

این همان آغوشی است که پشت تلفن بارها صدای پرطنین و پر صلابتش را شنیده بودم؟

حقیقتاً آغوش سلطان امیر به وسعت همان صدایش بود.
آغوش سلطان امیر به بلندای ادبیات امیدوارانه و منیع پشت تلفنش بود.
به دستانش نگریستم... سِرُم به رگ های آبی رنگ پشت دستش متصل و کپسول سلطنتی اکسیژن در کنار تخت فرفوژه اش آماده به خدمت.

دقایقی بعد فهمیدم دستگاهی مکعب شکل در کنار تختِ سلطنت، کار تولیدِ اکسیژن را برایش انجام داده و در حقیقت ، کپسول ها، حکم رزرو را برای ریه های ایشان دارند.

اکسیژنی که مهمات زنده ماندن سلطان است و بعد از خدا ضامن حیاتش!!.

پای تختش نشستم و به پایتخت مقاومت ایران اندیشیدم که مردمان مظلوم اش، چرا باید از درک فیض حضور چنین سلاطینی محروم باشند در حالی که تنها چند قدم با شاهان خویش فاصله دارند.

سلطان امیر اما،
لحظه ای از خوش و بش کوتاه نمی آمد.
راستش را بخواهید دلم می خواهد در این دلنوشته، آنجا که سخن به گفته ها و عملکردهای سلطان امیر(در آن دیدار) برمی گردد، لفظ جمع به کار ببرم.

مثلاً : سلطان خندیدند...سلطان فرمودند....

اما حس می کنم این کار، صمیمت آن دیدار را نزد شما دوسونِ نازنین دیسون کاهش می دهد.
ضمن آنکه خضوع و فروتنی سلطان، مرا آن قدر جسور کرده است که ضمیر اول شخص مفرد را به خدمت قلم درآورم.

شاید برخی خوانندگان از همین ادبیات جسورانه من نیز نگذرند و برداشتی چاپلوسانه از این نوشته ها نمایند اما من با تمام وجود معتقدم این الفاظ و سلطان خواندن امثال حاج امیر ابراهیمیان، نه بزرگنمایی است و نه چاپلوسی.

منِ روسیاه میدانم که جایی در بهشت نخواهم داشت اما شما دوسون عزیز دیسون، روزی که یوم تبلی السرائرش نامیده اند خواهید دید که قاطبه ی جانبازان (خصوصاً شیمیایی ها) به همراه همسران  و مادرانِ صبورشان -که درود خدا برآنان باد- در آنروز بر کجاوه ای از نور سوارند. این وعده الهی است و ردخور هم ندارد، کجاوه ای که هیچ سلطان قدر قدرتی در طول تاریخ این دنیای فانی در اختیار نداشته است.

پس بر من خُرده مگیرید که چرا در این دنیای زبون و بی مقدار از فرصت استفاده می کنم و این نخبگان عرصه ایثار را سلطان می خوانم.

من چشم برزخی ندارم اما برابر وعده های داده شده حضرت حق، ایمان دارم آنان که در راه خدا جهاد می کنند و از جانشان مایه می گذارند مقامی فوق تصور ما زمینی ها خواهند داشت.

کافیست تا شما عزیزان فقط یکشب را با مشکل تنفس مواجه باشید و نفستان آرام نگیرد مگر با دستگاه اکسیژن.

کافیست که یکشب تا صبح از ترس تنگی نفس در خواب، بیدار بمانید و قدم بزنید.

کافیست تا یکی دوشب متوالی، یکی از اعضای خانواده پا به پای شما بیدار بماند و به پای بیماریتان بپاید تا بدانید سالها بیخوابی و مشکل تنفس شبانه ی سلطان امیر و بانوی وفادار ایشان چه معنی می دهد.

و یادمان باشد حاج امیر فقط یکی از یکصد و پنجاه{1} سلطان بی ادعای شهر ماست که در خاموشی نجیبانه خویش، دائما با مرگ دست و پنجه نرم می کند.

گاهی به این می اندیشم که همانانی که جان عزیزشان را سپر بلای این خاک کردند تا بی ناموسانِ بعثی، دستشان ناموس این خاک نرسد، اکنون که ما شبها به خواب ناز فرو میرویم و پس از تلویزیون بینی های شبانه و شکستن تخمه و نوشیدن چای آخر شب، در نرمی  و گرمای بستر می لغزیم بی آنکه ترس از انفجار و تخریب و مرگ باشیم....ایشان چه حالی دارند؟ بیدارند؟ خوابند؟

و پاسخ این سوال، حال و روز امثال سلطان امیر است که شبهای بسیار همانطور که زمان جنگ از دست دشمنِ بُرون خواب نداشت و استراحتش را فدای آرامش ما می کرد، اکنون نیز از دست دشمن درون سینه، خواب ندارد. و ما باز هم خوابیم.
و ما خوابیم....خوابی که هم شبانه و در بستر است و هم روزانه و در کوچه و خیابان ادامه دارد.

آری ..از حاج امیر میگفتم.

از سلطان امیر ابراهیمیان.

در آن جلسه ی شیرین، جالب این بود که هرچه من تلاش می کردم از جنگ بگویم، ایشان سرِسخن را به مباحث فولکلوریک دزفول می برد و ظاهراً من به خدمت سلطان نیامده بودم و این او بود که رُفتگرِ دیسون را گیر آورده بود و باید اعتراف کنم که سلطان امیر برای خودش دیسونی کامل است.

نه! نه!
تمام دیسون جزئی از دانسته های محلی ایشان است.

من در آن جلسه ی دلچسب...یکی از دزفولی هایی را جُستم که معدنی از دانسته های محلی شهر و یکی از گنجینه های سنت های قدیمی دزفول است.

نمی دانید کشفِ این موضوع در خصوص سلطانِ امیر چقدر مرا خرسند ساخت.

واقعاً هرکجا او  راجع به دزفول قدیم سخن می گوید دیسون فی الفور می بایست سپر بیاندازد.

سلطان از معماری گفت.
از خوراک گفت.
از آداب مذهبی قدیم شهر گفت.
از اشخاص گفت.
از طب سنتی گفت
و از چیزی که در خیره ی{2} گِلی کنار تختش قرار داشت گفت و من نمی گویم داستان محتوای آن خیره را، چرا که مطمئن نیستم حضرتش رضایت بر همگانی کردن این قضیه داشته باشند.
همین قدر بدانید : نه ترشی بود و نه روغن خووَش.

شاه از جبهه هم گفت.

از حقایقی که در تمام سی سال تاریخ دفاع مقدس نشنیده بودم و با همه ی ادعای دانستنی که دارم، در خود مچاله شده و به فکر فرو رفتم.

از سرکار گذاشتن آقازاده یی گفت که کمی سر به سرش گذاشته بودند به کمکِ دیگر سلاطین.

و گفت که اینها را ظرفیت شنیدن نیست در فضای نوشتاری عمومی.
و الحق که برخی هایش را راست میگفت که همچنان جزو نکاتِ مگوست.

من اما جسارت کرده و به محضر ایشان پیشنهاد دادم که : یا امیر{3}، به نظر من داستان آن آقازاده را می توانی بنویسی
و اصولاً باید بنویسی.
نگران اعتراضاتِ احتمالی هم مباش چرا که روزگار، روزگارِ زدنِ پنبه ی برخی آقازاده هاست.
هرچه باشد کارنامه ی آقازاده های نازنینی همچون سید مجبتی خامنه ای(دامت تاییداته) چه در زمان جنگ و چه پس از جنگ، بر همگان مبرهن و پاکیزه است و فرق دارد با کسانی که فرصت طلبانه در کمین نقد کردن آقازادگی خویش اند.

اصولاً آقازادگی با آقازدگی تفاوتی فاحش دارد.

اما شما یا امیر،

راجع به برخی ها! باید بنویسی و بنویس!

و ایشان نیز کریمانه اجابت نمود درخواست بنده را.
و نوشت و چه زیبا نوشت.

یکی دوساعتی را که در محضر حاجی سپری کردم گذر زمان را به کلی از یاد بردم
من از آنجا که ذاتاً آدم تکخوری نیستم، در تمام دقایقی که در محضر ایشان بودم در دل غصه داشتم که چرا تمام بچه های دیسون اینجا نیستند تا در لذت این حضور با من شریک شوند.
این را از ته دل می گویم به جان شما.
سرخوش بودم و کیفور...اما؛

نه از این که خواسته باشم با قلم خویش، کنار نام این عزیز دیده شوم و یا عکس یادگاری گرفته باشم.

بلکه بابت سخنان شیرین و نغز این بزرگوار و دُرُ و یاقوت هایی که از لبان لعش می ریخت و الحق که احساس حقارت می کردم در برابر این همه فرهیختگی.

من شاد بودم که در شهرم هنوز هستند کسانی، که به موازات فرهنگ دفاع مقدس و ایثار گری، فرهنگ قدیمی و وزین دزفولی را خیلی بهتر از امثال بنده استادند.
اعتراف میکنم در مدت کوتاهی که نزد حاج امیر بودم بسیار نکات آموختم.
چه از گفته ها و چه از ناگفته هایش.
باور کنید نمی خواهم بزرگنمایی کنم.
اما جا دارد ضمن تشکر از مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول که زحمت کلاسه کردن خاطرات و دانسته های این عزیزان را می کشد سوالی از محضر گرامی شان بپرسم :

شما دوستان، زمان و هزینه های معتنابه صرف می کنید تا موفق شوید سینه ی پر غصه و پر قصه سلاطین دزفول را پیاده و کلاسه نمایید.
دست مریزاد.
اما هیچ به این اندیشیده اید که آن مخاطبانی که انتهای خط تولید شما نشسته اند تا روزی روزگاری موفق به دریافت مجلدهای شما شوند تا شاید بنشینند و وقت بگذارند و مطالب را بخوانند ، چه کسانی هستند؟

در وانفسای فرار از کتاب و کتابخوانی این مردم.
آیا به این فکر کرده اید که آن نوجوان مثالیِ همسایه ی حاج امیر ابراهیمیان که مخاطب نوعی شماست در حالی که به سفره فرهنگی شما دعوت شده و در بهترین حالت، کتاب خاطرات حاج امیرها را دریافت می کند ( که معلوم نیست بخواند یا نخواند) در حالی که خود حاج امیر و کلام شیوا و صدای رسا و دلنشینش در چند قدمی این نوجوان هنوز زنده است.

چه می خواهم بگویم؟

برادران محترم مسئول فرهنگی
بیایید ترتیبی اتخاذ فرمایید تا به بهانه های مختلفِ مناسبتی و فرهنگی، جانبازان و ایثارگران و قهرمانان شهر، این سلاطین خاموش و بی ادعا بتوانند در گعده های حضوری و رو در رو با نسل امروز ارتباط بگیرند.
من به عنوان یک کارشناس رسانه، بی خجالت، بی تعارف و بی تکلف اقرار میکنم :

اگر ارتباط کافی و وافی بین نسل جنگ و نسل امروز برقرار نشده است.
اگر حاج کاظم آژانس شیشه ای با فرزندش سلمان نتوانسته ارتباط لازم را بگیرد گناه از ماست نه از حاج کاظم.
این منصفانه نیست که از حاج امیر ابراهیمیان یا حاج علی بیباک بخواهیم خودشان خودشان را جار بزنند.

آنان اگر اهل جار زدن بودند که این نمی شدند.

 

حاج امیر ابراهیمیان : دلاور بهداری لشکر 7 ولیعصر (عج)


ما اهالی رسانه و فرهنگ کم گذاشته ایم در معرفی این بزرگواران.
ما کم گذاشته ایم در انعقاد جلسات و نشست های رو در رو بین این نسل فخیم و نسل حاضر.
بنده تمامی بستر های رسانه ای را میشناسم و آمارشان را دارم.

هم فیلم

هم کتاب

هم قلم

هم بلوتوث و پیامک

هم وبلاگ
هم...
اما به جرأت عرض می کنم :

 تأثیر رسانه سینه به سینه چیز دیگری است .

بیخود نیست که زعیم جمهوری اسلامی دائما روی برپایی و زنده نگهداشتن منابر و اذان حلقی{4} تاکید می کنند.

به خدای لاشریک قسم،

شنیدن صدا و سخنان این عزیزان در محافل و مساجد دزفول (به شرط آنکه با احترام و اعزاز برگزار گردد) تأثیری بر نسل امروز دارد که از ثمرات آن، انگشت حیرت به دندان خواهیم گرفت.

اجازه می خواهم به عنوان کسی که مخاطب شناس بوده و کارش رسانه است درخواست نمایم که منابر و تریبون ها را در سایه روحانیت معزز شهر، به حضور جانبازان مظلوم و گمنام شهر نیز مجهز و مزین نمایید.

خواهید دید که در فرهنگ مسجدرَویِ دزفولیان چه اتفاقات مبارکی می اُفتد.

خواهید دید یکبار دیگر دزفول پیشرو در ارایه فرهنگ فاخر دفاع مقدس خواهد شد.

بیایید با توافقی فرهنگی با آموزش و پرورش دزفول اقدام نمایید برای اینکه هر دانش آموز دزفولی هفته ای یکبار در زنگ پرورشی خود شاهد حضور یکی از جانبازان شیمیایی باشد که ماسک اکسیژن بر دهان بر صندلی فاخر معلمی بنشیند و خاطرات پرمخاطرات خود را برای نسل امروز بگوید تا رشادت مردان دهه شصت به مردان دهه نود منتقل گردد.

چه اینکه دشمن غدار پشت دروازه های ایران چاک دهان خود را تا بناگوش باز کرده و تهدید میکند.

دقت کنید عزیزان :

اینجانب که نمی بایست با هر منبر و هر رسانه ای برانگیخته شود و سرد و گرم این قضایا را چشیده  و خود یکی از شاهدان عینی جنگ بوده است، هرگاه که نزد یکی از این سلاطین می رسد سپر انداخته و چونان کسی که دیدنی ترین و شنیدنی ترین فیلم و قصه جهان را می بیند و می شنود محو گفته های آنلاین این اسطوره هاست.

چرا نباید تمهیداتی فراهم کنیم تا برنامه ریزی شده و صمیمی، دیدارها و نشست های حضوری بین این سلاطین بایگانی شده و مردم کوچه و بازار برگزار شود؟

بیایید به سهم خودمان نگذاریم دانسته های سلاطین دزفول، آنقدر خاک بگیرد تا نصیب سینه قبرستان گردد.
من تحسین می کنم زحمات مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول را
اما برادران عزیز،
بیایید سینه زنده ی این عزیزان را به تریبونی زنده و تأثیرگذارتر مبدل سازیم.
بیایید رسانه های واسط این چراغ های هدایت و مردم عزیزمان را قدری کنار بزنیم .


امتحان کنید....
ضرر ندارد.


 توبی کانتی نیود....

 

کلمه ها و ترکیبهای تازه :

{1}  منظور رقم حدودی 150 جانباز شیمیایی دزفول است (این رقم رسمی و تایید شده نیست. بلکه حدودی است

{2} خیره : خُمره

{3} یا امیر : منظور نام اقای ابراهیمیان نیست بلکه لفظ خطاب قرار دادن شاهان در قدیم است.

{4} اذان حلقی : منظور رفتن موذن روی مناره و سرودن اذان است بی واسطه رادیو و نوار و سی دی و ... (مقام معظم رهبری تاکید خاص روی توسعه و پرورش موذنین و منبری های مساجد دارند)



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۳۱ | ٥:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

حوالی سال 1372 یک شاعر دزفولیِ بسیجی 20 ساله، به همراه یکی از رفقایش برای عکاسی از نخل های بی سرِ خرمشهر به این شهر می رود و پس از عبور از پل خرمشهر در پارک حاشیه رودخانه، متوجه چند کودک میشود که مشغول بازی کلاغ پر بوده و فارغ از روزگار، گرم تفریح کودکانه خویش اند.

