سُقُل

امروز یکی از پوشه های عکس ام را بررسی می کردم ناخودآگاه به تصویر زیر رسیدم.

داستان از این قرار است که اواخر سال 1390 در دیسون صحبت خودروهای سه چرخه بارکشی را پیش کشیدم که تا اوائل دهه 50 در خیابان های کشور کار بارکشی روزمره ی مردم را انجام می دادند.

در دزفول به آنها سُقُل (soghol) می گفتند.

من بیشترین تعداد سقل را در شهر قم دیدم.

در اسفند سال 1390 که بحث نشان دادن تصویر سقل های قدیمی شد آقای صائبی نیا پیشنهاد داد فراخوان بزنیم که چه کسی عکس سقل دارد و دست برقضا حاج امیر ابراهیمیان این عکس را داشت و سخاوتمندانه برایم فرستاد.

از ایشان بسیار ممنونم و پوزش می خواهم که این همه مدت فراموش کرده بودم آن را در دیسون به نمایش بگذارم.

فقط حیف که تصویر سقل کامل نیست.

کسی نمی داند این خودروهای ساخت کدام کشور بودند؟

یا اینکه کسی تصویر اصل آنها را در اینترنت (منظور تصویر رنگی و مربوط به کارخانه ) پیدا نکرده است؟

اگر دوسون دیسون، کمپانی و یا نام خارجی این خودرو را  بدانند من پیدایش می کنم.

 

 

سمت چپ بالای تصویر، دو سقل نشان داده شده که پشت آنها مسافرانی سوارند

 

و حالااااااااااااا

.

.

.

.

.

.

.

.

.

این شما و این هم سقُلُ

یه کف مرتب به افتخار آقای علی موجودی

که توانستند این سوزن را از انبارکاه اینترنت پیدا کنند

اینهم نمایی داخلی از سقل

(ارسالی از علی موجودی)

 

پی نوشت1 : البته عقب سقل ها پس از ورود به ایران دارای حفاظ و نرده می شد مثل تمام وانت های موجود در کشور که ملاحظه می کنید.

پی نوشت 2 : به کمک تصویری که آقای موجود یافتند توانستم به این اطلاعات دست پیدا کنم.

این خودرو kia k360 نام دارد   +

و اینکه همان کمپانی که سقل را ساخته اینها را هم ساخته است +

پی نوشت 3 : بنظرم چنین خودروهای کم مصرفی برای باربری سوپرمارکت ها هنوز هم می توانند مفید فایده باشند خصوصا که کم مصرف هم هستند. البته این سقل ها اکنون دیگر رایج نیستند اما مدلهای امروزی حتماً موجودند.

اطلاعیه

تجمع بلاگر های «دشت دز» بر مزار برادرزاده ی علی ابن ابیطالب(ع)

دوست گرامی مان آقای مجید فضیلت مطلبی را در خصوص تجمع وبلاگ نویسان در بارگاه پاکیزه مولایم محمد ابن جعفر طیار(قدس سره شریف) مطرح کرده است. بخوانید و بپیوندید و ما را نیز دعا کنید.

+

بیایِ پِ یَک بوویم

فوری :

به تازگی ائتلافی مبارک به نام «ائتلاف بزرگ دزفولِ واحد» در فضای انتخاباتی دزفول اعلام موجودیت کرده است و تمامی کسانی را که بر منافع، صلاح و اعتلای دزفول عزیزمان دغدغه دارند (فارغ از هرگونه خط و خطوط سیاسی) به ائتلاف فراخوانده است.

دیسون از همه دوسون عزیزی که دزفول را با تمام داشته هایش ( حیطه جغرافیایی و تمدنی شهرستان دزفول) دوست دارند دعوت می کند تا بیانیه های سریالی این ائتلاف را دنبال کنند.

من بهترین شعار را برای زنجیره ی این بیانیه ها این جمله پیشنهاد می کنم :

بیایِ پی یَک بووِیم


بخوانید بیای پی یک بوویم  شماره 1 را :

 

بسم الله الرحمن الرحیم

مردم شریف دزفول

سالهاست که بر طبل بحث مخالفت با دزفول و دزفولی در مرکز استان می کوبند و نمی دانیم چرا حتی اگر استانداری غیر بومی نیز زمام امور را در استانداری خوزستان بدست می گیرد پس از مدتی اندک ضدیت او با دزفول شروع می شود؟! هرچند ورود به این مقوله را در این مبحث به صلاح نمی دانیم و کالبدشکافی آن را در مقاله ایی خاص دنبال خواهیم کرد.

اما مردم عزیز و غیور دزفول در حال حاضر چه کنیم که در این مقطع حساس، خوابی که جهت شهر عزیزمان دیده اند تعبیر نشود؟ با دوستان ، کارشناسان و برزگان مشورت نمودیم همگی به این موضوع اذعان داشتند که تنها را برون رفت از این وضعیت ، وحدت همه گروهها می باشد و در موضوع انتخابات شورای اسلامی پیش رو(خرداد92) است که می توان به این مهم رسید.

همانگونه گه همگان مستحضرند با مطالعه اسامی شرکت کنندگان نامزدهای شورای اسلامی که حدود 160نفری و حداقل در قالب 9 لیست می باشند ، انتظار می رود با ائتلاف بزرگ دزفول واحد با ترکیب 6 گروه اصلی از لیستهای مذگور، گام اول را جهت احیاء جایگاه واقعی دزفول به منصه ظهور رساند تا انشاالله قدمی باشد خیر جهت گامهای بعدی. پس بیاییم در تحقق این مهم دست یاری همدیگر را بفشاریم.

 

منبع بیانیه : وبلاگ پلاک

موسیقی در کلام امام

این پُست به دو دلیل نگاشته شد :

یکی اینکه وقت زیادی از من نگرفت (حدود 1 ساعت) .

در این ایام پرمشغله که نوبت نگاشتن قسمت دوم «مادران مقاومت» است و فعلا هم زمان کافی برای ادای حق مطلب در این خصوص را ندارم بهتر دیدم کنداکتور خالی دیسون را با مطلبی لازم و مفید پر کنم.

دیگر اینکه این روزها را فرصتی مناسب برای پرداختن به غائله ی فتنه گرانه موسیقی اسفندماه 91 در دزفول (از منظر حلال و حرام موسیقی ) دیدم.

نکته : اگر می گویم «فتنه گرانه» به این دلیل است که از همان ابتدای قصه، تحلیل های خودم را از رصد طراحی های خاص در ایجاد آن غائله داشتم و  به مسئولین امر نیز هشدار دادم که برای روحانیت متعهد و مظلومِ شهر آبِ گل گرفته اند.

متاسفانه در آن روزهای خاکستری و شلوغ، تنها کاری که می توانستم بکنم دفاع از ساحت پاک روحانیت متعهد در برابر هجمه های کور و عاری از منطق در فضای خبری شهر بود و برای پردازش به جانمایه ی داستان حلال و حرامِ موسیقی کمتر گوش شنوایی سراغ داشتم.

اکنون هم هیچ خط کش و شاقولی را بهتر از رجوع به نظرات امام مان (حفظه الله) نمی دانم.

پس،

نظر اهالی منطق و گفتگو و تشنگان حقیقت را به برخی نظرات خاص ایشان در خصوص موسیقی جلب می کنم و دلم می خواهد دوسونِ محترم دیسون بی آنکه بوی تندروی و یا محافظه کاری از کلامشان استشمام شود به موضوع ورود کنند و بی هیچ بغض و غرض و لجاجتی نظرات خود را صرفاً در خصوص فرمایشات ولایت امر بیان کنند.

تاکید می کنم : راجع به اصل کلام و موضوع بحث نمایید نه اشخاص و مصداق ها.

ضمناً هرکسی می تواند موافقت با نظرات معظم له در خصوص موسیقی نداشته باشد.

اما نظر مخالفان محترم هرچه باشد از دوحال خارج نیست :

الف) یا مخاطب محترم دیسون صرفا با نظرات «آقا» موافق نیست که در کامنت خویش اعلام می دارد که با فلان بخشِ نظرات ایشان موافق نیستم.

ب) یا با فرمایشات ایشان موافق نیست و استدالات علمی و تحلیلی خود را نیز ارائه می کند.

نکته : برای اظهار نظر در خصوص متن زیر، نیاز نیست تا کسی عالِم به علمِ موسیقی باشد و افراد می توانند صرفاً به عنوان یک مصرف کننده ی محصولات موسیقی نظرات خود را در خصوص گفته های این فقیه معزز بیان کند.

هدف دیسون از طرح این بحث، ایجاد یک فضای دانشجویانه یا طلبگی است که عزیزان خیلی راحت و بی دغدغه به اصل بحث بپردازند.

به عقیده بنده، متن زیر می تواند خمیر مایه ی یک مانیفست بزرگ برای اهالی موسیقی ایران باشد.

 ***

         سخنان رهبر انقلاب در دیدار از واحد موسیقی سازمان صدا و سیما
     
مقوله موسیقی جزو مقولات مطرح در جامعه، و به خصوص در صدا و سیماست. البته در صدد نیستم که تبیین کلیاتی در امر موسیقی داشته باشم، چون پرداختن به این مقوله نیازمند شرایط و خصوصیات دیگری است. اینجا داخل استودیوی موسیقی جا دارد از بعد دیگری راجع به این هنر صحبت کنم:

اساساً موسیقی که در تقسیم بندیهای علوم قدیم، از شعب ریاضی است، و چون با دقت و محاسبه و اندازه گیری دقیق سروکار دارد، جزو بخشهای دانش ریاضی محسوب می شود، هنر دقیقی است. به تعبیری دیگر هنر موسیقی محاسبه متکی به طبیعت و فطرت بشری است؛ که خرد انسانی آن محاسبه را براساس تجربه استخراج کرده، و برای آن، قواعدی-موازینی گذاشته است.
البته امروز اروپاییها و غربیها در باب موسیقی پیشرفتهای زیادی کرده اند و قواعد دقیق و منظمی وضع نموده اند، وضعیت طور دیگری است. در گذشته که صحبت از مسائل مبتلا به امروز موسیقی نبود و بدیهه نوازی و بدیهه خوانی رواج داشت، خواننده ای بنای خواندن می گذاشت و نوازنده ای، هنرمندی هم که بغل دست او نشسته بود، به نواختن می پرداخت. نوازنده اصلاً از قبل نمی دانست که خواننده چه می خواهد بخواند. لذا تا خواننده برای خواندن دهان باز می کرد، او هم ساز خود را کوک می نمود و به همنوایی مشغول می شد. یعنی هیچ قاعده ای که بر مبنای آن نُتِ نوشته ای وجود داشته باشد، در کار نبود. من در این زمینه ها تجربه و آشنایی ندارم، اما از کسانی که از اهلیت در این هنر برخوردار بوده اند، شنیده ام، حتی در زمان متداول نشدن نُت آنان که در امر نوازندگی یا خوانندگی فعال بودند، طبق فطرت و ذوقی سلیم، نظم منطقی را در کار معمول می داشته، و قواعد را رعایت می کرده اند. هفت دستگاه اصلی موسیقی و دستگاههای فرعی آن، که تنها مربوط به موسیقی ایرانی نیست، بلکه در همه آهنگهای جهان وجود دارد، به گونه ای تکوین یافته، که هر صدایی شما در بیاورید، در یکی از آن دستگاهها هست، و در واقع همه آهنگهای غربی و شرقی در مجموعه این دستگاهها می گنجد اگر توجه داشته باشید، مقامها و گوشه های مختلف هر دستگاه از بدو شروع تا نقطه پایان، روند منظمی را طی می کنند. یعنی از جایی آغاز می شوند؛ فرود می آیند؛ فراز دارند؛ تا جایی که تمام می شوند. همه اینها مبین حکمفرمابودن نظم در این هنر است. بدین ترتیب می توان نتیجه گرفت: هنر موسیقی تلفیقی از دانش، اندیشه و فطرت خدادادی است؛ که مظهر فطرت خدادادی، در درجه اول، حنجره انسانها، و در درجه دوم، سازهایی است که به دست انسانها ساخته شده است. پس می بینید که پایه، پایه ای الهی است.

حال اگر در این زمینه به سراغ سروده های مولوی برویم و بگوییم «موسیقی، انعکاس صدای افلاک است»؛ و آن را به عالم عرفانی مورد اشاره او وصل کنیم، از واقعیات به تخیلات نقبی زده ایم. زیرا گفته های او در این خصوص شبیه خیال است و نه واقعیت؛ و طبعاً مفهوم دیگری خواهد داشت. اما بی آنکه دنبال خیالپردازی برویم، در عالم واقع، صدایی که از حنجره خواننده صادر می شود، با یک پایه الهی و خلقی که مربوط به خدای متعال است، مانند بنایی مستحکم و وسیع پرجاذبه و رنگین شکل می گیرد.
اولین نتیجه ای که این بیان دارد، آن است که ما این هنر را در راه خدا مصرف کنیم. من این نکته را می خواهم به شما آقایان ـ اعم از خواننده، نوازنده، آهنگساز و موسیقیدان ـ عرض کنم که این هنر ساخته و پرداخته نعمتهای الهی را، که براساس یک ذوق و قریحه ذاتی و یک نظم و انتظام خردمندانه شکل می گیرد، و در واقع جان دادن به بیجانهاست، در راه خدا و رضای او مصرف کنید.
البته ما از دوران جوانی خودمان حرفهای برخی از اهالی هنر را می شنیدیم، که روشنفکر مآبانه و واقعاً بی پایه و اساس، مبتنی به این نکته بود که «ما هنر را در راه فکر و پیش بینی و سیاست، به کار نمی بندیم». آنها که ادعاهایی چنین داشتند، هنرشان ـ اعم از شعر و دیگر فنون ـ بیش از سایرین در خدمت سیاستها قرار می گرفت. قصد ورود به چنین بحثهایی را ندارم. اما می خواهم بگویم: هرکاری که متکی به اراده انسان است، باید برای هدفی انجام گیرد.
هرچه هدف متعالی تر باشد، آن کار یا هنر ارزشمندتر می شود. متأسفانه هدف موسیقی در شرق، در حد تعالی خود موسیقی نبوده است. اینکه می گویم «شرق» منظورم ایران و کشورهای عربی است. و گرنه از وضعیت موسیقی در هند و چین و سایر ممالک خاور دور، خبر ندارم. به هر حال تاریخ موسیقی ایران در طول قرون متمادی ـ چه قبل و چه بعد از اسلام ـ را خوانده ام، و از سیر و سرنوشت موسیقی عرب ـ به خصوص بعد از اسلام ـ مطلعم. آنچه براساس مطالعات خود می توانم بگویم، این است که موسیقی در منطقه ما برای هدفهای متعالی به کار نرفته است. و این، به خلاف سیر موسیقی در اروپاست. می دانید که من به طور طبیعی از جمله آدمهای غرب ستیزم. چنان که هیچ ویژگی غرب، مرا مبهوت و مجذوب نمی کند. در عین حال ویژگیهای مثبت غرب را از روی محاسبه تأیید می کنم. یکی از آن ویژگیها مقوله موسیقی است. درست است که در غرب، موسیقی رقص و لهو و سایر موسیقی های منحط وجود دارد، اما در همان نقطه از جهان، از دیرباز موسیقی های آموزنده و معنادار هم بوده است؛ موسیقی هایی که برای گوش سپردن به آن، انسان عارف واقف خردمند، می تواند بلیت تهیه کند، در سالن اجرای کنسرت بنشیند و ساعتی، از آن لذت ببرد. در غرب موسیقی هایی که گاهی یک ملت را نجات داده و گاهی یک مجموعه فکری را به سمت صحیحی هدایت کرده، کم نبوده است. غرب برخوردار از چنین ویژگی ای نیز بوده و هست. در شرقی که راجع به آن گفتم (یعنی در محدوده جغرافیایی مورد اشاره) متأسفانه موسیقی از چنین اعتبار و جایگاهی برخوردار نبوده است. موسیقی در اینجا عبارت از آهنگها و آلات و ادوات لهو بوده؛ که فقها از آن، به«موسیقی لهوی حرام» تعبیر کرده اند. فرض بفرمایید. فلان خلیفه، شبی دچار بیخوابی می شده است. موسیقیدانها همراه با کنیزکان مغنی، بایستی می آمدند تا اسباب طرب او را فراهم کنند. موسیقیدان با آن خصوصیاتی که گفتم «اهل خرد و قریحه و ذوق است»، بایستی خود را می شکست، پای تخت خلیفه می نشست، و انواع و اقسام هنرهای خویش را نثار می کرد، تا خلیفه از حالت افسردگی ـ که لازمه خونریزیها، قساوتها و خباثتهای وی بود ـ بیرون می آمد! این وضعیت موسیقی در بارگاه خلفا و امرای عرب بود. عین همین قضیه، در مورد سلاطین ایران هم صدق می کند. پادشاهانی که اهل موسیقی لهو بوده، و دربارهای موسیقی طلب داشته اند کم نیستند، که از آن جمله می توان به دربار قاجار و پادشاهان آن سلسله اشاره کرد.
توجه می کنید که موسیقی در خدمت چه جریانها و کسانی بوده است؟! اینکه می بینید در کلمات فقها موسیقی مقوله ای حرام و ممنوع و دست نزدنی و نزدیک نشدنی است، به همین خاطر است.
در منطق هایی که تاریخ موسیقی ما در آن شکل گرفته است، موسیقی معنای صحیح ندارد. شما باید به آن معنا و مفهوم صحیح بدهید؛ و در واقع باعث نجات آن شوید. حرف من با موسیقیدانها این است که موسیقی را به سمت معنا و هدفهای متعالی ببرید؛ هدفهایی فراتر از هدف عیاشیِ فلان عاشق کذایی که بَهمان معشوقه کذایی تر را دوست میداشته، و چون مورد بی اعتنایی وی قرار گرفته و دلش شکسته است می خواهد پای فلان ساز بنشیند، و در اثر آهنگ و ترانه سوزناک اشکی از رَه فراق بریزد! چنین هدفی در استعمال موسیقی ارزشمند نیست. چه ارزشی دارد که به خواهش دل یک نفر بسازند و بخوانند و بنوازند، و آن اندیشه ریاضی و محاسبه علمی و منطقی را ـ که اعتبار موسیقی است ـ چنین خوار و ذلیل کنند؟! ارزش و هدف و تعالی در موسیقی، این نیست. موسیقی متعالی، موسیقی ای است که برای هدف متعالی باشد. اگر چنین باشد، آن وقت می شود موسیقی را پاک و مقدس نامید. آن وقت می شود ما هم مثل غربیها کنسرتی داشته باشیم (عنوانش را مثلاً «محفل خوانندگی» بگذاریم، تا اصطلاح غربی به کار نبرده باشیم) که مردم ـ اعم از معمولی و متدین ـ بلیت تهیه کنند و برای شنیدن ساز و آواز شما، به آن محفل بیایند. توجهی که بعد از پیروزی انقلاب بایستی از طرف دست اندرکاران موسیقی نسبت به موسیقی صورت می گرفت، نگرفت. البته، این بدان معنا نیست که کارهای خوبی انجام نشده است. مسلماً شده است که ما اینجا(واحد موسیقی صداوسیما) می نشنیم و به کار شما گوش می سپاریم. بنده آدمی نیستم که اگر موسیقی حرامی نواخته شد، بنشینیم و به آن گوش بسپارم. آنچه در این مقوله، حرام بوده، هنوز هم حرام است. در برخورد با حرام هم جای ملاحظه نیست؛ و من هم به عنوان فردی متشرع، که ملاکم فقه است، ملاحظه کاری نمی کنم. منتها، تلاشهایی که بعضی از افراد دلسوز و مخلص در زمینه موسیقی از اول انقلاب کرده اند، خوب بوده است. و این، البته منهای توجه همه جانبه ای است که گفتیم بایستی میشد، اما نشد.
به هرحال از این بعد می گویم که خواننده ها و نوازنده های ما، مردمان متدینی هستند، که در مقوله موسیقی، اصولی را ملاحظه می کنند. رعایت اصول از جانب آنها موجب شده که نواهای موسیقی، تا حدودی، از حال و هوای گذشته خارج شود. امروز نواهایی وجود دارد که یا مشکوک است و یا پاک و بی اشکال است. البته در کنارش نواهای دارای اشکال هم وجود دارد. اخیراً در پاسخ به سؤال برخی از دوستان گفته ام مسلماً کلام بر جهتگیری کار مجموعه شما، تأثیر میگذارد. به تعبیر دیگر، در بعضی اوقات، کلامی که با آهنگ نواخته شده همراه است، وجه هدایتگری دارد. و این وجه، در معنای عرفانی، اخلاقی، اجتماعی یا سیاسی کلام، نهفته است. آن وقت است که می توان گفت: کلام هدایتگر، موسیقی را دارای جهت متعالی می کند.
یک وقت است که آهنگ را با کلامی گمراه کننده همراه می کنید. فرض بفرمایید کلام، مُبَین سوز و گداز یک عاشق کاملاً جسمانی و مادی، برای معشوقه خود است.

سوز و گداز کذا هم به خاطر این است که عاشق به معشوقه دست پیدا کند و شبی را با او تا صبح بگذراند! هیچ هدف دیگری ندارد، و صددرصد هدف مادی است، مسلما کلامی که برای این مقصود گفته شود، حرام است.

این، هنر شماست که بگردید و شعرهای خوب را پیدا کنید. البته شعرهای حافظ و سعدی هم، همیشه عرفانی نیست. چه بسا شعر جسمانی و مادی هم دارند. شعری را پیدا کنید و کلامی را بیابید که حقیقتاً معنای عرفانی یا اخلاقی داشته باشد؛ مثل خیلی از غزلهای صائب و بعضی از شعرای سبک هندی، که از جنبه اخلاقی خوب و قابل قبولی برخوردار است. کلامهایی چنین را، روی آهنگهای خود بگذارید تا آثار پسندیدهای بوجود بیاورید.

 

درخواست من از شما آقایان موسیقیدانها و افرادی که در این زمینه بسیار مهم صاحب نظر و هنر هستید، این است که احساس مسئولیت کنید، و موسیقی را نجات دهید. البته من دلم نمی خواهد مفاهیم با هم مخلوط شود. بعضی از موسیقیدانهای سنتی اصیل و ریشه دار گاهی می گویند که «موسیقی قبل از انقلاب دچار ابتذال شده بود؛ ولی در دوران انقلاب الحمدلله، آن ابتذال از بین رفت.» من این را نمی خواهم بگویم. از دید یک متخصص، همان است که موسیقی دچار ابتذال شده بود. خوشبختانه، به خاطر محدودیتهای قهری انقلاب، آن ابتذالها از پیکر موسیقی فرو ریخت. من تقسیم دیگری را می خواهم مطرح کنم. چون تنها به اینکه آن ابتذالها از بین برود، قانع نیستم. بلکه می گویم:

در همین موسیقی غیر مبتذل سنتی عالمانه هم، شما وظیفه دارید جهتگیری درست ایجاد کنید. توقع من از شما، هدفدار کردن موسیقی است.

من این توقع را هم از آقایان آهنگساز و موسیقیدان دارم. اگر شما توانستید این کار را بکنید، بدانید خشتی را خواهید گذاشت که نه برای تمدن ایران اسلامی، بلکه برای کل جهان محفوف به همان سیاستی که قبلاً عرض کردم، مبارک خواهد بود. حتی ممکن است دیگران هم در آینده، از این اهتمام شما بهره ببرند. گفتم که، از وضعیت موسیقی در هند و چین و خاور دور اطلاع زیادی ندارم، و نمی خواهم درباره آن قضاوت کنم، اما بدانید، در صورت هدفدار کردن موسیقی از طرف شما، موسیقی جهان عرب و شاید دیگر ممالک اسلامی هم منتفع خواهد شد. موسیقی را هدفدار، جهتدار و معنادار، اجرا و طراحی کنید، و صبغه های لهو را، از آن بزدایید. هنر انسانی بینهایت است. اگر به این اصل معتقدید، چه لزومی دارد گوشه های مطربی و لهوی را، که موجد تحرکات فیزیکی است، از موسیقی حذف نکنید؟! شما می توانید با حذف آن گوشه های مخرب، گوشه های جدیدی به وجود آورید. کسانی که قبلاً گوشه های کذا را وضع، تبیین و تدوین کرده اند، مگر بالاتر از شما بوده اند؟! آنها البته، انسانهای با ذوق و دانشی بوده اند؛ چنان که شما هم هستید. من دعوت به غم انگیز بودن و بیذوقی نمی کنم؛ بلکه دعوت من به متعالی شدن و پدیده موسیقی را از ابتلائات مادی بشر بیرون کشیدن و فراتر آوردن است. امیدوارم به این دعوت، جواب مثبت داده شود، و موسیقی را به سمت متعالی شدن سوق دهید. اگر شما هم اقدام نکنید، بالاخره گروهی می آیند و به این روش تکاملی عمل می کنند. به هرحال بشر در زندگی ناگزیر از تکامل است. در زمینه موسیقی باید آثاری پدید آورد که برای ملتها و انسانهای صاحب اندیشه و خردمند، راهگشا باشد. و اِلا اینکه هر آدم بی سر و پا و هر لات عرق خوری از موسیقی التذاذی ببرد و خیال کند ویژه او ساخته شده است، ارزش و اهمیتی ندارد. موسیقی ای ارزشمند است که انسانهای خردمند و صاحب اندیشه، و افرادی که یک حرکت و تشخیص شان گاهی دنیایی را تکان می دهد، از آن بهره ببرند و استفاده کنند. به یاد دارم، در زمان گذشته که ما مشغول مبارزه بودیم، یک وقت بحث از موسیقی و سمفونیهای بتهوون پیش آمد. از برخی مطلعین شنیدم که شور «علی اُف» در جنگ جهانی، باعث نجات شوروی شده بود! از همین آهنگ شور موسیقی شما، آهنگساز و نوازنده ای در شوروی، قطعه ای ساخته، که ملتی را تکان داده است! من اگر چه «علی اُف» را نمی شناسم و «شور» او را نشنیده ام اما می دانم «شور» چیست، و می دانم که انسانی با قریحه می تواند با یک آهنگ ملتی را منقلب کند و تکان دهد. به دنبال مسائلی چنین، در وادی موسیقی باشید. موسیقی باید در این جهت برود. و صدا و سیما، موظفترین و مسئولترین مرکز برای این کار است. اینکه از صدا و سیما اسم می برم، بدین معنا نیست که وزارت ارشاد را فراموش کنیم. وزارت ارشاد هم جزو موظف ترین هاست. اما شما جزو متعهدترین و موظفترین ها هستید. پس به سراغ این کار بروید. به هرحال باز هم از آقایان تشکر می کنیم؛ و امیدواریم خداوند کمکتان کند، و ان شاءالله بتوانید همانطور که رضای خداست و مورد خواست انقلاب و اسلام است، پیش بروید و عمل کنید.

                                                پایان

 

سلاطین 3 (مادران مقاومت) قسمت اول

ظهر گرم یکی از روزهای تابستانِ سال گذشته فرصتی شد تا برای دیدار با سومین سلطانِ دیسون، به محل کارش بروم.
پس از رسیدن به اداره ی... در حالی به اتاق کار سلطان نزدیک می شدم که هنوز از شوک مکالمات تلفنی چند روز قبل با او خارج نشده بودم.
مکالمه یی که نیمه تمام ماند.
البته هق هق گریه های من، سلطان را وادار به قطع تماس کرد.
نمی دانم،
شاید خود سلطان نیز تا پیش از آن تماس، فریب هیکل مرا خورده بود و گمان داشت که درون سینه ی کسی که 125 کیلو وزن دارد دلی گُنده و زمخت می تپد و برای همین هم خیلی راحت، رفتار روزگار با زخمهای پیکرش را برایم توضیح می داد.

من اما،

آنجای مکالمه در خود مچاله شدم که سلطان از مرگ مادرش برایم گفت.
مرگی که پاییز پیرار سال (1390) رخداده و منِ بی معرفت کاملا بیخبر بودم.
اوج شرمندگی ام روی خط تلفن، به این دلیل بود که چندماه پیش از آن مکالمه تلفنی، همراه با اردوی «شِوی نوردی» دانشگاه جندی شاپور برای تصویربرداری از آبشار شوی دزفول به کوهستانِ شوی رفته بودم و حسن برادر کوچکترِ سلطان نیز در گروه و همراه با ما بود درحالیکه از مرگ مادرنازنینش هیچ نگفت.
حسن مثل همیشه شوخ و بذله گو بود و نم پس نداد که چندماهی است که به همراه برادر، داغدار مرگ مادرند.

من دورادور شنیده بودم مادر سلطان «حسین»،
شیرزنی بوده بی ادعا و پای کار جبهه و جنگ،
زنی با خُلقی خوش
مادری با قلبی به وسعت تمامی فرزندان رزمنده
او مادری بوده که به نیابت از مادران ایرانی برای فرزندانشان در پشت جبهه مادری می کرده.
و من، دقیقاً به همین دلیل بود که نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم آن وقتی که سلطان حسین، پشت گوشی از کم کاری کسی یا کسانی در هنگام فوت مادرش نالید
از گمنامی مادرش در هنگام مرگ و در راهروهای بیمارستان نالید.
مرا می گویی؟؟

.....

دوسون همیشگی دیسون،
اجازه می خواهم، تا کمی بیشتر با عادات روحی ام آشنا شوید.
حدود 13 سال پیش (سال 1379) یکی از دوست داشتنی ترین رفقایم بنام مهندس «محمدرضا مبینی» مرگی جانسوز داشت.

(روزی برایتان خواهم گفت جریانش را تا شریک داغ 13 ساله ام شوید)

من با دو سه روز تأخیر از خبر کشته شدن محمدرضا آگاه شدم.
و وقتی هم شنیدم تا سرحد مرگ گریستم.

(گریه شدید برای من مثل سَم است چرا که هق هقهای پیاپی، راه بازگشت هوا به ریه هایم را می بندد و شُش هایم توان هواگیری مجدد را ندارند لذا در معرض خفگی قرار می گیرم، به بیان دیگر، من حقِ هِق هِق را ندارم. کسی چه می داند شاید روزی با همین گریه ها بمیرم)

القصه،

پس از مرگ محمدرضای عزیزم، دچار حالتی خاص شدم به گونه ای که پس از آن، برای مرگ هیچکس و هیچکس گریه نکردم (منظورم دوستان و نزدیکان است) و حس می کنم دلم در این فقره قدری زُمخت شده است.
اما،
در مواردی خاص است که همین دل زمخت به رقت می آید.

الف) مطالعه در خصوص مظلومیت اهل بیت علیهم السلام (البته سکانسهای خاصی همچون فاجعه عباس(ع) بر نهر علقمه، تنهایی مولا در کوفه، بین درو دیوار خانه علی و مظلومیت بی بی... و دیگری دربند بودن بنی هاشم در کاخ یزید ملعون و ..
ب) مشاهده نابودی و یا بی محلی به میراث فرهنگی ایران(تمام ایران) .
من بر خرابه های شوش و تخت جمشید بسیار گریسته ام
بر کاخ خورشید نادر در کلات نادری خراسان گریسته ام.
من در موزه ی آرامگاه نادر در مشهد گریسته ام
بر کاروانسراهای همدان گریسته ام
بر بافت قدیمی دزفول بسیار گریسته ام
من بر بنای میرچخماق یزد،
بر باغ فین کاشان
بر ارگ کریمخانی شیراز
بر مزار خواجوی کرمانی (در شیراز)
بر کاروانسرای شاه عباسی در میامی شاهرود،
بر قلعه سلاسل شوشتر و بر.... گریسته ام
گریسته ام بر فراموشی و نابودی عظمت و هنر فاخر دستِ بناها و معمارهای هم وطنی که روزگاری با عشق به یگانگی و  وحدانیت الهی و با قوه ی خلاقیت خلیفه الله ییِ خویش، جلوه گر جمال الهی بر درو دیوار این مملکت بودند و اکنون دیگر نیستند تا ببینید چه آسان و به چه ثمن بخسی به بادشان می دهیم.
ج) چگونگی شهادت خاص برخی شهدای انقلاب و دفاع مقدس.
مظلومیت جاری و ساری جانبازانی که به همین سادگی در پیچ و خم روزگار، رهایشان کرده ایم و انگار نه انگار که طلبکار ترینِ طلبکاران 50 سال اخیر ایران را پیش روی داریم و بی خیال!!!
 و بازماندگان مظلومشان نیز که عموماً آنچنان عزت نفس دارند و هیچ نمی گویندمان، که دل سنگ از این همه عزت نفس و خموشی به درد می آید
و ما
اما،
در حوض غفلت و فراموشی چنان غوض کرده ایم که واژه ی «وفا» از محضر عبارات گریخته و خود را پشت هرچه نجابت است پنهان کرده.
در فقره ی بالا که گفتم : شهدا و جانبازان دزفول برایم جایگاهی ویژه تر دارند و اشک حقیر را ساده تر روان می کند
نه به دلیل اینکه همشهری هایم هستند.
بلکه این مظلومیت و گمنامی ویژه ی این عزیزان است که گریه های بنده را مضاعف می سازد
کاش می شد نشانتان دهم چیزی را،

و آن این است :
سالهاست که در زمینه شهدای دزفول تقلاهایی می کنم و همین امر موجب شده تا به نکته ای پی ببرم ،
اینکه بچه های دزفول اصولاً از دوربین و دیده شدن فراری اند.
چندی است که مراحل مذاکره و رایزنی با بنده در خصوص ساخت فیلم یکی از شهدای دلاور استان... در حال انجام است، قریب به 150 عکس بسیار با کیفیت از این شهید را برای بررسی به بنده تحویل داده اند. خدا می داند وقتی عکسها بدستم رسید بناگاه یادم آمد مظلومیت رسانه ای شهدای و رزمندگان و جانبازان دزفولی که عقده ی چند عکس به این کیفیت در موردشان به دلم مانده.
جالب اینکه این شهید فرمانده ی غیر خوزستانی، از نیروهای حاج احمد سوداگر بوده است.

دوسون عزیز
باید بینید عکسها را تا متوجه شوید در خصوص مظلومیت رسانه ای بچه های دزفول چه می گویم؟

د) مظلومیت و تنهایی مولایم سید علی (جانم به فدایش باد) که در این مقال نمی گنجد، همین قدر بدانید روزی که ساکن تهران شدم به عشق اینکه در شهری که آقایم تنفس می کند من هم نفس می کشم ذوق زده بودم و اکنون که هوای بازگشت به دزفول را دارم ماتم دارم از اینکه روزی از محضرش دور شوم.

به من نخندید دوستان،

اما گاهی درد و دل هایم را از شمال غرب تهران(که در آن ساکنم) روی به سوی انتهای خیابان فلسطین واگویه می کنم.
من نجواها با نقطه ای که «آقا» در آن مستقر است می کنم.
من در دل خودم، خلوتی و اُنسی با ایشان دارم که مگو و مپرس.

بگذریم...

این همه را گفتم که بگویم :
وقتی سلطان حسین از مرگ مظلومانه مادرش گفت چه برسر من آمد!
به عقیده ی بنده،
هرکسی در زبان و ادبیات شخصی خویش (که ممکن است با هیچکس هم درمیان نگذارد) گاهی واژه سازی هم می کند و من در اینجا می خواهم یکی از کلید واژه های شخصی خودم را علنی کنم.

همه ی شما بسیار شنیده اید عبارت « لشکر 7 ولیعصر عج » را.

همان لشکری که زاینده اش بچه های دزفول بودند و سندش بنام خوزستان خورد اما این لشکر تا سالهای 64 عموماً بر دوش بچه های دزفول مدیریت و تغذیه می شد و عمدتاً از سالهای 63 و 64 به بعد بود که دیگر دلیر مردان خطه خونبار خوزستان نیز به کمک آمده و استعداد نیروهایش را سهم دهی کردند.
به گمان حقیر،
لشکر 7 ولیعصر خوزستان(یا همان دزفول) لشکر دومی در سایه داشت که هیچگاه از آن یاد نشده است.
این لشکر درسایه،
در حقیقت هسته اصلیِ ایستادگی لشکر اصلی بود
لشکری که پشتِ پشتِ تمامی قضایا و حماسه ها قرار داشت
شوربختانه در تمام زمان جنگ، نامی از این لشکر نبود
بعد از جنگ هم نامی از آن نرفت
در هیچ فیلمی نشان ندادند این لشکر را.
هیچ همایشی و هیچ یادواره ای برای این لشکر برپا نشد.
هیچ کتابی به نام این لشکر نوشته نشد.
لشکر در سایه ای را می گویم که اگر نمی بود، لشکر در آفتابِ ولیعصرعج هم توان خودنمایی نداشت
بنظر من، این لشکرِ در سایه،

مأجورترین لشکر زمان جنگ است.

وقتی لقب «پایتخت مقاومت» را لشکر 7 ولیعصرعج برای همیشه در تاریخ ایران ثبت کرده است پس مأجورترین لشکر ایران در 8 سال دفاع مقدس همان لشکر 7 ولیعصرعج است و ازسویی اگر به تعبیر بنده لشکر در سایه ی ولیعصرعج، هسته اصلی ایستادگی لشکرِ در آفتاب ولیعصر بوده باشد(که بوده است) لذا می توان گفت که :

لشکرِ در سایه ولیعصرعج مأجورترین لشکر ایران زمین در یک قرن اخیر است.

نام این لشکر را بنده می گذارم :  « لشکرمادرانِ مقاومت »
در این لشکر هیچکس درجه نداشت.
هیچکس اسلحه نداشت
هیچکس «نظام جمع» کار نمی کرد
اما رمق و تاب و توان لشکر اصلی و در آفتاب را تأمین می نمود.
«لشکر مادران مقاومت» نه تنها لشکر در آفتاب ولیعصرعج را پشتیبانی کامل می کرد بلکه دیگر رزمندگان ایرانی را از لشکرهای دیگر، تحت مراقبت و هواداری خویش داشت.
بله دوستان،
من در ادبیات شخصی خویش همیشه و همیشه معتقد بوده و هستم که «مادران دزفولی» هسته مرکزی و اصلی ایستادگی مردم دزفول بودند.
عنصر «مادر» همین حالا هم در مطالعات جامعه شناسی به عنوان هسته مرکزی خانواده شناخته می شود.

شما بگویید :
اگر مادران بچه های گردانها بلال و عمار در دزفول ماندگار و حاضر نبودند رزمندگان این گردان ها چگونه می توانستند با آن روحیه بالا طوری به جبهه بشتابند که انگار برای سیلِ گَشت به شهیون می روند؟
یک لشکر چِغِر به شرطی می تواند در دوقدمی میدان معرکه، آنچنان حماسه بیافریند که خانه و خانواده ی خود را به عنوان پشتیبان و حامی در دوقدمی خویش داشته باشد
من شک ندارم که نواهای بذله گویانه ای که گاهی بچه های رزمنده دزفول در پایکوبیدن های جمعی در جبهه و راجع به دیگ های آبگوشت و نانهای دستپخت مادرانشان می سرودند دلیلی دقیق و عمیق بر این ادعاست.

سومین سلطان دیسون (که دست برقضا، همنام سومین امام شیعیان است) مادری داشت که....
نمی دانم چگونه برای ساحت پاک این مادر بنویسم
تمامی نوشته های بالا در حقیقت، یک مقدمه و عرض ارادتی بود به ساحت این مادر.
از نظر من،
تمامی مادران دزفول که صرفاً در شهر باقی ماندند در زمره «لشکرمادران مقاومت» اند، اما آنان که به فیض «مادر شهید» بودن، به فیض «مادر آزاده» بودن و یا به فیض «مادر جانباز» بودن نائل آمدند کنج چارقدشان درجه ای لاهوتی نصب شده که من به آن می گویم : «ملکه ی مقاومت»
و اینها همان رزمنده های گمنامی هستند که نفر به نفر ایرانیانِ حاضر و آینده تا گُلی گردِن بدهکارشانَند.

مادر سلطان «حسینِ موتاب» فقط به این خاطر«ملکه ی مقاومت» نیست که فرزندش رزمنده و جانباز بود.
این اُمُ وهبِ  کربلای دزفول در اوج بی ادعایی و گمنامی،
خود رزمنده ای تمام عیار بود.
او در بسیج کردن خانم ها برای کمک های پشت جبهه نقشی شگرف داشت.
می گویند حسینَش را امر می کرد تا پتوهای رزمندگان (همان پتوهای خاکستری سربازی) را به خانه بیاورد و این چنین بود که همسایگان خانم موتاب، گاهی تا 70 پتوی شسته شده را در پشت بام و آویخته در آفتاب شاهد بودند.
این ملکه مقاومت، سهم ویژه ای در طبخ غذای رزمندگان داشت.
مردان کلوچه پزی که اکنون در خیابانهای شهر دزفول از این راه ارتزاق می کنند می دانند که پخت یک گونی آرد 50 کیلویی برای یک زن چه میزان زحمت دارد؟
خانم موتاب مقادیر فراوانی از این گونی ها را برای رزمندگان کلوچه می پختند.
و براستی او  اُم وهبی بود که نه فقط حسینَش را به مسلخ فرستاد بلکه خانه و آشیانه خویش را وقف رزمندگان اسلام کرد.
نمی دانم پرکشیدن این مادر نمونه به ملکوت اعلی، آنهم 7 شب قبل از محرم، ارتباطی به این دارد که هرساله و در شب 7 محرم خانه اش محل سوگواری اباعبدلله(ع) بود؟
من اما شک ندارم قلب این زن زینبی به آقایم حسین ابن علی(ع) متصل بوده است که به گاهِ تیرخوردن سلطان حسین و خطر قطع شدن پای او، به عنوان یک مادر و با دلی شکسته دست به دامان ذبیح الله الاعظم(ع) شده و مولای بی سر کربلا را قسم می دهد تا پای عزیزش را به وی بازگرداند و در عوض حاج حسین روزهای عاشورای تمام عمر را پاپتی به عزاداری پسر فاطمه برود.

یا حسییییییییییییییین !!!!

یکی از بچه های لشکرِ در آفتاب ولیعصر عج می گفت : بسیار می شد که قرار بر اعزام ما به جبهه بود و ما برای خداحافظی به درخانه این مادر می رفتیم
مهم نبود که حاج حسین را گیر بیاوریم یا نه!
مهم مادر حاجی بود که مادر همه ی ما بود و یِکِ یَ کار می رفتیم تا از او خداحافظی بگیریم

شما بگویید دوسون دیسون!

چنین کاریزمای معنوی و عاطفی در این مادر، ادعای بند را اثبات نمی کند؟
ادعای اینکه اینان لشکر در سایه ای بودند که لشکر در آفتاب به آنها تکیه می دادند.
(اشک من در اینجای مطلب، تقدیم به ساحت پاک آن مادر)
در مراسم سالگرد حاج احمد سوداگر (در سالن شیخ انصاری دانشگاه آزاد) همه حواسم از راه دور به وجنات و سکنات مادر پاکیزه ی آن شهید بود.
یکی از بستگان بنده درمیان خانمها نشسته و متوجه توجه من به مادر حاج احمد بود.
مادر حاج احمد روی ویلچر نشسته و به سِن می نگریست و زیر لب چیزی را زمزمه می کرد.
آن خانم بستگانِ ما با پیامک برایم نوشت : پشت سرهم خطاب به تصویر حاج احمد میگوید :

«دا رووووولَه»

ای جانم به فدای مادری باد که پاره جگر خود را قطعه قطعه تقدیم دین و وطن کرد و آرام و خموش نشسته بر صندلی چرخداری که فقط چشم دل، نورانی بودن این صندلی عرشی را می بیند و بس.
ای جانم به فدای مادری باد که پس از سی و چهار سال که از انفجار نور انقلاب عزیزمان می گذرد سهم او هیچ نیست جز شاهد و ناظر بودن نفس های یک خط در میان «امیرَش».
سلام خدا بر مادر حاج امیر ابراهیمیان باد که لحظه به لحظه ی زندگیش عبادت است.
سلام خدا بر مادر مرحومه ی شهید حسن سفیران باد که تا روز آخر عمر، صبورانه داغ پسر را به دل کشید و رفت.
باغ بهشت خدا نصیب مادر از دنیا رفته ای باد که فرزند خویش را از کوچه پس کوچه های محله کرنوسیونِ دزفول و از مدخل گردان بلال بر اریکه افتخار جانبازی نشاند.
سلام خدا بر مادر علی یار خسروی
بر مادر شهید سبزعلی جعفری
بر مادر شهید پوریارقلی
و بر مادر شهید طاهر دناک باد
سلام خدا بر همسر حاج سلطانعلی ملائکه زاده باد که «ملکه مقاومت» ایران است. ملکه ای که در یک غروب خونین، سه روله ی کباب شده ی خود را به آغوش کشید.
سلام خدا بر مادر سرافراز شهید محمد پورصفایی و جانباز عزیز، عزیزِ پورصفایی باد که یک فرزند را دودستی تقدیم اسلام کرده و دیگری را چونان ذوب شدن برف، شاهد ذوب شدن اوست.

به اصل مطلب بازگردیم   
پس از آن تلفن و گریه ها با سلطان حسین، به دزفول که رفتم در اولین روز و در اولین فرصت و ظهری گرم از تابستان 91 خود را به محل کارش رساندم.
انتظار داشتم با اتاق کاری اختصاصی و فاخر مواجه شوم.
وارد شدم
پشت میزی مندرس و نشسته بر صندلی مندرس.
من آدم تکلفی نیستم ولی توقعم از محل کار سلاطین دزفول بیش از این است.
روبوسی کردیم و خوش و بشی
تسلیت گفتم درگذشت مادر نازنینش را.
پوزش خواستم از بیخبری ام و گله کردم از برادر کوچکترش حسن آقا که چرا لااقل در سفر به آبشار شوی نگفته موضوع را.
سکوت کردم تا او بگوید
در آن تلفن کذایی، زمانی ضجه های من به هوا برخاست و مکالمه نا تمام ماند که از مشکلاتش جانبازی اش و .... برایم سخن گفت.
وقتی در محل کارش کنارش نشستم باز هم  برایم گفت.
گفت و گفت و گفت.
و من به عنوان یک ایرانی با سری پایین و غرق در شرمندگی می شنیدم.
سلطان حسین را همه به سری پر شروشور و مملو احساسات پاک و انساندوستی می شناسند.
او کسی است که یک لحظه آرام و قرار ندارد
زمان جنگ هم همین بوده.
او کسی است که خیلی ها هنوز هم مراقب اند تا زبان ابوذری اش دکانشان را تخته نکند.
هرچند که سلطان، خدای مزاح و خوش زبانی و شوخی هم هست و شما گذر زمان را وقتی کنارش هستید حس نمی کنید
اما آنروز در اتاق کارش قصه فرق می کرد
من از شدت شرمندگیِ آنچه که بر سرش رفته بود خدا خدا می کردم هرچه سریعتر از اتاق خارج شوم.
حاج حسین گفتنی هایی را گفت و ناگهان کاغذی را به دستم داد
برگ آچاری دست نویس خودش بود.
کمی قبل از آنکه کاغذ را به طرفم دراز کند پیراهنش را بالا زده بود ومن آثار جراحی های بهار 1391 را بر بدنش دیدم، همان بهاری که من به شِوی رفته بودم و نجابت حاجی جلوی خبردار شدن مرا گرفته بود.
برای همن هم وقتی کاغذ را به دستم داد تصورم این بود که شکواییه ای است بابت کمبود رسیدگی های به وضعیت جانبازی اش.
گفتم این چیست؟
گفت می توانی رسانه یی اش کنی؟
گفتم در خدمتم
(دوسون عزیز، به اینجای قضیه  که میرسم دارد دوباره گریه ام می گیرد)
کاغذ را باز کرده و دست نویس حاجی را آرام آرام خواندم
حتی یک کلمه در آن نامه بابت جانبازی سلطان حسین موتاب دیده نمی شد.
او به مثابه غیرتی ترین، شیرپاک خورده ترین و نجیب ترین فرزند دزفول، قلم دست گرفته و بی خیالِ وضعیت جسمانی خویش، نامه ای در خصوص کم توجهی به مادرش (در خصوص دقایقی پیش از فوت ایشان) نوشته بود.
دقت کنید دوستان.
جانبازی با تنی زخم دیده و تازه از بستر جراحی برخاسته
پیکری پاره پاره
پس از 8 ماه که از فوت مادر می گذرد قلم دست گرفته و برای کم لطفی به مادر، شکواییه می نویسد
البته سوءتفاهمی که در برخورد یکی از پرسنل بیمارستان... درآن لحظه پیش آمده بود را ریاست محترم بیمارستان با عذرخواهی در همان موقع سعی در جبران کرده بود.
حتی حاجی از دلجویی و رسیدگی جناب آقای دکتر صائمی نیز برایم گفت.
من اما برخوردی را که با یک مادرِ در حالِ احتضار، آنهم مادری رزمنده و گمنام که خودش مرهم دل رزمندگان دزفول بوده است را نتوانستم هضم کنم.
مادری که شانه به شانه لشکر 7 ولیعصر و در پشت جبهه پای کار بوده.
به سلطان گفتم : میخواهی دادِ مادر را بستانی؟

گفت : نه . می خواهم تا مادران دیگر به چنین روزی نیفتند. چه فرقی می کند؟ مادران دیگر هم مادر منند.

 

این سخن سلطان حسین موتاب مرا بیاد رفتار مادرش انداخت که میان حسینَش و دیگر حسین ها فرق نمی گذاشت.
شیرمادرت حلالت باد دلاور.
ادامه دارد..

پی نوشت 1) تنیر گرم است . چیچالی میهمانمان کنید

یک دستور تخیلی (1)


مطلبی که پیش روی خوانندگان محترم است چیزی نیست جز یک «پیشنهاد دستور» کاملاً تخیلی و زاییده ذهن نگارنده که برای دزفول 109 سال بعد پیش بینی شده و ربطی به دزفول امروز ندارد.

لذا،

ادارات و نهادهای محترمی که در اینجا از آنان نام برده می شود به هیچوجه موضوع را به خود نگیرند.

اگر این دستور خیالی نظرشان را جلب کرد و احساس نمودند که قابل پیاده سازی  است، نوش ته جونشون و فرض کنند که کسی آمده و در صندوق پیشنهادات اداره شان کاغذی را انداخته و رفته است.

لکن اگر این دستور خیالی امکان صدور و پیگیری نداشت بر نگارنده ببخشند و فرض کنند که یک PS تیارت (تئاتر) را در مقابل دارند و موضوع اصولاً ربطی به جهان واقعی و فضای موجود در دزفول ندارد.

این شما و این هم دستور خیالی از سوی شورای فرهنگ عمومی شهرستان دزفول خطاب به ادارات محترم شهرداری و ارشاد و کار


بسم الله الرحمن الرحیم

ن والقلم و مایسطرون

پیرو لغو کنسرت آقای جرالد کلایدرمن (نبیره هنرمند مشهور ریچادر کلایدرمن) نظر به اینکه برخی معترضین علاقمند به موسیقی، شأن فرهنگی دزفول را با تهران، «یکی» دانسته اند و باعنایت به اینکه مردم شریف شهرستان دزفول در دهه ها و سالهای گذشته از کتابخوان ترین و مطالعه گرترین آحاد جامعه ایرانی بوده اند ، شایسته است تا از حیث سرانه ی مطالعه نیز، چیزی کم از شهروندان تهرانی نداشته باشند.

بر این اساس برآوردی آماری، از سوی این شورا در خصوص تعداد کیوسک های عرضه مطبوعات(روزنامه فروشی) شهر تهران انجام شد و مشخص شد که جمعیت 8 میلیونی شهر تهران، هم اکنون قریب به 1000 کیوسک ارائه مطبوعات دارد (چیزی نزدیک به 1 کیوسک برای هر 8000 نفر) متاسفانه هم اکنون در شهر دزفول که حدود 300 هزار نفر جمعیت دارد گفته می شود که تعداد کیوسک ها قریب به 15 باب است. این یعنی اینکه به ازاء هر  20000 نفر شهروند دزفولی یک کیوسک وجود دارد. ضمن اینکه در خصوص سرانه حضور کیوسک های گل فروشی نیز، تفاوت فاحش بین تهران و دزفول وجود دارد.

علیهذا نظر شهردار محترم و مدیر محترم ادارات کار و ارشاد شهرستان دزفول را به نکات ذیل جلب می نماید :


1- مطبوعات یکی از اصلی ترین حلقات اطلاعرسانی میان مردم و مسئولین اند.

2- مطبوعات به طور غیر مستقیم به فضای شایسته سالاری در بدنه مدیریتی شهر کمک می کنند.

3- مطبوعات تا حد زیادی سرانه پایین مطالعه گری در سطح جامعه را جبران می نمایند خصوصاً آنکه این موضوع در راستای منویات مقام معظم رهبری در خصوص ترویج کتابخوانی و مطالعه گری است.

4- با توسعه کیوسک های ارائه مطبوعات در دزفول این شائبه را که : (( کسانی دراین شهر، خواهان بیخبری مردم از اوضاع مدیریتی شهر و عدم حضور مطبوعات هستند )) تاحد زیادی برطرف خواهد کرد.

5- مطبوعات با آگاهی بخشی به مردم نسبت حقوق شهروندی شان، می توانند نقشی اساسی در افزایش سرمایه های اجتماعی دزفول داشته باشند. (یکی از معانی سرمایه های اجتماعی، همانا احساس وظیفه مردم برای حضور صحنه های مختلف...من جمله انتخابات است)

6- اُنس و افزایش فرهنگ ارتباط شهروندان دزفولی با مطبوعات و نشریات ، یکی از پایه های مهم افزایش خرد جمعی در صندوق های رأی است. چه اینکه پردازش مطبوعات به  کاندیداهای مختلف و ابراز نظر نخبگان دزفولی در نشریات و روزنامه های محلی و ملی موجب خواهد شد تا کسی نتواند از عدم حضور مردم در پای صندوق ها سوءاستفاده کرده و همچنین هیچکس نتواند با وعده های توخالی و عاری از حقیقت، با آراء مردم شریف شهرمان بازی کند. چه انتخابات شورا چه مجلس چه ریاست جمهوری و چه...

7- شهر دزفول که روزی روزگاری مهد فرهنگ بالای اشتغال و کار آفرینیِ مردمانش بود اکنون با معضل بیکاری نسبی و انبوه شغل های کاذب مواجه است لذا جا دارد تا با بهبود سرانه کیوسک های ارائه مطبوعات و گل فروشی شهر که با اشتغال دونفر برای هر کیوسک و افراد جانبی شاغل در شبکه توزیع سطح شهرستان، چیزی قریب به 100 شغل ایجاد خواهد شد.

 

نظر به اینکه معاونت محترم وزارت کار اعلام نموده است که هزینه ایجاد هر شغل در کشور به طور میانگین 85 میلیون تومان است انتظار میرود که ایجاد شغل های فوق الذکر جایگزین تخصیص هشت و نیم میلیارد تومان بودجه ملی اشتغال خواهد بود. این در صورتی است که اداره محترم کار دزفول ، افراد گزینش شده و دوره دیده را (که در ادامه این دستورالعمل خواهد آمد) به شهرداری معرفی و شهرداری نیز با عقد قرارداد لازم  5 ساله با افراد متقاضی کیوسک، اقدام به ساخت و تحویل کیوسک ها و دریافت هزینه ساخت از خود متقاضی(به طور اقساط پنج ساله) می نماید. بنابراین 100 شغلی که در بالا گفته شد با کمترین هزینه ایجاد می شود. ناگفته نماند که اداره ی کار دزفول موظف است تا از مسیرهای قانونی در گزینش افراد و تخصیص وام ساخت کیوسک ها اقدامات لازم را به عمل آورد.

8- پیرو این دستورالعمل، اداره ارشاد شهرستان دزفول نیز ملزم است تا هرچه سریعتر برگزاری یک دوره روزنامه نگاری، خبرنگاری، عکاسی، ویراستاری، سردبیری و .. را با بهره گیری از اساتید پروازی و درجه یک دانشکده ی خبر تهران و خبرگزاری های فارس و ایرنا و دانشگاه صداوسیما در دستور کار خویش قرار داده و متعاقب آن بستر لازم را برای کسب مجوزهای لازم جهت تأسیس روزنامه های محلی فراهم و افراد تحصیلکرده و خبره و آموزش دیده و صاحب صلاحیت را برای مدیریت و تولید محتوای این نشریات آماده سازد،

از این رهگذر اداره ارشاد دزفول می بایست ظرف مدت یکسال 20 نفر برای مدیر مسئولیِ 20 نشریه (شامل 10 روزنامه محلی با موضوعات سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و 10  نشریه تخصصی با موضوعاتی همچون مهندسی آب و رودخانه، کشاورزی، محیط زیست، معماری، آثار باستانی و ... )  25 سردبیر ، 30 عکاس، 30 ویراستار و  50 خبرنگار تربیت کرده (با حداقل مدرک لیسانس) معرفی و تمهیدات لازم برای فعالیت و استقرار آنها در فضای رسانه ای شهرستان دزفول را فراهم نماید.

9- تأکید می گردد که برای ایجاد و تخصیص کیوسک های مطبوعات و گل فروشی دزفول، رعایت موارد زیر از سوی شهرداری وارشاد لازم می نماید :

الف) همانگونه که علیرغم وجود 1000 کیوسک مطبوعاتی شهر تهران، همچنان کمبود کیوسک احساس شده و تقاضای کیوسک های بیشتری ارائه می شود شما مسئولین محترم دزفول نیز برای شهرمان مبنا را بر افزایشی بالاتر از سرانه تهران قرار دهید چه اینکه وجهه ی کنونی شهر دزفول با جوانان رشیدی که با پوشیدن یک کاور زردرنگ و صدور قبض پارکینگ و پاسبانی از چند دستگاه موتورسیکلت زیر آفتاب سوزان، شأن و شخصیت جوان مقیم دزفول را تنزل داده و بهتر آن است که با ایجاد کیوسک های آبرومند که محصولات فرهنگی و خدماتی را ارائه می کنند درآمدی بسیار بیشتر  نصیب جوان شایسته دزفولی گردد.

ب) از آنجا که «آموزش» در همه مشاغل موجب بهره وری بیشتر و ارتقاء کیفیت خدمات و کاهش هزینه های محاسبه نشده می شود لازم است تا افرادی که از اداره کار دزفول برای مدیریت کیوسک ها به شهرداری معرفی می شوند یک دوره آموزش «مدیریت کیوسک» را ببینند تا شهروندان محترم دزفولی، در سرویس گیری از این واحدهای صنفی دچار اشکال نشوند.

ج) متأهلین بیکار برای تقاضای واگذاری کیوسک در اولویت اند.

د) برخی افراد در تهران و کلان شهرها، اقدام به دریافت امتیاز کیوسک نموده اما با اجاره دادن آن به نیازمندان اصلی کار در کیوسک، اقدام به سودجویی خاص برای خویش می کنند لذا اداره کار و شهرداری موظف اند تا کیوسک ها را به متقاضیان حقیقی این شغل واگذار نمایند و کلیه متقاضیان موظف اند با پوشیدن لباس متحد الشکلِ مدیریت کیوسکِ ارائه مطبوعات (لباسی که وزانت لازم را داشته باشد) و در ساعات مشخصی از شبانه روز به شکلی منظم اقدام به کسب و کار در کیوسک خود نمایند.

ه) شهرداری موظف است تا با ساخت کیوسک ها اقدام به عقد قرارداد اجاره 5 ساله با متقاضیان نموده و به طور منظم و با بازرسی سرزده از وضعیت گردش کار آنها بر عدم تخلف این عزیزان از قوانین کسب و کار نظارت داشته و اطمینان یابد.

ضمن اینکه هر متقاضی پس از 5 ساله اجاره نشینی در کیوسک به شرط رعایت کلیه قوانین و حُسن انجام کار می تواند درخواست عقد قرارداد 10 سال بعدی را ارائه نماید.

و) فروش اقلام خوراکی بهداشتی و نوشیدنی های رایج، شارژکارتهای اعتباری موبایل و ... در کنار مطبوعات و نشریات در کیوسک ها بلامانع است.

ز) فروش هرگونه دخانیات در کیوسک ها ممنوع است.

ح) فروش برخی اقلام لوازم التحریر مثل کاغذ سفید؛ خودکار و قلم و ... بلامانع است.

ط) حداقل مدرک لازم برای متقاضیان کیوسک دیپلم می باشد. (متقاضیان فارغ التحصیل در مقاطع بالاتر در اولویت اند.)

ی) ساعات کار کیوسک ها از 6 بامداد تا 12 شب می باشد.

ک) مدیران و گردانندگان اصلی کیوسک ها برای استخدام کارگر لازم می بایست از اداره کار دزفول درخواست جذب نیروی کارگر نمایند و کلیه قوانین کار را رعایت نمایند. مدیران اصلی کیوسک ها موظف به حضور و فعالیت در کیوسک ها هستند و هرگونه تصمیم به عدم حضور بیش دو روز خود را می بایست به مدیریت و بازرسی کیوسک های مستقر در شهرداری اطلاع دهند.

ل) کلیه متقاضیان کیوسک ها (فارغ از هر قوم و نژاد) می بایست متولد شهر دزفول باشند، چرا که بومی های بیکار در شهردزفول برای کسب فرصت های شغلی مستحق تر از دیگرانند.


                             شورای فرهنگ عمومی شهر دزفول

                                   1500/1/1 خورشیدی


پایان پیشنهاد یک دستور خیالی


پی نوشت 1 ) از آنجا که تخمین جمعیت های تهران و دزفول و همچنین آمار هزینه های ایجاد شغل و .. در سال 1500 خورشیدی برایم امکان پذیر نبود از ارقام کنونی استفاده کردم.

پی نوشت 2) از اینکه 36 بار از واژه ی «کیوسک» استفاده کرده ام پوزش می طلبم

انالله و انا الیه راجعون

شهر دزفول،

این روزها شرمسار از تنفس عده ای سیه رویِ حسین کُش است.

آب دز،

اینروزها خجلت زده از نام عطش زده ی علی اصغری است که گلویش فدای اقامه نهی از منکر شد.

آب دز

اینروزها از سیراب کردن حلقوم های ساکت و خفقان گرفته نفرت دارد.

ای شمشیرها، اگر دین محمد(ص) با کشته شدن من پایدار می‌ماند پس مرا دریابید.

امروز در شرایطی که شیخ متعهد و شجاع شهر که قلبی مرصوص و متکی به فضل خدا دارد و حاضر نیست با افشای حقایق امر، آبروی بی مقدار عده ای بزدل را ببرد، برخی قلم ها و قدمها، فضای دارالمومنین و جاده اخلاق را به رجس بی حیایی چنان آلوده اند که زبان در گردنه ی شرم و حیا زمین گیر شده است.

اکنون سیه دلانی که تنها دلیل حلال زاده بودنشان انعقاد شرعی نطفه شان است غافل از آنند که لقمه ی حرام سُفره ی پدر را درحال عُق زدن از قلم حرامزاده ی خویش اند.

بشکند قلم ناپاکی که صفات ذاتی در دست گیرنده اش را به ردای بلند و پاکیزه روحانیت مظلوم شیعه نسبت می دهد.

دزفول!

ای همه ی نام و نشانم،

ای از در و دیوارت شرمسارم

روزگاری پدران ما،

عَلَقه ی ما را در خانه های پاکیزه ات،

خانه های محجوبت،

با عُلقه ی علی و صلواتی که از پای منبر پدران آقاشیخ رضاها می آموختند منعقد می کردند نه بسان آنان که اکنون با کسب فیض از محضر سریال های پر از فحشای فارسی زبانِ ماهواره اقدام به نطفه گذاری می کنند.

روزگاری لقمه لقمه ای را که در دهان ما می گذاشتند آقاشیخ منصورها مُمَیزی می کردند.

روزگاری مردم ما هر 17 رکعت شبانه روز را نفس به نفسِ آباء جلیل القدر شیخ شوریده حالِ امروزِ شهرمان ترنم می کردند.

آجر به آجرِ مسجد آقا فتاح این را شهادت می دهند.

امروز اما،

شیطان چنان برخی ها را یارگیری کرده که هر ندای حقی را یاسین می شنوند.

خوانندگان محترم،

خوب گوش کنید،

روی این سخن،

با آن کنسرت رو هایی نیست که از یکسو جیغ بنفش گرانی بازار را برسر آیت الله انصاری می کشند و از سوی دیگر پول نان مصرفی یکماه یک خانواده چهارنفره ی مستمند را مصروف شنیدن رو در روی موسیقی دو ساعته ای می کنند که همین حالا هم روی اینترنت قابل دانلود رایگان است.

روی این سخن،

با آنانی نیست که 2500 کانال شهرفرنگ ماهواره نیز (که مملو بزن و برقص است) روح سرگردانشان را ارضاء نکرده و پول یک دستگاه رسیور ماهواره را خرج بلیت شنیدن دوساعت صدای پسرکی در چمن سبز کلوپ می کنند.

روی این سخن،

با آنانی هم نیست که همه ی انسانیت خود را برای کاسبی از حلقوم مُغنی غریبه ای فروختند برای حمله به حنجره ای که فقط از کتاب خدا گفت و بس!

روی این سخن

اصلا و ابداً با آنانی نیست که شرم از مادر پیر و بر ویلچر نشسته ی احمد سوداگر هم نمی کنند که پسرش 4 سال قبل از آنکه خواجه امیری پای به این جهان بگذارد «پای» خویش را داد تا تجزیه طلبان خوزستان و دزفول ناکام بمانند.

آیا ساکتانِ خفته ی امروزِ شهر، در اوج سکوت دارند این جمله را فریاد می زنند؟ : حاج احمد، اشتباه کردی و کلاه بر سرت رفت برادر! بیخود و بی جهت از سال 59 تا 90 بدنت را تکه تکه و در طول 31 سال آزگار تقدیم دین و وطنت کردی، اکنون مفت مفت میخواهند وطن ات را قطعه قطعه کنند.

و من،

مهران موزون،

می گویم : نه حاجی،

تو را به کنج چادر سنتی و پاکیزه ی مادرت نازنین ات (که چهره ی نورانی و داغدیده اش برروی ویلچر جانم را آتش زد) قسمت می دهم گوش به سکوت اینان مکن، ای شهیدی که تا آخرین لحظات یا حسین ات ترک نشد، به گلوی بریده ی ذیبح الله الاعظم قسم، تا جان در بدن دارم راهت را ادامه خواهم داد و،

دزفول را برای خوزستان،

خوزستان را برای ایران،

ایران را برای اسلام عزیز حفظ و حراست خواهم کرد.

آری،

روز روشن،

پیش چشم مادر تو،

پیش چشم فرزند سید جمشیدِ شهید،

در حالی برای عذرخواهی از خواننده ای جوان و بی دردِ تهرانی یقه درانی می کنند که عده ای دیگر کار ناتمام الاحوازی های لندن نشین را بی سروصدا دنبال می کنند تا خوزستان و دزفول عزیز را پاره پاره کنند.

سرِ خُم خاطرات گردان بلال سلامت.

یکپارچگی خوزستان عزیز کیلویی چند؟ احسان خواجه امیری را عشق است.

هان ای دوستان امنیت ملی،

آگاه باشید که تمامیت ارضی دزفول ذره ای کم از مذاکرات 1+5 ندارد و اگر ما دست به قبضه ی قلم و شکایت به محضر ولی امر نبرده ایم به این امید است که شما بیدارید.

به خدای بهمن دُرولی قسم،

به هیچ کس اجازه نخواهیم داد تا یال و دُم و اشکم آخرین شیر ایرانی (دزفول) را قیچی کند.

و در نهایت،

روی این سخن،

با آن تتمه های باناموسِ فتنه ی 88 هم نیست که طی دوسه روز گذشته تمام حیثیت خاندانی خود را خرج پرتاب جملات سرطانی خویش به کامنتینگ دیسون مظلومی کردند که متحیرمانده از خواب آلودگی مراجع قضایی شهر و اینکه چرا و به چه علت جشنواره گوشمالی مجرمان اینترنتی را در دزفول افتتاح نمی کنند؟

آیا دادگستری دزفول کمبود متخصص سایبری دارد؟

یا در قبال امنیت فضای مجازی شهر احساس مسئولیت نمی کند؟

امشب،

این قلم،

آکنده از خشم و غصب مقدسی است که هیچ معیاری برای مهار آن نمی شناسد الا «علی».