شاعر جوان در ذهن خویش، گرم اندیشیدن به صحنه های رشادت شهید جهان آرا و مردم مظلوم آن شهر است که با مشاهده بازی کلاغ پر کودکان خرمشهری، سوژه شعری در ذهنش و دلش شکل میگیرد که بعدها در همایش ها و شب شعرهای بسیاری در سراسر کشور اشک ایرانیان بسیاری را جاری ساخت.

نام این شعر، «پَر» است و علیرغم اینکه «عباس موزون» اشعار قدرتمند و فراوان دیگری سرود اما وی را در محافل شعری خاص، با نام شاعرِ «پَر» می شناسند.

اکنون سالهاست که عطر شعر پَر در سراسر فضای مجازی آکنده است .

(هرچند بیشتر عزیزان، این سروده ی اهورایی را بریده بریده و گاهاً تحریف شده مینگارند اما معتقدم که دلیل میزان گستردگی نشر این شعر ، چیزی نیست جز نظر لطف شهیدان مظلوم این دیار)

پَر، زبان حال کودکی خرمشهری است که در سال 59 با آغاز جنگ و فصل گشایش مدارس، مادر و عموی خود را از دست داده و با رفتن پدر به صحنه جهاد، تحت سرپرستی عمه ی خود قرار می گیرد.

شعر پَر، تقدیم به تمام دزفولی های نازنین :

باز پر؛ چلچله پر‌؛ قوش و قو و کفتر، پر!             
باز در بازیِ پر؛ هر چه که دارد پر، پر!

شهرمان خاک شده، خرمن مان خاکستر              
نخل پر؛ مزرعه پر؛ روح شقایق، پرپر!

مدرسه باز شده، فصل خزان است ولی            
بوی خوب قلم و بوی خوش دفتر، پر!

عمه‌ام گفت که من مادر‌تو، کودکِ من!           
عمه شد مادرو من کودک او؛ مادر، پر

گفت بابا، دمِ در  وقت سفر در گوشم:             
رود پر؛ بازی پر؛ « دوش عمو اکبر» پر

وقت رفتن شده و زورق من سنگین ست              
می‌روم بار به دریا فکنم لنگر؛ پر

جز حدیث سفر و جز سخن آتش و خون     
هر حدیث دگر و هر سخن دیگر پر

صد نفر نخل شده بی سر و، صد تن مانده             
باغ اسطوره شده؛ هر که، که دارد سر،پر

بچه‌ها! باز، بر این نقطه گذارید انگشت

« عشق پر؛ عاطفه پر؛ هر که بسیجی تر، پر»


 

شادی روح محمد جهان آرا صلوات

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢٧ | ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

چندی است که حال خوشی ندارم و در خانه بستری ام .

ظاهرا ماههاست که بدن فرسوده ام در حال کُشتی گرفتن با «تب مالت» بوده و من بی خبر.

این را گفتم که منتظرانِ ادامه «سلاطین دزفول» پوزش بنده را از تأخیر پیش آمده بپذیرند.

علی ایحال سلاطین 2 را تا نصفه نوشته ام اما از آنجا که یکنواختی و سکون، برازنده ی دیسون نیست به ذهنم رسید چند عکس از آرشیو شخصی ام را تقدیم تان کنم.

دعا بفرمایید نظر لطف شافی روزگار شامل حالم گردد.

 

عکس اول

(مدینه) نرده های بقیع و غروب دلگیر آن در سال 86

 

عکس دوم

پسرم کورش در سواحل خزر

 

 

عکس سوم (نام عکس : اثر انگشت خدا)

توضیح عکس سوم

کمی پس از پایان سریال یوسف(ع) برای بازدید دکور این سریال که بزرگترین دکور تاریخ فیلم ایران محسوب می شود رفتم.

انصافاً عکس ها و تصاویر یادگاری زیبایی از این بازدید صید کردم.

اما کمی قبل از رسیدن به محوطه دکور مذکور، به ناگاه گله هایی از سار (سُعدین) را در آسمان بیابانهای مسیر مشاهده کردم که همچون خمیر بسیار نرمی در پهنه آسمان هر لحظه شکل عوض میکرد.(انکار نمیکنم که به عنوان یک دزفولی، با مشاهده چند ده هزار سُعدین، دهانم آب افتاد و جای تمام همشهریان را خالی کردم.)

حقیقتاً صحنه بسیار دل انگیزی در آسمان خدا شکل گرفته بود. معطل نکرده و با زوم 15x دوربین عکاسی اقدام به برداشتن تصاویر متعددی کردم که عکس فوق، شباهت بسیاری با اثر انگشت دارد و از آنجا که این پدیده منحصر بفرد یکی از آیات خداست، نام عکس را «اثر انگشت» خدا گذاشتم.

تقدیم به شما دوسونِ نازنین دیسون.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱٧ | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

درپی درج پُست « غصه ی هزارو یک شب» کامنت های خصوصی و علنی متعددی دریافت شد که نویسنده ی محترم پُست مورد نظر، اقدام به پاسخ های علنی و خصوصی نمودند.

یکی از آخرین کامنت ها مربوط به خواننده محترمی بنام «مریم» است که نویسنده پُست غصه ی هزار و یک شب، از دیسون درخواست داشتند تا پاسخ این عزیز را در قالب یک پُست جداگانه ارائه دهند.

امیدوارم که خاطر دوسونِ دیسون بیش از این خسته نشود و گفت و شنودهای مجازی کنونیِ دیسون برای شما گرامیان، بار و مطلبی درخور اوقات شریفتان دربر داشته باشد.

 نکته : به توصیه و تاکید نویسنده محترم مطلب، از آنجا که ایشان، تمام آنچه را که می خواستند بگویند در پُست طولانی قبلی و این پُست (درخصوص موضوع مورد بحث) ابراز داشته اند و به دلیل مشغله های فراوانی که دارند از پاسخگویی به ادامه کامنت ها عذرخواهی نموده فلذا دیسون نیز صرفا به درج کامنتهای شما عزیزان اقدام خواهد کرد.

 

انشالله پس از این پُست، ادامه سریال سلاطین دزفول را درخدمت خواهم بود.



موضوعات مرتبط: دیسون
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/۱۱ | ۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

ادامه پُست شهادت آقا فتاح

نکات مهم :

این پُست که پنجشنبه 91/4/5 آپ شده ، ظهر امروز جمعه  91/4/6 با افزودن دوصفحه مطلب، به روز گشته است.

1- این پُست بسیار طولانی است لطفا پیش از خواندن آن از مسئولیت های فردی و جمعی خویش حدود 2 ساعت مرخصی بگیرید.موبایل خود را خاموش کنید.

2- این پُست را حتماً بخوانید...کامل بخوانید.

3- نیت غایی نویسنده تقویت وفاق عمومی همشهریان بوده و هست.

4- نویسنده ی محترم مطلب آماده ی پاسخگویی به کامنت های شما عزیزان است

5- لطفا محتوای کامنت ها مربوط و درباره ی موضوع باشد

6- به ردیف دوم حتما عمل نمایید.

7- دست علی به همراهتان.



موضوعات مرتبط: دزفولی , دیسون
ادامه مطلب

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٤ | ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

(( لعنت الله علی قوم الظالمین ))

(( این پیکر پاک مسجد 250 ساله ی آقا فتاح است ))

 

شب گذشته داغدار فروریزی پاکیزه ترین سجده گاه دزفول بودم که ایمیل یکی از دوسون دیسون و درخواست فرصت ارائه مطلب در خصوص این مصیبت، مرا بر آن داشت تا علیرغم اهمیت پُست «تخم شیطان» صحنه دیسون را در اختیار ایشان قرار دهم تا سخنانی مهم در این زمینه را ابراز نمایند.

چه اینکه، تخریب یک مسجد مگر جز با هدایت ابلیس صورت می گیرد؟

سخنانی که بخش اول آن هم اکنون (ساعت 22:45 شامگاه 3/4/91 سه شنبه) رسیده و بارگذاری می شود و آنگونه که این دوست فرهیخته فرموده اند، هم اکنون نیز در حال نگارش ادامه آن هستند.

 

« شهادت آقا فتاح»

از کجا بیاغازم ؟

از کدام گور سوخته بگویم ؟

به کدام گوش ناله کنم ؟ به کدام گوشه سر بگذارم ؟

بگذارید سر بشکنم بر دیوارِ مصیبت.

بگذارید دل بشکنم بر صخره های خشکیده ی رود شهرم.

آهای شمایان!
آهای .......

ای که به دزفولی های سفر کرده می تازید و به سفر ناکردنتان می نازید

ای که هر گاه همشهری های عاشقتان به آغوش شهر می آیند با چشم کینه می نگریدشان.

ای که جویندگانِ دانش و روزی را به زخم زبان تعقیب می کنید و به تازیانه ی بی مهری می آزارید.

امروز پاسخ دهید.
به این قلم پاسخ دهید.

امروز با همان زبان به این قلم پاسخ دهید.

اهل محله ی شیخ انصاری هستم.

کودکی ام را در مسجد آقافتاح گذراندم.

جلسات قرآن ما پیش از جنگ و ضمن جنگ بر بوریاهای آفتاح برگزار می شد.

بر آجرهای مربع منوری که قدوم مسح کشیده ی شیخ کبیر انصاری و سبط جلیل القدرش بر آن قدم زده و نماز گزارده بودند.

ما کودکان محله ی سبط شیخ بر این آجرها می نشستیم و در عطر شبانگاهی آبزده ی آجر فرش ها در حیاط مسجد، دایره وار با نوجوانان همسن و سال، جلسه قرائت قرآنی را تجربه می کردیم که بعدها رئیس جلسه اش سال های سال در عراق به اسارت رفت.

من کنار عبدالرضا می نشستم.

دوست خوبی که چشمان ظاهریش نابینا بود و چشم دلش از همه ی ما بیناتر و قرآن را آخر از همه می خواند.

همه ی ما یک آیه را می خواندیم و او می شنید. او آخرین کسی بود که می خواند و هنگامی که می خواند همگان می فهمیدیم که بهتر از همه ی ما خطوط قرآن را دیده بود.
محکم می خواند. سلیس و بدون خدشه. درست مانندآفتاح.

آفتاح خیلی پاک بود، محکم و سلیس و بدون خدشه.

نه این که در سوگِ شکستنِ آقا فتاح، احساساتی شده باشم.
نه.
خدایا تو می دانی که این دلنوشته را چقدر خالص می نویسم. ای صاحب رمضان! شاهد باش که آن چه خواهم نوشت خالص است و راست.

آفتاح ......... آفتاح...........

در این عمر کوتاه در 23 شهر سکونت کردم و مساجد بسیار دیدم.
و هیچ مسجدی را در تمامِ عمر به قدر آفتاح، نورانی و پاک و متواضع  ندیدم. آرام و آرامش بخش.
دنج و صمیمی.
اصیل و سر به زیر.

همچون پیری نورانی که به دور از هیاهو و قیل و قال مدعیان، به « از راه رسیدگان» و طالبانِ سلوک و عبادت، آرامش هبه کند و روح نوازی نماید.

بهانه ی این نوشته اما آفتاح نیست.
که برای این مصیبت، فکرهای بزرگتری در سر دارم و تا اقدامات عاجل و اساسی نکنم از پای نخواهم نشست.

من به آفتاح بدهکارم.
همه ی عمر به او بدهکار بوده ام.
و تا هنگام مرگ از دِین این مسجدِ فخیم نخواهم رَست.
همه ی ما بدهکاریم.

شمای خواننده هم بدهکارید.
عمری باشد خواهم گفت چرا.
بهانه ی این نوشته ها اما، آفتاح نیست.

می خواهم از آنان بگویم که نشسته اند:
چشم به تماشای ابلیس دوخته.
و زبان به زخم زدن بر برادران مسافر، افروخته.
می خواهم خطاب به آنان بنویسم که :
در تخریب شهر شریکند.
و در تعقیب برادران، سهیم.
فراز دوم این داغنامه همین امشب تقدیم خواهد شد.

منتظر باشید....


  



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٥/٢ | ٩:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

سالیان دراز تصورم این بود که ابلیس لعین را غیر از قلب مومن به برخی مکان های فیزیکی خاص هم، راه نیست.

شنیده اید که می گویند : جن و بسم الله یکجا جمع نمی شوند؟

و ابلیس نیز از طایفه جن است؟

همین نکات موجب شد که تمام عمر و تا سال 1386 گمان کنم که ابلیس لعین را به جایی چون مسجدالحرام اذن ورود نیست.

اما..

سال 86  درحالیکه آویخته به پرده کعبه در حرم امن الهی مشغول راز و نیاز با خدای خود بودم حضور آن لعینِ رجیم را به وضوحِ هرچه تمامتر در نزدیکی خود حس می کردم.

ابتدا متعجب شدم که اینجا کجا و حضور ابلیس کجا ؟ چگونه جرأت و اجازه ی ورود یافته ؟

سپس به یاد سخن معصوم(ع) افتادم که به یکی از اصحاب خود فرمود : از میان دوانگشت من به حجاج بنگر (نقل به مضمون)
و آن صحابی دید که چهره برزخی برخی حجاج بیت الله الحرام به شکل ...... می باشد.
این را گفتم که بگویم :

(( شیطان در سرزمین نورانی دزفول  هم تخمگذاری می کند.))


اکنون سه سال است که،

این قلم،

غیر از جانبازی هایی که در عرصه نبرد با فتنه گران 88 داشته و دارد.

(نمونه بارز آن افشاگری منتج به اخراج صدای ربناخوان بی بی سی و صدای امریکا از آنتن جمهوری اسلامی است. آنتنی که به قیمت بر زمین ریخته شدن خون  300000 شهدای انقلاب و نظام به دست آمده و اینجانب افتخار ایجاد موج رسانه ای و بت شکنی علیه آن بت چین را داشتم و به حول و قوه ی الهی توانستم نَفَسِ بی ارزش سامری روزگار را از لحظات پرارزش افطار هموطنان متعهدم ببُرم و چه نیکو فرمود خدای عز و جل که : ومکرو و مکرالله.....طولی نکشید که آن ضدانقلابِ ضد دین، روی آنتن روسیاهِ سیا (VOA) گفت آنچه باید می گفت و اقرار کرد که نه فقط با نظام جمهوری اسلامی که با 1400 سال سابقه ی دین و فقاهت شیعه در این مملکت مشکل دارد و اینجا بود که سی سال ربناخوانی اش در چشم ایرانیانِ شیعه، دودِ هوا شد...الحمدلله ...له الحمد و له شکر )


این قلم؛
غیر از نوشتارهای دردمندانه ای که در عرصه فرهنگی و سیاسی کشور در سطح خبرگزاری ها و وبسایت های کشور دارد.

پس از شکسته شدن کمر فتنه گران در نیمه سال 1389 ، فرصتی یافت تا بخشی از انرژی و توان خود را نیز دلسوزانه و عاشقانه صرف تولید محتوا در فضای محقر دیسون نماید که لطف حضرت حق، شامل حال این خامه شده و هم اکنون دیسون به محلی ساده و بی پیرایه برای نشست های پاکیزه و خودمانی همشهریان عزیزم مبدل شده است.

اکنون در فضای دیسون، غیر از مخاطبان راهگذر، قریب به یکصد و پنجاه مخاطب ثابت از تمام طیف های جنسیتی، شغلی، سنی و نگرشی، مشغول سرکشی و کامنت گذاری و دورهم جمع شدن اند.

از مهندسین  و صنعتگران محترم دزفولی گرفته تا ادبای شهر،
تا مسئولین گرامی شهر،
از کسبه ی زحمت کش بازار دزفول تا روحانیت معزز این دیار
از اساتید و دانشجویان فرهیخته رشته های مختلف دانشگاه های منطقه،
از مادران خانه دار و نازنین دزفولی تا نوجوانان علاقمند به اصالت های شهر پدری.
از رزمندگان و ایثارگران دزفول تا جانبازان شیمیایی شهرمان که تاج سرمان بوده و هستند.

حضور این همه تنوع و تکثر طیف های مختلف در مخاطبان دیسون، بزرگترین مدال افتخار این قلم ناقابل است که حول مشترکات زیر، برگردن دیسون آویخته شده :

شهدا،
انقلاب و دفاع مقدس،
آداب، سنن و اصالت های فولکلوریک دزفول،
مشکلات فرهنگی، اقتصادی و ...حال حاضر دزفول.