و به همان علی اعلا قسم،

ذره ای از این خشم، شخصی نیست.

امروز مزرعه و حریم سرسبز خاندان دانشمندِ شیخ مرتضی انصاری، با هجوم گرازهای وحشی در فضای مجازی مواجه است.

گزارهایی که در مزارع اینترنت همچون آفت به جانِ نام و نشانِ ردای پرچمدار دین مبین افتاده اند و

عجبا،

که بسیاری از روحانیت محترم شهر بی توجه به آنچه که در جریان است مشغول خواندن کتاب مکاسب اند.

غافل از آنکه گله ی گرازها کمر به آبروی فرزندِ کاتبِ مکاسب بسته اند.

 

 حضرت آیت الله آقا شیخ رضا انصاری دامت تاییداته

آری،

امروز معلم دین و اخلاق شهر، زیر بهمنی از اهانت های دین ناشناسان تنها مانده است.

و شما حضراتِ مُلبس، ساکت مانده اید؟

این خامه می خواست امشب نصیحتتان کند لکن یادم آمد که کار من نیست نمک زدن به نمک.

اما کدام کلام کوبنده تر و عبرت آموزتر از کلام علی زمان.

پس بخوانید «ادامه مطلب» را و فاعتبرو یا اولی الابصار

پی نوشت 1) مطلبی در این زمینه از سایت خبری دزفول نیوز  +

پی نوشت 2) عکس زیر توضیحاتی دارد که مایه شرمساری برخی مدعیان مسلمانی در دزفول است :

توضیحات عکس +

پی نوشت 3) به کمپین حمایت از حضرت آیت الله انصاری بپیوندید  +

پی نوشت 4) به گزارش خبرگزاری ایرنای دزفول : امام جمعه ی موقت دزفول در خطبه های روز گذشته گفت :

با توجه به سوابق و فیلم هایی که از اجرای این نوع کنسرت ها در دیگر شهرها وجود دارد تشخیص علما و متدینین دزفول لغو این برنامه موسیقی بود.

وی اظهار داشت: در جایی چون محل برگزاری این کنسرت ، عرصه برای حضور افراد متین کمتر فراهم می شود.

امام جمعه موقت دزفول افزود: در نشستی که در خصوص تعیین تکلیف این کنسرت با حضور اعضای ستاد امر به معروف و نهی از منکر و شورای فرهنگ عمومی شهرستان برگزار شد ، سه بار رای گیری صورت گرفت که رای اکثریت اعضا مخالفت با برگزاری کنسرت بود.

 

لبیک

 

از پخش‌ موسیقی‌ مبتذل‌ و لهوی‌ بویژه‌ آنچه‌ در این‌ رشته‌ی‌ هنری‌، فاقد هویت‌ ملی‌ و اصالت‌ ایرانی‌ است‌، پرهیز شود. موسیقی‌، ابزاری‌ است‌ که‌ می‌تواند حرام‌ و می‌تواند حلال‌ باشد. نوع‌ حلال‌ آن‌ بدرستی‌ شناسائی‌ و برابر نظرات‌ روشنگر امام‌ راحل‌(طاب‌ ثراه‌) در معرض‌ استفاده‌ قرار گیرد و در این‌ باره‌، بیشتر، از هنر اصیل‌ ایرانی‌ که‌ با ساخت‌ روحی‌ و عاطفی‌ مردم‌ ما همخوان‌ و همنوا است‌ کار گرفته‌ شود.  (امام خامنه ای مدظله)

 

پایگاه اطلاع رسانی نماینده محترم ولی فقیه در دزفول گزارش داد :

رئیس حوزه علمیه آیة الله سبط الشیخ الانصاری طی سخنانی در "مسجد حضرت مهدی عج" ، ضمن  تبیین فریضه  امربه معروف و نهی از منکر و آثار سوء بی توجهی و عدم عمل به آن گفت : طبق آیه ی شریفه ی

( کنتم خیر امة اخرجت للناس تامرون بالمعروف … آل عمران . ۱۱۰ )

برتری امت اسلام نسبت به سائر امم به خاطر امر به معروف و نهی از منکر می باشد  .

ایشان با اشاره به آیات

( قل یا اهل الکتاب لستم علی شیئ … المائدة ۶۸ )

و

(لعن الذین کفروا من بنی اسرائیل علی لسان داوودوعیسی بن مریم…المائدة ۷۸ )

و

( مثل الذین حملوا التوریة … الجمعة . ۵ )

گفتند: برتری و اعتبار و مقبولیت ما،در سایه ی عمل به دستورات قرآن کریم تحقق می یابد .

ایشان با ذکر روایتی از امام صادق علیه السلام :

(انّ بنى‌امیّة اطلقوا تعلیم الایمان، و لم یطلقوا تعلیم الکفر، لکى اذا حملوهم علیه لم یعرفوه )

گفتند: همانطور که آشنایی با مظاهر و جنبه های اثباتی ایمان لازم است، آگاهی نسبت به شرک و فسق و نفاق و مصادیق آن ضروری است .

در کنار ( و حلنی بحلیة الصالحین ) توجه به ( … و رفض اهل البدع … ) لازم است . همان طور که در جهت تشکیل جلساتی مثل دعای کمیل و ندبه کوشش می کنیم ، بایستی با برگزاری مجالس نامبارک و فاسقانه و فتنه برانگیزی که مخرب سلامت اخلاقی و امنیت اعتقادی و نجابت عمومی است، مخالف باشیم .

ایشان با اشاره به آیه ی شریفه ی :

( و لما رجع موسی الی قومه غضبان اسفا … الاعراف . ۱۵۰ )

گفتند : یکی از نشانه های مسلمان حقیقی ، داشتن غیرت دینی وخشمگین شدن  در مواجهه با منکرات می باشد . چرا ما شاهد چنین خشمی درخود و خصوصا در بسیاری از مسئولین نیستیم

ایشان با ذکر حدیث ( صنفان من امتی اذا … ) سلامت نفس عالمان، معلمین، دبیران، مدرسین و مسئولین را عامل مهم سلامت اخلاقی و اعتقادی جامعه دانسته

و تصریح کردند : با توجه به آیه ی شریفه ی( و اذ قالت امة منهم لم تعظون قوما … الاعراف . ۱۶۴ ) گروه ساکتین و فاعلین ، اهل عذاب ، و تنها گروه ناهین اهل نجات خواهند بود .

 

ایشان ضمن اعلام مخالفت شدید و صریح حوزه ی علمیه آیة الله سبط الشیخ با فراهم کردن شرائط برگزاری مجالسی که با روح تعالیم اسلام و اهداف انقلاب و شهداء و منویات مقام معظم رهبری و فتاوای مراجع عظام تقلید مباینت دارد ، خواستار دستور الغاء این مجلس لغو و لهو (که بناست در تاریخ ششم و هفتم اسفند ماه در این شهر برگزار شود ) از متصدیان امور اجرائی و فرهنگی شد .

مدیر و مدرس حوزه علمیه آیة الله سبط الشیخ افزودند : پخش صدای یک خواننده از رسانه ملی، فاقد هرگونه حجیت شرعی می باشد.

ما مقلد مراجع تقلید و رهبر معظم انقلاب هستیم نه مقلد برنامه های تلویزیون . بسیاری از این برنامه ها به منزله ی زدن چوب حراج بر ارزش های دینی می باشد .

ایشان باانتقاد از بی تفاوتی نسبت به منکرات در سطح شهر، متدینین و مخصوصاً مسئولین را به توجه بیش از پیش نسبت به فریضه ی عظیم امر به معروف و نهی از منکر ، با استفاده از شیوه های صحیح ، دعوت نموده و سکوت در مقابل منکراتی که سلامت اخلاقی و دینی و اعتقادی مردم را در معرض خطر قرار می دهد ، خیانت به دین و متدینین دانستند .

 

پی نوشت1 : دیسون به عموم افراد محترمی که بلیط این کنسرت را تهیه کرده اند خاضعانه پیشنهاد میدهد تا ندای روحانیت فهیم شهر را اجابت نموده و با صرفنظر کردن از هزینه پرداخت شده آن را هدیه ای به درگاه الهی برای اقامه فریضه امر به معروف و نهی از منکر محسوب نمایند تا لغو این برنامه را برای تهیه کننده ی محترم این کنسرت آسانتر سازند.

پی نوشت 2 : ظاهراً برخی اینگونه القاء می کنند که روحانیت متعهد اصولاً با شاد بودن مردم مخالف است که باید عرض کنم «تا تعریف شادی چه باشد» و «معیار شاد بودن» را چه بدانیم؟

اینجانب شهادت میدهم که حضرت آیت الله انصاری(دامت تاییداته) یکی از دلشادترین روحانیونی است که در تمام عمرم دیده ام. کسانی که از نزدیک ایشان را می شناسند معترفند که در برابر روح سرزنده و اخلاق خوش وی کم می آورند.

حاج آقا شیخ رضا چنان با مسائل روز و امور جوانان و خانواده های عادی جامعه عجین هستند که هر «تازه مرتبط شده ای» را به شگفتی وامیدارند. بنده که سالهاست ایشان را از نزدیک می شناسم هنوز از شدت شگفتی ام در خصوص میزان تسلطشان بر مسائل اجتماعی مردم کاسته نشده.

لذا به تمامی عزیزانی که در خصوص مواضع ایشان کمترین ابهامی دارند توصیه می کنم که از روحیه باز و مخلص ایشان در پاسخگویی به ابهامات پیش آمده کمال استفاده را ببرند و رو در رو به طرح مسئله بپردازند.

پی نوشت 3 : به عنوان یک کارشناس رسانه عرض می کنم ممکن است برخی عزیزان بپرسند چگونه، اثری که در رسانه ملی پخش می شود برای اجرا در دزفول مشکل دارد؟

درپاسخ، نکاتی به ذهنم رسید که ذیلاً عرض می کنم :

الف) پخش یک اثر در رسانه تا اجرای زنده ی کنسرت آن ، تفاوت هایی دارد

ب) گاهی پخش یک فیلم در شبکه های سراسری به صلاح نیست در حالیکه همان فیلم را از تمامی شبکه های استانی همزمان پخش می کنند.(در حالی که پوشش جمعیتی بیننده به لحاظ سطح پوشش آنتن یکی است . کمی به این تفاوت فکر کنید) چیزی شبیه اینکه فایل صوتی خاصی را تمامی افراد خانواده با هم نمی شنوند اما تک به تک چرا!

ج) فضای فرهنگی، مذهبی و سنتی شهرهای کشور، البته که با هم مساوی نیست. گاهی اجرای یک کنسرت موسیقی و یا یک تئاتر در تمام مملکت مشکل خاصی ندارد درحالیکه برای مشهد و قم حکم دیگری دارد و ایضاً گاهی اجرایی در اهواز آن بازتاب خاص! را ندارد که در شوشتر و دزفول دارد.

د) تفاوت هایی که برای بندهای ب و ج عرض کردم ممکن است ناشی از ملودی انتخاب شده ، خواننده ی اثر و یا زمان برگزاری باشد.

 

 

فاطمه فاطمه است

12 بهمن ماه امسال که گذشت، اولین سالگرد هبوط فرشته ی کوچکی به قلبم بود که برکت وجودش و نورِ نامِ نامی اش از 12 بهمن 1390 تاکنون خانه محقر پدر را روشن تر از همیشه کرده است.

فاطمه ام را مدیون  بی بی دوعالم هستم.

یا زهرا(ع)،

یا ام ابیها،

ای بانویی که رسولِ لولاک، تو را روح خود خوانده،

سپاس این کمترین را برای عطیه ی معطری که به ما بخشیده ای بپذیر.

خانم جان،

رب الارباب آگاه است،

و شما نیز :

که 387 روز است آشیانه ام از پرتو نامیدن فرزندم به نامِ نامیِ شما، عطری صدچندان گرفته.

که خطاب دخترم به نام شما، فخر، عزت و بهجتی هزار برابر را به قلبم وارد می کند.

خانم جان،

به محسن ات قسم،

387 روز است که خود را در زمره ثروتمندان عالم محسوب می کنم، چرا که مالک فرزندی شده ام که به قدر جرعه ای، خانه و خانواده ام را به خاندان علی(ع) متصل کرده است.

387 روز است که خود را جزو گدایانی می دانم که از پشت در خانه ی علی(ع) به دهلیز راه یافته ام.

بانوی من،

من سادات نیستم،

اما از بچه های شیرخوارگاه آمنه هم کمتر نیستم که به حامی خود می گویند : مادر.

پس،

مادرم،

فاطمه جان،

برای فاطمه ام از شما متشکرم

ممنون دایه.

ممنون.

 

بزرگترین چشم جهان در دزفول

از دوران کودکی مناظر دره ی تنگِ سرای سردشتِ دزفول را خیلی دوست دارم.

بارها و بارها از زوایای مختلف عکسیده ام این جلوه ی جمال الهی را.

اما این بار از زاویه ای جدید و کاملا بکر کادر بستمش و شک ندارم که برای اولین بار در تاریخ خلقت این دره ی زیبا چنین قابی گرفته شده است.

متخصصی برایم میگفت : طاقدیس دره ی تنگ سرای سردشت دزفول بزرگترین طاقدیس زمین شناسی در کره زمین است.

من میگویم : این بزرگترین چشمی است که خداوند زیباآفرین، آفریده است.

 

با عکس زیر مقایسه اش کنید

انصافاً یاد این شعر حضرت سعدی نمی اُفتید؟

 

دانی کدام دولت در وصف می‌نیاید؟ 

چشمی  که باز باشد هر لحظه بر جمالی

 

سایز بزرگتر تصویر دره تنگه سرا را ببینید +

 

راستی : جدیدا به سرودملی انجمن زن ذلیلان دست یافته ام

نظرتان چیست؟ آپش کنم گوش کنید؟ نیشخند

جنبه های پنهان یک جرم

گویند مرد میانسالی، سوار بر اسب خویش در بیابانی بی آب و علف راه می پیمود که ناگاه جوانی خسته و تشنه و گرسنه را در مسیر دید.

مرد از آب و غذای خود جوانک را سیر و سیراب کرد.

با او گرم گرفت و در حالیکه گرم گفتگو شده بودند به راه افتادند.

قدری که رفتند مرد به جوان گفت : ما یک اسب داریم و می توانیم به نوبت بر آن سوار شویم و کمی از خستگی راه بکاهیم.

جوان گفت : تو از آب و غذایت به من داده ای و درست نیست که مرکب ات را نیز با من قسمت کنی.

مرد گفت : ما دوستیم و لذت رفاقت و همسفری در آن است که هر چه داریم را با هم قسمت کنیم.

جوان ضمن تشکر گفت : پس اول شما سوار شوید و هرگاه که خسته شدم نوبت سواری خواهم گرفت.

مرد گفت : تو میهمان من هستی و شرط میزبانی نیست که اول من سوار شوم.

الغرض،

مرد با اصرار، جوان را بر مرکب نشاند.

جوان سوار شد و درحالیکه سعی میکرد بر اسب مسلط شود چند متری از مرد صاحب اسب فاصله گرفت و ناگهان فرز و چابک اسب را هی کرد و الفرار.

صاحب اسب فهمید آن جوان دزدی بیش نیست و از صداقت او سوء استفاده کرده است.

مرد فریاد زد : صبر کن جوان. همانجا که هستی قدری تأمل کن جمله ای را بشنو و سپس برو.

جوانک شیاد در حالیکه دور از مرد و سوار بر حیوان ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز، گفت : بنال و حرفت را بزن ای نادان.

مرد گفت : از تو خواهشی دارم.

جوان گفت : التماس نکن و غذاهای درون خورجین اسب را به تو برنخواهم گرداند و همان بهتر که نادانی چون تو در این بیابان از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

مرد گفت : از تو هیچ نمی خواهم فقط قولی بده و برو.

جوانک تریده(1) گفت : حوصله ام را سر بردی حرفت را بزن.

مرد با صدای بلند طوری که دزد بشنود گفت : اسب و آب و غذایم را بردی ببر، اما تو را به همانی که می پرستی قسمت میدهم هیچ کجا این داستان را تعریف نکن و نگو که بین من و تو چه گذشت؟

تریده متعجب گفت : چرا؟ می ترسی به نادانی ات بخندند؟

مرد گفت : نه! می ترسم دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد نکند و هیچکس همنوع در راه مانده خود را دستگیری نکند، می ترسم مردی و مردانگی از بین بمیرد.

***

قصه بالا را خواندید؟

حالا بشنوید :

روز گذشته در دزفول، دزدی با یک جعبه شیرینی در دست و به عنوان یک مسافر درون خودرویی می نشیند که دختر مرد راننده نیز حضور داشته است.

دزد پس از نشستن در خودرو و خوش و بش کردن با مرد راننده و فرزندش، به آنها تعارف شیرینی می کند.

مرد (و احتمالا دخترش) شیرینی برداشته و میل می کند.

طولی نمی کشد که حال مرد راننده به قدری بد می شود که راه به سمت بیمارستان کج می کنند.

(نمیدانم صحنه به چه شکل بوده؟ و اینکه چگونه دختر از پدر جدا شده و به خانه می رود و مرد بعد از مسمومیت خودش رانندگی کرده یا دزد نابکار را پشت رُل نشانده)

خلاصه آنکه که دزد انسان نما،  صاحب مرکب را تا بیمارستان همراهی می نماید و بعد از بردن مرد راننده به اورژانس، دزد بیرحم سوار بر خودرو شده و خودروی بنده خدا را با مدارک و پولهای درون ان به یغما می برد.

خودرو تاکسی بوده؟ نمی دانم

شخصی بوده نمی دانم.

ظاهرا پای شیرینی ها (نمی دانم چطوری) به خانه نیز باز می شود و آنها نیز مسموم می شوند.

سوال اینجاست : آیا در این قضیه فقط یک سرقت اتفاق افتاده است؟

البته که نه!

آسیب جانی نیز به صاحب مال و خانواده اش  وارد آمده.

اما یک جرم پنهانی سنگین دیگر نیز رخداده که به نظر من اعدام در ملاعام برای چنین جرمی بسیار کم است.

جرمی به نام : تخریب اعتماد اجتماعی مردم به یکدیگر.

ما مردم فراتر از توصیه های قانونی، به یکدیگر یک اعتماد نانوشته داریم.

به چند سکانس رایج در صحنه های روزمره مردم این مرز وبوم توجه فرمایید :

سکانس مثالی اول

در مسیری می رانید

مُحَرم است

به خیابانی نسبتا خلوت می رسید

سینی نذری را از پنجره خودرو به سمت تان می گیرند و شما بی معطلی شربت نذری را سر می کشید

به نبش بعدی نرسیده حالتان بد می شود طوری که کنار می زنید و ناگهان چند نفر....

سکانس مثالی دوم

به طبیعت رفته اید

کمی آنطرف تر چند نفر از راه می رسند و جوجه کباب روی آتش بار می کنند و به شما هم سلامی وعلیکی ابراز می نمایند و با لبی خندان به شما می گویند : کمی کسری دارید..نمکی...روغنی..در خدمتینم

تشکر می کنید

جوجه کبابشان آماده می شود و ناگهان دوسیخ آورده و به اصرار تعارفتان می کنند و شما پس از کلی تشکر می گیریدو می خورید و .....

سکانس مثالی سوم

شب وفات و یا تولد یکی از معصومین(ع) است

درب خانه را می زنند

سینی نذری را جلویتان میگیرند وشما کاسه ای بر می دارید به شما می گویند بیشتر بردارید زیاد است و شما کاسه دوم را برمی دارید و نیمه شب همگی کسانی که نوش جان کرده اند در حقیقت بیهوش می شوند تا صبح که برمی خیزند و می بینند خانه را رُفته اند.

سوال از محضر ارباب فن قضا

آیا برای رسیدگی به این جنبه جرمی که دیروز در دزفول اتفاق افتاده است نیز فکری شده؟

تخریب اعتماد عمومیِ فی مابین مردم را می گویم.

 

لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

پی نوشت 1تریده (tarideh): در گویش کوهستان های شمال خوزستان به معنای دزد و راهزنی است که تکنفره اقدام به دزدی و راهزنی می کند.

پی نوشت 2 : پیرو  لزوم «بازگو» نکردن جرمِ زشت روز گذشته ی دزفول، دیسون نیز بنا نداشت تا چنین مسائلی را در فضای مجازی بازنشر دهد اما از آنجا که موضوع در سایتهای محترم ( +  +   +) علنی شده است، گفتم شاید بتوان در دیسون از منظری خاص به آسیب شناسی این مطلب پرداخت.

اینجا دیسون است

اینجا دیسون است به وقت دل های عاشق دارالمومنین دزفول.

اینجا دیسون است به وقت نفس های یک خط در میانِ 350 جانباز شیمیایی که در عالم شهود، سلاطین مایند و این دوچشم کورِ ماست که تاج پادشاهی را برسر آنان نمی بیند.

خوانندگان عزیز،

صدای ما را از اعماق تاریخ سرزمینی می شنوید که سلمان محمدی(ص) از آن برخاسته است.

اینجا دیسون است به وقت مسجد ملاحاجی، آنجا که کسی چون مرحوم ضیایی(ره) در آن آرمیده است. همو که وقتی برای تعریض خیابان امام خمینی شمالی دزفول و به حکم مراجع عظام، نبش قبرش نمودند، جنازه ی نورانی اش پس از دهها سال، صحیح و سالم بیرون آورده شده و بر دست و دل مومنین شهر تا مسجد ملاحاجی تشییع و بدرقه شد.

همان مسجدی که اکنون مظلومانه و ساکت، در حال خُرد شدن و شکستن است و آب در دل هیچ میراث خوری در دزفول تکان نمی خورد.

 

 

اینجا دیسون به وقت خانه ی آیت الله قاضی(ره) است که دلم به یادش دلتنگ تر از هر زمان دیگر است.

خوانندگان عزیز، صدای ما را از بند بند آجرهای بنای کاشفیه و خانه ی مهجور شیخ انصاری  و مسجد بی امام جماعت آقا فتاح می شنوید.

می گویند در کاشفیه کسی کشف رازهای الهی میکرد که آقاسیدصدرالدین اش میگفتند و علم تسخیر جن داشت و بگاه خروج از اتاق، نعلین هایش در مقابلش جفت میشد (الله اعلم).

 

هان ای مردم بخارا و سمرقند که هنوز دلمان برای شما و دلتان برای ما می تپد،

ای مردمی که نه فقط دین مبین محمدی(ص) که آجرهای مربع هزاران ساله دزفول و بین النهرین نیز ما را و شما را همسایه ی هم نموده ، کجایید تا برما و بر مرگ دیوارهایمان بگریید؟

اینجا دیسون است صدای آخرین ناله های باغ گودول .

و این آخرین باغبان پیری است که چونان پدری فرزند مرده بر جنازه باغ سیصدساله یی نشسته است که عطر لقمه ها و طراوت و سبزی سفره های مردمان این سرزمین نورانی را قرنها تأمین می کرد.

 

 

فقط شناسنامه اس «سلطان»علی نیست، او براستی سلطانی از سلاطین دزفول است که در سیاهی یک شبِ موشکباران، جنازه سوخته ی سه شاهزاده ی 9 تا 17 ساله اش را در آغوش کشید و اکنون روزهای متمادی و در گرما و سرما بر نعش فرزندخاکی خویش می نشیند و یکبار دیگر خود را برای داغ فرزندی دیگر به نام باغ گودول، آماده می کند.

لودرهای شهرداری می دانند چه میگویم؟

اینجا دیسون است به وقت ته شوادوون هایی که روزگاری حامی حجاب زنان شیعه علی بود و زمان دیگر ناجی جان شیعیانی که ترس از موشک های اسکاد و وحشتِ سوختن و خاکسترشدن در عالم خواب را با آرمیدن در این نعمات خداوندی به فراموشی می سپردند.

همان شوادوونهایی که اکنون خود فراموش شده ی قلب های فراموشکار مایند.

اینجا دیسون است.

و این صدای تلق و تولوقِ چرخ بافندگی آخرین پیرمرد بافنده ی شهر است که نه برای نان بلکه برای جان می بافد

 

صدای قلم ما را از گلوی خفقان گرفته ی رودی میشنوید که آخرین نفس هایش را می کِشد.

راستی، برنامه های عمرانی شهر برای زمین های کف رودخانه خشک دز چیست؟

هرچه نباشد کلی زمین است و مساحت دارد.

آیا قرار است بر جنازه دز هم آپارتمان بسازیم یا تمامی اش را آسفالت خواهیم کرد تا ترافیک شهر سبکتر شود؟

اینجا دیسون است به وقت آینده ای که احتمالاً در آن، به جای رنگ سبزآبی و زشت! رودخانه ی دز، رنگ دلنشین و سیاه آسفالت را از کوپیته تا حمید آباد جایگزین کنیم و یک اتوبان زیبا!! ساخته شود و کت های حاشیه رودخانه را نیز تبدیل به تعویض روغن و فروشگاه های سرراهی کنیم تا تریلی های رسیده از آزاد راه پل زال را به میهمانی چای و قلیان بخواند.

اینجا دیسون است، آنچه که در پاراگراف بالاخواندید صدای قلبِ شوم کسانی است که برای تمامیت ارضیِ دلهای سوخته ی ما نقشه ها کشیده اند.

اینجا دیسون است به وقت شلیک کلاشینکفی در خیابان شهید منتظری دزفول که انصافاً صدای رگبارش از موشک های اسکاد صدام بلندتر بود ، چرا که صدای موشک ها تا سردشت می رسید اما صدای رگبار کلاشینکفی بر ویترین زرگری بینوا در دزفول تا ته تهران شنیده شد.

اینجا دیسون است و تاپ تاپی که می شنوید صدای هراسان قلب زرگری است که نمیداند اگر بستر برخیزد آیا بازهم جرات گشایش دکان خود را خواهد داشت؟

اینجا دیسون است، شهر مردمی که نفس را در قفسِ سینه زنگی مست بغداد حبس کردند و حالا همین مردم در خانه خود و در ته دکان خود هدف جغدهای شومی قرار میگیرند که معلوم نیست امنیت ملی شان را هدف گرفته اند یا جان و مالشان را.

کجایی حاج احمد؛

 

اینجا دیسون است، فریاد یا حسینی که می شنوید صدای کسی است که شنبه آینده اولین سالگرد عروج اوست، کسی که با «یک پا» تمام بیابانهای غرب خوزستان را برای امنیت من و شما گز کرد و شب و روزش برای آرامش شبانه ی من و شما، یکی بود.

اینجا دیسون است به وقت باتری قلب سوداگر،

صدایی که می شنوید صدای یاحسین اوست که در تمام دزفول و برای همیشه پیچیده است، کافی است تا کمی با دلت بو بکشی و صدایش را از بهشت علی بشنوی.

اینجا دیسون است،

صدایی که می شنوید آژیر دلِ من است و معنی و مفهوم آن این است که تالحظاتی دیگر، خواهم گریست.

تقدیم به عباس پاپی زاده

 

سال 1364 ، مهندسی جوان، تک پسر خانواده یی خانزاده و اشرافی، از قلب تهران و برخلاف رضایت مادر، به عضویت ستاد معین بازسازی مناطق جنگی درآمده و اختصاصاً برای شرکت در سازندگی خانه های موشکزده دزفول راهی این دیار می شود.

غلامرضا با قدی رشید، چهره ای زیبا، موهایی بور و چشمانی عسلی روشن، دانشجوی کارشناسی ارشد معماری، با کوهی از احساسات و شور جوانی و عشقِ به میراث فرهنگی ایران وارد دزفول می شود.

همان دزفولی، که پدرش در دوره رضاخانی، ریاست ژاندارمری اش را برعهده داشته و در گوش فرزند، قصه ها گفته از دزفول و اقلیمش، از دزفول و مردمانش، از دزفول و معماری اش.

خودش می گفت : وقتی از غربِ شهر وارد شدم و گاهِ عبور از روی پل جدید(شریعتی)، معماری منطقه قدیم را دیدم برق از کله ام پرید و وقتی وارد کوچه های بافت قدیمی شدم

و خانه ها را

گره آجرها را

و کوچه های تو در توی آن را دیدم مدهوش شدم از آن همه  عظمت چندهزارساله که هنوز هم زندگی در آن جریان دارد.

(منظور از چند هزارسال قدمت  معماری دزفول است)

غلامرضا سه سال آزگار در دزفول ماند و تا سال 67 که جنگ تمام شد، نه فقط در بازسازی خانه و آشیان دزفولی ها شرکت داشت بلکه با دوربین آنالوگ خود چند هزار عکس و اسلاید (فرق است میان عکس و اسلاید) از بافت قدیم، از خانه های موشک خورده و از تخریب هایی که توسط لودرهای شهرداری وقت صورت می گرفت با چشمانی اشکبار عکاسی کرده و در آشفته بازار جنگ تحمیلی بر جنازه معماری فخیم ایرانزمین ضجه می زد.

خودش می گفت : چه شبها که خوابگاه را ترک کرده و به میان خرابه های بافت قدیمی رفته و با گریستن بر پیکره هنر فاخر ایران، روی مخروبه ی خانه های بافت قدیم تا صبح می خوابیدم. چه مصیبت ها کشیدم در آن روزگار که هیچکس دغدغه های مرا در خصوص تخریب بافت قدیمی درک نکرد. چه زجری کشیدم وقتی که طرحی بنام جاده ساحلی، کوس مرگِ بافت قدیمی را نواخت و میان رودخانه وبافت قدیم، جدایی ابدی انداخت.چه تلاشها کردم تا هیئت بازرسان سازمان ملل را به بهانه نمایش اسلایدهایم به ته شوادوون های بزرگ دزفول کشاندم تا شاید با مبهوت کردن آنها از معماری شوادوون ها به فکرشان بیاندازم که در بازگشت به اروپا، دولت های خود را ترغیب کنند تا به صدام فشار بیاورند که کمتر موشک روانه این ارگ سترگ و نازنین و مردمان بیگناه آن کند.

 

 

او پس از سه سال دزفول را به مقصد تهران ترک کرده و سالها بعد با پیگیری و زحمت فراوان و به مدد یکی از معاونین وزرای وقت (که دزفولی الاصل است) کتاب «دزفول شهر آجر» را می نگارد.

خودش میگفت : برای هرکدام از عکسهایی که درکتاب به حالت نقشه های ترسیمی می بینید ماهها روی کاغذ کالک و با مداد راپیت، گره گره آجرهای عکس های واقعی ام را جوهری کرده ام.

(آنان که هنرستان بوده اند و با مداد راپیت روی کاغذ کالک، نقشه های معماری کشیده اند میدانند کشیدن چند هزار آجر آنهم فقط برای بازسازی یک عکس و ترسیم پرسپکتیو آن یعنی چه؟)

بیست سال پس از خروج این فرزند راستین ایران از دزفول، من از طریق خواندن کتاب «دزفول شهر آجر» با شخصیت والای ایشان آشنا شدم.

(از همشیره ام برای هدیه این کتاب تشکر فراوان دارم)

عمیق و دقیق خواندمش کتاب را و احساس کردم که «تاروپود» وجود نویسنده را بر «دارِ» وجود من بافته اند.

نام نویسنده را مرور کردم : «غلامرضا نعیما»

و شگفتزده شدم وقتی که دیدم اصلیت این شخص «دزفولی» نیست .

می گویند : جوینده یابنده است.

و من گشتم تا او را یافتم و اکنون چهارسال است که افتخار دستبوسی اش را دارم.

اما بعد..

آقای پاپی زاده،

نماینده محترم شهرستان دزفول،

وکیل محترم شهر دزفول و منافع تمدنی آن،

استاد نعیما سال 67 دزفول را ترک کرد لکن 24 سال است که دلنوازترین سمینار تصویری معماری سنتی ایران را با نمایش و توضیحات تخصصی تصاویر دزفولِ سالهای  64 تا 67  در دهها دانشگاه ایران برگزار کرده و اشک بسیاری از عشاق هنر فاخر معماری ایران را درآورده است.

آقای پاپی، تا اینجا را داشته باشید.

اینکه کسی از 700 کیلومتریِ دزفول، پای به این سرزمین گذاشته و مدهوش هنر معماری اش می گردد شاه بیت قضیه نیست.

یکایک خاندان استاد نعیما افرادی خوش ذوق و دارای قریحه و چشم هنربین هستند.

ایشان در سال های پس از جنگ، دیده های خود را از دزفول، به مددِ تصاویر برداشتی و زبان بیان خویش به خانواده منتقل می کنند و اینگونه می شود که یکی از خواهرانِ ادیبِ ایشان با شنیدن تعاریف هنر معماری دزفول و مردمان شهر من و شما ... چنان ذوق قلمش به تراوش احساس می رسد که متن ظریف زیر را قلمی می کنند.

آقای پاپی زاده پالنگان،

این شما و این هم متنی در مدح و منقبت دزفول، آنهم از زبان یک بانوی ارجمند ایرانی که دزفول را به چشم ندیده و فقط وصف آن را شنیده است :

نویسنده متن، خانم س-نعیماست لکن زبان حال استاد غلامرضا نعیما در مواجهه با دزفول می باشد :

دزفول شهر آجر

زمانیکه از خط و خاطره و خاک گذشتم،

جایی را دیدم با تمامی باور،

ایمان آوردم به خلاصه شدن،

خلاصه بودن وگره خوردن عشق و خاک،

که همه «بودن» است،

حک شدن احساس بر دیوارهای این «بودن»،

وقتی یگانگی و خلوصِ نمایِ حقیقت را با تمامی وجود حس کردم،

به شهری رسیدم که همه آجر بود،

همه، گرما بود،

همه، عشق به معبود،

همه، طپش های زنده در اعماق گره های درهم آمیخته،

که مرا..تو را صدا میزد،

و باید خالصانه رفت و ماند و دید،

که چه عشقی نهفته است،

چه غوغایی است در دل این شهر،

نباید رفت باید پرواز کرد،

باید روح شد،

در قالب جسم نماند،

باید به چشم محبت دید و با صدای این شهر اوج گرفت

گره های درهم آمیخته این شهر کوچک را،

باید به اندازه وسعت تمامی خواستن حس کرد.

آن زمان درمی یابی که چه دنیایی است بی انتها،

درمی یابی که دست عاشقِ خاک، بی وضو نبوده است.

در تلفیق این عشق : سادگی اش، خلوصش، گرمایش، همه چشم هایی است که گویای حقیقت است.

بغض بی صدای غروب شهر در دلتنگی غریبانه و درهم فشرده آجرها پیچیده است

و عاشقانه می گرید،

می گرید برای تمامی ویرانی ها،

صدایش را می شنوی؟

پس،

دزفول را،

گره هایش را،

آجرهایش را،

عاشقانه باور کن.

س - نعیما (بیستم آبانماه 1377)

تجزیه دزفول؟؟!!..مردم بیدار شوید!

 

 

کلیک کنید +

و

+

و

+

خجسته سالروز آغاز سلطنت مهدی (عج) مبارکباد

 

 

آقا شما بیا؛ تدارک اطعام با بسیج

پرچم زدن به گوشه ی هربام با بسیج

گرچه پر است دام، زبعد ظهورتان

منحل نمودن خطر دام، با بسیج

کرب و بلا؛ مجال شما با سران کفر

یکسر نمودن خطر شام با بسیج

گرچه شهید راه تو عیسی بن مریم است

آقا قبور قطعه گمنام با بسیج

حزقیل نبی (ع) یک فرمانده جنگ نرم

صرفنظر از صحت و سقم این ادعای قدیمی اهالی شوش و دزفول که حزقیل نبی علیه السلام (مدفون در حوالی چهار راه شریعتی شهرستان دزفول) پدر بزرگوار دانیال نبی(ع) می باشد.

و صرفنظر از اینکه امام رضا علیه السلام در مواجه با علمای مسیحی زمان خویش به آنها فرمود : چرا عیسی (ع) را پسر خدا می دانید؟

ایشان گفتند : چون مرده را زنده می کرد.

حضرت فرمود : پس چرا حزقیل نبی(ع) را فرزند خدا نمی دانید در حالیکه حضرتش 35 هزار مُرده را که 60 سال از مرگشان می گذشت یکجا و باهم زنده کرد؟

 

 

(عکس از محمد آذرکیش)

همه ی ما اهالی دزفول در این شهر رشد و نمو می کنیم و از کنار مزار مطهر این پیامبر بزرگ خدا می گذریم و حداکثر می شنویم که پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، صهیونیست ها، تلاش هایی برای نبش قبر و بردن جسد مطهر ایشان (ایضاً جسد مطهر حضرت دانیال نبی علیه السلام) به فلسطین اشغالی داشته اند.

(حاج امیر ابراهیمیان خاطره ای عجیب از تلاش چند اسرائیلی برای سرقت گنجینه ای قیمتی از درون مزار این پیامبر بزرگ خداوند دارند که خودشان باید گوینده باشند)

و درنهایت می شنویم داستان سنگ سیاه و عجیبی را که بر روی مزار شریف این رسول الهی قرار داشته و مردم دزفول کودکانشان را به گاه بیماری (خصوصاً اشکم پیت) به بارگاه مقدس باباحزقیل رسانده و شکم کودک را به سنگ مورد نظر می ساییدند و شفا می گرفتند و اینکه طی چند دهسال گذشته سنگ سیاه به طرزی مشکوک مفقود شده و هیجکس نمی داند چه برسرش آمد؟

باری...

داستان مهجوریت زیارتگاه حزقیل پیامبر در قلب شهر دزفول همچنان برجای خود باقیست و من هربار که از کنارش رد شده یا در پارکینگ (چیتا آقامیر) نیاز به پارک خودروی خود دارم سلامی خدمت ایشان عرض می کنم اما به این فکر کرده و می کنم که : به همین سادگی؟

در شهر ما پیامبری دفن است و ما خیلی راحت از کنارش میگذریم؟

آنهم پیامبری چون حضرت حزقیل علیه السلام؟؟

گذشت تا امروز ..

که مطلبی را در رجانیوز خواندم که توجهم را به عنوان یک دزفولی جلب کرد.

یکی از رسانه های امریکایی (به نام ترامپت) که بازتاب دهنده دیدگاه ها و نظریات شاخه ای از صهیونیست های امریکاست در تازه ترین مطلب خود راجع به اینکه ادامه تحریم های ایران موجب گسترش تروریسم در خاک امریکا خواهد شد و حزب الله لبنان به شدت بر روی شناسایی زیرساختهای امریکا و همچنین ایجاد شورش های اجتماعی در امریکا کار می کند اظهار نظر کرده است.

نکته ی جالبی که این رسانه امریکایی در راستای صحت پیش بینی خود بیان می دارد این است که :

(( در عهد قدیم، حزقیل نبی روزی را پیش بینی کرده بود که در آخرالزمان، اسرائیل در محاصره تروریسم، شورش و فروپاشی اجتماعی قرار می گیرد.))

 

 


می دانیم که در جهان غرب پیش و بیش از آنکه «ماقال» مهم باشد این «من قال» است که اهمیت بیشتری دارد.

لذا اینکه کسی چون حزقیل نبی علیه السلام (که در پارادایم اعتقادی یهودیان جایگاه والایی دارد) پیش بینی فروپاشی از درون را برای اسرائیل کرده باشد فی نفسه یک برگ برنده رسانه ای برای جمهوری اسلامی محسوب می شود.

چرا؟

چون این پیامبر عظیم الشأن در خاک جمهوری اسلامی آرمیده است.

و دزفول در این فقره ی خاص به عنوان آرامگاه این بشیر بزرگ که بشارت نابودی غُده سرطانی قرن را داده است می تواند با پرداختن به این کد فرهنگی و تاریخی (از توسعه حرم گرفته تا کار رسانه ای یا ایجاد موسسه فرهنگی جنگ نرم بنام حضرتش) کارهای بیاد ماندنی و زیبایی انجام دهد.

برگزاری همایش بین المللی «فروپاشی اسرائیل، وعده الهی» با محوریت فرمایشات حضرت حزقیل(ع) و دعوت از اندیشمندان یهودی مخالف صهیونیست از امریکا و جاهای دیگر به دزفول و....حرکات رسانه ای نرم و موثری است که برکات دیگری نیز برای دزفول به همراه دارد. برکاتی همچون زوم رسانه ای بیشتر بر شهرستان دزفول و روی خط خبر رفتن پتانسیل های دیگر شهر و ...

سوال اینجاست :

آیا این پیشنهاد به گوشِ هوشهای بیدار شهر خواهد رسید؟

آیا بزودی شاهد خبری تصویری از آرامگاه بشارت دهنده نابودی اسرائیل از آنتن پرس تی وی خواهیم بود؟

آیا اگر صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران بخواهد پا به این میدان بگذارد، آرامگاه حضرت حزقیل (ع) آنقدر آبرومندانه هست که جهانیان به پیامبردوستی و میهمان نوازی ایرانیان اذعان کنند؟

آیا شهر دارالمومنین دزفول آماده است تا مزار حزقیل نبی (ع) را سکوی خاصی از جنگ نرم نماید؟

این قلم فقط برجنبه تهاجمی این پیشنهاد تاکید ندارد بلکه میتوان با تاکید بر جنبه های نوستالژیک مذهبی یهودیان مقیم اسرائیل از حب و علاقه ی آنها به باباحزقیل برای افشاگری علیه لابی کثیف صهیونیست بین الملل سود جست.

در این راستا نیاز به گفتن ندارد که ادارات زیر مسئول ترین ها هستند :

تبلیغات اسلامی دزفول

ارشاد اسلامی دزفول

اوقاف دزفول

میراث فرهنگی دزفول

شهرداری دزفول

و البته نقش بی بدیل مردم عزیز دزفول در پیگیری مطالبات این چنینی و ادای احترام بیشتر این پیامبر بزرگ.

 

پی نوشت1 : شک ندارم که خود بچه های خوب رجانیوز هم از وجود مدفن باباحزقیل در ایران(در دزفول که بماند) بیخبرند. اولین فرصت مطلعشان خواهم کرد.

پی نوشت2 : (برای آنانکه آدرس مزار باباحزقیل را نمی دانند) از چهار راه شریعتی دزفول که به سمت چهار راه آفرینش می روید (روی پیاده رو سمت راست حرکت کنید)حدود 100 پایین تر وارد کوچه ای شوید که محوطه ی موشک خورده چیتا آقامیر را پارکینگ عمومی کرده اند. بیست متر که وارد کوچه شدید، به دست راست بنگرید ،سلام دهید به حضرتش و با وضو وارد شوید.

پی نوشت 3 : پاسخ معمای تصویری در پُست قبلی >> کلیک کنید

پیشاپیش زیارت قبول

قالب جدید

 

تصویر یک بنگشت دسفیلی

 

ساختمانی تاریخی در گورستان رودبند دزفول

 

اف 5 های پایگاه وحدتی دزفول بر فراز دریاچه زیبای سد دز دزفول

با سپاس از وبلاگ سرزمین گرم (برای عکس ها)

و یکی از پرسنل محترم پایگاه برای اصلاح نام جنگنده ها

 

حدس بزنید اینجا کجای دزفوله؟   پاسخ

 

چغازنبیل نازنین (قدیمی ترین رصدخانه جهان)

 

بند کلک

کمی پایین تر از مُل شتری (روبروی رادیو دزفول)

 

یک عصر بهاری در دره زیبای تنگه «واشی» (اطراف دماوند تهران)

 

نشسته بر صُفه یی در بندکلک دزفول (یک خانواده کلاسیک دزفولی)

 

دوربین از روی پل سوم، زیر چوبندی رودبند را نشانه رفته است

نکته : روی پایین ترین پله ها یک زوج جوان ایستاده بودند که حذفشان کردم

 

 

مهران موزون در سال 1349 (مشهد مقدس)

ظاهرا شباهت زیادی به چهره کنونی فاطمه ی بابا دارد

 

سوپ بُرشُک و پودر گل بابونه (معجزه ای برای درمان زکام)

 

دیسون

 

جمعی از رزمندگان دلاور دزفول (ارسالی از حاج علیرضا بیباک)

تهران

تقدیم به آنان که آرزوی زندگی در تهران را دارند.

 

 

تصویر هوای دهشتناک تهران در دو روز گذشته تا کنون

 

این هم تصویری از دزفول به درخواست سرکارخانم غصه (در یک روز زیبا)

 

جایی حدفاصل سردشت و لالی(نوروز 90)

(سمت راست خواهرزاده ام، سمت چپ یکی از بستگان)

130 سال راهزنی

این راهزن دیروز در سن 92 سالگی مُرد.

او یکی از آخرین سرکردگان دسته راهزنانی بود که چند دهسال اخیر را در حوالی دزفول در چهارچوب قانون مشغول به راهزنی و غارت بودند.

چهره این راهزن را به خاطر بسپارید تا در فرصت مناسب توضیحاتی تقدیم کنم.

 

خداحافظ نیما

پریروز اول صبح، خبر مرگ یکی از مجریان صداوسیما رو خوندم که تنها اطلاعاتش این بود :

نام : نیما

محل سکونت : شهرآرا

و منبع خبر ادامه داده بود که هنوز معلوم نیست که کدوم نیمای مجری؟

من اما، تنم لرزید

به همسرم زنگ زدم

تازه رسیده بود شبکه

- الو بفرمایید

- سلام

-سلام، خوبی؟ جانم..بفرما

- ببین..

-بله

- نیما فوت کرد

- کدوم نیما؟

- نیما نهاوندیان.

-نه!!! شوخی می کنی؟

- نه جدی میگم (بی رمق حرف می زدم)

- از کجا شنیدی؟ اینجا توی شبکه هیشکی هیچی نگفته.

- خبر تازه اس..همین یکی دوساعت پیش جنازه اش توی خونه اش کشف شده .

- کی گفته؟

- یکی دوتا سایت نوشتن

10 دقیقه بعد...

همسرم : ببین آقا مهران...اینجا کسی خبری نداره..تو مطمئنی نیما نهاوندیان بوده؟ سازمان بین مجریاش چنتا نیماداره..از کجا معلوم که نهاوندیان باشه.. تازه توی خود سایتها نوشتن هنوز اعلام نشده کدوم نیما بوده.

- ببین! توی سازمان چنتا مجری داریم که اسمشون نیما باشه، جوون باشه و ساکن شهرآرا و تنها هم زندگی کنه؟

-....

- من شک ندارم نیمای خودمونه.

***

نیما رو از سال 86 می شناختم، حدود یکسال با هم اجرای زنده و مشترک داشتیم. تقریبا تمام ایرونیای خارج از ایران من و نیما رو با هم می شناختن.

برنامه «ورزش ایران» رو به تهیه کنندگی آقای حسینا روی آنتن می بردیم هفته ای سه بار توی اتاق گریم کنارهم بودیم.

خدابیامرز نیما از توی اتاق گریم و اتاق انتظار استودیوی پخش گرفته تا جلوی دوربین زنده دست از شوخیاش بر نمی داشت.

خیلی سرزنده بود

خیلی شاد بود

من کارمو خیلی جدی انجام می دادم.

زیاد پیش میومد که به دلیل جدی بودن سرصحنه و حس خیلی نزدیک و قوی که با مخاطب داشتم یادم میرفت باید ازون خنده های تصنعی (بازیگرانه) اجرای تلویزیونی از خودم دربیارم و نیمای شیطون هم راس راس جلوی یه عالم بیننده جهانی، متلک های نرم بهم می نداخت که کوتاه بیا و بخند. 

نیما به مراتب از من حرفه ای تر بود توی کارش.

اون موقع نمی دونستم بچه گرگانه و خونواده اش تهران نیستن (بروز نمی داد) واسه همین بهش ایراد می گرفتم که چرا تنها زندگی می کنی؟

(بهم گفته بود که شهر آرا میشینه)

یادمه نیما ارادتی عمیق، عجیب و سوال برانگیز به علی دایی داشت و هربار که مهمان برنامه مون علی دایی بود کبک نیما بدجوری خروس میخوند.

دیوونه ی بسکتبال بود و همین منو به تعجب می نداخت که وقتی عشقش بسکتباله چه جوری این همه خمار علی داییه.

نیما خدای جوک و خنده بود.

تا همین یکی دوسال قبل اس ام اس های جوک و خنده اش برام میومد ولی مدتها بود که ازش بیخبر بودم.

از شما چه پنهون...

همیشه حس می کردم ته همه این شادی ها یه غم پنهان وجود داره.

هنوزم میگم : شاید تشخیص و حس من اشتباه بود.

حالا حالاها باید وقت بگذارم تا مرگش رو باور کنم.

خداحافظ نیما....چشم روهم بذاری مام اومدیم دنبالت....دنیا دو روزه رفیق.

 

فاتحه

 

پی نوشت : وبلاگ چوب خدا خیلی وقت پیش یه مسابقه خاطره نویسی برگزار کرده بود که بنده این خاطره رو نوشتم و اونجا ذکر خیر نیما نهاوندیان بود  کلیک کنید

اقتصاد مقاومتی 1

دوسون عزیز دیسون

تنیر گرم است و نان تازه در خدمت شماست :

کلیک کنید

اقتصاد مقاومتی 1

 

پی نوشت نخست : یکی از دوسون دیسون (به نام گمنام) کامنتی زیبا برایم نوشته بود که در انتهای آن قلبم آتش گرفت. ابتدا متن کامنت را بخوانید :

حلوا قُبِیت halva ghobeyt در خاطرات نه چندان دور دزفولی ها پیرمرد قدخمیده نابینایی است، که در یک دستش عصا داشت و در دست دیگرش قابلمه ای سنگین تکیه داده بر کمرش، پر از حلوای تازه.

در کوچه و خیابان آرام و عصازنان راه میرفت و صدا میزد "حلوا قُیِبتِ شِکَرَ " .

در اینجا طرز تهیه این حلوای سفید و شیرین را به عرض می رسانم:

مواد لازم : سفیده ی تخم مرغ به دلخواه (مثلا دو عدد)

پودر قند یا شکر سه برابر وزن سفیده ها

وانیل و آبلیمو و هل

مقداری سفیده ی تخم مرغ را با همزن می زنیم، وقتی پف کرد، شکر و وانیل و آبلیمو و هل را کم کم اضافه می کنیم و به همزدن ادامه می دهیم تا مخلوط حالت کشدار پیدا کند. حلوا را می توان در این مرحله سرو و میل کرد. همچنین میتوان با استفاده از سر ستاره ای قیف، حلوا را به صورت گل های کوچک و با فاصله در سینی چیده و در فر قرار دهیم تا خشک شوند. برای پخت زمان و دمای زیادی لازم نیست، حدود 5 تا 10 دقیقه با حرارت بسیار کم.

روحش شاد، زمستان که می شود یاد پیرمرد بی نوا و صدایش می افتم که در جوی آب افتاد و مرد.

با سپاس از گمنام عزیز باید عرض کنم که ما در شناساندن خوراک محلی مان نیز به شدت کم کاری کرده ایم. همدانی ها همین حلوا قبیت را حلوای «انگشت پیچ» می گویند و طعم این سوغاتی لذیذ را به اقصی نقاط کشور رسانده اند.

یکی از ابتدایی ترین روش های خوردن این حلوا، زدن و چرخاندن انگشت سبابه در حلوا و  پیچیدن یک قلمبه حلوا به دور انگشت است و حقیقتاً همدانی ها نام با مُسَماتری بر آن نهاده اند.

و اما پیرمرد حلوا فروش دزفولی.

گمنام عزیز،

نوشته ات پس از سالها مرا بیاد آن پیرمرد مهربان انداخت که هیچ کس را با هر مقدار پول (ولو یک ریال) بی حلوا رد نمی کرد. کافی بود تا کاسه ات را به دستش بدهی و بگویی چقدر میخواهی؟

بارها شاهد بودم که برای مشتری فقیر یک ریالی به اندازه مشتری دوتومانی حلوا می کشید.

من این کارش را خیلی دوست داشتم و با سن کمی که داشتم به خوبی حس میکردم که شخصیت و غرور افراد متقاضی حلوا را درنظر می گرفت و هیچ دستی را خالی رد نمیکرد.

خدایش بیامرزاد.

کاش برایم می نوشتید چگونه در جوی افتاد و مرد؟

پی نوشت دُیُم : (کامنتی از علی موجودی)

می دانی حاج مهران عزیز
آتش گرفتن جان تو ، شعله آن لحظاتی را در دلم روشن کرد که بچه های شیطان محله دنبال پیرمرد راه می افتادند و آن هنگام که می گفت :
حلوا قبیت شکره
همه با هم فریاد می زدند :
( شکر نداره پنچره)
و گاه پیرمرد کور بر می گشت و با چوبش بچه ها را می راند
چه روزگار غریبی بود
یادم می آید جنگ زده که بودیم توی شهرک امام (دزآب الان)
هم او را دیدم که فریاد می زد حلوا قبیت شکره

کاسه ای را دستش می دادیم و پولی را که عمدتا 2 تومان بود
و برایمان حلوا می گذاشت توی کاسه

شیرینی حلوا آمد توی دهنم
اما آمیخته شد با تلخی خاطرات روزهای از دست رفته

یادش بخیر
و خدا رحمت کند پیرمرد حلوا فروش را

راستی آن زنی را که اول کوچه بازار قدیم گرگری می فروخت یادت می آید؟

فکر کنم فرمول گرگری را کس دیگری و شهر دیگری نداشته باشد
گرگری خاص آن زن بود
و او دیگر نیست
و گرگری هم . .
مدتی است که دلم هوس کرده است گرگری بخورم

یادت هست؟
دندان هایمان به هم می چسبید
و بازی جالبی می شد

شیرینی  گرگری را هم بچسبان به شیرینی حلوا قبیت
تا تلخی خاطره ها بیشتر شود. . . .

مهران : این گوشه را نیز یادم آوردی علی جان (راجع به پیرمرد حلوا فروش) . ممنون

و اما زن گرگری فروش

آری به خوبی یادم هست

هرچند من هیچوقت گرگری دوست نداشتم اما فراتر از گرگری های آن مادر محترم دزفولی، می توان از قرص نعناع های بی نظیرش ایشان یاد کرد.

از دکان کوچکی که روبروی محل آن خانم، هنوز فعال است سراغش را همین دوسال پیش گرفتم اگر درست بخاطرم مانده باشد گفت : خانه افتاده است.

و اگر درست یادم مانده باشد در دیسون بلاگفا به این موضوع اشاره ای داشتم.

قرص نعناع های زن که از اسانس نعناع های باغ گدول مرحوم، تهیه میشد برای آرام کردن اشکم پیت و یا کمک به هضم غذا حرف نداشت و من گاهی از شدت تندی نعنایش چشم هایم اشک می آمد.

گفتی مرحوم شده؟؟؟

یا هنوز خانه نشین است؟؟

اگر نفسش بجاست اولین فرصت باید بروم و فوت و فن کار را برایم بگوید و تا ضبط کنم.

ای خداااااا ازدست روزگار فانی.

 

پی نوشت سِیُم  ( کامنتی از امیر ابراهیمیان) :

حج مهران .جنابعالی و استاد موجودی فَحمُم کوردی.

چنان زدید به برجک خاطرات که نمی توان جیجه خروس عروس مروس یه بارنه یه خروس را فراموش کنم(که سینی بدست میفروختم) یا عسلیه.  حج مهران هنوز هم قالب های عسلیه را دارم.بالون(هواپیما)آساره(ستاره) آفتابه.قیچی.پرپرک(پروانه)

اگر آمدی بگو تا قالب ها را نشانت دهم.

شیر کاکائو تازه.

خدا رحمت کند دَدَ قمر «عسلیه زن» را.

تا چند وقت پیش هنوز هم شوهرش بامیه و لوزی کنجی میزد.

گل قندی های ددقمر لنگه نداشت.یادم است گل قندی را درست میکرد میگذاشت تا بقول ددقمر خودش را بگیرد.درون سینی های بزرگ و در پیشبون.

پیشبون بزرگی داشت که با یک سری پله بسیار باریک و شق، آدم را بطرف گل قندی های درست شده و آماده هدایت میکرد.

بعضی وقتها بادی می آمد و بعلت سبکی گل قندی ها، همه را از پیشبون بطرف پائین می انداخت.ناگهان فریاد ددقمر بلند میشد که بدو بدو رووِی گل قندی هانه گرد کنی باد نَبَهشون زیر.

شعرش را بگویم که موقع فروش باید با لحنی خاص صدا میکردی : «گل قندی سربلندی هنی جاته نوندی گل قندی»»

حج مهران اشک در چشمانم جمع شده و نمیتوانم ادامه دهم.خدا خیر داها تُنُ و علی موجودیه.

مهران : حج امیر عزیز،

همیشه گفته ام امیر ابراهیمیان چوب دوسر طلاست.

سینه ات هم گنجینه جنگ است و هم معدن یادگارهای دزفولیتمان.

راستش قرار نبود در این پُست این نکات را بنویسم (منظورم شغلهای قدیمی است)

خیلی وقت است که قرار بوده تا راجع به فرهنگ کار و شاگردی و شغل های جور واجور قدیمی پُستی جانانه قلمی کنم که متاسفانه نوبتِ نوشته ها نمی گذارد

یادت باشد اخوی که هنوز سلاطین 3 را بدهکارم به دیسون.

البته جای پست شغلهای قدیمی دزفول در «تنیر» است نه اینجا.

ولی دلم را شاد کردی با کامنتت پهلوان.

فشرده از محرم امسال

جمعه شب گذشته، پس از 8 روز، از شهر به تهران برگشتم. نمیدانم چرا و چگونه دچار ویروس سرفه و خلط ریه ی شدید شدم..شاید از خوردن برخی نذورات در روز عاشورا.

به هر روی، آنفلوآنزا و عفونت ریه، از بامداد شنبه تا الان امانم را بریده.

خفه شدم بسکه پنی سیلین بزنم و شربت و کپسول بخورم.

صدایم شده شبیه دوبلور «وی جی» در فیلم قانون:

((پدر!...نه پدر!!...تو هیچوقت منو دوست نداشتی پدر!))

((نه وی جی....نه پسرم...))

***

قرار بود گزارش مفصلی از حضورم در دزفول بنویسم اما حال خوشی برای اینکار ندارم.

متاسفانه تصمیم تخریب عنقریب باغ گدول دزفول، قلبم را در فشار مضاعف قرار داده است.

داستان فرمانداری و استانداری و ...نیز قوز بالاقوز دلم شده.

بنابراین فعلا چند خط از مُحرم دزفول و آنچه برمن و روزگارم گذشت مینویسم سپس چشمان نازنین دوسون دیسون را به میهمانی چند عکس ناقابل از آرشیو عکسهایم دعوت میکنم.

یکم :

سید حبیب حبیب پور در ایام تاسوعا و عاشورا داغدار مرگ برادر گرامی اش که شد بماند، خودش هم دچار حمله قلبی(یا شبه حمله قلبی) گردید که الحمدلله تا روز آخر که شهر بودم و به عیادتش رفتم حالش رو به بهبود بود. دعا کنید مجدد قلم وبلاگش روی پا بایستد(انشالله) خداوند روح برادر بزرگوارشان را نیز قرین رحمت خویش فرماید

دوم :

تغییر مسیر دسته جات محرم قدری بی رمقی و خلوتی در مسیر تماشاچیان عزاداری ایجاد کرده بود (خصوصا در حیدرخانه). این موضوع جای بررسی بیشتر و آسیب شناسی عمیق تر دارد.

یادم هست یکی از اعضای محترم شورای شهر، چندماه قبل در هتل المپیک تهران بابت این قضیه از بنده نظری خواست که خدمتش عرض کردم : باید جوانب این امر بررسی گردد و نمیتوان صِرف مشکلات رتق و فتق خیابانی تصمیم گرفت.

اکنون به جرأت میگویم : برهم زدن این مسیرها، موجب برهم خوردن یک قرار سالیانه بین دسفیلیان شد و ارزش این قرار را مالک فیس بوک بهتر از همه ما میشناسد.

در حقیقت برهم زدن مسیرها، به پراکندگی دزفولی های مقیم و غیر مقیم از یکدیگر دامن زده است و این یعنی تضعیف سرمایه های اجتماعی

البته این مطلب بازهم جای آسیب شناسی دارد. من فقط یک نکته اش را گفتم.

سوم :

پس از چندسال تصمیم گرفتم بدون دوربین و با دست خالی با هیئت محله پدری(سبط شیخ انصاری) همراه شوم. این فرصتی بود تا بتوانم به خودم و حس و حال عزاداری ام برسم و برخی ار رفقای قدیمی را همپا و همنوا شوم. انصافا چسبید.

چهارم :

کمیت و کیفیت پذیرایی حیدرخانه و سیاه پوشان از دسته جات میهمان را با کمیت و کیفیت پذیرایی مسیر قلعه و صحرابدر از حیدرخانه و سیاه پوشان مقایسه کردم و متوجه تفاوتی تلخ شدم.

داستان از این قرار بود که کمیت پذیرایی اهالی محله قلعه و حاج مرادی بیشتر  و کیفیت خوراکی ها سنتی تر و اصیل تر( اُوباقله،فرنی، شلغم و ..) بود. با کمی تفکر به دلیل آن پی بردم : بافت جمعیتی محله قلعه وصحرابدر سنتی تر و دست نخورده تر مانده در حالیکه در حیدرخانه مظلوم ما مهاجرت قدیمی های منطقه، موجب شده تا چنین نمودهایی(گونه ی پذیرایی های محرم) رنگ بازد....زهی تاسف.

پنجم :

تجهیزات فیلمبرداری را برای اتمام برداشت های یکی دو پروژه ام(آبشار شوی و ...) به همراه خود به شهر آورده بودم و برای روزهای تاسوعا و عاشورا نیز برنامه خاصی نداشتم اما بابت بیکاری دوربین در این دو روز عذاب وجدان گرفتم . لذا روز تاسوعا با تکنیک رودستی و رودوشی ساده وارد گود شدم و سوژه ی کودکان محرم را کادر بستم .

احتمالا یک فیلم کوتاه 10 تا 15 دقیقه ای برای روز اربعین به آنتن برسد.(دعا کنید)

ششم :

در آخرین لحظات حضور در شهر، موفق به دیدار و زیارت جضرت آیت الله سبط شیخ انصاری شدم و رویت جمال نورانی شان جانی تازه در دلم ریخت.

هفتم :

کمی پس از پایان آخرین شبِ روضه حاج امیر ابراهیمیان، توفیق حضور یافتم و عطر روضه ی تمام شده ی منزلش را استشمام کردم و غبطه خوردم به حال خوشی که حاج امیر و خانواده ی پاکیزه اش با آذین بستن دوماهه خانه اش(به پرچم های عزاداری) دارند.

هشتم :

توفیق حضور بر مزار یکی از مادران نمونه مقاومت دزفول را یافتم.

یکسال و چند روز از وفات این مادر بزرگوار می گذرد اما همچنان این شیرزن رزمنده ی دفاع مقدس ناشناخته و گمنام مانده است. بعدها در موردش بیشتر خواهید خواند در دیسون.(خدایش بیامرزاد)

نهم :

در پنج اداره و نهاد دزفول، جلسات خوب و پرباری داشتم.

دهم :

شب اول که به شهر رسیدم متوجه شدم که کلید خانه را در تهران جاگذاشته ام و همین هم موجب شد که تا یافتن یک کلید ساز و گشودن درب منزلم، میهمانِ خَصی گرامی باشیم(البته در مسیر گذر عزاداران بودنِ منزل ایشان نیز بی تأثیر نبود)

یازدهم:

شبی میهمان حاج علی بیباک بودم. جای شما عزیزان خالی. حال ایشان الحمدلله بد نبود.

دوازدهم :

در دزفول رزمنده ای مشهور زندگی میکند که داستان رزمش اگر به یک فیلم سینمایی مبدل شود بلاشک نقطه عطفی در تاریخ سینمای دفاع مقدس خواهد بود.

نامش را نمیگویم. همه میشناسیدش.

من اما،

فقط و فقط دلم میخواهد ببینمش و بوسه بر پیشانی و بازویش بزنم و هیچ نگویم و فقط به نظاره اش بنشینم.

متاسفانه در این سفر فرصت نشد.

سیزدهم :

آب رودخانه بی رمق و کم بود.

چهاردهم :

چندماه قبل، از باغ گدول عکاسی کرده و قرار داشتم تا داستان خشکی و نابودی آرام و بیصدای این نمود تمدنی شهرمان را به نقد بنشینم.

نشد..نشد..نشد! تا این سفر رفتم و دیدم که شهرداری فخیم دزفول از ضلع شمالی باغ به جانش افتاده و باقی قضایا ...که در پست بعدی خواهم نوشت :

تراژدی باغ گدول

****** 

و اما عکسها :

 

(مهران موزون)همینطوری و بی دلیل تقدیم به پرسپولیسی ها

 

مرزُق سنگی (همدان : آرامگاه شیخ الرئیس)

 

نورچشمم «فاطمه»  (تابستان 91کوپیته)

 

کسی پرتش نکرد، خودش مثلا شیرجه زد(سوژه : ناشناس)

 

پاره های دلم : فاطمه و کورش (تابستان91 گنجنامه همدان)

 

آبشار گنجنامه همدان-تابستان 91(سوژه ها : ناشناس)

 

آقا محمد: یکی از بستگان (تابستان 91 کوپیته)

اگر مختار جای مسلم بود

سرنوشت : محمدکوره پز، خمیر جدید خود را قدِ تنیر زد.

========

از زمان کودکی،

چه پای منابر روضه

چه در تولیدات دیداری و شنیداری سینما و تلویزیون

و چه در کتب و نوشته ها،

هرگاه که قصه ی لرزیدن دست مسلم ابن عقیل را در خانه ی هانی ابن عروه (زمانیکه فرصت داشت تا ابن زیاد ملعون را معدوم کند) می شنیدم، این سوال را از خود می پرسیدم :

آیا رعایت اخلاق توسط مسلم (در آن لحظه تاریخی) ارزش رقم خوردن فاجعه کربلا را داشت؟

این روزها که شبکه IFILM هرشب دوقسمت از مختارنامه را پخش می کند، باوجود کارهای برزمین مانده ای که دارم از زاویه ای متفاوت مشغول رصد داستان هستم و این سوال برایم برجسته شده :

اگر مختار به جای مسلم بود چه می کرد؟

اخلاق مداری به خرج می داد؟ یا مصلحت سنجی کرده و ننگ بدنامی میهمان کشی را نزد عرب به تن می خرید و کار ابن زیاد را یکسره می ساخت؟

 

 

پاسخ به این سوال می تواند در بسیاری از تصمیمات زندگی فردی و جمعی ما راهگشا باشد.

ممنون می شوم دوسونِ خوب دیسون قدری عمیق تر به بحث ورود کنند تا شاید به برکت ایام سوگواری اباعبدالله الحسین(ع) از پرداختن به این سوال ره توشه ی عملیاتی برگیریم.

ضمناً : کاری به آن بخش قصه که رقم خوردن فاجعه کربلا موجب احیای اسلام شد و 13 قرن است که شیعه زنده به همین چشمه جوشان است ندارم.

چون مسلم و مختار، علم لدنی امام حسین(ع) را نداشتند تا خروجی داستان کربلا را در سیر تاریخ ببینند.

همانگونه که ما امروز علم لدنی نداریم.

بحث برسر تبیین مرز بین «حفظ اخلاق» و «مصلحت سنجی» است.

بنده خودم به شخصه بسیار محتاجم تا از حلاجی این نکته، چیزی یاد بگیرم.

فکر میکنم سوال دوتا شد :

الف) اگر کسی چون مختار در آن لحظه ی تاریخی به جای مسلم بود چه میکرد؟

ب) اصولا کدام کار درست بود : قتل ابن زیاد به قیمت ننگ بدنامی میهمان کشی؟ یا همان عملکرد مسلم به قیمت رقم خوردن فاجعه کربلا و از دست رفتن فرصت تشکیل حکومت علوی.

دباغخانه

قبل التحریر : خبر خوش اینکه، وبلاگی دیگر در فضای سایبری دزفول متولد شد. آدرسش سخت نیست، کافیست تا d ابتدای دیسون را حذف کنید. نویسنده ی این وبلاگ همان کسی است که دوسه باری در طول عمر دیسون، میهمان پُست های دیسون بوده است و پُست مسجد آقا فتاح را نیز ایشان نگاشت که اکنون اصرارهای فراوان حقیر به ایشان، شکر خدا نتیجه داده و پای به عرصه قلم زنی مجازی شهرمان گذاردند.
این شما و اینهم وبلاگ زیبای ایسون

***

 

دباغخانه

باورم نمی شد که برخلاف همیشه، رضا را در بیمارستان شهید مصطفی خمینی پذیرش نمی کنند.
کمی بیشتر پیگیر شدم گفتند باید بروی از خانم «کاف» مجوز و دستور بیاوری.
فهمیدم کار از آنجا آب میخورد.

رفتم.

طولی نکشید که روبروی خانم کاف در اتاقش ایستاده بودم و او نشسته بر صندلی خویش و پشت میز.

گفتم : فلانی هستم اهل دزفول، برادر قطع نخاعی ام را هر از گاهی که مشکلاتش عود می کند و یا شنت مغزی اش دچار ایراد می شود از دزفول به بیمارستان شهید مصطفی خمینی می آورم و الخ...

خانم کاف خیلی راحت گفت : مشکل برادرت به ما مربوط نیست و او را پذیرش نمی کنیم.(نقل به مضمون)
گفتم : نمی فهمم یعنی چه؟ می فرمایید چکار کنم؟ کجا ببرم این جوان ویلچر نشین را؟
و باز گفت : هر کجا می خواهی ببر. به ما ربطی ندارد.
گفتم :  خانم کاف این طرز برخورد با یک قطع نخاعی جنگ نیست. اگر مجوز پذیرش در بیمارستان را ندهید همین الان او را می برم و جلوی درب دانشگاه تهران به معرض دید عموم میگذارم تا خلایق بدانند با ما چه می کنید؟
در کمال شگفتی بنده، کاف گفت : همین الان می گویم با یک خودرو برادرت را ببرند و جلوی درب دانشگاه تهران رها کنند.

و منِ خشمگین، صدایم بالاتر رفت.
ظاهرا زیر میزش شستی زنگ اخبار داشت و با فشردن پای خود بر روی شستی، حراست را خبر کرده بود.
طولی نکشید که دو فرد قوی هیکل سراسیمه وارد اتاق شده و بازوان مرا در حالیکه اعتراض میکردم گرفته و با طرزی بسیار تحقیرآمیز از اتاق خارج کرده و به محض خروج از اتاق، از پلکانی حدوداً شش پله ای به پایین پرت کردند.
دست برقضا یکی از آن دو محافظ، اهل ....(یکی از شهرهای خوزستان) بود و می دانست که من، هم استانی اش هستم و علیرغم همراهی اش در پرت کردنم از پلکان، خودش را به من که روی زمین افتاده بودم رسانده و از زمین بلند کرد (ظاهرا قدری دلش به رحم آمده بود) و آهسته گفت : برو دزفولی. برو و برادرت رو با ویلچرش ببر و از تهران فرار کن. اینها (خانم و آقای ک) برای خودشون زندان شخصی دارند و به طرفه العینی شما را می برند جایی که ...نی انداخت.

(دیسون : همان زندانهای خاصی که در مناظره سال 88، توسط آقای احمدی نژاد اعلام شد و آقای کاف نیز ضمن اعتراف، برای ماستمالی کردنش گفت : فقط برای پدران شهدا بوده)

من باز هم تصمیم به ایستادگی و برگشتن به اتاق خانم کاف را داشتم که آن محافظ خوزستانی در حالیکه مرا آهسته به سمت بیرون هل میداد گفت :  انگار نگرفتی چی گفتم؟ برو و جون خودت و داداشت را نجات بده.

 و من از همانجا برای همیشه برادرم را به دزفول و خانه بردم و پشت سرم را نیز نگاه نکردم.


***

اینها بخشی از ناگفته های اولین مصاحبه ام با حاج کریم ساکی بود که در همان مصاحبه ی اول با دلی شکسته بیان کرد.

اما یکی دو روز بعد از افاضات اخیر وبلاگ دستنوشته ها، حاج کریم تماسی با حقیر داشت و مثل همیشه بنده را غرق محبت های برادرانه خویش نمود.

(ظاهرا قضایای «من شهادت میدهم»  مهرانِ موحد را هم شنیده بود)

وی سخنانی گفت که قلبم را به لرزه درآورد.

لذا من،
مهران موزون،

همانگونه که تمامی فرمایشات حاج کریم ساکی را در مصاحبه اول به زبان نیاورده ام(به دلایلی خاص)
تمام محتوای تماس اخیر حاج کریم را نیز در اینجا به قلم نخواهم کشید چرا که در این صورت منظور اصلی و اولیه جناب دستنوشته ها (ایجاد تنش بین بنده و همشهریانم در بنیاد جانبازان) محقق خواهد شد و حاشا و کلا که بنده اجازه نصرت در شبهه افکنی را به ایشان دهم.
لکن بد نیست برای تنویر هرچه بیشتر دوسون نازنین دیسون، گزیده ای از جملات اخیر حاج کریم ساکی پور را به اطلاع برسانم :


برادر من گمنام نبوده است؟؟؟؟
رضای ما چنان گمنام و از یاد رفته بود که خود ما خانواده ساکی دیگر فراموش کرده بودیم ایشان با ترکش توپ قطع نخاع شده است.
خدا میداند هرگاه که او را برای MRI به بیمارستان می بردم گاهی پزشکان می گفتند : جانباز جنگی است؟
و من میگفتم : نه، تصادف کرده است.
ما عملا پذیرفته بودیم که رضا برادرم ربطی به قضایای جانبازان قطع نخاعی ندارد.
آقای موزون، می خواهم نکته ای را به شما بگویم : خدا شاهد است پس از خاکسپاری برادر شهیدم، ما خواهران و برادران خاندان ساکی هرشب دور هم نشسته و در حال سخن گفتن وسوگواری برای رضا، یاد شما و دیسون می کنیم و مرتب از کاری که شما کردید حرف می زنیم.
من با شرمندگی به حاج کریم گفتم : روسیاهم به خدا که کار بیشتری از دستم ساخته نبود.
حاج کریم بلافاصله گفت : نه! نه! منظورم از این سخن چیز دیگری بود. خانواده ی ما پس از مدل پرداختن دیسون به شخصیت رضا (چه زمانیکه در اغماء بود و چه زمانیکه به شهادت رسید) تازه بیاد آورده بودیم که علیرغم اینهمه سال خدمت و رسیدگی  و محبت به برادرم، فراموش کرده ایم به عنوان یک جانباز به او افتخار کنیم.
آقای موزون، ما به این نتیجه رسیده ایم که پس از آن برخورد خانم کاف، مقام جانبازی رضاساکی پور در خود خانواده اش نیز به فراموشی سپرده شد.

(کاش شما دوسون دیسون بودید و می شنیدید که کریم ساکی پور با چه سوز و صفای دلی اینها را پشت خط تلفن برایم میگفت)

آقای موزون، ما حق رضا را پاس نداشتیم و او در گمنامی مطلق جوانی اش سپری شد، خود ما خانواده رضا نیز از اخراج نام رضا ساکی پور از لیست قطع نخاعی ها بیخبر بوده ایم، چه برسد به مسئولین محترم بنیاد، خدا نبخشد کسی را که سی سال پیش با ما آن برخورد را کرد تا اینگونه سرانجام برادرم رقم بخورد.

(قابل توجه آقای دستنوشته ها)


***


تاکید می کنم : این تمامی آنچه که حاج کریم برایم گفت نبود و صیانت از سخن و امانتداری قلم ایجاب می کند تا نام بعضی عزیزان را زخمیِ این مطلب نکنم.

بنابراین آقای دستنوشته های گرامی،
فکر میکنم برای صابون انداختن زیرپایِ مهران موزون، سوراخ دعا را گم کرده اید برادر،
شما می بایست به جای تماس گرفتن با آقای سید آسیابان، به خانم کاف یا همسر فتنه گرش تماس می گرفتید .

در عجبم به جان شما،

در تمام بیست روزی که دیسون قُرُق شهید حاج رضا ساکی بود، چند بار از زمانی که ایشان در بیمارستان دزفول بود تا موقعی که در خاتم الانبیاء تهران بستری شد بابت رسیدگی و امکاناتی که در اختیار قرار داده شد از مسئولین تشکر نمودم وتنها گلایه و افشاگری بنده همان اشاره به رفتار سی سال پیش همسر آقای کاف بود،

آیا افشاگری حقیر در خصوص رفتار زشت آن خانم، شما را آزرده خاطر کرده است؟

به هرحال به اطلاع شریفتان برسانم که قرار بود با ادله و قلم خودم پاسخ اتهامتان به دیسون را بدهم اما وساطت تلفنی و غیر تلفنی بزرگواران همشهری (حتی خود حاج کریم ساکی که از بنده درخواست واگذار کردن موضوع به خدا را داشت) موجب شد تا رشحه ای از سخن را صرفاً به ذکر فرمایشات برادر جانباز آن شهید گمنام و سعید محدود کرده و بحث را همین جا پایان دهم.


اما برای شما قلم به دستِ همشهری دو توصیه دارم :


1) شما را به خدا بیایید از توانایی و دانش تان در نوشتن و لابی های تلفنی و دیگر قابلیت های پنهان و آشکارتان، در راستای کاهش آلام و دردهای رزمندگان و جانبازان وشهدای شهرمان بهره بگیرید. بیایید به امثال حقیر دست یاری بدهید تا طرحی نودراندازیم و شهر بیگناهمان را از شر کسانی که چونان گرگ گرسنه در کمین اش نشسته اند نجات دهیم.
انتخاب کنید بزرگوار،
هم افزایی توانایی ها و در اختیار گذاشتن تجارب برای دزفول؟
یا برجک زدن و صابون زیر پای دیگران انداختن .
2) ظاهر نوشته هایتان نشان می دهد که فردی باهوش باشید، بنابراین چگونه این خَبط را مرتکب شدید و با ابزار رسانه (وبلاگ و قلم) به یکی از شاغلین در رسانه حمله کردید؟ می دانم که حافظه ی خوبی دارید و فراموش نکرده اید که «رسانه» شغل اینجانب است  و مثل این است که با پتک آهنگری بخواهید به خود آهنگر آسیب بزنید.

بنابراین این احتمال که به محض بازتاب ادعای بنده در وبلاگ محترم پلاک، حضرتعالی ذوق کرده اید که مثلاً فرصت خوبی گیرآورده اید و می توانید به بهانه درج محتوای دیسون در پلاک، غیر مستقیم دیسون را بنوازید، بی آنکه دیسون به سراغتان بیاید.
درست گفتم؟
بسیار خب، دیدید که نشد.
مگر اینکه همین حالا گوشی را بردارید و به خانم کاف زنگ بزنید و گزارش همین پُست را به ایشان بدهید،
کسی چه میداند شاید فرجی شد و به آرزویتان رسیدید.
لذا به شما برادر گرامی عرض می کنم علیرغم آنکه حرفهای دیسون درخصوص ماهیت و کیفیت شهادتی که درآن پست کذایی دادید ناگفته ماند، به احترام آن شهید مظلوم و گمنام، خانواده ی محجوبش و دیگر همشهریان نجیب دزفولی، همینجا بحث را مسکوت گذاشته و شما را حلال می کنم مگر اینکه خودتان تمایل به ادامه داستان داشته باشید و غیر مستقیم از بنده بخواهید که پست دباغخانه 2 را به رشته تحریر درآورم.

راستی : محرم بر شما تسلیت و تعزیت باد برادر.

 

پی نوشت1) دوسون عزیز : تنیر گرم و به روز شد : کلیک کنید

دو خبرداغ

از محضر مهرانِ دستنوشته ها برای تأخیر در ارائه پاسخ به مطلب «من شهادت میدهم» ایشون پوزش میخوام و مطمئنم که درک میکنن بابت الویت پرداختن به قضیه ی حاج علی بیباک.

انشالله بعد از این پُست (چشم شیطون کور و گوش شیطون کر) خدمت ایشون خواهم رسید.

اما بعد...

چند روزی است که به دوسونِ عزیز دیسون وعده ی اخبار خوش رو داده بودم.

خبر اول

سه سال پیش که دیسون را در بلاگفا افتتاح کردم قصد داشتم تا دریچه ای فرهنگی برای ارتباط با شهر ایجاد کنم.

هدف کلانی که داشتم این بود :

پرداختن به مسائل دزفول در همه ی زمینه های فرهنگی اجتماعی.(با حفظ جوانب نوستالژیک و فولکلوریک)

دوسونی که از ابتدا با این «مینی رسانه» همراه بوده اند میدانند که جنبه های نوستالژیک و فولکلوریک در دیسون بیشترین سهم را داشته.

چه اینکه دو واژه ی فوق الذکر، در سه سال اخیر فراوان ترین تکرار را در دیسون دارا بوده اند.

من،

در حقیقت قصد داشتم تا با یادآوری سبک و سیاق زندگی در دهه های گذشته ی شهرمان، بتوانم خواننده را به مقایسه ای بین نقاط ضعف و قوتِ اوسون و ایسون وادارم تا در ارتباطی دوسویه بتوانیم فرهنگ عمومی و جمعی مان را به بحث بنشینیم.

اکنون پس از گذشت قریب به 36 ماه، دیسون دچار ملاحظاتی شده :

1) سوژه های فراوانی (در خصوص هدف کلان دیسون) که روی دست حقیر مانده است و کنداکتور(جدول زمان پخش) محدود دیسون اجازه پرداختن به همه ی آنها را نمیدهد.

2) مسائل فوریتی همچون پرداختن به مشکلات همشهریان و جانبازان سرافرازمان نیز سهمی ویژه از کنداکتور را به خود اختصاص داده اند.

(که موجب افتخار دیسون است)

3) دیسون در پرداختن به مسائل مربوط به «سبک زندگی» نیاز به حال و هوای اختصاصی دارد تا تکلیف مخاطب نیز با محتوا روشن تر باشد.

4) تأکیدات حضرت آقا (روحی له فدا) در بجنورد بر «سبک زندگی» و دوری هرچه بیشتر از مظاهر زندگی غربی، که دست برقضا، موید همان هدف کلان سه سال گذشته ی دیسون است، موجب شد تا بار دیگر این قلم برای بارگذاری و برنامه ریزی محتوای سبک زندگیِ اوسون و ایسون، تجدید قوا نماید.لذا فرامین ولی امر مسلمین در خصوص سبک زندگی، تکلیف را بر شانه های نحیف این حقیر، سنگین تر نمود.

***

اینها همه موجب شد تا به فکر افتاده و پس از مشورت با برادر ارجمند، بسیجی جوان و پرانرژی، فرهیخته ی گمنام و اهل قلمِ شهرمان، دوست مومن و متعهدم محمد کوره پز به این نتیجه برسیم که به یُمن طرح پرسش های بیست گانه اخیر مولایمان در شهر بجنورد، اقدام به راه اندازی شمعی دیگر فضای مجازی شهر نموده و شانه به شانه هم بنویسیم و بگوییم از «سبک زندگی».

به همین خاطر طی چند روز گذشته، تنیری گِلی در فضای بلاگری شهر دزفول ساختیم و برآنیم تا نان های داغ فرهنگی خود را برای مصرف عزیزان پخته و تقدیم نماییم.

من به سهم خویش در تنیر، هر بار پُستی را ناظر به یکی از پرسش های «سبک زندگی» امام خامنه ای (مدظله)،خواهم نوشت.

لطفاً وارد تنیر شوید

***

خبر دوم

صدالبته برپایی و روشن کردن وبلاگ تنیر، به معنای تعطیلی دیسون نبوده و نیست.

اما از آنجا که بار فولکلوریک نوشتن از دوش دیسون تا حد زیادی برداشته خواهد شد، ماموریت دیسون هم بیشتر به این سمت خواهد رفت :

مسئولان و مدیران محترم شهرستان دزفول،

نیک استحضار دارید که قلم دیسون در سه سال گذشته گاهی به عملکرد شما عزیزان نزدیک شده و شکر خدا کلید خوردن ایده هایی و پروژه هایی(فرهنگی و غیر فرهنگی) را نیز در شهر موجب شده است. اینجانب قصد دارم تا از این به بعد در کمال دوستی، رفاقت و مودت، قدری بیشتر و دقیقتر راجع به عملکرد شما بنویسم.

راحت بگویم : از محضر شما عزیزان درخواست دارم، تا از این به بعد صبر و حوصله و متانت بی نظیرتان را بیشتر کنید. دیسون به جِد اعتقاد دارد که مسئولان دزفول نیاز شدید به کمک رسانه ای دارند و منظور از کمک رسانه ای، تنویر افکار عمومی شهر در خصوص ضعفها و قصورهای مدیریتی علنی شهر است. شما بدنه مدیریتی شهر، علیرغم زحماتی که میکشید دچاز دو مشکل اساسی هستید :

الف) از یکسو سیل نق زدن های درون و برون شهر خطاب به کارنامه شما روان است که نه نتیجه ای برای شما و شهر دارد و نه اصولا انصاف است فقط نق زدن پشت سر مسئولین.

ب) و از سوی دیگر سرویس گیرندگان خدمات مدیریتی شما، با شیوه های صحیح مطالبه گری قانونمند و هوشمندانه تاحد زیادی نا آشنایند. آن قِسم مطالبه گری را میگویم که موجب تقویت حوزه مدیریتی شهر شده و شما مدیران محترم را بر آن میدارد تا پیکره زیردستان خود را در شأن ارباب رجوع خود چیدمان و تنظیم نمایید.

در فضای جدید دیسون، تمامی مسئولین مربوط به قوای سه گانه کشوری(در حوزه مدیریتی دزفول)، مورد خطاب و یاری قرار خواهند گرفت.

فرماندار محترم شهر آماده باشد تا قلم دیسون (در زمینه های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی، مذهبی و دفاع مقدس) همچون مشاوری امین در خصوص مشکلات شهر بنویسد و ایشان به هر اندازه که صلاح می دانند از آراء و نظرات این هموطن خویش برای بهبود امر بهره بگیرند.

برادر گرامی، آقای پاپی بالنگان مطمئن باشند که دیسون پس از چندماه وقفه در خصوص نقد عملکرد ایشان در ایفای وظایف نمایندگی و کنش و واکنشهای این مدیر محترم در صحن مجلس، آغاز سخن در خصوص زحمات بیدریغ شان نموده و همچون دوستی صادق و دلسوز اقدام به نوشتن در خصوص مسائل مربوط به حوزه ایشان نماید.

فرمانده محترم نیروی انتظامی، فرمانده محترم سپاه و کلیه نیروهای انتظامی و نظامی زحمت کش شهر بدانند که دیسون همچون چشمی بیدار از این به بعد سهم قلم خود را به این عزیزان پرداخت خواهد کرد.

ارباب محترم رسانه در دزفول، خدا یاری کند، فرصتی باشد مخلص شما گرامیان نیز هستم و متقابلاً دست یاری به محضرتان دراز میکنم. اینجانب معتقدم که فضای رسانه ای دزفول بسیار بسته است و همان نور کم فروغی هم که روشن می باشد  دچار یک آشفتگی و تشتت مفرط است.آرایش رسانه ای شهر از وضعیت هردم بیل دهشتناکی رنج میبرد. لازم است فکری اساسی در این خصوص شود.

روحانیت معزز شهر،

دیسون شما را چشم و چراغ شهر میداند اما بر این باور است که میدان از حضور شما بزرگواران تا حدی خالیست و علیرغم فعالیت های میدانی و حضور مداوم برخی مقامات روحانی حاضر (همچون امامت محترم جمعه) همچنان دزفول از فقر حضور روحانیت عذاب می کشد. ما صدها طلبه فعال و هوشمند دزفولی در قم و مشهد داریم، باید برای بازگرداندن آنان فکری کنیم. من روحانی نیستم اما فکر میکنم حوزه های علمیه شهرمان حضور کمیتیِ رقیقی بین مردم دارند. قلبا معتقدم که بسیاری از مشکلات فرهنگی، مذهبی شهر ناشی از حضور کمرنگ روحانیت است. باید به معدود بزرگان روحانی حاضر در شهر کمک و یاری رسانه ای شود.

اداره محترم آموزش پرورش دزفول،

دانشگاه های محترم،

اداره محترم محیط زیست،

اداره محترم ارشاد اسلامی،

جهاد کشاورزی و منابع طبیعی محترم،

اصناف محترم دزفول

و...

آماده باشید و راجع به دیسون سعه صدر خود را افزایش دهید.

بزودی مخلص همگی خواهم بود.

 

خدای ناکرده دعوا ندارم...

اما شهرمان نه فقط توسط تهاجم فرهنگی دشمن، بلکه به دست عده ای کوردلِ تمامیت خواهِ درون کشوری نیز هدف اضمحلال قرار گرفته است، کسانی که صرفا برای مطامع سیاسی خویش به دنبال محو شاخصه های فرهنگی دزفول عزیزمان هستند و ما برای نجات از این اسقاط، همگی نیاز به وحدت داریم. نیاز به بصیرت داریم، آنهم از جنس فرهنگی.

من ادعای این را ندارم که همه چیز را میدانم،

اما شک نکنید مدیران عزیز همشهری،

نکاتی را در چندسال اخیر متوجه شده ام که شاید(تأکید میکنم : شاید) به سمع و نظر شما نازنینان نرسیده باشد.

دزفول اکنون دشمنانی درون کشوری دارد که برای ناک اوت کردنشان نیازی به حمله به آنان نیست بلکه می بایست با کار فرهنگی مضاعف و بصیرت بخشی به مردم شریف شهر، نیت این نابکاران را ناکارامد کرد و این مهم، همت جمعی مردم و مسئولین عزیز شهرمان را میطلبد.

موکدا استدعا دارم : مدیران محترم همشهری، در آینده نیت و اغراض خاصی را برای این قلم ناقابل متصور نشوند و البته اگر مطلبی راجع به مشکلاتی در سطح شهر نوشتم که به حوزه مدیریتی یکی از برادران مربوط میشد و یا مستقیماً عملکرد مدیریتی عزیزی را به بوته نقد و چالش کشیدم به جای گلایه در اینجا و آنجا و به جای گوش فرادادن به خناسان احتمالی(که همیشه و همه جا منتظر ماهی گرفتن از آب گلالود هستند) مستقیما به دیسون مراجعه کنند و اگر جوابیه ای بر نوشته ی دیسون داشتند ارائه نمایند تا همینجا درج علنی شود

که این،

هم عین انصاف است و هم نشان دهنده قوت و صداقت مدیریت مربوطه.

والسلام

 

 

چشم یعقوب

آخرین بار، صبح  جمعه ای غبار آلود با وی برسر مزار حاج احمد قرار گذاشتم.
جمعه ای سوت و کور
جمعه ای ساکت و غمگین
قرارگاهمان درب شرقی «اودَس علی» بود و با سلامی و کلامی بایکدیگر و اذن ورودی از شهدای آرامستان، داخل شدیم.
مستقیم بر سر مزار نورانی حاج احمد رفتیم.
نشستم و بوسه ای بر آستان حاجی زدم و راز ونیازی و اشکی،
دلم اما زیرچشمی، زاغ حال و روز حاج علی را میزد.
میدانستم که در این وانفسای بی سوداگری، هیچکس چون او دلش سرگردان و بی آشیان نشده.
رسول و غفور عزیز، اگر داغدار پدر بودند، لااقل یکدیگر را داشتند که سربرشانه ی هم بگذارند.
مطهره ی معصوم، اگر حالا دیگر آغوش پدر را نداشت، شانه های عموحسن و دیگر عموها هست تا ذره ای التیام یابد.
مادرهست تا سهم اُله هایش را بدهد.
حاج علی بیباک اما،
در این میان تک و تنها مانده بود.
و من در خیل جمعیت عزاداران حاج احمد، شش دانگ حواسم به غربت غریبانه حاج علی بود و چه روسیاه بودم که هیچ کاری برای کاهش تنهایی این جانباز ساکت دزفول از دستم بر نمی آمد.

آنروز در بهشت علی، انگار نه انگار که او مرا بر گور سرد حاج احمد میزبانی می کند.
انگار نه انگار که من از تهران تا دزفول آمده ام تا لحظاتی با مزار حاج احمدباشم و او می بایست مرا تسلی دهد.

خود حاج علی بیباک چنان پای قبر حاجی چنبره زده و درخود فرو رفته بود که گویی از تبریز و کرمان و هزاران کیلومتر و برای اولین بار به مزار رسیده است طوری که متوجه عکس های پیاپی که از نشستن اش در کنار حاج احمد گرفتم نیز نشد.

از سردار سوداگر فاصله گرفتیم و حاج علی گویی که سر دلش باز شده باشد مرا به کلکسیونی از شهدای بهشت علی معرفی کرد.


آقامهران، این را میبینی؟ شهید پنبه زن را میگویم : این جوان در گرماگرم فتح بستان بودیم که مجروح شد و  پیکر زخمی اش را کنار جاده و جلوی چشم گذاشتیم تا برادران امدادگر متعاقباً او را به عقب منتقل کنند و ما به پیشروی ادامه دادیم.
حاج مهران، معلوم نیست تانک عراقی و یا تانک سرگردان خودی طوری از روی پیکر زنده ی این جوان معصوم رد شده بود که : «مثل خود پیل پهم بیس»


حاج علی چنان با کف دستها له شدن شهید پنبه زن را شبیه سازی میکرد که صدای خرد شدن استخوانها و اسکلت بدن آن شهید را به وضوح می شنیدم.
و مگر نه این است که سخن کزدل برآید لاجرم بر دل نشیند.
القصه...
آن ساعتی که در بهشت علی بودیم بر من چند دقیقه هم کمتر گذشت.


علیرضا بیباک شناسنامه شخصیتی و شیوه شهادت تک به تک فرزندان به خون خفته آن گورستانِ ساکت را چنان از سینه اش رگباروار بیرون میداد که من مات مانده بودم : آیا این همان بیباکی است که بیشتر میل به سکوت دارد؟

صدایش در تعریف قضایا سوز خاصی داشت انصافاً.


دست آخر کم آوردم و گفتم : حاج علی عزیز،
به خون همین شهدا قسم میخورم که دانسته هایت اگر درست و هوشمندانه به رشته ی قلم درآید روی نسل امروز تأثیر خاص خواهد گذاشت و ازو خواستم تنها 100 دقیقه راجع به 100 شهید (آنگونه که او در سینه دارد)را با صدای خودش ضبط کند و فایلش را برایم ارسال کند تا بنام عزیز خودش محصولی مختصر تهیه کنم.

اینجا بود که آهی سرد از سر ناامیدی کشید و گفت : .....

***

چندی بعد و از راه دور، احوالات حاج علی و تنهایی مفرطش در سوگواری حاج احمد را رصد می کردم و می دیدم که این آخرین شاهد عینی و آخرین بازمانده عملیات ناتمامی که منجر به قطع پای سردار سوداگر شد به غار تنهایی خویش پناه برده و به همین خاطر شمع وبلاگش را نیز از فروزش و گرما برانداخته.

در این مدت خدا میداند که دلم غصه دار وضعیت ایشان بود و چندبار ازو خواستم تا کوتاه بیاید و کمتر برای داغ حاجی اشک بریزد ازو خواستم که به جمع بلاگرهای همشهری بازگردد اما مظلومانه درخواستم را رد کرده و در خود مچاله شد  و در ربذه تنهایی اش از نظرها پنهان گشت.

نمیدانم یادتان هست که در پُستی راجع به سردارسوداگر، وی را «یوسف زیباروی لشکر ولیعصر» خوانده بودم.

حالا اعلام می کنم : این یوسف، بی یعقوب هم نبوده ونیست.
و این یعقوب(بخوانید حاج علیرضا بیباک) در ده ماه گذشته چشمه اشکش در فراق یوسف اش چنان جوشیده و خروشیده که هم اکنون در حال خشکیدن است.

دوسون عزیز دیسون
مردد بودم که این پُست را بنگارم یا نه!

اما به صاحب اینروز قسم،

تنها و تنها برای طلب دعای خیر از محضر دلهای پاک شما نوشتم تا دعا کنید برای سلامتی چشم آسیب دیده ی حاج علی بیباک.
طی 300 روز گذشته، شدت گریه ها، ایشان را در معرض خطر نابینایی چشم چپ قرار داده است.
هم اکنون (سه شنبه 16 آبان 91) که در حال اتمام این نوشته هستم قریب به دوساعت از بیهوشی وی در اتاق عمل میگذرد و خدا بخواهد تا دویا سه ساعت دیگر(حدود ساعت 17بعدازظهر) عمل جراحی پایان می یابد و فردا نیز نتیجه آن مشخص میگردد.
برای شفای چشمان زیبای نویسنده ی مظلوم و بیصدای وبلاگ سرگذشت و شادی دل خانواده اش دعا کنید دوستان.
دعا کنید
بسیار دعا کنید.


 (دعای شفای چشم)

یا بَصیراً بِلا حَدَقَه اِحفَظ حَدَقَتى بِحَقِّ حَدَقَتى عَلى بن اَبیطالب اُعیذُ نورَ بَصَرى بِنورِ اللّهِ الَذى لا یَطفا.

آمین یارب العالمین

 

پی نوشت :  فوری ) الحمدلله علیرغم اعلام ریسک و خطرهای پیش از عمل توسط پزشک جراح، جراحی با موفقیت انجام و صبح امروز نیز نتیجه نهایی مثبت اعلام شد. خدارا شاکریم که حاج علیرضا بیباک با دلی گرم و حالی خوش به همراه اهل بیت محترم، عصر امروز از تهران به شهر مراجعت خواهد کرد. ایشان طی تلفنی از اینجانب خواستند تا سلام و تشکر ویژه شان را به همه دوسون خوب دیسون ابلاغ و اعلام نمایم و از دعای خیر همه ی شما عزیزان نهایت سپاس را داشتند.

بارالها تو را برای تمام نعماتت، برای تمام مهربانی هایت شکر میگوییم.

چو فردا برآید بلند آفتاب...

داستان چیست؟

بتاریخ 18/7/91 دیسون پُستی رفت در خصوص وضعیت جانباز در حال کُمای شهرمان.

بخوانید +

در ایام بستری شهید ساکی پور(از دزفول تا تهران)، پس از آن همه حُناقِ خبری که در فضای رسانه ای دزفول، خوزستان و کشور وجود داشت (راجع به وضعیت آن شهید عزیز) فقط نشریه یالثارات الحسین بود که به همت انصار حزب الله دزفول صدای دیسون را انعکاس داد.

اینجانب از طریق سایت 598 نیز خبر استمداد از پروفسور سمیعی را هم منتشر کردم که متاسفانه ایشان از ایران خارج شده بود.

همه ی تلاشهای یک تنه ی دیسون (در عرصه خبر) فقط برای طلب دعای سلامتی از مردم بود چرا که اعتقاد راسخ دارم دعای هزار دل شکسته در حق یک بیمار بهتر از دعای صد دل شکسته است،

الغرض،

گذشت آن مصیبت ها بر خاندان محترم ساکی پور و علیرغم تکاپوهای حقیری چون من و مراقبت های پزشکی شبانه روزی مسئولین محترم بنیاد در تهران و خوزستان آن عزیز مظلوم آسمانی شد.

من اما،

خشمگین از کم کاری و دیرکاری رسانه های خبری کشور و شلخته نویسی و اشتباه نویسی آنها پس از مرگ سهراب،

آماده میشدم تا پُستی توفانی خطاب به ارباب جراید بنویسم.

که ناگهان،

شب گذشته و بتاریخ 7/8/91 وبلاگ محترم پلاک، مشفقانه مطلبی را نوشت : 

بخوانید +

لکن، نوشته ی پلاک بلافاصله با پُستی منصفانه!! از سوی نویسنده محترم وبلاگ دستنوشته ها (مهران.م) پذیرایی شده و ایشان دست به قلم شده و آن بخش از پُست پلاک را که از دیسون نقل قول کرده بود، عاری از صحت خواندند.

به بیان ساده تر :

«مهرانِ دستنوشته ها» مدعی است :

اینکه مهران موزون از حاج کریم ساکی پور نقل قول کرده که مدیر محترم بنیاد جانبازان اهواز (زمانی که شهید رضا ساکی پور در بیمارستان دزفول در کُما بود) فرموده اند : متعجبم که چرا نام محمدرضا ساکی پور را در لیست قطع نخاعی های 70 درصد تهران و اهواز نداریم .

                                                دروغ است.

«استاد دستنوشته ها» زحمت کشیده اند و جملات را چنان مهندسی فرموده اند که مخاطب براحتی به این نتیجه می رسد که :

                             مهران موزون دروغ نگاری کرده است.

                                            بخوانید +

(اگر به دلایل فنی لینک باز نشد تصویر شهادت نامه ی ایشان را ببینید +)

امروز نیز وبلاگ پلاک، مجدداً پُستی کوتاه در این خصوص نگاشته و از آنجا که صحت نگاری دیسون زیر سوال رفته است از این قلم ناقابل، رُخصت پاسخگویی خواسته است.

                                            بخوانید +

خدمت نویسنده محترم پلاک عرض میکنم به قول حکیم توس :

چو فردا برآید بلند آفتاب....

لذا از شما تشکر بسیار دارم اما عنایت فرموده و دست نگهدارید تا اینجانب مطلب مقتضی را به محضر وبلاگ محترم دستنوشته ها عرضه داشته و شبهه افکنی ایشان را پاسخی نیکو دهم.

دوسون محترم دیسون،

تا شما عزیزان طی یکی دو روز آینده مشغول خواندن لینک های فوق باشید و قدری موضوع را تحلیل بزنید، بنده به رتق و فتق برخی مشغله های عقب مانده ی روزهای گذشته بپردازم، انشالله به محض یافتن فرصتی یکی دوساعته پست بعدی را خواهم نگاشت.

 

یاحق.

پی نوشت1 : اصول و حقوق رسانه ای ایجاب میکرد تا جوابیه اینجانب ذیل تکذیبیه ی آقای دست نوشته ها در همان وبلاگ درج شود اما ضمن عرض احترام ترجیح میدهم تا کل مطالب (هم فرمایشات و شبهات ایشان و هم پاسخ بنده) از تریبون شناخته شده تر و پرمخاطب تری همچون دیسون شنیده شود چه اینکه از تضارب آراء و افکار در ملأ عام است که فرهنگ عمومی ارتقاء می یابد لذا حیف است که سخن ایشان و عرایض بنده در بن بستی خلوت و دور از اغیار بماند.

پی نوشت2 : واکنش یکی از بلاگرهای ارزشی شهر به آقای دستنوشته ها +

سلطان زمینگیر به آسمان رفت

انالله اناالیه راجعون

هم اکنون و پس از نوشتن تیتر «انالله و انا...» صدای اذان ظهر پنجشنبه از مسجد محل در حالی آغاز شده که امروز روز عرفه است.

گوشی زنگ خورد.

حاج کریم ساکی بود.

صدایش مردانه تر از همیشه : میخواهم خبر خوشی از برادرم به شما بدهم.

خوشحال شدم و گفتم : «حجی تُن خدا زیتره گو دلمه اَ بند علی درار»

(حاجی تورو خدا زودتر قلبم را از انتظار بیرون بیاور)

آرام گفت : دیشب حاج رضا شهید شد.


رضاجان شهادتت مبارک

 

صدای اذان هنوز بلند است : حی علی الفلاااااااااح...

 

پی نوشت1  ) با تشکر از اطلاع رسانی آقای نیما(یکی از دوسون خوب دیسون) زمان و مکان مراسم به خاک سپاری و ... شهید ساکی پور به شرح زیر است :

تشییع و به خاک سپاری : یکشنبه(7/8/91) ساعت 8/30 از مقابل منزل پدری شهید واقع در دزفول-خیابان مدرس نبش بوعلی

ختم و فاتحه : همان روز (7/8/91) ساعت 15 تا 17 آقایان در مسجد ساکیان، بانوان در منزل پدری آن شهید

پی نوشت 2 ) انعکاس خبر دیسون در سایت واحد مرکزی خبر صداوسیما  +

روحش شاد

 

 

کمی استراحت

حس سنگین انتظار برای شفای آقای ساکی پور، هم به بنده، هم به دوسونِ دیسون فشار زیادی وارد کرده. دستم برای نوشتن مطالبِ غیره به قلم نمیره تا انشالله ایشون از کُما به سلامتی خارج بشه .

چند عکس از آرشیو شخصی ام تقدیم چشمان نازنین شما دوسون محترم میکنم، باشد که بقدر باقله ای خستگی تون در بره.

برای مشاهده تصاویر به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

 

پی نوشت : پُست سلاطین 6  در صفحه 11 نشریه یالثارات (شماره 294) چاپ شد. دیسون از مدیر محترم وبلاگ انصار حزب الله دزفول، برای پیگیری این امر تشکر میکند.  کلیک کنید. ضمن آنکه نشریه یالثارات را میتوانید از روزنامه فروشی های دزفول تهیه نمایید.

یا رسول الله(ص) ادرکنی

یکشنبه 23/7/91
پیش از ظهر در تماسی که با حاج کریم ساکی پور داشتم گفته بود که برای ملاقات و دیدن حاج رضا فقط حدفاصل ساعت 15:30 تا 16 آنهم یکی یکی اجازه ورود به ICU می دهند.
به همین خاطر از ساعت 13 که جلسه کاری ام در سازمان آغاز شد مرتباً در تب و تاب ساعت 15 و رفتن به بیمارستان بودم.
ساعت 15 شده بود و مدیرکل محترم، همچنان گرم سخن راجع به موضوعی،
به گونه ای که امکان آن را نداشتم تا سخنانش را قطع کرده و اذن خروج بگیرم.
بالاخره ساعت 15:10 دقیقه رشته سخن را به دیگری سپرد.
از فرصت استفاده کرده و با پیامک روی گوشی ایشان موضوع را اطلاع دادم.
مدیرکل پاسخ پیامک را با ارسال عبارت « 10 دقیقه » داد و این یعنی کمی صبر کن  10 دقیقه دیگر جلسه تمام میشود.
سرتان را درد نیاورم...تمام امیدم به دوچیز بود.
یکی وجود موتورسیکلت در جلوی ساختمان و دیگری فاصله کم بیمارستان خاتم الانبیاء با جام جم.

15:40 دقیقه سوار بر موتور به سرعت از سازمان خارج شدم و با قدری خلاف مسیر راندن و قانون شکنی (با عرض شرمندگی) خود را به بیمارستان رساندم.
ساعت 15:55 وارد ICU شدیم.
به محض ورود به ICU نگهبان از ما (من و همراهم) خواست تا روکش های پلاستکی مخصوص را روی کفش ها کشیده و منتظر باشیم تا یکی از دونفر ملاقاتی ها حاج رضا خارج شوند و ما جایگزین شویم.
حاج کریم و خانم جوانی (که بعداً مشخص شد خواهر زاده شان است) آمدند..
روپوشهای سفید را درآورده و به ما دادند و سلامی و کلامی و وارد ICU شدیم.
سالن نسبتا بزرگی که تعدادی تخت وبیمارهای خوابیده بر آنها.
مجهزترین آی سی یویی که تا بدین لحظه دیده بودم و ظاهراً پربیراه نبود این سخن که : ICU بیمارستان خاتم الانبیاء تهران در خاورمیانه یگانه است.
خداراشکر کردم که مسئولین مربوطه زحمت بستری حاج رضا را در این بیمارستان کشیده اند.
پرستار ما را به پای تخت حاج رضا راهنمایی کرد.
کنار تخت جانباز ساکی پور، مردی حدود 60 ساله با سیمایی سبزه و چشمانی سبز و ناصیه ای دزفولی ایستاده و با سر، سلامی داد و خوش آمدی گفت.
کمی دیر متوجه شدم اما فورا به وی نزدیک شده و با گویش شهرمان با او خوش و بش کردم.
حدسم درست بود، همشهری بود.
دقیق تر بگویم : وی حاج محمد ساکی بود، یکی از برادران بزرگتر حاج رضا و ساکن تهران که صلابتی جنوبی و مردانه در چهره اش میدیدم.

حاج رضا آرام و باوقار درازکش روی تخت.

 

 

دستگاه های الکترونیکی و کامپیوتری کنار تخت بیمار، یکسری امواج و پالسهای منظم را از نمایش میداد.
همه چیز تمیز بود و برق میزد.
ولی حس من حس خوبی نبود.
مردی با ابروان پرپشت، دستانی مردانه، لبانی عنابی و ریشی جوگندمی درحالی روی تخت خوابیده و روی چشمانش چسب های طبی زده بودند که پاهای نحیف و لاغرش خبر از سی سال سکون و چسبیدگی به ویلچر میداد.
آری همه چیز تمیز بود در ICU اما من حس تمیز و خوبی نداشتم....
و پس از پایان وقت ملاقات،
 این همراهم بود که با گفتن سخنانی، مرا بیاد آن حس ناخوب انداخت و فهمیدم که دلیل و ریشه حس بد من هیچ نبود جز نفرت و خشم از ملعون و خبیثی به نام صدام.
همراهم میگفت : کاش در دانشگاه ها رشته ی نطفه شناسی راه بیندازند و تاثیرات نطفه های الهی و شیطانی را در زندگی جاری و ساری دیگران بررسی کنند.
و ادامه داد : بنظرت زمانی که نطفه کثیف صدام بسته شد آیا پدر نابکارش ذره ای تصور میکرد که دامنه ی صدمات و لطمات این نطفه ی شیطانی تا کجا و تا کی به بشریت وارد میشود؟


کجا بودم؟؟
آهان..حاج رضای عزیز و مظلوم..
دلم میخواست دستانش را ببوسم اما میدانستم به دلیل مراقبت های ویژه، این اجازه را ندارم.
حاج محمد ساکی آرام و ساکت کنارم ایستاده و سکوتش به سنگینی سی ودوسال عمر حاج رضا بر فضا سایه افکنده بود.
نگهبان پایان زمان ملاقات را ابلاغ کرد.
دلم میخواست بیشتر بمانم و خلوت کنم با اولین جانباز توپ باران دزفول.
دلم می خواست دستش را بگیرم و با وی سخنانی را بگویم که به هیچکس نگفته ام.
پرستاران گفتند تب حاج رضا بالا رفته در یکی دو روزه اخیر و در همان حالت بیهوشی او را در وان آب گذشته اند و تن شوره اش کرده اند.
 گفتند که معده اش هم خونریزی کرده.
گفتند بسیار به دعای خیر نیاز دارد.
به پرستار یزدان پناه گفتم : آقا میخواهید بگویید امیدی نیست؟
گفتم : من چنین چیزی نگفتم. همیشه امید هست. اما فعلا ایشان وضعیت خوبی ندارد.
هرچه از آقای یزدان پناه خواستم توضیحات فنی بیشتری دهد چیزی نگفت.
عکسی مختصر و پنهانی از آقای ساکی پور گرفتم و از روی ملحفه و با احتیاط (که پرستاران متوجه نشوند) بوسه یی بر پای او زدم لکن نگاه چپ چپ یکی از پرستاران بدرقه ام کرد.
خارج از ICU فرصت داشتم خوش و بشی با برادران حاج رضا داشته باشم.
زمان خروج از بیمارستان به همراهم گفتم توجه کرده ای به نکته ای ظریف؟
گفت : کدام نکته؟
گفتم : فرض کن حاج رضا غیر از حاج کریم برادر و خواهر دیگری نداشت و مثلا ذایقه «فرزند کمتر زندگی بهتر» در دهه 1330 در والدین حضرات ساکی وجود میداشت و در نهایت جمعیت زیاد خواهران و برادران خاندان ساکی اکنون حضور نمی داشتند.
در آن صورت آیا حاج کریم برای تحمل بار عاطفی و فشار روحی این مشکلات کم نمی آورد؟ در حالیکه اکنون از دزفول تا تهران قریب به 10 خواهر و برادر انیس دل یکدیگرند و به لحاظ تحمل رنج این عاطفی این مشکل کاملا هوای هم را دارند هرچند والدین در قید حیات نباشند و این از برکات ازدیاد جمعیت خانوادگی است که چه در خوشی ها و چه در ناخوشی ها همچون درختان یک بیشه سایه سار یکدیگر بوده و به هم تکیه دارند.
با شنیدن این سخنان بود که حاج کریم گفت : پرستاران ICU از اشک ریختن حاج محمدِ مسن تر از حاج رضا (بر بالین برادر) به تعجب افتاده اند و گفته اند چرا این چنین بی تابی میکند این مرد بزرگ؟
و من گفتم : چرا اشک نریزد؟ ما دزفولی ها برادرمان را چون جانمان دوست داریم .
حاج کریم به پرستاران گفته بود : پَ نگریوَ؟؟؟ برارشه!!
کلمات حاج کریم چه ساده و بی پیرایه ابراز میشد و بر دل می نشست و افسوس که قلم قادر به انتقال لحن و سوز آن نیست.

از بیمارستان خاتم الانبیاء در حالی خارج میشدم که در دل به رسول الله(ص) التماس میکردم و میگفتم : آقاجان، ما همه از پرتو شما در رفته ایم. چه در بیمارستان شما باشیم چه در آنسوی کهکشان. آقاجان شما را به حق ذریه ی پاکت، شما را به حق دختر بی همتایت قسم ما را دریاب و این عزیز را به آغوش خانواده اش بازگردان.


سه شنبه (25/7/91) ساعت 9:30

با حاج کریم تماس داشتم و الحمدلله گفت که تب حاج رضا تا دیروز قطع شده و حال عمومی اش در همان حال اغماء بهتر شده و تقریبا سیر نزولی سلامت ایشان به حالت صعودی درآمده و تقریبا به وضیت روزهای ابتدایی کما برگشته.
خدا میداند که چقدر خوشحال شدم از این خبر.
در تلاشم تا توجه بخش خبری سازمان را به کمک بسیج صداوسیما به موضوع حاج رضاساکی پور جلب کرده و اگر قسمت باشد روی آنتن از مردم عزیز کشورمان طلب دعای سلامتی ایشان را بخواهیم باشد که به لطف الهی، دلهای پاک و رقیق مردم شفای عاجل این عزیز همشهری را نصیب نماید.
دعا بفرمایید.

یاحق


پی نوشت : عزیزانی همچون حاج کریم گل پیچی، دکتر شکوهنده، حاج حسین موتاب و حاج امیر ابراهیمیان در تماس هایی داشتیم و داشتند از قدم گرفته تا قسم، ابراز محبت داشتند در حق حاج رضا ساکی. راجع به دکتر شکوهنده ی عزیز که یکی از سلاطین دزفولی مقیم پایتخت است بعدها بیشتر خواهید شنید از دیسون (برای ایشان دعا کنید)
 

 
 


الدعا یرد القضاء (سلاطین 6 )

الحاقیه 1 : امروز جمعه 21/7/91 با پیگیری مسئولان محترم و توسط آمبولانس هوایی، حاج محمدرضا ساکی پور به بیمارستان خاتم الانبیاء تهران منتقل و در بخش ICU این بیمارستان بستری گردید. هم اکنون تیم پزشکان مجرب این بیمارستان در حال بررسی های تخصصی در خصوص ایشان هستند.

 

***

دیسون از خوانندگان محترم درخواست دارد پیش از خواندن این متن، وضو بگیرند چرا که قلم قصد ورود به ساحت بهشتی یکی از سلاطین گمنامی را دارد که از دو هفته قبل تاکنون در مرز زندگی و شهادت قرار دارد.

من از خدای منان خواسته ام تا اگر بازگشت این سلطان مظلوم به زندگی، با مرگ این حقیر میسر است هرچه سریعتر این جان ناقابل را از قالب بی مقدارم تهی سازد و سلطان رضا ساکی پور را به آغوش گرم خانواده اش برگرداند.(انشاالله)

آنچه مرا به گرفتن وضو پیش از نوشتن این متن واداشت اعتقاد به حضور فرشتگان الهی در کنار تخت ICU این بزرگوار است.

لذا اگر مهران موزون از او می نگارد،
و اگر شما از او می خوانید،

شایسته است تا به حرمت حضور فرشتگان الهی که در جوار این عزیزِ «در کُما رفته» هستند، ما نیز وضو سازیم و پاکیزه به محضر این متن بنشینیم.

چند روز پیش از طریق کامنتینگ دیسون بود که توسط برادرزاده این پادشاه ویلچرنشین، از حال وی باخبر شدم.
خواستم چیزی بنویسم...

دیدم نه!

کوچکتر از آنم که بتوانم گوشه ای از حقیقت را عیان کنم.
بهتر آن دیدم که تلفنی و از راه دور مصاحبه ای با مأنوس ترین اخوی این جانباز عزیز انجام دهم.
اما نمی دانم چه حکمتی داشت این داستان که فی الفور آنفلوآنزا گرفتم و دو روز گذشته را در منزل بستری بودم.

هرچه بود امروز توانستم ارتباط بگیرم و صدای گرم ولرزان حاج کریم ساکی پور(برادر جانباز سرافراز حاج محمدرضاساکی پور ) را بشنوم.
صدای حاج کریم لرزان بود،
خسته بود،
پر از درد و غم بود،
اما چون کوه استوار، منیع و با عزت سخن میگفت.

و من این خصلت حمیده را در چند جانباز همشهری دیگر دیده ام .
حقیقتا هرگاه که یکی از پهلوانان عرصه خون و آتش را به سخن می نشینم چنان نظربلند و منیع و رفیع می یابمشان که خود را حقیر و درون تهی میبینم در برابرشان.

این نکته را چند بار دیگر در خصوص سلاطین قبلی گفته ام لکن حس میکنم زبانم و قلمم، از انتقال دقیق مفهوم الکن است.

دوستان دیسون، باور بفرمایید خجالت می کشم ازاینکه بگویم با حاج کریم مصاحبه کرده ام.
مصاحبه؟؟
من کجا و مصاحبه با سلاطین ستُرگ دزفول کجا؟
هر چیزی حساب و کتابی دارد.
زمانی با هادی ساعی، خداداد عزیزی، علی پروین، علی دایی و حسین رضازاده و ..... به مصاحبه می نشستم و طوری از موضع عزت و رو در رو با آنها گفتگو می کردم که رفتارم نه شائبه ی انفعال در برابر آنان را داشته باشد و نه شائبه ادای عدم انفعال.
و براستی همینطور هم بود.
اما اعتراف می کنم وقتی رو در روی قهرمانان و پهلوانان دشتِ خون و جنون می نشینم، حس حقارت عجیبی در خود احساس می کنم و در تمام طول گفتگو مراقبم که آبرویم نزدشان نرود و بتوانم مثل بچه ی آدم ادای سخن کنم و ادب و آداب نگه دارم.
هرچه بود مصاحبه ی کوتاه بنده با جانباز محترم حاج کریم ساکی پور در خصوص برادر در حال اغمایش (حاج محمدرضا ساکی پور) صورت گرفت که خلاصه آن را در زیر می خوانید :


کریم ساکی پور : سال 1359 بود،
جنگ تازه آغاز شده و جمعی از بستگان، خواهران و برادران از اهواز و دیگر محلات به خانه ما (خانه پدری) آمده بودند.
من متولد 1341 در آن موقع 18 سال داشتم و یکی از برادرانم بنام محمدرضا که رضا صدایش می کنیم متولد 1337 با 22 سال سن در منزل و درون یکی از اتاقها نشسته و مشغول صرف چای بودیم.
ساعت از 14 بعدازظهر گذشته بود و باقی خانواده و بستگان نیز در حیاط منزل حضور داشتند.
من و رضا قرار بود ساعت 16 برای تشییع جنازه سرباز شهید حمید یوسف گله  برویم.
ناگهان گلوله توپ شلیک شده ی عراق، با صدای سوتی کوتاه و انفجاری شدید به دیوار حیاط خانه که مشرف به کوچه بود اصابت نموده  وبا صدایی بسیار مهیب منفجر شد.
برخورد گلوله توپ به دیوار خانه طوری صورت گرفت که اگر چند سانتی متر این طرفتر و به سمت حیاط می خورد چیزی قریب به 21 نفر را نفله می کرد.
ناگفته نماند که پرده های گوش بیشتر اهالی خانه پاره شده و یا بشدت آسیب دید.
دست برقضا، من و رضا درون اتاق و مشغول نوشیدن چای، تنها کسانی بودیم که مورد اصابت ترکش قرار گرفتیم.
صحنه بسیار دهشتناکی در اتاق رقم خورد،
من از ناحیه شکم ترکش خوردم و با چشمان خویش شاهد بیرون ریختن روده هایم بودم که بی اختیار از جابلند شده و روده هایم را با دستانم گرفتم تا بیشتر بیرون نریزد.
رضا از جای برخاست. ابتدا گمان کردم که او طوری نشده و برای کمک به من از جای خود بلند شده اما فقط چند ثانیه پس از ایستادن روی پاهایش، دوباره به زمین افتاد و من در حال دویدن به سمت حیاط دیگر رضا را ندیدم.
خودم را به کوچه رساندم و پشت سر یکی از موتور سیکلت سواران محل نشسته و در حالیکه روده هایم را با دستانم نگه داشته بودم سوار بر موتور به سمت بیمارستان افشار رفته و بستری شدم.
بین راه بودند همشهریانی که صحنه روده های بیرون ریخته بنده موجب تهوع شان شد.
چند روزی که در بیمارستان افشار بستری بودم مرتب سراغ آقا رضا را می گرفتم و پاسخ می شنیدم که حالش خوب است.
اما پس از مرخصی از بیمارستان بود که فهمیدم رضا از ناحیه نخاع مورد اصابت ترکش قرار گرفته و بلافاصله از فرودگاه پایگاه دزفول به بیمارستان تجریش تهران اعزام شده.
بین تمام برادرهای خانواده، من و رضا سری از هم سوا داریم.
و شاید دست تقدیر، این جانبازی و مجروحیت را برای رضا رقم زد تا ما را به هم نزدیکتر کند.
اکنون 32 سال است که نفس به نفسِ رضا برادرم زندگی می کنم و دوری از او برایم مثل زهر کشنده است.

               جانباز حاج رضا ساکی پور                    جانباز حاج کریم ساکی پور

 

یادم هست که مادرم در ایامی که رضا بستری تهران بود برایش کلوچه پخت و به خانواده خسروانی داد که برایش ببرند.
قرار بود خانواده خسروانی با ماشین خاورشان دسته جمعی به تهران بروند. کلوچه های پخته شده را به آنها دادیم که فردا صبح با خود به تهران ببرند. اما تقدیر چنین نخواست و همان شب تمامی اعضای خانواده ی خسروانی در حالیکه در شوادوون خانه شان خواب بودند مورد اصابت موشک 12 متری قرار گرفتند و همگی یکجا به شهادت رسیدند طوری که هیچ بازمانده ای از آنان باقی نماند.(خدا رحمتشان کند)

من، کریم ساکی پور،
افتخار دارم که به همراه بچه های مسجد امیرالمومنین دزفول از اولین پایه گذاران بسیج مسلح مساجد دزفول بودیم.
کسانی چون احمد پورهاشمی، حمید شایق، حسین صالحی و ....
افتخار دارم که چند بار مجروح جبهه ها بوده ام و بتازگی معلوم شده که علاوه برای مجروحیت های قبلی، شیمیایی هم هستم.
اینکه من با این همه مجروحیت، تنها 30 درصد جانبازی دارم مهم نیست،
اینکه مجروحیت شیمیایی ام هنوز لحاظ نشده مهم نیست،
32 سال است که با جان و دل، پرستاری برادرم را می کنم و چون جان شیرین مراقبش هستم،

اما اکنون در بیمارستان دزفول 14 روز است که در حالت کما بسر می برد و انگار نه انگار که اولین جانباز قطع نخاع دزفول به عیادت و دعای همشهریان نیاز دارد.

دیسون : کمی از چگونگی آسیب نخاعی ایشان برایمان بگویید

ساکی پور : سال 1360 کمی پس از ترخیص رضا از بیمارستان تجریش تهران، دچار سردرد هایی شد.
سردرد هایی که گاهی از شدت سردرد، سر خود را به دیوار و تخت میکوبید تا شاید آرام گیرد.
برخی اوقات آنقدر سر خود را به تخت میکوبید که سرش دچار خونریزی و شکستگی میشد.
او را به تهران برگرداندیم و پزشکان با تعجب گفتند که این بیمار نیاز به شَنت مغزی دارد چرا شنت برایش نصب نکرده اید؟

و ما که برای اولین بار بود این واژه را می شنیدیم اظهار بی اطلاعی کردیم.
شنت مغزی را به او متصل کردند و این شنت در تمام این سالها آب تولید شده در مغز رضا را به درون معده اش هدایت و تخلیه میکرد.
رضا ویلچر نشین شده بود اما سخن میگفت.
با ما زندگی میکرد،
در برخی کارهای خانه و معاش کمک میکرد.
حتی در مدیریت آژانس تاکسی تلفنی بنده به من کمک می کرد.
پدر و مادرم، رضا را نظاره گر بودند و غصه خوردند تا اوائل دهه 70 با فاصله دو سه سال دار فانی را وداع گفتند و رضای عزیزم به کلی به خدا و بنده سپرده شد.
من اما،
افتخار داشته و دارم که نوکری اش را کرده ام.
همین جا باید بگویم که همسر صبور و باوفایم در تمام این سالها بیش از فرزندان خودش از حاج رضا مراقبت کرد.
همسرم روزش را با نظافت و صبحانه دادن و مراقبت از آقا رضا آغاز می کرد و این مایه برکت زندگی ما بوده تا کنون.
مراقبت از آقا رضا طوری انجام می شد که تا همین ده دوازده سال قبل، ایشان از دزفول تا اهواز به تنهایی رانندگی میکرد و به بستگان سرکشی داشت.
متاسفانه مسیر عملکرد شنت مغزی اش در دوسه سال گذشته دچار مشکلاتی شده بود  و هر از گاهی یا شیلنگ شنت می ترکید و یا مشکل فنی دیگری.
تا اینکه دو هفته قبل که باید شنت تعویض میشد اینکار به خوبی صورت نگرفت و برادرم دچار خونریزی مغزی شده و هم اکنون در بیمارستان و در بخش ICU امیدمان فقط به خدا و فاطمه ی زهراست.

دیسون : در این مدت که در بیمارستان و در کما به سر می برد از مسئولین و ... کسی به عیادت ایشان نیامده است؟

ساکی پور : پیش از دادن پاسخ به این سوال، لازم میدانم نکته ای را یادآورم شوم .
محمدرضا ساکی پور، اولین جانباز قطع نخاعی دفاع مقدس دردزفول ( و شاید در ایران) است.
اما در پاسخ سوالتان باید بگویم همین چند روز پیش، رئیس بنیاد جانبازان خوزستان از اهواز خودش را به دزفول رسانده بود و ضمن ریختن اشک بر وضعیت برادرم، متعجب و مات مانده بود که چرا نام محمدرضا ساکی پور را در فهرست جانبازان قطع نخاعی ندارند. نه اهواز و نه تهران از وجود او خبرنداشتند.

در حالیکه ما در سال های دهه 60 ، مرتب ایشان را به بیمارستان شهید مصطفی خمینی تهران می بردیم و وضعیتش کاملا روشن بود و رسیدگی مداوم داشت.

سالهای دهه شصت، بنیاد شهید دست کسی بود که خودش و همسرش سیطره کامل بر این بنیاد داشتند.
یادم هست در یکی از مراتبی که برادرم را برده بودم به تهران تا عفونت نخاعش را تخلیه کنند همسر آن شخص که اختیار معرفی جانبازان به بیمارستان مصطفی خمینی را قبضه کرده بود به دلیلی نامعلوم به من گفت مشکل برادرت به ما مربوط نیست .
گفتم : این طرز برخورد با جانباز دفاع مقدس نیست و کاری نکنید که برادرم را ببرم جلوی درب دانشگاه تهران قرارش دهم تا عالم و آدم باخبر شوند که با ما چه می کنید.
آن سرکار خانم گفت : همین الان می گویم ماشین بیاورند و ببرند جلوی درب دانشگاه بگذارند برادرت را.
و من اینجا نمی خواهم بگویم که چه برخورد سخیفانه ای به دستور آن خانم با بنده شد الحمدلله خداوند او و شوهرش را در سال 88 رسوای عالم و آدم کرد.
این خاطره تلخ را گفتم تا بگویم : هیچ بعید نیست که نام برادرم را شاید آن خانم دستور داده از یکسری مسیرهای اداری خارج نمایند و ما هم که بیخبر از دنیا در دزفول مشغول زندگی و پرستاری از بیمارمان بوده ایم.

دیسون : از دزفول هنوز کسی به اینجا نیامده؟

ساکی پور : خدارو شکر امروز از بنیاد دزفول سراغی از ما گرفتند و گفتند که در حال پیگیری و بررسی بیمارستانهای تهران هستند تا شاید شانس سلامتی حاج رضا را افزایش دهیم.

دیسون : انتظارتان از دیگران چیست؟

ساکی پور : انتظار؟؟ هیچ....فقط دعای خیر...شما را بخدا اعلام کنید اگر خوانندگانتان انسان مستجاب الدعوه ای سراغ دارند و یا دل شکسته ای را می شناسید بگویید برایش دعا کند. محمدرضا ساکی پور سهمش از دنیا تا بدین لحظه 32 سال سر کردن با زجر مشکلات مغزی و ویلچر نشینی بوده است.

دیسون : خانواده اکنون در چه وضعیتی به سر میبرند؟
ساکی پور : خوهرانم از اطراف و اکناف آمده اند و در نبود مادر، برای جسم فرسوده و بیمار برادر اشک میریزند.

یکی از برادرانم بنام حاج عزیز ساکی پور ساکن تهران است و چنان با آقا رضا اُخت و مأنوس است که در تمام این سالها، روزی نبود که حدود نیم ساعت ارتباط تلفنی با ایشان نداشته باشند و دو برادر، نجوای عشق و عاطفه برادری سر ندهند.
حاج عریز به لحاظ سنی بزرگتر از ماست و احساس پدری بر ما دارد.
در این 14 روزی که رضا به اغما رفته، ایشان نیز حال خوشی ندارد.

دیسون : حاجی الان کم و کسری ندارید...کاری از کسی بر میاد؟؟؟

حاج کریم ساکی پور : اکنون فقط محتاج دعای دلهای شکسته ایم.
من 50 سال از خدا عمر گرفته ام و تمام این 50 سال را با رضایم گذرانده ام و راضی بوده ایم به رضای الهی.


اختتامیه مطلب :

برای اولین جانباز قطع نخاعی دزفول، حاج محمدرضا ساکی پور بهترین دعاها را آرزو کنیم و از خدای عزوجل بخواهیم که هرچه زودتر با همان یداللهی که فوق ایدیهم است ایشان را به خانه برگرداند.

هان ای تمام کسانی که در دزفول حضور دارید، سرکشی شما به حاج رضا و عیادت از بیماری که حضور شما را به دلیل اغما درک نمی کند فقط مرهمی است بر دل آتش گرفته خانواده ی محترمش که قریب به 11000 روز پرستاریش را کرده اند.

یادمان نرود که اگر تشنه خاطرات دفاع مقدسیم، رضا ساکی هنوز زنده است و خاطره نشده.

 

بیایید کمی از غربت رضا ساکی پور (در شهر خودش) بکاهیم.

السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع) یا غریب الغربا

السلام علیک یا فاطمه الزهرا(س)

ادرکنا یا ام الائمه  المعصومین صلوات الله علیهم اجمعین


پی نوشت 1 : به رادیو دزفول پیشنهاد می کنم برای طلب سلامتی این جانباز پیشکسوت، از عموم همشهریان التماس دعا نماید.

پی نوشت 2 : به بچه های مسجد ساکیان (که محله ی قدیم خاندان ساکی پور است) پیشنهاد میکنم دعای کمیل این هفته را بنام این عزیز برگزار کنند و فراخوان دهند تا عزیزان همشهری برای دعا  واستغاثه به درگاه خدا طی قراری در مسجد ساکیان تجمع کنند.

پی نوشت 3 : پیشنهاد می شود سازمان تبلیغات اسلامی در نمازخانه بیمارستان مراسم زیارت عاشورایی برگزار کنند.

پی نوشت 4 : پیشنهاد می شود بچه های نمازجمعه نیز در جمعیت نمازگزاران نماز جمعه این هفته اطلاعرسانی نمایند تا دلهای بیشتری متوجه دعا و نیایش برای این جانباز مظلوم شوند.

پی نوشت 5 : لینک خبر استمداد از پروفسور سمیعی در پایگاه خبری 598  +

پی نوشت 6 : لینک خبر در پایگاه خبری خبرخوان سریع  +

پی نوشت 7 : لینک خبر در پایگاه خبری طلوع یزد    +

پی نوشت 8 : لینک انعکاس خبر پایگاه 598 در  سایت  deznn  +

پی نوشت 9 : لینک انعکاس مطلب دیسون در وبلاگ انصار حزب الله دزفول +



 

 

آژانس شیشه ای (سلاطین 5)

پیش نوشت : سلاطین 3 همچنان طلبتان باشد، این پُست تقدیم می شود به سلطان دیگری از سلاطین دزفول به نام :  سلطان عزیز پورصفایی  چرا که مطلبی را در سایت ایسنا خواندم که زبان حال حاج عزیز را برایم تداعی کرد. (این پُست نیز با اشک نگاشته شد)

 

 

آژانس شیشه ای

(سخنان حاج کاظم و عباس خطاب به مردم)

عباس : در منطقه حاج عمران و غرب دچار موج گرفتگی شدم، در عملیاتی دست چپم به طور کامل قطع شد که پیوند زدند و در کربلای 5 هم که خط‌شکن بودم شیمیایی شدم. یک بار هم ضربه‌ مغزی شدم و 29 روز در کما بودم و طی این مدت 74 بار به اتاق عمل رفتم و بیش از 200 ماه در بیمارستان‌های مختلف بستری شده‌ام به طوری که تا سال 84 دایم بستری بودم.

در آن عملیات (کربلای 5) صدام، جهنمی به راه انداخت و دست به هر کاری زد و در بمب‌ها چنان ترکیبی می‌زد که نتوانیم کاری کنیم. بیسیم‌چی گردان که کم سن و سال بود، وقتی ماسکش پاره شد دیدم که قطره اشک از کنار چشم‌اش سرازیر شد و نگران کور شدن بود. آن زمان یاد حضور خودم در جنگ و سن و سال کمی که داشتم افتادم و ماسکم را به او دادم.

در آن عملیات خط‌شکن بودم و قرار بود جای ما را بگیرند اما آتش سنگین بود و نشد جابجا کنیم و مجبور شدم با چفیه‌ای که خیس کرده بودم ادامه رزم دهم. وقتی برگشتم از همه جای بدنم خون می‌آمد. از آن موقع به بعد هم مدام در حال درد کشیدن هستم.

سال 84 برای درمان به آلمان رفتیم. مدتی آنجا بودیم و روند خیلی مثبت بود. پروفسور مهاجر که پیگیر وضعیت من بود عهد کرد درمان من تحت نظر ایشان انجام شود و مورد قبول هم واقع شد ومشکلی نبود.

باید 6 ماه بعد دوباره به آلمان می‌رفتم که به تغییر و تحولات مدیریت بنیاد شهید خورد و گفتند باید همین جا درمان شویم، در حالی که هزینه این کار در آلمان یک‌سوم ایران است و تنها هزینه تخت گرفته می‌شود. یک سال و نیم است از زمانی که باید به آلمان اعزام شوم گذشته و هر چه دیرتر شود وضعیت بدتر می‌شود.

حتی 11 آذر سال گذشته از دفتر رییس‌جمهور دستور آنی داده شد که گردش کار شود و من اعزام شوم اما متاسفانه تبعیض‌های زیادی صورت می‌گیرد و سیاه و سفید از هم جدا می‌شود. هفته گذشته هم آقای زریبافان به معاونت درمانشان آقای ملک‌زاده دستور مساعد داده بود و خودش تلفنی با پروفسور مهاجر هم صحبت کرده بود اما با وجود اختصاص بودجه باز اتفاقی نیافتاد.