اگر این قلم؛
در خبرگزاری ها و وبسایتهای کشوری می نویسد تکلیف مدارانه می نویسد.

اما،
در دیسون،

این عشق است که می نگارد.


چه می خواهم بگویم؟

گفته شد که : شیطان در جایی چون دزفول هم تخمگذاری می کند.

آری،

باید بپذیریم که دزفول با وجود آنکه آرامگه پاکیزگانی همچون درولی و صفویان و پالاش و خسروی و سوداگر است اما از کعبه که بالاتر نیست،

پس؛

عجیب نیست که لابلای خیل وبلاگ نگاران و فعالان محترمِ فضای مجازی شهرمان (که قاطبه این عزیزان از کمال ادب، نزاکت و اصالت نیکوی دزفولی بهره مندند) تخم شیطان هم حضور داشته باشد.

و مگر جز این است که شیطانِ لعین، از توجه دیسون به صلاح و رستگاریِ فرهنگی دزفول، منزجر است و عصبانی!

نمی دانم در برخی فیلمهای هالیوود که موجودی پلید را می خواهند نابود کنند دیده اید که در پایان فیلم و پس از نابودی آن جرثومه، تخم پلیدش در گوشه ای باقی می ماند و قرار بر ادامه حیات نامیمون خود تا قسمت بعدی فیلم دارد؟

متاسفانه تخم شیطان در سطح بلاگرهای شهر و در کامنتینگ وبلاگ های شما عزیزان همشهری نیز روزانه در حال تکثیر است .

این تخمِ پلید، طی شبانه روز خویش، ساعتها در کنج حقارت و بدبختی اش، وقت و زمان صرف می کند تا در قالب جنسیت های مختلف (مرد، زن، کودک و ...) وبلاگ تأسیس کرده و به سراغ بلاگرهای معصوم دزفولی برود.

بلاگرهای پاک نیتی که بی هیچ شیله و پیله ای فقط می خواهند ارتباطی سالم و پاکیزه با همشهری های مقیم و غیر مقیم بگیرند.

تخم شیطان اما،

دائما در حال نقاب زدن و با اَلحان مختلفِ دخترانه و پسرانه خود را به آغوش کامنتینگ همشهریان پاک نهاد دزفول می اندازند.

یادتان هست دوستان؟

یکی از تفریحات زمان کودکی، خرید ماسک های کاغذی و پلاستیکی بود که چهره های حیوانات و شخصیت های کارتونی را داشت؟

من شک ندارم که شخصیت روانشناختی تخم شیطانِ مورد بحث ما به گونه ای است که در زمان کودکی برای بازی هایش صرفا «ویار» آن ماسکها را داشته و حقارت ها و کمبودهای شخصیتی خود را با زدن ماسک و ترساندن دیگران و ... به نوعی جبران می کرده است.

این رجیمِ نابکار در لینک های دیسون نیز( قریب به 160 وبلاگ) شاید به اندازه ی انگشتان یک دست، تخمگذاری کرده.

او همانند زاینده اش ابلیس ( که به هر شکلی در می آید) در طول شبانه روز اوقات بسیاری را صرف ساخت وبلاگ های مختلف نموده و دائما سعی در اغوا و فریب افراد و یا نفوذ و هک خاموشِ وبلاگ های دیگران است.


(هکِ خاموش :  با ترفندی پسورد شما را سرقت کرده و به موازات خودتان در پشت صحنه ی وبلاگتان رفت و آمد می کند بی آنکه شما خبردار شوید)

او برای فریب بچه های حزب اللهی، خود را به رنگ و لعاب وبلاگ های حزب اللهی ملبس می کند.
برای فریب وبلاگ های ادبی، خود را وبلاگی ادب دوست، نشان می دهد.

برای اغوای خانم های بلاگر و کامنت گذار دزفولی، خود را به شکل وبلاگ های زنانه و دخترانه می آراید.

تخم شیطان به محض احساس خطر لو رفتن، اقدام به انهدام برخی وبلاگ های خود کرده و از صحنه ی جرم می گریزد.

این ملعون نه تنها سواد آکادمیک ندارد بلکه از سواد ابتدایی علوم کامپیوتر هم برخوردار نیست فلذا توان سایبری خود را از دیگر همپالگی هایش به عاریت گرفته و به کمک تخم شیطانِ دیگری (که احیاناً در اهواز مستقر است) به طور غیر قانونی به سایتها و وبلاگهای دزفولی نفوذ کرده و به طرز خاموش و پنهان در حال رصد پشت صحنه کامنتینگ برخی از شما عزیزان است.

و البته صدر هدفگیری این حملات، دیسون بوده و هست.

اما آنچه که موجب شد پس از سه سال تحمل و بی توجهی به این تخم پلید، دست به قلم برده و این پُست را بنگارم هیچ نیست جز اظهار تأسف و خشم از :

(( بی سرپناهی فضای مجازی دزفول))

نمی دانم فرمانده محترم سپاه دزفول تاچه حد فضای مجازی و تبعات مثبت و منفی اش را جدی تلقی فرموده اند و یا اینکه آیا ابلاغ ایجاد قرارگاه سایبری در سراسر کشور به دست شان رسیده است؟

من قبول دارم که شجاعت بی حدو حصرِ کسی چون سردار فضیلت، به ایشان اعتماد به نفس بسیار بالایی داده و می دهد و به همین دلیل، حضورِ چند مگس در فضای اینترنتی دزفول را قابل توجه سیمرغِ سپاه دزفول نمی دانند،

اما جان برادر!
اگر این حشرات، سمی باشند (که هستند) و اگر دختران و پسرانِ پاک نهادِ این دیار، در خطر گَزیده شدن و آلوده گردیدن این حشرات باشند (که هستند)،

چرا آمار و بیلان سپاه دزفول را در قلع و قمع این قلیل تحرکات، به سمع و نظر امت حزب الله نمی رسانید تا درس عبرتی شود برای آنان که در آینده بخواهند به خود اجازه ی حمله به اعتقادات و نوامیس مردم و مسئولین ارشد نظام را در شهرِ چهارم  خرداد بدهند.

فرمانده محترم سپاه دزفول،

شما بهتر از من می دانید، دزفول شهری بود که باید با وضو وارد آن می شدیم،
سوال این است که چرا بنده به عنوان یک دزفولی عادی و عاشقِ به افتخارات چهارم خردادش، به محض نگاشتن از عشق مولایم خامنه ای کبیر، مورد هجمه و حملات نوشتاریِ ولدالشیطان قرار می گیرم و صرفنظر از خودم، جگرم باید برای پرده دری از ساحت و قداست ولایت (آن هم به بدترین شکل ممکن) خراشیده شود.

اینجانب طی سه سال گذشته برای کور کردن چشم فتنه و شیطان، خیل کامنت های فحاشی و اهانات تخم شیاطین را نادیده گرفتم تا نیت پلیدشان(خروج دیسون از صحنه ) ناکارآمد شود....

همه و همه،

توسط بنده مدیریت و به دیوار زده شد.

اما شما بفرمایید،
چرا نباید سازوکاری در شهرمان باشد(آنهم زیر نظر سپاه و قرارگاه سایبری) تا به محض رخداد چنین حملاتی، برق آسا متخلفین و قانون شکنان را در قفس قانون بیاندازیم؟

من هربار که از مولایم در دیسون می نگارم، انگار که واژه ی "بسم الله" را در برابر جن آورده باشم، این پلید و لعین و اذنابش چنان دچار خشم و نفرت بی حد و حصر می شوند که هر آنچه را که در مسیر رشد و نمو خود از پستان اهریمن مکیده اند به جرم ابراز عشق به امام خامنه ای به کامنتینگ دیسون تُف می کنند. (آنهم به لهجه ی مظلوم دزفولی)

آری،

این قلم به جرم عشقبازی با مولایش و نوشتن از عشق علی (روحی له الفدا) دائما مورد لجن پراکنی در کامنتینگ خود قرار دارد.

تخم شیطان به یُمن VPN و نقاب زدن بر روی IP خود، تمام حیثیت و نام و نشان خانوادگی خود را نثار اعتقادات دیگران کند؟

آیا قابل تحمل است که در دزفول، کسی یا کسانی از بام تا شام و از شام تا بام به نیابت از شیطان مشغول تخمگذاری در محتوای مجازی باشد؟ آن هم به مدد نرم افزار غیر قانونی VPN که مظهر بزدلی سایبری است؟؟


فرمانده محترم سپاه دزفول،

شما نیک مستحضرید که دزفول در جنگ سخت هشت ساله، فقط خط شکن نبود بلکه بچه های دزفول در دفاع از کیان میهن و نظام اسلامی بن بست شکن هم بودند. حال چه شده که در جنگ نرم نباید جزو بن بست شکنان باشیم؟

آنچه که زیر پوست فضای مجازی دزفول رخداده و همچنان در حال رخدادن است زیبنده شهر ما نیست سردار!

راستش را بخواهید یکی از فرزندان راستین شهرمان که در سه سال گذشته، بارها شاهد این هرزه نگاری ها در کامنتینگ دیسون بوده و هست، چاره ی کار را در ارائه مطلب به پلیس فتا و مراجع قضایی دیده است،

من اما،

به خدای لاشریک شرم داشته و دارم تا نزد پلیس و مراجع محترم ذیصلاح قانونی، محتوایی را عیان کنم که نتیجه ی آن بدنامی برای شهر نازنینم دزفول باشد.

دلم نمی آید علنی شدنِ ادبیات این تخمِ پلید، به نام و شهرت برخی بزرگان و نام آورانِ شهر آسیب بزند،

بنام نامی سید جمشیدِ شهید...بنام شهدای زنده ای چون خضریان عزیز .

من؟
مهران موزون؟
محتوای فحاشی ها و هرزه نگاری های به زبان دزفولی را،
که هیچ انسانِ پدر و مادر داری تاب شنیدنش را ندارد به دیوان قضا  بَرَم؟؟

پس آبروی نفس های بریده بریده ی حاج حسین موتاب و حاج امیر ابراهیمیان چه می شود؟

دزفول شهر این تخم شیطان است یا شهر غلامعلی رشید، که با تنی رنجور و دلی داغدیده از غم حاج احمد، ایران زمین را برای ایرانیان و ولایت پاسبانی و پاسداری می کند؟

هان ای ریاست محترم پلیس فتا،

هان ای سردار هادیانفر عزیز

اگر قول می دهید تا مجازات این شیاطین هرزنگارِ ضدینِ ضدوطن را خودم تعیین کنم بیایید و پشت صحنه سه ساله دیسون را بنگرید.
که من سنگین ترین حکم و تنبیه را برای این ناکسان در نظر خواهم گرفت.
و چه مجازاتی سنگین تر از اینکه نویسنده ی پلید این هرز نوشته ها را وادار کنیم تا با زبان ناپاک خودش، تمامی این جملات سه ساله گذشته را در حضور آنان که شیرش داده اند...آنان که نانش داده اند و آنان که به عنوان خانواده، «آدم اش» می دانند و خبر از آن روی پلیدش در فضای مجازی ندارند بازخوانی کند.

شک ندارم که بی اعتباری این فرد و اذنابش در پیش چشم خلق که نه!
بلکه نزد خانواده و خاندانش شدیدترین تنبیه روزگار خواهد بود.


محمدرسول الله
اشداء علی الکفار

 

(نمونه های قیچی خورده از لجن پراکنی ها)







 

 

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کامنت خصوصی یکی از جانبازان شیمیایی سرفراز دزفول (نام، محفوظ )

سلام بر حج مهران عزیز.

جان دل برادر ما از شما استواری در این دنیای مجازی را یاد گرفتیم.

این را بدان که چون فحشت دهند راست مینویسی و راست میروی.هروقت تعریف بیجا شنیدی بدان در خطائی.پس دل ملرزان و در راهت که معرفی صراط مستقیم است دست بقلم بمان.

حج مهران عزیز ما که از ائمه اطهار(س) بختر نیستیم.من بشخصه هر وقت حرف نامربوطی میشنوم فقط باین که دارم خوب میروم افتخار میکنم.و این ابلهان را بابت دشنام و ناسزا فقط به خداوند متعال میسپارم.

چون در کلام الله مجید آمده که إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ (خدا از کسانى که ایمان آورده اند دفاع مى کند که خدا خیانت گران کفران پیشه را دوست ندارد ).

اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان اللّه على نصرهم لقدیر(کسانى که چون ستم دیده اند کارزار مى کنند اجازه دارند و خدا به نصرت دادنشان قادر است )            

 و ان یکذبوک فقد کذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود(اگر تو را تکذیب مى کنند پیش از آنها نیز قوم نوح و عاد و ثمود پیغمبران را تکذیب کردند )

پاسخ دیسون :

سلام دلاور

ممنون از ارشادات خوبتان،

بزرگوار، دلم بیدی نیست که از این بادها بلرزد.

خدامیداند برای خودم نیست که طاقت از کف داده ام بلکه چونان کسانی که روزعاشورا سینه را سپر فرزندزهرا(ع) کردند...من نیز اگر لایق باشم برای دفاع از کیان فرزند زهرا(ع) به خروش آمده ام.

 ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کامنت خصوصی فرزند نازنین یکی دیگر از جانبازان سرفراز شیمیایی دزفول

(نام، محفوظ)

تا کور شود هر آنکه نتواند دید: در حفاظت ز امیرم علی خامنه ای/میشوم میثم تمار به دارم بزنید.

سلام عمو جان.خداییش داشتم مطلب رو میخوندم گریه ام گرفت.

یه موقعی به شهر ما دارالمومنین می گفتن. اما با عرض معذرت دور از جون شما و همه خوبهای شهرمون شده دارالمفسدین...آخه آدم چقدر میتونه جاهل باشه. از امام صادق(ع) روایت داریم که می فرمایند: ازنشانه هایی که ثابت می کند شیطان در نطفه فردی شرکت دارد این است که فحاش باشد و باکی نداشته باشد که چه میگوید و چه میشنود. پیشنهاد دارم بیاید برای اینکه به این آدم نشون بدیم البته اگه بشه اسمشو گذاشت آدم.

باوجود توهین ها ما دست از عشقمون.ولیمون.حضرت آقامون برنمیداریم. و اگه آقادستور بدن جونمون رو در راهشون فدا میکنیم. اسم وبلاگتون رو یه جورایی به حضرت آقا ربط بدین/ یا اینکه یه عکس از آقا بذارید تو وبلاگتون/ یا سخنان صوتی حضرت آقا رو بذارید/ یا هر چیزدیگه ای که بنظر خودتون صلاح.میدونید./انشاءلله موفق باشید و خداوند در برابر این افراد نا اهل بهتون صبر عنایت کنه.آمین.

 پاسخ دیسون :

فرزندم،

اکنون که کامنت تو را خواندم و در حال پاسخ گویی ام ساعت 5:30 دقیقه بامداد است.

اینکه بنده در کمال امنیت پشت لپ تاپم بنشینم و در حالیکه به لُپ های فندقی و گل انداخته ی فاطمه ی شش ماهه ام (که در خواب ناز است) بنگرم و انرژی ام دوچندان شود برای نوشتن، همه و همه از صدق سری دلاوری های بابای توست.

همین الان که در حال خواندن این مطلب هستی، از پنجره به کوچه و خیابان بنگر و مردم را ببین که چه راحت و آسوده رفت و آمد میکنند؟

همین مردم زمانی بود که هنگام خروج از خانه نمیدانستند که باز هم روی خانواده و آشیانه را خواهند دید یا از آسمان صاعقه ی موشک بر سرشان خواهد بارید.

و این صاعقه برطرف نشد مگر با مُثله مُثله شدن روح بابای تو.

شک ندارم که بابایت برایت گفته که با قطعه قطعه شدن جسم رفقای شهیدش، روح او نیز طی سالیان مُثله مُثله شد.

عزیزم،

معنای دیسون را میدانی؟

دیسون = مکتبخانه

اینجا سالهاست که مکتبخانه عشق علی است.