حاج کاظم : این همه بریز و بپاش می‌شود که حق است، آن قدر این هشت سال ارزشمند بوده که اگر هزاران تومان هم خرج کنند تا این ارزش‌ها را یادآوری کنند، باز کم است اما در کنار این، از کسانی که قهرمان‌های اصلی این حماسه بودند نیز حالی پرسیده شود.

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. هزینه می‌کنیم ارزش‌ها را یادآوری کنیم برای جنگی که بازیگران اصلی‌اش عباس ها بودند.

چرا باید برای اعزام چنین فردی این‌قدر سنگ‌اندازی شود. خود پرفسور مهاجر گفته برای مداوای ایشان لازم است تیم پزشکی‌اش که در آلمان مستقر هستند حضور داشته باشند و اگر ایشان بروند یک‌سوم هزینه ایران است.آیا این آدم 15 میلیون ارزش ندارد؟

این رقم در مقابل هزینه‌ای که برای گرامی‌داشت هفته دفاع مقدس می‌کنیم، بسیار ناچیز است. این روزها تلویزیون مدام برای هفته دفاع مقدس من را دعوت می‌کند اما بروم چه بگویم؟

با تلویزیون قهر نیستم اما چگونه بنشینم بگویم اینها آدم‌های ارزشی بودند ولی می‌بینم در کنارم عباسها بال بال می‌زنند. زمانی برایم آن صحبت کردن ارزشمند است که ببینم به حضور این آدم‌ها که هنوز نفس می‌کشند افتخار می‌کنیم.

 

به بنیاد شهید این همه بودجه اختصاص داده شده تا بنشینند تصمیم بگیرند صلاح است یا نیست؟

اگر بنیاد شهیدی تاسیس شده از قبل عباسهاست. حرف ما نه سیاسی است نه چیز دیگر می‌خواهیم بگوییم. وقتی رییس‌جمهور زیر یک نامه را امضا می‌کند و می‌گوید اعزامش بلامانع است چرا مسئولی که باید این کار را انجام دهد آن امضا را نادیده می‌گیرد؟ اصلا شما فکر کنید عباس می‌خواهد 15 روز برود آلمان و تفریح کند. آیا این حقش نیست؟

عمری است از قبل این آدم‌ها در حال زندگی کردن هستیم. این افراد اگر دین‌فروش بودند می‌توانستند با هزار شبکه ماهواره‌یی مزخرف که الان هست صحبت کنند و جار و جنجال راه بیاندازند و از همان طرف نیز کمک‌ها سرازیر شود. چرا باید خانه بفروشد و خرج بدنش کند که برای بقای این مملکت و نفس کشیدن من رفته آن وقت من نباید وجدان درد بگیرم؟ الان هم لنگ 15 میلیون تومان برای مداوا باشد. او نمی‌خواهد در دیسکوهای آنجا برود و کنار ساحل لذت ببرد و رفتن آلمان به چه دردش می‌خورد؟ فقط می‌خواهد برای مداوا برود و این خواسته بسیار کوچکی است.الان متاسفانه از دفاع مقدس فقط یک سالگرد مانده است و بعد هم تمام می‌شود می‌رود تا سال بعد. خوب است این ارزش‌ها را به رخ مردم بکشیم تا یادشان نرود چه اتفاقی در این مملکت افتاده و این ارزش‌ها چقدر می‌تواند در زندگی امروزیی ما تاثیرگذار باشند. اما از عباسها نباید غافل شویم.

عباس : چندی پیش در تلویزیون می‌دیدم که یک هوادار فوتبالی در ورزشگاه به دلیل شوق زیاد دچار مشکل شده و دقایق زیادی را به او اختصاص داده بودند و می‌خواستند مورد توجه قرار گیرد. هنوز برنامه تمام نشده بود روابط عمومی یک باشگاه تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد. اما برای جانبازی که با سرطان دست و پنجه نرم می‌کند و هزار درد دارد کاری نمی‌شود.

می‌توانند ما را دریک هواپیمای C130 بریزند و ببرند در دریاچه نمک خالی کنند و ما هم راحت می‌شویم. (اشک دیسون)

بعضی وقت‌ها تنها آرزوی مرگ می‌کنم. ماهانه بالای میلیون هزینه می‌کنم اما کسی گوشش بدهکار نیست.

از یک شیپورچی تیم فوتبال کمترم که برای رفتنش نه مشکل ویزا دارد و نه هزینه. من یک فرمانده گردان بودم و خجالت می‌کشم الان درباره این چیزها صحبت کنم. کسی بودم که در جنگ تا حدی تاثیرگذار بودم. چه راحت می‌توانیم چون نیاز نداریم چیزهایی را کنار بگذاریم. این رفتاری است که بچه‌هایمان می‌بینند.زمانی که به جبهه جنگ رفتم همه زندگی‌ام را خرج کردم. از سال 83 سه ملک پدر‌م را فروخته‌ام و خرج درمانم کرده‌ام. الان هم چیزی نمی‌خواهم فقط می‌گویم درمانم کنید آیا این چیز بدی است؟

فقط می‌خواهم درد نکشم

واقعا دیگر تحمل درد ندارم. الان در هفته دفاع مقدس از حماسه‌ها می‌گویند، خوب اینها ما بودیم و کس دیگری نبوده است.

حاج کاظم : از همان زمان که ناصر افشار را دیدم، عباس برایم تداعی شد. چنین وضعیتی سال‌ها پیش در همدان هم اتفاق افتاد. «آژانس شیشه‌ای» در سینما اکران بود و من به آنجا رفتم و در سالن انتظار کسی را مانند ناصر افشار دیدم که با سختی به سمت من آمد و همدیگر را بغل کردیم و گفت من خود عباس هستم.

عباس(ناصر افشار):

من در جنگ بیش از 10 بار مجروح شدم؛ مشکل اعصاب، ریه، گوارش و چشم دارم و سیستم تمام بدنم به هم ریخته است و در حال حاضر مرگ برایم از همه چیز شیرین‌تر است. اطرافیانم نیز با دیدن من اذیت می‌شوند.

کار به جایی رسیده که بچه‌هایم از واژه‌ی جنگ گریزان شده‌اند.

عباس(در آژانس شیشه ای) ترکشی در گردنش بود و جای حساسی که امکان داشت جانش را بگیرد. احساس می‌کردم آن هم مانند من دچار مشکل شده است و شخصی به نام حاج کاظم آمده تا اعاده حق کند و به اینجا برساند؛ تنها کسی که طی این مدت پیگیر کارم بود، همان حاج کاظم آن فیلم است و خانواده‌ام می‌گویند آقای پرستویی همان شخصیت است. آنجا از حق عباس دفاع می‌کرد و بیرون از حق من و چندین جانباز دیگر. آیا ایشان خودش کار و زندگی ندارد؟

حاج کاظم (پرویز پرستویی):

همه ما از گذشته‌ی این آدم‌ها استفاده می‌کنیم، افزود: اگر چهار موفقیت هم در کارهایم داشتم، دفاع مقدس بوده است و ماحصل تلاش و زحمت این عزیزان که سودش را ما بردیم و برایمان دست زدند. اما ما راوی قصه بودیم و اصل آن قصه‌ها وجود دارد و اینها تخیلی نبودند. هفته دفاع مقدس است و زیر سقف خانه جانبازی هستیم که در طول همین زمانی که اینجا بودیم بارها خون بالا آورد و سوالم این است که تکلیف این آدم چه می‌شود؟حداقل به جانباز احترام نمی‌گذارید به دستور مقامات احترام بگذارید. ناصرافشارهای زیادی داریم. فردی که ماسک خودش را به دیگری داده و از خود گذشته تا دیگری سالم بماند و الان فقط می‌خواهد دردش کم شود. منِ بازیگر، نقش یک جانباز را بازی می‌کنم به من سفر حج هدیه می‌دهید و تاکنون چندین بار این اتفاق افتاده که تاکنون نرفته‌ام و معتقدم آن حق من نیست و اگر جایزه و پولی گرفته‌ام از قبل این آدم‌ها بوده است و اگر اینها نبودند باید چه نقشی را بازی می‌کردم؟

در پاریس میدان و بنایی بنام «سرباز گمنام» وجود دارد که احترام خاصی به آن می‌گذارند. اما سرباز ما را که حی و حاضر است، نمی‌بینیم.

وی افزود: تا قبل از این می‌گفتند بودجه نداریم، بعد که پیگیری کردیم گفتند ظاهرا یک میلیون و 500 هزار یورو برای اعزام چنین افرادی به خارج از کشور اختصاص پیدا کرده بوده اما متاسفانه صرف این آدم نشده است.

عباس(ناصر افشار) : پیگیری‌های انجام‌شده جواب داد و مبلغی به این موضوع اختصاص پیدا کرد تا مشکل کسانی را که می‌خواهند اعزام شود حل کند اما متاسفانه کاری که نخواهند بشود آن قدر سنگ می‌اندازند که نشود.ما رهاشده‌ترین افراد در جامعه هستیم و هر که خواست، این موضوع را ثابت می‌کنم. مگر چند نفر مانند من در میان جانبازان هستند که باید همیشه درگیر درمان باشند؟ حداقل بگذارید در این عمر باقی‌مانده درد کمتری بکشم. در حال حاضر هم تنها دلخوشی‌ام خداوند متعال است و شاهد بوده که در هیچ چیزی کم نگذاشته‌ام. آن موقع مدام به فکر شهادت بودم و الان هم تنها به یاد دوستانم که رفته‌اند زنده هستم.

متولد 1344هستم و جنگ که شروع شد چون سن‌ام برای اعزام کم بود، شناسنامه‌ام را در آب گذاشتم و بعد که خشک شد به پایگاه بردم و گفتم در جیبم بوده و مادرم شسته است اما قبول نکردند. به پایگاه دیگری رفتم و باشناسنامه برادرم 4 مهر 1359 به جبهه اعزام شدم.

با سپاس از ایسنا

 

ختم کلام : در شهر ما دزفول، عباس ها و ناصر افشارهای متعددی هستند که یکی از آنها حاج «عزیز پورصفایی» است. در و دیوار بیمارستان ساسان تهران با بوی تنِ بهشتیِ این سلطان بلامنازع شیمیایی های دزفول آشناست.

سالهای سال است که : آنگاه که همه ی ما به دنبال زندگی روزمره و دنیای خویش هستیم این نره شیر دشت تیغ و تیر، زمینگیر و معلق بین تخت بیمارستهای تهران و بستر خانگی خویش در دزفول است.

غرض از اقتباسی که از مصاحبه ی آقای پرستویی و جانباز افشار شد این نبود که در خصوص پورصفایی های دزفول بخواهیم کسی را به کمکاری متهم کنیم بلکه تنها یادآوری زجر و آلامی است که سلطان عزیز پورصفایی بی صدا و خاموش سالهاست در غار نجابت خویش پنهان ساخته و دم بر نمی آورد.

خدا میداند که هروقت میخواهم سراغی از حاج عزیز بگیرم نمیدانم باید سراغش را دزفول بگیرم یا بیمارستان ساسان در تهران؟

و همسر مومنه ی او ..

که چه زینب وار سالهاست شانه به شانه ی حاج عزیز، از تهران تا دزفول بار پرافتخار مراقبت و همراهی ایشان را به دوش میکشد.

جانم فدای نَفَس تمام جانبازانی باد که جان را هبه کردند تا ما جان داشته باشیم

الهی ما را برای تمام قصور و کمکاری هایمان در قبال این سلاطین خاموش ببخش

خدایا ما را ببخش

خدایا مارا ببخش


      جناب مجیدی راد                                   دلاور جانباز، حاج عزیز پورصفایی

 

پی نوشت 1 : لینک اصل مصاحبه با پرویز پرستویی و جانباز ناصر افشار  +

پی نوشت 2 : دیسون به برخی از پوزیشن های خاصِ اینروزهای آقای پرویز پرستویی نقد دارد اما این نقد نانوشته، نافی احترام به برای کسوت بازیگری او نیست.

انشاالله همانطور که خود ایشان در این مصاحبه گفته اند، نیت شان سیاسی نبوده باشد.

چه اینکه اینجانب بیش از آنکه مسئولین کشور را در کم توجهی به جانبازان مقصر بدانم، اصحاب رسانه و خود مردم را بابت ضعف فرهنگ عمومی در عرض ارادات به ساحت والای این پیشکسوتان جهاد و شهادت مسئول و مقصر  قلمداد میکنم.

کلکم راع و کلکم مسئول عن رعیته

 

التماس دعا

 

خانه مقاومت


چند قطعه ی یک پازل تقدیم حضورتان میگردد که انتظار است خوانندگان گرامی با خواندن و چیدن آنها در ذهن، به منظور اصلی دست یابند.


قطعه اول

گویند بزرگی از طایفه داوودیان دمشق به دربار یزید رفت و آمد داشت.
روزی بر یزید وارد شد و دید که یزید در حال عیش و طرب در حال ضربه زدن با چوب خیزران بر لب و دندانهای سر بریده ای است.
گفت : یا امیر این سر کیست؟
گفت : سر حسین.
گفت : کدام حسین؟
گفت : حسین ابن علی ابن ابیطالب (ع)
گفت : همان علی که داماد پیامبر شماست؟
گفت : آری
گفت : یعنی این سر سبط پیامبرتان است؟
گفت : آری
گفت : چه بد مردمانی هستید شما.
گفت : چرا؟
گفت : در قوم ما کسی هست که هفتاد پشتش به داوود نبی(ع) می رسد و آنقدر در میان قوم خود محترم و معزز است که هرگاه در حال راه رفتن است دائما چند نفری از پی او روانند و به محض آنکه پایش را  از روی زمین برمیدارد خاک جای پایش را تبرک برمیدارند .
والخ...


قطعه دوم

در خاک ایران، مکان های متعددی به عنوان قدمگاه معصومین و پیامبران منسوب است که ما مردمان این دیار به آنها به دیده احترام نگریسته و نمیگذاریم تا جای این قدوم مبارک که صرفا مودِ معنوی دارد و بس، از میان برود. در دزفول خودمان نیز مکانهایی چون امام رضا دیمی (در فلکه بیمارستان افشار) و پیرعباس و پیرنظر و ... موجود است.


قطعه سوم

فخر عالم امکان فرمود : برخی علماء امت من در آخرالزمان از پیامبران بنی اسرائیل بالاترند.
این فرموده رسول الله(ص) زمانی به خوبی درک می شود که مقایسه ای ساده میان سیطره جغرافیایی و جمعیتیِ خیرات و برکات بزرگانی چون شیخ انصاری(ره)، آیت الله بروجردی(ره)، شیخ طوسی(ره)، امام خمینی(ره) و... با دایره تأثیرگذاری وجود مشعشع پیامبرانی همچون شعیب نبی(ع)، صالح(ع)، عزیر(ع)، الیاس(ع) صورت گیرد تا به این نتیجه برسیم که طبیعی و بدیهی است تا برخی از علماء آخرالزمان ما از پیامبران بنی اسرائیل هم بالاتر باشند.


قطعه چهارم

همه ما راجع به انفاسِ حق و انفاسِ شیطانی شنیده ایم.
واضحتر بگویم : می گویند وقتی خانه ای میخرید ابتدا آینه و قرآن در آن وارد نمایید چرا که اگر افراد قبلی اهل ذکر و دعا نبوده باشند و خدای ناکرده در آن خانه فسق و فجوری رخداده باشد تکدر روح آن اعمال، همچنان در آن ملک وجود دارد لذا با خواندن قرآن، ادعیه و  برپایی روضه و ... می توان نَفَس آن ملک را از ظلمات به نور سوق داد.
و برعکس،

اگر عالمی بزرگوار در جایی بیتوته کند و سالها از حضور با برکت ایشان در آن محل بگذرد همچنان روح اعمال نیک وی در آن ملک موج میزند و حتی میتواند منشاء اثر برکاتی باشد (عطف به همان بحث قدمگاه ها و ...)
فلذا خانه علماء جهان تشیع همیشه مورد احترام و اعزاز بوده و هست حتی اگر آن پیشوایان عزیز در قید حیات نباشند.
نگاهی به شهر بروجرد و خانه آیت الله بروجردی و اینکه چگونه محترم و مرمتش می دارند شاهدی بر این مدعاست.

قطعه پنجم

چندی است که از محضر آیت الله سبط شیخ انصاری(مدظله) سراغ از خانه حضرت شیخ مرتضی انصاری(ره) میگیرم.

اینکه چرا درب آن بسته است؟

چرا این خانه نورانی به روی دلهای عاشق مرجعیت شیعه باز نمی شود؟

چرا مرمت نمیگردد و..

ایشان که خودشان هم مایل به این اتفاق مبارک هستند نکاتی را مختصر و مفید بیان میکنند که فعلا از شرح آن معذورم.

ما دزفولی ها یکی از شاخصه های محرم و عاشورایمان این بوده و هست که دسته جات عزادار حسینی مسیرشان به گونه ای است که حتی المقدور از جلوی منازل علمای محترم شهر عبور می کنند تا تسلیتی به محضر این ارکان عزیز شهرمان نیز عرض کرده باشند و محله سبط شیخ انصاری همه ساله در ایام تاسوعا و عاشورا نمونه ی این سخن است.


قطعه ششم

خانه حضرت آیت الله قاضی(ره) امام جمعه نستوه، مبارز و مزکی دزفول، یکی از شاخص ترین نمودها و نمادها را در مراسم سالیانه محرم داشته و دارد.
حضرتش در زمان حیات، یکی از شهیر ترین ائمه جمعه کشور بود.
آقا سید مجدالدین (ره) یکی از ولایتمدارترین پیران این سرزمین به شمار میرفت.
ایشان وقتی به میهمانی پیرجماران نائل میشد، حضرت امام(ره) خود روی زمین می نشستند و آیت الله قاضی را بر روی صندلی جلوس میدادند و البته این امر تنها بخاطر چند سال کِبَر سنی آقای قاضی نسبت به خمینی کبیر نبود بلکه شأنیت اخلاقی و جایگاه ربانی آن بزرگوار نیز موجب رعایت چنین حرمتی از سوی حضرت روح الله(ره) می شد.
آیت الله قاضی نه تنها خودش اسطوره مقاومت در دزفول محسوب می شد بلکه خانه اش خانه مقاومت مردم دزفول بود چه در زمان انقلاب و چه در زمان جنگ.


قطعه هفتم

چند روزی است که خانه آیت الله قاضی که به راستی میتوان خانه مقاومت نامیدش به فروش رفته است.
خانه ای که در قلب مردم دزفول جای دارد.
خانه ای که حس نوستالژیک فراوانی برای رزمندگان دلیر آن روزگار و مردم قهرمان دزفول دارد.
خانه ای که می توانست و میتواند به نام خانه مقاومت برای فعالیت های فرهنگی مربوط به انقلاب و دفاع مقدس دزفول مورد استفاده و منشاء اثر باشد.
هم اکنون قلب بسیاری از بچه های قدیمی و عاشقان آن مرحوم آکنده از غم و اندوه است.


قطعه هشتم

این اتفاق غم انگیز دوپیام شیرین در دل خود دارد.
از آنجا که وراث متعددی مالک این ملک بوده اند :

1-  واضح است که امام جمعه محترم فعلی دزفول (حجت الاسلام والمسلمین آقا سید محمدعلی قاضی دزفولی مدظله) بر جنبه های معنوی و فرهنگی این خانه اشراف کامل دارند و بدیهی است که در صورت توان، برای خرید و اقدام به حفظ آن تلاش می کردند، پس عقلاً میتوان نتیجه گرفت که ایشان چنین استطاعتی را ندارند و این برای شهر دزفول یک افتخار است که امام جمعه ی محترمش از نظر مالی در حد طبقات پایین (و یا متوسط) جامعه هستند و این خود نشان از عدم دنیاطلبی ایشان دارد.

2- مشخص است که امام جمعه ی یک شهرستان می توانند از حیطه اختیارات خویش بهره گرفته و برای حفظ یک ملک، با صبغه و سبقه ی فرهنگی، به نحوی اقدام کنند که از بودجه های فرهنگی شهرستان از چنین اتفاقی جلوگیری شود اما عدم انجام اینکار از سوی جناب آقای قاضی تاکید دیگری بر سلیم النفس بودن ایشان است و شنونده ی عاقلِ خبرِ فروشِ خانه حضرت آیت الله قاضی در می یابد که نوه ی گرامی اش، از سطح دسترسی های مسئولیت خویش برای حفظ خانه پدربزرگ بهره نگرفته است تا شائبه رانت برای عموم مردم ایجاد نشود که این نیز موجب مسرت و افتخار ما دزفولی هاست که علمای شهرمان همچنان در سلامت و مراقبت نفس خویش موفق اند.(الحمدلله)

قطعه نهم

خانه آیت الله قاضی فروش رفت!!؟؟؟

 

پی نوشت1 : مطلب نوشته شده در قطعه اول را به عنوان زبان حال همگانی خودمان نوشته ام که قدر علمایمان و ماترکشان را نمیدانیم ، وگرنه قیاس بین یزید ملعون و مردم و مسئولین پاک نهاد دزفولی، قیاس مع الفارق است.

پی نوشت 2 : یکی از دوستان، پیش از نوشتن این مطلب گفت : فلانی خیلی ناراحتم و نوعی دلشکستگی دارم از این موضوع، اگر صلاح میدانی در نوشته ات در دیسون اعلام کن که من (البته بدون نام) اولین 100000 تومان را پرداخت میکنم و باقی همشهریان برای حفظ این خانه، که خود را در حفظ آن سهیم میدانند سرانه یکصدهزاتومانی بر عهده بگیرند و مجدداً خریداری اش کنیم و بنام خانه مقاومت هدیه اش کنیم به روح بزرگوار آیت الله قاضی. 

گفتم : از حُسن نظرت تشکر میکنم و دغدغه ات محترم، اما مسئولین فرهنگی دزفول اگر بخواهند، این قدرت را دارند که آستین بالا بزنند و انشالله این اتفاق خواهد افتاد. لذا انجام چنین کاری را اسائه ادب به محضر پیکره مدیریت محترم شهر میدانم. بنابراین عذرخواهی کردم.

اما آیا میتوان این حقیقت را نادیده گرفت که خانه بابرکت آیت الله قاضی فی نفسه یک رسانه است؟

آیا فروش این خانه به مثابه ی خاموشی یک رسانه نیست؟

پی نوشت 3 : لینک انعکاس مطلب در دژپل   (با سپاس از آقای مهندس چرخابی)

پی نوشت 4 : خاطره ای از آقای فریدون غلامی(منبع : سایت مجد دز)

 آیت الله قاضی به دلیل عشق و علاقه وافری که به رزمندگان اسلام داشتند تمامی دعوت های آنان را برای حضور در پادگانها ی محل استقرار و یا دیدار با آنان در منزل خود می پذیرفتند .این دیدارها و حضور در جمع رزمندگان اسلام برای ما محافظین هم خوشحال کننده و هم دغدغه آور بود . دغدغه از این جهت که به دلیل علاقه وافر رزمندگان به روحانیت در خط امام خصوصاً شخصیت های روحانی مانند آیت الله قاضی موجب هجوم آنان برای دیده بوسی و زیارت و دست بوسی و تبرک جستن می شد که این امر خطرات و لطمات جسمی را برای حاج آقا به دنبال داشت و لذا کار محافظین برای کنترل مشتاقان و جلوگیری از هرگونه فشار و صدمه به ایشان چند برابر سخت تر می شد .

در یکی از دیدارهای ایشان از رزمندگان لشکر سید الشهدا در پادگان دوکوهه و پس از اقامه نماز و سخنرانی و هنگام خروج از حسینیه و نمازخانه پادگان جمع کثیری از رزمندگان به طرف حاج آقا هجوم آوردند که محافظین با تلاش فراوان و به سختی حاج آقا را از میان علاقه مندان خارج نموده  و به منزل باز گشتند .

ظهر روز بعد از این دیدار که حاج آقا در حال وضو بودند و بنده در خدمتشان کمک و مراقبت می کردم ؛ وقتی جوراب خود را از پا در آوردند متوجه شدم روی مچ پایشان کاملاً قرمز و متورم گردیده است ؛ علت را که جویا شدم و اینکه چرا این ناراحتی را به ما ابراز نکرده اند تا درمان صورت پذیرد ؛ فرمودند : این جای پای رزمندگان اسلام است و برای من باید به عنو ان تبرک باقی بماند .

معلوم شد به دلیل ازدحام جمعیت دیدار روز قبل با رزمندگان این صدمه به پای ایشان وارد شده است .

چند تسلیت

(1) تسلیت می گویم ایام سوگواری رحلت جانگداز رئیس بزرگ مذهب تشیع، حضرت امام صادق(ع) را.

(2) تسلیت می گویم رَوَند رو به تخریب مسجد سرمیدون صُبیون را.

(3) تسلیت نمی گویم خبر بد دیگری را که از شهر به من داده اند و منتظر تکذیبش هستم فلذا فعلاً از بیانش معذورم .

(4) تسلیت نمی گویم خروج یکی از وبلاگ نویسان نازنین دور از وطن را از فضای مجازی شهر و نمی خواهم باور کنم که این تصمیم برگشت ناپذیر است.

پس منتظر می مانیم تا حضور دوباره اش را به جشن بنشینیم.     کلیک

سلاطین 4

پیش نوشت : می دانم خواهید گفت : سلاطین 4؟؟؟پس سلاطین 3؟؟

آری سلاطین 4

چرا که نوبت سلاطین 3 متعلق به همان سلطانی است که ذکرش رفته بود و باید سلاطین 3 را همانگونه که وعده داده بودم بنگارمش.

اما سلاطین 4 را خارج از نوبت بخوانید زیرا روزشمار پارالیمپیک ایجاب می کند که به تعویق نیفتد این موضوع.

=============

سلاطین 4

برخی برداشت های تصویری را در تهران و در اردوی تیم ملی از سلطان برداشته بودم و اکنون در دزفول و در سالن پذیرایی کاخ پدری اش، در حالی پشت ویزور دوربین نشسته بودم که سلطان به همراه ملکه بزرگوار خویش و ملکه ی مادر که رنگ و بوی همان مادر کلاسیک دزفولی را داشت روبروی دوربین نشسته و خود سلطان با شکوهی تمام بر ویلچر سلطنتی جلوس کرده بود.

من به حرمت مقام شامخ مادری، ابتدا از ملکه مادر خواستم تا راجع به فرزند تاجدارش سخن بگوید.

از مجروحیت سلطان بگوید و اینکه چه شد که ویلچر نشین گشت.

و مادر آغاز سخن کرد.

صدایی که از حنجره مهربانش شنیده می شد و اکولایزرهای صدابرداری دوربین را بالا و پایین می کرد مرا به وجد آورده بود.

راستش را بخواهید به راحتی قابل توصیف نیست ولی سعی می کنم بگویم :

برخی مادران دونسل پیش دزفول، به دلایلی همچون گرما، ژنتیک و ... صدایی دورگه و مردانه داشتند.

مادرانی با این گونه صدا، در رفتارشان نیز روحیه ای مردانه و استقامتی مضاعف در برابر شدائد روزگار دیده می شد.

مادربزرگِ مادری خود بنده یکی از همین مادران شیرزن با صدای بم و مردانه بود.

نه اینکه صدا کاملا مردانه باشد نه!

بلکه صوتی زنانه مخلوط با تنالیته مردانه که هر شنونده ای را مجاب میکرد که با این زن می بایست محکم تر از یک زن عادی روبرو شد.

(حس میکنم در انتقال مفهوم موفق نبودم...ببخشید)

مادر سلطان عبدالرضا جوکار با صدایی محکم و میکروفون پسند از مجروحیت فرزند گفت.

از اینکه همان روزهای اول دردانه اش با گلوله توپ بعثی های متجاوز ویلچرنشین شد.

از روحیات و شأنیات اخلاقی فرزند گفت.

از احترامی که سلطان جوکار به والدین گذاشته است.

پس از ملکه مادر

سوگلی سلطان لب به سخن گشود و  خدا می داند روحیه والای این خانم و دلایل آسمانی اش برای لبیک به خواستگاری شاه عبدالرضا، چقدر بنده و عوامل همراه را شگفت زده ساخت.

با احترام به تمام جانبازان و همسران فداکاراشان باید عرض کنم که بسیار پیش آمده که دلایل یک همسر جانباز را برای پاسخ مثبت به آن سلطان از طریق تلویزیون بشنوم که اکثر شبیه به هم بوده است این دلایل.

اما همسر سلطان جوکار خیلی صمیمی و ساده تر از آنکه به مخیله بگنجد قضایا را تعریف کرد.

اینکه ابتدا مخالف بوده.

و اینکه پس از گفتگو با پهلوان جوکار (در حاشیه مراسم خواستگاری) به کُنه اخلاقیات، روحیات و بزرگ منشی های این سلطانِ عرصه ویلچرنشینی ایران زمین، پی برده و دلش زمینگیر شخصیت و منش او شده است.

راحت بگویم : من، با چشم علیلِ دوربین خویش، عشق و صمیمیت را بین شاه و ملکه اش به خوبی حس می کردم.

در نهایت شاهنشاهِ پارالیمپیکِ جهان، زبان به بیان گشود و هر آنچه را که در اردوی تیم ملی در تهران برایم سروده بود بازخوانی کرد و فراتر از آن نیز با شجاعت تمام، از مادر و ملکه خویش، پیش چشم لنز دوربین ابراز ارادت و تشکر نمود.

تشکر بابت مراقبت ها و روحیه دادن هایی که موجب کسب افتخارات جهانی اش بود.

پهلوان عبدالرضا تأکید کرد که هربار که به مسابقات جهانی اعزام می شود ابتدا به مشهد رفته و قول و قرار خود را با سلطان علی ابن موسی الرضا(ع) گذاشته و سکوی افتخار را از او و مادر یگانه اش (حضرت زهرا ع) میطلبد و هربار نیز که نیزه را پرتاب میکند ابتدا نام نامی آن مادر دهر را بر زبان می آورد.

اینها دو شاهزاده ی دوقلوی خاندان جوکار در رکاب سلطان هستند که به مدد حضرت   اُم ابیها(ع) از قهرمانان المپیکی دهه های آینده خواهند بود

 

اما بعد..

شرحی که در بالا رفت، روی شیرین سکه بود

اما بشنوید از نیمه خالی لیوان :

من به شخصه فضای رتبه بندی و ارزش دهی بین المپیک و پارالیمپیک را قبول ندارم و اگر بنا بر انصاف باشد، هر مدال از پارالیمپیک را حتی معتبرتر از المپیک میدانم چرا که هر تلاشی در فضای معلولیت جسمی، چندین برابر تلاش افراد غیر معلول، ارزش و جایگاه دارد.

لذا اگر طلای عبدالرضا جوکار را ارجح بر طلای هادی ساعی ندانم لااقل به چشم مساوی می نگرمِ شان. (البته با احترام به دوست گرامی ام هادی ساعی)

من اهل رسانه هستم، اما های هوی رسانه ای و جو غالب رسانه ها هیچگاه نمی تواند بر قوه تشخیص عقلی ام آنقدر تأثیر بگذارد که حق احترام مدال طلای پارالیمپیک را نادیده انگاشته و عدالت را فدای جو غالب رسانه ای بنمایم.

بر این اساس باید بپذیریم که عبدالرضا جوکار سلطان مدال آوران المپیکی این سرزمین است.

وی، چه در لندن مدال بیاورد و چه نیاورد، دُنگ خود را به سکوی افتخارات این کشور داده است.

و اما نکته ای که به زعم حقیر، نیمه خالی لیوان است و خیلی هم خالی است:

کم لطفی دزفول ودزفولی ها به حق و حقوق رسانه ای و حرمت پهلوانی این سلطان بلامنازع المپیک ایران است.

جوکار به سکوهایی دست یافته است که خیلی هابه خواب هم نمی بینند.

و این عین بی عدالتی است که تنها به دلیل مرغوب تر بودن مدالهای المپیک غیر معلولان (از نظر جهانیان) ما نیز بر همین منوال رفتار نماییم و مدال های معلولان را حداکثر با یک احسنت و بارک الله بدرقه سازیم.

آنچه که در حق سعید عبدولی از سوی مسئولان دزفولی رخداد یک حرکت پهلوان منشانه از سوی بزرگان شهر دزفول بود که جای آفرین دارد.

اما؛

همشریان محترم؛

مسئولان همشهری عزیز

آیا درمحضر عدل الهی روسپید خواهیم بود بابت کم توجهی به عبدالرضاجوکار؟؟

به خدای لاشریک اگر این سلطانِ سلاطینِ فدراسیون جانبازان و معلولان کشور، اهل آذربایجان می بود همانگونه که در زلزله اخیر، عالمی را به امداد و توجه فراخواندند، سینه زمین را به سقف آسمان می چسباندند تا پس از هر پارالیمپیکی همه بیایند و نکوداشت و بزرگداشت و تندیس سازی برای جوکار آذربایجانی بگیرند.

بنده مخالف برگزاری جشنواره امداد رسانی و توجه به زلزله اهر و ... نیستم اما بیاموزیم از ترکانِ مملکت که : پیش از دیگران، خودمان باید حرمت خودمان را نگه داریم(همان داستان امامزاده و حرمتی که متولی باید پیش از دیگران نگه دارد) و این نگرش، آغاز راه کسب احترام و عزت و امکانات و سهم خواهی ملی است.

آیا جای افسوس ندارد که جوانی بی ادعا، سالهاست در کمال بی سرو صدایی در کنج شهرستان دزفول، به ورزش و تمرین مشغول است و قطار قطار مدال های جهانی و قاره ای و المپیکی راهی خانه می کند؟

به راستی چند نفر از جوانان دزفول راه خانه جوکار را بلدند؟ و اصولا او را می شناسند؟

کدام میدان شهر بنام اوست؟

کدام سالن ورزشی مزین به نام بلند سلطان عبدالرضا جوکار است؟

کسی که قریب به 11000 روز از ویلچر نشینی او می گذرد اما لحظه ای به سکون و ایستایی فکر نکرده و چونان موج دریا دایما در تلاطم افتخار آفرینی است.

آیا برای تصمیمات ورزشی شهر وی را به مشورت و استمداد طلبیده ایم؟

آیا رمز روحیه بالای او را استخراج و در مدارس شهرمان به نسل امروز منتقل کرده ایم؟

آیا شناساندن صبر و استقامت جوکار و ایمان و روحیه بالای وی موجب تلنگر روحی به بدنه رخوت گرفته ی جمعیت جوان شهر نخواهد بود؟

همین چند روز قبل خدمت یکی از اعضای مخلص و بزرگوار شورای شهر دزفول بودم و ذکر همین موضوع بود.

ایشان خبرداد که پس از اتمام زیرگذر تقاطع شریعتی- 45 متری قرار است میدان را بنام جانباز نامگذاری کنند.

بنده پیشنهاد دادم تا ویلچری طلایی(رنگ طلا) که تندیس عبدالرضاجوکار بر روی آن نشسته و در حال پرتاب نیزه است می تواند ادای دینی بسیار کوچکی به ساحت پاک این اسطوره المپیک ایران بوده و قدری در شناساندن این اسطوره ی زنده برای نسل جوان موثر باشد.

به جرئت می گویم اگر این شاهِ نیزه انداز، فرزند آذربایجان، خراسان و یا اصفهان بود اکنون ریاست فدراسیون جانبازان و معلولین کشور به عنوان کمترین سمت مدیریتی بر عهده ی جنابش قرار داشت.

خصوصاً اینکه، پهلوان جوکار فردی درس خوانده و تحصیل کرده هم هست.

چه برسد به اینکه حضرات استانی و شهری منطقه ما، اگر بر صراطِ مستقیم انتصابات باشند می بایست مقدرات ورزش دزفول و یا استان را به ایشان می سپردند.

آقایان نیک مستحضرند که سهم زیادی از موفقیت در عرصه مدیریت اصولا مدیون پای کار بودن است نه پای جسم.

و مگر کسی بقدر عبدالرضاجوکار پای کار ورزش بوده است در این دیار؟

 

 

 پی نوشت 1 : عبدالرضا جوکار در رقابت های لندن به مدال نقره پرتاب نیزه دست یافت و با اختلاف تنها چند سانتیمتر نائب قهرمان جهان شد. وی در مصاحبه با تلویزیون ایران گفت : دلم میخواست طلا میگرفتم تا به خانواده ی شهدای هسته ای تقدیمش کنم.

پی نوشت 2 : به دنبال پُست سلاطین4 موجی از حمایت های قلمی و قدمی برای استقبال شایسته از آقای جوکار در شهر به راه افتاده است. دیسون به سهم خویش از مردم و مسئولین عزیز دزفول کمال تشکر را دارد.

سلاطین 2


آن شب باورم نمی شد که ظهر خدمت یکی از سلاطین دزفول بودم و شب در حال رفتن به دربار سلطان دیگری.
آن سلطانی را که ظهر، به محضرش زانو زدم در سلاطین 3 خواهم گفت که حکایتی غریب دارد.
اما این سلطانی که آن شب در حال رفتن به دربارش بودم نیز روزگاری عجیب دارد.
آن یکی نشسته بر اریکه و این یکی خوابیده بر سریر پادشاهی.
و ما...
   و ما عوام الناس، همگان چونان آن پادشاه لخت که گمان می کرد نزد خلق، زیباترین پوشش ها و آبروها را دارد، در چشم این سلاطین خاموش دزفولی که هیچ نمی گویند و به رویمان نمی آورند گمان می کنیم که لباس عافیت برتن داریم...گمان می کنیم لباس آبرو برتن داریم.

حال آنکه لباس عافیت و آبرو همانی است که ایشان پوشیده اند و این را فقط چشمان برزخی می دانند و بس.

به راستی، عافیت اگر عافیت است...همان راحتیِ روح و روان و عاقبت به خیری است که این بزرگوران نزد خدا دارند.

آبرو هم اگر آبروست ...همین است که اینان نزد سلطان السلاطینِ عوالم هستی و رب الارباب دارند.

وگرنه آبرویی که من و شمای  ساده دل، آبروی اش می نامیم هیچ نیست جز دکوری از شخصیت و قیافه که برای هم گرفته ایم.

چه می گفتم؟؟
بله..
پیش از این، توسط خود سلطان امیر، تلفنی دعوت شده و با افتخار هم پذیرفته بودم اما آن شب که دقایقی بیشتر به لحظه دیدار نمانده بود، دلم جور دیگری می تپید.

- خدایا نکند در محضر سلطان ادب کافی به جای نیاورم؟
- خدایا آن تاجدارِ اول را که امروز ظهر خدمتش رسیدم آنگونه که شایسته ی مقامش بود نتوانستم ادب حضور کنم، نکند این اذن حضور را نیز خراب کرده و قدر ندانم.

در همین افکار بودم که کمی مانده به قصر سلطنتی سلطان امیر، قراول دربار ایشان منتظر این حقیر بود و مؤدبانه بنده را تا درب کاخ راهنمایی کرد.
قراولی که دقایقی بعد دانستم قراول نیست و وزیر سلطان است. دقیقتر بگویم : شاهزاده احمد.
از اَستر خود پیاده شدم و راهی محوطه قصر شدم. (ببخشید، قصدم اسائه ادب به خط تولید ایران خودرو نیست ولی خودروهای امروزی همان کار اَستر و اُشتر را می کنند. غیر از این است؟)
در محوطه ی کوچک اما باصفای کاخ، چشمم به تنور نان پزی افتاد و به خفت و خواری آپارتمان نشینی تهران اندیشیدم که فرصت چنین چیزی را از ما گرفته است.

شاهزاده احمد، مرا با احترام به تالار شاهی راهنمایی کرده و فقط چند ثانیه بعد سلطان امیر را در مقابل خود دیدم که از روی تخت سلطنت در حالیکه  درازکش بود به حالت نشسته درآمد و با رویی خندان یکی از رعایای بی مقدار خود را در آغوش گرفت.

باورم نمی شد.

این همان آغوشی است که پشت تلفن بارها صدای پرطنین و پر صلابتش را شنیده بودم؟

حقیقتاً آغوش سلطان امیر به وسعت همان صدایش بود.
آغوش سلطان امیر به بلندای ادبیات امیدوارانه و منیع پشت تلفنش بود.
به دستانش نگریستم... سِرُم به رگ های آبی رنگ پشت دستش متصل و کپسول سلطنتی اکسیژن در کنار تخت فرفوژه اش آماده به خدمت.

دقایقی بعد فهمیدم دستگاهی مکعب شکل در کنار تختِ سلطنت، کار تولیدِ اکسیژن را برایش انجام داده و در حقیقت ، کپسول ها، حکم رزرو را برای ریه های ایشان دارند.

اکسیژنی که مهمات زنده ماندن سلطان است و بعد از خدا ضامن حیاتش!!.

پای تختش نشستم و به پایتخت مقاومت ایران اندیشیدم که مردمان مظلوم اش، چرا باید از درک فیض حضور چنین سلاطینی محروم باشند در حالی که تنها چند قدم با شاهان خویش فاصله دارند.

سلطان امیر اما،
لحظه ای از خوش و بش کوتاه نمی آمد.
راستش را بخواهید دلم می خواهد در این دلنوشته، آنجا که سخن به گفته ها و عملکردهای سلطان امیر(در آن دیدار) برمی گردد، لفظ جمع به کار ببرم.

مثلاً : سلطان خندیدند...سلطان فرمودند....

اما حس می کنم این کار، صمیمت آن دیدار را نزد شما دوسونِ نازنین دیسون کاهش می دهد.
ضمن آنکه خضوع و فروتنی سلطان، مرا آن قدر جسور کرده است که ضمیر اول شخص مفرد را به خدمت قلم درآورم.

شاید برخی خوانندگان از همین ادبیات جسورانه من نیز نگذرند و برداشتی چاپلوسانه از این نوشته ها نمایند اما من با تمام وجود معتقدم این الفاظ و سلطان خواندن امثال حاج امیر ابراهیمیان، نه بزرگنمایی است و نه چاپلوسی.

منِ روسیاه میدانم که جایی در بهشت نخواهم داشت اما شما دوسون عزیز دیسون، روزی که یوم تبلی السرائرش نامیده اند خواهید دید که قاطبه ی جانبازان (خصوصاً شیمیایی ها) به همراه همسران  و مادرانِ صبورشان -که درود خدا برآنان باد- در آنروز بر کجاوه ای از نور سوارند. این وعده الهی است و ردخور هم ندارد، کجاوه ای که هیچ سلطان قدر قدرتی در طول تاریخ این دنیای فانی در اختیار نداشته است.

پس بر من خُرده مگیرید که چرا در این دنیای زبون و بی مقدار از فرصت استفاده می کنم و این نخبگان عرصه ایثار را سلطان می خوانم.

من چشم برزخی ندارم اما برابر وعده های داده شده حضرت حق، ایمان دارم آنان که در راه خدا جهاد می کنند و از جانشان مایه می گذارند مقامی فوق تصور ما زمینی ها خواهند داشت.

کافیست تا شما عزیزان فقط یکشب را با مشکل تنفس مواجه باشید و نفستان آرام نگیرد مگر با دستگاه اکسیژن.

کافیست که یکشب تا صبح از ترس تنگی نفس در خواب، بیدار بمانید و قدم بزنید.

کافیست تا یکی دوشب متوالی، یکی از اعضای خانواده پا به پای شما بیدار بماند و به پای بیماریتان بپاید تا بدانید سالها بیخوابی و مشکل تنفس شبانه ی سلطان امیر و بانوی وفادار ایشان چه معنی می دهد.

و یادمان باشد حاج امیر فقط یکی از یکصد و پنجاه{1} سلطان بی ادعای شهر ماست که در خاموشی نجیبانه خویش، دائما با مرگ دست و پنجه نرم می کند.

گاهی به این می اندیشم که همانانی که جان عزیزشان را سپر بلای این خاک کردند تا بی ناموسانِ بعثی، دستشان ناموس این خاک نرسد، اکنون که ما شبها به خواب ناز فرو میرویم و پس از تلویزیون بینی های شبانه و شکستن تخمه و نوشیدن چای آخر شب، در نرمی  و گرمای بستر می لغزیم بی آنکه ترس از انفجار و تخریب و مرگ باشیم....ایشان چه حالی دارند؟ بیدارند؟ خوابند؟

و پاسخ این سوال، حال و روز امثال سلطان امیر است که شبهای بسیار همانطور که زمان جنگ از دست دشمنِ بُرون خواب نداشت و استراحتش را فدای آرامش ما می کرد، اکنون نیز از دست دشمن درون سینه، خواب ندارد. و ما باز هم خوابیم.
و ما خوابیم....خوابی که هم شبانه و در بستر است و هم روزانه و در کوچه و خیابان ادامه دارد.

آری ..از حاج امیر میگفتم.

از سلطان امیر ابراهیمیان.

در آن جلسه ی شیرین، جالب این بود که هرچه من تلاش می کردم از جنگ بگویم، ایشان سرِسخن را به مباحث فولکلوریک دزفول می برد و ظاهراً من به خدمت سلطان نیامده بودم و این او بود که رُفتگرِ دیسون را گیر آورده بود و باید اعتراف کنم که سلطان امیر برای خودش دیسونی کامل است.

نه! نه!
تمام دیسون جزئی از دانسته های محلی ایشان است.

من در آن جلسه ی دلچسب...یکی از دزفولی هایی را جُستم که معدنی از دانسته های محلی شهر و یکی از گنجینه های سنت های قدیمی دزفول است.

نمی دانید کشفِ این موضوع در خصوص سلطانِ امیر چقدر مرا خرسند ساخت.

واقعاً هرکجا او  راجع به دزفول قدیم سخن می گوید دیسون فی الفور می بایست سپر بیاندازد.

سلطان از معماری گفت.
از خوراک گفت.
از آداب مذهبی قدیم شهر گفت.
از اشخاص گفت.
از طب سنتی گفت
و از چیزی که در خیره ی{2} گِلی کنار تختش قرار داشت گفت و من نمی گویم داستان محتوای آن خیره را، چرا که مطمئن نیستم حضرتش رضایت بر همگانی کردن این قضیه داشته باشند.
همین قدر بدانید : نه ترشی بود و نه روغن خووَش.

شاه از جبهه هم گفت.

از حقایقی که در تمام سی سال تاریخ دفاع مقدس نشنیده بودم و با همه ی ادعای دانستنی که دارم، در خود مچاله شده و به فکر فرو رفتم.

از سرکار گذاشتن آقازاده یی گفت که کمی سر به سرش گذاشته بودند به کمکِ دیگر سلاطین.

و گفت که اینها را ظرفیت شنیدن نیست در فضای نوشتاری عمومی.
و الحق که برخی هایش را راست میگفت که همچنان جزو نکاتِ مگوست.

من اما جسارت کرده و به محضر ایشان پیشنهاد دادم که : یا امیر{3}، به نظر من داستان آن آقازاده را می توانی بنویسی
و اصولاً باید بنویسی.
نگران اعتراضاتِ احتمالی هم مباش چرا که روزگار، روزگارِ زدنِ پنبه ی برخی آقازاده هاست.
هرچه باشد کارنامه ی آقازاده های نازنینی همچون سید مجبتی خامنه ای(دامت تاییداته) چه در زمان جنگ و چه پس از جنگ، بر همگان مبرهن و پاکیزه است و فرق دارد با کسانی که فرصت طلبانه در کمین نقد کردن آقازادگی خویش اند.

اصولاً آقازادگی با آقازدگی تفاوتی فاحش دارد.

اما شما یا امیر،

راجع به برخی ها! باید بنویسی و بنویس!

و ایشان نیز کریمانه اجابت نمود درخواست بنده را.
و نوشت و چه زیبا نوشت.

یکی دوساعتی را که در محضر حاجی سپری کردم گذر زمان را به کلی از یاد بردم
من از آنجا که ذاتاً آدم تکخوری نیستم، در تمام دقایقی که در محضر ایشان بودم در دل غصه داشتم که چرا تمام بچه های دیسون اینجا نیستند تا در لذت این حضور با من شریک شوند.
این را از ته دل می گویم به جان شما.
سرخوش بودم و کیفور...اما؛

نه از این که خواسته باشم با قلم خویش، کنار نام این عزیز دیده شوم و یا عکس یادگاری گرفته باشم.

بلکه بابت سخنان شیرین و نغز این بزرگوار و دُرُ و یاقوت هایی که از لبان لعش می ریخت و الحق که احساس حقارت می کردم در برابر این همه فرهیختگی.

من شاد بودم که در شهرم هنوز هستند کسانی، که به موازات فرهنگ دفاع مقدس و ایثار گری، فرهنگ قدیمی و وزین دزفولی را خیلی بهتر از امثال بنده استادند.
اعتراف میکنم در مدت کوتاهی که نزد حاج امیر بودم بسیار نکات آموختم.
چه از گفته ها و چه از ناگفته هایش.
باور کنید نمی خواهم بزرگنمایی کنم.
اما جا دارد ضمن تشکر از مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول که زحمت کلاسه کردن خاطرات و دانسته های این عزیزان را می کشد سوالی از محضر گرامی شان بپرسم :

شما دوستان، زمان و هزینه های معتنابه صرف می کنید تا موفق شوید سینه ی پر غصه و پر قصه سلاطین دزفول را پیاده و کلاسه نمایید.
دست مریزاد.
اما هیچ به این اندیشیده اید که آن مخاطبانی که انتهای خط تولید شما نشسته اند تا روزی روزگاری موفق به دریافت مجلدهای شما شوند تا شاید بنشینند و وقت بگذارند و مطالب را بخوانند ، چه کسانی هستند؟

در وانفسای فرار از کتاب و کتابخوانی این مردم.
آیا به این فکر کرده اید که آن نوجوان مثالیِ همسایه ی حاج امیر ابراهیمیان که مخاطب نوعی شماست در حالی که به سفره فرهنگی شما دعوت شده و در بهترین حالت، کتاب خاطرات حاج امیرها را دریافت می کند ( که معلوم نیست بخواند یا نخواند) در حالی که خود حاج امیر و کلام شیوا و صدای رسا و دلنشینش در چند قدمی این نوجوان هنوز زنده است.

چه می خواهم بگویم؟

برادران محترم مسئول فرهنگی
بیایید ترتیبی اتخاذ فرمایید تا به بهانه های مختلفِ مناسبتی و فرهنگی، جانبازان و ایثارگران و قهرمانان شهر، این سلاطین خاموش و بی ادعا بتوانند در گعده های حضوری و رو در رو با نسل امروز ارتباط بگیرند.
من به عنوان یک کارشناس رسانه، بی خجالت، بی تعارف و بی تکلف اقرار میکنم :

اگر ارتباط کافی و وافی بین نسل جنگ و نسل امروز برقرار نشده است.
اگر حاج کاظم آژانس شیشه ای با فرزندش سلمان نتوانسته ارتباط لازم را بگیرد گناه از ماست نه از حاج کاظم.
این منصفانه نیست که از حاج امیر ابراهیمیان یا حاج علی بیباک بخواهیم خودشان خودشان را جار بزنند.

آنان اگر اهل جار زدن بودند که این نمی شدند.

 

حاج امیر ابراهیمیان : دلاور بهداری لشکر 7 ولیعصر (عج)


ما اهالی رسانه و فرهنگ کم گذاشته ایم در معرفی این بزرگواران.
ما کم گذاشته ایم در انعقاد جلسات و نشست های رو در رو بین این نسل فخیم و نسل حاضر.
بنده تمامی بستر های رسانه ای را میشناسم و آمارشان را دارم.

هم فیلم

هم کتاب

هم قلم

هم بلوتوث و پیامک

هم وبلاگ
هم...
اما به جرأت عرض می کنم :

 تأثیر رسانه سینه به سینه چیز دیگری است .

بیخود نیست که زعیم جمهوری اسلامی دائما روی برپایی و زنده نگهداشتن منابر و اذان حلقی{4} تاکید می کنند.

به خدای لاشریک قسم،

شنیدن صدا و سخنان این عزیزان در محافل و مساجد دزفول (به شرط آنکه با احترام و اعزاز برگزار گردد) تأثیری بر نسل امروز دارد که از ثمرات آن، انگشت حیرت به دندان خواهیم گرفت.

اجازه می خواهم به عنوان کسی که مخاطب شناس بوده و کارش رسانه است درخواست نمایم که منابر و تریبون ها را در سایه روحانیت معزز شهر، به حضور جانبازان مظلوم و گمنام شهر نیز مجهز و مزین نمایید.

خواهید دید که در فرهنگ مسجدرَویِ دزفولیان چه اتفاقات مبارکی می اُفتد.

خواهید دید یکبار دیگر دزفول پیشرو در ارایه فرهنگ فاخر دفاع مقدس خواهد شد.

بیایید با توافقی فرهنگی با آموزش و پرورش دزفول اقدام نمایید برای اینکه هر دانش آموز دزفولی هفته ای یکبار در زنگ پرورشی خود شاهد حضور یکی از جانبازان شیمیایی باشد که ماسک اکسیژن بر دهان بر صندلی فاخر معلمی بنشیند و خاطرات پرمخاطرات خود را برای نسل امروز بگوید تا رشادت مردان دهه شصت به مردان دهه نود منتقل گردد.

چه اینکه دشمن غدار پشت دروازه های ایران چاک دهان خود را تا بناگوش باز کرده و تهدید میکند.

دقت کنید عزیزان :

اینجانب که نمی بایست با هر منبر و هر رسانه ای برانگیخته شود و سرد و گرم این قضایا را چشیده  و خود یکی از شاهدان عینی جنگ بوده است، هرگاه که نزد یکی از این سلاطین می رسد سپر انداخته و چونان کسی که دیدنی ترین و شنیدنی ترین فیلم و قصه جهان را می بیند و می شنود محو گفته های آنلاین این اسطوره هاست.

چرا نباید تمهیداتی فراهم کنیم تا برنامه ریزی شده و صمیمی، دیدارها و نشست های حضوری بین این سلاطین بایگانی شده و مردم کوچه و بازار برگزار شود؟

بیایید به سهم خودمان نگذاریم دانسته های سلاطین دزفول، آنقدر خاک بگیرد تا نصیب سینه قبرستان گردد.
من تحسین می کنم زحمات مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول را
اما برادران عزیز،
بیایید سینه زنده ی این عزیزان را به تریبونی زنده و تأثیرگذارتر مبدل سازیم.
بیایید رسانه های واسط این چراغ های هدایت و مردم عزیزمان را قدری کنار بزنیم .


امتحان کنید....
ضرر ندارد.


 توبی کانتی نیود....

 

کلمه ها و ترکیبهای تازه :

{1}  منظور رقم حدودی 150 جانباز شیمیایی دزفول است (این رقم رسمی و تایید شده نیست. بلکه حدودی است

{2} خیره : خُمره

{3} یا امیر : منظور نام اقای ابراهیمیان نیست بلکه لفظ خطاب قرار دادن شاهان در قدیم است.

{4} اذان حلقی : منظور رفتن موذن روی مناره و سرودن اذان است بی واسطه رادیو و نوار و سی دی و ... (مقام معظم رهبری تاکید خاص روی توسعه و پرورش موذنین و منبری های مساجد دارند)

پر

حوالی سال 1372 یک شاعر دزفولیِ بسیجی 20 ساله، به همراه یکی از رفقایش برای عکاسی از نخل های بی سرِ خرمشهر به این شهر می رود و پس از عبور از پل خرمشهر در پارک حاشیه رودخانه، متوجه چند کودک میشود که مشغول بازی کلاغ پر بوده و فارغ از روزگار، گرم تفریح کودکانه خویش اند.

شاعر جوان در ذهن خویش، گرم اندیشیدن به صحنه های رشادت شهید جهان آرا و مردم مظلوم آن شهر است که با مشاهده بازی کلاغ پر کودکان خرمشهری، سوژه شعری در ذهنش و دلش شکل میگیرد که بعدها در همایش ها و شب شعرهای بسیاری در سراسر کشور اشک ایرانیان بسیاری را جاری ساخت.

نام این شعر، «پَر» است و علیرغم اینکه «عباس موزون» اشعار قدرتمند و فراوان دیگری سرود اما وی را در محافل شعری خاص، با نام شاعرِ «پَر» می شناسند.

اکنون سالهاست که عطر شعر پَر در سراسر فضای مجازی آکنده است .

(هرچند بیشتر عزیزان، این سروده ی اهورایی را بریده بریده و گاهاً تحریف شده مینگارند اما معتقدم که دلیل میزان گستردگی نشر این شعر ، چیزی نیست جز نظر لطف شهیدان مظلوم این دیار)

پَر، زبان حال کودکی خرمشهری است که در سال 59 با آغاز جنگ و فصل گشایش مدارس، مادر و عموی خود را از دست داده و با رفتن پدر به صحنه جهاد، تحت سرپرستی عمه ی خود قرار می گیرد.

شعر پَر، تقدیم به تمام دزفولی های نازنین :

باز پر؛ چلچله پر‌؛ قوش و قو و کفتر، پر!             
باز در بازیِ پر؛ هر چه که دارد پر، پر!

شهرمان خاک شده، خرمن مان خاکستر              
نخل پر؛ مزرعه پر؛ روح شقایق، پرپر!

مدرسه باز شده، فصل خزان است ولی            
بوی خوب قلم و بوی خوش دفتر، پر!

عمه‌ام گفت که من مادر‌تو، کودکِ من!           
عمه شد مادرو من کودک او؛ مادر، پر

گفت بابا، دمِ در  وقت سفر در گوشم:             
رود پر؛ بازی پر؛ « دوش عمو اکبر» پر

وقت رفتن شده و زورق من سنگین ست              
می‌روم بار به دریا فکنم لنگر؛ پر

جز حدیث سفر و جز سخن آتش و خون     
هر حدیث دگر و هر سخن دیگر پر

صد نفر نخل شده بی سر و، صد تن مانده             
باغ اسطوره شده؛ هر که، که دارد سر،پر

بچه‌ها! باز، بر این نقطه گذارید انگشت

« عشق پر؛ عاطفه پر؛ هر که بسیجی تر، پر»


 

شادی روح محمد جهان آرا صلوات

 

 

Fingerprints of God

چندی است که حال خوشی ندارم و در خانه بستری ام .

ظاهرا ماههاست که بدن فرسوده ام در حال کُشتی گرفتن با «تب مالت» بوده و من بی خبر.

این را گفتم که منتظرانِ ادامه «سلاطین دزفول» پوزش بنده را از تأخیر پیش آمده بپذیرند.

علی ایحال سلاطین 2 را تا نصفه نوشته ام اما از آنجا که یکنواختی و سکون، برازنده ی دیسون نیست به ذهنم رسید چند عکس از آرشیو شخصی ام را تقدیم تان کنم.

دعا بفرمایید نظر لطف شافی روزگار شامل حالم گردد.

 

عکس اول

(مدینه) نرده های بقیع و غروب دلگیر آن در سال 86

 

عکس دوم

پسرم کورش در سواحل خزر

 

 

عکس سوم (نام عکس : اثر انگشت خدا)

توضیح عکس سوم

کمی پس از پایان سریال یوسف(ع) برای بازدید دکور این سریال که بزرگترین دکور تاریخ فیلم ایران محسوب می شود رفتم.

انصافاً عکس ها و تصاویر یادگاری زیبایی از این بازدید صید کردم.

اما کمی قبل از رسیدن به محوطه دکور مذکور، به ناگاه گله هایی از سار (سُعدین) را در آسمان بیابانهای مسیر مشاهده کردم که همچون خمیر بسیار نرمی در پهنه آسمان هر لحظه شکل عوض میکرد.(انکار نمیکنم که به عنوان یک دزفولی، با مشاهده چند ده هزار سُعدین، دهانم آب افتاد و جای تمام همشهریان را خالی کردم.)

حقیقتاً صحنه بسیار دل انگیزی در آسمان خدا شکل گرفته بود. معطل نکرده و با زوم 15x دوربین عکاسی اقدام به برداشتن تصاویر متعددی کردم که عکس فوق، شباهت بسیاری با اثر انگشت دارد و از آنجا که این پدیده منحصر بفرد یکی از آیات خداست، نام عکس را «اثر انگشت» خدا گذاشتم.

تقدیم به شما دوسونِ نازنین دیسون.

پاسخی به مریم

درپی درج پُست « غصه ی هزارو یک شب» کامنت های خصوصی و علنی متعددی دریافت شد که نویسنده ی محترم پُست مورد نظر، اقدام به پاسخ های علنی و خصوصی نمودند.

یکی از آخرین کامنت ها مربوط به خواننده محترمی بنام «مریم» است که نویسنده پُست غصه ی هزار و یک شب، از دیسون درخواست داشتند تا پاسخ این عزیز را در قالب یک پُست جداگانه ارائه دهند.

امیدوارم که خاطر دوسونِ دیسون بیش از این خسته نشود و گفت و شنودهای مجازی کنونیِ دیسون برای شما گرامیان، بار و مطلبی درخور اوقات شریفتان دربر داشته باشد.

 نکته : به توصیه و تاکید نویسنده محترم مطلب، از آنجا که ایشان، تمام آنچه را که می خواستند بگویند در پُست طولانی قبلی و این پُست (درخصوص موضوع مورد بحث) ابراز داشته اند و به دلیل مشغله های فراوانی که دارند از پاسخگویی به ادامه کامنت ها عذرخواهی نموده فلذا دیسون نیز صرفا به درج کامنتهای شما عزیزان اقدام خواهد کرد.

 

انشالله پس از این پُست، ادامه سریال سلاطین دزفول را درخدمت خواهم بود.

غُصه ی هزار و یک شب (طولانی ترین پُست دیسون)

 

ادامه پُست شهادت آقا فتاح

نکات مهم :

این پُست که پنجشنبه 91/4/5 آپ شده ، ظهر امروز جمعه  91/4/6 با افزودن دوصفحه مطلب، به روز گشته است.

1- این پُست بسیار طولانی است لطفا پیش از خواندن آن از مسئولیت های فردی و جمعی خویش حدود 2 ساعت مرخصی بگیرید.موبایل خود را خاموش کنید.

2- این پُست را حتماً بخوانید...کامل بخوانید.

3- نیت غایی نویسنده تقویت وفاق عمومی همشهریان بوده و هست.

4- نویسنده ی محترم مطلب آماده ی پاسخگویی به کامنت های شما عزیزان است

5- لطفا محتوای کامنت ها مربوط و درباره ی موضوع باشد

6- به ردیف دوم حتما عمل نمایید.

7- دست علی به همراهتان.

شهادت آقا فتاح

(( لعنت الله علی قوم الظالمین ))

(( این پیکر پاک مسجد 250 ساله ی آقا فتاح است ))

 

شب گذشته داغدار فروریزی پاکیزه ترین سجده گاه دزفول بودم که ایمیل یکی از دوسون دیسون و درخواست فرصت ارائه مطلب در خصوص این مصیبت، مرا بر آن داشت تا علیرغم اهمیت پُست «تخم شیطان» صحنه دیسون را در اختیار ایشان قرار دهم تا سخنانی مهم در این زمینه را ابراز نمایند.

چه اینکه، تخریب یک مسجد مگر جز با هدایت ابلیس صورت می گیرد؟

سخنانی که بخش اول آن هم اکنون (ساعت 22:45 شامگاه 3/4/91 سه شنبه) رسیده و بارگذاری می شود و آنگونه که این دوست فرهیخته فرموده اند، هم اکنون نیز در حال نگارش ادامه آن هستند.

 

« شهادت آقا فتاح»

از کجا بیاغازم ؟

از کدام گور سوخته بگویم ؟

به کدام گوش ناله کنم ؟ به کدام گوشه سر بگذارم ؟

بگذارید سر بشکنم بر دیوارِ مصیبت.

بگذارید دل بشکنم بر صخره های خشکیده ی رود شهرم.

آهای شمایان!
آهای .......

ای که به دزفولی های سفر کرده می تازید و به سفر ناکردنتان می نازید

ای که هر گاه همشهری های عاشقتان به آغوش شهر می آیند با چشم کینه می نگریدشان.

ای که جویندگانِ دانش و روزی را به زخم زبان تعقیب می کنید و به تازیانه ی بی مهری می آزارید.

امروز پاسخ دهید.
به این قلم پاسخ دهید.

امروز با همان زبان به این قلم پاسخ دهید.

اهل محله ی شیخ انصاری هستم.

کودکی ام را در مسجد آقافتاح گذراندم.

جلسات قرآن ما پیش از جنگ و ضمن جنگ بر بوریاهای آفتاح برگزار می شد.

بر آجرهای مربع منوری که قدوم مسح کشیده ی شیخ کبیر انصاری و سبط جلیل القدرش بر آن قدم زده و نماز گزارده بودند.

ما کودکان محله ی سبط شیخ بر این آجرها می نشستیم و در عطر شبانگاهی آبزده ی آجر فرش ها در حیاط مسجد، دایره وار با نوجوانان همسن و سال، جلسه قرائت قرآنی را تجربه می کردیم که بعدها رئیس جلسه اش سال های سال در عراق به اسارت رفت.

من کنار عبدالرضا می نشستم.

دوست خوبی که چشمان ظاهریش نابینا بود و چشم دلش از همه ی ما بیناتر و قرآن را آخر از همه می خواند.

همه ی ما یک آیه را می خواندیم و او می شنید. او آخرین کسی بود که می خواند و هنگامی که می خواند همگان می فهمیدیم که بهتر از همه ی ما خطوط قرآن را دیده بود.
محکم می خواند. سلیس و بدون خدشه. درست مانندآفتاح.

آفتاح خیلی پاک بود، محکم و سلیس و بدون خدشه.

نه این که در سوگِ شکستنِ آقا فتاح، احساساتی شده باشم.
نه.
خدایا تو می دانی که این دلنوشته را چقدر خالص می نویسم. ای صاحب رمضان! شاهد باش که آن چه خواهم نوشت خالص است و راست.

آفتاح ......... آفتاح...........

در این عمر کوتاه در 23 شهر سکونت کردم و مساجد بسیار دیدم.
و هیچ مسجدی را در تمامِ عمر به قدر آفتاح، نورانی و پاک و متواضع  ندیدم. آرام و آرامش بخش.
دنج و صمیمی.
اصیل و سر به زیر.

همچون پیری نورانی که به دور از هیاهو و قیل و قال مدعیان، به « از راه رسیدگان» و طالبانِ سلوک و عبادت، آرامش هبه کند و روح نوازی نماید.

بهانه ی این نوشته اما آفتاح نیست.
که برای این مصیبت، فکرهای بزرگتری در سر دارم و تا اقدامات عاجل و اساسی نکنم از پای نخواهم نشست.

من به آفتاح بدهکارم.
همه ی عمر به او بدهکار بوده ام.
و تا هنگام مرگ از دِین این مسجدِ فخیم نخواهم رَست.
همه ی ما بدهکاریم.

شمای خواننده هم بدهکارید.
عمری باشد خواهم گفت چرا.
بهانه ی این نوشته ها اما، آفتاح نیست.

می خواهم از آنان بگویم که نشسته اند:
چشم به تماشای ابلیس دوخته.
و زبان به زخم زدن بر برادران مسافر، افروخته.
می خواهم خطاب به آنان بنویسم که :
در تخریب شهر شریکند.
و در تعقیب برادران، سهیم.
فراز دوم این داغنامه همین امشب تقدیم خواهد شد.

منتظر باشید....


  

تخم شیطان

سالیان دراز تصورم این بود که ابلیس لعین را غیر از قلب مومن به برخی مکان های فیزیکی خاص هم، راه نیست.

شنیده اید که می گویند : جن و بسم الله یکجا جمع نمی شوند؟

و ابلیس نیز از طایفه جن است؟

همین نکات موجب شد که تمام عمر و تا سال 1386 گمان کنم که ابلیس لعین را به جایی چون مسجدالحرام اذن ورود نیست.

اما..

سال 86  درحالیکه آویخته به پرده کعبه در حرم امن الهی مشغول راز و نیاز با خدای خود بودم حضور آن لعینِ رجیم را به وضوحِ هرچه تمامتر در نزدیکی خود حس می کردم.