کمی صفحات آن را تورق کن فرزندم، تا جای جای آن را مزین به شمایل نازنین حضرتش ببینی.

هر دیسونی در دزفول قدیم، یک ملا داشت و ملای این دیسون، «عشق» است.

این عموی حقیرت، فقط کلیددار و رفتگر آن است.

آنچه که موجب عقده گشایی دشمن راجع به حضرت آقاست میدانی چیست؟

اکنون سیدعلی با جسمی ناقص (همچون جسم بابایت) همه ی دنیای تاریک و ظلمات آنان را زمینگیر کرده است.

بنگر دلبندم،

بنگر که لشکریان شیطان سالهاست پشت دروازه های ایران چگونه چنگ و دندان نشان میدهند؟ و اهریمنان داخلی نیز چه سان در حال توطئه بر علیه فرزند فاطمه اند؟

چرا؟

چون او یک تنه و به پشتیبانی بابای از نفس افتاده ات و با دین خود در برابر تمام دنیای آنان ایستاده است.

فرزندم؛

دلم می خواهد پس از خواندن این نوشته، نزد بابا زانوی ادب بزنی و دست و روی او را از جانب من ببوسی و بگویی :

صدقه سرت بام یَ یَ

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 کامنت خصوصی یکی از مداحان و شعرای اهل بیت (اهل دزفول، نام : محفوظ)

سلام حاج مهران من جزءکسانی هستم که یک وبلاگ مذهبی دزفولی دارم و به جان امام حسین، عاشقشم و بارها هدف افراد ناشناسی بودم که به عناوین و بهانه های مختلف سعی کردند منو از دور خارج کنند ولی خدا رو شکر تا حالا نتونستن کاری از پیش ببرند و من و وبلاگم هنوز هستیم و تا خدا بخواد خواهیم بود. پاینده باشی یـــــــــــــــــاعلی(ع)

پاسخ دیسون :

نفست گرم و مستدام باد برادر

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٩ | ٦:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

هرچند از حضرتش نقل شده که : مولود این حقیر در تیرماه نیست

لکن تاریخ ذکر شده در شناسنامه معظم له،  24 تیرماه را برای محبانش بهانه ای کرده تا در چنین روزی بهجت قلبی خود را از موهبت وجود ایشان صدچندان کنیم.


 

چند روز پیش، تصویری از سخنان گهربار حجت الاسلام والمسلمین استاد صلواتی زاده (روحانی پژوهشگر و بصیر دزفولی) را در جایی و بر روی تابلویی خواندم که بسی محظوظ شدم.

به مناسبت آغاز هفتاد و چهارمین سال زندگی پربرکت مولا و سرورم، این جملات را که در نهایت بصیرت و ایجاز رانده شده تکرار می کنم :

 

حجت الاسلام صلواتی زاده :

زمانه عجیبی است!

برخی مردمان، امام گذشته را عاشقند نه امام حاضر را،

می دانی چرا؟

(زیرا)امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر میکنند.

اما امام حاضر را(ناچاراً) باید فرمان برند.

و کوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند.

رحمت خدا بر امام خامنه ای(دامت برکاته) باد

نائب به حق امام زمان (عج)

 

 

با سپاس از جناب صلواتی زاده و آرزوی طول عمر با عزت برای امام خامنه ای (ادام ظله)



پی نوشت : یکی از دوسونِ موثق و شریف دیسون پیغام دادند که ولادت حضرت آقا اواخر فروردین ماه (احتمال قریب به یقین : 29 فروردین) است.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٥ | ٢:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


فرمود : ده درویش در گلیمی بخُسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

من اما هفته ی گذشته در دزفول، دوسلطان را از نزدیک دیدم.

یکی را نشسته بر اریکه پادشاهی

و دیگری خوابیده بر تخت سلطنت.

دوسون عزیز،

آگاه باشید که اقلیم دزفول، نه دو پادشاه، که فراتر از یکصد پادشاه دارد که بی سروصدا در حال حکمرانی اند.

به راستی این تاجداران که هستند؟


توو بی کانتی نیوود....



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٢ | ٩:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جناب آقای رضایی، از دزفول ....بگذرید!

که رهگذران دز را، هم ما فولیم

و هم دز، فول است

 

 عکس تزئینی است (اینجا دزفول نیست)

 

 

پ.ن : بدون شرح



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٢٠ | ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جمعه و شنبه ای که گذشت با نگاهی دقیقتر به آسیب های گرد وغبار در سطح شهر دزفول توجه می کردم.

فکر می کنم کار این میهمان تحمیلی از "غبار" هم گذشته و اکنون خاک دقیقاً حالت سیرمه{1} به خود گرفته.

من می بینم که مردم ما بی هیچ ماسکی و به راحتی خاک سیرمه شده را فرو می برند.

ای وای از شُش های مظلوم دزفول.

ای وای.

استاد کلاه مال با هن و هن و نفس زنان در حال کار است تا با ساخت یک کلاه نمدی دیگر معاش روزانه را رقم بزند.

آهنگر عرق ریزان و نفس زنان در حال کوبیدن پتک و چکش است و سینه اش بسرعت پر و خالی از هوای نامرد این روزهاست.

عطاری ها اجناس خود را که اکثراً پودری شکل هستند به شکل و باز و در معرض غبار سیرمه مانند به فروش می رسانند، حنا، ختمی، زعفران، ادویه، آرد و .....

نانوا ظرف خمیر را که در معرض جلاد گرد و غبار است چانه چانه به تنور می برد.

بامیه فروش و خرمافروش، خوراکی های چسبناک خود را در معرض همین هوا گذاشته و به فروش می رسانند.

ماست فروش، ماست سفید خود را که به نامحسوس ترین شکل خود آلوده شده کمچه کمچه{2} به دست مشتری می دهد.

بحتیه فروش به همین شکل و ....

هان ای مسئولین محترم بهداشت دزفول.

لطف کنید و تبصره ای و بخشنامه ای بر سردر شهر آویزان کنید که:

خوراکی فروشان، خوراک های خود را در روزهای گرد و غبار با محافظ های مخصوص بپوشانند.

خوراکی از همه نوع...

از سمبوسه گرفته تا بحتیه.

از اجاق سرخ کردن سوسیس و همبرگر ساندویچ فروشی ها تا لاشه های گوشت آویزان درب قصابی های شهر.

انجام اینکار و همراهی واحدهای صنفی و اداره اماکن و بهداشت دزفول که نیاز به دستور و بودجه از تهران ندارد...دارد؟

نیاز به تجمع و گله و شکایت ندارد...دارد؟

آن فروشنده ای هم که دستور العمل بهداشت و اماکن دزفول را برنتابد با مردمی روبروست که ذاتاً از خرید اجناس او خودداری خواهند کرد.

منظورم همان مردم محترمی است که به وجود آلودگی های چه و چه...در گرد و غبار اعتقاد دارند و حالا باید به این پرسش مهم در خلوت خود پاسخ دهند که : (( اگر معتقدم در این گرد و غبار مسمویت و آلودگی وجود دارد پس چگونه به راحتی از لبنیاتی خریداری میکنم که روی مواد غذایی خود را حتی در ایام آلودگی هوا نمی پوشاند؟))

البته جای طرح این پرسش مربوط به زمانی است که مسئولین محترم ادارات بهداشت و اماکن دزفول، کسبه گرامی شهر را ملزم به رعایت نکات لازم در زمان گرد و غبار کرده باشند.

نکته دیگر اینکه باید به مردم عزیزمان آموخت که در روزهای سیرمه آلود، می بایست عادتاً از بینی نفس بکشند (البته غیر از کسانی که انحراف بینی و ..دارند).

ورزشکاران حرفه ای می دانند که اصولاً بهتر است که انسان از بینی تنفس کند تا دهان.

چون با تنفس از بینی، درصدی از آلودگی محیط با پرزها و کرک های دیواره بینی فیلتر خواهد شد، در حالیکه با کشیدن نفس از دهان، حجم هوای بیشتر و بدون فیلتر موجب افزایش آسیب به ریه هاست.

به مردم عزیزمان توصیه می کنم تا در روزهای گرد و غبار اگر ناچار به خروج از منزل هستند آرامتر گام بردارند تا شدت تنفس افزایش نیابد.

 

 به امید روزی آبی تر

 

 

{1}سیرمَه = سُرمه

 {2}کَمچه= ملاغه

پی نوشت : امروز یکشنبه 91/4/18 که این مطلب نوشته شد غبار تهران را (همانند موارد متعدد گذشته) فرا گرفته است.

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/۱۸ | ٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

پیش نوشت : دیسون برای تأخیر در ارائه مطلب، از محضر تمامی خوانندگان محترم صمیمانه پوزش میطلبد.

اما بعد..

رسول خدا (ص) فرمود : «کلید فهم، پرسش است»

لذا این پُست، صرفاً به طرح پرسش هایی در خصوص گردوخاک چند سال اخیر می پردازد تا شاید :

1)    به حل مسئله کمک کند
2)    برای افزایش تحمل این معضل راهگشا باشد
3)    به یافتن روشهایی برای کاهش آسیب های ناشی از این هیولای نفس گیر کمک کرده باشد

((واضح است که : یافتن پاسخ این پرسش ها، هم وظیفه ی مردم و هم مسئولین است))


بخش اول (ماهیت وجودی گرد و خاک)

1-  آیا این قصه ساخته ی دست طبیعت است؟

2-  آیا ممکن است که چرخه میلیونها ساله ی طبیعت، ظرف پنج شش سال گذشته تغییرات این چنینی یابد؟

3-  آیا مشابه این پدیده ( که در این پنج سال در منطقه ما و کشورهای همسایه رخ می دهد) در دیگر اقالیم جهان تجربه شده؟

4-  اگر آری، چرا تجربه آن مناطق و کشورها برای مسئولین و مردم ما بازگویی نمی شود؟

5-  اگر خیر، چرا و چگونه طبیعت در منطقه ما، سر ناسازگاری در پیش گرفته است؟

6-  با توجه به آنکه مواد اصلی این مصیبت، چیزی نیست جز «خاک» ، این پرسش کلیدی به ذهن میرسد که غیر از «باد» چه چیزی این امکان را دارد که خاک را ده ها و شاید صدها متر به هوا بلند کند؟

7-  اگر پاسخ پرسش بالا فقط و فقط «باد» است، پرسش بعدی روی زمین می ماند،

اینکه : چرا گاهی اوقات (مخصوصادر زمستان) « بدون وجود هیچ بادی » شاهد وجود گردوغباری همچون مه هستیم؟

8-  عطف به پرسش (2) ، بیایید فرض را بر« مسبب غیر طبیعی» قرار دهیم و از خود  بپرسیم که به جز انسان کدام مخلوق خداوند توانایی دستکاری در اقلیم را دارد؟

9-   اگر پاسخ پرسش (8) فقط و فقط «انسان» است پس باید پرسید که آیا انسانها :

الف) ظرف چند هزارسال حیات بشری، تا کنون کاری خاص را انجام می داده اند که طی پنج سال گذشته از انجام آن دریغ می کنند؟

ب) کارهایی را که نباید انجام بدهند ظرف پنج سال گذشته مرتکب شده اند ؟به بیان بهتر، آدمیان عملاً دست در توازن اکوسیستمی منطقه برده اند؟

10- اگر پاسخ پرسش (9) ، حالت الف است، آیا این کار همان داستان «مالچ پاشی» است؟

11-  اگر آری، آیا تصویر زیر، پاسخ محکم و مناسبی به بی ارتباط بودن معضل کنونی به داستان مالچ نیست؟

 

 (تصویری از گرد و خاک در سراسر کشور عربستان)

 

12- آیا اگر تمام کشورهای جهان یک کنسرسیوم مالچ سازی و مالچ پاشی تشکیل دهند قدرت پاشیدن مالچ در چنین مساحتی را دارند؟

13-  اگر این قدرت را داشته باشند آیا هزینه ی این مالچ پاشی (آنهم به صورت سیکلی و متناوب) وجود دارد؟

14-  اگر اصولا مالچ از قیر و نفت تامین می شود، زمان قاجار و زندیه نیز مالچ پاشی انجام می شده که گرد و غبار نبوده؟

15-  آیا اگر چنین مساحتی مالچ پاشیده شود جایی برای کشت و کار و شهرسازی و زندگی ...باقی می ماند؟

16-  اصولا اگر افسانه مالچ پاشی(در این سطح) حقیقت داشت نمی بایست بیش از نیمی از نیروی انسانی کشورهای منطقه در صنعت مالچ پاشی متولد و بازنشسته می شدند؟ طوری که از هر خانواده ایرانی، عراقی، عربستانی و قطری و .... یکی دونفر در صنایع مالچ مشغول بکار می بودند.آیا از آشنایان بنده و شما در دزفول خودمان، کسی در این شغل مشغول بوده است؟

17-    اگر در صنعت کشاورزی، پاشیدن آب ارزان تر و ساده تر از مالچ پاشی است چرا این همه کشورهای منطقه با وسعت چند میلیون کیلومتر مربع را زراعت و بیابان زدایی نمی کنند؟

18-    اگر خشکی هورالعظیم در ایران و عراق (بابت سدسازی ترکها و یا انحراف آب های دز و کارون خودمان به مناطق مرکزی کشور) موجب اینهمه گردوخاک است پس نمی بایست آغاز گردوخاک از عربستان و کویت و ...باشد، در حالیکه چنین است و خود عراق نیز از قربانیان در مسیر است.(رئیس سازمان محیط زیست هم اعلام نمود که 10 درصد منشأ این مصیبت از خشکی تالاب های خودمان و 90 درصد آن از کشورهای همسایه است.)

19-    باتوجه به اینکه شکل و ابعاد این معضل از دوسال پیش تاکنون پویایی خاصی یافته و هم اکنون دیگر شکل گردو خاک ندارد و عملا گرد و «غبار» و شاید «پودر و غبار» است پرسش می شود که طی سال 89 تا 91 چه ساخت و ساز جدیدی در منطقه افتاده است؟ چه خشکی عظیمی در منطقه رخ داده است؟

20-    اگر هیچ! پس دلیل تغییر ماهیت مواد شناور در آسمان چیست؟

21-    آیا بیاد نداریم که تا دوسال قبل، ذره های ناخوانده در آسمان شهرمان آنقدر زبر و خشن بودند که ما دستمان را روی دهان می گرفتیم؟ و اکنون آنقدر سبک و پودر و معلق شده اند که خیلی هم مقید به ماسک نیستیم و همراه با تنفس تا اعماق ریه هایمان جایشان می دهیم؟(مجرای تنفسی انسان به گونه ای است که مواد پودری شکل را درون ریه فرو می برد ، مانند پودر آب در هوای شرجی)

22-    چه شده است که ظرف پنج سال گذشته تعداد استانهای درگیر این مشکل به 21 استان رسیده است؟ آیا آمار مالچ پاش های افسانه ای که معلوم نیست کی هستند  وکجا هستند روز به روز درحال کاهش است؟ به عنوان مثال آیا کسانی « فرضاً » در سراسر عربستان، عراق، سوریه و اردن مشغول مالچ پاشی بوده اند و سال به سال در حال تعطیل کردن آن هستند و لذا به مرور تعطیلی آنها استانهای بیشتری از ما درگیر می شوند؟

23-    اگر این حقیقت را بپذیریم که ما(ایرانیان) در منتهی الیه خط سیر گرد و غبار نشسته ایم و خود کشورهای عربی همسایه، با غلظت بالاتر آن را تجربه می کنند آیا عاقلانه است که فکر کنیم آنها « اشکم پیت» دارند تا برای به سرفه انداختن ایرانیون خودشان را خفه کنند ؟
 
بخش دوم «چه باید کرد؟»

24- اگر برای یافتن پاسخی مناسب در ریشه یابی ایجاد این مشکل، توانایی لازم را نداشه باشیم آیا نمی توان برای کاهش آسیب های آن فکری کرد؟

25-  آیا فکورانه است که مردم عزیزمان به سهم خود، حضور این هیولانی ناخوانده را جدی نگیرند و صرفاً به محض شدت گرفتن آن درب فرمانداری شهر اجتماع کنیم؟ و بلافاصله با فروکش کردنش نیز به خانه برگردیم؟

26- اگر انتظار ما از فرمانداری این است که برای برطرف کردن این مشکل کاری کند آیا منصفانه است که مجموعه محترم فرمانداری را از کمک و خرد جمعی خود محروم کنیم؟

27-  آیا منصفانه است که تجمع کنندگان مقابل فرمانداری به جای ارائه درخواست، هیچ همفکری و راهکاری به آقای احسانی نیا ارائه ندهند؟

28- آیا منطقی است که مردم شریف دزفول با وجود مسئولین اجرایی، وظیفه «تفکر و تعقل» را نیز از خود ساقط ببینند؟

29- آیا صندوق پیشنهادات فرمانداری دزفول تاکنون حتی یک نامه در پاسخ به «چه می توان کرد؟» و یا «چه باید کرد؟» از دزفولیان عزیز دریافت کرده است؟

30-  اگر در سال 59 چنین فرهنگی حاکم می بود و مردم می گفتند «وظیفه مسئولین است به جنگ و جهاد بروند»  حماسه 8 سال حماسه و ایثار رقم می خورد؟

31-  آیا در برای رفع این گردوغبار(اگر راهی باشد) مسئولین دزفولی کاری جز پیگیری و انعکاس به تهران می توانند انجام دهند؟ آیا ساده انگارانه نیست که گمان کنیم فرمانداری دزفول چنین وظیفه ای را انجام نداده است و یا اصولاً تهران بیخبر از موضوع است؟

32-  آیا تهران نیز طی یکی دوسال گذشته، کم و بیش درگیر همین گرد و غبار نیست ؟  


بخش سوم «چه می توان کرد؟» (خطاب این بخش ، بیشتر مسئولین محترم اند)

33-  آیادر بازارهای داخلی و خارجی فیلترهای تنفسیِ کاملا امن و تخصصی برای استفاده در چنین مواقعی وجود ندارد؟

34-  اگر آری، آیا امکان انعکاس مطالبات مردمی به تهران برای اخذ منابع مالی لازم در مورد بالا و موارد بعدی (که گفته خواهد شد) وجود ندارد؟

35- آیا توضیح شجاعانه به مردم که : (( ایهالناس، فعلا راهکار جدی برای رفع گردوغبار به گوش نرسیده. ضمن اینکه خواهشمندیم راهکارهای پیشنهادی خود را ارائه دهید تا به مبادی بالا انعکاس دهیم، ما مسئولین شهر دزفول به شما قول می دهیم تا نهایت تلاش خود را در پیگیری راهکارها و امکاناتی در خصوص کاهش آسیبهای این مشکل انجام خواهیم داد)) امر سختی است؟

36- آیا امکان آن نیست که تاکسی ها و اتوبوس های دزفول مجهز و مجبور به بستن شیشه ها و روشن نمودن کولر شوند؟

37- آیا همچون شهر آبادان که ایستگاه های اتوبوس را مجهز به اتاقک های شیشه ای و کولر گازی نموده این امکان وجود ندارد تا برای مردم شریف دزفول نیز ایستگاهای تاکسی و اتوبوس چنین تجهیزی داشته باشند و دقایق توقف در ایستگاه را غبار کمتری استنشاق کنند؟

38-  آیا تجمیع مطالبات خوزستانی ها توسط مسئولین شهرهای استان وجود ندارد تا لااقل سهمیه بنزین شان افزایش و یا نرخ آن کاهش یابد تا امکان روشن کردن کولر خوردوهای شخصی افزایش یابد؟

39- آیا امکان توسعه ضرب الاجلی ایستگاه های گاز CNG در دزفول وجود ندارد تا مردم راحت تر از کولر خودرو استفاده کنند؟

40- آیا فقرایی که در گوشه و کنار دزفول همچنان با کولر آبی سر می کنند نباید در لیست امدادرسانی (برای دریافت کولر گازی با BTU حداقلی) فوری قرار گیرند؟

41- آیا کشاورزان و باغداران دزفولی(اگر قطب کشاورزی کشور هستند) تحت حمایت طرح ویژه ی استفاده از فیلترهای تنفسی استاندارد و خاص هستند؟

42- آیا جانبازان شیمیایی نازنین شهرمان در طرح های حمایتی ویژه قرار دارند؟(منظور عزیزانی هستند که در روزهای گردو غبار در منزل شان زنده به گورند)

43-  آیا ستادی آماده و مخصوص در شهرمان وجود دارد تا در روزهای گردو غبار برای جانبازان شیمیایی و بیماران تنفسی که امکان و جرأت خروج از آشیانه را ندارند، خرید روزانه را با سفارشات تلفنی انجام دهند؟ آیا اشتغال چند جوان موتورسوار در چنین ستادی، شرافتمندانه و محترم تر از آن نیست که گوشه گوشه ی شهرمان، جوانان رشید و غیور، برای دریافت شندرغاز، مشغول مراقبت از موتورسیکلت های دیگران باشند؟

44- آیا دزفولی هایی که هسته مرکزی مقاومت دفاع مقدس در جنوب غرب کشور بودند اکنون نمی توانند هسته مرکزی کارگروه پیگیری تسهیلات ویژه از دولت برای کاهش آسیب های گردوخاک شوند؟

45-  آیا هزینه های میلیاردی که دولت برای بحث مالچ و مالچ پاشی اختصاص داده و اعلام می کنند(که امیدی به مفید بودن و واقع بینانه بودنش هم نیست) بهتر نیست از سوی مسئولین دزفول سهم خواهی شود تا در مسیر کاهش آسیب های مردمی به کار گرفته شود؟

 

دیسون صرفا پرسش هایی معدود را طرح کرد تا بگوید : پرسش گری در این برهه حتماً به یافتن راههایی برای خروج از بن بست کمک خواهد کرد و شک ندارد که اگر خرد جمعی همشهریان محترم به کمک مسئولین محترم آمده و «اندیشیدن» در این خصوص اگر به شکل جهادی مدنظر قرار گیرد البته که مشکل گشا خواهد بود.

این قلم در چند روز آینده در حد بضاعت خود به برخی از پرسش های مطروحه پاسخ هایی هرچند ضعیف خواهد داد.
اما تاکید دوباره می شود براینکه : بسیار نیاز به طرح پرسش های قوی تر و هوشمندانه تر داریم.
امیدوارم خوانندگان محترم دیسون خارج از نگرش های منفی و گلایه آمیز، به سبدپرسش ها بیفزایند.

جناب آقای احسانی نیای عزیز،

ظرف دو روز گذشته روح و روان حقیر متأثر از این کامنت بوده است :

((..بخدا چند روز میشه که از ترس گرد خاک که کارم به سرُم آمپول بیمارستان و بستری نکشه توی خونه حبس شدم.
))

نویسنده ی این کامنت، یکی از دلاوران جانباز شیمیایی دزفول است که در عرصه دفاع مقدس کارش امدادرسانی و مرهم نهادن بر زخم دیگر دلاوران بوده ورچونان شیر ژیان به قلب دشمن میزده، اکنون انصاف نیست که مانند «کموتر هراسان از کرکس گردوغبار» در روزهای آلودگی هوا محبوس در خانه شود. خواهشمندم ستادی را امدادرسان و خدمتگزار این عزیزان قرار دهید تا فردای قیامت نزد صاحب اینروزها سرافکنده نباشیم انشالله....ما تا قیام قیامت بدهکار و نوکر جانبازان و شهدا و خانواده های شریفشان بوده و هستیم و خواهیم بود.

این مطلب، با اشکِ خجالت از محضر تمامی جانبازان شیمیایی شهرمان به پایان رسید


ان الله یحب الصادقین




موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٦ | ۸:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

امشب!

دیسون از گرد و خاک میگوید

(دوسونِ دیسون لطفا اطلاع رسانی نمایند)

جناب آقای احسانی نیا (سرپرست محترم فرمانداری دزفول)شخصاً بازبینی فرمایند

 

 

عمری باقی باشد حدفاصل ساعت 22 تا 23 آپ خواهد شد

یاحق

پی نوشت :

روز گذشته حدود 5 بار مطلب را نگاشتم و پاک کردم ، بنابراین شرمنده ام که کمی دیر....اما با ملاحظاتی دقیق تر باید بنویسم.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٤/٤ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

از غافلگیری هایی که غربی ها "سورپرازش" گویند خوشم می آید. گاهی برای این گونه غافلگیری ها دنبال بهانه یی کوچک میگردم.

در راستای همین عادت، چندی پیش که شمارش کامنت های دیسون هزار و خُرده ای بود با خود عهد کردم که به گذارنده ی 2000 اُمین کامنت، هدیه ای تقدیم کنم و قرار گذاشتم تا انشالله سر هر هزاره ی کامنت ها تکرار شود این غافلگیری.

تا اینکه در روز مبارک و خجسته 4 خرداد، قرعه فال بنام وبلاگ .... افتاد.

چند بار کامنت اطلاعرسانی در وبلاگ ایشان قرار دادم.

خبری نشد.

دیروز برای آخرین بار خدمتشان پیام گذاشتم که : چگونه و از چه طریقی میتوانم یک جلد کلام الله مجید (ممکن است حکیم یا کریم هم باشد) را به دستشان برسانم.

متاسفانه هنوز پاسخی دریافت نکرده ام.

این پُست را از آنرو نوشتم که شرعاً برای تحویل چیزی که متعلق به نویسنده ی محترم این وبلاگ است رفع تکلیف نموده باشم.

علیهذا...

این اطلاعیه در محضر دوسونِ دیسون به مثابه 48 ساعت انتظارِ اخلاقی است.

از آنجا که نویسنده ی محترم مورد نظر، در فاصله این چند روز، وبلاگ خود را تجدید پُست نیز کرده اند پس شک به اینکه از کامنت های اطلاعرسانی بنده بی خبرند بی مورد است.

اینکه چرا این همشهری گرامی، تمایل به دریافت هدیه خویش ندارند امری که برای حقیر، مجهول و البته بی ارتباط است.

به هر جهت، تا روز سه شنبه صبر میکنم و سپس کامنت دو هزارو یکم را برنده اعلام خواهم کرد.

 

 

پی نوشت : بنظرم رسید که اگر به نویسنده ی هزارمین کامنت دیسون (که در پاییز سال گذشته کامنت هزارم دیسون را نوشته بود) هدیه ای تقدیم نشود عدالت برقرار نشده، لذا همینجا اعلام می کنم :

((( دوست گرامی، ..... برایتان پیغام گذاشتم و موضوع را اطلاع رسانی کردم. منتظرم تا بفرمایید که چگونه می توانم یک جلد نهج البلاغه امیرالمومنین(ع) را خدمت تان تقدیم کنم؟  )))

 

یا حق

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٢۱ | ٦:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

مسعود جان سلام

چندی است که  زمزمه ی بنگروز شنیده نمی شود و من چشم به راه مانده ام که کی دوباره طلوع می کنی؟

زبانم لال مدیون ما نشوی که : دوستان بی غیرت سایبری سراغی از مسعود پرموز نمی گیرند و نمی پرسند کجا رفت؟ چرا بنگروز و زمزمه را همزمان بست؟

اخوی ما به یادت هستیم و جای قلمت همچنان خالیست.

اگر مِن باب مصلحتی که به بنده ربطی ندارد حجره های فرهنگی ات را بسته ای که هیچ!

( حجره هایی که در آن "دل" داد و ستد می شد و شمیم و بوی شهدا از آن به مشام می رسید)

اما...

اگر بدخواه مدخواه داری کافیست فقط "اسم" بدهی و یک هفته بعد : DVD تشییع ج... تحویل بگیری. بغل

به هر جهت دوستت داریم و همیشه به یادت هستیم.

انشالله بزودی شاهد طلوع قلمت در بنگروز شهر باشیم.

 

پی نوشت : به اطلاع دیسونی های نازنین می رساند که جناب پرموز با ارسال یادداشتی کوتاه ابراز محبت نموده و اصل ماجرا را بازگو نمودند :

((اولاً سلام به مهران عزیز و همه اصحاب دزفیلی وب! و اما بعد از لطف همه دوستان ممنونم و البته سنت نیکوی پی جوئی احوال دوستان ولو در وب از سوی دیسون بنا شده است که قابل تقدیر است؛

علت محو شدنم! از فضای وب، فشردگی درس ها و تردد مداوم بین تهران و دزفول بوده و هست که چون از وبلاگ یا سایت غیر فعال، شدیداً اکراه دارم کلاً عرصه را خالی کردم تا انشاءالله تابستان بساط وبلاگ را روبراه کنم (الان هم دارم از تهران کامنت می نویسم) البته دلائلی دیگری هم بود که چندان مهم نبودند بهر حال از همه مخصوصاً مهران عزیز ممنونم و این نکته را هم اضافه کنم که هر وقت وارد وب شوم تقریباً وبلا گهای دزفولی را رصد میکنم ولو با ایرانسل!!! و در قطار...به امید دیدار های تازه! ))

بچه ها! من شهادت می دهم که مسعودخان راست می گوید و دانشجوی کارشناسی ارشد(فِک کنم ارتباطات) هستند.

به هر حال اخوی میدادی حجره تو واست آب و جارو می کردیم تا دیسونِ فوق لیسانست در تهران تمام شود و دوباره کلید حجره رو دودستی تقدیمت میکردیم.چشمک

موید باشی رفیق...راستی از اون تحقیق شبکه ی... خبری ندادیم بهم ها!!...

 

خُب اینم از مسعود پرموز که به خیر و خوشی گذشت و بریم برای پُست بعدی...



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۱٠ | ۱:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

نخست

چه خوش گفته اند که :

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

ظهر چهارم خرداد، شبکه ی دوی سیما، رنگ و بویی دیگر داشت و با میهمانان و محتوایی که در خصوص دزفول ارائه داد آبی بود بر دل سوخته ی من یکی ریخته شد، هرچند که این فقط آغاز تقویت حقوق رسانه ای دزفول خواهد بود.
سرداری از سرداران غیر دزفولی بنام سردار اسدی (حفظه الله) به همراه همسرمکرمه اش در شبکه دو سیما غوغا کرد و سنگ تمام گذاشت.

 

 

هلا ای سردار باوفا و نجیب،
سرت سبز، دلت گرم و خانه ات معطر به بوی علی و فاطمه باد (آنچنانکه هست)
جان برادر،
کلامت بوی آن داشت که نمک دزفول و دزفولی ها تن و روح بزرگوارت را تحت تأثیر خود قرار داده.
سردار اسدی نازنین،
اینجانب به عنوان یکی از کوچکترین فرزندان دزفول، از راه دور دست پرمهرت را می بوسم و سپاس دارم از اینکه گفتید آنچه را که سالهاست این مردم صبور و خونگرم از شنیدنش در فضای ایران امید نداشتند.
نه اینکه نشنیدن این واژگان سترگ، کوه استقامتشان را خم کرده باشد..نه!
بلکه تکرار و بازگویی بزرگواری ها و ایثارگری های بزرگمردمان این خطه، (آنهم توسط یکی از سرداران نورانی کشور که اهل دزفول هم نباشد) موجب تحکیم پیوند دلهای مومنین دارالمومنین با دیگر هم میهنان ایرانی است.
و مگر نه اینکه آدمیزاده ذاتا علاقه به انتقال و آموزش سجایای خویش به دیگر نسل ها و اقوام دارد؟
مردم دزفول نیز از این قاعده مستثنی نیستند و دلشان با شنیدن کلمان گهربار امیر دلاوری چون شما به این خوش است که هنوز وفا و جوانمردی نمرده و هنوز آنچه را که با اخلاص خویش به پای پایمردی های شما شیران دشتِ تیغ و تیر ریختند قابلیت الگوسازی برای دیگر نقاط ایران زمین را نیز دارد.
آری سردار،
همه ایران سرای من است و جای جای این مرز و بومِ اهورایی شیره ی جان خویش را در سبوی اخلاص جلوی میهمان خواهند گذاشت.
برادرم ، سردار اسدی
سرت سلامت باد و سایه ات بر سر خانواده ی گرامی ات مستدام باد

دُیُم
پس از سردار اسدی نوبت به خانواده ی مکرم شهید سید عزیزالله قلندری رسید.
چه گرم و ساده و چه عمیق و موجز سخن گفتند این پدر و مادر نمونه ی دزفولی.