ابتدا متعجب شدم که اینجا کجا و حضور ابلیس کجا ؟ چگونه جرأت و اجازه ی ورود یافته ؟

سپس به یاد سخن معصوم(ع) افتادم که به یکی از اصحاب خود فرمود : از میان دوانگشت من به حجاج بنگر (نقل به مضمون)
و آن صحابی دید که چهره برزخی برخی حجاج بیت الله الحرام به شکل ...... می باشد.
این را گفتم که بگویم :

(( شیطان در سرزمین نورانی دزفول  هم تخمگذاری می کند.))


اکنون سه سال است که،

این قلم،

غیر از جانبازی هایی که در عرصه نبرد با فتنه گران 88 داشته و دارد.

(نمونه بارز آن افشاگری منتج به اخراج صدای ربناخوان بی بی سی و صدای امریکا از آنتن جمهوری اسلامی است. آنتنی که به قیمت بر زمین ریخته شدن خون  300000 شهدای انقلاب و نظام به دست آمده و اینجانب افتخار ایجاد موج رسانه ای و بت شکنی علیه آن بت چین را داشتم و به حول و قوه ی الهی توانستم نَفَسِ بی ارزش سامری روزگار را از لحظات پرارزش افطار هموطنان متعهدم ببُرم و چه نیکو فرمود خدای عز و جل که : ومکرو و مکرالله.....طولی نکشید که آن ضدانقلابِ ضد دین، روی آنتن روسیاهِ سیا (VOA) گفت آنچه باید می گفت و اقرار کرد که نه فقط با نظام جمهوری اسلامی که با 1400 سال سابقه ی دین و فقاهت شیعه در این مملکت مشکل دارد و اینجا بود که سی سال ربناخوانی اش در چشم ایرانیانِ شیعه، دودِ هوا شد...الحمدلله ...له الحمد و له شکر )


این قلم؛
غیر از نوشتارهای دردمندانه ای که در عرصه فرهنگی و سیاسی کشور در سطح خبرگزاری ها و وبسایت های کشور دارد.

پس از شکسته شدن کمر فتنه گران در نیمه سال 1389 ، فرصتی یافت تا بخشی از انرژی و توان خود را نیز دلسوزانه و عاشقانه صرف تولید محتوا در فضای محقر دیسون نماید که لطف حضرت حق، شامل حال این خامه شده و هم اکنون دیسون به محلی ساده و بی پیرایه برای نشست های پاکیزه و خودمانی همشهریان عزیزم مبدل شده است.

اکنون در فضای دیسون، غیر از مخاطبان راهگذر، قریب به یکصد و پنجاه مخاطب ثابت از تمام طیف های جنسیتی، شغلی، سنی و نگرشی، مشغول سرکشی و کامنت گذاری و دورهم جمع شدن اند.

از مهندسین  و صنعتگران محترم دزفولی گرفته تا ادبای شهر،
تا مسئولین گرامی شهر،
از کسبه ی زحمت کش بازار دزفول تا روحانیت معزز این دیار
از اساتید و دانشجویان فرهیخته رشته های مختلف دانشگاه های منطقه،
از مادران خانه دار و نازنین دزفولی تا نوجوانان علاقمند به اصالت های شهر پدری.
از رزمندگان و ایثارگران دزفول تا جانبازان شیمیایی شهرمان که تاج سرمان بوده و هستند.

حضور این همه تنوع و تکثر طیف های مختلف در مخاطبان دیسون، بزرگترین مدال افتخار این قلم ناقابل است که حول مشترکات زیر، برگردن دیسون آویخته شده :

شهدا،
انقلاب و دفاع مقدس،
آداب، سنن و اصالت های فولکلوریک دزفول،
مشکلات فرهنگی، اقتصادی و ...حال حاضر دزفول.

اگر این قلم؛
در خبرگزاری ها و وبسایتهای کشوری می نویسد تکلیف مدارانه می نویسد.

اما،
در دیسون،

این عشق است که می نگارد.


چه می خواهم بگویم؟

گفته شد که : شیطان در جایی چون دزفول هم تخمگذاری می کند.

آری،

باید بپذیریم که دزفول با وجود آنکه آرامگه پاکیزگانی همچون درولی و صفویان و پالاش و خسروی و سوداگر است اما از کعبه که بالاتر نیست،

پس؛

عجیب نیست که لابلای خیل وبلاگ نگاران و فعالان محترمِ فضای مجازی شهرمان (که قاطبه این عزیزان از کمال ادب، نزاکت و اصالت نیکوی دزفولی بهره مندند) تخم شیطان هم حضور داشته باشد.

و مگر جز این است که شیطانِ لعین، از توجه دیسون به صلاح و رستگاریِ فرهنگی دزفول، منزجر است و عصبانی!

نمی دانم در برخی فیلمهای هالیوود که موجودی پلید را می خواهند نابود کنند دیده اید که در پایان فیلم و پس از نابودی آن جرثومه، تخم پلیدش در گوشه ای باقی می ماند و قرار بر ادامه حیات نامیمون خود تا قسمت بعدی فیلم دارد؟

متاسفانه تخم شیطان در سطح بلاگرهای شهر و در کامنتینگ وبلاگ های شما عزیزان همشهری نیز روزانه در حال تکثیر است .

این تخمِ پلید، طی شبانه روز خویش، ساعتها در کنج حقارت و بدبختی اش، وقت و زمان صرف می کند تا در قالب جنسیت های مختلف (مرد، زن، کودک و ...) وبلاگ تأسیس کرده و به سراغ بلاگرهای معصوم دزفولی برود.

بلاگرهای پاک نیتی که بی هیچ شیله و پیله ای فقط می خواهند ارتباطی سالم و پاکیزه با همشهری های مقیم و غیر مقیم بگیرند.

تخم شیطان اما،

دائما در حال نقاب زدن و با اَلحان مختلفِ دخترانه و پسرانه خود را به آغوش کامنتینگ همشهریان پاک نهاد دزفول می اندازند.

یادتان هست دوستان؟

یکی از تفریحات زمان کودکی، خرید ماسک های کاغذی و پلاستیکی بود که چهره های حیوانات و شخصیت های کارتونی را داشت؟

من شک ندارم که شخصیت روانشناختی تخم شیطانِ مورد بحث ما به گونه ای است که در زمان کودکی برای بازی هایش صرفا «ویار» آن ماسکها را داشته و حقارت ها و کمبودهای شخصیتی خود را با زدن ماسک و ترساندن دیگران و ... به نوعی جبران می کرده است.

این رجیمِ نابکار در لینک های دیسون نیز( قریب به 160 وبلاگ) شاید به اندازه ی انگشتان یک دست، تخمگذاری کرده.

او همانند زاینده اش ابلیس ( که به هر شکلی در می آید) در طول شبانه روز اوقات بسیاری را صرف ساخت وبلاگ های مختلف نموده و دائما سعی در اغوا و فریب افراد و یا نفوذ و هک خاموشِ وبلاگ های دیگران است.


(هکِ خاموش :  با ترفندی پسورد شما را سرقت کرده و به موازات خودتان در پشت صحنه ی وبلاگتان رفت و آمد می کند بی آنکه شما خبردار شوید)

او برای فریب بچه های حزب اللهی، خود را به رنگ و لعاب وبلاگ های حزب اللهی ملبس می کند.
برای فریب وبلاگ های ادبی، خود را وبلاگی ادب دوست، نشان می دهد.

برای اغوای خانم های بلاگر و کامنت گذار دزفولی، خود را به شکل وبلاگ های زنانه و دخترانه می آراید.

تخم شیطان به محض احساس خطر لو رفتن، اقدام به انهدام برخی وبلاگ های خود کرده و از صحنه ی جرم می گریزد.

این ملعون نه تنها سواد آکادمیک ندارد بلکه از سواد ابتدایی علوم کامپیوتر هم برخوردار نیست فلذا توان سایبری خود را از دیگر همپالگی هایش به عاریت گرفته و به کمک تخم شیطانِ دیگری (که احیاناً در اهواز مستقر است) به طور غیر قانونی به سایتها و وبلاگهای دزفولی نفوذ کرده و به طرز خاموش و پنهان در حال رصد پشت صحنه کامنتینگ برخی از شما عزیزان است.

و البته صدر هدفگیری این حملات، دیسون بوده و هست.

اما آنچه که موجب شد پس از سه سال تحمل و بی توجهی به این تخم پلید، دست به قلم برده و این پُست را بنگارم هیچ نیست جز اظهار تأسف و خشم از :

(( بی سرپناهی فضای مجازی دزفول))

نمی دانم فرمانده محترم سپاه دزفول تاچه حد فضای مجازی و تبعات مثبت و منفی اش را جدی تلقی فرموده اند و یا اینکه آیا ابلاغ ایجاد قرارگاه سایبری در سراسر کشور به دست شان رسیده است؟

من قبول دارم که شجاعت بی حدو حصرِ کسی چون سردار فضیلت، به ایشان اعتماد به نفس بسیار بالایی داده و می دهد و به همین دلیل، حضورِ چند مگس در فضای اینترنتی دزفول را قابل توجه سیمرغِ سپاه دزفول نمی دانند،

اما جان برادر!
اگر این حشرات، سمی باشند (که هستند) و اگر دختران و پسرانِ پاک نهادِ این دیار، در خطر گَزیده شدن و آلوده گردیدن این حشرات باشند (که هستند)،

چرا آمار و بیلان سپاه دزفول را در قلع و قمع این قلیل تحرکات، به سمع و نظر امت حزب الله نمی رسانید تا درس عبرتی شود برای آنان که در آینده بخواهند به خود اجازه ی حمله به اعتقادات و نوامیس مردم و مسئولین ارشد نظام را در شهرِ چهارم  خرداد بدهند.

فرمانده محترم سپاه دزفول،

شما بهتر از من می دانید، دزفول شهری بود که باید با وضو وارد آن می شدیم،
سوال این است که چرا بنده به عنوان یک دزفولی عادی و عاشقِ به افتخارات چهارم خردادش، به محض نگاشتن از عشق مولایم خامنه ای کبیر، مورد هجمه و حملات نوشتاریِ ولدالشیطان قرار می گیرم و صرفنظر از خودم، جگرم باید برای پرده دری از ساحت و قداست ولایت (آن هم به بدترین شکل ممکن) خراشیده شود.

اینجانب طی سه سال گذشته برای کور کردن چشم فتنه و شیطان، خیل کامنت های فحاشی و اهانات تخم شیاطین را نادیده گرفتم تا نیت پلیدشان(خروج دیسون از صحنه ) ناکارآمد شود....

همه و همه،

توسط بنده مدیریت و به دیوار زده شد.

اما شما بفرمایید،
چرا نباید سازوکاری در شهرمان باشد(آنهم زیر نظر سپاه و قرارگاه سایبری) تا به محض رخداد چنین حملاتی، برق آسا متخلفین و قانون شکنان را در قفس قانون بیاندازیم؟

من هربار که از مولایم در دیسون می نگارم، انگار که واژه ی "بسم الله" را در برابر جن آورده باشم، این پلید و لعین و اذنابش چنان دچار خشم و نفرت بی حد و حصر می شوند که هر آنچه را که در مسیر رشد و نمو خود از پستان اهریمن مکیده اند به جرم ابراز عشق به امام خامنه ای به کامنتینگ دیسون تُف می کنند. (آنهم به لهجه ی مظلوم دزفولی)

آری،

این قلم به جرم عشقبازی با مولایش و نوشتن از عشق علی (روحی له الفدا) دائما مورد لجن پراکنی در کامنتینگ خود قرار دارد.

تخم شیطان به یُمن VPN و نقاب زدن بر روی IP خود، تمام حیثیت و نام و نشان خانوادگی خود را نثار اعتقادات دیگران کند؟

آیا قابل تحمل است که در دزفول، کسی یا کسانی از بام تا شام و از شام تا بام به نیابت از شیطان مشغول تخمگذاری در محتوای مجازی باشد؟ آن هم به مدد نرم افزار غیر قانونی VPN که مظهر بزدلی سایبری است؟؟


فرمانده محترم سپاه دزفول،

شما نیک مستحضرید که دزفول در جنگ سخت هشت ساله، فقط خط شکن نبود بلکه بچه های دزفول در دفاع از کیان میهن و نظام اسلامی بن بست شکن هم بودند. حال چه شده که در جنگ نرم نباید جزو بن بست شکنان باشیم؟

آنچه که زیر پوست فضای مجازی دزفول رخداده و همچنان در حال رخدادن است زیبنده شهر ما نیست سردار!

راستش را بخواهید یکی از فرزندان راستین شهرمان که در سه سال گذشته، بارها شاهد این هرزه نگاری ها در کامنتینگ دیسون بوده و هست، چاره ی کار را در ارائه مطلب به پلیس فتا و مراجع قضایی دیده است،

من اما،

به خدای لاشریک شرم داشته و دارم تا نزد پلیس و مراجع محترم ذیصلاح قانونی، محتوایی را عیان کنم که نتیجه ی آن بدنامی برای شهر نازنینم دزفول باشد.

دلم نمی آید علنی شدنِ ادبیات این تخمِ پلید، به نام و شهرت برخی بزرگان و نام آورانِ شهر آسیب بزند،

بنام نامی سید جمشیدِ شهید...بنام شهدای زنده ای چون خضریان عزیز .

من؟
مهران موزون؟
محتوای فحاشی ها و هرزه نگاری های به زبان دزفولی را،
که هیچ انسانِ پدر و مادر داری تاب شنیدنش را ندارد به دیوان قضا  بَرَم؟؟

پس آبروی نفس های بریده بریده ی حاج حسین موتاب و حاج امیر ابراهیمیان چه می شود؟

دزفول شهر این تخم شیطان است یا شهر غلامعلی رشید، که با تنی رنجور و دلی داغدیده از غم حاج احمد، ایران زمین را برای ایرانیان و ولایت پاسبانی و پاسداری می کند؟

هان ای ریاست محترم پلیس فتا،

هان ای سردار هادیانفر عزیز

اگر قول می دهید تا مجازات این شیاطین هرزنگارِ ضدینِ ضدوطن را خودم تعیین کنم بیایید و پشت صحنه سه ساله دیسون را بنگرید.
که من سنگین ترین حکم و تنبیه را برای این ناکسان در نظر خواهم گرفت.
و چه مجازاتی سنگین تر از اینکه نویسنده ی پلید این هرز نوشته ها را وادار کنیم تا با زبان ناپاک خودش، تمامی این جملات سه ساله گذشته را در حضور آنان که شیرش داده اند...آنان که نانش داده اند و آنان که به عنوان خانواده، «آدم اش» می دانند و خبر از آن روی پلیدش در فضای مجازی ندارند بازخوانی کند.

شک ندارم که بی اعتباری این فرد و اذنابش در پیش چشم خلق که نه!
بلکه نزد خانواده و خاندانش شدیدترین تنبیه روزگار خواهد بود.


محمدرسول الله
اشداء علی الکفار

 

(نمونه های قیچی خورده از لجن پراکنی ها)







 

 

اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کامنت خصوصی یکی از جانبازان شیمیایی سرفراز دزفول (نام، محفوظ )

سلام بر حج مهران عزیز.

جان دل برادر ما از شما استواری در این دنیای مجازی را یاد گرفتیم.

این را بدان که چون فحشت دهند راست مینویسی و راست میروی.هروقت تعریف بیجا شنیدی بدان در خطائی.پس دل ملرزان و در راهت که معرفی صراط مستقیم است دست بقلم بمان.

حج مهران عزیز ما که از ائمه اطهار(س) بختر نیستیم.من بشخصه هر وقت حرف نامربوطی میشنوم فقط باین که دارم خوب میروم افتخار میکنم.و این ابلهان را بابت دشنام و ناسزا فقط به خداوند متعال میسپارم.

چون در کلام الله مجید آمده که إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لَا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ (خدا از کسانى که ایمان آورده اند دفاع مى کند که خدا خیانت گران کفران پیشه را دوست ندارد ).

اذن للذین یقاتلون بانهم ظلموا و ان اللّه على نصرهم لقدیر(کسانى که چون ستم دیده اند کارزار مى کنند اجازه دارند و خدا به نصرت دادنشان قادر است )            

 و ان یکذبوک فقد کذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود(اگر تو را تکذیب مى کنند پیش از آنها نیز قوم نوح و عاد و ثمود پیغمبران را تکذیب کردند )

پاسخ دیسون :

سلام دلاور

ممنون از ارشادات خوبتان،

بزرگوار، دلم بیدی نیست که از این بادها بلرزد.

خدامیداند برای خودم نیست که طاقت از کف داده ام بلکه چونان کسانی که روزعاشورا سینه را سپر فرزندزهرا(ع) کردند...من نیز اگر لایق باشم برای دفاع از کیان فرزند زهرا(ع) به خروش آمده ام.

 ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

کامنت خصوصی فرزند نازنین یکی دیگر از جانبازان سرفراز شیمیایی دزفول

(نام، محفوظ)

تا کور شود هر آنکه نتواند دید: در حفاظت ز امیرم علی خامنه ای/میشوم میثم تمار به دارم بزنید.

سلام عمو جان.خداییش داشتم مطلب رو میخوندم گریه ام گرفت.

یه موقعی به شهر ما دارالمومنین می گفتن. اما با عرض معذرت دور از جون شما و همه خوبهای شهرمون شده دارالمفسدین...آخه آدم چقدر میتونه جاهل باشه. از امام صادق(ع) روایت داریم که می فرمایند: ازنشانه هایی که ثابت می کند شیطان در نطفه فردی شرکت دارد این است که فحاش باشد و باکی نداشته باشد که چه میگوید و چه میشنود. پیشنهاد دارم بیاید برای اینکه به این آدم نشون بدیم البته اگه بشه اسمشو گذاشت آدم.

باوجود توهین ها ما دست از عشقمون.ولیمون.حضرت آقامون برنمیداریم. و اگه آقادستور بدن جونمون رو در راهشون فدا میکنیم. اسم وبلاگتون رو یه جورایی به حضرت آقا ربط بدین/ یا اینکه یه عکس از آقا بذارید تو وبلاگتون/ یا سخنان صوتی حضرت آقا رو بذارید/ یا هر چیزدیگه ای که بنظر خودتون صلاح.میدونید./انشاءلله موفق باشید و خداوند در برابر این افراد نا اهل بهتون صبر عنایت کنه.آمین.

 پاسخ دیسون :

فرزندم،

اکنون که کامنت تو را خواندم و در حال پاسخ گویی ام ساعت 5:30 دقیقه بامداد است.

اینکه بنده در کمال امنیت پشت لپ تاپم بنشینم و در حالیکه به لُپ های فندقی و گل انداخته ی فاطمه ی شش ماهه ام (که در خواب ناز است) بنگرم و انرژی ام دوچندان شود برای نوشتن، همه و همه از صدق سری دلاوری های بابای توست.

همین الان که در حال خواندن این مطلب هستی، از پنجره به کوچه و خیابان بنگر و مردم را ببین که چه راحت و آسوده رفت و آمد میکنند؟

همین مردم زمانی بود که هنگام خروج از خانه نمیدانستند که باز هم روی خانواده و آشیانه را خواهند دید یا از آسمان صاعقه ی موشک بر سرشان خواهد بارید.

و این صاعقه برطرف نشد مگر با مُثله مُثله شدن روح بابای تو.

شک ندارم که بابایت برایت گفته که با قطعه قطعه شدن جسم رفقای شهیدش، روح او نیز طی سالیان مُثله مُثله شد.

عزیزم،

معنای دیسون را میدانی؟

دیسون = مکتبخانه

اینجا سالهاست که مکتبخانه عشق علی است.

کمی صفحات آن را تورق کن فرزندم، تا جای جای آن را مزین به شمایل نازنین حضرتش ببینی.

هر دیسونی در دزفول قدیم، یک ملا داشت و ملای این دیسون، «عشق» است.

این عموی حقیرت، فقط کلیددار و رفتگر آن است.

آنچه که موجب عقده گشایی دشمن راجع به حضرت آقاست میدانی چیست؟

اکنون سیدعلی با جسمی ناقص (همچون جسم بابایت) همه ی دنیای تاریک و ظلمات آنان را زمینگیر کرده است.

بنگر دلبندم،

بنگر که لشکریان شیطان سالهاست پشت دروازه های ایران چگونه چنگ و دندان نشان میدهند؟ و اهریمنان داخلی نیز چه سان در حال توطئه بر علیه فرزند فاطمه اند؟

چرا؟

چون او یک تنه و به پشتیبانی بابای از نفس افتاده ات و با دین خود در برابر تمام دنیای آنان ایستاده است.

فرزندم؛

دلم می خواهد پس از خواندن این نوشته، نزد بابا زانوی ادب بزنی و دست و روی او را از جانب من ببوسی و بگویی :

صدقه سرت بام یَ یَ

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 کامنت خصوصی یکی از مداحان و شعرای اهل بیت (اهل دزفول، نام : محفوظ)

سلام حاج مهران من جزءکسانی هستم که یک وبلاگ مذهبی دزفولی دارم و به جان امام حسین، عاشقشم و بارها هدف افراد ناشناسی بودم که به عناوین و بهانه های مختلف سعی کردند منو از دور خارج کنند ولی خدا رو شکر تا حالا نتونستن کاری از پیش ببرند و من و وبلاگم هنوز هستیم و تا خدا بخواد خواهیم بود. پاینده باشی یـــــــــــــــــاعلی(ع)

پاسخ دیسون :

نفست گرم و مستدام باد برادر

ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امام حاضر

هرچند از حضرتش نقل شده که : مولود این حقیر در تیرماه نیست

لکن تاریخ ذکر شده در شناسنامه معظم له،  24 تیرماه را برای محبانش بهانه ای کرده تا در چنین روزی بهجت قلبی خود را از موهبت وجود ایشان صدچندان کنیم.


 

چند روز پیش، تصویری از سخنان گهربار حجت الاسلام والمسلمین استاد صلواتی زاده (روحانی پژوهشگر و بصیر دزفولی) را در جایی و بر روی تابلویی خواندم که بسی محظوظ شدم.

به مناسبت آغاز هفتاد و چهارمین سال زندگی پربرکت مولا و سرورم، این جملات را که در نهایت بصیرت و ایجاز رانده شده تکرار می کنم :

 

حجت الاسلام صلواتی زاده :

زمانه عجیبی است!

برخی مردمان، امام گذشته را عاشقند نه امام حاضر را،

می دانی چرا؟

(زیرا)امام گذشته را هرگونه بخواهند تفسیر میکنند.

اما امام حاضر را(ناچاراً) باید فرمان برند.

و کوفیان عاشورا را اینگونه رقم زدند.

رحمت خدا بر امام خامنه ای(دامت برکاته) باد

نائب به حق امام زمان (عج)

 

 

با سپاس از جناب صلواتی زاده و آرزوی طول عمر با عزت برای امام خامنه ای (ادام ظله)



پی نوشت : یکی از دوسونِ موثق و شریف دیسون پیغام دادند که ولادت حضرت آقا اواخر فروردین ماه (احتمال قریب به یقین : 29 فروردین) است.

سلاطین دزفول (1)


فرمود : ده درویش در گلیمی بخُسبند و دو پادشاه در اقلیمی نگنجند

من اما هفته ی گذشته در دزفول، دوسلطان را از نزدیک دیدم.

یکی را نشسته بر اریکه پادشاهی

و دیگری خوابیده بر تخت سلطنت.

دوسون عزیز،

آگاه باشید که اقلیم دزفول، نه دو پادشاه، که فراتر از یکصد پادشاه دارد که بی سروصدا در حال حکمرانی اند.

به راستی این تاجداران که هستند؟


توو بی کانتی نیوود....

اینجا دزفول است

جناب آقای رضایی، از دزفول ....بگذرید!

که رهگذران دز را، هم ما فولیم

و هم دز، فول است

 

 عکس تزئینی است (اینجا دزفول نیست)

 

 

پ.ن : بدون شرح

چند توصیه گرد و غباری

جمعه و شنبه ای که گذشت با نگاهی دقیقتر به آسیب های گرد وغبار در سطح شهر دزفول توجه می کردم.

فکر می کنم کار این میهمان تحمیلی از "غبار" هم گذشته و اکنون خاک دقیقاً حالت سیرمه{1} به خود گرفته.

من می بینم که مردم ما بی هیچ ماسکی و به راحتی خاک سیرمه شده را فرو می برند.

ای وای از شُش های مظلوم دزفول.

ای وای.

استاد کلاه مال با هن و هن و نفس زنان در حال کار است تا با ساخت یک کلاه نمدی دیگر معاش روزانه را رقم بزند.

آهنگر عرق ریزان و نفس زنان در حال کوبیدن پتک و چکش است و سینه اش بسرعت پر و خالی از هوای نامرد این روزهاست.

عطاری ها اجناس خود را که اکثراً پودری شکل هستند به شکل و باز و در معرض غبار سیرمه مانند به فروش می رسانند، حنا، ختمی، زعفران، ادویه، آرد و .....

نانوا ظرف خمیر را که در معرض جلاد گرد و غبار است چانه چانه به تنور می برد.

بامیه فروش و خرمافروش، خوراکی های چسبناک خود را در معرض همین هوا گذاشته و به فروش می رسانند.

ماست فروش، ماست سفید خود را که به نامحسوس ترین شکل خود آلوده شده کمچه کمچه{2} به دست مشتری می دهد.

بحتیه فروش به همین شکل و ....

هان ای مسئولین محترم بهداشت دزفول.

لطف کنید و تبصره ای و بخشنامه ای بر سردر شهر آویزان کنید که:

خوراکی فروشان، خوراک های خود را در روزهای گرد و غبار با محافظ های مخصوص بپوشانند.

خوراکی از همه نوع...

از سمبوسه گرفته تا بحتیه.

از اجاق سرخ کردن سوسیس و همبرگر ساندویچ فروشی ها تا لاشه های گوشت آویزان درب قصابی های شهر.

انجام اینکار و همراهی واحدهای صنفی و اداره اماکن و بهداشت دزفول که نیاز به دستور و بودجه از تهران ندارد...دارد؟

نیاز به تجمع و گله و شکایت ندارد...دارد؟

آن فروشنده ای هم که دستور العمل بهداشت و اماکن دزفول را برنتابد با مردمی روبروست که ذاتاً از خرید اجناس او خودداری خواهند کرد.

منظورم همان مردم محترمی است که به وجود آلودگی های چه و چه...در گرد و غبار اعتقاد دارند و حالا باید به این پرسش مهم در خلوت خود پاسخ دهند که : (( اگر معتقدم در این گرد و غبار مسمویت و آلودگی وجود دارد پس چگونه به راحتی از لبنیاتی خریداری میکنم که روی مواد غذایی خود را حتی در ایام آلودگی هوا نمی پوشاند؟))

البته جای طرح این پرسش مربوط به زمانی است که مسئولین محترم ادارات بهداشت و اماکن دزفول، کسبه گرامی شهر را ملزم به رعایت نکات لازم در زمان گرد و غبار کرده باشند.

نکته دیگر اینکه باید به مردم عزیزمان آموخت که در روزهای سیرمه آلود، می بایست عادتاً از بینی نفس بکشند (البته غیر از کسانی که انحراف بینی و ..دارند).

ورزشکاران حرفه ای می دانند که اصولاً بهتر است که انسان از بینی تنفس کند تا دهان.

چون با تنفس از بینی، درصدی از آلودگی محیط با پرزها و کرک های دیواره بینی فیلتر خواهد شد، در حالیکه با کشیدن نفس از دهان، حجم هوای بیشتر و بدون فیلتر موجب افزایش آسیب به ریه هاست.

به مردم عزیزمان توصیه می کنم تا در روزهای گرد و غبار اگر ناچار به خروج از منزل هستند آرامتر گام بردارند تا شدت تنفس افزایش نیابد.

 

 به امید روزی آبی تر

 

 

{1}سیرمَه = سُرمه

 {2}کَمچه= ملاغه

پی نوشت : امروز یکشنبه 91/4/18 که این مطلب نوشته شد غبار تهران را (همانند موارد متعدد گذشته) فرا گرفته است.

 

 

45 پرسش درباره گرد وغبار

پیش نوشت : دیسون برای تأخیر در ارائه مطلب، از محضر تمامی خوانندگان محترم صمیمانه پوزش میطلبد.

اما بعد..

رسول خدا (ص) فرمود : «کلید فهم، پرسش است»

لذا این پُست، صرفاً به طرح پرسش هایی در خصوص گردوخاک چند سال اخیر می پردازد تا شاید :

1)    به حل مسئله کمک کند
2)    برای افزایش تحمل این معضل راهگشا باشد
3)    به یافتن روشهایی برای کاهش آسیب های ناشی از این هیولای نفس گیر کمک کرده باشد

((واضح است که : یافتن پاسخ این پرسش ها، هم وظیفه ی مردم و هم مسئولین است))


بخش اول (ماهیت وجودی گرد و خاک)

1-  آیا این قصه ساخته ی دست طبیعت است؟

2-  آیا ممکن است که چرخه میلیونها ساله ی طبیعت، ظرف پنج شش سال گذشته تغییرات این چنینی یابد؟

3-  آیا مشابه این پدیده ( که در این پنج سال در منطقه ما و کشورهای همسایه رخ می دهد) در دیگر اقالیم جهان تجربه شده؟

4-  اگر آری، چرا تجربه آن مناطق و کشورها برای مسئولین و مردم ما بازگویی نمی شود؟

5-  اگر خیر، چرا و چگونه طبیعت در منطقه ما، سر ناسازگاری در پیش گرفته است؟

6-  با توجه به آنکه مواد اصلی این مصیبت، چیزی نیست جز «خاک» ، این پرسش کلیدی به ذهن میرسد که غیر از «باد» چه چیزی این امکان را دارد که خاک را ده ها و شاید صدها متر به هوا بلند کند؟

7-  اگر پاسخ پرسش بالا فقط و فقط «باد» است، پرسش بعدی روی زمین می ماند،

اینکه : چرا گاهی اوقات (مخصوصادر زمستان) « بدون وجود هیچ بادی » شاهد وجود گردوغباری همچون مه هستیم؟

8-  عطف به پرسش (2) ، بیایید فرض را بر« مسبب غیر طبیعی» قرار دهیم و از خود  بپرسیم که به جز انسان کدام مخلوق خداوند توانایی دستکاری در اقلیم را دارد؟

9-   اگر پاسخ پرسش (8) فقط و فقط «انسان» است پس باید پرسید که آیا انسانها :

الف) ظرف چند هزارسال حیات بشری، تا کنون کاری خاص را انجام می داده اند که طی پنج سال گذشته از انجام آن دریغ می کنند؟

ب) کارهایی را که نباید انجام بدهند ظرف پنج سال گذشته مرتکب شده اند ؟به بیان بهتر، آدمیان عملاً دست در توازن اکوسیستمی منطقه برده اند؟

10- اگر پاسخ پرسش (9) ، حالت الف است، آیا این کار همان داستان «مالچ پاشی» است؟

11-  اگر آری، آیا تصویر زیر، پاسخ محکم و مناسبی به بی ارتباط بودن معضل کنونی به داستان مالچ نیست؟

 

 (تصویری از گرد و خاک در سراسر کشور عربستان)

 

12- آیا اگر تمام کشورهای جهان یک کنسرسیوم مالچ سازی و مالچ پاشی تشکیل دهند قدرت پاشیدن مالچ در چنین مساحتی را دارند؟

13-  اگر این قدرت را داشته باشند آیا هزینه ی این مالچ پاشی (آنهم به صورت سیکلی و متناوب) وجود دارد؟

14-  اگر اصولا مالچ از قیر و نفت تامین می شود، زمان قاجار و زندیه نیز مالچ پاشی انجام می شده که گرد و غبار نبوده؟

15-  آیا اگر چنین مساحتی مالچ پاشیده شود جایی برای کشت و کار و شهرسازی و زندگی ...باقی می ماند؟

16-  اصولا اگر افسانه مالچ پاشی(در این سطح) حقیقت داشت نمی بایست بیش از نیمی از نیروی انسانی کشورهای منطقه در صنعت مالچ پاشی متولد و بازنشسته می شدند؟ طوری که از هر خانواده ایرانی، عراقی، عربستانی و قطری و .... یکی دونفر در صنایع مالچ مشغول بکار می بودند.آیا از آشنایان بنده و شما در دزفول خودمان، کسی در این شغل مشغول بوده است؟

17-    اگر در صنعت کشاورزی، پاشیدن آب ارزان تر و ساده تر از مالچ پاشی است چرا این همه کشورهای منطقه با وسعت چند میلیون کیلومتر مربع را زراعت و بیابان زدایی نمی کنند؟

18-    اگر خشکی هورالعظیم در ایران و عراق (بابت سدسازی ترکها و یا انحراف آب های دز و کارون خودمان به مناطق مرکزی کشور) موجب اینهمه گردوخاک است پس نمی بایست آغاز گردوخاک از عربستان و کویت و ...باشد، در حالیکه چنین است و خود عراق نیز از قربانیان در مسیر است.(رئیس سازمان محیط زیست هم اعلام نمود که 10 درصد منشأ این مصیبت از خشکی تالاب های خودمان و 90 درصد آن از کشورهای همسایه است.)

19-    باتوجه به اینکه شکل و ابعاد این معضل از دوسال پیش تاکنون پویایی خاصی یافته و هم اکنون دیگر شکل گردو خاک ندارد و عملا گرد و «غبار» و شاید «پودر و غبار» است پرسش می شود که طی سال 89 تا 91 چه ساخت و ساز جدیدی در منطقه افتاده است؟ چه خشکی عظیمی در منطقه رخ داده است؟

20-    اگر هیچ! پس دلیل تغییر ماهیت مواد شناور در آسمان چیست؟

21-    آیا بیاد نداریم که تا دوسال قبل، ذره های ناخوانده در آسمان شهرمان آنقدر زبر و خشن بودند که ما دستمان را روی دهان می گرفتیم؟ و اکنون آنقدر سبک و پودر و معلق شده اند که خیلی هم مقید به ماسک نیستیم و همراه با تنفس تا اعماق ریه هایمان جایشان می دهیم؟(مجرای تنفسی انسان به گونه ای است که مواد پودری شکل را درون ریه فرو می برد ، مانند پودر آب در هوای شرجی)

22-    چه شده است که ظرف پنج سال گذشته تعداد استانهای درگیر این مشکل به 21 استان رسیده است؟ آیا آمار مالچ پاش های افسانه ای که معلوم نیست کی هستند  وکجا هستند روز به روز درحال کاهش است؟ به عنوان مثال آیا کسانی « فرضاً » در سراسر عربستان، عراق، سوریه و اردن مشغول مالچ پاشی بوده اند و سال به سال در حال تعطیل کردن آن هستند و لذا به مرور تعطیلی آنها استانهای بیشتری از ما درگیر می شوند؟

23-    اگر این حقیقت را بپذیریم که ما(ایرانیان) در منتهی الیه خط سیر گرد و غبار نشسته ایم و خود کشورهای عربی همسایه، با غلظت بالاتر آن را تجربه می کنند آیا عاقلانه است که فکر کنیم آنها « اشکم پیت» دارند تا برای به سرفه انداختن ایرانیون خودشان را خفه کنند ؟
 
بخش دوم «چه باید کرد؟»

24- اگر برای یافتن پاسخی مناسب در ریشه یابی ایجاد این مشکل، توانایی لازم را نداشه باشیم آیا نمی توان برای کاهش آسیب های آن فکری کرد؟

25-  آیا فکورانه است که مردم عزیزمان به سهم خود، حضور این هیولانی ناخوانده را جدی نگیرند و صرفاً به محض شدت گرفتن آن درب فرمانداری شهر اجتماع کنیم؟ و بلافاصله با فروکش کردنش نیز به خانه برگردیم؟

26- اگر انتظار ما از فرمانداری این است که برای برطرف کردن این مشکل کاری کند آیا منصفانه است که مجموعه محترم فرمانداری را از کمک و خرد جمعی خود محروم کنیم؟

27-  آیا منصفانه است که تجمع کنندگان مقابل فرمانداری به جای ارائه درخواست، هیچ همفکری و راهکاری به آقای احسانی نیا ارائه ندهند؟

28- آیا منطقی است که مردم شریف دزفول با وجود مسئولین اجرایی، وظیفه «تفکر و تعقل» را نیز از خود ساقط ببینند؟

29- آیا صندوق پیشنهادات فرمانداری دزفول تاکنون حتی یک نامه در پاسخ به «چه می توان کرد؟» و یا «چه باید کرد؟» از دزفولیان عزیز دریافت کرده است؟

30-  اگر در سال 59 چنین فرهنگی حاکم می بود و مردم می گفتند «وظیفه مسئولین است به جنگ و جهاد بروند»  حماسه 8 سال حماسه و ایثار رقم می خورد؟

31-  آیا در برای رفع این گردوغبار(اگر راهی باشد) مسئولین دزفولی کاری جز پیگیری و انعکاس به تهران می توانند انجام دهند؟ آیا ساده انگارانه نیست که گمان کنیم فرمانداری دزفول چنین وظیفه ای را انجام نداده است و یا اصولاً تهران بیخبر از موضوع است؟

32-  آیا تهران نیز طی یکی دوسال گذشته، کم و بیش درگیر همین گرد و غبار نیست ؟  


بخش سوم «چه می توان کرد؟» (خطاب این بخش ، بیشتر مسئولین محترم اند)

33-  آیادر بازارهای داخلی و خارجی فیلترهای تنفسیِ کاملا امن و تخصصی برای استفاده در چنین مواقعی وجود ندارد؟

34-  اگر آری، آیا امکان انعکاس مطالبات مردمی به تهران برای اخذ منابع مالی لازم در مورد بالا و موارد بعدی (که گفته خواهد شد) وجود ندارد؟

35- آیا توضیح شجاعانه به مردم که : (( ایهالناس، فعلا راهکار جدی برای رفع گردوغبار به گوش نرسیده. ضمن اینکه خواهشمندیم راهکارهای پیشنهادی خود را ارائه دهید تا به مبادی بالا انعکاس دهیم، ما مسئولین شهر دزفول به شما قول می دهیم تا نهایت تلاش خود را در پیگیری راهکارها و امکاناتی در خصوص کاهش آسیبهای این مشکل انجام خواهیم داد)) امر سختی است؟

36- آیا امکان آن نیست که تاکسی ها و اتوبوس های دزفول مجهز و مجبور به بستن شیشه ها و روشن نمودن کولر شوند؟

37- آیا همچون شهر آبادان که ایستگاه های اتوبوس را مجهز به اتاقک های شیشه ای و کولر گازی نموده این امکان وجود ندارد تا برای مردم شریف دزفول نیز ایستگاهای تاکسی و اتوبوس چنین تجهیزی داشته باشند و دقایق توقف در ایستگاه را غبار کمتری استنشاق کنند؟

38-  آیا تجمیع مطالبات خوزستانی ها توسط مسئولین شهرهای استان وجود ندارد تا لااقل سهمیه بنزین شان افزایش و یا نرخ آن کاهش یابد تا امکان روشن کردن کولر خوردوهای شخصی افزایش یابد؟

39- آیا امکان توسعه ضرب الاجلی ایستگاه های گاز CNG در دزفول وجود ندارد تا مردم راحت تر از کولر خودرو استفاده کنند؟

40- آیا فقرایی که در گوشه و کنار دزفول همچنان با کولر آبی سر می کنند نباید در لیست امدادرسانی (برای دریافت کولر گازی با BTU حداقلی) فوری قرار گیرند؟

41- آیا کشاورزان و باغداران دزفولی(اگر قطب کشاورزی کشور هستند) تحت حمایت طرح ویژه ی استفاده از فیلترهای تنفسی استاندارد و خاص هستند؟

42- آیا جانبازان شیمیایی نازنین شهرمان در طرح های حمایتی ویژه قرار دارند؟(منظور عزیزانی هستند که در روزهای گردو غبار در منزل شان زنده به گورند)

43-  آیا ستادی آماده و مخصوص در شهرمان وجود دارد تا در روزهای گردو غبار برای جانبازان شیمیایی و بیماران تنفسی که امکان و جرأت خروج از آشیانه را ندارند، خرید روزانه را با سفارشات تلفنی انجام دهند؟ آیا اشتغال چند جوان موتورسوار در چنین ستادی، شرافتمندانه و محترم تر از آن نیست که گوشه گوشه ی شهرمان، جوانان رشید و غیور، برای دریافت شندرغاز، مشغول مراقبت از موتورسیکلت های دیگران باشند؟

44- آیا دزفولی هایی که هسته مرکزی مقاومت دفاع مقدس در جنوب غرب کشور بودند اکنون نمی توانند هسته مرکزی کارگروه پیگیری تسهیلات ویژه از دولت برای کاهش آسیب های گردوخاک شوند؟

45-  آیا هزینه های میلیاردی که دولت برای بحث مالچ و مالچ پاشی اختصاص داده و اعلام می کنند(که امیدی به مفید بودن و واقع بینانه بودنش هم نیست) بهتر نیست از سوی مسئولین دزفول سهم خواهی شود تا در مسیر کاهش آسیب های مردمی به کار گرفته شود؟

 

دیسون صرفا پرسش هایی معدود را طرح کرد تا بگوید : پرسش گری در این برهه حتماً به یافتن راههایی برای خروج از بن بست کمک خواهد کرد و شک ندارد که اگر خرد جمعی همشهریان محترم به کمک مسئولین محترم آمده و «اندیشیدن» در این خصوص اگر به شکل جهادی مدنظر قرار گیرد البته که مشکل گشا خواهد بود.

این قلم در چند روز آینده در حد بضاعت خود به برخی از پرسش های مطروحه پاسخ هایی هرچند ضعیف خواهد داد.
اما تاکید دوباره می شود براینکه : بسیار نیاز به طرح پرسش های قوی تر و هوشمندانه تر داریم.
امیدوارم خوانندگان محترم دیسون خارج از نگرش های منفی و گلایه آمیز، به سبدپرسش ها بیفزایند.

جناب آقای احسانی نیای عزیز،

ظرف دو روز گذشته روح و روان حقیر متأثر از این کامنت بوده است :

((..بخدا چند روز میشه که از ترس گرد خاک که کارم به سرُم آمپول بیمارستان و بستری نکشه توی خونه حبس شدم.
))

نویسنده ی این کامنت، یکی از دلاوران جانباز شیمیایی دزفول است که در عرصه دفاع مقدس کارش امدادرسانی و مرهم نهادن بر زخم دیگر دلاوران بوده ورچونان شیر ژیان به قلب دشمن میزده، اکنون انصاف نیست که مانند «کموتر هراسان از کرکس گردوغبار» در روزهای آلودگی هوا محبوس در خانه شود. خواهشمندم ستادی را امدادرسان و خدمتگزار این عزیزان قرار دهید تا فردای قیامت نزد صاحب اینروزها سرافکنده نباشیم انشالله....ما تا قیام قیامت بدهکار و نوکر جانبازان و شهدا و خانواده های شریفشان بوده و هستیم و خواهیم بود.

این مطلب، با اشکِ خجالت از محضر تمامی جانبازان شیمیایی شهرمان به پایان رسید


ان الله یحب الصادقین


گرد و خاک

امشب!

دیسون از گرد و خاک میگوید

(دوسونِ دیسون لطفا اطلاع رسانی نمایند)

جناب آقای احسانی نیا (سرپرست محترم فرمانداری دزفول)شخصاً بازبینی فرمایند

 

 

عمری باقی باشد حدفاصل ساعت 22 تا 23 آپ خواهد شد

یاحق

پی نوشت :

روز گذشته حدود 5 بار مطلب را نگاشتم و پاک کردم ، بنابراین شرمنده ام که کمی دیر....اما با ملاحظاتی دقیق تر باید بنویسم.

دوهزارمین کامنت دیسون

از غافلگیری هایی که غربی ها "سورپرازش" گویند خوشم می آید. گاهی برای این گونه غافلگیری ها دنبال بهانه یی کوچک میگردم.

در راستای همین عادت، چندی پیش که شمارش کامنت های دیسون هزار و خُرده ای بود با خود عهد کردم که به گذارنده ی 2000 اُمین کامنت، هدیه ای تقدیم کنم و قرار گذاشتم تا انشالله سر هر هزاره ی کامنت ها تکرار شود این غافلگیری.

تا اینکه در روز مبارک و خجسته 4 خرداد، قرعه فال بنام وبلاگ .... افتاد.

چند بار کامنت اطلاعرسانی در وبلاگ ایشان قرار دادم.

خبری نشد.

دیروز برای آخرین بار خدمتشان پیام گذاشتم که : چگونه و از چه طریقی میتوانم یک جلد کلام الله مجید (ممکن است حکیم یا کریم هم باشد) را به دستشان برسانم.

متاسفانه هنوز پاسخی دریافت نکرده ام.

این پُست را از آنرو نوشتم که شرعاً برای تحویل چیزی که متعلق به نویسنده ی محترم این وبلاگ است رفع تکلیف نموده باشم.

علیهذا...

این اطلاعیه در محضر دوسونِ دیسون به مثابه 48 ساعت انتظارِ اخلاقی است.

از آنجا که نویسنده ی محترم مورد نظر، در فاصله این چند روز، وبلاگ خود را تجدید پُست نیز کرده اند پس شک به اینکه از کامنت های اطلاعرسانی بنده بی خبرند بی مورد است.

اینکه چرا این همشهری گرامی، تمایل به دریافت هدیه خویش ندارند امری که برای حقیر، مجهول و البته بی ارتباط است.

به هر جهت، تا روز سه شنبه صبر میکنم و سپس کامنت دو هزارو یکم را برنده اعلام خواهم کرد.

 

 

پی نوشت : بنظرم رسید که اگر به نویسنده ی هزارمین کامنت دیسون (که در پاییز سال گذشته کامنت هزارم دیسون را نوشته بود) هدیه ای تقدیم نشود عدالت برقرار نشده، لذا همینجا اعلام می کنم :

((( دوست گرامی، ..... برایتان پیغام گذاشتم و موضوع را اطلاع رسانی کردم. منتظرم تا بفرمایید که چگونه می توانم یک جلد نهج البلاغه امیرالمومنین(ع) را خدمت تان تقدیم کنم؟  )))

 

یا حق

 

بنگروز

مسعود جان سلام

چندی است که  زمزمه ی بنگروز شنیده نمی شود و من چشم به راه مانده ام که کی دوباره طلوع می کنی؟

زبانم لال مدیون ما نشوی که : دوستان بی غیرت سایبری سراغی از مسعود پرموز نمی گیرند و نمی پرسند کجا رفت؟ چرا بنگروز و زمزمه را همزمان بست؟

اخوی ما به یادت هستیم و جای قلمت همچنان خالیست.

اگر مِن باب مصلحتی که به بنده ربطی ندارد حجره های فرهنگی ات را بسته ای که هیچ!

( حجره هایی که در آن "دل" داد و ستد می شد و شمیم و بوی شهدا از آن به مشام می رسید)

اما...

اگر بدخواه مدخواه داری کافیست فقط "اسم" بدهی و یک هفته بعد : DVD تشییع ج... تحویل بگیری. بغل

به هر جهت دوستت داریم و همیشه به یادت هستیم.

انشالله بزودی شاهد طلوع قلمت در بنگروز شهر باشیم.

 

پی نوشت : به اطلاع دیسونی های نازنین می رساند که جناب پرموز با ارسال یادداشتی کوتاه ابراز محبت نموده و اصل ماجرا را بازگو نمودند :

((اولاً سلام به مهران عزیز و همه اصحاب دزفیلی وب! و اما بعد از لطف همه دوستان ممنونم و البته سنت نیکوی پی جوئی احوال دوستان ولو در وب از سوی دیسون بنا شده است که قابل تقدیر است؛

علت محو شدنم! از فضای وب، فشردگی درس ها و تردد مداوم بین تهران و دزفول بوده و هست که چون از وبلاگ یا سایت غیر فعال، شدیداً اکراه دارم کلاً عرصه را خالی کردم تا انشاءالله تابستان بساط وبلاگ را روبراه کنم (الان هم دارم از تهران کامنت می نویسم) البته دلائلی دیگری هم بود که چندان مهم نبودند بهر حال از همه مخصوصاً مهران عزیز ممنونم و این نکته را هم اضافه کنم که هر وقت وارد وب شوم تقریباً وبلا گهای دزفولی را رصد میکنم ولو با ایرانسل!!! و در قطار...به امید دیدار های تازه! ))

بچه ها! من شهادت می دهم که مسعودخان راست می گوید و دانشجوی کارشناسی ارشد(فِک کنم ارتباطات) هستند.

به هر حال اخوی میدادی حجره تو واست آب و جارو می کردیم تا دیسونِ فوق لیسانست در تهران تمام شود و دوباره کلید حجره رو دودستی تقدیمت میکردیم.چشمک

موید باشی رفیق...راستی از اون تحقیق شبکه ی... خبری ندادیم بهم ها!!...

 

خُب اینم از مسعود پرموز که به خیر و خوشی گذشت و بریم برای پُست بعدی...

سِر دلبران

نخست

چه خوش گفته اند که :

خوشتر آن باشد که سر دلبران

گفته آید در حدیث دیگران

ظهر چهارم خرداد، شبکه ی دوی سیما، رنگ و بویی دیگر داشت و با میهمانان و محتوایی که در خصوص دزفول ارائه داد آبی بود بر دل سوخته ی من یکی ریخته شد، هرچند که این فقط آغاز تقویت حقوق رسانه ای دزفول خواهد بود.
سرداری از سرداران غیر دزفولی بنام سردار اسدی (حفظه الله) به همراه همسرمکرمه اش در شبکه دو سیما غوغا کرد و سنگ تمام گذاشت.

 

 

هلا ای سردار باوفا و نجیب،
سرت سبز، دلت گرم و خانه ات معطر به بوی علی و فاطمه باد (آنچنانکه هست)
جان برادر،
کلامت بوی آن داشت که نمک دزفول و دزفولی ها تن و روح بزرگوارت را تحت تأثیر خود قرار داده.
سردار اسدی نازنین،
اینجانب به عنوان یکی از کوچکترین فرزندان دزفول، از راه دور دست پرمهرت را می بوسم و سپاس دارم از اینکه گفتید آنچه را که سالهاست این مردم صبور و خونگرم از شنیدنش در فضای ایران امید نداشتند.
نه اینکه نشنیدن این واژگان سترگ، کوه استقامتشان را خم کرده باشد..نه!
بلکه تکرار و بازگویی بزرگواری ها و ایثارگری های بزرگمردمان این خطه، (آنهم توسط یکی از سرداران نورانی کشور که اهل دزفول هم نباشد) موجب تحکیم پیوند دلهای مومنین دارالمومنین با دیگر هم میهنان ایرانی است.
و مگر نه اینکه آدمیزاده ذاتا علاقه به انتقال و آموزش سجایای خویش به دیگر نسل ها و اقوام دارد؟
مردم دزفول نیز از این قاعده مستثنی نیستند و دلشان با شنیدن کلمان گهربار امیر دلاوری چون شما به این خوش است که هنوز وفا و جوانمردی نمرده و هنوز آنچه را که با اخلاص خویش به پای پایمردی های شما شیران دشتِ تیغ و تیر ریختند قابلیت الگوسازی برای دیگر نقاط ایران زمین را نیز دارد.
آری سردار،
همه ایران سرای من است و جای جای این مرز و بومِ اهورایی شیره ی جان خویش را در سبوی اخلاص جلوی میهمان خواهند گذاشت.
برادرم ، سردار اسدی
سرت سلامت باد و سایه ات بر سر خانواده ی گرامی ات مستدام باد

دُیُم
پس از سردار اسدی نوبت به خانواده ی مکرم شهید سید عزیزالله قلندری رسید.
چه گرم و ساده و چه عمیق و موجز سخن گفتند این پدر و مادر نمونه ی دزفولی.

 

 

چهره ی سر بزیر و آرامِ پدر شهید، که هیچ نشانی از توجه به دوربین ها و حضور در استودیوی الوند نداشت مرا بیاد تنها عکس پدربزرگم انداخت که ماههاست قرار دارم برایش پُستی بروم و نکته ای را در خصوص فرهنگِ عدم توجه مردان کهن دزفولی به دوربین برایتان عرض کنم که پوزیشن پدر شهید قلندری هم مصداق « آفتاب آمد دلیل آفتاب» است.
جادارد از برادر محترم شهید نیز تشکر ویژه کنم که والدین گرامی اش را به خوبی همراهی کردو گفت آنچه را که باید میگفت.


امام خمینی (ره) فرمود  : نگذارید پیشکوستان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره فراموش شوند.

 

 

پی نوشت : لینک پخش برنامه را از آرشیو سایت ایران سیما برای شما عزیزان گذاشته ام.

لطفا با اینترنت اکسپلورر باز کنید نه با فایرفاکس.

                                          کلیک کنید

طعمی دیگر از 4 خرداد


سخن اول

ایران کنونی ما قریب به 1/65 میلیون کیلومتر مربع عرصه دارد که در ابتدای حکومت آقامحمدخان حدود 3/8 میلیون کیلومتر بوده است.این بدان معنی است که ایران حال حاضر فقط 43% باقی مانده ی ایرانِ 230 سال پیش است که طی 120 سال سلسله ی خبیث قاجاریه نزدیک به 2/2 میلیون کیلومتر آن(57% وسعتش) قیچی شده و داغ جدایی پاره های تن ایران زمین به دل نسل های بعدی ماند.
اگر تاریخ ایستادگی های ملت ایران و رشادت های روحانیت بیدار و شجاع کشور را مرور کرده و صحنه هایی همچون پوشیدن لباس رزم و حضور در میادین جهاد توسط مراجع عالیقدری مانند سید محمد مجاهد (ره) و یا ملا احمد نراقی(ره) را بینید و از سوی دیگر عملکرد ذلیلانه شاهان قاجار را به قضاوت  بنشینید بلاشک  به این نتیجه می رسید که :
تمام این 2/2 میلیون کیلومتر خاک از دست رفته را بابت حقارت، سفاهت و خیانت امرای حکومتی ایران باخته ایم.
وگرنه که ملت و روحانیت شجاع و متعهد این سرزمین هیچگاه به دادنِ خاک، رضایت نداده و سهم خود را در مقاومت ادا کرده است.
جالب اینکه برابر محاسبات صاحب نظران امر، تمام آن 2/2 میلیون کیلومتری که سفیهان قجری باختند هم سنگِ جزیره ی کوچک بحرین نبوده و نیست.
لذا می توان به خاطر همین یک قلم خیانتِ آشکار،  بلاهتِ محمدرضا پهلوی را بزرگتر از 120 سال خیانت و بلاهت قاجاریه دانست.
اگر بحرین در آغوش مام میهن باقی می ماند غیر از خود بحرین و ارزش ژئواستراتژیکی که دارد ، موجب ارزش ژئوپلتیک فراوان جهانی نیز برای ایران میشد .
چه اینکه گفته شده که اگر بحرین جزو خاک ایران بود طبق قوانینِ حقوقِ بین المللِ دریاها مرزهای آبی ایران تا 12 مایل دریایی پشت جزیره بحرین امتداد داشت فلذا قریب به 70 درصد منابع هیدرو کربنی زیر خلیج فارس ملک طلق ایران بود.

بگذریم :

گاهی چیدمان آماری اتفاقات چند دهساله در کنار هم، توان تحلیل و قضاوت را در ما افزایش چشمگیری می دهد.
به تصویر زیر بنگرید :

سیر لاغر شدن ایران در زمان قاجار



با این توضیح که طراحِ خوش ذوق این تصویر، مصیبتِ بحرین را از قلم انداخته است .

دقت کنید که  طبق این تصویر، در هر مرحله ایرانِ سمتِ راست،  به ایرانِ سمت چپ تبدیل شده است.
و در آخرین مرحله که طی هشت سال جنگ ایران و عراق و هجمه ی همه جانبه ی جهان استکبار علیه این مرز و بوم، حتی یکسانتی متر از وطن جدا نشده ، برگی زرین است در تاریخ کشورمان که تا ابد افتخارش برای مردم ایران و نظام ولایت فقیه باقی خواهد ماند.
لذا آنان که دلشان برای روزگار بدون جمهوری اسلامی غنج میزند و رهبریِ نظام ولایت فقیه همچون خاری در جگرشان فرو رفته است با دیدن این تصاویر اگر جُوی انصاف در وجودشان باشد چاره ای جز شرمساری نخواهند داشت.

سخن دوم

و اما 4 خرداد و دزفول...
امشب با دیدن عکس فوق در سایت مشرق نیوز بیاد آوردم که دزفول و دزفولی ها با ادای دین شان به اسلام و رشادت هایی که برای ناکامی دشمن در جدایی خوزستان به خرج دادند چه نقش بزرگی در عقیم گذاردن خط سیر دویست ساله تجزیه ایران داشته اند.
این درست است که افتخار حفظ آب و خاک(که تنها یکی از ثمرات مبارک دفاع مقدس ماست) برای تمام ایرانیان ثبت شده اما شایسته است که 4 خرداد هرسال که فرا می رسد بیاد داشته باشیم که ما دزفولی ها دوشادوش دیگر هموطنان نگذاشتیم تا خاک ایران کنام شیران و پلنگان شود.

شاد باد روح بزرگ شهید سوداگر.
شاد باد روح بزرگ بهمن دُرولی
شاد باشد روح بزرگ شهید صفویان
با شهدای دشت کربلا محشور باد روح بزرگ تمام شهدای دزفول.
چهار خرداد، روز مقاومت دزفول  روز ناکامی لشکر ابلیس مبارک باد


 پی نوشت : چه نیکوست که در روز ملی دزفول، عزیزانی همچون حاج امیر ابراهیمیان ، حاج علی بیباک ، حاج محمد عیدی مراد ، حاج مصطفی آهوزاده و .... را فراموش نکنیم و اگر در توانمان هست سری و عرض ادبی به این عزیزان داشته باشیم.

یک پاسخ خاص

تازه ترین فرمایشات امامِ اُمت (دامت ظله) : امروز موعد جهاد اکبر است


 

در فضای امروز کشور، اگر بر اصول و ارزشها پافشاری کردید و تقوا را در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی رعایت کردید، ارزش و اهمیت والاتری دارد.
با گناه نکردن نیمی از راه پیموده می شود، البته گناه کسانی که مسئولیت سیاسی، اجرایی، مدیریتی، تبلیغی و مذهبی دارند، به مراتب ابعاد وسیع تری پیدا می کند.

 

***

پُست قبلی را به سوالی خاص اختصاص دادم زیرا می خواستم نظر شما را به نکته یی مغفول مانده جلب کنم.

خواستم بگویم،

واقعیت آنست که دزفول در حافظه ملت بزرگ ایران، تبلور نام شخص خاص و یا برعکس، نام شخصیتی خاص متبلور کننده نام دزفول نیست.

خواستم بگویم،

واقعیت تلخ بالا، به معنای خالی بودن تاریخ دزفول از شخصیت های مُبرَز نیست.
ما مانند برخی شهرها نیستیم که تاریخ و هویت شان تُهی از هرگونه نام و نشان شخصیت های مشهور است.

حال سوالی دیگر را اضافه می کنم :

اصولاً آیا سنجاق شدن نام کسی با نام شهرمان در - حافظه ملی ایران- ضروری و یا سودمند است ؟

پاسخ : {{مسلما در جهان کنونی که پایه و اساسش بر ارتباطات نهفته و رسانه نیز همچون جاده شوسه، رکن مهم ارتباطات بوده و تعاملات رسانه ای با خود همه چیز را می آورد، نام و نشان بزرگان یک شهر می تواند همچون یک رسانه عمل کند.}}

به عنوان مثال

این لسان الغیبِ شیراز نیست که نیازمند ایستادن در کنار نام شیراز باشد بلکه این حافظ و سعدی اند که به تبع نام والایشان، نام شیراز هم در پهنه گیتی زبانزد عام وخاص شده است.

لذا این شیخ انصاری نیست که به نام و نشان دزفول نیازمند است.

ایضاً،
این سردار رشیدها و پروفسور چله مال ها و شهید بهمن دُرولی ها و شهید سوداگرها و عبدالرضا جوکارها نیستند که محتاج نام دزفولَند.

هرچند که این نام آوران در خلوت شخصی شان، حُکماً سَر ارادتِ خاص با آب و خاک اجدادی خویش داشته و دارند، چه اینکه شیخ مرتضی انصاری(اعلی الله مقامه) با آن همه بزرگی و مسئولیت سنگینِ زعامتِ شیعیان جهان، هرازگاهی فاصله نجف-دزفول را (به فرموده ی خودشان) طی طریق می کردند تا حضرتش تنی به آب شهر پدری بزنند و پشت سر یکی از روحانیون ساده و بی پیرایه شهر نمازی بخوانند.

حال به پرسش-پاسخ دیگری بپردازیم.
بنظر شما در بین شخصیت های شناخته شده ی متقدم و متأخر دزفولی، مناسبترین گزینه برای اینکه شهرتش به اعتلای نام دزفول کمک کند کدام است؟

به مثال زیر توجه کنید :

 اگر 10 معدن طلا در اطراف دزفول کشف شود عاقلانه آنست که ابتدا به سراغ گزینه ای برویم که با "زحمت کمتر" و "زمان کوتاهتر" طلای بیشتری استخراج شود تا موجب رشد ثروتی راحت تر و فراوان تر در شهر گردد.

بنابراین بین شخصیت های برجسته دزفول باید با تعیین شاخص هایی همچون علم و اخلاق و شهرت... نام های بزرگ را کنار یکدیگر چیدمان کنیم و مناسبترین گزینه را انتخاب نماییم.
شک ندارم که هیچ ورزشکاری در طول تاریخ ورزش دزفول کارنامه ی افتخاراتش به اندازه ی برادر عزیزم عبدالرضا جوکار نبوده نیست

من شک ندارم که سید عزت الله ضرغامی موثرترین دستگاه کشور را می چرخاند.

من شک ندارم که مدیریت کل نیروهای مسلح کشور توسط حاج غلامعلی عزیزمان، افتخاری بس بزرگ است و شرف سپهسالاری سپاهِ علیِ زمانه، تا دههاسال دیگر از حافظه ی تاریخی دزفول پاک نخواهد شد.

من،

شک ندارم اگر حقوق رسانه ایِ حماسه شهید حبیب پالاش به درستی ادا می شد یکی از بهترین و مناسب ترین گزینه ها بود و همانطور که نام خرمشهر به نام شهید حسین فهمیده ی اهل کرج گره خورده و حماسه ی آن دلاور نام خرمشهر را پرآوازه تر از آنچه که بود کرد، نام حبیب پالاش و کاری که او انجام داد نیز یکی از دمِ دست ترین معادن رسانه ای دزفول است که همچنان بکر مانده و استخراج نشده است .

اما بعد...

من شک که ندارم هیچ، یقین کامل نیز دارم که شخصیت والا و رفیع شیخ اعظم(قدس سره شریف) دماوندِ رشته کوهِ شخصیت های متقدم و متأخر دزفول محسوب می شود.

 

نام او،

درست مانند قله دماوند، نه تنها از همه ی بزرگان شهرمان مرتفع تر است بلکه هیچ شخصیتی در تاریخ دزفول با حضرتش قابل مقایسه نبوده و نیست.

حقیقت این است :

همانگونه که مخروط زیبای دماوند به هیچ کوه دیگری تکیه نداده است، مخروط ابعاد شخصیتی ایشان در تاریخ 1400 ساله شیعه به تنهایی سر به آسمان می ساید.
شیخ انصاری معدنی پایان ناپذیر است که تمام پهنه ی تشیع از رگه های گهربار این معدن روزی خوارند.
از رگه ی مکاسب گرفته تا الگوهای مدیریتی اش.

به این می اندیشم که،
اگر دزفول بخواهد با  تلاش و عزم فرهنگی همه جانبه ، در قاب حافظه ی تاریخی ایرانیان تصویر خود را برای ابد نصب کند، شیخ انصاری بهترین تابلویی است که امکان نصبش بنام دزفول،

ساده ترین،

سریع ترین

و در عین حال پربرکت ترین  مسیر است.

بسیار خُب،

حال اگر قرار بر جبران مافات باشد که هرچه زودتر این اتفاق مبارک بیفتد و مثلاً از سال 1400 به بعد(9 سال دیگر) تمامی ایرانیان به محض شنیدن نام شیخ، نام دزفول و به محض شنیدن نام دزفول نام شیخ را در خاطر بیاورند ، چه باید کرد؟

آیا آقای ضرغامی باید پیش از اتمام ماموریتش، سریال شیخ انصاری را کلید بزند؟

آیا آقای رشید باید کمک کند تا یکی از مانورهای نظامی کشور بنام شیخ انصاری کلید بخورد؟

آیا دکتر خسروپناه و امام جمعه محترم شهرمان باید کمک کنند تا سازمان تبلیغات اسلامی کشور و معاونت تبلیغات حوزه های علمیه قم و مشهد و .. سالگرد وفات جانسوز و تولد خجسته شیخ را در تقویم کشوری بگنجانند؟

آیا آقای دکتر الهام همانگونه که در سال 88 به بنده قول دادند که آزاد راه طبق نقشه ی مصوب چند دهساله اش از دزفول عبور خواهد کرد، باید از رئیس جمهور بخواهد تا مسیر آزاد راه -از پل زال تا شوشتر- را بنام شیخ انصاری نامگذاری کنند؟

آیا آقای مهندس محمدی زاده در جایگاه ریاست سازمان محیط زیست و معاونت رئیس جمهور باید دشت دز را ملی اعلام کرده و نامش را دشت ملی شیخ انصاری نام نهند تا همه گونه حمایت از ملی و دینی را از این محیط زیست ارزشمند رقم بزنند؟

آیا حدود 1000 روحانی و طلبه دزفولی ساکن قم می بایست در سالگردهای تولد و یا وفات شیخ ، به دزفول آمده و میهمان حوزه علمیه شیخ انصاری شوند؟

آیا نماینده ولی فقیه در دزفول می بایست حمایت های همه جانبه ی نماینده ولی فقیه در استان خوزستان را برای رشد و توسعه حوزه ی علمیه ی شیخ انصاری دزفول جلب کنند؟

آیا نباید 1000 طلبه و روحانی دزفولی مقیم شهر قم، برای ادای ذره ای از دینِ حوزه های علمیه به ساحت پاک زعیم بزرگ شیعه، تبدیل شدن نام حوزه علمیه ی قم از "فیضیه" به "شیخ انصاری" را مطالبه کنند؟

اگر حوزه علمیه قم داعیه آن دارد که حرف آخر را در جهان تشیع می زند چرا تابلویش به نام کسی نیست که حرف آخر را در میان فقهای شیعه زده است و خاتم الفقهاست.

و صد "آیای" دیگری که در این مقال مجالش نیست.

اما،
و اما....
چه خوش گفته اند که حرمت امامزاده را بیش و پیش از همه، خُدامش باید نگاه دارند.

به قول یکی از کامنت گذاران محترم دیسون که بنده را نیز با طرح این پرسش شرمنده کرده و یادآور شدند :
چه تعداد از ما دزفولی ها که حکمِ خادمانِ حرمتِ نام و یاد شیخ و پاسداران حریم خاندان معزز اوییم پنج شنبه هفته ی قبل، می دانستیم و بیاد داشتیم که سالگرد وفات شیخ مرتضی انصاری(قدس سره شریف) است؟؟

هان ای مسئولین محترم شهر،

دیسون از همه ی شما می پرسد :

چرا در سالگرد وفات و تولد شیخ، به سیاه پوشی و چراغانی کردن شهر اقدام نمی کنید؟
چرا از این رسانه ی عظیم دویست ساله بهره نمی گیرید؟

به خدای لاشریک روح بزرگ شیخ ، هیچ نیازی به توجه و احترام ما دزفولی ها نداشته و ندارد و چه بسا اکنون در کاخ شهودی امیرالمومنین علیه السلام (در عالم شهودی وادی السلام نجف) در مجالست و موأنست با آن حضرت آسوده است.

این ماهستیم که این دماوند فرهنگی و دینی را قدر نمی دانیم.

ما رستمی هستیم که پرهای سیمرغ تاریخ دزفول را نادیده گرفته ایم.

پس نکنیم کاری که کفر نعمت از کفمان بیرون کند.

بگذارید مسافران و گردشگرانی که به دزفول می آیند و پرچمهای سیاه را در روز وفات شیخ می بینند و می پرسند انگشت به دهان بگزند که : عجب!! پس اینجا زادگاه و شهر شیخ مرتضی انصاری است؟

و این یعنی کار رسانه ای.

بگذارید در سالروز ولادت با سعادت شیخ، تلویزیون کشوری(یا حداقل استانی) خبر شیرینی خوری و مولودی خوانی دزفولی ها برای شیخ را جار زنند تا آرام آرام در ذهن ایرانیان، سند شیخ بنام دزفول بخورد.

هان ای رادیو دزفول،

پنجشنبه هفته قبل،چند دقیقه راجع به ارتحال آن یگانه جهان فقه و مدیریت، تولید برنامه داشتید؟

من اعلام میکنم،

حتی اگر تمام نخبگان دزفولی و صاحب منصبانی که نام بردم عزم را جزم کنند و مسیرهای پیشنهادی فوق را بروند اتفاق بزرگی نخواهد افتاد.

مگر آنکه :
عزم مردمی، در قاطبه ی دزفولی ها نیز جزم شود،

خانه به خانه،

سفره به سفره،

خود ما مردم عادی عادت کنیم که به موازات افتخار به کلوچه سنتی مان، رودخانه، دارایی های شُهرتی و  همچنین کدهای فرهنگی شهر، به نام نامی حضرتش تاکید و تاکید و تاکید کنیم و انشالله برسد روزی که نَه در چند متری حوزه علمیه شیخ و خانه متبرکش،

بلکه در سراسر دزفول کسی نباشد که روز وفات شیخ را روز عروسی فرزندش قرار دهد.

راستی این خبر را خوانده اید؟؟

شرط می بندم که چنین تراژدی تلخی در جایی چون بروجرد اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد،

که کسی در سالگرد رحلت آیت الله بروجردی(رحمت الله علیه) که شاگرد مکتب شیخ انصاری است، جشن عروسی در چند متری منزل ایشان برگزار کند،

و اگر
و اگر
چنین کند محال است چنان صحنه ای رقم بخورد.

اگر این چند روز ننوشتم برای آن بود که دستم از غصه و درد، به قلم نمی رفت.

از روح بزرگ شیخ خجالت می کشیدم.

شاید شش بار تا نصفه، پُست را نوشتم و روز بعد پاک کردم آنچه را نگاشتم .

ایهالمسئولین محترم فرهنگی شهر،

زخمی که پنج شنبه هفته ی قبل سر بازکرد ناشی از "نفر" و "شخص" نیست بلکه معلول یک کم کاری فرهنگی چند دهساله است.

شیخ انصاری کسی است که گفته می شود وقتی در حرم امیرالمومنین(ع) نمازجماعت می خواند، دوباره تکرار نماز می فرمودند.
در حقیقت نمازی دیگر را برای اهل تسنن عراق امامت می نمودند.
این یعنی جذب حداکثریِ قلوب.

شما مسئولین،

در شناساندنِ قدر و منزلت شیخ، چگونه حرکت کرده اید که شخصی عامی و ساده دل، در روز وفات شیخ و همسایگی خاندان محترم شیخ اقدام به برگزاری پایکوبی و .. می کند؟

به قول یکی از دوستان مفسر قرآن : خداوند وقتی با پیامبر(از منظر آنکه اهل مکه است) سخن می گوید مکه را بلد(سرزمین) خطاب می فرمایند و وقتی خطاب به مشرکان مکه فرمایش دارند مکه را قریه(روستا) می نامند.

لذا این شأن انسانهاست که منزلت و ارزش یک شهر را تعیین می کند.

حال از خود بپرسیم :

دزفول بلد شیخ انصاری است یا قریه ی آن "مستضعف فکری" که هفته ی گذشته آنگونه رفتار کرد؟

کسی که در ایام محرم برای کسب افتخار نوکری ثارالله (ع) هزینه های سنگین می کند البته که دشمن دین نیست،

اما با اسائه ی ادب به ساحتِ عَلَمداران علوم آن حضرت، اثبات می کند که مستضعف فکری است  نه معاند با دین.
چنین کسی با این روایت امام حسین(ع) که : ((یک ساعت تفکر، افضل از 70 سال عبادت است)) از اساس بیگانه است.

من می خواهم این حدیث را به زبان امروزی ترجمه کنم :

یک ساعت زانوی ادب زدن در محضر درسِ فرزندِ دانشمندِ شیخ انصاری(ره) افضل از 70 سال دُهُل زدن در روز عاشورای دزفول است.

اما فرق است میان که کسی به دلیل استضعاف فکری چنین کاری کند تا آن قلمی که آگاهانه و از روی لقمه و یا نطفه ی حلال!!! در فضای عمومی با قلم ناپاک خود به ساحت شیخ مرتضی انصاری اهانت روا دارد و شما آقایان مسئولین فرهنگی و غیر فرهنگی شهر نیز انگار نه انگار.

شما برادران مسئول،

هم در خصوص آن عامی "عروسی بگیر" کار "ایجابی" لازم را نکرده اید و هم در خصوص آن قلم به چنگانِ ضدولایت فقیه و  دشمن روحانیت، برخورد "سلبی" به خرج نداده اید.


هان ای سپاه دزفول...

من اعلام خطر میکنم

هان ای ارشاد دزفول...

من اعلام خطر می کنم.


هان ای...

آیا زیر خاک شهرمان عزیزان و بزرگان بی نظیری آرمیده اند تا زیر پوست این شهر اتفاقات دهشتناکی که در حال رخدادن است بیفتد؟

آقایان،
حمله به ناهیان منکر در فضای سایبری و فضای میدانی کشور، اکنون مدتهاست که به دارالمومنین ما نیز کشیده شده .

اُف بر ما که میدان فجور را چنان باز کرده ایم که قلم بدستان ضددین از یکسو و عَلَم بدستان محرم که صدای دُهُلشان گوش شهر را می دَراند وقیحانه به قُلَل رفیع شهر حمله می کنند و ما هیچ برنامه مدونی برای حل مشکلِ حاد بقایای ضدانقلاب در دزفول و درمان مشکل مزمن تهاجم فرهنگی نداریم.

والله قسم
وقتی به شهر می آیم و آنهمه دریدگی و وقاحت دیش های ماهواره را می بینم که دست تهران را از پشت بسته است دلم به درد می آید.

ستادمحترم امر به معروف و نهی از منکر

به خدا پسندیده نیست که وظیفه ی شما را روحانیت معظم به انجام برساند.

و البته که وقتی بنده و شما از پس کار برنیاییم این روحانیت بیدار است که میدان را خالی نمی گذارد.

مسئولین محترم فرهنگی شهر دزفول

الله..الله..در اینکه از پسِ ماموریت تان برنیایید و میز را هم رها نکنید.


ان الله بصیربالعباد 


یک سوال خاص

به عنوان یک ایرانی وقتی نام شیراز را می شنوید نام چه کسی در ذهن تان تداعی می شود؟

حافظ....سعدی...ملاصدرا... دکتر خدادوست؟(چشم پزشک معروف)

(البته پاسخ این سوال تا حدی بستگی دارد که از چه طیفی باشید! روحانی، نظامی، پزشک...یا توده ی عادی مردم)

وقتی نام مشهد را می شنوید چه؟

پاسخ روشن است : همگان نام نامی سلطان توس (علی ابن موسی الرضا علیه السلام) را متصور می شویم.

نام خود شهر توس چه؟....فردوسی؟

تنگستان و بوشهر : رئیس علی دلواری؟

خرمشهر : محمد جهان آراء ؟

و تبریز ؟...ستارخان...باقرخان...شهریارشاعر.....یا .....

تفرش : دکتر حسابی؟

بروجرد : بلاشک آیت الله العظمی بروجردی(قدس سره) هرچند که بزرگانی همچون مرحوم عبدالحسین زرین کوب از دامان بروجرد برخاسته اند.

فراهان : میرزا تقی خان امیرکبیر؟ قائم مقام فراهانی ...بهزاد فراهانی و یا گلشیفته ی  هنرمند!!!؟

اراک : مرحوم آیت الله العظمی اراکی؟ (البته به عنوان یک دزفولی مطمئنا آیت الله اراکی امام جمعه قبلی را بیاد خواهید آورد ولی منظور دیدگاه ایرانیان است)

اصفهان : شاه عباس؟ شیخ بهایی؟

طبس : واعظ طبسی؟

خمین : امام خمینی (ره)؟

یزد : فرخی یزدی؟(شاعر مبارز دوره قاجار و پهلوی) یا آیت الله یزدی(رئیس سابق قوه قضاییه)...و یا محمد خاتمی؟

شاهرود چه؟ آیت الله شاهرودی؟ رضا شاهرودی فوتبالیست؟

اردبیل : رضا زاده؟ علی دایی؟ یا شیخ صفی الدین اردبیلی؟

رشت : میرزا کوچک خان؟

و آمل :  .... علامه حسن زاده ی آملی؟ علامه جوادی آملی؟

 

حال به عنوان یک ایرانی پاسخ دهید (نه یک دزفولی) :

فکر می کنید در اذهان عموم ایرانیان نام دزفول به نام چه کسی گره خورده است؟

خواهشمندم یکی از دو پاسخ زیر را بذل محبت بفرمایید:

1) بنظرم نام دزفول در ذهن ملت ایران با نام ..... گره خورده است.

2) گزینه ی خاصی بنظرم نمی رسد.

تاکید می کنم : از دید قاطبه ی ایرانیان به سوال نگاه کنید.

 

پی نوشت : پُست بعدی (احتمالا شنبه شب) با عنوان "یک پاسخ خاص"  درج می شود.

 

 

دستگرمی 700 میلیون تومانی

حسن زمانی (مدیر کل سابق امور رفاه و اجتماعی صداوسیما) به نمایندگی از شهر ملایر در دور هفتم انتخابات رأی آورده و به خانه ملت وارد شده بود.

به دفترش رفتم تا به بهانه تبریک، پیشنهادی به وی دهم.

- حاج آقا قبول دارید که بهترین الگوی نمایندگی مجلس شهید مدرس است.

- بله دقیقا! حضرت امام(ره) نیز به این نکته تاکید داشتند.

- بسیار خب! پس چرا تمثال این شهید در خانه ملت نیست تا مرور چهره و عملکردش موجب تقویت وجدان نمایندگی در ایفای مسئولیتشان باشد؟

- حرف درستی است. پیگیری خواهم کرد.

و الحق که ایشان پیگیری کرد و چندی بعد عکس بزرگی از شهید سید حسن مدرس در صحن مجلس نصب شد، اما نه جایی که دوربین رسانه ها همیشه نظاره گرش باشند بلکه پشت سر نمایندگان و در نقطه یی که هیئت رئیسه مجلس بدان مشرف است.

 

(این تصویر در مجلس نصب شده که ظاهرا تاثیر!!! زیادی در مجلس داشته)

 

بگذریم.

دیروز وقتی خبر شاباش 700 میلیون تومانی مجلس نشینان هشتم از کیسه ملت را برای دور نهمی های تازه وارد خواندم بی اختیار بیاد داستان عکس شهید مدرس و همچنین سیره نمایندگی شهید طالقانی افتادم.

 

طالقانی در صحن مجلس

مدرس در تبعید

 

پی نوشت 1 ) لطفا کسی بر کرسی موعظه ننشیند که :

آقاجان اینقدر سخت نگیر!

نمایندگی در این روزگار خرج های اعطینای بسیار دارد.

نماینده خدم و حشم میخواهد.

خرج دفتر و دستک دارد.

 

چرا که حوصله آنالیز مباحثی را که سالهاست آردِ بحثش را بیخته و الکش را آویخته ام ندارم و خودم ENDE توضیح و توجیه در این خصوصم.

هرچه باشد اگر نخورده ام نان گندم ولی دیده ام دست مردم.

نماینده جماعت، اگر راست میگوید زیِ خود را با زیِ ساده و بی پیرایه ی رهبر این مملکت وفق دهد و چونان وی بخورد و بیاشامد و بپوشد و هزینه شخصی کند، آنوقت 700 میلیون که هیچ، میلیارد میلیارد برای هزینه های دفتر دستکش تصویب کنند و تاکور شود هرآنکه نتوان دید.

خدا میداند در بالای جدول نمایندگان منتخبِ پایتخت کسانی هستند که ...... استغفرالله و اتوب الیه.

و ما ادراک مالمجلس؟؟

پی نوشت 2 )  اگر این خبر در روزهای بعد تکذیب و یا کنسل نشود امیدوارم که 200 نماینده ی صفر کیلومتری که این هدیه الهی (منظورم 700 میلیون تومان است) را دریافت میکنند حجت را بر خود تمام بدانند که :

- با هیچ شهرام و بهرامی در راهروهای مجلس فالوده نخورند.

- ذره ذره این پول را خرج عزت نفس و شأن اسلامی و انقلابی خود کنند تا هیچ صاحب نفوذی نتواند جایگاه و کرسی ایشان را مصادره به مطلوب کند.

- خود را موظف بدانند که قران قران این پول را به بیت المال بازگردانند. انشالله

تقوا یا تخصص؟

دیروز برای تبریک انتصاب یکی از دوستان به سِمَت مدیریت روابط عمومی معاونت... سازمان به دفترش رفتم.

پیش از ورود، تابلویی مزین به یکی از فرمایشات شهید چمران تکانم داد.

گفتم شاید برایتان جالب باشد .

 

ظاهرا از ایشان می پرسند : تعهد بهتر است یا تخصص؟




گفت: می‌گویند تقوا از تخصص لازم‌تر است، آن را می پذیرم.

اما می‌گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می‌پذیرد بی تقواست.

4 خرداد...پنجشنبه....ملامهدی....

جناب آقای صفار

مدیر محترم مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول

باسلام و خسته نباشید به شما برادر عزیز پیشنهاد می کنم تقارن چهارم خرداد سال 91 (همچنین تقارن با پنجشنبه) را با شب چهلمین روز درگذشت رزمنده عارف، مرحوم مغفور، ملامهدی قلمباز، آیتی بر حقانیت و مظلومیت آن عزیز از دست رفته تلقی نموده و مراسم یادبودی در حد و شأن آن پیر روشن ضمیر ، برسر مزارش برگزار فرمایید.

 

 

جناب آقای عظیمی فر

ریاست محترم شورای شهرستان دزفول

ضمن عرض تبریک به شما برادر ارجمند برای پذیرش مسئولیت سنگین ریاست شورای شهر عزیزمان و عرض خسته نباشید به برادر گرامی ام جناب آقای زمانی راد در انجام و ادای تکلیف در مسئولیتی که بردوش داشتند خواهشمندم برای ارج نهادن به یک عمر کسب حلال مرحوم ملامهدی قلمباز و فرهنگ سازی در بازار دزفول، دوشادوش مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول در این مراسم شرکت فعال نموده و از سوی شورای شهر دزفول لوح سپاس کاسب نمونه (برای یک عمر کسب حلال و جلب رضایت مشتری) را به خانواده ی آن مرحوم اهداء فرمایید.

 


عکس از وبلاگ ((الف دزفول))

 

کسبه محترم شهرستان دزفول

ملامهدی تنها نمونه یک رزمنده ی ولایتمدار و مومن متقی نبود بلکه نمونه یک کاسب پهلوان صفت نیز به شمار می رفت. پیشنهاد می کنم روز چهلم این عزیز با تعطیلی واحدهای کسب و کار خویش و شرکت در مراسم نشان دهید که احترام به پیشکسوت هنوز در شهر ما زنده است و ملامهدی ها برای ما هنوز هم شاخص کسب و کار اسلامی اند.

 

والعاقبه للمتقین.

تحقق یک آرزو

مختصر کنم :  دوسال پیش، یکی از آرزوهای ملی ام را خطاب به مالک اشترِ حضرت آقا در رسانه های کشور قلمی کردم.

پیشنهاد بنده، مخالفان و موافقانی داشت اما به آنچه که گفتم اعتقاد راسخ داشتم.

الان مهم هم نیست که طراحی و آغاز اجرای این آروز ربطی به مقاله بنده داشته است یا خیر.

بلکه مهم تر از مهم این است که در بدبینانه ترین حالت ، سهم خواهی مناطق مرکزی کشور، از آبهای استان خوزستان متوقف خواهد شد و هموطنان مناطق خشک مرکز و شرق کشور نیز روی آبادی را خواهند دید.

ابتدا منت نهید و مطلب دوسال قبل بنده را مطالعه فرمایید :

 تیتر زیر را کلیک کنید

 برسر حقآبه های محلی دزفول چه می آید؟

 

اکنون تحقق و آغاز اجرای این آرزو را بخوانید :    کلیک

 

اطلاعیه

به مناسبت درگذشت عالم ربانی "حجه الاسلام والمسلمین حاج سید مصطفی موسوی" روز یکشنبه 91/1/27 پس از نماز مغرب و عشاء مجلس ترحیمی در مسجد محله ساکیان دزفول برگزار میگردد. دوستانی که امکان حضور دارند از طرف حقیر نیز فاتحه ای نثار روح بزرگوار آن مرحوم فرمایند.

دیبسون، علو درجات اخروی را برای آن فقید سعید و صبرجمیل برای بازماندگان گرامی اش را از خدای منان خواستار است.

پی نوشت : مرحوم مغفور حاج سید مصطفی موسوی(ره)،پدر همسر مکرمه ی حجه الاسلام والمسلمین آقاشیخ رضا انصاری می باشند.

شیشه شور

24 کیلومتری شهر رشت و در حاشیه جاده ساحلی (قدری انحراف به شرق ، از جاده انزلی) روستایی وجود دارد بنام "زیباکنار" که سازمان صداوسیما در مجاورت این روستای ساحلی ، مجتمعی رفاهی تفریحی با دهها هکتار وسعت دارد که نام این مجتمع نیز "زیباکنار" است.

تصویر زیر مربوط به دریاچه مصنوعی درون این مجتمع است و این درخت شیشه شور زیبا را اردی بهشت 90 عکسیده ام.

 

برای دیدن سایز بزرگ کلیک کنید

درخت شیشه شور را دوست دارم و زیبایی اش را "تبارک الله" میگویم اما نوروز امسال در کمال حیرت شیشه شور بسیار زیبایی را در یکی از فرعی های خیابان شریعتی دزفول دیدم که به دلیل عجله ای که داشتم فرصت کادر بستن اش را نیافتم. ولی لذت بردم که آب و هوای شهرمان این همه تنوع گیاهی را در خود جای داده است.

 

هوالجمیل

آفرینشی نو، از مرکز آفرینش ها

 

مورَخ 91/1/4 مرکز آفرینش های هنری دزفول اولین گردهمایی هنرمندان دزفولی مقیم تهران را در مکان فعلی این مرکز برگزار کرد که در نوع خود گامی نو در جهت تمرکز پتانسیل های هنری دزفولی های مقیم و غیرمقیم محسوب می شود.
حضور معاونت محترمِ فرهنگی هنریِ حوزه هنریِ خوزستان و یکی از اعضای محترم شورای شهرستان دزفول، نشان از آن داشت که عزمی جدی در زمینه فرهنگ و هنر دزفول در حال شکل گیری است.
شرکت هنرمندان رشته های گوناگون هنر، از فیلم و نقاشی گرفته تا داستان و شعر و معماری و هنرهای تجسمی ، رونقی خاص به این نشست بخشیده بود.
سیدحبیب حبیب پور ضمن مدیریتِ زمانِ جلسه با خوش ذوقی تمام سعی داشت تا فضای جلسه را صمیمی و دوستانه برگزار کند.
استاد سعیدی راد (بخوانید فریدون مشیری دزفول) شعری از سروده های نرم و زیبایش را تقدیم این نشست کرد.
استاد صدیقی راد از مشکلات پیش راه نشر و توسعه موسیقی سنتی و لزوم رسانه ای شدن آن گفت و خبر داد که قریب به بیست کلیپ موسیقی سنتی دزفول در آرشیو صداوسیما به ثبت رسیده است که آقای جدیدزاده (تهیه کننده و عضو شورای موسیقی سازمان صداوسیما) وعده داد که پخش این آثار از رسانه ملی را پیگیری نماید.
حقیر نیز پیشنهاد دادم تا با پیگیری و حمایت آقای جدید زاده ، برای چهارم خرداد امسال (روز ملی دزفول) کلیپی توسط جناب صدیقی راد در لوکیشن های زیبای شهر، تهیه و به مناسبت این روز عزیز از تلویزیون پخش شود.
استاد غفاری از چهاردهه تلاشهایش در نشر و قلمی کردن علم موسیقی سنتی دزفول و مهجوریت و عظمت و وسعت این دانش در دزفول گفت .
"محمدعلی باشه آهنگر" نیز برای ساختن فیلم های سینمایی در خصوص دزفول و ... اعلام آمادگی کرد و گفت که سالها پیش برای به تصویر کشیدن یکی از مبارزان سال حزبی دزفول ، روز روشن و چراغ به دست دنبال آدرسی از وی می گشته و درنهایت زمانی مرحوم سید علی کمالی را می یابد که جنازه اش روی دوش مردم در حال تشییع بوده است.

راست به چپ : محمدعلی باشه آهنگر، سید مرتضی سبزقبا و میثم خالدیان

 این سخنِ "باشه آهنگر" را مصداق همان درد و دل همیشگی خودم یافتم که  : ((پیران شهر را دریابید و مگذارید دانسته هایشان به زیر زمین رود.))

 

استاد حبیب نقاش ، پیرترین پیشکسوت نقاشی دزفول شعری خواند و جمع را مستفیض کرد.
مهندس چرخابی باب سخن را به لهجه دزفولی سلیس باز کرد و از عدم بکار گیری پتانسیل های انسانیِ شهر گفت.
و اضافه نمود که علیرغم تلاش فراوانی که برای نشریه دژپل می شود هنوز حقِ مطلب در خصوص این نشریه چه از سوی مردم و چه از سوی مسئولین به جای آورده نشده و انصافاً هم درست میگفت.
استاد عبادی نیز خوش آمدی و کلامی میهمان مان کرد.
میثم خالدیان و سید مرتضی سبزقبا هم رسم میزبانی را به جای آوردند و با شعر و فیلم خود طعم جلسه را عطرآگین نمودند.
استاد هادی قمشی برای اولین بار در جمع، به گویش شیرین دزفولی ، طراوتِ نشست را دوچندان کرده و شرح داد که سال های پیش برای فعالیت های هنری به شهر دعوت شده بود اما آنگونه که باید این امر تحقق نیافت.

حاج عظیم سرافراز نقل قولی زیبا و غرورآفرین از مقام معظم رهبری در خصوص دزفولیان و نقش شان در سهم مدیریت کشور داشت و معاون محترم فرهنگی هنری حوزه هنری استان که از استقبال و علاقه وافر هنرمندان و فرزندان دزفول به شهرشان و به تمدنشان اظهار شگفتی و خرسندی کردند.
آقای صادپاپی وعده ی حداکثر مساعدت را به مرکز آفرینش های هنری دزفول در خصوص ارتقاء جنبه های مختلف هنر در دزفول دادند.
جناب مهدویان پور هم به عنوان مدیرجلسه، متواضعانه خوشامد به هنرمندان و پیشکسوتان دزفولی گفته و افزودند که آمار نفرات دعوت شده به این نشست  بیش از جمعیت حاضر بوده و اظهار امیدواری کردند که در نشست های بعدی دیگر عزیزان نیز به جمع بپیوندند و تاکید نمودند که قرار براین است تا این نشست در فرصت های آتی امتداد یافته و در ادامه ی مسیر- انشالله تعالی- کارگروه های هنری مختلف تشکیل شده و مرکز آفرینش های هنری شهر ، پُلی باشید بین هنرمندان دزفولی مقیم و غیر مقیم و از این رهگذر شکوفایی و توسعه زمینه های گوناگون هنر در دزفول به منصه ظهور برسد.
حقیر هم در دقایقی کوتاه سعی کردم تا پیشنهاداتی چند را به محضر هنرمندان و مسئولان محترم عرض کنم که به لطف الهی برخی از این پیشنهادات در حال پیگیری است.
مصافحه ی مجددِ اعضای جلسه و گرفتن یک عکس دسته جمعی و یادگاری، پایانی خوش بر این گردهمایی دلنشین بود.
اینجانب به نوبه خود از آقای مهدویان پور تشکر دارم که حقیر را قابل دانسته و دعوت فرمودند و تشکر ویژه دارم که این نشست را قرار دارند تا به فازهای عملیاتی وارد سازند.

ایستاده از چپ به راست

آقایان :

مهدی شریفی (بازیگروکارگردان : مسئول واحد نمایش مرکز آفرینش های هنری دزفول)
عباس عبادی (شاعر و نویسنده مقیم دزفول)
رایی (کارمند دانشگاه علوم پزشکی دزفول)
سید حبیب حبیب پور(شاعر و نویسنده مقیم تهران)
سالمی نژاد (مولف مقیم تهران)
جدید زاده (تهیه کننده صداوسیما مقیم کرج)
هادی قمشی (بازیگر، طراح صحنه و لباس و نقاش مقیم تهران)
عبدالرحیم سعیدی راد (شاعر و نویسنده مقیم تهران)
دکتر نظام الدین امامی فر(استاد دانشگاه هنر شاهد تهران)
استاد حبیب نقاش ( پیشکوت نقاشی مقیم دزفول)
علیرضا صدیقی راد (خواننده و موسیقی دان مقیم کرج)
مهندس چرخابی (رئیس ستاد ساماندهی وبسایت های وزارت ارشاد مقیم تهران)
مجید صادپاپی ( معاونت فرهنگی هنری حوزه هنری استان خوزستان مقیم اهواز)
حاج عظیم سرافراز ( عضو محترم شورای شهرستان دزفول)
محمدعلی باشه آهنگر (کارگردان سینما مقیم تهران)
مهران موزون (ریزترین فرد این جلسه ، مقیم تهران)



نشسته از چپ به راست

آقایان:

میثم خالدیان (شاعر ، مسئول واحد شعر مرکز آفرینش های هنری دزفول)
مرتضی خداداد (خطاط و نقاش مقیم دزفول)
حمید نورآبادی (کارشناس هنر محیطی مقیم دزفول)
علیرضا مهدویان پور (فعال عرصه تئاتر ، مسئول مرکز آفرینش های هنری  دزفول)
رضا چراغ چشم (هنرهای تجسمی، مسئول واحد تجسمی مرکز آفرینش های هنری دزفول)
سید مرتضی سبزقبا (فیلمساز ، مسئول واحد تصویری مرکز آفرینش های هنری دزفول )
حاج غلامعلی سخاوتی (بازیگر ، مسئول کانون بسیج هنرمندان دزفول)


پی نوشت1 : پوزش از اینکه چکیده فرمایشات دیگر اعضای جمع ، من جمله دکتر امامی فر عزیز را بخاطر نداشتم.

پی نوشت 2 : در فرمایشات مسئول محترم مرکز آفرینش های هنری نکته ای بود که جا دارد تاکید و یادآوری مجددی از سوی این قلم بر آن شود. آقای مهدویان پور نوید دادند که فعالیت های هنری و بارش های فکری و عملیاتی جمع هنرمندان مقیم و غیر مقیم  " به دور از لابی های سیاسی" صورت خواهد گرفت.

این سخن بدان معنی است که می توان امیدوار بود پتانسیل های هنری تمامی دزفولی های هنرمند به میدان خواهد آمد ( صدالبته حفظ حرمت ارزشهای اسلامی و ملی ربطی به لابی های سیاسی نداشته و وظیفه هر ایرانی هنرمند و دلسوزی است)


والعاقبه للمتقین
 

گزارش دیجیتالی نوروز


تا دلتان بخواهد گرفتار و مشغول بودم .

برای اولین بار همچون اوقات تهران در خودِ دزفول هم وقت شبانه روزی را کم آوردم.

1) نیم روزی را به دعوت شهردار گرامی و رئیس محترم شورای شهر در نشست فرزندان پایتخت مقاومت میهمان بودم که پُستی مفصل می طلبد.

2) نیم روز شیرین دیگری را از سوی مرکز آفرینش های دزفول(وابسته به حوزه هنری خوزستان) در نشست هنرمندان دزفولی مقیم تهران دعوت داشتم که نیز مطلبی جدا و به قول آقای حبیب پور "غرا" می خواهد.
شیرین ترین لحظات این نشست ، پخش فیلم زیبا و افتخار آمیز سید مرتضای سبزقبا بود که قرار داشته و دارم که برای او هم بنویسم.

 

3) نیم روز دیگری را برای گردهمایی سالگرد عملیات افتخار آمیز فتح المبین فراخوانده شدم که افتخار حضور نیافتم و از دستم رفت.

4) در نشست رزمندگان قدیمی (با خانواده) در پادگان قدس دعوت بودم که نتوانستم و از دست دادم و افسوس خوردم.

5) پاسخی نسبتا قانع کننده از معاون محترم آب وزارت نیرو در خصوص بحث حقآبه های دزفول دریافت کردم که نسبتا منطقی بنظر می رسید.

6) سئوالی از آقای قاسمی (کاندیدای کنونی انتخابات) داشتم که رودر رو پرسیدم و پاسخ گرفتم که واکاوی اش جای یک پُست در دیسون را دارد.

7) فرصتی شد و به یکی از اعضای محترم شورای شهر خبر دادم که روکش های آهکی پیر رودبند و شاباد در حال ریزش و تخریب است و توصیه کردم تا در کنار تجلیل از اساتید عروه (حاج عبدالمجید و حاج عبدالحسین) راز و رمز ترمیم روکش این گنبدهای مُقَرنَس را از این عزیزان بپرسند و نگذارند این دانش به زیر زمین فرو رود.

8) کورش پسرم توانست اولین مستند جدی اش را در دزفول کلید بزند (با نام روزگار وصل).

 

 

دیگر چه؟
دیگر چه؟؟

9) درب خانه مش ری بخیر رفتم و از دوچرخه ساز همسایه اش سراغ مزارش را گرفتم و رفتم و نیافتم سنگ گورَش را.(شرمنده)

 

این عکس را یکی از خوانندگان والامنش دیسون بنام خانم "مریم پور محمد" ارسال نمودندکه از ایشان تشکر فراوان دارم و اضافه میکنم که دوچرخه ساز همسایه مش ریبخیر به بنده گفته بود که سنگ قبرش سیاه است و من هم در اطراف همین مزار تمام قبرهایی را که کاملا سیاه بودند گشتم.(در پی نوشت این مطلب ، لینک عکسهای دیگر سنگ مزار را اضافه کرده ام)

 

10) در شهر ، مِلکی به املاکم افزودم (هذا من فضل ربی)

11) برای اولین بار توانستم گُل خشخاش را در دزفول به عینه ببینم و از رخ زیبا و خانمانسوزش عکاسی کنم.

 

 

12) مقبره شاباد را با دوربین عکاسی شخم زدم و افسوس خوردم از اینهمه بی توجهی.

13) سر مزار حاج احمد سوداگر رفتم.

14) سر مزار شهدا و برخی رفتگان رفتم.

15) صدای نازنین امیر ابراهیمیان را شنیدم.

16) برای اولین بار توانستم گویش دزفولیِ خاله زاده ی گرامی ام (هادی قمشی) را بشنوم.

17) ماست میش خوردم.
بهتیه خوردم.(می گوییم بحتیه..ولی درستش بهتیه است)
کُنار خوردم.
سُمنی خوردم.

18) رستوران شوادونِ خاله زاده ی گرامی دیگرم (حاج رحیم عبدی) را از نزدیک دیدم و لذت بردم.

19) با جناب حکمت فر گپ و گفت تلفنی داشتم و قرار شد....

20) خانه سنتی تازه احداث آقای کریمی را در خیابان عدل (بین فروهر و حافظ) دیدم و از شخصیت و منش والای جناب کریمی بر خود بالیدم.

 

 

21) بار دیگر و در آخرین دقایق از خانه تیزنو(برای N اُمین بار) عکاسی کردم.

 

22) دست استاد رکنی را در خیابان بوسه زدم که ایشان نیز کلی جویای حال حقیر شدند.

23) برشانه ی آخرین نمدمال شهر بار دیگر بوسه زدم و از اینکه خبر فوتش دروغ بوده و ایشان را به جای دایی مرحومش(که استاد ایشان بوده اند) اشتباهی به من خبر داده بودند بسی ذوق کردم.

24) خبر خانه نشین شدنِ آخرین "قرص نعناع سازِ" دزفول اندوهگینم کرد.


25) با مهندس دوایی فر در خصوص احیاء قمش های دزفول(از منظر اکوتوریسم) مذاکره کردم و ایشان اعلام آمادگی کردند و البته منوط به همیاری و همکاری میراث فرهنگی شهر.
دلم می خواست سراغ آقای باغبان بروم و در خصوص همین موضوعات و تمرکز پتانسیل شهرداری و میراث فرهنگی با وی صحبت کنم که متاسفانه وقت کم آوردم.

26) با دکتر طالبیان دیداری داشتم و راجع به قول و قراری که در خصوص ثبت میراث دزفول در یونسکو در سال 86 داشتیم تجدید خاطره و پیمان کردم و تشکر از ایشان داشتم که بالاخره بر وعده خود وفا کرده و برای بازگشایی دفتر یونسکو در شهر کم نگذاشتند.
خدا بخواهد به زودی در تهران و در نشستی خانگی برای ثبت برخی آثار نرم افزاری تمدنی شهرمان(خوراک، پوشاک، بازیها و ...) در محضرشان زانو خواهد زد.

27) برای دیدار نوروزی با حجه الاسلام و المسلمین آقا شیخ رضا انصاری(دامت انفاسه) به محله مان رفتم که ایشان در شهر نبودند و مسافرت تشریف داشتند.


28) برخی از دوستانم از قبایل عرب مرزنشین که لطف بسیار به حقیر دارند ابراز مودت و لطف کردند و برای دیدن این کمترین به شهر آمدند و پس از سالیانی ملاقات داشتیم.

29) وضعیت اشتغال در شهر را قدری دقیق تر نگریستم وآسیب هایی را مضاف بر آسیب های گذشته تشخیص دادم که در نوشته های آینده دیسون مبنای گعده و بحث فی مابین بنده و عالیجنابانِ دیسون خوان خواهد بود.

30) فرهنگ نزول یافته برخی کسبه در شهر مرا آزرد ، فرصتی باشد به بحث خواهیم نشست.
متاسفانه برخی (و نه همه) برای قدری پولِ بیشتر به راحتی از مسئولیت فرهنگی خود در پشت دخلشان غافلند و خیلی راحت وآسوده با آبروی دزفول در اَنظار میهمانان شهرمان بازی می کنند.

31) دوسه باری به کوچه شهربانی رفتم تا دوست خطاط و نقاشم عزیز شهمراد را زیارت کنم که بازهم بخت با من یار نبود.

32) به کوهستان رفتم و حالی بردم.

33) امکان برخی سرمایه گذاری ها و کارهای تولیدی را به یُمن شعار نوروزی حضرت آقا(روحی له الفدا) در دزفول بررسی کردم.


اینها گزارش دیجیتالی و فشرده ی بخشی از فعالیت ها و گذران اوقات نوروزی بنده در شهر بود.
و البته در کنار این مشغولیات و به موازات آنها  دائما در حال دورکاری صداوسیمایی و لحظه به لحظه در حال پیگیری و انجام پروژه ی ثبتِ ..... برای صداوسیما بودم که دعای خیر شما را برای موفقیت در این پروژه نیاز داریم.
احتمالاً همه چیز تا 25 فروردین روشن خواهد شد.


اشتباه نکنید...ربطی به انتخابات ندارد.
داستان چیز دیگری است.
انشالله اگر با موفقیت انجام شد خبر مسرت بارش را اعلام خواهم کرد.

هر روزتان عید باد

والعاقبه للمتقین

پی نوشت :

پُست های سه گانه ی مش ری بخیر از پربازدیدترین پُست های دیسون اَند. به همین خاطر عکسهای ارسالی خانمِ مریم را در اینجا برایتان لینک میکنم اما دو نکته :

اول آنکه مش ری بخیر تقریبا پیرزنی تنها بود و بد نیست اگر بتوانید برسرمزارش فاتحه ای میهمانش کنید.

دوم آنکه تاریخ تولدش روی سنگ مزار ، 1304 درج شده(اگر درست دیده باشم عکس را) و این یعنی اینکه سنش در هنگام مرگ 85 سال بوده است. من این را قبول ندارم و معتقدم که پیرزن بالای 100 سال را سن داشت چرا که عمه ی بزرگ بنده که در سال 86 عمر به شما عزیزان داد ، متولد ابتدای قرن حاضر بود یعنی چیزی حدود 86 سال و ایشان که دوست نزدیک مش ری بخیر بود سال ها از مش ری بخیر کوچکتر بود.

لینک عکس ها :  1  و  2  و  و  4

لینک پست های مش ری بخیر :  1 و 2 و 3

 

 

سُقُلمَکی (sogholmaki)


دوستِ عزیز، جنابِ آقای مهندس موزون،

سلام بر شما و اهالیِ دیسون.

از این که حقیر را از درجِ مطلبِ آقای سید رضا صائبی نیا آگاه فرمودید، سپاسگزارم.

سرآغاز دیباچه :
همان گونه که آگاهید، حقیر از اوایل دهه ی 70 در بابِ ریشه یابیِ واژگانِ دزفولی (و نه معنانگاریِ صِرف!) مجموعه ای بزرگ با نامِ « لهجه ی مادرآن » را آغاز و همچنان در حال تدوین و توسعه ی محتوایی این فرهنگِ ریشه کاو  میباشم و باز، آگاهید که فرآیندِ طی شده در روندِ این تدوین، در همان پنج سالِ نخست، منجر به آفرینشِ مِتُدی گردید که به واسطه ی آن و با تکیه بر یکپارچگیِ ذاتیِ لهجه های ایران زمین ( و البته با محوریتِ لهجه ی فخیمِ دزفولِ بزرگ )، می توان به واکاوی و بازیابیِ ریشه ی کهن ترین واژگانِ پارسی توفیق یافت. این واژه نامه ، که به مثابه فرزندِ بیست ساله بنده می باشد و به زبان اجنبی ("MADARAN" Dictionary of Persian accent etymology)  نامیده می شود، هم اکنون در آستانه ی ورود به دامانِ شهر عزیزم دزفول، به انتظار نشسته است.

 

پروردگارِ بزرگ را شاکرم که بر این خُردترین بنده اش منت نهاد و پس از هبه ی عمرِ مکفی، مجالِ مقتضی عنایت فرمود تا با درک محضر اساتیدی بزرگ، عاشقانه در فضای لهجه های « بزرگ زمینِ ایران زمین » سیر کنم و کوچ به کوچ از دزفول تا بلخ و سمرقند و از نشابور تا آذربادگان و قونیه پرگشایم و باز، کوی به کوی به خانه بازگردم تا ناچیز دانه ای را که به تحفه از جادگانِ سفر برچیده ام در پایخاکِ مردمانِ دیارِ نازنینم بر زمین گذارم.
و باز ، و باز ، و باز ، امید دارم تا مورنوازان و بزرگ زادگانِ « دزفولِ بزرگ » سلیمان وار این ران ملخ را بپذیرند و تا این کوچیِ خسته ، جرعه ای از زلالِ دز برگیرد، بر تحفه اش نظری عنایت کنند.


         به گدا قدر بیفزاید و از شاه نکاهد          

گاه گاهی چو کند شاه، نگاهی به گدایی


میانه ی دیباچه :
نیک می دانید که لهجه ی فخیمِ دزفول نزدِ حقیر، چون شیرینیِ جان، عزیز و چون دُرِ نایاب، گرانبهاست و لذا هر جا سخنی از این لهجه رَود حقیر خود را مکلف به اظهار و مقید به قیام می بینم.

جانِ دیباچه :
در اقدامِ شیرینِ همشهریِ خوش ذوق، آقای سید رضا صائبی نیا، دو شیرینیِ ظاهر و یک « تلخ رگ ِ » باطنی می بینم.

شیرینیِ یکم : علاقه، افتخار و پرداختنِ ایشان ( و بالطبعِ امثالِ ایشان ) به واژگانِ خودیِ لهجه ی مادری.

شیرینی ِ دُیُم : توجه ایشان به ریشه یابیِ واژگان ( نه آن گونه که تا کنون در سطحِ کتبِ پراکنده ی شهر مشاهده شد، معنانویسی و مفهوم نگاریِ صرف)

( بیراهه ی سخن : با کمالِ احترام به زحماتِ شبانه روزیِ تمامِ وبلاگ نویسانِ جهان،حقیر همیشه به سطحی بودنِ فضای وبلاگ و وبلاگ نویسی معتقد بوده و خواهم بود. ولو آن که مالکِ وبلاگ، شیخ اجل سعدی باشد. ایضاً سایت هایی که پیشینه ی مالکِ آن وبلاگ نویسی بوده و صرفاً با ثبت یک دامنه، « سایت آسا » شده اند اما همچنان رویه ی « لاگ گذاری » و کوته نویسی بر آنها مستولی است. چنان چه این نظریه مخالفانی داشته باشد و مهندس موزون امر کند و بنده نیز مجال و کشش داشته باشم، در این خصوص نیز خواهم نوشت ، چرا که رصد کرده ام جوانانِ هوشمند و علم دوستِ شهرم را که چگونه اوقات شریف عمر را همچون انرژی هسته ای صرفِ گیراندن شعله ی شمع های زیبا اما کوچکی همچون وبلاگ می کنند.
     کما این که همشهریانِ ادب دوست به یاد دارند نوشته های وزین اما مطولِ دوست و استادِ عزیزم، جناب آقای سهراب افشار، تا چه حد بر دوش ظریفِ وبلاگِ ادیب شناس سنگینی می کرد و بسیاری از مخاطبانِ وبلاگخوان از حجمِ زیادِ متون – ولو متونی به وزانت و سلطه ی دستنوشته های ایشان – شاکی بودند. آری باید پذیرفت که میانِ دنیای کتابخوانی و زیادخوانی با دنیای وبلاگ نویسی و کم خوانی تفاوت از زمین تا آسمان است. حال با عرضِ عذر، به راهِ سخن بازمی گردم و با تجدیدِ احترام به عزیزِ همشهرم، جنابِ صائبی نیا رخصت می طلبم تا تلخیِ باطنیِ این اقدام  را نیز واگویم).

   و اما تلخیِ باطنی : حال که برای نخستین بار کسی در سطحِ شهر، رسماً و علناً از منارِ بلندِ اینترنت به بیانِ این موضوع ( ریشه یابی واژگانِ شهر ) پرداخته، یقیناً همه نویسی ( یا بررسی های غیرتخصصی ) بر این مبحث سایه خواهد افکند و در فضای ساده ای همچون وبلاگ این مبحثِ حساس و بسیار حیاتی به بیراهه رفته و دستخوشِ سلایقِ غیرکارشناسی و نظریه پردازی های عام خواهد شد و در چاهبِلاگِ همه گویی و کوتاه نویسی سقوط و به تبعِ آن نزول خواهد کرد.
اینجانب تنها به همین دلیل و برای نمایاندنِ میزانِ حساسیت و اهمیتِ کارشناسی بودنِ موضوع، وظیفه دانستم این پُست را نگاشته و از پنجره ی روشنِ دیسون تقدیمِ قلوبِ اصیلِ دزفولی نمایم تا دوستان فراموش نکنند که در بابِ ریشه کاوی لغاتِ هر لهجه ، ارسالِ یادداشت به هر وبلاگی در سرتاسرِ کشور ، مِن بابِ تفنن و گپ و گفت مفید است اما از سوی دیگر، برداشتِ علمی از یادداشت ها و گپ و گفت های دوستانه مخاطبانِ وبلاگخوان و گعده های وبلاگی، می تواند ناظر به ضرر هم باشد.
که البته تنها چیزی که در این میان قطعی است خلوصِ نیتِ فهیمانی همچون مهندس موزون و جناب صائبی نیای عزیز است که مرادی ندارند جز ترویج ، تبلیغ و توجهِ بی آلایش به لهجه ی پاکِ مادری و شک نیست که ایشان قصدِ تولیدِ تعبیراتِ علمی و یا نشرِِ استنتاج هایِ کارشناسی، - برگرفته از مجموعه نظراتِ مخاطبان – را ندارند و دقیقاً به همین جهت است که می بایست تبریک گفت و منت دارِ اقدامِ دلسوزانه ی ایشان بود.
لذا همه آگاهیم که انجامِ کار اصیلِ علمی در این مقوله، حدیثی است بس خطیر و مفصلی است « بس به تفصیل ».

 اینجانب، در راستای اثباتِ این مدعا، تنها یک مورد از دو واژه ی ارایه شده ی جناب صائبی نیا را به اجمال ریشه یابی نموده و با کمال احترام به این حرکتِ قابل احترام، برای ایشان آرزوی توفیق روزافزون دارم.


« ریشه کاویِ (etymology) واژه ی سُقُلمَه »

 بخش نخست ( تجزیه ی واژه ) :
در شرح تجزیه ی واژه ی سُقُلمه سه ردیف زیر قابلِ تجزیه است :

1-    واژه ی «سُک» sok
2-    پسوند «اُلمه» olma
3-    ابدال کاف به قاف

(ابدال به معنای تحولِ تدریجیِ یکی از حروفِ یک واژه در بستر زمان از صورتی به صورتِ نزدیکِ دیگر است مانند تبدیل گنبذ - گنبد در شرق ایران و یا خذمت - خدمت در غرب ایران)

ردیف یکم (واژه ی سُک) :
به معنای سیخ و یا سیخونک است که به هر دو صورتِ « فعل » و « اسم » به کار می رود.
به این مفهوم که گاهی سُک در معنای فعل (فرو کردن شیء نوک تیز در بدن جاندار) بوده و گاه در معنای اسمِ ابزار است ( مانند سُک ماهیگیری) و در برخی از دیگر مناطق ایران زمین (ایرانِ کنونی + تاجیکستان + افغانستان + ...) نیز به معنای وسیله یا ابزاری است که فعل سُک را با آن انجام میدهند.
نکته جالب آنکه زبان تازی با وام گرفتنِ حالت اسمیِ واژه ی «سُک» از زبان پارسی ، اسم ابزار عربی ساخته و واژه ی «سُکَینَه (sokaina) را پدید آورده اند که به معنای چوب تیزی است که با نوک آن چارپایان را پیش می رانند.
متاسفانه آنچه که به اشتباه در افواهِ عامِ اعرابِ امروزی رایج شده این است که زنان و دخترانی را که در واقع، نامِ سَکینَه (sakina) دارند به اشتباه سُکَینَه (sokaina) می گویند، و چنانچه این واژه را با املای سُکَینَه (sokaina) در گوگل سرچ کنید صفحاتی مملو از تصاویر زنان و دختران عرب با همین نام خواهید یافت.
در حالی که مبرهن است که املاء و تلفظ صحیحِ این نامِ عربی سَکینَه (sakina) و به معنای « آرامش » است . در قرآن کریم نیز آیه ی 4 از سوره ی مبارکه ی فتح، املای صحیحِ سَکینَه نگارش شده است :
هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَّعَ إِیمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً
لذا باید دانست تلفظِ این واژه برای خانم ها با صورتِ سُکَینَه (sokaina) غیرمؤدبانه بوده و به معنای چوبی است که به اندام چارپایان فرو میکنند و در مخاطبه ی خانم های مسما به این اسم، لزوماً می بایست با تلفظ صحیحِ سَکینَه (sakina) بیان گردد.
(توضیح : اگر این بخش از مطلب قدری طولانی شد و ارتباطِ غیرِمستقیم آن با واژه ی سُقُلمَه ، برای خوانندگانِ وبلاگ خوان (بخوانید کوتاه خوان) ملال آور گردید نگارنده از بابتِ آن پوزش می طلبد).

ردیف دوم (پسوند اُلمَه) :
این پسوند یکی از دیرپاترین و گسترده ترین پسوندها در لهجه های ایران زمین است که در اکثر لهجه های پارسی در واژگانی همچون «بُقُلمَه»،«سُقُلمَه»،«دُلمَه» موجود است. مرحوم علامه دهخدا در فرهنگِ خویش در این باره آورده است :
« [ لمه . ل َ م َ/  م ِ ] (ترکی ، پسوند) کلمه ای ترکی است و چون مزید مؤخری در بعض کلمات ترکی مستعمل در پارسی درآید. مزیدِ مؤخری است در کلمات ماخوذه از ترکی و مجموع مرکب صورت اسم مصدری است که به معنی اسم است :

تولمَه = آتش سرخ کن یا آتش گردان
سوزلَمَه = چلو صافی
چالمه = یخدان چرمین
بقلمه = گوسفند درست بریان
دلمه = غذائی از گوشت و لپه پخته در برگ مو یا کلم پیچیده
قابلمه = بادیه ی دردار
تابلمه = رشته ای چند به هم تافته
و گاه اسم مصدر است چون : کفلمه = از: کف عربی +  لمه )
دیشلمه = دیش ، دندان +  لمه »

البته بر پایه ی استدلالات و مستنداتِ نگارنده ، نوشته ی مرحوم دهخدا در یادداشتِ فوق در سه مورد، محلِ اشکال است :

الف ) معنای بقلمه را در گویش دزفولی قید نکرده اند که این امر، جزو محدودیت ها و کاستی های تحقیق ایشان میباشد.

ب ) وامگیریِ واژه ی ( کف ) در ترکیبِ کفلمه را وامِ پارسی از  تازی ( ونه برعکس) دانسته اند که مورد تردیدِ حقیر است.

ج ) ترکی دانستنِ لهجه ی آذریانِ ایران، غلط رایجی است که در مجموعه ی « ایران نَشناسی » ( از نگاشته های حقیر) بدان اشاره شده است. تکرارِ این اشتباه از سوی استادِ مسلمِ لغت شناسیِ ایران ، مرحومِ فقید علامه دهخدا، یکی دیگر از لغزش های این متن است.
البته بسطِ این مفهوم که واقعیتِ نژادِ ترک و زبانِ ترک چیست و در بابِ ترک نبودنِ آذریانِ عزیز و اصالتِ عمیقِ ایرانی ِایشان مجالی دیگر می طلبد که در این مقال نمی گنجد.
همین قدر بسنده می نماید که : زبان ترکی از حیثِ نسب و تبار جزو زبانهای اورال- آلتایی و به بیان دقیق تر از گروه زبان های آلتایی است که از مناطق سردسیرِ سرزمینِ مغولستان به دیگر جای ها کوچیده است. فلذا بنده ارتجالاً به همین اشاره بسنده کنم که :
زبانِ ترکی یکی از زیرشاخه های زبانِ مغولی است ، در حالی که گویشِ فخیم و سترگِ مردمانِ آذربایجان - که از اصیل ترین لهجه های زنده ی ایران است ، مالامال است از واژگانِ ناب و دست نخورده پارسی که البته با مقدار « بسیار اندکی » واژگانِ ترکی (مغولی) درآمیخته است و البته بسیار اندک.
زبان شناس ( و به ویژه ریشه شناس) در واکاوی واژگانِ ایرانی، بسیار نیازمند و محتاجِ مراجعه به گنجینه ی عظیمِ لهجه ی شیرین و زیبای آذرستان است. نگارنده نیز در نگارش و تدوینِ « فرهنگِ مادرآن » ، از سرچشمه ی لهجه ی آذریانِ ایرانِ جان،  بهره ی فراوان جسته و در بسیاری از مواضع، لهجه ی شهرم دزفول را وامدارِ لهجه ی آذریان یافته ام ، همچنان که تمامِ لهجه های ایران را وامدارِ لهجه ی شهرم ، دزفول، (دزفولِ بزرگ).
به هر حال، باز می گردم به سرخط کلام که :
«  بخشِ دوم ِ واژه ی مرکبِ « سُقُلمَه » همان پسوندِ ( اُلمَه) است که نقشِ مصدری کردنِ « سُک » را برعهده دارد ».

ردیف سوم (ابدالِ کاف به قاف) :
 در بسیاری از لهجه های فخیمِ پارسی همچون لهجه ی دزفول، چهارحرفِ ( ک، گ ، ق و خ ) دایماً به یکدیگر ابدال می شوند و نمونه هایی فراوانی از آن در پهنه ی ایرانِ بزرگ ( تاجیکستان ، بخارا ، نشابور ، دزفول و ....) در دست بوده و در مجموعه فیش های نگارنده، نیز مندرج است.
تا جایی که در لهجه ی بزرگِ دزفولی مواردی در دست است که در یک واژه ی معین، هر دو صورتِ ابدالیِ ( قاف و کاف) به طورِ همزمان، زنده و در حال کاربری است.
 بخش دوم ( ترکیب واژه ) :
بنابراین ترکیبِ و ترتیبِ پیشنهادیِ صورت های تبدیل واژه ی سقلمه، به قرارِ زیر است:
صورت یکم : سُک + اُلمَه
صورت دوم : سُق + اُلمَه ( اِعمالِ ابدال )
صورت سوم : سُقُلمَه ( اِعمالِ ترکیب )

 نتایج و معناکاوی :
مشاهده می گردد که معنای سقلمه ، شباهتِ کاربردی بسیاری با سُکُلمَه خواهد داشت که به معنای وارد کردنِ ضربه با تیزی یا نوکِ چیزی به جانداری (همچون انسان) می باشد. البته در این برهه از تحول ِ گویش دزفولی، این واژه، تک کاربری گردیده و صرفاً به معنای ضربه زدن به وسیله ی تیزی ها و برآمدگی های استخوان های دست (مانند تیزیِ آرنج (کُلمَک) یا پشتِ مشت ) به بدنِ انسانِ دیگر به کار می رود.
در پایان، بارِ دیگر، به محضرِ همشهریِ عزیز و فهیم، دوست نادیده و عزیزم « آقای سید رضا صائبی نیا » سپاس گزارده و امیدوارم مختصر پاسخِ فقیرانه ای که در اجابت به یادداشتِ ایشان ، امتثالِ امر شد شایسته ی صرفِ وقت و در خورِ مطالعه ی بزرگواران بوده باشد.
یادآوریِ بایسته :
پرداختن به ریشه های واژگانِ دزفولی اگر منجر به سطحی گویی و سطحی نویسی گردد و در فضای گسترده ای همچون اینترنت، افکارِ شخصی و سلایقِ فردی پراکنده گردد، آنگاه زدودنِِ اشتباهاتِ پدید آمده و غلط های رایج شده در فضای مجاز، کاری بس ناشدنی و سنگین خواهد بود.
متاسفانه این روزها بسترِ تدریس و تحصیل در رشته ادبیات از فقر شدید رنجور بوده و حتی در سطحِ کارشناسی ِ ارشد، ضعف دانش ادبی موج می زند. تا جایی که در یک مورد، مشاهده شد که یک همشهریِ دانشجوی کارشناس ارشدِ ادبیات، قوه ی تمیز و تشخیصِ صحیحِ عروضِ یک شعر را نداشته و مقدماتِ ابتداییِ فنِ عروض (تبصره های هجای بلند) را نمی شناخت.
در چنین فضایی، معدودی از دانشجویانِ این رشته های فاخر دست به اعمالِ ناشایستی همچون نقلِ مطالبِ کم اساس و یا بی اساس از وبلاگ ها و یا سایت های غیرتخصصی زده و با بازتابِ شنیده ها و سلیقه ها، مطالبِ غیرصحیح و غیرعلمی را از طریقِ نقلِ مکتوب و یا شفاهی به درون فضای دانشگاهی کشانده و فرضاً ممکن است آنچه که خوانندگانِ علاقمندِ آقای صائبی نیا در کامنتینگِ وبلاگِ ایشان قید کنند ، فرداروز سر از مستنداتِ دانشگاهی!! دانشجویانی درآورد که متاسفانه آموخته اند که بدون ذکر منبع، مطالب دیگران را بچاپند.
لذا دو درخواست عرضه می دارم و از محضر عزیزان، رفع ِ «دفعِ فرصت» می نمایم:
درخواست یکم : مبحثِ ریشه یابیِ واژگان را در فضای خُردی همچون وبلاگ، به معرض مگذارید که نه فضا تخصصی است و نه مخاطبان. صحیح نیست که در راسته ی زرگران به طرح و نظرخواهی در بابِ شیوه ی پروازِ شاتل های فضایی پرداخته شود. زیرا هر آنچه بیان و درج شود خارج از حیطه ی تخصص گوهرسازان و زرگران است. مگر آن که در پیشانی این مبحث نوشته شود :
« استنادِ علمیِ نظراتِ دریافتی، بر عهده ی نویسندگانِ یادداشت ها بوده و مالکِ وبلاگ، عهده دار ِمسئولیتِ صحت و سقمِ آن نخواهد بود ».
درخواست دُیُم :
از تمامیِ مطالعه گرانِ فهیم، استدعا دارم در نقل مطالبِ فوق ( ریشه کاویِ واژه ی سُقُلمه ) به هر محفل، مجمع و یا منبعِ (شفاهی یا کتبیِ) دیگری ، موضوع را به منبع زیر ارجاع و استناد داده و دفاع از صحتِ و سقم آن را بر عهده ی نگارنده واگذارند :

« فرهنگِ مادرآن » - بابِ سین – نویسنده : ع.م - منبع : دیسون – اسفند 1390
MADARAN Dictionary of Persian accent etymology – by: A.M
 Accessed at: http://disoon.persianblog.ir
Access Date:  March- 11- 2012

عمرتان دراز ، فرجامتان رستگاری ، و رستاخیزتان خشنودی پروردگار

 

پی نوشت )

دیسون سوال سید رضای عزیز رو تکمیل میکند :

حال با توجه به شرح واژه ی سُقُلمَه ، بنویسید که سُقُلمَکی یعنی چه؟

بیست نفر از ارسال کنندگان پاسخ صحیح به قید قرعه به صرف یک پُرس نون چربی اصیل دزفولی (در ایام نوروز 91) دعوتند.

پایان 42 سال فراق

(( زنم سیمین دانشور که می‌شناسید؛ اهل کتاب و قلم و دانش‌یار رشتهٔ زیبایی‌شناسی و صاحب تألیف‌ها و ترجمه‌های فراوان، و در حقیقت نوعی یار و یاور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگردر نیامده؟) از ۱۳۲۹ به این‌ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد. ))

 

اینها بخشی از گفته های مرحوم جلال آل احمد درباره همسرش سرکار خانم سیمین دانشور است.

وی نخستین بانوی داستان نویس حرفه ای ایرانی است.

سووَشون اولین رُمان بلند اوست که در سال 1348 (سالمرگ جلال) توسط انتشارات خوارزمی به چاپ رسیده است.

دانشور 19 سال تمام ، همسری باوفا و دلسوز برای آل احمد بود که دست تقدیر در سال 1348 با مرگ جلال ، بین این زوج جدایی افکند.

شاید بتوان تلخ ترین حادثه ی زندگی حرفه ای این بانوی قلم به دست را سرقت آخرین رمانش (کوه سرگردان) دانست.

من به خوبی درک می کنم که حس یک مؤلف ، زمانی که اثرش دزدیده شده و یا کدهای اثرش دزدیده و گرته برداری می شود چه حس تلخی است.

سال 87 طرح فیلمنامه ای(در خصوص دزفول) را در جایی بسیار معتبر ثبت کردم که هنوز هم باقی است.

یکی از فیلمسازان مشهور کشور (ع.ا) اقدام به سرقت موقت طرح و گرته برداری از کدهای آن نموده و اثری بلند را از آن تهیه کرد که ...

معصومین (علیهم السلام) نیز چه نیکو ، سرقت اندیشه و فکر را به عنوان بدترین نوع سرقت برشمرده اند.

بگذریم...

عصر امروز پنج شنبه 18 اسفندماه 1390 سرکار خانم سیمین دانشور در نود و یکمین سال زندگی اش به دیار باقی شتافت و پس از 42 سال دوری از جلال آل احمد ، به وی پیوست.

42 سال فراق دانشور و آل احمد پایان یافت.

به جامعه ی داستان سرایان "حرفه ای" کشور تسلیت عرض می کنم.

 

سیمین دانشور

روحش شاد

 

 

 

 

 

فاطمه ، فاطمه است

کار دوساعته ی گرفتن شناسنامه اش 17 روز به درازا کشید.

چرا؟

شاید باورتان نشود.

گفتند : واژه ی "بانو" در اسامی مجاز نداریم.

17 روز دویدم...نامه نوشتم....انتظار کشیدم.

بی نتیجه بود.

شد فاطمه.

 

فاطمه

دستبوس شما دیسونی هاست

اطلاعیه

یکی از کاندیداهای محترم (دور اول) انتخابات دزفول ، پیامی را در کامنتینگ (در پُست قبلی) دیسون ارسال نموده اند که به احترامِ شأنیت کاندیداتوری ایشان ، عیناً در اینجا تکرار می شود.

بسمه تعالی

ضمن تشکّر و قدردانی از مردم عزیز شهرستان دزفول، خصوصا خانواده های شاهد،جانبازان،آزادگان وکلیّه ی ایثارگران؛ درخصوص شرکت گسترده درانتخابات نهمین دوره ی مجلس شورای اسلامی و خلق حماسه ای شگرف که برگی زرّین دیگری به دفترمزین و پرافتخارانقلاب اسلامی افزود،حمایت خودرا ازسردارانقلاب، جناب آقای محمدعلی قاسمی اعلام می دارم و ازهمشهریان عزیز و شریف دزفول تقاضای حضوری شورانگیزتر درانتخابات مرحله ی دوم رأی گیری نهمین دوره ی مجلس شورای اسلامی را می نمایم.گل دراینجا برخود لازم میدانم ازمدیریت محترم وبلاگ دیسون جناب آقای موزون نیزتشکّر و قدردانی بنمایم.گل                                                ومن الله التوفیق                                                 17/12/1390                                                 برادرکوچک شماامیرفلاطون نژاد

 

پی نوشت های دیسون

1- ضمن تشکر از جناب آقای فلاطون نژاد از لطفی که به حقیر دارند عرض میکنم که حرکت شما را در ابراز قدردانی و ابراز محبت به مردم شریف دزفول می ستایم.

2- آشکار سازی کامنت آقای فلاطون نژاد و درج آن در صفحات دیسون به معنای حمایت دیسون از آقای قاسمی نبوده و نوشتن همین پی نوشت 2 نیز به معنای عدم حمایت از آقای قاسمی نیست (اصولا رأی دیسون مخفی و فراجناحی است)

یا حق

 

 

فرصتی برای شکستن یک تابو

دور اول تمام شد و دو گزینه برای انتخاب نهایی به دور دوم رفتند

اما سه نکته :

اول : اینجانب جمع آراء ماخوذه ی دزفول را بین 140 تا 150 هزار نزد دوستان تخمین زده بودم که ظاهرا یکی دوهزارتا اشتباه کردم و ضمن تشکر از 151 هزار نفری که پای صندوق ها حاضر شدند عرض می کنم که توقع از مردم دزفول و جایگاه سیاسی شان بیش از این بود چرا که فراتر از اسامی کاندیداها و اینکه چه کسی به مجلس خواهد رفت ، جمع آراء ماخوذه برای حفظ امنیت ملی مهم است. کاریکاتور زیر که در وبلاگ مجیدی راد عزیز لینک شده گویای منظور بنده است.

 

شک نیست که بالا بودن جمع آراء ماخوذه تیری داغ و سنگین بر جگر اقلیت خائن داخلی است که خواب آمدن امریکا را در این کشور می بینند.

نمی دانم چرا؟ ولی حسی به من می گوید که درصد حضور مردم حومه نشین دزفول از خود شهر بیشتر بوده است امیدوارم که فرمانداری محترم آمار بیشتری را ارائه کند تا تحلیلگران و پژوهشگران بتوانند از آمار سنی ، جنسیتی ، جغرافیایی و .. برای تحلیل های علمی پژوهشی و ... بهره بیشتر بگیرند.

دوم : در مراسم سالیانه جوایز اُسکار به کم امتیازترین فیلم نیز جایزه ای می دهند که پیام اخلاقی و روان شناختی اش قابل تأمل است.

چه می خواهم بگویم؟

بنظرم می رسد کسی که خودش وقوف دارد بر این حقیقت که رأیی ندارد و شناخته شده هم نیست و حتی ممکن است که مورد سرزنش خناسان دور و بر خود قرار بگیرد اما شجاعت به خرج داده و پای به عرصه کاندیدا شدن می گذارد و پس از چندین میلیون تومان هزینه با کسب رتبه آخر کنار می رود شایسته آنست که از سوی مردم و مسئولین مورد تشویق قرار گیرد چرا که با این عمل خود سعی در گرمتر کردن تنور انتخابات داشته و حتی می توان گفت عمل او موجب نمایش فضای باز انتخابات در کشور و ایجاد امید در جوانانی است که ورود به چرخه قدرت را امری محال می دانند.

اینجانب حرکت جسورانه آقای امیر فلاطون نژاد را تحسین می کنم و به کارمندان شریف اداره دارایی دزفول توصیه می نمایم تا در اولین روز حضور این همشهری گرامی در محل کارش به استقبال وی رفته و از زاویه ای نو به این حرکت ایشان بنگرند.

پیشنهاد می کنم به مسئولین شورای شهر ، که به عنوان آخرین رتبه ی اخذ رأی این کاندیدای محترم را مورد تشویق قرار دهند.

سوم : در دور اول ، رأی من برای آقایان قاسمی و بالنگان نبود اما اگر برای دور دوم در شهر باشم به پای صندوق خواهم رفت انشالله.

نکته بسیار مهمی که اینجا می خواهم عرض کنم این است که متاسفانه....متاسفانه...متاسفانه...فرهنگ حال حاضر در دزفول به گونه ای است که بسیاری از جوانان و همشهری ها برای انتقادات سازنده و به چالش کشیدن های منطقی مسئولین زحمت کش شهر ، تا اندازه ای دچار رودربایستی و خود سانسوری هستند.

بنده شک ندارم که این اوضاع نه به نفع مردم است و نه مسئولین.

مسئولی که مورد انتقاد و چالش های عقلانی از سوی اربابان رجوع خویش نباشد به مرور زمان فراموش می کند که خادم رجوع مردم است و خود را -خدای ناخواسته- ارباب مردم می بیند.

و این همان چیزی است که دشمنان این مردم می خواهند تا با زبان و قلم گزنده و مسموم خود سیستم و نظام را به پاسخگو نبودن و ... متهم کنند.

ما در دزفول نیاز مبرم داریم به فرهنگ مطالبه گری صحیح و مدیریتی صحیح که مورد تاکید حضرت آقاست(روحی له فدا).

ما در دزفول نیاز داریم به مهار دوگانه مسئولین شهرمان.

به اینکه از یک سو از خدمات مشفقانه آنان حمایت کنیم و فرصت سعی و خطا به ایشان بدهیم و از سوی دیگر هرگونه کمکاری و کجکاری عمدی را به شلاق نقد ببندیم.

دزفول مسئول شجاع می خواهد نه کم دل و جرأت.

دزفول مسئول اهل مطالعه می خواهد نه هُرهُری مسلک.

دزفول مسئولی می خواهد که شبانه روز خود را وقف این مردم بداند نه ساعت تعطیلی و استراحت برای خود قائل باشد که در غیر اینصورت باید پای از دامن میز امانت مردم بکشد و دنبال شغل شخصی خود برود و میدان را برای خیل کسانی که برای آن پُست صف کشیده اند خالی کند.

دزفول مسئولی می خواهد که منافع دراز مدت شهر را فهم کند.

دزفول مسئولی می خواهد که وعده های داده شده به مردم را فراموش نکند.

دزفول نیاز به مسئولی دارد که در تعامل با دیگر مسئولین شهر با واژه ی "هم افزایی" بیگانه نباشد.

دزفول به مسئولی نیاز دارد که از هیچگونه انتقاد و چالشی فراری نباشد و دنبال محافظه کاری نبوده و همیشه گوشش برای شنیدن و ارتباط رو در رو با مردم آماده و مهیا باشد.

دزفول به مسئولی نیاز دارد که در جای جای میدان مسئولیتش خدا را شاهد و ناظر بر اعمال خود بداند و به کمترین بهانه ای دنبال پیاده سازی عملیاتی روحِ فرامینِ قرآنی در زندگی مردم شهرمان باشد.