 

 

چهره ی سر بزیر و آرامِ پدر شهید، که هیچ نشانی از توجه به دوربین ها و حضور در استودیوی الوند نداشت مرا بیاد تنها عکس پدربزرگم انداخت که ماههاست قرار دارم برایش پُستی بروم و نکته ای را در خصوص فرهنگِ عدم توجه مردان کهن دزفولی به دوربین برایتان عرض کنم که پوزیشن پدر شهید قلندری هم مصداق « آفتاب آمد دلیل آفتاب» است.
جادارد از برادر محترم شهید نیز تشکر ویژه کنم که والدین گرامی اش را به خوبی همراهی کردو گفت آنچه را که باید میگفت.


امام خمینی (ره) فرمود  : نگذارید پیشکوستان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره فراموش شوند.

 

 

پی نوشت : لینک پخش برنامه را از آرشیو سایت ایران سیما برای شما عزیزان گذاشته ام.

لطفا با اینترنت اکسپلورر باز کنید نه با فایرفاکس.

                                          کلیک کنید



موضوعات مرتبط: دیسون , شهید

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/٦ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()


سخن اول

ایران کنونی ما قریب به 1/65 میلیون کیلومتر مربع عرصه دارد که در ابتدای حکومت آقامحمدخان حدود 3/8 میلیون کیلومتر بوده است.این بدان معنی است که ایران حال حاضر فقط 43% باقی مانده ی ایرانِ 230 سال پیش است که طی 120 سال سلسله ی خبیث قاجاریه نزدیک به 2/2 میلیون کیلومتر آن(57% وسعتش) قیچی شده و داغ جدایی پاره های تن ایران زمین به دل نسل های بعدی ماند.
اگر تاریخ ایستادگی های ملت ایران و رشادت های روحانیت بیدار و شجاع کشور را مرور کرده و صحنه هایی همچون پوشیدن لباس رزم و حضور در میادین جهاد توسط مراجع عالیقدری مانند سید محمد مجاهد (ره) و یا ملا احمد نراقی(ره) را بینید و از سوی دیگر عملکرد ذلیلانه شاهان قاجار را به قضاوت  بنشینید بلاشک  به این نتیجه می رسید که :
تمام این 2/2 میلیون کیلومتر خاک از دست رفته را بابت حقارت، سفاهت و خیانت امرای حکومتی ایران باخته ایم.
وگرنه که ملت و روحانیت شجاع و متعهد این سرزمین هیچگاه به دادنِ خاک، رضایت نداده و سهم خود را در مقاومت ادا کرده است.
جالب اینکه برابر محاسبات صاحب نظران امر، تمام آن 2/2 میلیون کیلومتری که سفیهان قجری باختند هم سنگِ جزیره ی کوچک بحرین نبوده و نیست.
لذا می توان به خاطر همین یک قلم خیانتِ آشکار،  بلاهتِ محمدرضا پهلوی را بزرگتر از 120 سال خیانت و بلاهت قاجاریه دانست.
اگر بحرین در آغوش مام میهن باقی می ماند غیر از خود بحرین و ارزش ژئواستراتژیکی که دارد ، موجب ارزش ژئوپلتیک فراوان جهانی نیز برای ایران میشد .
چه اینکه گفته شده که اگر بحرین جزو خاک ایران بود طبق قوانینِ حقوقِ بین المللِ دریاها مرزهای آبی ایران تا 12 مایل دریایی پشت جزیره بحرین امتداد داشت فلذا قریب به 70 درصد منابع هیدرو کربنی زیر خلیج فارس ملک طلق ایران بود.

بگذریم :

گاهی چیدمان آماری اتفاقات چند دهساله در کنار هم، توان تحلیل و قضاوت را در ما افزایش چشمگیری می دهد.
به تصویر زیر بنگرید :

سیر لاغر شدن ایران در زمان قاجار



با این توضیح که طراحِ خوش ذوق این تصویر، مصیبتِ بحرین را از قلم انداخته است .

دقت کنید که  طبق این تصویر، در هر مرحله ایرانِ سمتِ راست،  به ایرانِ سمت چپ تبدیل شده است.
و در آخرین مرحله که طی هشت سال جنگ ایران و عراق و هجمه ی همه جانبه ی جهان استکبار علیه این مرز و بوم، حتی یکسانتی متر از وطن جدا نشده ، برگی زرین است در تاریخ کشورمان که تا ابد افتخارش برای مردم ایران و نظام ولایت فقیه باقی خواهد ماند.
لذا آنان که دلشان برای روزگار بدون جمهوری اسلامی غنج میزند و رهبریِ نظام ولایت فقیه همچون خاری در جگرشان فرو رفته است با دیدن این تصاویر اگر جُوی انصاف در وجودشان باشد چاره ای جز شرمساری نخواهند داشت.

سخن دوم

و اما 4 خرداد و دزفول...
امشب با دیدن عکس فوق در سایت مشرق نیوز بیاد آوردم که دزفول و دزفولی ها با ادای دین شان به اسلام و رشادت هایی که برای ناکامی دشمن در جدایی خوزستان به خرج دادند چه نقش بزرگی در عقیم گذاردن خط سیر دویست ساله تجزیه ایران داشته اند.
این درست است که افتخار حفظ آب و خاک(که تنها یکی از ثمرات مبارک دفاع مقدس ماست) برای تمام ایرانیان ثبت شده اما شایسته است که 4 خرداد هرسال که فرا می رسد بیاد داشته باشیم که ما دزفولی ها دوشادوش دیگر هموطنان نگذاشتیم تا خاک ایران کنام شیران و پلنگان شود.

شاد باد روح بزرگ شهید سوداگر.
شاد باد روح بزرگ بهمن دُرولی
شاد باشد روح بزرگ شهید صفویان
با شهدای دشت کربلا محشور باد روح بزرگ تمام شهدای دزفول.
چهار خرداد، روز مقاومت دزفول  روز ناکامی لشکر ابلیس مبارک باد


 پی نوشت : چه نیکوست که در روز ملی دزفول، عزیزانی همچون حاج امیر ابراهیمیان ، حاج علی بیباک ، حاج محمد عیدی مراد ، حاج مصطفی آهوزاده و .... را فراموش نکنیم و اگر در توانمان هست سری و عرض ادبی به این عزیزان داشته باشیم.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۳/۳ | ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

تازه ترین فرمایشات امامِ اُمت (دامت ظله) : امروز موعد جهاد اکبر است


 

در فضای امروز کشور، اگر بر اصول و ارزشها پافشاری کردید و تقوا را در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی رعایت کردید، ارزش و اهمیت والاتری دارد.
با گناه نکردن نیمی از راه پیموده می شود، البته گناه کسانی که مسئولیت سیاسی، اجرایی، مدیریتی، تبلیغی و مذهبی دارند، به مراتب ابعاد وسیع تری پیدا می کند.

 

***

پُست قبلی را به سوالی خاص اختصاص دادم زیرا می خواستم نظر شما را به نکته یی مغفول مانده جلب کنم.

خواستم بگویم،

واقعیت آنست که دزفول در حافظه ملت بزرگ ایران، تبلور نام شخص خاص و یا برعکس، نام شخصیتی خاص متبلور کننده نام دزفول نیست.

خواستم بگویم،

واقعیت تلخ بالا، به معنای خالی بودن تاریخ دزفول از شخصیت های مُبرَز نیست.
ما مانند برخی شهرها نیستیم که تاریخ و هویت شان تُهی از هرگونه نام و نشان شخصیت های مشهور است.

حال سوالی دیگر را اضافه می کنم :

اصولاً آیا سنجاق شدن نام کسی با نام شهرمان در - حافظه ملی ایران- ضروری و یا سودمند است ؟

پاسخ : {{مسلما در جهان کنونی که پایه و اساسش بر ارتباطات نهفته و رسانه نیز همچون جاده شوسه، رکن مهم ارتباطات بوده و تعاملات رسانه ای با خود همه چیز را می آورد، نام و نشان بزرگان یک شهر می تواند همچون یک رسانه عمل کند.}}

به عنوان مثال

این لسان الغیبِ شیراز نیست که نیازمند ایستادن در کنار نام شیراز باشد بلکه این حافظ و سعدی اند که به تبع نام والایشان، نام شیراز هم در پهنه گیتی زبانزد عام وخاص شده است.

لذا این شیخ انصاری نیست که به نام و نشان دزفول نیازمند است.

ایضاً،
این سردار رشیدها و پروفسور چله مال ها و شهید بهمن دُرولی ها و شهید سوداگرها و عبدالرضا جوکارها نیستند که محتاج نام دزفولَند.

هرچند که این نام آوران در خلوت شخصی شان، حُکماً سَر ارادتِ خاص با آب و خاک اجدادی خویش داشته و دارند، چه اینکه شیخ مرتضی انصاری(اعلی الله مقامه) با آن همه بزرگی و مسئولیت سنگینِ زعامتِ شیعیان جهان، هرازگاهی فاصله نجف-دزفول را (به فرموده ی خودشان) طی طریق می کردند تا حضرتش تنی به آب شهر پدری بزنند و پشت سر یکی از روحانیون ساده و بی پیرایه شهر نمازی بخوانند.

حال به پرسش-پاسخ دیگری بپردازیم.
بنظر شما در بین شخصیت های شناخته شده ی متقدم و متأخر دزفولی، مناسبترین گزینه برای اینکه شهرتش به اعتلای نام دزفول کمک کند کدام است؟

به مثال زیر توجه کنید :

 اگر 10 معدن طلا در اطراف دزفول کشف شود عاقلانه آنست که ابتدا به سراغ گزینه ای برویم که با "زحمت کمتر" و "زمان کوتاهتر" طلای بیشتری استخراج شود تا موجب رشد ثروتی راحت تر و فراوان تر در شهر گردد.

بنابراین بین شخصیت های برجسته دزفول باید با تعیین شاخص هایی همچون علم و اخلاق و شهرت... نام های بزرگ را کنار یکدیگر چیدمان کنیم و مناسبترین گزینه را انتخاب نماییم.
شک ندارم که هیچ ورزشکاری در طول تاریخ ورزش دزفول کارنامه ی افتخاراتش به اندازه ی برادر عزیزم عبدالرضا جوکار نبوده نیست

من شک ندارم که سید عزت الله ضرغامی موثرترین دستگاه کشور را می چرخاند.

من شک ندارم که مدیریت کل نیروهای مسلح کشور توسط حاج غلامعلی عزیزمان، افتخاری بس بزرگ است و شرف سپهسالاری سپاهِ علیِ زمانه، تا دههاسال دیگر از حافظه ی تاریخی دزفول پاک نخواهد شد.

من،

شک ندارم اگر حقوق رسانه ایِ حماسه شهید حبیب پالاش به درستی ادا می شد یکی از بهترین و مناسب ترین گزینه ها بود و همانطور که نام خرمشهر به نام شهید حسین فهمیده ی اهل کرج گره خورده و حماسه ی آن دلاور نام خرمشهر را پرآوازه تر از آنچه که بود کرد، نام حبیب پالاش و کاری که او انجام داد نیز یکی از دمِ دست ترین معادن رسانه ای دزفول است که همچنان بکر مانده و استخراج نشده است .

اما بعد...

من شک که ندارم هیچ، یقین کامل نیز دارم که شخصیت والا و رفیع شیخ اعظم(قدس سره شریف) دماوندِ رشته کوهِ شخصیت های متقدم و متأخر دزفول محسوب می شود.

 

نام او،

درست مانند قله دماوند، نه تنها از همه ی بزرگان شهرمان مرتفع تر است بلکه هیچ شخصیتی در تاریخ دزفول با حضرتش قابل مقایسه نبوده و نیست.

حقیقت این است :

همانگونه که مخروط زیبای دماوند به هیچ کوه دیگری تکیه نداده است، مخروط ابعاد شخصیتی ایشان در تاریخ 1400 ساله شیعه به تنهایی سر به آسمان می ساید.
شیخ انصاری معدنی پایان ناپذیر است که تمام پهنه ی تشیع از رگه های گهربار این معدن روزی خوارند.
از رگه ی مکاسب گرفته تا الگوهای مدیریتی اش.

به این می اندیشم که،
اگر دزفول بخواهد با  تلاش و عزم فرهنگی همه جانبه ، در قاب حافظه ی تاریخی ایرانیان تصویر خود را برای ابد نصب کند، شیخ انصاری بهترین تابلویی است که امکان نصبش بنام دزفول،

ساده ترین،

سریع ترین

و در عین حال پربرکت ترین  مسیر است.

بسیار خُب،

حال اگر قرار بر جبران مافات باشد که هرچه زودتر این اتفاق مبارک بیفتد و مثلاً از سال 1400 به بعد(9 سال دیگر) تمامی ایرانیان به محض شنیدن نام شیخ، نام دزفول و به محض شنیدن نام دزفول نام شیخ را در خاطر بیاورند ، چه باید کرد؟

آیا آقای ضرغامی باید پیش از اتمام ماموریتش، سریال شیخ انصاری را کلید بزند؟

آیا آقای رشید باید کمک کند تا یکی از مانورهای نظامی کشور بنام شیخ انصاری کلید بخورد؟

آیا دکتر خسروپناه و امام جمعه محترم شهرمان باید کمک کنند تا سازمان تبلیغات اسلامی کشور و معاونت تبلیغات حوزه های علمیه قم و مشهد و .. سالگرد وفات جانسوز و تولد خجسته شیخ را در تقویم کشوری بگنجانند؟

آیا آقای دکتر الهام همانگونه که در سال 88 به بنده قول دادند که آزاد راه طبق نقشه ی مصوب چند دهساله اش از دزفول عبور خواهد کرد، باید از رئیس جمهور بخواهد تا مسیر آزاد راه -از پل زال تا شوشتر- را بنام شیخ انصاری نامگذاری کنند؟

آیا آقای مهندس محمدی زاده در جایگاه ریاست سازمان محیط زیست و معاونت رئیس جمهور باید دشت دز را ملی اعلام کرده و نامش را دشت ملی شیخ انصاری نام نهند تا همه گونه حمایت از ملی و دینی را از این محیط زیست ارزشمند رقم بزنند؟

آیا حدود 1000 روحانی و طلبه دزفولی ساکن قم می بایست در سالگردهای تولد و یا وفات شیخ ، به دزفول آمده و میهمان حوزه علمیه شیخ انصاری شوند؟

آیا نماینده ولی فقیه در دزفول می بایست حمایت های همه جانبه ی نماینده ولی فقیه در استان خوزستان را برای رشد و توسعه حوزه ی علمیه ی شیخ انصاری دزفول جلب کنند؟

آیا نباید 1000 طلبه و روحانی دزفولی مقیم شهر قم، برای ادای ذره ای از دینِ حوزه های علمیه به ساحت پاک زعیم بزرگ شیعه، تبدیل شدن نام حوزه علمیه ی قم از "فیضیه" به "شیخ انصاری" را مطالبه کنند؟

اگر حوزه علمیه قم داعیه آن دارد که حرف آخر را در جهان تشیع می زند چرا تابلویش به نام کسی نیست که حرف آخر را در میان فقهای شیعه زده است و خاتم الفقهاست.

و صد "آیای" دیگری که در این مقال مجالش نیست.

اما،
و اما....
چه خوش گفته اند که حرمت امامزاده را بیش و پیش از همه، خُدامش باید نگاه دارند.

به قول یکی از کامنت گذاران محترم دیسون که بنده را نیز با طرح این پرسش شرمنده کرده و یادآور شدند :
چه تعداد از ما دزفولی ها که حکمِ خادمانِ حرمتِ نام و یاد شیخ و پاسداران حریم خاندان معزز اوییم پنج شنبه هفته ی قبل، می دانستیم و بیاد داشتیم که سالگرد وفات شیخ مرتضی انصاری(قدس سره شریف) است؟؟

هان ای مسئولین محترم شهر،

دیسون از همه ی شما می پرسد :

چرا در سالگرد وفات و تولد شیخ، به سیاه پوشی و چراغانی کردن شهر اقدام نمی کنید؟
چرا از این رسانه ی عظیم دویست ساله بهره نمی گیرید؟

به خدای لاشریک روح بزرگ شیخ ، هیچ نیازی به توجه و احترام ما دزفولی ها نداشته و ندارد و چه بسا اکنون در کاخ شهودی امیرالمومنین علیه السلام (در عالم شهودی وادی السلام نجف) در مجالست و موأنست با آن حضرت آسوده است.

این ماهستیم که این دماوند فرهنگی و دینی را قدر نمی دانیم.

ما رستمی هستیم که پرهای سیمرغ تاریخ دزفول را نادیده گرفته ایم.

پس نکنیم کاری که کفر نعمت از کفمان بیرون کند.

بگذارید مسافران و گردشگرانی که به دزفول می آیند و پرچمهای سیاه را در روز وفات شیخ می بینند و می پرسند انگشت به دهان بگزند که : عجب!! پس اینجا زادگاه و شهر شیخ مرتضی انصاری است؟

و این یعنی کار رسانه ای.

بگذارید در سالروز ولادت با سعادت شیخ، تلویزیون کشوری(یا حداقل استانی) خبر شیرینی خوری و مولودی خوانی دزفولی ها برای شیخ را جار زنند تا آرام آرام در ذهن ایرانیان، سند شیخ بنام دزفول بخورد.

هان ای رادیو دزفول،

پنجشنبه هفته قبل،چند دقیقه راجع به ارتحال آن یگانه جهان فقه و مدیریت، تولید برنامه داشتید؟

من اعلام میکنم،

حتی اگر تمام نخبگان دزفولی و صاحب منصبانی که نام بردم عزم را جزم کنند و مسیرهای پیشنهادی فوق را بروند اتفاق بزرگی نخواهد افتاد.

مگر آنکه :
عزم مردمی، در قاطبه ی دزفولی ها نیز جزم شود،

خانه به خانه،

سفره به سفره،

خود ما مردم عادی عادت کنیم که به موازات افتخار به کلوچه سنتی مان، رودخانه، دارایی های شُهرتی و  همچنین کدهای فرهنگی شهر، به نام نامی حضرتش تاکید و تاکید و تاکید کنیم و انشالله برسد روزی که نَه در چند متری حوزه علمیه شیخ و خانه متبرکش،

بلکه در سراسر دزفول کسی نباشد که روز وفات شیخ را روز عروسی فرزندش قرار دهد.

راستی این خبر را خوانده اید؟؟

شرط می بندم که چنین تراژدی تلخی در جایی چون بروجرد اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد،

که کسی در سالگرد رحلت آیت الله بروجردی(رحمت الله علیه) که شاگرد مکتب شیخ انصاری است، جشن عروسی در چند متری منزل ایشان برگزار کند،

و اگر
و اگر
چنین کند محال است چنان صحنه ای رقم بخورد.

اگر این چند روز ننوشتم برای آن بود که دستم از غصه و درد، به قلم نمی رفت.

از روح بزرگ شیخ خجالت می کشیدم.

شاید شش بار تا نصفه، پُست را نوشتم و روز بعد پاک کردم آنچه را نگاشتم .

ایهالمسئولین محترم فرهنگی شهر،

زخمی که پنج شنبه هفته ی قبل سر بازکرد ناشی از "نفر" و "شخص" نیست بلکه معلول یک کم کاری فرهنگی چند دهساله است.

شیخ انصاری کسی است که گفته می شود وقتی در حرم امیرالمومنین(ع) نمازجماعت می خواند، دوباره تکرار نماز می فرمودند.
در حقیقت نمازی دیگر را برای اهل تسنن عراق امامت می نمودند.
این یعنی جذب حداکثریِ قلوب.

شما مسئولین،

در شناساندنِ قدر و منزلت شیخ، چگونه حرکت کرده اید که شخصی عامی و ساده دل، در روز وفات شیخ و همسایگی خاندان محترم شیخ اقدام به برگزاری پایکوبی و .. می کند؟

به قول یکی از دوستان مفسر قرآن : خداوند وقتی با پیامبر(از منظر آنکه اهل مکه است) سخن می گوید مکه را بلد(سرزمین) خطاب می فرمایند و وقتی خطاب به مشرکان مکه فرمایش دارند مکه را قریه(روستا) می نامند.

لذا این شأن انسانهاست که منزلت و ارزش یک شهر را تعیین می کند.

حال از خود بپرسیم :

دزفول بلد شیخ انصاری است یا قریه ی آن "مستضعف فکری" که هفته ی گذشته آنگونه رفتار کرد؟

کسی که در ایام محرم برای کسب افتخار نوکری ثارالله (ع) هزینه های سنگین می کند البته که دشمن دین نیست،

اما با اسائه ی ادب به ساحتِ عَلَمداران علوم آن حضرت، اثبات می کند که مستضعف فکری است  نه معاند با دین.
چنین کسی با این روایت امام حسین(ع) که : ((یک ساعت تفکر، افضل از 70 سال عبادت است)) از اساس بیگانه است.

من می خواهم این حدیث را به زبان امروزی ترجمه کنم :

یک ساعت زانوی ادب زدن در محضر درسِ فرزندِ دانشمندِ شیخ انصاری(ره) افضل از 70 سال دُهُل زدن در روز عاشورای دزفول است.

اما فرق است میان که کسی به دلیل استضعاف فکری چنین کاری کند تا آن قلمی که آگاهانه و از روی لقمه و یا نطفه ی حلال!!! در فضای عمومی با قلم ناپاک خود به ساحت شیخ مرتضی انصاری اهانت روا دارد و شما آقایان مسئولین فرهنگی و غیر فرهنگی شهر نیز انگار نه انگار.

شما برادران مسئول،

هم در خصوص آن عامی "عروسی بگیر" کار "ایجابی" لازم را نکرده اید و هم در خصوص آن قلم به چنگانِ ضدولایت فقیه و  دشمن روحانیت، برخورد "سلبی" به خرج نداده اید.


هان ای سپاه دزفول...

من اعلام خطر میکنم

هان ای ارشاد دزفول...

من اعلام خطر می کنم.


هان ای...

آیا زیر خاک شهرمان عزیزان و بزرگان بی نظیری آرمیده اند تا زیر پوست این شهر اتفاقات دهشتناکی که در حال رخدادن است بیفتد؟

آقایان،
حمله به ناهیان منکر در فضای سایبری و فضای میدانی کشور، اکنون مدتهاست که به دارالمومنین ما نیز کشیده شده .

اُف بر ما که میدان فجور را چنان باز کرده ایم که قلم بدستان ضددین از یکسو و عَلَم بدستان محرم که صدای دُهُلشان گوش شهر را می دَراند وقیحانه به قُلَل رفیع شهر حمله می کنند و ما هیچ برنامه مدونی برای حل مشکلِ حاد بقایای ضدانقلاب در دزفول و درمان مشکل مزمن تهاجم فرهنگی نداریم.

والله قسم
وقتی به شهر می آیم و آنهمه دریدگی و وقاحت دیش های ماهواره را می بینم که دست تهران را از پشت بسته است دلم به درد می آید.

ستادمحترم امر به معروف و نهی از منکر

به خدا پسندیده نیست که وظیفه ی شما را روحانیت معظم به انجام برساند.

و البته که وقتی بنده و شما از پس کار برنیاییم این روحانیت بیدار است که میدان را خالی نمی گذارد.

مسئولین محترم فرهنگی شهر دزفول

الله..الله..در اینکه از پسِ ماموریت تان برنیایید و میز را هم رها نکنید.


ان الله بصیربالعباد 




موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٩ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

به عنوان یک ایرانی وقتی نام شیراز را می شنوید نام چه کسی در ذهن تان تداعی می شود؟

حافظ....سعدی...ملاصدرا... دکتر خدادوست؟(چشم پزشک معروف)

(البته پاسخ این سوال تا حدی بستگی دارد که از چه طیفی باشید! روحانی، نظامی، پزشک...یا توده ی عادی مردم)

وقتی نام مشهد را می شنوید چه؟

پاسخ روشن است : همگان نام نامی سلطان توس (علی ابن موسی الرضا علیه السلام) را متصور می شویم.

نام خود شهر توس چه؟....فردوسی؟

تنگستان و بوشهر : رئیس علی دلواری؟

خرمشهر : محمد جهان آراء ؟

و تبریز ؟...ستارخان...باقرخان...شهریارشاعر.....یا .....

تفرش : دکتر حسابی؟

بروجرد : بلاشک آیت الله العظمی بروجردی(قدس سره) هرچند که بزرگانی همچون مرحوم عبدالحسین زرین کوب از دامان بروجرد برخاسته اند.

فراهان : میرزا تقی خان امیرکبیر؟ قائم مقام فراهانی ...بهزاد فراهانی و یا گلشیفته ی  هنرمند!!!؟

اراک : مرحوم آیت الله العظمی اراکی؟ (البته به عنوان یک دزفولی مطمئنا آیت الله اراکی امام جمعه قبلی را بیاد خواهید آورد ولی منظور دیدگاه ایرانیان است)

اصفهان : شاه عباس؟ شیخ بهایی؟

طبس : واعظ طبسی؟

خمین : امام خمینی (ره)؟

یزد : فرخی یزدی؟(شاعر مبارز دوره قاجار و پهلوی) یا آیت الله یزدی(رئیس سابق قوه قضاییه)...و یا محمد خاتمی؟

شاهرود چه؟ آیت الله شاهرودی؟ رضا شاهرودی فوتبالیست؟

اردبیل : رضا زاده؟ علی دایی؟ یا شیخ صفی الدین اردبیلی؟

رشت : میرزا کوچک خان؟

و آمل :  .... علامه حسن زاده ی آملی؟ علامه جوادی آملی؟

 

حال به عنوان یک ایرانی پاسخ دهید (نه یک دزفولی) :

فکر می کنید در اذهان عموم ایرانیان نام دزفول به نام چه کسی گره خورده است؟

خواهشمندم یکی از دو پاسخ زیر را بذل محبت بفرمایید:

1) بنظرم نام دزفول در ذهن ملت ایران با نام ..... گره خورده است.

2) گزینه ی خاصی بنظرم نمی رسد.

تاکید می کنم : از دید قاطبه ی ایرانیان به سوال نگاه کنید.

 

پی نوشت : پُست بعدی (احتمالا شنبه شب) با عنوان "یک پاسخ خاص"  درج می شود.

 

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢٢ | ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

حسن زمانی (مدیر کل سابق امور رفاه و اجتماعی صداوسیما) به نمایندگی از شهر ملایر در دور هفتم انتخابات رأی آورده و به خانه ملت وارد شده بود.

به دفترش رفتم تا به بهانه تبریک، پیشنهادی به وی دهم.

- حاج آقا قبول دارید که بهترین الگوی نمایندگی مجلس شهید مدرس است.

- بله دقیقا! حضرت امام(ره) نیز به این نکته تاکید داشتند.

- بسیار خب! پس چرا تمثال این شهید در خانه ملت نیست تا مرور چهره و عملکردش موجب تقویت وجدان نمایندگی در ایفای مسئولیتشان باشد؟

- حرف درستی است. پیگیری خواهم کرد.

و الحق که ایشان پیگیری کرد و چندی بعد عکس بزرگی از شهید سید حسن مدرس در صحن مجلس نصب شد، اما نه جایی که دوربین رسانه ها همیشه نظاره گرش باشند بلکه پشت سر نمایندگان و در نقطه یی که هیئت رئیسه مجلس بدان مشرف است.

 

(این تصویر در مجلس نصب شده که ظاهرا تاثیر!!! زیادی در مجلس داشته)

 

بگذریم.

دیروز وقتی خبر شاباش 700 میلیون تومانی مجلس نشینان هشتم از کیسه ملت را برای دور نهمی های تازه وارد خواندم بی اختیار بیاد داستان عکس شهید مدرس و همچنین سیره نمایندگی شهید طالقانی افتادم.

 

طالقانی در صحن مجلس

مدرس در تبعید

 

پی نوشت 1 ) لطفا کسی بر کرسی موعظه ننشیند که :

آقاجان اینقدر سخت نگیر!

نمایندگی در این روزگار خرج های اعطینای بسیار دارد.

نماینده خدم و حشم میخواهد.

خرج دفتر و دستک دارد.

 

چرا که حوصله آنالیز مباحثی را که سالهاست آردِ بحثش را بیخته و الکش را آویخته ام ندارم و خودم ENDE توضیح و توجیه در این خصوصم.

هرچه باشد اگر نخورده ام نان گندم ولی دیده ام دست مردم.

نماینده جماعت، اگر راست میگوید زیِ خود را با زیِ ساده و بی پیرایه ی رهبر این مملکت وفق دهد و چونان وی بخورد و بیاشامد و بپوشد و هزینه شخصی کند، آنوقت 700 میلیون که هیچ، میلیارد میلیارد برای هزینه های دفتر دستکش تصویب کنند و تاکور شود هرآنکه نتوان دید.

خدا میداند در بالای جدول نمایندگان منتخبِ پایتخت کسانی هستند که ...... استغفرالله و اتوب الیه.

و ما ادراک مالمجلس؟؟

پی نوشت 2 )  اگر این خبر در روزهای بعد تکذیب و یا کنسل نشود امیدوارم که 200 نماینده ی صفر کیلومتری که این هدیه الهی (منظورم 700 میلیون تومان است) را دریافت میکنند حجت را بر خود تمام بدانند که :

- با هیچ شهرام و بهرامی در راهروهای مجلس فالوده نخورند.

- ذره ذره این پول را خرج عزت نفس و شأن اسلامی و انقلابی خود کنند تا هیچ صاحب نفوذی نتواند جایگاه و کرسی ایشان را مصادره به مطلوب کند.

- خود را موظف بدانند که قران قران این پول را به بیت المال بازگردانند. انشالله



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/٢۱ | ۳:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

دیروز برای تبریک انتصاب یکی از دوستان به سِمَت مدیریت روابط عمومی معاونت... سازمان به دفترش رفتم.

پیش از ورود، تابلویی مزین به یکی از فرمایشات شهید چمران تکانم داد.

گفتم شاید برایتان جالب باشد .

 

ظاهرا از ایشان می پرسند : تعهد بهتر است یا تخصص؟




گفت: می‌گویند تقوا از تخصص لازم‌تر است، آن را می پذیرم.

اما می‌گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می‌پذیرد بی تقواست.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱٧ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

جناب آقای صفار

مدیر محترم مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول

باسلام و خسته نباشید به شما برادر عزیز پیشنهاد می کنم تقارن چهارم خرداد سال 91 (همچنین تقارن با پنجشنبه) را با شب چهلمین روز درگذشت رزمنده عارف، مرحوم مغفور، ملامهدی قلمباز، آیتی بر حقانیت و مظلومیت آن عزیز از دست رفته تلقی نموده و مراسم یادبودی در حد و شأن آن پیر روشن ضمیر ، برسر مزارش برگزار فرمایید.

 

 

جناب آقای عظیمی فر

ریاست محترم شورای شهرستان دزفول

ضمن عرض تبریک به شما برادر ارجمند برای پذیرش مسئولیت سنگین ریاست شورای شهر عزیزمان و عرض خسته نباشید به برادر گرامی ام جناب آقای زمانی راد در انجام و ادای تکلیف در مسئولیتی که بردوش داشتند خواهشمندم برای ارج نهادن به یک عمر کسب حلال مرحوم ملامهدی قلمباز و فرهنگ سازی در بازار دزفول، دوشادوش مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول در این مراسم شرکت فعال نموده و از سوی شورای شهر دزفول لوح سپاس کاسب نمونه (برای یک عمر کسب حلال و جلب رضایت مشتری) را به خانواده ی آن مرحوم اهداء فرمایید.