دزفول به...

می خواهم عرض کنم بیاییم برای شکستن تابوی "نمی توان با مسئولین دزفول به بحث و انتقاد ابوذروار نشست" از همین الان اقدام کنیم.

بیاییم برای دور دوم با هرکاندیدایی که می خواهیم بیعت کنیم با صدای بلند شرط کنیم که :

به شما رأی می دهیم بشرط آنکه تمام چهارسال آینده زیر تیغ تیز نظارت و پاسخگویی به ما باشید و کمترین بی توجهی شما را به وظایف و عهودتان با صدای بلند جار خواهیم زد.

ما مردم و جوانان دزفول به شما جناب بالنگان/قاسمی رأی می دهیم اما عقد اخوت با شما نبسته ایم و تا مادامی که پاسخگوی پژوهشگران و نخبگان شهر بابت کرسی اشغالی تان باشید روی چشم ما جا دارید که در غیر این صورت حسابی ویژه نزد کرام الکاتبین برایتان باز کرده و آنلاین به حساب شما گرامیان خواهیم رسید.

من؛

مهران موزون؛

فکر می کنم میزان درک و شعور سیاسی اجتماعی کنونی مردم عزیز دزفول در حد این سنگ واکنی می باشد و اینگونه عهد و پیمان با نماینده ی آینده شهر(هرکس که می خواهد باشد) عین سیره علوی است.

صدالبته نظارت این چنینی بر وکیل مجلس مان حساب کار را دست دیگر مسئولین شهر نیز خواهد داد.

صد البته موجب بالا رفتن کیفیت مدیریتی شهر خواهد شد.

و

صدالبته نافی حمایت قاطع از کیفیت بالای خدمات نماینده و یا مسئولین نیز نخواهد بود.

انشالله تعالی. 

در خانه اگر کس است یک حرف بس است

اینروزها از بنده ی حقیر گرفته تا خیلی های دیگر در شهر ، دغدغه ی آن داریم که خوشترین انتخاب برای دزفولی ها از درون صندوق های انتخاباتی بیرون آید.

بنده علیرغم آنکه تکلیفم را (صرفنظر از آنکه پای صندوق های تهران باشم یا دزفول) می دانم ، لکن باز هم از تحقیق و تفحص دست بر نداشته و مدام در حال کاوش در این فقره هستم.

از آنجا که معتقدم بهترین راه انتخابِ بهترین گزینه ی انتخاباتی ، مشخص نمودن بهترین "معیار"های صحیح و انطباق صحیحِ کاندیداها با معیارهاست ، پُست قبلی دیسون را به بهانه طرح سوال ، در همین زمینه نوشتم و در حقیقت با طرح پرسش هایی سعی داشتم به دوستان یادآوری کنم که وقتی معیارهایتان مشخص باشد می توانید به راحتی افراد را در کنار خط کش تان سایز کنید جوری که بخش اعظمِ شخصیت و عملکردشان هویدا شود.

علی ایحال؛

خواستم بگویم که حوزه علمیه سبط شیخ انصاری(ره) بیانیه ای وزین در این باب درج نموده که بنظر من حجت را در خصوص انتخاب میزان و معیار برای پیدا کردن فرد مورد نظر بر ما تمام کرده است.

انصافاً پس از خواندن این بیانیه احساس عزت و غرور کردم از اینهمه بصیرت روان و همه شُمولی که در قلم نویسنده وجود دارد.

شک ندارم که بیانیه مذکور از قلم روحانی فرهیخته ی شهر ، حضرت حجه الاسلام و والمسلمین آقا شیخ رضا انصاری(دامت تاییداته) صادر شده که در انتهای متن از درج نام و نشان خویش به دلیل فروتنی فراوانشان خودداری ورزیده اند.

اینجانب دعوت می کنم از تمام افراد حقجویی که طالب بهترین معیارهای انتخاباتی اند و خواهان آنند که بهترین پاسخ را برای شب اول قبر خود (در رأیی که خواهند داد) داشته باشند به لینک مربوطه مراجعه کنند و با نهایت آرامش و دقت تمام کلماتی این بیانیه ی پربار را به گوش جان نوش کنند.

نکته ی مهم : ممکن است پس از خواندن متن ، به این نتیجه برسید که : 

            ((با این حساب هیچکدام از کاندیداهای موجود شایسته انتخاب شدن نیستند.))

عرض می کنم که این نگرش اشتباه است.

فرض کنیم که شخصیتی فرضی با تمام معیارهای این بیانیه پیدا شود و تمام نمره ی این معیارها را کسب کند. مثلا 100

اما گزینه های موجود پس از انطباق با این معیارها بتوانند نمراتی همچون 60، 76، 45، 12 و .... بگیرند.

مسلما ما به پای صندوق ها رفته و به کسی که بیشترین نمره را از سبد شاخصه های برشمرده شده می گیرد رأی می دهیم.

حتی اگر بیشترین نمره زیر ..... باشد.

 

بسم الله : کلیک کنید

به کی رأی داهام ؟

پیش نوشت : پُست سُقُلی سید رضا صائبی نیا(خواستم لینکش کنم دیدم سید حذفش کرده) مرا به هوس انداخت که قیافه ی کمدی خودروهای سه چرخه دهه ی چهل و پنجاه را که در دزفول بنام سُقُل شهرت داشتند یکبار دیگر ببینم و سهم من از این جستجو تا بدین لحظه ناکامی محض بوده است . اکنون سیدرضا نیز به هوس بنده دچار شده و پیشنهاد داده تا از تریبون دیسون ، دست نیاز به آلبوم های خانوادگی و شخصی همشهری ها دراز کنیم تا هرکس عکسی از سُقُل های سی چهل سال قبل دارد بچه های دیسون را میهمان کند....بسم الله.

اما بعد...

به کی رأی داهام؟

 

 

 

می دانید که فضای دیسون ، بنابر پردازش به مسائل سیاسی ندارد (قلم سیاسی بنده در وبلاگ های دیگرم موجوداست) اما هرکجا منافع دزفول ایجاب کند این قلم نیز از ایفای تکلیف ابایی ندارد.
در آستانه انتخابات مجلس ، وظیفه خود می دانم تا دانسته های انتخاباتی ام را در سبد نقد شما عزیزان بگذارم .
نمی دانم...شاید در متنی که خواهید خواند قدری هم جنبه مزاح به موضوع بدهم ... برویم جلو ببینیم چه می شود؟
آرزوی همیشگی ام بوده و هست که بصیرت رأی دهندگان به جایی برسد که هیچ جوفروشی نتواند با گندم نمایی به خانه ملت راه پیدا کند.
فکر میکنم هرکسی حق دارد به کاندیدای مورد علاقه اش رأی دهد ، خواه آن کاندیدا ، ....گرا باشد یا ...طلب.
بنابراین غلام همت آنم که گاهِ جمع آوری آراء مردم ، بی آنکه زیگزاگ برود ، رک و راست بگوید کیست و برای ورود به مجلس از کدام دنده بلند شده است و از آنجا که بار این تکلیف به لحاظ اُخروی بسیار سنگین است برای چه می خواهد زیر این بار برود؟
آیا جناب کاندیدا همانی است که می نماید و می گوید؟
آیا این خود اوست که می بوید یا قطار حامیانش هستند که می گویند؟
بنظر این حقیر ، طرح برخی سوالات از سوی مردم می تواند سِره را از ناسِره جدا سازد .


مثلا :
جناب کاندیدای محترم :

آیا از آمایش سرزمینی مردم شَهرتان مطلعید؟

آیا مفاد قانون اساسی را آنچنان که زیبنده ی شأن یک نماینده ی مجلس است از حفظید؟

آیا از سازوکار و رَوَند تصویب و اصلاح قوانین در مجلس آگاهید یا انتظار دارید یکسال اول نمایندگی تان (که ثانیه ثانیه اش خداتومان برای ملت هزینه برداشته) صرف آموزش شما از سوی مجلس شود؟

آیا آماده اید تا با نشستن بر روی کرسی مجلس به هیچ تاجر و کاسبی ، اطلاعات جلسات غیر علنی مجلس را در خصوص رانت اطلاعات اقتصادی درز ندهید؟ (منظور اینکه با هیچ شهرام بهرامی در راهروهای مجلس رفیق نشوید)

آیا حاضرید در پوسترهای انتخاباتی تان اعلام کنید که هزینه های انتخاباتی تان چقدر است و از کجا تامین می شود؟

آیا حاضرید بگویید که چرا می خواهید چند برابر کل حقوقی که از مجلس خواهید گرفت را پیشاپیش خرج رفتن به مجلس کنید؟

آیا قول مردانه می دهید که با رعایت اصل تفکیک قوا در قانون اساسی ، در عزل و نصب مدیران قوای مجریه و قضاییه ی دزفول دخالت نکنید و حد گلیم خود را بدانید ؟

آیا قول می دهید هورمون های کلنگ زنی و افتتاح پروژه هایتان (هرچند که اصولا اینها ربطی به نماینده مجلس نباید داشته باشد) از بدو ورود به مجلس تا اواخر نمایندگی تان یکسان ترشح کند؟

آیا قول می دهید تا با تأسی به بالاترین مقام کشور (حضرت آقا) بطور مداوم و سرزده به خانه های شهدای دزفول سرکشی کنید و از حالشان باخبر شوید و برای حفظ شئونات زندگی شان تلاش کنید؟

آیا قول می دهید نگذارید تا بیش از این شیران دزفولی عرصه دفاع مقدس در پیچ و خم روزمره ی زندگی خود به روزمرگی بیفتند؟

اصولا شما چه میزان به پیگیری و رعایت عملی و حقیقی حقوق جانبازان شیمیایی دزفول (همچون حاج عزیز ) اعتقاد دارید و برنامه تان برای این امور چیست؟

آیا می پذیرید که برای بازگرداندن حقآبه رود دز و احیای زمین های کشاورزی منطقه ، نهایت پیگیری را داشته باشید؟

آیا قول شرف می دهید تا از مسئولین خدمتگزار ، دلسوز ، بی آلایش و پای کار در دزفول (بی توجه به همسو بودن یا نبودنشان با شما) حمایت بی شائبه نمایید؟

ضمانت اینکه برای هرکار خوبی که انجام می دهید دغدغه ی سند زدنش بنام خودتان را نداشته باشید چیست؟
منظورم : موبیدُم..موبیدُم...است.
هرچه باشد کار اگر برای خدا باشد....اوست که می بیند و مهم نیست که خلق می بیند یا نمی بیند...درست می گویم؟

قول می دهید برای احقاق حقوق رسانه ای و فرهنگی کلان دزفول شب و روز نشناسید؟

آیا برای آنکه فضایی به وجود بیاورید تا مردم ما از اینکه نماینده دزفول از فعالترین نمایندگان مجلس است حس غرور کنند و روزی نباشد که از وی خبری از 20:30 نشوند ، ریش گرو می گذارید؟

آیا ریش گرو می گذارید که جوانان دزفول خیالشان تخت باشد که نماینده شان دائما از خرد جمعی دزفول بهره می گیرد و دربِ خانه و دفترش به روی همه باز است و با عبارت «بِ مُ چِ» بیگانه است؟

آیا حاضرید در ایام تبلیغات و در پوسترهایتان علنی جار بزنید که راجع به اعتقادات سنتی مردم دزفول و احیای مولفه های سنتی شهرمان نظرتان و برنامه تان چیست؟

آیا با رأی و نظر آن مسئول بابُته یی که در دزفول آشکارا و فقط بخاطر آنکه بته ی خودش به معماری قدیمی دزفول بند نیست و می گفت «بخش قدیمی شهر مزاحم است و باید کلاً تخریب شود» موافقید؟
((نپرسید آن مسئول با بُته!! کیست چون غیبت می شود)) .

آیا انشاالله تعالی از سکوی مجلس پیگیر این خواهید بود که با جذب فقط 10 میلیارد تومان بودجه ناقابل ، کل بخش قدیمی را مرمت و به عنوان بزرگترین و قدیمی ترین ارگ آجری دنیا به ثبتش برسانید و جنبه توریستی ببخشیدش تا داغ ازدست دادن ارگ خشتیِ بم را از دل مردم ایران بزدایید؟


آری دوستان!

من شخصاً غلام همت آنم که این سوالات را از کاندیداهای گرامی بپرسد و مُخلص کاندیدایی هستم که بی واهمه ، صادقانه و در جلوی دوربینهای موبایل مردم پاسخ هایی را بدهد که چهار سال تمام مردانه پای این پاسخ ها بماند.
یاحق

 

پی نوشت : کامنت هایی که تلویحاً یا تصریحاً به شخص یا کاندیدای خاصی اشاره داشته باشند علنی نخواهند شد.

ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟



داشتیم حاجی؟؟
خدایی باور کنیم که سرکارمان نگذاشتی؟
کسی که آنقدر باهوش است که در 22 سالگی اش دوره «دافوس» را می گذراند  برای تعبیر خوابش به حجه الاسلام بهداروند که چه عرض کنم...به کتاب ابن سیرین هم نیاز ندارد.
آری اخوی...من دُرست گرفتم..

تو دزفولیِ رِند!

در وبلاگت ، خودت را به کوچه علی چپ زدی که مثلا نه آن جنازه را شناختی ، نه فلسفه کوتاهی تابوت را دریافتی و نه غربت آن تشییع جنازه برایت روشن شد.
دست خودت نیست حاجی؛
تا واپسین روزهای زندگی ات هم دست از بازی های اطلاعاتی و پیچاندن قضایا برنداشتی.

خبرت را که حاج علی و باقی بچه ها با پیامک دادند فی الفور خودم را به نوشته یی که برای سردار سیاف نوشته بودی رساندم و دوباره خواندمش؛

با دلی پرداغ و اشکی سرازیر.. گفتم : دَس خووَش حجی... سرکُلمونَه کُلَ وَندی ...
هرچند هنر نیست که درنبودنت کسی بتواند دستت را روکند اما منِ روسیاه اینکار را می کنم حاجی.
اشک مارا در می آوری دلاور؟؟
پس داشته باش :
آهای بروبَچ قلم به دست دزفولی؛
وبلاگ حاجی را سیاحت کنید که چطور با قلم برزخی خویش خبر مرگش را پیش اطلاعرسانی نموده و ماهم خیال باطل که ، سوداگر با سیافِ خدابیامرز گعده براه انداخته ، حال آنکه حاجی دارد با خودش حرف می زند و خودش را خطاب قرار داده.
آن خواب ، خوابمرگِ خود حاجی بوده.
انصافاً در آن متن عجیب ، کافیست تا واژه ی «سیاف» را بردارید و «سوداگر» را جایگزین کنید و یک بار دیگر بخوانید!!
ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
آره خودِ خودت بودی حاجی.
تو را به همان پایی که از تخته و تابوت بیرون زده بود قسم ، سرکارمان نگذار بزرگوار.
قبول دارم که : معما چون حل شود آسان شود
حال که دعوت حق را لبیک گفتی هنر نیست تعبیر خوابت؛
ولی؛
آن جنازه خود تو بودی
لکن آن پاها که از تخته (تابوت) بیرون زده بود در حقیقت کوتاهی از تابوت نبوده بلکه بلندی از پاهای بهشتی خودت بود.

پیام بلندی پاها غیر از این نیست که سند افتخار جانبازی ات درون هیچ تابوتی قابل استتار نیست.
تو با همین پاها پیش از آنکه دیگران خبری از جنگ و حمله عراق به ایران داشته باشند بیابانهای مرزی را شبانه گز کردی و دست دشمن را می خواندی برای روز نبرد.
یوسف زیباروی لشکر ولیعصر با تواَم.
دیدی که آخر از مصر تهران به کنعان دزفول بازگشتی؟
حالا یعقوبِ دز پای دیگرت را در آغوش کشیده است.
حاجی جان! درستش اینست که تو؛
جزو آن اولیاءاللهی هستی که خبر کوچت را خودت با قلمت به ما دادی.
در عجبم چطور متوجه نشدی که بهداروند درست ترین پاسخ را به تو می داده است؟
آری او راست گفت که گفت : « تو خودت تعبیرِ خوابی »
ما را گرفته ای برادر؟
از 4 تا 21 بهمن مُخَم سوت کشید بس که برای تعبیر بلندی پاهای آن جنازه فکر کنم.
حاجی تو همیشه پای کار بودی ، این را همه دیدند و شنیدند اما پایی که پیش از خودت به آنور فرستادی بلندتر از آنی بود که در تابوت حقیر این دنیا بگنجد.
آری آن پاهای بلند که در تابوت دنیا جا نمی شدند پاهای خودت بودند.

و اما غربت آن تشییع....
ساده است حاجی ... خیلی ساده است.
پیامک بیباک که رسید برسرم کوفتم و ناله یی و تکبیری....
یک دزفولی ، پنجاه ساله و مومن و حزب اللهی و اهل مطالعه مقابلم نشسته و بهت زده دلیل را جویا شد گفتم : حج احمد سوداگر تموم کُرد.
گفت : که کی بووَه؟

می بینی سردار؟
غربت از این سنگین تر؟
همین چند هفته پیش بود که در تهران میان دوستان فریاد می زدم که من شاکی ام...من عصبانی ام....من از دست سوداگر از دست رشید از دست رئوفی از دست عیدی مراد گلایه دارم.
چرا این بزرگان باید به محاق بروند؟
چرا باید گوشه عزلت بگیرند؟
چرا باید میدان را برای نامردمان خالی بگذارند؟
چرا خود را از دید نسل امروز پنهان می کنند؟
چرا؟
چرا در خودِ دزفول و در میان مردم شهرشان باید ناشناخته باشند؟
این کنار گود ایستادن ها! مصداق شکسته نفسی نیست آقایان.
این رفتار ، عزت نفس نیست به علی قسم.
اشتباه می کنند این عزیزان.
اصولا اینان متعلق به خودشان نیستند که تصمیم بگیرند که در سایه بایستند و آرزوی مرگ کنند.
باشماهستم سردار رشید؛

با شما هستم سردار رئوفی؛
با شما که خامنه ای کبیر ، شهید زنده تان خوانده است.
سهم ما از وجود شما و رفقایتان فقط یک وجب از خاک بهشت علی یا شهید آباد نیست.
شما و سوداگرها خالی گذاشته اید شهر را و نامردانی بر سر خانه پدری تان ریخته اند که تا دیروز از در این خانه سیر بودند.

نگاه کنید به میانه میدان؟

بیایید ببینید کسانی که به واکسن هاری نیاز مبرم دارند ، تاریخ جنگِ دزفول و منطقه را ، تاریخ دلاوریهای رستمی چون سوداگر را - در زمین گیر کردن دشمن بعثی در آنسوی پل کرخه- بنام خود سند می زنند و در زمانه ای که شما شیرانِ دورنشین ، بیشه ی شهر را رها کرده و مردمش را با این ناکَسان تنها گذارده اید شما «مردانِ مرد» را نامرد می خوانند.
خبر دارید؟؟
شمشیرهای آخته و صدام کُشِ شما را به نام خود مصادره کرده اند و گفته اند «دزفولی ها مرد نیستند که اگر بودند ابتدای جنگ در مبارزه با صدامیان نقش می داشتند».

حاج غلامعلی عزیز؛
سد کرخه ای را که من و شما ساختیم اکنون به نام خود می شکنند تا سیلِ غُربا خاکمان را ببرد ، بی خبر از آنکه «هر بیشه گمان مبر که خالیست ، شاید که پلنگ خفته باشد»

گفته اند : «زیر بار دزفول نمی رویم»

غافل از اینکه ده ها سال است که زیر بار پرخیر و برکت دزفولند.
و مگر جز این است که صدای ناله ی «من زیر بار دزفول نمی روم» دقیقا از زیر بار برمی خیزد؟
زهی افتخارتان که از دزفول بار و بَرگیرید و چه محنتی لذیذتر از پذیرش این بارِ « خُجسته » که موجبات عزت نسل و شکوفایی دودمان تان است؟
اما دریغ و درد که تمام مردانه گیتان همین است که آرپی جی زن ناقصه الخلقه تان به جای اینکه دشمن غربی را نشانه رَوَد خانه های دزفول را در شرق آماج رفته است.
شما آنقدر ناقص الخلقه اید که به مردم شریف و محروم خودتان نیز رحم نمی کنید و علنا اَنگ جهالت بر آنان می زنید ، مردمی که ولی نعمت شمایند.
پُشت تمثال فرزند فاطمه (در سایت ضِرارتان) پنهان می شَوید و در شهر آشوب می کنید؟
به خدای لاشریک که مولایمان سید علی مبراست از دهان های ناپاک شما در دشنام هایی که به سرزمین مقدس و نورانی دزفول روانه می کنید.

آری سرداران گرامی دزفول!
حق دارند این زیر باررفتگان ، اینگونه دهان به «گُل» گفتن خطاب به ما بیالایند.....ندارند؟
وقتی حاج احمدهای خاضع و منیع ، میدان را برای شان خالی می گذارند چنین می شود و بدتر از این هم خواهد شد.
چه می گویم!

کجا بودم؟
احمدجان...گرفتی آن غربت در تشییع را که در خواب دیده بودی؟
گرفتی کوتاهی آن تابوت را؟
دیروز نامت را در گوگل سرچ می کردم نازنین.
جالب بود که رقم جستجو معادل جمعیت دزفول بود.
نمی دانم فال گوشش این است که تک تک مردم دزفول در دل حاج احمد سوداگر جای داشتند یا حاج احمد در دل نفر به نفرِ دزفولیان جاودانه خواهد شد؟ و یا هردو؟
به این فکر می کردم که چشم برزخی احمد در روز وفات احمد(ص) مرگ خویش را به چشم خود دید و در روز ولادت احمد(ص) خوابش تعبیر شد.
اینها بیانگر چیست ؟ نمی دانم.
اما هرچه هست می دانم که پس از سی سال پایمردی ، دوباره به پایت میرسی ای مرد.

بخند حاجی..بخند به ریش دنیازدگان

سلام ما را به امام و شهدا برسان.
بگو که ما عهد کردیم که مظلومیت گمنامی رادمردان این خاک را با زنده نگهداشتن نام و یادشان از بین ببریم.
و یا اصحاب الحسین(ع) ... علیکم منا السلام.

برادرم شعری را امشب در نَعت شهید سوداگر سروده است که ذیلاً تقدیم حضور شما می شود :

خوشا آنان که چون «سوداگرانند»

که در سودای دنیا بس گرانند

درین بازار ، بی حجره عزیزند

به امر حق فدای دیگرانند

 

والسلام

پی نوشت (1): ظریفی با بنده تماس گرفت و گفت کاش دلنوشته ات در خصوص حاج احمد را با درد دلت از حمله کنندگان به دزفول جدا می کردی و در پُستی جدا آنان را می نواختی.

حق با اوست لکن چون چند روز پیش از مرگ حاج احمد اینان در حملاتشان به سرداران دزفول اهانت روا داشته بودند ، مرگ حاج احمد داغ دلم را در خصوص بزرگواری آقایان و سکوتشان در برابر این نابخردی ها تازه کرد و نوشتم آنچه را کز دل برآمد.

علیهذا به توصیه این عزیز عمل کرده و یک جمله ام را فعلا تخفیف دادم تا در مجالی دیگر ساز قلم را در دستگاه شور تنظیم کنم انشالله.

پی نوشت (2) : یکی از دیسونی های عزیز در خصوص نسبت حاج علی بیباک با شهید حاج احمد سوداگر از بنده سوال کرد (دیسون ضمن شهادتی که بر صفات اخلاقی حمیده ی حاج علی میدهد ، ایشان را به عنوان یکی از رزمندگان اصیل ، گمنام ، محجوب و مهربان دزفولی می ستاید).

اما پاسخ سوال آن پرسشگر عزیز را از کلام خود حاج علی عزیز که این روزها داغدار حاج احمد است نقل می کنم :

(( در خصوص آشنایی من با شهید حاج احمد سوداگر به سال 60 بر میگردد و از آن زمان تا عروج آن شهید پروانه وار به گرد وجودش پر میزدم و چونکه آشنایی ما به دوران دفاع مقدس برمیگردد دوستی ما با هم بسیار صمیمی بوده و از آن زمان بنده برای آن شهید احترام و محبت زیادی را در وجود خود داشته ام و این جذبه ی حاج احمد در وجود تمامی برادرانی که با ایشان از نزدیک کار کرده اند محسوس و غیر قابل تصور افرادی می شود که خارج از این گردونه ی محبت بوده اند و خدا را گواه میگیرم در جلسات بچه های رزمند گان اطلاعات هر زمانی که ما دور هم جمع می شدیم تمامی سخنان به حاج احمد ختم می شد و نهایتاً نظر آخر را از آن عزیز انتظار داشتند و این محبوبیت به جهت توانمندی و بسیار هنرمندانه ی حاج احمد بود که هر فردی با اولین برخورد با او مجذوب کلام و رفتار آن شهید میشد، اینجا فرصت نوشتن مختصر است وگرنه اسامی بلند مردان این مملکت را برایتان نام می بردم که موقع خطاب کردن نام حاج احمد بسیار صدقه و قربان ایشان میشدند، نسبت فامیلی 6 سال است و پسر شهیدمحمود سوداگر (برادر حاج احمد) دامادمن ))

حاج علی بیباک

 



سوال تصویری (1)

قسمت سوم باباتقی طلبتان باشد فعلا.

آنچه را که راجع به این عکس میدانید و یا حدس می زنید بنویسید تا در پُست بعدی مفصلاً عرض کنم.

 

سوال تصویری 1

باباتقی (قسمت دوم)

نام مرحوم پدرش "درویش" بود واسه همین خودشم بین بزرگترای محل مشهور بود به تقی درویش.(تقی پسر درویش)
او تنها پسر پدرش بود و سه خواهر داشت که رابطه ی حسنه یی باهاش نداشتن و سال به سال هم بهش سر نمیزدن.
باباتقی خواهرزاده یی داشت بنام "نجات" که در بازار آهنگرای دزفول شاگرد آهنگر بود.
پسری جوان با قدی نسبتا کوتاه و کُمبُل ، موهایی مجعد و مشکی و چشمانی سیاه و البته کمی هم انحراف چشم .
نجات دلی ساده و صاف داشت و تنها کسی بود که از قوم و خویشای باباتقی هرچندماه یکبار میومد خونه مون و بهش سری میزد.
صداش میکرد : خُلوو تقی.

من اما؛
شعف قلبی باباتقی رو از آمد و شد های نجات حس می کردم ، هرچند که خودش سعی می کرد بُروز نده.
ولی تابلو بود که اومدن نجات به خونه ما ، قدری غرور شکسته شده ی باباتقی رو (بابت بی کسی) ترمیم می کرد چرا که پیرمرد فوق العاده مناعت طبع داشت و پیش خودش حس میکرد نزد خاندان  موزون بابت تنهاییش تحقیر میشه.
البته اینا تصورات اشتباه اون مرحوم بود ، خدا میدونه که خانواده ما هیچ یک چنین تصوری نداشتیم و اونو جزئی طبیعی از خودمون می دونستیم.

جونم براتون بگه که؛
یکی از بارزترین خصوصیات باباتقی تسلطش به شاهنامه و شاهنامه خوانی بود و همینطور داستان های دربار قجر.
ترور ناصرالدین شاه در اوان کودکی باباتقی اتفاق افتاده بود و سه شاه بعدی قاجار رو شخصا بیاد داشت اما پارادایم عهدناصری در ادبیات گفتاریش بیشتر به چشم میومد.
چه داستان ها که از دیالوگ های فی مابین ناصرالدین شاه و وزیر معروفش امین السلطان نمی گفت.
و یا از دیالوگ هایی که بین همین امین السلطان با مظفرالدین شاه رخداده بود.
میگفت که روزی مظفرالدین شاه از امین السلطان می پرسه : امین سلطان!!                

(دقت کنید الف و لام قبل از سلطان رو حذف می کرد)
امین السلطان : بله قربان
مظفرالدین شاه : زمون شاه بابام[1] خوب بید یا حالا (عین عبارت)
امین السلطان : قربانت گردم نه اوسون نه ایسون
مظفرالدین شاه : چرا پدرسوختَه .
(باقی داستان یادم نیست ولی امین السطان راجع به تفاوت فرهنگ دربار قجر ، در باب ریشدار بودن یا بی ریش بودن مردان در حکومت ناصری و مظفری سخن میگوید و مظفرالدین شاه را به خنده وا می دارد)
به هر روی ، کلید واژه های باباتقی در گفتن از روزگار قدیم و خاطراتش اینها بود :
رستم ، شاهنامه ، فردوسی ، سعدی ، ناصرالدین شاه ، شاه بابا ، امین السلطان ، فتح علیشاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، مویی شیربُت ، روخونَه ، یوسف خان و ....
درویش ، پدر باباتقی اهل محله سوکیون[2] بود و ظاهرا زمین های کشاورزی وسیعی برای تنها پسر و دختراش به جای گذاشته بود.
دلیل ازدواج نکردن باباتقی رو اینجا باز نمی کنم چون خیلی خصوصیه و شک ندارم که روح اون مرحوم هم راضی نیست اما همین قدر بدونید که تا آخر عمر مجرد موند.

القصه ...
دهها سال قبل ، باباتقی با همشیره هاش اختلافاتی روی زمین های پدری پیدا میکنه و زمانی که اتحاد خواهرا منتهی به فشار زیادی به تنها برادرشون میشه ، باباتقی به یکی از شرخَرهای معروف منطقه بنام یوسف خان پناه میاره و بهش میگه میخوام سهم زمینامو باهات شریک شم (البته فقط در کشت و کار).
یوسف خان هم که به قول قدیمیا : کور اَ خدا چه مخو؟ دو تیه رووشِن.
با کله میره توی زمینای باباتقی و دیگه بیرون نمیاد و زمانیکه باباتقی قول و قرارهاشونو بیادش میاره با ضرب و شتم نوکران یوسف خان روبرو میشه.
(این قضایا حدودا بین سال های 1310 تا 1320 اتفاق افتاده و این خان خلافکاری که عرض کردم شرارت های زیادی در منطقه میکنه که در نهایت به دست یدباکفایت پدربزرگم و گرفتن دستخط از حکومت برای تنبیه به سر پل قدیم می برندش و گونی تنش میکنن و یه جارو میدن دستش که یکی دوماهی پیش چشم خلق مفتضح شده و سپس در کوشک[3] زندانی میشه.
پس از آزادی از زندان تا پایان عمر به انزوا میره و جنازه اش بی هیچ تشییعی از سوی مردم ، به صحرا برده و دفن میشه.
ظاهرا تنها تشییع کنندگان جنازه یوسف خان ، کودکان محل بودند که به دنبال تخته [4] ی یوسف خان راه میفتن و میخونن : هرچه که خوردی پس بده یوسف خان.... مال یتیمَ پس بده یوسف خان .
و قس علیهذا....)

برگردیم به باباتقی؛
بعد از اینکه متوجه میشه از چاله خواهران به چاه یوسف خان افتاده به اداره اوقاف وقت پناه میاره ( در زمان پهلوی دوم ) و به اوقاف میگه : زمین هامو بهتون اجاره میدم برای مدت زمانی معین.
اما چندسال بعد اوقاف هم ادعای مالکیت میکنه و به محض ورود باباتقی به زمینهاش اونو تحویل شهربانی و دادگاه میده.
حدود شش ماه بدون محاکمه در زندان شهربانی حبس میکشه و زمانیکه میارنش نزد رئیس دادگاه (بنام عسکری) ، آقای رئیس به تشر بهش میگه : گوساله تو رفتی توی زمین های اوقاف که تصرفشون کنی؟
باباتقی درجا بهش میگه : اَر مو گوسالم ، تو خو گُو گَپی. (اگر من گوساله هستم تو که گاو بزرگی)
و این میشه که سه ماه دیگه بدون حساب و کتاب میره زندان شهربانی.
بالاخره سال ها بعد پدرم وکالت باباتقی رو در پرونده اوقاف و زمیناش قبول میکنه و موفق میشه پس از دوندگی بسیار ، بخشی از پول زمین هاشو از اوقاف بگیره که در اواخر دهه چهل(یا اوائل دهه پنجاه) میشه حدود 70000 تومان .
پول نسبتا زیادی بوده ، نه؟
در پُست قبلی نوشتم که هیچگاه مسیر معیشتی باباتقی رو متوجه نشدم یه سرچ کوچولو از شهر ، اطلاعات بالا رو بهم رسوند هرچند کلیت بحث زمینای باباتقی و درگیریاشو با خوهراش میدونستم.
به هر شکل پیرمرد با ریختن پولها در بانک از طریق بهره ی پولاش امرار معاش میکرد.
پس از مرگ باباتقی که در سال های ابتدایی جنگ رخ داد ، ظاهرا باقی زمیناش زنده شدن و خواهراش میراث خورش شدن. خواهرایی که سال های سال بهش سرکشی نمیکردن و باهاش درگیری شدید داشتن.
البته شنیدم که خواهراش هم نتونستن درست حسابی از اموال به جا مونده اش کیفور بشن.

 

عکس تزئینی است


ادامه دارد....
 
پی نوشت ها :

[1] شاه بابا : منظور لفظی است که مظفرالدین شاه در خصوص پدرش ناصرالدین شاه به کار می برده.

[2] سوکیون : ساکیان (محله یی از محلات ارگ قدیم دزفول)

[3] کوشک : زندان دزفول در زمان قجر و پهلوی اول و .. بوده است که حدفاصل دزفول و صالح آباد قرار داشته .(صالح آباد : نام اصلی اندیمشک)

[4] تخته : در اینجا منظور چیزی است که شبیه لنگه چوبی درب های منازل قدیمی دزفولی بود و چهار دسته ی حدودا سی سانتی در چهار کنجش داشت ، سابقا تابوت در دزفول و ایران مرسوم نبود و اموات را روی همین تخته ها قرار می دادند و چهار نفر چهار دسته ی چهار گوشه اش را گرفته و به سمت آرامستان می بردند. البته بزرگان دینی و نجبای شهر در چیزی بنام عُماری قرار داده می شدند. آنچه که امروز در تشییع جنازه های نوار غزه می بینیم شباهت زیادی به تخته دارد.

نکته : در فرهنگ نفرین گری دزفولی ها هنوز هم وقتی می خواهند جماعتی را یکجا با نفرین روانه آن دنیا کنند می گویند : نه تخته کش نه مرده شور..بُر نکنا ورتون.

یعنی چنان پشت سر هم بمیرند که تخته کش ها و مرده شوی ها فرصت تشییع و شستشو ی شان را نکنند.

از این مَثَل استنباط می شود که حمل و تشییع اموات نیز شغل بوده است.

باباتقی (قسمت اول)


تا همین دودهه قبل یکی از رسوم رایج و نیکوی ایرانیان ، رسیدگی به سالمندان بی کَس و کاری بود که در کوی و برزن می زیستند و جزئی انفکاک ناپذیر از اهالی همان محله بودند .
هرچند این خُلق پسندیده هنوز نمرده است اما متاسفانه با ورود فرهنگ خانه سالمندان ، بهزیستی و .. به جامعه ی ما ، تا حد زیادی این سنتِ حسنه رنگ باخته است.
مقصودم چیزی شبیه رفتار استاد دوچرخه سازی است که در پُست "مش ریبخیر" گفته بودم .
خوب به یاد دارم که در فرهنگ دزفولی های دهه شصت به آنسو ، این اخلاق خیلی عمیق تر جاری و ساری بود.
یا مانند زنی به نام مش سلبِ جون[1] که تک و تنها در خانه ی محقر و کَت[2] مانند خویش زیر مقابر مُقوم[3] زندگی می کرد و در عین حال ، از سوی همسایگان مراقبت می شد.
 همچنین بودند پیرمردان و پیرزنانی که اهل محل ، آنان را برای سالیان دراز  در اتاقی از خانه شان ، چونان عضوی از خانواده ی خود جا و مکانشان می دادند  بی آنکه نسبت فامیلی با ایشان داشته باشند.
ما در خانه پدری (در محله سبط شیخ انصاری) سالهای سال پیرزنی را جای داده بودیم بنام عمه توار [4] که علیرغم داشتن قوم و خویش در محله داعیان ، اتاقی از منزل قدیمی ما را ساکن بود و چه شبها و روزها که با ما برسر سفره صمیمیت می نشست و مثال مادربزرگی خودمانی ، برایمان محبت لقمه می کرد.
مادرم پخت نان خانگی را از او آموخت.
خانه پدربزرگ ، هشت اتاق داشت که دائما پیرانی از منطقه کرناسیان، سردره ، کتکتان و ساکیان در دو اتاقش ساکن بودند.
جنگ که شد و حضور ما به تبع حملات دشمن در خانه ی اجدادی یک خط در میان؛

آرام آرام اینگونه افراد همچون کموترهای چاهی که نانشان به دهان ما بسته بود از آن خانه رخت بربستند و آواره ی کوی و محله شدند و هر کدام به شکلی دارفانی را زودتر از آنکه باید، ترک گفتند.

دوستان؛

پیران و سالمندان همچون خانه های قدیمی و پوسیده هستند که؛
میان آنکه کلنگ بگیرید و به جانشان بیفتید؛
با آنکه به آنها رسیدگی و سرکشی نکنید و به حال خود رهایشان نمایید هیچ تفاوتی وجود ندارد.
آخرین مصداق این سخن همان مرحومه "مش ریبخیر" است.
دیگر آنکه دزفولی های پیشین؛
حتی در صورت ترک شهر پدری ، فرهنگ نگهداری از سالمندان را با خود به محل مهاجرت انتقال داده و گسترش می دادند.
خانه پدربزرگ مادری ام در اهواز قریب به 12 اتاق داشت که نزدیک به چهار اتاق آن همیشه ی خدا در اختیار دزفولی های بی سرپناهی بود که موقت یا دائم در اهواز بودند و تمکنی برای سکونت در مرکز استان نداشتند و این قصه تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
نکته : برخی از این افراد شاید بنام اجاره بها مبلغی می پرداختند ، اما ردوبدل این ارقام جزئی؛
صرفا برای حفظ شئونات و مناعت طرف بود.
برای حفظ شخصیت پیرمرد یا پیرزنی بود که شبها و روزهای متمادی می بایست با حفظ کرامتش در میان افراد خانواده ی مالک زیست کند بی آنکه تحقیر شود.

***

به درستی یادم نیست که از چه سالی در خانه ی ما زندگی می کرد چرا که از بدو کودکی ام شاهد حضور او در بزرگترین اتاق آن حُوشِ [5] دَرَندشت بودم.
طوری که تا سالها پس از رفتنش، همچنان آن اتاق را "توو باباتقی"[6] می خواندیم.
هنوز هم پس از 42 سال عمری که از خدا گرفته ام ، پیرمردی به خصوصیات و ویژه گی های منحصر به فردش ندیده ام.
قدی بلند؛
جمجمه ای بیضی شکل؛
سری دائما از ته تراشیده و سرخ.(پوستش از شادابی به سرخی میزد)
چشمانش مژه نداشت و تخم چشمان را همیشه آب مروارید که چه عرض کنم، شاید آب سیاه گرفته بود و همین هم موجب آن بود که از نعمت بینایی خوبی برخوردار نباشد.
انگشتانی کشیده و بلند و دستانی بزرگ.
تمام پوشاکی که از دار دنیا داشت اینها بود :
دو تُمبون دزفولی[7] سرمه یی رنگ ( نه آنچه که شما زیر شلواری اش می نامید)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین کوتاه.(برای سراسر تابستان)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین بلند(برای تمام زمستان)
یک جفت گیوه دزفولی.
یک جفت دمپایی پلاستیکی.
دو نیم دَلَه.
یک لُنگ "قرمز" .
راستی،
گفتم لُنگ!!
باباتقی علاقه ای به فوتبال نداشت.
سالهای اواسط دهه پنجاه را یادم هست ، وقتی که دایی مجید از تهران به دزفول و نزد ما سری میزد و علیرغم ورود شبانه و بی سروصدایش به شهر و محله سبط شیخ ، جوانان محله از کرناسیان تا ساکیان همچون مور و ملخ به در خانه ی ما می ریختند و با کوفتن کوبه ی نر و حلقه ی ماده ی درِچوبیِ خانه پدربزرگ؛
دایی مجید را طلب می کردند و این باباتقی بود که اعتراض می کرد که چرا خواب سر شبش را خراب می کنند. انگار نه انگار که یکی از قهرمانان ملی پوش فوتبال در خانه است و شور و ولوله جلوی خانه برای دیدن قهرمان برپاست.
ادبیات اعتراضی اش هم جالب بود.

القصه ....
تمام پوشاک پیرمرد همان بود که در بالا آمد.
در آن سالها هیچگاه نفهمیدم که معیشت باباتقی از کجاست؟
هر روز صبح علی الطلوع از خواب برمیخاست و لنگ قرمز و تمیزش را تا کرده و روی دوش راستش انداخته و به بازار سرمیدون و یا خراطون می رفت و ساعت 10  نشده با دست پر به خانه بر میگشت.
علاقه وافری به دو خوراکی داشت : انار، ماهی شیربُت.
آنزمان؛
دز؛
مملو از شیربت هایی بود که لااقل پنج کیلوگرم وزن داشتند.
صیادانی از محله سبط شیخ (عموما خاندان کلکچی) شبانه برای صید ماهی سوار بر کلکهای یک یا دونفره خود به سینه ی آب زده و با مهارتی خاص از میان تافهای اسطوره ای مَسی[8] عبور کرده و صبح زود حوالی پل حمیدآباد از کلک پیاده شده و بارو بندیل و ماهی های صید شده را با مینی بوس های گاراژ گلچین به شهر می آوردند و ماهی های هنوز زنده و در حال دُم شُندَن[9] را به بازار خراطون و سرمیدون عرضه میکردند.
باباتقی با مناعت ترین پیرمرد دزفولی بود که تاکنون شناخته ام.
نه تنها بهداشت فردی و پوشاکش را کاملا رعایت می کرد بلکه در خوراک و خرید روزمره اش نیز بهترین ها را مدنظر قرار میداد.
شاید اگر دراین روزگار زنده بود و به فروشگاه هایپر تهران می بردمش باکلاس ترین خریدها را انجام می داد.
باباتقی وقتی میوه می خرید؛
عددی می خرید.
مثلا 6 عدد انار بزرگ و سالم را در ترازو گذاشته و برایش مهم نبود که فروشنده کمی گرانتر حساب کند.
وقتی ماهی شیربت میخرید می بایست ماهی زنده، نَر و درشت باشد.
یادم هست که بین ساعتهای 9 تا 10 بامداد که از بازار به خانه برمی گشت و یک ماهی بزرگ در لُنگ اش سنگینی میکرد منتظر بودیم تا همان پای لوله[10] ماهی را از لنگ درآورده و لنگ را شسته و در حالیکه به سمت اتاقش میرفت با صدای بلند یکی از بانوان خانه را خطاب قرار دهد :

بووَ..... موییه وُندوم پا لوله.

و این جمله یعنی آنکه :

(( از الان که ساعت نُهُ خُرده ای ست تا دوساعت بعد حواستان باشد که ماهی در حال جان دادن است مراقب باشید تا پس از مردنِ ماهی پاکش کرده و قُرص قُرص کنید و وسط حیاط یک ماهیتابه روی گاز پیک نیکی بگذارید و سرخش کنید و مرا صدا کنید تا همان جا کنار ماهیتابه ی در حال جیلیز و ویلیز بنشینم از ماهی به آن بزرگی که برای ده نفر هم زیاد است فقط دو قرص خالی و بدون نان بخورم و دستها را بشورم و به اتاقم بروم و باقی ماهی پنج شش کیلویی را به امان خدا بسپارم.))

پیرمرد؛

گاهِ گام برداشتن بسیار آرام و با طمأنینه قدم بر میداشت. نه از سر ضعف جسمی!
بلکه از روی آرامش وجودی و ثبات روحیه.
از روی صلابت و راحتی.
ادامه دارد...

 

(این تصویر باباتقی نیست)

(یکی از بهترین بابابزرگای دزفولی است که 11 روز قبل دعوت حق را لبیک گفت)

 

[1] سلبِ جون : سروِ جهان (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[2] کَت : حفره های بزرگی است که در مناطق کُنگلومِرایی دزفول در جهت افقی حفر می شود. تنها رقیب این مهندسی طبیعی در روستای کوچک و هزار ساله یی از استان کرمان وجود دارد. برای استفاده از خنکای طبیعی آن در فصل تابستان استفاده می شود. کَت ها در حاشیه رودخانه و یا زیر زمین های سنتی و عمیق خانه های دزفول حفر می شود.
[3] مُقوم : مَقام . ( برخی قبرستان های داخلی دزفول را می گویند که تا حدی از سطح محله یی که در آن قرار داشتند بلند تر می نمود.)
[4] تَوار : تَبار (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[5] حُوش :  دو کاربری دارد. حُوش به معنای خانه و حُوش به معنای حیاط.
[6] توو باباتقی : منظور از توو همان اتاق است.
[7] تُمبون دزفولی : منظور حقیر همان شلوارهای سنتی مردانه دزفولی هاست که مربوط به عصر قجر است که در سراسر ایران عمومیت داشت و از دویت لُری تنگ تر بود.
[8] تافا مَسی : مسیل رودخانه ی دز در زیر اولین پُل بتونی دزفول به دلیل وجود صخره های متعدد و شیب تند رودخانه بسیار مواج و خروشان است که به موج های خروشان این بخش از رودخانه در اصطلاح محلی تافهای مَسی گویند. (تاف : موج). (مَسی : نمیدانم شاید برگرفته از مَستی باشد بخاطر حالت از خود بیخود شدن حرکات آب در خوردن به صخره ها)
[9] دُم شُندَن : حرکت دُم زدن ماهی در حال جان دادن. شُندَن به معنی پرتاب کردن است.
[10] پای لوله : سابقا در خانه های سنتی دزفول با ورود آب شرب و لوله کشی در خانه ها ، عموما در گوشه ای از حیاط خانه یک شاخه لوله به قطر نیم اینچ و به ارتفاع حدودا 70 سانتی متر قرار داده و یک شیر از جنس برنج به آن می بستند. دزفولی ها به کلیت این شیر آب در کنج خانه می گفتند : پالولَه .
سالهای سال تمامی شست و شوها و کاربری آب شرب منازل دزفول زیر همان یک شیر بود .

یه حبه قند دزفولی


یادش بخیر؛

خونه هامون بزرگتری داشت و کوچکتری.
هر کی سرجای خودش بود ، گاهی کوچیکا با داشتن یه مَن ریش و پشم ، از بزرگا توگوشی میخوردن اونم جلوی همه؛
صداشون در نمی یومد و از شخصیتشون هم جلوی اغیار هیچی کم نمیشد.

یادش بخیر؛

وقتی دور هم بودیم و مهمون غریبه ام نداشتیم معمولا سفره "بزرگ خاندان" از بقیه جدا بود و هم سفره شدنش با اهل خونه یه حساب و کتابی داشت .
جَنَمِ بزرگتریش بسادگی بر نمی تابید که شام و نهارش رو با اهل خونه روی یه سفره بخوره ، درست مثل شیرای نر که سفره شون از بقیه خانواده جداست. (البته این رسم-صرفنظر از خوب و بد بودنش- حدود 40 سالی هست که وَر افتاده)

یادش بخیر؛

پسرای شیطون خونواده که سر سفره هم دست از تیزبازی بر نمیداشتن و بعدِ سیر شدنشون دنبال خالی خوردن گوشت و کباب بودن و بزرگترا یواش میزدن پُشت دستشون.

یادش بخیر؛

وقتی کوچیکترا واسه خودشون شادی و وَرجه وورجه میکردن ، بزرگترا بهشون نهیبی ساختگی میزدن و بعد از اینکه بچه ها ساکت میشدن خود اون بزرگتر میومد وسط و معرکه ی شادی رو برای بچه ها گرم می کرد و بچه ها تا دوزاریشون میفتاد که اون بزرگتر غیظش تَهی نداشته و سرکار بودن.

یادش بخیر؛

وقتی خاندانی دور بزرگشون توی خونه اجدادی جمع میشدن پسرای نوجوون خونواده ، سه سوت توی حوض خونه بابابزرگ وِلو میشدن و آخر سری هم اونقدر توی سروکله هم میزدن تا یه دعوا می شد و خاله داییا میومدن با تشر از حوض مینداختن شون بیرون.

یادش بخیر؛

کلاً وقتی کوچیکا با هم زدو خورد داشتن ، بزرگتری میومد سراغشون براش فرق نمی کرد که بچه خودش مقصره یا بی تقصیر.... همه رو باهم غیظ می کرد و گوش می پیچوند.
تازه والدینِ بچه های تنبیه شده از اون بزرگتر تنبیه گر ، تشکرم میکردن ، نه مثل الان که بخش زیادی از کدورت بین خانواده ها مربوط به جَرکشیدن بزرگترا  به پشتیبانی بچه هاشون میشه.

یادش بخیر؛

عمه ، عمو ، خاله و دایی و پدر بزرگ و .... توی تربیت آدم نقش داشتن و بچه می دونست که غیر از مامان و بابا شیش نفر دیگه ام بالای سرشه ، نه حالا که با کوچیکترین اشاره ای برمیگردن به اونی که سه برابر خودشون سن داره میگن : مگه بابامی؟؟؟ مگه مامانمی؟؟

یادش بخیر؛

وقتی یه پیر؛
از کار افتاده می شد و آلزایمر می گرفت همه مثل پروانه دورش بودن تا دم مرگ!
نوبتی و شیفتی توی خونه هاشون تروخشکش میکردن و از وجودش برکت میگرفتن.

یادش بخیر؛

وقتی مامانامون غذایی می پختن بیشتر غذاهامون "نونی" بود و هیهاتی برنچ پخت میکردن و این همه چاق و تپل نمی شدیم (منظورم اضافه وزنه)
این همه مایونز و نوشابه و ماکارونی و لازانیا و نشاسته تو معده مون نمی ریختیم.

یادش بخیر؛

وقتی خونه بابابزرگ جَم می شدیم ، ما کوچیکترا همیشه دنبال وسایل قدیمیِ انباری و شبستون بودیم و آخر سر هم اسرار آمیز بودن خونه ی بابابزرگ برامون تمومی نداشت ، مثِ حالا نبود که سروته خونه ها و آپارتمان ها عرض سه دقیقه مشکوف میشه و هیچ جذابیتی برای بچه ها نداره.

واقعا یادش بخیر خونه های قدیمی؛
همه چیشون رو حساب بود و هر چیزی سرجای خودش قرار داشت ، آشپرخونه اینهمه جلوی چشم نبود و مامان خونه با فراغ بال و بی حجاب(بابت مهمون غریبه) توی قلمروی شخصیش مشغول لجستیک وعده های قوتمون میشد.

یادش بخیر؛

فاصله مَبال(توالت) این همه به سفره ی غذامون نزدیک نبود و بخاطر دوری از اتاق ها و سفره ، نه مشکل تهویه مطبوع داشتن دستشویی ها و نه مصیبت نیاز به آکوستیک صدا.

اصولا مهندسی مبال هامون جوری بود که نیاز به در ورودی نداشت و سترشم کامل رعایت می شد.

یادش بخیر؛

بزرگایی داشتیم که به پلنگ میگفتن گربه و جای زخم پلنگ روی تنشون رو با خنده می گفتن : چیزی نیست آغاجون یه خراشه ...جای پنگِ گربه اس.
هی.....هی... خیال باطل

"یه حبه قند" رو ببینین دوستان!

مملو از این "یادش بخیر" هاس.

اما تمام داستان در یادآوری صحنه های نوستالژیک خلاصه نمیشه.

عمیقه این فیلم....عمیییییق.
رفتم سینما و دیدمش هفته قبل ولی منتظرم بیاد شبکه خونگی تا بگیرم وچند بار دیگه ببینمو  بو کنم و روی چشم بذارم
و البته یه نقد مفصل راجعش بنویسم.

فقط همین جا بگم :

بوسه میزنم به دستان پرتوان سید رضا میرکریمی

به قول حاتمی کیا : خدا خیرت بده سید با این "یه حبه قندت"
ببینید دوستان.
ببینید یه حبه قند رو!
با قید این تبصره که در حین دیدن فیلم ، تا میتونید از ظنِ دزفول قدیم تون ، یار مضمون فیلم بشید.
باران درود من ، نثار اشکهایی که در حین دیدن فیلم "یه حبه قند" خواهید ریخت.  

 



هر کسی از ظن خود شد یار من

نجوایی با مادرم دزفول

سلام دا؛

سلام دزفول؛

برای من؛ روز مادر!

روز سربلندی توست؛
 روز چهارم خرداد؛
 روز خین بارشِ فرزندانت به پایت؛
که اگر بوی خین و باروت؛
دیگر به مشام نمی رسد از در و دیوارت؛
 بوی خینِ دلِ امثال من است که فضایت را خینآگین کرده؛

مادرم دزفول؛
جانم به فدایت باد؛
می خواستم برایت مطلبی بگویم  همچون شعر قیصر؛ "خُرد و خراب و خینآلود"،
دیدم اما چه جای گفتن از "خرابی و خین" است؟

 

 

گفتم از آن قِسم بگویم که گُردهای گردان بلال می گفتند : الیوم یوم الافتخار.
باز گفتم : چه جای افتخار است کنون؟
افتخار به چه؟
به اینکه "ما آنیم که رستم بوَد پهلوان"؟
ما آنیم که نسل به خین خفته مان، علی یار بود و دُرولی و ازک و عابد؟؟
خواستم از حبیب پالاش بگویم که سینه اش پالایشگاه عشق بود و کلنگ هیبتش فرق دل دشمن را می شکافت و "ستایش" خدا برایش مهم بود ، نه ستایش جام جم.  
خواستم از کمر اتوکشیده ی اسدی مشکال بگویم...
یادم آمد نوشته های اتوکشیده ی بعضی ها؛

مادرم؛
دزفول؛
خواستم برایت بنویسم؛
آنگونه که مطیع الرسول گلواژه های "دا" یَش را همچون لاله های پرپرت بر صفحات عشق رقم میزد.
بی صدا!

بِی دُنگ رزومه ی بعضی ها.
باز گفتم : مگر مطیع الرسول ننوشت "دای" دزفول را ؟
آنچه باید میسرود را؟
پس تکرار برای چه؟ برای که ؟
برای گوشهایی که بدهکار نیست ؟ یا زبانهایی که طلبکار است؟

دایَه؛
دسفیل؛
ای که سینه های پُرِ نعمتت را از کوپیته تا پل قدیم به جانم نوشاندی تا جان بگیرم و به پایت بمیرم.
ای آنکه "آرام ترین جای جهان"  ساحل رود توست.

ای آنکه آرام ترین جای جهان ساحل رود تو "بود".

و مگر آرامترین جای جهان چسبیدن به سینه مادر نیست؟

 

 

دزفول؛
ای محرم ناگفته هایم.
مادرم،
دا !!
دایَه !!
امروز دلتنگ تواَم.
نه از آنرو که حضوری مدام در آغوشت ندارم، بلکه برای بی وفایی هایم در نگاهبانی و نگاهداشتِ داشته هایت؛
برای به نظاره نشستن تاراج حیایت،
هربار که به خانه ، کاشانه و مِلکم به آغوشت پناه می آورم ، با سوز جگر شاهد نابودی گوشه گوشه ی گنجینه هایت هستم.
به هر که می گویم چرا اینگونه شده اید؟
شما را چه می شود؟؟
یا خنده ای تلخ و سکوت.
یا تایید و اظهار نا امیدی.
می بینی مادرجان؟
دست ها را بالا برده اند و تسلیم خرابی تواَند!

گوشهایت را بگیر تا بگویم : برخی خود «تصمیمِ» خرابی تواَند.
حس می کنی؟
این بوی خینِ علی یار نیست.
بوی خینِ مادر بویزه نیست.  
بوی خینِ مادری به نام "حریر" از موشکباران "درکتونا" هم نیست.
بوی خینِ دل من است که از شقاوت و جهالتی که در حق تو روا می شود به آسمان است.
مادرم؛
هنوز ابلیس برایت نقشه ها دارد.
هنوز کار تو تمام نشده است.
هنوز رمقی در آشیانه های قدیمی تو هست.

 

هنوز هستند کسانی که جلسات نابِ مساجدت را برگزار می کنند.
هنوز هستند تک و توک ، مادران جوانی که با فرزندان خود به زبان تو تکلم می کنند.

دا!!

صدقِ سرت بام.....

هَنی شِی طون لِکتَ نَهِشتَه.

هنی کار وَت دارَه.

چرا چون هنوز هستند کسانی که از شهیدان به خین غلتانت سخن می گویند و قلب شیطان را نیشتر می زنند.
و تو می دانی دا !!
و تو می دانی که همین چند قلم و زبانی که از دوستی و مودت شهدا و یادشان دم می زنند، کدامشان با صدق دل می نویسند !!
و؛
کدامشان فقط می نویسند برای آنکه "نوشته باشند" .

می نویسند تا از قافله "شهیدنویسی" جا نمانند!!

آری دا!!
تو می دانی و خدای تو؛
که کدام مشان خونگارند و...
 کدامینشان خونسَوار ؟

دا !! دسفیل!

میرام سیِ ت.

تیا کورُم سی مظلومیتِت.

مارُم؛
تو را به همان شیرپاکی که از دزِ زلالت به رگ هایم دواندی قسمت می دهم ، سلام مرا به برادرانی که در آغوشت آرمیده اند برسان و بگو :
های ای شهیدونِ دسفیل؛
 شما را به خدا، ما را وعده به  "یوم تبلی السرائر" ندهید.

بوخودا ریمون نِی سِی ل می ریتون کنیم.

از خدا بخواهید همینجا و در همین دنیای هزار رنگ، ما را مکافات دهد که طاقت شرمندگی روی شما را نداریم.
ما را عِقاب کنید که وارثان خوبی برای شما نبوده و نیستیم.
ما را ببخشید که مادرمان دزفول را از شما به میراث گرفتیم لکن تا به نهایت!! در حق این امانت خ... کردیم.
هان ای شهدا؛

وُ ... بَچون شهید آبااااد!

 وُ .... رفِی قونِ  اوودَس علی.....

تُنِ فاطِمِ زَرا قسم؛

 به درون شهر سَرَک نکشید، تا بیش از این شاهد ابراز لیاقت!! های ما نباشید.
ازحُجب و حیایی که به ما سپردید نپرسید و در همان گلزار خود بمانید که ما تاب خجالت از روی شما را نداریم.
به خانه های شهرمان نگاه نکنید که .....
به خلق و خوی نامرغوب کنونی ما نگاه نکنید که هیچ جوابی نداریم به شما بدهیم.
ما به طُرفه العینی به یکدیگر ناسزا می گوییم؛
 بهتان می زنیم؛
پرخاش می کنیم؛
بگو مادرجان؛
بگو ای نازنین خاک؛
بگو به شهدایی که در آغوشت آرمیده اند؛
به آنان که تاج سروری عالم برزخ بر سر دارند؛
به آنان که در عین پادشاهی ، خود را "پرکاهی تقدیم به آستان قدس الهی" بیش نمی دانند.

 

بگو که ما را همان پنجشنبه ها در همان گلزارشان تحمل کنند از سرمان هم زیاد است .
بگو که ما نظاره گر بوده و هستیم تا پهنه دِزَت را از سر چشمه ها یکی یکی

می بُرند و می برند و ما دلمان خوش است پارک دولتی داریم و علی کله یی که آنهم آرامشگه اغیار است و بس.

 

آه مادرم ، دزفول؛
به قیصر سلام برسان و بگو کجایی ؟

کجایی تا ببینی که اگر خانه های خرد و خراب و خینآلود نداریم اما خانه خرابیم به شعرت قسم.
بگو که در کوچه های شَهرَت که شُهرتِ آن تا به شورای امنیت رفت و خواب را از چشمان شیطان ربوده بود

اکنون امنیت؛
روزی از پسِ روز دیگر ، گران و گرانتر می شود.

دا! دسفیل؛
 تو شاهدی هر بار که پای بر پهنه ی نازنینت می گذارم تیرگی حضور شب پرستان را بیش از پیش احساس می کنم.
آنان که تو را آنگونه که هستی نمی خواهند و به دنبال آنند که تو را و همه داشته هایت را به نفع افکار مذلت بارشان مصارده کنند.
 

هنوز نه!

ایهالدیسونیون :

خبر قرار گرفتن رادیو دزفول روی اینترنت را از بزرگوارانی همچون پرموز عزیز شنیدید؟؟

لینکش را دیدید؟

 

حالا از من بشنوید :  

هنوز نه!....هنوز رادیو دزفول در اینترنت، "آنی" که می بایست باشد نیست.

چیستایی عرض بنده بماند و همین بس که شب گذشته در تهران تا پاسی از نیمه شب گذشته بر سر این موضوع جلسه یی مفصل داشتم.

اندکی صبر...

عشق است چال کندی

 

آرشیو عکس های شخصی بنده نزدیک به 13000 هزار عکس رو شامل میشه که طی چند سال گذشته در موضوعات مختلف گرفتم. اونایی که از نزدیک باهام آشنان میدونن که من تقریبا هرجا میرم دوربین باهامه.

گفتم به جبران طولانی بودن پُست قبلی ،  10 عدد از عکس هامو در سایت پانورامیو برای شما نازنینان به تماشا بگذارم و یه خُرده رفع خستگی کنین.

عکس های ضعیفیه و قابل شما رو نداره :   کلیک کنید

 

نظر خواستین بدین برگردین همین جا توی دیسون.

تشکر

زبان زنده


هشدار : این پُست بسیار طولانی است مرا عفو کنید و برای خواندنش کارگر بگیرید.

                                                     اوه

***


پیرو پُست زبان مرده، از آنجا که کامِنت هایی پُرملات از دوستان برای پُست مذکور نوشته شده بود بهتر دیدم این مطلب را به پاسخگویی به نظرات یکی از کامنت گذاران اختصاص دهم ، شاید در میانه ی همین پاسخ ها بتوانم حرف اصلی را بزنم .


گزیده ی کامنت های نویسنده محترم وبلاگ دست نوشته ها:

1-    فرمودید : یکی از موانع فراگیر شدن گویش دزفولی این است که خارج از شهرمان کسی آن را متوجه نمی شود. یعنی اگر صدا و سیما هم بخواهد فرصتی در اختیار شهرمان قرار دهد باز مخاطب این گویش فقط مردم شهر خودمان هستند و کسی برای پخش گویشی که مستمع ندارد هزینه نمی کند. در مقایسه با آن همین ایراد را می توان با اندکی اغماض نسبت به زبان آذری گرفت.


پاسخ دیسون : بیاد ندارم سخنی بر این اساس گفته باشم که لازم است گویش دزفولی را برای کسانی که دزفولی نیستند فراگیر کنیم.
اینکه خارج از شهرمان کسی دزفولی را متوجه نمی شود یا اینکه کسی به غیر از تُرکهای سرزمینمان ترکی را متوجه نمی شود یا اینکه کسی جز خود کردها زبان و گویششان را متوجه نمی شود ، اظهرمن الشمس است.
اصولا هیچ گویشی در ایران بابت آنکه خود را به غیر اهالی اش تحمیل کند روی آنتن نمی رود بلکه تمامی اقوام این سرزمین سعی دارند تا سهم خود را از رسانه ها بگیرند صرفا برای آنکه  در کام و زبان اهالی همان گویش ، زنده و پایدار بمانند.

توجه داشته باشید :

 زندگی در جامعه ی گِزِل شافتی این روزگار ایجاب می کند تا به تبع سیستم های دولتی، بنده و شمای نوعی ، اگر مستمر در دزفول نباشیم لکن تمایل داشته باشیم تا گویش شهرمان را در کام و زبان فرزندانمان زنده نگه داریم و قبول کنید که بهترین پیگیری فرهنگی فرزندان یک کارمند آذربایجانی مقیم بیرجند ، توسط همان شبکه استانی ترک زبان تبریزی ها صورت می گیرد . کارمندی که نیت دارد تا ارتباطش با شهر پدری قطع نشود و آرزو دارد که جسم و جانش در کنار اجدادش به خاک سپرده شود.

بخواهیم یا نخواهیم به قول تافلر "رسانه ها در قرن بیست و یکم حالت فردی و قومی می یابند" و هر قومی که در گرفتن سهم شان از این ابزار کوتاهی کند بلاشک سیر قهقهرایی و انهزام خود را رقم زده است.
بله! ما در نیوشیدن زبان کردی و سیستانی و ترکی و ترکمنی شبکه های استانی این هموطنان عزیز لنگ می زنیم (هرچند که باز هم بیننده شان هستیم و لذتمان را می بریم) اما آیا این باعث شده تا هزینه های میلیاردی رسانه های مذکور متوقف شود؟ مسلماً خیر.
شک نکنید در این آشفته بازار سهم خواهی رسانه یی کشور ، ، قریب به یک میلیون دزفولی سراسر جهان هستند که به عنوان یک قوم کم جمعیت (اما با کیفیت) رفته رفته در حال استحاله و انقراض اند.در حالیکه از هر هشتاد ایرانی ، یکنفر دزفولی است.

 

 


2-    فرمودید : متاسفانه واژه های مشترک گویش دزفولی با زبان فارسی اندک است.

پاسخ دیسون : اِن قُلتِ اساسی اینجانب به همین فرموده ی ناصحیح شماست.
اولاً یکی از بزرگترین اشتباهات رایج آن است که از گویش پایتخت به عنوان "زبان فارسی" یاد می شود. شما در بسیاری از شهرهای ایران زمین وقتی گام می گذارید با این مضمون روبرو می شوی که :
 فارسی حرف میزنی یا گیلگی؟
فارسی حرف میزنی یا مشهدی؟
فارسی حرف میزنی یا دزفولی؟
فارسی حرف میزنی یا بندری؟

و برداشت همه ما  از این عبارت آنست که تکلم به گویش تهرانی "فارسی" و بقیه "غیر فارسی" هستند .

این "غلطِ رایج" ، واقعیتی تلخ و انکار ناپذیر است که در جمله جنابعالی نیز مشهود است.
اما حقیقت آن است که زبان سِتُرگ پارسی(و نه فارسی) همچون بنایی باشکوه و عظیم است که گویش هشتادساله ی تهرانی ( که الهام گرفته از گویش ری و شمیرانات می باشد) تنها یکی از خشت های این بنای عظیم است و گویشی همچون گویش دزفول که فخر زبان پارسی است هزاران سال در این آب و خاک ریشه دارد.
دوماً نکته عجیب دیگری که در نوشته بالای شما مرا شگفت زده کرد اینکه : گویش دزفولی واژه های مشترک با زبان پارسی ندارد؟؟!!!
باید عرض کنم علیرغم آنکه منظور شما از زبان پارسی، گویش کم سن و سال پایتخت بود لکن به اطلاع شریفتان برسانم که گویش پدری شهر شما دزفول ، که از زُعمای زبان پارسی است ، نه مملو از واژه های پارسی، بلکه خودِ خودِ زبان پارسی است. لهجه دزفولی پس از این همه تخریبی که بر آن وارد آمده همچنان مملو از واژگانی است که سراسر کشور آنها را از دست داده اند و این دزفول و دزفولی است که این واژگان را همچون دانه های زمرد و یاقوت – بلکه گرانبهاتر- حفظ و حراست کرده که متاسفانه در همین سی سال اخیر به سادگی هرچه تمامتر در حال فراموشی و نابودی این گنجینه ی هزاران ساله هستیم و البته برخی لهجه های دیگر مانند کردی و سیستانی و لری نیز از شاخص های این مهم هستند.

به نکات زیر عنایت فرمایید :

الف ) مرحوم اخوان ثالث (خدایش بیامرزد) در یکی از کتابهایش که الان بخاطر ندارم از واژه ی "پاریاب" استفاده می کند و در پاورقی اینگونه می نویسد :

(( با تشکر از مردم شریف دزفول که این واژه را زنده نگه داشتند.))