 


عکس از وبلاگ ((الف دزفول))

 

کسبه محترم شهرستان دزفول

ملامهدی تنها نمونه یک رزمنده ی ولایتمدار و مومن متقی نبود بلکه نمونه یک کاسب پهلوان صفت نیز به شمار می رفت. پیشنهاد می کنم روز چهلم این عزیز با تعطیلی واحدهای کسب و کار خویش و شرکت در مراسم نشان دهید که احترام به پیشکسوت هنوز در شهر ما زنده است و ملامهدی ها برای ما هنوز هم شاخص کسب و کار اسلامی اند.

 

والعاقبه للمتقین.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/٢/۱۱ | ٩:٢۸ ‎ق.ظ | نویسنده : | نظرات ()

مختصر کنم :  دوسال پیش، یکی از آرزوهای ملی ام را خطاب به مالک اشترِ حضرت آقا در رسانه های کشور قلمی کردم.

پیشنهاد بنده، مخالفان و موافقانی داشت اما به آنچه که گفتم اعتقاد راسخ داشتم.

الان مهم هم نیست که طراحی و آغاز اجرای این آروز ربطی به مقاله بنده داشته است یا خیر.

بلکه مهم تر از مهم این است که در بدبینانه ترین حالت ، سهم خواهی مناطق مرکزی کشور، از آبهای استان خوزستان متوقف خواهد شد و هموطنان مناطق خشک مرکز و شرق کشور نیز روی آبادی را خواهند دید.

ابتدا منت نهید و مطلب دوسال قبل بنده را مطالعه فرمایید :

 تیتر زیر را کلیک کنید

 برسر حقآبه های محلی دزفول چه می آید؟

 

اکنون تحقق و آغاز اجرای این آرزو را بخوانید :    کلیک

 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢۸ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

به مناسبت درگذشت عالم ربانی "حجه الاسلام والمسلمین حاج سید مصطفی موسوی" روز یکشنبه 91/1/27 پس از نماز مغرب و عشاء مجلس ترحیمی در مسجد محله ساکیان دزفول برگزار میگردد. دوستانی که امکان حضور دارند از طرف حقیر نیز فاتحه ای نثار روح بزرگوار آن مرحوم فرمایند.

دیبسون، علو درجات اخروی را برای آن فقید سعید و صبرجمیل برای بازماندگان گرامی اش را از خدای منان خواستار است.

پی نوشت : مرحوم مغفور حاج سید مصطفی موسوی(ره)،پدر همسر مکرمه ی حجه الاسلام والمسلمین آقاشیخ رضا انصاری می باشند.



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٤ | ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

24 کیلومتری شهر رشت و در حاشیه جاده ساحلی (قدری انحراف به شرق ، از جاده انزلی) روستایی وجود دارد بنام "زیباکنار" که سازمان صداوسیما در مجاورت این روستای ساحلی ، مجتمعی رفاهی تفریحی با دهها هکتار وسعت دارد که نام این مجتمع نیز "زیباکنار" است.

تصویر زیر مربوط به دریاچه مصنوعی درون این مجتمع است و این درخت شیشه شور زیبا را اردی بهشت 90 عکسیده ام.

 

برای دیدن سایز بزرگ کلیک کنید

درخت شیشه شور را دوست دارم و زیبایی اش را "تبارک الله" میگویم اما نوروز امسال در کمال حیرت شیشه شور بسیار زیبایی را در یکی از فرعی های خیابان شریعتی دزفول دیدم که به دلیل عجله ای که داشتم فرصت کادر بستن اش را نیافتم. ولی لذت بردم که آب و هوای شهرمان این همه تنوع گیاهی را در خود جای داده است.

 

هوالجمیل



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/٢٠ | ۱۱:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()

 

مورَخ 91/1/4 مرکز آفرینش های هنری دزفول اولین گردهمایی هنرمندان دزفولی مقیم تهران را در مکان فعلی این مرکز برگزار کرد که در نوع خود گامی نو در جهت تمرکز پتانسیل های هنری دزفولی های مقیم و غیرمقیم محسوب می شود.
حضور معاونت محترمِ فرهنگی هنریِ حوزه هنریِ خوزستان و یکی از اعضای محترم شورای شهرستان دزفول، نشان از آن داشت که عزمی جدی در زمینه فرهنگ و هنر دزفول در حال شکل گیری است.
شرکت هنرمندان رشته های گوناگون هنر، از فیلم و نقاشی گرفته تا داستان و شعر و معماری و هنرهای تجسمی ، رونقی خاص به این نشست بخشیده بود.
سیدحبیب حبیب پور ضمن مدیریتِ زمانِ جلسه با خوش ذوقی تمام سعی داشت تا فضای جلسه را صمیمی و دوستانه برگزار کند.
استاد سعیدی راد (بخوانید فریدون مشیری دزفول) شعری از سروده های نرم و زیبایش را تقدیم این نشست کرد.
استاد صدیقی راد از مشکلات پیش راه نشر و توسعه موسیقی سنتی و لزوم رسانه ای شدن آن گفت و خبر داد که قریب به بیست کلیپ موسیقی سنتی دزفول در آرشیو صداوسیما به ثبت رسیده است که آقای جدیدزاده (تهیه کننده و عضو شورای موسیقی سازمان صداوسیما) وعده داد که پخش این آثار از رسانه ملی را پیگیری نماید.
حقیر نیز پیشنهاد دادم تا با پیگیری و حمایت آقای جدید زاده ، برای چهارم خرداد امسال (روز ملی دزفول) کلیپی توسط جناب صدیقی راد در لوکیشن های زیبای شهر، تهیه و به مناسبت این روز عزیز از تلویزیون پخش شود.
استاد غفاری از چهاردهه تلاشهایش در نشر و قلمی کردن علم موسیقی سنتی دزفول و مهجوریت و عظمت و وسعت این دانش در دزفول گفت .
"محمدعلی باشه آهنگر" نیز برای ساختن فیلم های سینمایی در خصوص دزفول و ... اعلام آمادگی کرد و گفت که سالها پیش برای به تصویر کشیدن یکی از مبارزان سال حزبی دزفول ، روز روشن و چراغ به دست دنبال آدرسی از وی می گشته و درنهایت زمانی مرحوم سید علی کمالی را می یابد که جنازه اش روی دوش مردم در حال تشییع بوده است.

راست به چپ : محمدعلی باشه آهنگر، سید مرتضی سبزقبا و میثم خالدیان

 این سخنِ "باشه آهنگر" را مصداق همان درد و دل همیشگی خودم یافتم که  : ((پیران شهر را دریابید و مگذارید دانسته هایشان به زیر زمین رود.))

 

استاد حبیب نقاش ، پیرترین پیشکسوت نقاشی دزفول شعری خواند و جمع را مستفیض کرد.
مهندس چرخابی باب سخن را به لهجه دزفولی سلیس باز کرد و از عدم بکار گیری پتانسیل های انسانیِ شهر گفت.
و اضافه نمود که علیرغم تلاش فراوانی که برای نشریه دژپل می شود هنوز حقِ مطلب در خصوص این نشریه چه از سوی مردم و چه از سوی مسئولین به جای آورده نشده و انصافاً هم درست میگفت.
استاد عبادی نیز خوش آمدی و کلامی میهمان مان کرد.
میثم خالدیان و سید مرتضی سبزقبا هم رسم میزبانی را به جای آوردند و با شعر و فیلم خود طعم جلسه را عطرآگین نمودند.
استاد هادی قمشی برای اولین بار در جمع، به گویش شیرین دزفولی ، طراوتِ نشست را دوچندان کرده و شرح داد که سال های پیش برای فعالیت های هنری به شهر دعوت شده بود اما آنگونه که باید این امر تحقق نیافت.

حاج عظیم سرافراز نقل قولی زیبا و غرورآفرین از مقام معظم رهبری در خصوص دزفولیان و نقش شان در سهم مدیریت کشور داشت و معاون محترم فرهنگی هنری حوزه هنری استان که از استقبال و علاقه وافر هنرمندان و فرزندان دزفول به شهرشان و به تمدنشان اظهار شگفتی و خرسندی کردند.
آقای صادپاپی وعده ی حداکثر مساعدت را به مرکز آفرینش های هنری دزفول در خصوص ارتقاء جنبه های مختلف هنر در دزفول دادند.
جناب مهدویان پور هم به عنوان مدیرجلسه، متواضعانه خوشامد به هنرمندان و پیشکسوتان دزفولی گفته و افزودند که آمار نفرات دعوت شده به این نشست  بیش از جمعیت حاضر بوده و اظهار امیدواری کردند که در نشست های بعدی دیگر عزیزان نیز به جمع بپیوندند و تاکید نمودند که قرار براین است تا این نشست در فرصت های آتی امتداد یافته و در ادامه ی مسیر- انشالله تعالی- کارگروه های هنری مختلف تشکیل شده و مرکز آفرینش های هنری شهر ، پُلی باشید بین هنرمندان دزفولی مقیم و غیر مقیم و از این رهگذر شکوفایی و توسعه زمینه های گوناگون هنر در دزفول به منصه ظهور برسد.
حقیر هم در دقایقی کوتاه سعی کردم تا پیشنهاداتی چند را به محضر هنرمندان و مسئولان محترم عرض کنم که به لطف الهی برخی از این پیشنهادات در حال پیگیری است.
مصافحه ی مجددِ اعضای جلسه و گرفتن یک عکس دسته جمعی و یادگاری، پایانی خوش بر این گردهمایی دلنشین بود.
اینجانب به نوبه خود از آقای مهدویان پور تشکر دارم که حقیر را قابل دانسته و دعوت فرمودند و تشکر ویژه دارم که این نشست را قرار دارند تا به فازهای عملیاتی وارد سازند.

ایستاده از چپ به راست

آقایان :

مهدی شریفی (بازیگروکارگردان : مسئول واحد نمایش مرکز آفرینش های هنری دزفول)
عباس عبادی (شاعر و نویسنده مقیم دزفول)
رایی (کارمند دانشگاه علوم پزشکی دزفول)
سید حبیب حبیب پور(شاعر و نویسنده مقیم تهران)
سالمی نژاد (مولف مقیم تهران)
جدید زاده (تهیه کننده صداوسیما مقیم کرج)
هادی قمشی (بازیگر، طراح صحنه و لباس و نقاش مقیم تهران)
عبدالرحیم سعیدی راد (شاعر و نویسنده مقیم تهران)
دکتر نظام الدین امامی فر(استاد دانشگاه هنر شاهد تهران)
استاد حبیب نقاش ( پیشکوت نقاشی مقیم دزفول)
علیرضا صدیقی راد (خواننده و موسیقی دان مقیم کرج)
مهندس چرخابی (رئیس ستاد ساماندهی وبسایت های وزارت ارشاد مقیم تهران)
مجید صادپاپی ( معاونت فرهنگی هنری حوزه هنری استان خوزستان مقیم اهواز)
حاج عظیم سرافراز ( عضو محترم شورای شهرستان دزفول)
محمدعلی باشه آهنگر (کارگردان سینما مقیم تهران)
مهران موزون (ریزترین فرد این جلسه ، مقیم تهران)



نشسته از چپ به راست

آقایان:

میثم خالدیان (شاعر ، مسئول واحد شعر مرکز آفرینش های هنری دزفول)
مرتضی خداداد (خطاط و نقاش مقیم دزفول)
حمید نورآبادی (کارشناس هنر محیطی مقیم دزفول)
علیرضا مهدویان پور (فعال عرصه تئاتر ، مسئول مرکز آفرینش های هنری  دزفول)
رضا چراغ چشم (هنرهای تجسمی، مسئول واحد تجسمی مرکز آفرینش های هنری دزفول)
سید مرتضی سبزقبا (فیلمساز ، مسئول واحد تصویری مرکز آفرینش های هنری دزفول )
حاج غلامعلی سخاوتی (بازیگر ، مسئول کانون بسیج هنرمندان دزفول)


پی نوشت1 : پوزش از اینکه چکیده فرمایشات دیگر اعضای جمع ، من جمله دکتر امامی فر عزیز را بخاطر نداشتم.

پی نوشت 2 : در فرمایشات مسئول محترم مرکز آفرینش های هنری نکته ای بود که جا دارد تاکید و یادآوری مجددی از سوی این قلم بر آن شود. آقای مهدویان پور نوید دادند که فعالیت های هنری و بارش های فکری و عملیاتی جمع هنرمندان مقیم و غیر مقیم  " به دور از لابی های سیاسی" صورت خواهد گرفت.

این سخن بدان معنی است که می توان امیدوار بود پتانسیل های هنری تمامی دزفولی های هنرمند به میدان خواهد آمد ( صدالبته حفظ حرمت ارزشهای اسلامی و ملی ربطی به لابی های سیاسی نداشته و وظیفه هر ایرانی هنرمند و دلسوزی است)


والعاقبه للمتقین
 



موضوعات مرتبط: دیسون

تاريخ : ۱۳٩۱/۱/۱۸ | ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : | نظرات ()


تا دلتان بخواهد گرفتار و مشغول بودم .

برای اولین بار همچون اوقات تهران در خودِ دزفول هم وقت شبانه روزی را کم آوردم.

1) نیم روزی را به دعوت شهردار گرامی و رئیس محترم شورای شهر در نشست فرزندان پایتخت مقاومت میهمان بودم که پُستی مفصل می طلبد.

2) نیم روز شیرین دیگری را از سوی مرکز آفرینش های دزفول(وابسته به حوزه هنری خوزستان) در نشست هنرمندان دزفولی مقیم تهران دعوت داشتم که نیز مطلبی جدا و به قول آقای حبیب پور "غرا" می خواهد.
شیرین ترین لحظات این نشست ، پخش فیلم زیبا و افتخار آمیز سید مرتضای سبزقبا بود که قرار داشته و دارم که برای او هم بنویسم.

 

3) نیم روز دیگری را برای گردهمایی سالگرد عملیات افتخار آمیز فتح المبین فراخوانده شدم که افتخار حضور نیافتم و از دستم رفت.

4) در نشست رزمندگان قدیمی (با خانواده) در پادگان قدس دعوت بودم که نتوانستم و از دست دادم و افسوس خوردم.

5) پاسخی نسبتا قانع کننده از معاون محترم آب وزارت نیرو در خصوص بحث حقآبه های دزفول دریافت کردم که نسبتا منطقی بنظر می رسید.

6) سئوالی از آقای قاسمی (کاندیدای کنونی انتخابات) داشتم که رودر رو پرسیدم و پاسخ گرفتم که واکاوی اش جای یک پُست در دیسون را دارد.

7) فرصتی شد و به یکی از اعضای محترم شورای شهر خبر دادم که روکش های آهکی پیر رودبند و شاباد در حال ریزش و تخریب است و توصیه کردم تا در کنار تجلیل از اساتید عروه (حاج عبدالمجید و حاج عبدالحسین) راز و رمز ترمیم روکش این گنبدهای مُقَرنَس را از این عزیزان بپرسند و نگذارند این دانش به زیر زمین فرو رود.

8) کورش پسرم توانست اولین مستند جدی اش را در دزفول کلید بزند (با نام روزگار وصل).

 

 

دیگر چه؟
دیگر چه؟؟

9) درب خانه مش ری بخیر رفتم و از دوچرخه ساز همسایه اش سراغ مزارش را گرفتم و رفتم و نیافتم سنگ گورَش را.(شرمنده)

 

این عکس را یکی از خوانندگان والامنش دیسون بنام خانم "مریم پور محمد" ارسال نمودندکه از ایشان تشکر فراوان دارم و اضافه میکنم که دوچرخه ساز همسایه مش ریبخیر به بنده گفته بود که سنگ قبرش سیاه است و من هم در اطراف همین مزار تمام قبرهایی را که کاملا سیاه بودند گشتم.(در پی نوشت این مطلب ، لینک عکسهای دیگر سنگ مزار را اضافه کرده ام)

 

10) در شهر ، مِلکی به املاکم افزودم (هذا من فضل ربی)

11) برای اولین بار توانستم گُل خشخاش را در دزفول به عینه ببینم و از رخ زیبا و خانمانسوزش عکاسی کنم.