پاریاب به زبان دزفولی : "پُری یو" ، به معنای زمینی است که دیم نبوده و سهم آب کشاورزی دارد.
ب) سعدی علیه الرحمه می سُراید : گل همین پنج روز و شَش باشد/ وین گلستان همیشه خوش باشد
و حتما شما نیز چون بنده و دیگران در سر کلاس های ادبیات این مملکت نشسته و از اساتید معززمان شنیده اید که "شَش" در این بیت با "خوش" در مصرع دوم همخوانی ندارد و شاعر بزرگی همچون سعدی در اینجا به تنگ آمده و کم آورده است لذا استثنائاً می بایست خوش را باید "خَش" تلفظ کرد تا با "شَش" جور درآید .
سالها قبل، یک ظریف دزفولی برایم روشن نمود که به خاکسپاری گویش های ایران زمین و مرکزیت بخشیدن گویش کم بضاعت تهران توسط پهلویِ اول ، خساراتش بسیار بزرگتر از آنست که در توصیف درآید و اذعان داشت : نمونه اش همین بیت سعدی که اساتید محترم ادبیات در سطح آموزش پرورش - بی آنکه بدانند-  سعدی بزرگ را متهم به کم سوادی می کنند در حالی که این ما مردم این روزگاریم که از سواد پدری فاصله گرفته ایم و این گونه ادامه داد :
بیایید واژه ی "خوش" را در این بیت سعدی با "گویش دزفولی" بخوانیم :
گل همین پنج روز و شَش باشد   وین گلستان همیشه خوَش باشد (khoowash)
این نکته ی شگرف ، پیامی در دل خود دارد و آن اینکه بسیاری از واژگان دزفولی مورد استفاده در سراسر ایران زمین بوده اند. بگذارید دلتان را به نکته پایانی این بخش روشن کنم.
همان ظریف دزفولی در همایشی ادبی و بین المللی - بین کشورهای پارسی زبان - وقتی با رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات پارسی کشور تاجیکستان روبرو می شود و آن دانشمند تاجیکی به این برادر دزفولی مان می گوید که ((شما "اِی رونی ها" زبان پارسی را از دست داده اید)) و اتفاقا همین بیت سعدی را –باهمان گویش تاجیکی اما شبیه به دزفولی- قرائت نموده و ما را متهم به فاصله گرفتن از اصالتمان می کند.
دزفولی ادیب شناس به وی می گوید که ما در شهرمان این گویش را حفظ کرده ایم و زمانی که بیت سعدی (علیه الرحمه) را به درستی تلفظ می کند ، رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات تاجیکستان از فرط شوق ، ایشان را در آغوش کشیده و نام شهرمان را می پرسد و نهایتا آرزو می کند که روزی به دزفول سفر نماید.

جناب دست نوشته ها؛

ج ) نمی دانم خوانده اید پُست های دیسون قدیمی را یا خیر؟
اما در پُستی   که راجع به واژه ی خربیضه (خربزه) اشاره نمودم که تمام ایران نام این میوه را غلط و مجعول تلفظ می کنند الا ما دزفولی ها که به درستی این میوه تخم مرغ شکل بزرگ را خربیضه –تخم مرغ بزرگ- می نامیم.

د) شاید شنیده باشید که مقام معظم رهبری(روحی له الفدا) در خصوص حکیم بزرگ فردوسی فرموده اند :


                                     (( فردوسی خدای سخن است))

                                                        و یا

                                          (( فردوسی در قله است))

 

حال به پاسخ این پرسش بیاندیشید که چگونه دزفولی را از زبان پارسی-و نه فارسی- جدا میدانید در حالیکه نمونه های واژگان دزفولی در شاهنامه کم نیست؟
آری برادر!
ردپای لهجه شَهرَت را در قله ی سخن پارسی بیاب و مغرور و مفتخر باش که واژه ی سِرچ[سرمای خشک و شدید زمستان] – که اکنون نزد همگان به معنای جستجوست- تنها و تنها نزد تو و پدران تو در دزفول است که از شش هزار سال پیش برایت به ارث مانده است که شک ندارم چنان به فراموشی اش سپرده ای که حتی یکبار برای فرزندت بکارش نبرده ای تا کنون.

ه) مثال کوچک دیگری در قدرت موجِز سازی لهجه دزفول : زمین های کشاورزی پاریاب به دو دسته "تراز" و "شیب دار" تقسیم می شوند. قبول؟
در دسته شیب دار وقتی زمین سیراب می شود اما آب همچنان جریان دارد از انتهای زمین اضافات آب خارج شده و به زمین بعدی منتقل می گردد.
سوال : می توانید برای این آب یک واژه بکار ببرید و جایگزین اینهمه توضیح قرار دهید؟
من در تمام 18 شهری که در جای جای ایران زندگی کرده ام چیزی نشنیده ام جز دزفول.
هم اکنون که بنده و شما پشت این فضای مجازی درحال محاجه ادبی در خصوص لهجه مان هستیم کشاورزان دشت سَبیری به چنین آبی می گویند : پالِشت ( بر وزن بالشت)
ببینید قدرت مانور این نازنین لهجه ی باعظمت و اصیل را ؟
اما چرا پالشت ؟
در گویش شهر تاریخی و دوست داشتنی همدان واژه "هَشتن" کاربرد محاوره ای بسیار دارد. (هَشتَن : رها کردن)
و دقیقتر بگویم هشتن(hashtan) در همدان ، همان هشتن(heshtan) در دزفول است.
از سویی "پا" در ادبیات جغرافیایی به معنای "انتها" و "پایین" است که در مباحث ژئوپلتیکی شما نیز موضوعیت دارد و کشوری مانند انگلستان را بابت آنکه پایتخش در پایین نقشه جزیره انگلوساکسون ها قرار دارد آسیب پذیر می دانند و اصطلاحاً می گویند سر انگلیس در پاشنه ای قرار دارد .(خدا کند این بخش خیلی برای دوستان گُنگ نباشد)

القصه : پالشت مخفف و تغییر یافته ی پایهشت است.
لذا در ادبیات کشاورزی سنتی دزفول : پالشت = آبی اضافی که از انتهای زمین رها شده و به زمین بعدی منتقل می شود.

3-    فرمودید : ما باید به فرزندانمان نوشتن بیاموزیم. منظورم قوت در قلم است. متاسفانه بسیاری از ما نه خوب حرف می زنیم و نه خوب می نویسیم. اگر گویش شهرمان در حال کمرنگ شدن است قلم را که از ما نگرفته اند. اصلا شما فرض کنید قرار است شهرمان را معرفی کنیم . خب با زبانی که دیگران می فهمند باید معرفی کنیم نه با زبانی که فقط خودمان می فهمیم.

پاسخ دیسون : در اینجا باز هم نگرشتان این است که فقط و فقط وظیفه داریم تا دزفول را به دیگران معرفی کنیم و اگر دیگران نفهمند دزفولی را و نبینند دزفولی را ما وجود نداریم.
جان برادر!
درست میفرمایید و البته که خوب و پسندیده است که بتوانیم شهرمان را به جهانیان(و نه تنها ایرانیان) معرفی کنیم. اما آیا پیش از آنکه به دیگران معرفی اش کنیم نمی بایست به نسل جدیدمان و فرزندانمان بشناسانیمش؟ آیا نمی بایست به نسل نویی که وارثان این آب و خاکند تمام وکمال معرفی اش کنیم و روش پاسبانی و پاسداری اش را آموزش دهیم؟

مثال : تهران را ببینید؟ بنظرتان از تهرانی هایی که پیش از ورود آقا محمدخان در روستای تهران حضور داشته اند چه تعداد اکنون حضور دارند و چه میزان از مقدرات این شهر را در اختیار دارند؟
منظور من آنانی که "اهل" تهران اند نیست بلکه آنانی را می گویم که "اصل" شان تهران است و پیش از کسانی همچون میرزا تقی خان امیرکبیر اینجا بوده اند.
آیا گویش آن تهران که آقا محمدخان واردش شد این بوده که اکنون هست؟ مسلما خیر.
صد سال پس از استقرار قجر در تهران چه؟
لطفاً یکبار سخنان و لهجه مظفرالدین شاه را بشنوید (نه ترکی پدرانش را بلکه گویش رسمی دربار و پایتخت را) انگار که یک کشاورز دور و بر اراک و سلفچگان از عمق کوهها و بیابان های مرکزی ایران در حال گپ و گفت است نه شاه یک مملکت.
بنده معتقدم گویش تهرانی چونان چلوقیمه است که جای جای ایران قابل فهم و هضم است به درد مواقعی می خورد که قرار است ارتباطی فی مابین اقوام مختلف ارتباطی موقت برقرار گردد. درست همانگونه که شما و همکارانتان در عرف دیپلماتیک مشکلتان را با زبان انگلیسی حل میکنید و دلیلی ندارد که هویت ملی خود را به کلی کنار بگذارید .
مثال : تبریز قرار است روی آنتن به ایرانیان معرفی گردد . طبیعی است که شبکه های سراسری باید آن را پخش کنند و اگر برنامه ای لزوماً باید با زبان ترکی پخش شود روی آنتن سراسری ، لازم است تا برنامه را زیر نویس کنند .
بنظر شما پخش دهها باره ی حیدربابا ی ترکی غیر از زیرنویس برای ایرانیان غیرترک امکان فهم دارد ؟
اما پخش می شود و صدای اعتراض کسی هم شنیده نمی شود که این چه شعری است که مختص آذری زبان هاست اما همه باید بشنوند؟
همینطور ترانه های گیلکی و کردی و لری و ....
حال از خود بپرسیم در این تقسیم سهم رسانه ای ، جای دزفول کجاست؟

 

چرا باید بگذاریم تا "معین" از لس آنجلس ملودی و موسیقی مقامی ما را به سرقت ببرد و "ترمه و اطلس بیارین" را سردهد در حالی که عظمتی فولکلور و غرور آفرین پشت ترانه هشتاد ساله ی "بیو بریمش بیوبریمش" دزفولی نهفته است و به همین راحتی کنار گود نشسته ایم و اجازه می دهیم الماس های ادبی ما را دیگران مصادره کرده و به یغما ببرند؟
چه اشکالی دارد تا گویش دزفولی نیز این چنین باشد؟ بدین ترتیب که روی آنتن محلی به زبان خودمان(چه صدا چه تصویر) و روی آنتن سراسری با زیر نویس ابراز حضور نماییم؟
 هرچند که با شما موافق نیستم که فهم گویش دزفولی برای قاطبه ایرانیان همچون کردی و ترکی ثقیل و سخت باشد.
فهم گویش دزفولی با اندکی اغماض!!! شبیه به سختی فهم زبان ترکی است؟؟
فرمودید : اگر گویش شهرمان در حال کمرنگ شدن است قلم را که از ما نگرفته اند .
اگر منظورتان از قلم همان رسم الخط رسمی کشور است که باید عرض کنم این ادامه همان نگرش اشت که دغدغه شما بیشتر روی این پاشنه می چرخد که می بایست راهی بجوییم تا دزفول را به غیر دزفولی ها معرفی کنیم که دغدغه ای حمیده است و با آن موافقم اما در اولویت دوم.
اولویت اول آنست که دزفول را نزد دزفولی های جوان و نسل نو اعتباری ویژه ببخشیم و کاری کنیم که بدان افتخار کنند و همین حس افتخار آغاز راهی  است که منتهی به نشر داشته های دزفول نزد عموم ایرانیان خواهد شد . (انشالله)

4- فرمودید : در خصوص حیات و ادامه حیات گویش ها یا لهجه ها باید گفت که تبلیغ تکلم آن کمترین نتیجه اش حفظ آن گویش دربین مردم همان سامان است . اما ما و یا فرزندانمان چقدر از واژه های اصیل دزفولی را تکلم می کنیم . اتفاقاً شما  (منظور از"شما" نویسنده وبلاگ چوب خدا است) به نکته خوب و مهمی  اشاره کردید : " بجز بعضی واژه های قدیمی و اصیل " حلقه گمشده بحث آقای موزون است . سئوال این است که آیا گویش دزفولی امروزه ما همان گویش سی سال پیش است. شما الان از یک جوان همشهری بپرس " سرازیری" به دزفولی چه می شود . یا از این دست واژه ها . بچه های ما الان با آمیزه ای از فارسی و دزفولی سخن می گویند و واژه های فارسی آرام آرام جای دزفولی را می گیرد. کسی هم مقصر نیست . آقای محمد راههای قشنگ و جالبی ارائه کردند که به حفظ سنتهای این شهر کمک می کند . نکته ای هم که شما نوشتید این که شهرهای حومه هم دزفولی را متوجه می شوند آنها هم گرفتار همین مشکل ما هستند . چند روز پیش مستندی از آسیابهای دزفول از تلویزیون پخش شد . فیلم جالبی بود اما پیرمردی که در باره این آسیابها توضیح می داد سخنانش با زیر نویس ترجمه می شد .

پاسخ دیسون : این بخش فرمایشاتتان عموماً صحیح است لکن به این جمله که "کسی هم مقصر نیست" موافق نیستم اخوی .
اتفاقاً من و شما به سهم خود مقصریم که در برابر هجمه ی پارادایم دهکده مک لوهان دست ها را بالا برده ایم . نگاهی به عملکرد اهالی روستای ابیانه ی کاشان بیاندازید که چگونه خانه و کاشانه پدری را حفظ کرده اند علیرغم آنکه بسیاری از آنان تحصیلکرده و صاحب منصبان تهران اند . (یکی همکار خودتان دکتر قدیری ابیانه)
ما به راحتی هرچه تمامتر زیباترین و بزرگترین اَرگ آجری جهان را به ثَمَن بخس به اغیار فروخته و رهایش کردیم که شوادون هایش را گِل بگیرند و آجرهای چندصدساله اش را که بوی ذکر یاعلی و یاحسین پدرانمان بر آنها حک بود به بیابان بریزند  تا من و تو سالی یکبار به یادِ محله پدری برویم و ساعتی را به بهانه عبور دسته جات سینه زنی محرم جلوی مِلکِ از دست رفته بیتوته کنیم و آه حسرت بکشیم .
من و تو مقصریم برادر!
مقصریم که بر زبان کودکمان گویش رایج پایتخت را (هرجای این سرزمین که ساکن باشیم) جاری می کنیم و هفت سال بعد روانه مدرسه اش می کنیم تا ادامه این تراژدی را معلمین محترم برعهده بگیرند .
فرمودید "سرازیری" ؟؟؟
این که خوب است اخوی و خیلی ها نه تنها در دزفول بلکه در ایران می دانند که سرازیری یعنی چه؟
شما بگو : ترتوشی (TER TOWSHI) شاید افراد بالای شصت سال پاسخی برایت داشته باشند.
براستی مقصر کیست؟
من معتقدم که همه مقصریم.
همه.

5- فرمودید : آنچه که شما و " چوب خدا " و بنده می گوییم در اصل یک هدف را دنبال می کند اما متغیرات بحث قابل توجهند.
-  دزفول دیگر آن شهر قدیم نیست که در شمال شهر یک نفر عطسه کند و در جنوب شهر به او بگویند عافیت باشد . ترکیب جمعیتی شهر ، آن شهر یکدست و خونگرم و صمیمی را بهم ریخته . آنهایی هم که وارد می شوند از " دزفول دیگر " نیامده اند که بخواهند دزفولی تکلم کنند . این اختلاط فرهنگها و زبانها بالاخره خودش را تحمیل می کند . وقتی زبانی تازه وارد شد فرهنگی تازه وارد می شود.  مانع هم نمی توان شد . نیکسون در کتاب " فرصتها را از دست ندهید" می نویسد در ترویج فرهنگ آمریکا دیوار چین هم جلودارمان نیست برای اینکه ما از بالای دیوار وارد می شویم . ما چگونه می توانیم از این اختلاط جلوگیری کنیم . آیا ما این توان را داریم که شهر را به حالت سابق برگردانیم؟ خیر.

پاسخ دیسون : با واقعیات تلخی که مطرح کردید موافقم.

·    دزفول دیگر آن دزفول قدیم نیست
·    ترکیب جمعیتی شهر به هم ریخته
·    این اختلاط فرهنگها و ... بالاخره خودش را تحمیل می کند.
·    وقتی زبانی تازه وارد می شود مانع نمی توان شد
·    ما توان آنکه شهر را به سابق برگردانیم نداریم.

آقای مهران دست نوشته ها؛

در این مقوله فرقی که میان بنده شماست این است که شما ، یا از گذشته ی غیر قابل دسترس سخن می گویید یا از آینده ی غیر قابل تحقق.
اما بنده با نگاه به گذشته و امید به آینده از دزفولی که در مضارع استمراری جریان دارد حرف می زنم.
بله ! درست است.
هجمه یی فرهنگی در شهرمان طی سه دهه ی اخیر در جریان است که بنظرم راهکار برخورد با این هجمه در سه گام اساسی محقق می شود :

نخست) تشخیص : اینکه در چه وضعیتی قرار داریم و آسیب چیست؟
دوم     ) تصمیم : اینکه چه باید کرد؟
سوم  ) اقدام : آستین عمل  را برای اصلاح و ترمیم فرهنگی شهر و خنثی سازی تخریب ها بالا بزنیم.
به عینه می بینم که قاطبه ی اهالی محترم دزفول در گام اول ، نه که موفق! بلکه استادند و تا دلتان بخواهد سخنران و سخندان.
اما از گام دوم به بعد پای کار شدیدا می لنگد چه رسد به گام سوم.

دوست گرامی،

من سوگند می خورم اگر روحیه ایستادگی در محاصره عملیات رمضان و سلحشوری سه دهه قبل ات را در حفظ شهر پدری ات داشته باشی و  همانند ترک های آذربایجان ،  زبان پدری ات و داشته های اصیلت را پایش نمایی ، هویت و اصالت دزفولی چونان بنیانی مرصوص جُم نخواهد خورد.
شما که ماشاالله استاد مسائل سیاست بین الملل هستی و درسش را نیز خوانده ای که امریکا برای حمله نظامی و تصرف به هر کشوری به تحقق سه رکن نیازمند است.
و که یکی از آن سه  رکن این است :

         (( ناامیدی و تسلیم روحی روانی پیشاپیش درملت هدف))

جان من!

مرا به نیکسون ارجاع دادی تو را به تافلر ارجاع می دهم که به مدیران و جامعه امریکا  برای عقب نشینی از موج سوم به موج دوم راه کارهایی ارائه می دهد که اگر رئیس جمهور ما آنها را برای مصرف داخل ایران تکرار کند به تحجر و هزار کوفت دیگر متهم خواهد شد.
اما می بینید که هم اروپا و هم امریکا چگونه سخنان تافلر را با حداکثر توان (و البته زیر پوستی و بدون هیاهو) در دستور کار دارند.
فقط یکی از توصیه های تافلر که در اروپا نیز درحال اجراست گرفتن مالیات های کمرشکن از کارمندان مجرد است و کافی است همین یک قلم در ایران اجرا شود تا ببینید چه بلوایی از کانون های حقوق بشری برپا خواهد شد.
خب!
حال بفرمایید : برگرداندن امریکایی های موج سومی به موج دوم سخت تر است یا ارجاع دادن دزفولی های کنونی به برخی شاخص فرهنگی دهه ی پنجاه و شصت خورشیدی؟
تاکید می کنم : به برخی شاخص ها.
نه اخوی! نه!
من به دزفول عشق می ورزم(با احترام و عشق و علاقه به تمام اقوام دیگر ایران زمین)
همانگونه که به خوزستان عشق میورزم و همانطوری که خمار ایرانم.
اما دزفول مظلوم را نه فقط برای خودم و خانواده ام ، بلکه برای ایران و اسلام می خواهم و تا جان در بدن دارم از پای نخواهم نشست حال چه جنگ سخت باشد چه نرم.(چون معتقدم دلیل اصلی اضمحلال اقوام ایرانی و به خصوص دزفول از آنسوی آبها مدیریت می شود و برایش تحلیل هم دارم)

6- فرمودید : با افزایش سطح تحصیلات و آشنایی بچه های شهرمان با فضایی متفاوت این توقع خواه ناخواه به فرزندان همین بچه ها منتقل می شود برای اینکه آنها راهی را تجربه کرده اند که ضرر نکرده اند چرا بچه هایشان را از این حق محروم کنند. شهر بزرگ با امکانات بیشتر بطور قطع زبان متفاوتی را می طلبد. فرزندان این بچه ها اولویتشان زبان دزفولی نیست. اگر چه علقه ها ممکن است دست نخورده باقی بماند.

- سئوال: چرا رادیو دزفول برنامه هایش را به زبان دزفولی پخش نمی کند؟ حتما می گویند شاید در شهر کسی باشد که دزفولی متوجه نشود. بالاخره رادیو فرصتی رسمی و حکومتی است که می توان از آن بهره برد. حالا به این بهانه شاید بتوان این را گفت که چرا برخی مجریان صدا و سیما آخر برنامه هایشان می گویند "یا علی" یعنی در این مملکت یهودی و مسیحی و ... وجود ندارد.
سخن در این باب زیاد است که من پیشنهاد می کنم از اساتید فن هم دعوت کنید در حد یک کامنت چند خطی مشارکت کنند.

پاسخ دیسونمطمئنا افراد آزادند که هرجایی را برای زندگی انتخاب کنند.
اما آیا زعمای قوم نباید در راستای توسعه امکانات گام بردارند؟ شما نیز همچون من درتهرانید و می دانید که در این شهر ، غیر از خیابانهای پهن و گشاد  و برخی جاذبه های شهری ، بسیاری نکات منفی و دافعه دار نیز هست.
چرا به جای آنکه تسلیم شرایط شویم و به فرزندانمان نیز بگوییم : بروید و هرجای این مُلک می خواهید زندگی کنید و آشیانه ی دزفول را رها کنید ، بی خیال اینکه عقبه از دست خواهد رفت !
و یادشان ندهیم که بمانید و بپایید در این خاک و بسازیدش.
اصولا یکی از بزرگترین دغدغه های من این است که یکدست سازی قومیتی در ایران به ضرر کشور است.
امحاء قومی و قبیله ای ایران همان چیزی است که دشمن می خواهد.
بپذیرید که خصلت های مختلف قومی در ایران سرمایه های این سرزمین اند.
شما که تجربه زندگی در اروپا را دارید بفرمایید : آیا هلند زیبا نیست؟
اما آیا همه جای هلند زیبایی یکسان ندارد؟ و این تکرار و یکسان بودن در دراز مدت خسته کننده نیست؟
البته که هست.
و زبان و خط و لهجه نیز یکی از وجوهات تنوع جغرافیایی است.
ایران ما زیبایی اش به همین تنوع و تکثر آب و هوا و البته جمعیت ها و اقوام است.
نگاه کنید به لباس زیبای ترکمن ها و اسب های خوش نقششان؟
جای اسب دزفول در رسانه ها ی ایران و جهان کجاست؟ اسبی که به دروغ ، نسلش را در دنیا به اسب عرب تغییر داده اند.
نگاه کنید به تبلیغ شامپوی سدر صحت؟
کُنارهای کوههای بین شیراز و بوشهر را در تبلیغش نشان می دهد ، آنهم با لباش قشقایی ها ، در حالیکه دزفول و شوشتر قُطب کُنار ایران اند.

                                                          

 

 

نگاه کنید به پارادایم رایج ایرانیان در خصوص حلوا ارده؟ یزد را نمادش می دانند.
 در حالیکه دزفول بهترین ارده ی کره زمین را دارد.
بنگرید به نماد پرتقال ایران ؟
بم یا شهسوار!
درحالیکه قندعسل است پرتقال دزفول و شدت شیرینی اش توانسته –تاحدی- مبلغ خودش باشد در حالیکه ما –دزفولی ها- در رسانه هیچ گُلی به سر مرکبات دزفول نزده ایم.
تصور کنید ما نیز همچون خیل ایرانیان در خاک خودمان بمانیم و بپاییم و طلای ناب از این خاک بیرون بکشیم و سر سفره 80 میلیون ایرانی بگذاریم و شهر را صاحب خیابانهای پهن و فراخ کنیم و جشنواره ها و موزه ها راه بیاندازیم و توریست ها برای جاذبه هایشان جذب کنیم ...

تهران کیلویی چند است برادر؟

اتفاقا شما یکی از دیسونی هایی هستید که این نکات را بهتر از هرکسی مسلطید.
راهش چیست؟
یک کلام :  (( اصلاح فرهنگی ))  
چگونه ؟  (( اراده جمعی))
ایجاد و پرورش فرهنگ مطالبه گری و پیگیری در مردم شهر
ایجاد و پرورش فرهنگ پاسخگویی مسئولین شهر
ایجاد و بارورساختن فرهنگ  افتخار قلبی دزفولیان به هویت شان
به راستی کجاست آن فرهنگ "کار" در دزفولی ها ، که از غنی گرفته تا فقیر ، اولاد ذکور خود را از هفت سالگی به سمت ایجاد درآمد و اشتغال هُل می دادند؟
یادم نمی رود که در تمام شهر تنها سه مستمند مشخص و نام و نشان دار جلوی سبزقبا به تکدی گری مشغول بودند و چهارمی هم نداشتند.
اکنون چه شده است که چهره ی شهر را گدایانی که گمان دزفولی بودنشان نمی رود مخدوش کرده است؟
کجاست آن درب های باز خانه ها که صبح تا شام گشوده بود و من اکنون باید پز این فرهنگ را از کانادا و از دهان مایکل مور امریکایی بشنوم!
ما میتوانیم باز هم ته سفره هایمان را جلوی درب خانه به گوشت قربانی و قابل مصرف تبدیل کنیم بی آنکه کسی روی آنتن رسانه به عدم تولید زباله تشویقمان کند.
ما میتوانیم برای حفظ داشته هایمان جلوی درب خانه هایمان امنیت مجدد ایجاد کنیم.
اینها راه دارد برادر.
کافیست بخواهیم.
الناس علی دین ملوکهم.
ملوک این روزهای مردم نیز چهار دسته اند :

مسئولین (سیاسی و غیر سیاسی)
دانشمندان علوم دینی و غیر دینی
سرمایه داران
نخبگان عرصه ورزش و هنر.

اینها اگر پشت دربهای بسته بنشینند و به وحدت و اراده ای جمعی در این خصوص برسند و سپس به میان مردم آمده و باب را باز کنند کار شدنی است بخدا.
دزفولی را چکار به موهای چرب کرده و موتورسواری و قلیان کشیدن و هوار کردن در سطح شهر !! و یا  نا امیدانه نگاه کردن به آینده !!
ما را چه می شود؟
خدا می داند که حقیر در اوج زندگی کارمندی در حالیکه امکان آن را دارم تا در سی کیلومتری تهران امکان کوچکی جهت تولید و کار آفرینی ایجاد کنم اما حسب آن ضرب المثل قدیمی : (( چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است))
همیشه تلاش دارم تا در دزفول کاری کنم و قدمی بردارم (انشالله)
جان برادر!
در خصوص رادیو دزفول که مثالش را زده اید واقعیت آن است که بنده یکی از کسانی بودم که حدود چهار سال قبل ، بسیار مشوق آقای کاظمینی بودم برای آنکه اقدام به پخش تلفظ دزفولی در برنامه های رادیو نماید که ایشان دلایلی برای عدم انجامش داشتند –که از ذکرش معذورم- اما بالاخره اصرار امثال حقیر نتیجه داد و ایشان که خودشان نیز به حد کافی غیور و علاقمند بودند باب را به طور جدی باز کردند و نهالی کوچک را بنا نهادند و چندین بار در سطح رادیوهای محلی کشور افتخار آفریدند.
اما یک سوال : من که نشنیدم آیا شما شنیدید در تمام این چهار یا پنج سال گذشته طوماری از سوی مردم شهرمان برای تقویت این نگرش (پخش گویش دزفولی در رادیو) تنظیم بشود و به دفتر رئیس رسانه ملی ارسال شود؟
این یک گوشه از همان عرض بنده است که گفتم : (( همه ما مقصریم ))

جناب اخوی :

یادمان باشد : حق دادنی نیست و بلکه گرفتنی است.


والعاقبه للمتقین

پی نوشت (1) : نویسنده محترم وبلاگ چوب خدا (که به جرات می تونم بگم در جمع خانمهای فرهیخته ی وبلاگ نویس دزفولی ، "فرهیخته ترین" شون محسوب میشه) به دلیل اینکه کسی یا کسانی بنام ایشون در فضای بلاگری دزفول کامنت های جعلی قرار میدن ، مدتیه که از کامنت گذاشتن در تمام وبلاگ ها رو ترک گفتن. ازونجایی که این آبجی محترم ، یک پای بحث "گویش" در دیسون بودن ، به پیشنهاد حقیر در وبلاگ خودشون کامنت لازم رو قرار دادن و من هم عینا کپی میکنم در اینجا .

متن کامنت چوب خدا :

سه شنبه 17 آبان 1390 06:43 ب.ظ
برادر عزیز جناب آقای موزونی

متن پربار و پر مغز و پر محتوای وبلاگ عزیز دیسون مطالعه شد(بدون نیاز به کارگر)
اتفاقا چونکه از مدت ها پیش انتظار درج همچین پستی رو داشتم اصلا متوجه نشدم خوندنش چقدر طول کشید
با خوندن متن و بعد هم با خوندن کامنت های جناب دستنوشته نکاتی به ذهنم رسید که اینجا می نویسم (تا اونجا بنویسید!!!)
اولا: مسئله از اونجایی شروع میشه که بعضی ها چندان ضرورتی برای حفظ اصالت ها و فرهنگ بومی و آباء و اجدادیشون احساس نمی کنند. البته من اگر ناخالصی و کژی و انحرافی توی سنت های گذشتگانم ببینم مطمئنا ازش پیروی نمی کنم، ولی ما داریم درباره ی فرهنگی صحبت می کنیم که به اعتراف دوست و دشمن پر از مؤلفه های مثبت و قابل دفاعه. اونهایی که دلیلی برای حفظ اصالت ها نمی بینن می پرسم: چطور میشه فرهنگ دزفولی رو شناخت و برای حفظش دنبال دلیل گشت؟
دوما: این رو به عنوان کسی که حداقل هشت سال توی زمینه ی زبان و زبان شناسی مطالعه داشته میگم: زبان، بهترین و سریعترین راه انتقال فرهنگ محسوب میشه. به خاطر همین هم هست که بحث زبان زنده و مرده مطرحه. بنابراین اگر براحتی و بدون مقاومت تن به فراموش کردن زبان و گویشمون بدیم درواقع اجازه دادیم به سادگی توی فرهنگی که مال خودمون نیست استحاله بشیم. فرهنگ ما فرهنگ اصیل دزفول و فرهنگ دزفول اصیله! تا سی سال پیش هیچ دزفولی فارسی (یا به قولی تهرانی) صحبت نمی کرد. پس چیزی که ما رو به عقبه مون پیوند میده و باید ازش دفاع کنیم تا ریشه هامون زنده بمونن گویش دزفولیه
فعلا تا اینجا رو داشته باشین تا بعد
اینجا نوشتم که طبق قرار تو کامنت های قبلی، از اینجا کپیش کنید
زحمتش افتاد رو دوش شما
شرمنده(البته باعث و بانی این وضع باید شرمنده باشه که گمون نمی کنم باشه!)
پاسخ دیسون :
ممنون همشیره بابت لبیکی که به پیشنهاد بنده دادید.
اولا از اینکه شنیدم باخواهری روبرو هستم که در زمینه زبان و زبانشناسی اینهمه سال تحقیق نموده بسیار خوشحال شدم و به وجود چنین خواهر همشهری افتخار می کنم.
دوما : جان کلام رو فرمودین و من هم اضافه کنم که غرب در مواجهه با ملتی همچون ترکیه(هشتاد سال پیش رو عرض میکنم) در اولین اقدام کثیف خودش برای قطع ارتباط  ملت ترک با عقبه ی تاریخی شون ، "خط" ترکیه رو به لاتین تغییر داد اونم توسط مصطفی آتاترک خائن (پهلوی اول هم خیلی علاقه داشت تجربیات اون ملعون رو در ایران پیاده کنه) . لذا همینه که شما هم فرمودین : مرگ خط و زبان مساوی با مرگ شاکله اصلی فرهنگ و تمدن یک ملت.
سوما : بابت مردم آزاری هایی که توی فضای سایبر می بینین بسیار متاسفم و فقط باید بگم خدا سعدی (علیه الرحمه) رو بیامرزه که هفت قرن پیش به بهترین شکل ممکن این جماعت رو توصیف کرده .

گاهی پاپَتی شوید

پیش نوشت(1) : ادامه بحث "زبان" و "گویش" طلبتان باشد حتما خواهم نوشت.

پیش نوشت(2) : این روزها وبلاگ یکی از خانم های جوان دزفولی مملو از طراوت قلم است و آنگونه که آرزویم بوده است در راستای نوشتن های فرهنگی خویش در حال توسعه آشپزی سنتی و ... می باشد.

حیف است از دست دهید  زن آب آیینه

 

و اما مطلب این پُست :

بسیاری از ما سردردهای مزمن داریم و همینطور سردردهایی که هر از گاهی خواب را بر ما حرام میکند.

من پزشک نیستم که تمام دلایل مربوط به انواع سردردها را برایتان حلاجی کنم اما یک چیز را خیلی خوب واقفم که در این پُست برای خوانندگان فهیم دیسون توضیح خواهم داد.

سخن اول

انباشت الکتریسیته ساکن در بدن ما انسانها یکی از مشکلات همیشگی بشر بوده و هست. صرفنظر از اینکه وجود الکتریسیته در بدن برای ارسال فرمانهای مغزی به اعصاب و همچنین کنترل ضربان قلب نیاز است قدرمسلم آنکه "انباشت" بیش از حد این پدیده در بدن مَضراتی از قبیل فشارهای عصبی و سردردهای حاد و مزمن را در پی دارد.

بسیار پیش می آید که ما عصبی و تندخوییم اما متوجه نیستیم که سهم قابل توجهی از این عصبانیت ها مربوط به فشاری است که ولتاژ های القایی محیط اطراف در بدن ما ایجاد کرده است.

بد نیست برای تبیین بهتر ، راجع به چیستایی الکتریسیته بدن مثالی بزنم.

قدریقین برای همه شما پیش آمده است که لحظه تماس انگشتانتان با دستگیره خودرو با جرقه ای صدادار و حتی قابل رویت مواجه شوید و یک آن احساس شوک الکتریکی نمایید. یا اینکه با فردی دست می دهید و به محض تماس انگشتان طرفین صدای یک جرقه الکتریکی شما و طرف مقابل را غافلگیر کند.

این همان الکتریسیته ساکن بدن است که در یک لحظه تخلیه می شود و این تخلیه مثالی بسیار بسیار کوچکتر از تخلیه رعد و برق ابرهاست که به زمین اِرت میشوند.

سوال : چه چیزهایی موجب تشدید الکتریسیته ساکن در بدن ما می گردد؟

1- پوشیدن لباسهای نایلونی و پشمی که سایش هوا و بدن (در دوسوی لباس) موجب القاء ولتاژهای ثابت در سطح لباس و سپس در بدن می شود.

2- کشیدن شانه های پلاستیکی و فلزی روی موهای سر و القای مستقیم الکتریسیته ساکن رو جمجمه ی بینوایمان.

3- خوردن زیادی نمک که موجب ازدیاد پروسه الکترولیز در بدن شده و سهم به سزایی در انباشت الکتریسیته ی ساکن در بدن دارد.

4- پوشیدن کفش ها و دمپایی های مصنوعی (از جمله پلاستیکی) و ایجاد فاصله همیشگی بین بدن و زمین(که سرشار از قطب منفی است) که عملا بدن ما تبدیل به یک خازن الکتریکی شده و تا دلتان بخواهد با فراموشی سنت دلنشین "پاپتی" بودن در خانه به تشدید ایجاد الکتریسیته ساکن در بدن دامن زده ایم.

5- قرار گرفتن در میدانهای قوی الکترومغناطیسی ، مانند ساکنین بیگناه خیابان 45 متری دزفول که همیشه ی خدا در معرض میدانهای مغناطیسی برق های فشار قوی دکل های وسط بلوار هستند و علاوه بر قرار داشتن در یک میدان مغناطییس قوی ( به لحاظ انباشت الکتریسیته ساکن در بدن) در معرض سرطان پوست در دراز مدت نیز هستند.

میدانهای مغناطیسی دیگری هم هستند که بدن ما را دائما مشت و مال می دهند مثل میدان مغناطیسی ناشی از وسایل دارای سیم پیچ (جارو برقی ، فریزر ، ماشین لباسشویی ، کولر آبی ، یخچال و ....)

6- همانطور که اشاره شد : ایجاد فاصله بین بدن و زمین مانند پوشیدن همیشگی کفش و دمپایی (قابل توجه آنان که در محیط های خانگی کف پای خود را از چسبیدن به مامِ زمین محروم کرده و با تکلف نابجا و بهانه های واهی پزشکی و ... اقدام به پوشیدن دمپایی روفرشی می کنند.)

7- چسباندن موبایل به گوش در زمان مکالمه.

8- قرار گرفتن در مجاورت طیف های مغناطیسی سیم پیچ های خودرو (دینام ، هسته ی باندهای قوی دوپس..دوپس.

8- خوردن نوشیدنی های با املاح بالا.

سخن دوم

براستی ما با بدن خود چه می کنیم؟

 

                                          تقدیم به دختر نازنین آقای ابراهیمیان

 

زبان مرده

شاید اگر از من بپرسید که سه حرف از حرفهای نگفته ی دیسون را بشمارم : یکیش حتما همینه که سید رضا صائبی نیا خیلی کوتاه و موجز بهش پرداخته. کلیک کنید

هرازگاهی بحث گویش رو در دیسونهای قدیم و جدید پیش کشیده ام. ولی مطلع باشید دوستان ، که در این خصوص هنوز یک از هزار رو براتون نگفتم.

چرا؟

چون معتقدم که بحث خیلی خیلی حساستر از اونه که فقط یکی دوساعت ناقابل (مثل اکثر پُستام) براش وقت بذارم.

پرداختن به بحث گویش نازنین شهرمون و آسیب شناسی حواشی اون بسیار مهم و ویژه اس و کار زیادی می بره و ایضاً خِرَدی بیش از خرد من تنها.

اما نوشته سیدرضا موجب شد تا نظرتون رو به یک نکته جلب کنم.

اول گفته باشم روی این سخن با دوقشر نیست و خواهش دارم این دوقشر از این خط به بعد رو نخونن.

قشر اول : اونایی که ته دلشون با بقای گویش ها مشکل دارن و خواهان محو و نابودی لهجه ها هستن(هر لهجه ای)

قشر دوم : اونایی که دستارو بالا بردن و مقابل هجمه ای که برای نابودی لهجه ها در جریانه قائل به تسلیم اند و علیرغم علاقه ای که به لهجه پدری دارن ولی شکست رو پذیرفتن و خودشونو همچون کنده ی درخت به جریان آب رودخانه سپردن.

و اما قشر سوم :

اونایی که لهجه پدری رو میخوان و دنبال یافتن راهی برای حفظ و احیاش هستن.

بالاخره هر مطلبی مخاطبانی داره (از نظر نویسنده اش)

لذا از قشر نامحترم اول و قشر نسبتا محترم دوم میخوام که از گذاشتن نظر برای این مطلب خودداری کنن و وارد کامنت دونی دیسون نشن چون کارت دعوت این پُست براشون صادر نشده و انسان صاحب درایت هم بی دعوت جایی نمیره.

اما بعد...

دوستان عزیز قشر سوم ،

میدونم که میدونید : لهجه مونو خطر انقراض تهدید میکنه.

و میدونم که خیلیاتون نمیدونید که میزان این خطر چقدره؟

بنابراین ازتون می خوام بعد از خوندن این پُست ، از اینترنت خارج بشید و کامپیوتر روهم خاموش کنید( میگم کامپیوتر! چون نامگذاری تکنولوژی هایی رو که ما نساختیمش یه جور بی معرفتی فرهنگی میدونم..من قبول ندارم رایانه رو..بیار کارد و ببُر سر)

سپس یه کاغذ A4 دستتون بگیرید و یه جدول ترسیم کنید در چهار سطر و ده ستون.

یعنی چی؟

عرض میکنم.

ببینید شما پدری دارید و پدربزرگی که انشالله زنده باشن و اگر نیستن خدا رحمتشون کنه.

توی این جدول مشخص میشه که نسل پدربزرگتون به لحاظ تقید به گویش دزفولی چگونه  بودند.

مثلا :

در جدول مشخص میشه که پدر بزرگتون خودش ، باباش ، مادرش ، داداشهاش ، آبجی هاش ، داییاش ، عمه هاش و .... خلاصه بستگان درجه یک اش ، کدوما دزفولی روبه عنوان زبون اصلی شون تکلم می کردن و کدوما نه!

سپس برای پدرتون این آمار رو استخراج کنید.

و در نهایت برای خودتون.

مطمئن باشید اگر بلدباشید نتایج این آمار رو روی نمودار ببرید متاسف و شگفت زده میشین.

خیلیا فکر میکنن که فقط زبان هخامنشی مرده اس.

در حالیکه زبان مرده زبانی است که توی کتابا هم ممکنه پیداش کرد و یا ممکنه کارگردان توانایی همچون مل گیبسون در فیلم های مصائب مسیح و آپوکالیپتو کنکاش کنه و براشون دیالوگ طراحی کنه.

عزیزان من،

زبان مرده فقط زبانی نیست که اصلا وجود نداره. نه!

بلکه زبانی که تا همین دیروز جزو زبانهای زنده دنیا محسوب میشده ممکنه امروز از طرف یونسکو به عنوان زبان مرده اعلام بشه.

لذا آگاه باشید رفقا که مبنای مرده بودن زبان : کاربری روزمره ی اون توسط آدمای زنده اس.

به همین سادگی!

خبر رو داشته باشید : هر 15 روز یک زبان به زبانهای مرده دنیا می پیوندند.

                                                کلیک  کنید

 

معنیش اینه که آخرین نفراتی که به این زبانها به عنوان زبان اصلیشون تکلم میکردن دارفانی رو وداع کردند.

به همین سادگی!

وگرنه که خط میخی ، هم در کتابها  و کتابخانه ها هست و یادگیریش هم کاری نداره.

بحث سر اینه که زنده بودن یا نبودن یک زبان فقط و فقط بسته به اینه که توسط کسی یا کسانی در ادبیات محاوره ای به عنوان زبان اصلی و اول استفاده بشه.

میدونید معنی تلخ این قضیه چیه؟

بسیاری از دزفولی های زنده (مقیم و غیر مقیم) که کمی تا قسمتی از زبان دزفولی رو در ادبیات روزمره شون استفاده میکنن در حقیقت زبانشون همون گویشیه که حجم کاربریش به گویش دزفولی میچربه.

لذا با آمار ساده ای که خواهید گرفت متوجه می شید که سیر لگاریتمی انقراض گویش دزفول سه یا چهار دهه است که آغاز شده و ما در خوابی عمیق فرو رفته ایم.

جناب حاج عظیم سرافراز عزیز،

نکته ای که اینجا گفتم تنها بخش کوچکی از اون پروژه اییه که قرار بود (به همراه آقای..) طی همایشی در دزفول ارائه کنیم. یادتان هست که در میز پینگ پنگ شهرداری و شورای شهر پنج ماه ردوبدل شدیم؟

بماند اخوی..

 

 

پی نوشت : نکته ای تحقیقی که در این مطلب ازش استفاده کردم متعلق به پژوهشگری ارجمنده که به وقتش معرفی خواهد شد.

 

 

دزفول ، سرزمین سوختن فرصت ها

واستون گفته بودم که از پنجم تا دهم فروردین امسال در دزفول بیست نفر مهمون از تهران داشتم و خیلی مراقب بودم که بهشون خوش بگذره. راستش عادتمه که وقتی غیردزفولی ها به دزفول میان تلاش کنم خوبی های شهر رو بیشتر بهشون معرفی کنم.
یکی از رفقای ترک زبون دایم به بقیه میگه : موزون هرجا باشه یه دایره به شعاع پنجاه متر دورش بکشید همونجا سفارت دزفوله.
این مزاح رو واسه این میگه که من همیشه از پتانسیل های مثبت شهر براش تعریف و ازش دفاع می کنم.
فعلا داشته باشید...
سه روز پیش یکی از همکارا از سفر شمال برگشته بود و یه چیزی گذاشت روی میزم.
عکسشو ببینید :

 

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

 

فکر می کنید چی باشه ؟
نه! شمش طلا نیست.
عکس بعدی رو ببینید :

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

یه بسته کلوچه لاهیجانه.
اُردی بهشت 89 اشاره ای به صنعت بسته بندی کلوچه در لاهیجان و ملی کردن این محصول داشتم. ظاهراً پای این کلوچه به خارج از مرزهای ایران هم رسیده و مدتهاست صنایع کلوچه لاهیجان صادرات خارجی هم داره.
یه باردیگه این محصول شمالی رو سیاحت کنید:
ابعاد جعبه 35 * 10 * 4 سانتی متره . نمی دونم این جعبه پاش به سوپری های دزفول رسیده یا نه؟ ولی اگه گیر آوردین خوب ملاحظه اش بفرمایید. بسته بندیش بسیار چشم نوازه در حالیکه کلهم اجمعین 8 قطعه کیک لی لی پوت سابق ( اونایی که کیک لی لی پوت خوردن میدونن) توشه. از همون لی لی پوتایی که مش دُل دُل جلوی باغ گازر توی مغازه اش داشت.( یادش به خیر )

سال 1332 یعنی فقط 58 سال قبل یه نفر بنام آقای بگلری در شهر لاهیجان فکراشو میکنه و این کیکای لی لی پوتو اختراع می کنه.
ازونجایی که محصول راحت الحلقومی به حساب میاد به سرعت طرفدار پیدا میکنه و بعد از گذشت 58 سال الان کارخونه های نوشین ، نادی ، نادری و ..... در شهر لاهیجان از واژه "سنتی" دم میزنن برای این کیک.
فی الحال تمام ایران با این کیک آشنا هستن. همونطور که در پُست اردی بهشت 89 عرض کردم اواخر دهه 60 بود که صنعت تولید این کلوچه در لاهیجان دچار جهشی مضاعف شده و کیفیت فرآوری و هم چنین کیفیت بسته بندی هاشون رنگ و بوی تازه ای گرفت.
هرکدوم از شما دیسونی های عزیز که به شمال کشور تشریف برده باشید دیدین که در سرتاسر این خطه (حدود 700 کیلومتر) کمتر فروشگاهی پیدا می شه که از محصولات کلوچه های لاهیجان نداشته باشه.
برگردیم به فروردین ماه امسال و مهمونای تهرونی خودم.
یه روز متقاضی خرید سوغاتی خوراکی از بازار بودن.
بردموشن بازار کهنه.
گمان می کردم که تا خرخره خرید کنن.
البته خرید هم کردن.
ولی خیلی کمتر از اونی که انتظار داشتم.
تو ذهنم دنبال دلیلش بودم که یکی از خانماشون گفت : آقای موزون این خوراکیاتون خیلی منحصر بفرد و هوس انگیزه ولی چرا بسته بندی نیست ؟
چرا همش فله و بازه؟
باهاش موافق بودم ولی ناچار گفتم : من تضمین می کنم سالم باشه هرچی دوست دارید بگیرید ببرید و میل کنید.
می دونید چی گفت؟
خنده ای کرد و گفت : آخه فقط مسئله خودمون نیست آقای موزون ، ما می خواییم از اینهمه خوراکی های عجیب و خوشمزه و مقوی برای دوستانی که  اَزَمون توقع دارن، سوغاتی ببریم. اینه که اگه بسته بندی داشتن (صدالبته بسته بندی مناسب) خیلی بیش از اینا خرید می کردیم.
جوابی نداشتم بدم.
نگاهی به فروشنده بی نوا کردم که چیزی حدود 200 هزار تومن به مهمونای من فروش کرده بود و قند تو دلش آب می شد و بی خبر بود که اگه جنساش بسته بندی درست و حسابی داشت تا مرز یک میلیون تومن هم کاسب بود.
مهمون ها خرید می کردن و من به زخم کهنه ی "فقر صنایع بسته بندی" در دزفول و بسنده کردن کسبه شهرمون به فله فروشی فکر می کردم.
ما دزفولیا دلمون خوشه به اینکه با این مدل فروش جنس ، داریم سوغاتی شهرمون رو عرضه می کنیم و البته توجه به این نداریم که برای رونق بیشتر بازار سوغاتی های دزفول (با توجه به اینکه دستمون هم از تنوع سوغاتی های خوراکی پُره) خیلی ساده می تونیم بازار کل کشور رو هدف بگیریم. چرا که نه؟( اینم بگم که من شخصاً خیلی از خرید سنتی و فله خوشم میاد. اما خب دیگه جامعه ی اکثریتیِ مشتریا این جوری نیستن).
    بپذیریم که نباید به این اکتفا کرد که دزفولی های ساکن اقصی نقاط ایران که میان شهر تا سوغاتی ببرن فروش فله براشون فرقی نمی کنه.
فکر می کنم باید به جای دایره و دُنبک زدن برای ساخت پالایشگاه و هایپرمارکت و اینجور چیزایی که ره آوردی جز آلودگی محیط زیست و جلوه های سکسوالیته ی بازار نداره و دامنه اشتغال زاییش حداکثر چند هزار نفر رو در بر میگیره (تازه اگه همش دزفولی استخدام کنن) بیاییم برای صنایع بسته بندی دزفول فکری اساسی بکنیم و به صادرات ملی و فرامرزی این سوغاتی ها طرحی نو دراندازیم. بهتره دزفول رو به خوراکی های مقوی و پاک بشناسن توی بازار یا به پالایشگاه و قیرسازی ؟ دودآلودگی و تعفن؟ (عین ماهشهرو و آبادان). هیچ به این فکر کردید که عاقبت کدوم شهرهای پالایشگاهی و پتروشیمیایی منجر به رشد کلانشون شده ؟ آیا آبادان و ماهشهر الان جزو شهرهای پیشرو و کلان و پیشرفته ی مملکت شده اند یا شدن شهرهایی که به عنوان دودگاه صنعتی با هوای آلوده شناخته میشن که وظیفه ی ارایه مواد نفتی و صنعتی دارند و در قبالش محرومیتِ از پاکیزگی محیط زیست رو دریافت می کنن. سوغاتی آبادان و جایگاه سوغاتش در ذهن ایرانیان را با سوغاتی لاهیجان و جایگاهش در ذهن مردم کشور را مقایسه کنید.
دزفول یه فوق پتانسیل برای معرفی محصولات غذایی و گردشگری و اکوتوریسم در ایران داره.
حالا سرمایه ی موجود رو رها کنیم دزفول رو بُکُنیم قیرخانه و کُک خانه و دودخوارِ دیگر شهرهای مملکت. محیط پاک و سوغاتی های جذابمان را دو دستی بدهیم و در عوض لباس کارگران معدن و ذغال سنگ ریزان لوکوموتیو ذغال سنگی تحویل بگیریم و بپوشیم تا دزفول هم بشود نفتی، سیاه و مردم دزفول با  وجود داشتن سرمایه ی عظیم زیستگاهی و غذایی و کشاورزی و ... بشوند همچون محافظان کارخانه ی  قیرسازی و کارگران کارخانه ی مواد شیمیایی و نفتی.
این جایگاهِ پاکیزه و فراهم را ارزان و رایگان بدهیم و به جای آن جایگاهِ دودآلوده و محیط کُش را گران بخریم.
ببخشید انگار خیلی از موضوع دور شدم. برگردیم به بسته بندی و کلوچه.
بنظر من عین کم خردی و کج نگریه که این همه پتانسیل ، فقط و فقط در همین بحث خوراکی های سنتی دزفول وجود داشته باشه و هزاران هزار دزفولی رو که میتونه درگیر بازار 70 میلیونی کشور کنه رها کنیم و بریم از جایی شروع کنیم که آبادان و ماهشهر ده ها سال پیش شروع کردن و نه تنها طرفی نبسته اند بلکه به بن بست هم رسیده اند.
لطفا کسی متعصبانه و سیاسی به این نکات آخری که عرض کردم گیر نده.
من دارم از هرز دادن پتانسیل های موجود شهرمون حرف میزنم.
اگر سوغاتی لاهیجان چای و کلوچه ای ست که هیچ یک قدمتی بیش از100 ساله و 60 ساله ندارن؟
دزفول حداقل قرن هاست کلوچه داره.

عکس از وبلاگ وزین (زن ، آب ، آیینه)

 

اونم کلوچه ی بی نظیری که در تمام کلوچه های ایران لنگه نداره.
-    حلوا سیلوونی داره.
-    سیلوون داره.
-    کنجد و محصولات مربوط به کنجد رو داره.
-    دزفول قرص نعنایی داره که نظیر نداره.
-    گلابی که از گل های دزفول و عرقی که از نعنای دزفول و آب دز به عمل میاد به قمصر کاشون گفته زِکی !
دوستان؛
یه بار شمردم : دزفول حدود 30 خوراکی داره که صنایع بسته بندی میتونه درگیرش بشه و سوغات منحصر به فرد دزفول هم باشه.
اشتباه نشه رفقا؛
وقتی میگم « خوراکی » ، آشپزی دزفول رو نمی گم ، منظور همون خوراکی های کوچه و بازاره.
خداوندا نصیب مردمان شهرم کن.
روزیِ واسع، حلال و طیب


یا حق

روغنی که ما می خوریم (2)

اطلاعیه : {{ به گزارش یاسر قربانی عزیز ، هیئت عزاداری مسجد کرنوسیون روز یک شنبه 1390/5/30 ساعت 9:30 شب از مسیر مسجد کرنوسیون-خیمه گاه-بندار قاضی-خیابان امام خمینی شمالی به محضر حضرت سید محمد سبزقبا (ع) برای عزاداری سالروز شهادت ساقی کوثر علی علیه السلام مشرف می شوند.}} التماس دعا.

 

 

اما بعد....

دیدیم که قیمت روغن های مایع بازار در کشور به هیچ وجه با ارزش واقعی محصول آفتابگردون سخنیت نداره.
اجازه بدین نگاهی به آمار رسمی در خصوص سهم روغن های وارداتی بندازیم.
آمار رسمی میگه که کشور ما نزدیک به 80 درصد روغن خوراکی مورد نیاز مردم رو به صورت خام وارد می کنه.
(با سه دقیقه سرچ ناقابل آمار دستتون میاد.)
همینه که خیل کارخونه های جور واجور روغن در کشور (از مایع گرفته تا نباتی) صرفا روغن  وارداتی رو دریافت و پس از یک مقدار عملیات تصفیه و ... بسته بندیش می کنن.
روغن خام آفتابگردون فقط یکی از انواع روغن های وارداتی محسوب میشه و دانه های روغنی دیگه ای مثل سویا و کلزا و کنجد و پنبه و .... جزو دانه های روغنی برای تولید روغن محسوب میشن.
به قیمت روغن های وارداتی در سال 90 توجه کنید (به نقل از رئیس انجمن روغن نباتی ایران)
روغن سویا : هر تن حداکثر 1350 دلار     
روغن آفتابگردون : هر تن 1400 دلار
معنیش اینه که هر کیلو روغن وارداتی برای کارخونه دار قریب به 1500 تومن تموم میشه. بنابراین طبیعیه که 700 تومن هم برای هزینه هایی از قبیل : حمل و نقل ، تصفیه و بسته بندی ، مالیات و واسطه های بازار و کاسب های خرده پا اضافه بشه و نهایتاً هر عدد روغن مایع 850 گرمی رو 2200 تومن راهی آشپزخونه های خلق الله بکنن.
دقت کنید دوستان؛
بنده وقتی پُست قبلی رو می نوشتم صرفا کلاه خودمو قاضی کردم که به این نتایج رسیدم و الانم که این مطلب رو می نویسم 10 دقیقه بیشتر نیست که آمار فوق رو استخراج کردم که شکر خدا تخمین های تجربی بنده تایید شد.
یادم میاد چند سال پیش رفته بودم خونه ی یکی از خاله هام(که الان عمر داده به شما) در بندر اقتصادی و مهم امام خمینی در جنوب خوزستان. همسرش مدیر یکی از ترمینال های کشتی بود.
شبی با هم روی اسکله و در کنار یکی از کشتی های غول پیکر قدم می زدیم که یه لوله شیلنگ مانند و خاکستری تیره و کثیف و قطور(حدود 25 سانتی متر قطرش بود) رو دیدم که از بدنه کشتی بیرون اومده و روی اسکله افتاده بود و تا یکی از منابع بزرگ نفت در 100 متری کشتی امتداد داشت.
از شوهر خالم پرسیدم :
-    این گازوییله؟(گمانم این بود که کشتی داره سوختگیری می کنه)
-     روغنه.
-    روغن بارمیزنه؟(تصور کردم که روغن تعویض روغنیه)
-    بار نمیزنه داره تخلیه میکنه.
-    پس اون روغنایی که بسته بندی توی تعویض روغن ها هست اول اینجوری فله وارد میشن؟
-    روغن خوراکیه .
-    ..!!!
-    تعجب کردی؟
-    یعنی چی روغن خوراکیه؟
-    روغن خوراکی با کشتی میاد اینجا توی این منابع بعد با تانکر های نفتکش میرن به سمت کارخونه های تصفیه روغن و اونجا بسته بندی میشن.
از تعجب خشکم زد.
به خاطر همین تجربه بود که حدود یکماه قبل یکی از همکاران جام جم خبری رو توی جمع رفقا داد و تنها کسی که تعجب نکرد من بودم.
میگفت بابای دوستش ماشین ترانزیت داره. از ایران بنزین میزنه واسه عراق. از عراق گازوییل میزنه واسه ترکیه و از ترکیه روغن مایع خوراکی میزنه واسه ایران. توی هیچکدوم از این مسیرهای سه گانه  شستشوی تانک انجام نمیشه و این سه مواد فقط جایگزین هم میشن.

 
نتیجه :
بنده شیمیدان نیستم که بتونم ترکیبات روغن های نباتی و مایع درون بازار رو کشف کنم.
اما همونطور که بزرگان گفتن "عقل" پیغمبر دوم شماست ، با رجوع به قوه تشخیص خودم به این نتیجه می رسم که ممکنه محتویات روغن های وارداتی با این قیمت نازل اصلا روغن نباشه و ترکیبات نفتی و یا چیزه دیگه ای داشته باشه.
به این نکته توجه کنید.
دمای درونی بدن ما حدود 37 درجه اس.
تبعا این دمای خون ما هم هست.
حالا اگر روغنی مصرف کنیم که توی دمای 37 درجه حالت مایع داشته باشه خطر رسوب کردن چربی در دیواره رگ های مظلوممون رو کاهش دادیم.

قبول؟
لذا روغنای نباتی تا اینجا مردود و از رده خارجن (لااقل بخاطر جامد بودنشون ، وگرنه بماند که ترکیباتشون چیه؟)
میمونه روغن های مایع که به دلیل قیمت مشکوکشون بطور کلی ذهن آدم رو راحت نمیذاره که واقعا "روغنی که ما میخوریم" چیه؟

 


چاره چیه؟

1) شاید بخواین حرفمو رد کنین ولی شایعاتی که در خصوص مصرف روغن حیوانی توی گوشمون خوندن (که سنگینه..که خطرناکه..که..) همش جوسازی کسانیه که نونشون و نفعشون در بیمار موندن و ضعیف موندن منو شماست.
روغن حیوانی در دمای 37 درجه کاملا مایع میمونه. روغن حیوانی سرشار از مواد غذاییه و اتفاقا بسیاری از پزشکان منصف قلب و عروق خوردنشو توصیه میکنن.
مشکل اینجاست که روغن حیوانی گوسفند کمی گرونه و برای مصرف روتین در آشپزخونه هزینه برداره.(فکر کنم الان خوبِ خوبش هر کیلو بین 25 تا سی هزار تومن قیمت داشته باشه)
بزرگان دین فرمودن که  روغن گاو مصرف کنید. قیمت روغن گاو چیزی حدود 12 هزار تومنه.
اما یک نکته رو هم مد نظر قرار بدین دوستان.
اگر شما هفته ای یک کیلو روغن مایع در آشپزخونه مصرف می کنین بدونین که همون یک هفته رو با حدود 600 گرم روغن حیوانی میتونین سپری کنید.
شما در غذایی مثل بادمجان سرخ کرده دائما باید به تابه ، روغن اضافه کنید و بادمجونا دَمبِ دقیقه روغن بطبلن. در حالیکه با روغن حیوانی اینجوری نیست و ممکنه بادمجونا با نصف همون مقدار سرخ بشن.( بشرط اینکه بادمجونا خوب نمک سود شده و آبشون چکیده باشه)
راه دیگه ای هم هست که روغن حیوانی براتون حدود 8 الی 10 هزار تومن تموم بشه.
من حدود دوماهه که دارم همین کارو می کنم.


طرز تهیه روغن دنبه گوسفند

 

 


دوکیلو دنبه گوسفند بخرید(مواظب باشید بهتون "پی" نفروشن)
قیمت : توی تهران از کیلویی 4500 تومن(بازار مولوی) خریدم تا 6500 (بغل خونمون).
فرض کنیم شما در دزفول بخرید کیلویی 5000 تومن که دوکیلوش میشه 10000 تومن.
دوکیلو شیر می خرید حدود 2000 تومن.
دنبه ها رو تمیز می کنید (یعنی با چاقوی تیز اون پشم و پیله ها و اضافات رو در میارید تا دنبه ی خالی داشته باشید)
سپس دنبه ها رو گِندِه گِندِه می کنید (اونقدری که توی دهانه چرخ گوشت بره).
گنده های دنبه رو شستشو بدید.
حالا توی یه ظرف تمیز ، دنبه ها رو توی آب نمک بخوابونید.
فردا دنبه ها رو از آب نمک در بیارید و بذارید توی یه سبد تا آبشون بچکه.
حالا دنبه ها رو توی چرخ گوشت می یَرید.(چرخ می کنید)
پس از یَرنیدن دنبه ها اونا رو توی یه قابلمه (ترجیحا مس باشه) که حجمش حدود 6 کیلو باشه بریزید.
حالا دوکیلو شیر رو هم به دنبه ها اضافه کنید و آروم میکسشون کنید( یَک بزنید).
قابلمه رو بذارید روی کمترین شعله ( در حد شمع).
مراقب باشید : شعله باید خیلی خیلی کم باشه.
سه ساعت درب قابلمه رو بذارید تا خوب داغ شه و سپس درب قابلمه رو کلاً بذارید کنار.
36 ساعت صبر کنید.( البته در این 36 ساعت بهش سر بزنید و سعی کنید هر یکی دوساعت دوسه بار محتوای قابلمه رو خیلی آروم هم بزنید تا حرارت به طور یکسان شامل حال سوژه بشه.
خواهید دید که در این 36 ساعت اثری از شیر نمی مونه. و دنبه ها هم تونیده(ذوب) خواهند شد و مبدل به خاکه های قهوه ای رنگ.
ظرفی جدا آماده کنید برای برداشت حدود 1500 گرم روغن صاف و روشن عین اشک چشم.
با کمچه(ملاغه) آروم آروم روغنِ روی قابلمه را بگیرید و از صافی (ترجیحا جوراب زنانه ی نو و پانکرده) بگذرونید.
ته مونده ها و خاکه های روغن دنبه رو هم می تونید باز کمی بذارید بمونن تا روغن ته مونده هم درآد.
نکته : بعضی با بوی خوش روغن دنبه ممکنه مشکل داشته باشن. میتونن همون اول کمی دارچینی بریزن توی محتوی قابلمه.
میتونن دوتا سیب گلاب بندازن توش.
میتونن دوسرپیاز خلال کنن بریزن توش.
نکته : قیمت حدود 1500 گرم روغن دنبه ی شفاف و تمیز و مطئنی که خودتون گرفتین میشه حدود 12000 تومن. یعنی کیلویی 8000 تومن.
این  1500 گرم روغن دنبه خوش خوراک ، کار 2500 گرم روغن مایع رو براتون انجام میده.
یعنی حدود سه عدد روغن 2200 تومنی.
بنابراین شما به جای 6600 تومن روغن مایع می بایست 12000 تومن روغن دنبه مصرف کنید.
مقایسه جالبی بنظر میاد. درست میگم؟

2) روغن هایی مثل کنجد و زیتون هم کیلویی نزدیک به ده هزار تومن تموم میشه براتون به شرطی که مطمئن باشید اصله. متاسفانه بسیاری از روغن های زیتون خارجی تقلبی هستن. خوشبختانه دزفول یکی از شهرهاییه که خیلی راحت میشه روغن خوراکی کنجد رو کیلویی بین ده تا یازده هزار تومن گیر آورد البته اگر به بو و طعمش بتونید عادت کنید.

 

حقیقت اینه که مصرف روغن کنجد بهتر از روغن حیوانیه اما به صلاح هم نیست که بدن نازنینتون رو کلاً از روغن حیوانی محروم کنید و مصرف هر از گاهیش لازمه.

یادمون باشه که حکم روغن خوراکی در رگ و پی ما همون حکم کارکرد روغن ماشین  در موتور ماشین رو داره.
خداییش من از زمانی که پیکان داشتم تا آلان که یه پژوی فکسنی دارم  گرونترین روغن بازار رو به خوردشون دادم و تفاوتشم اینه که نفس موتور ماشینم همیشه ردیفه.
بحث روغن تمام!
هر کی زودتر روغن دنبه گرفت عکسشو بفرسته همه ببینن.
اینقده این پُست طولانی شد میدونم الان سید رضا سبزقبا به خونم تشنه اس.
یا حق




روغنی که ما می خوریم (1)

قصد نداشتم فعلا رودستِ پُست "نون چربی" پُستی بنویسم ولی دغدغه ی آقای صائبی نیا در خصوص چرب بودن این غذا منو واداشت که وارد بحث روغن های مصرفی خونگی بشم. چیزی که خیلی وقته دلم می خواست بابشو باز کنم.

اما بعد...

اگه حدود سه کیلو گرم تخمه آفتابگردان (تخمه ی خوب و پر مغز) رو پوست بگیرین چیزی نزدیک به یک کیلو گرم مغز تخمه آفتابگردان به دست میارین. منظورم همون مغزایی هست که تازگیا شرکت مزمز داره به خورد مردم میده و الحق که خوش خوراک هم هست.

حالا اگه حدود سه کیلوگرم تخم آفتابگردان رو زیر فشار روغن گیری بذارین ممکنه یک کیلوگرم روغن آفتاب گردان استحصال کنید.

نتیجه : برای به دست آوردن یک کیلو روغن آفتابگردان نزدیک به 9 تا 10 کیلوگرم تخمه باید نفله بشه.

همون تخمه هایی که هر کیلوش تو بازار بین 4 تا 5 هزار تومن ارزش داره. بنابراین حدود 40 تا 40 هزار تومن تخمه ی بازار برای تولید یک کیلو روغن مایع آفتاب گردان لازمه.

سوال : چه جوریه که یه کیلو روغن مایع رو میخریم حدود 2200 تومن؟؟؟؟

احتمال : چون خلق الله فقط درصد کمی از محصول تخمه ی آفتاب گردان رو تفریحی می خورن و بخش اعظم این محصول ناچارا تبدیل به روغن میشه از طرفی در مسیر تولید روغن ، نرخ عمده تخمه خیلی خیلی کمتر از تخمه بو داده اس ... پس می صرفه که تخمه رو به ثمن بخس به کارخونه دار بفرشون.

بنده این احتمال رو برای توجیه ارزون بودن روغن آفتابگردان در بازار به هیچ وجه قبول ندارم.

تخمه ی خام با یه کم نمک و حرارت آماده خوردن میشه. در حالیکه عملیات تولید روغنش خیلی پیچیده تر و هزینه بر تره.

اینو میتونید از مالک محترم کارخونه روغن مایع ساعی در دزفول بپرسید.

بیایید خودمون همینجا یه چرتکه بندازیم.

شما یک کیلو روغن رو می خرید حدود 2200  تومن.

طبیعیه که فروشنده ی جزء ، از عمده فروش بازار خریده باشه 2000 تومن.

و عمده فروش از کارخونه دار خریده باشه 1800 تومن. (که البته پایین تر از این نرخ هاست)

حالا کارخونه دار برای تولید هر کیلو روغن مایع چقدر هزینه ی داده باشه خوبه؟

حقوق کارکنان....هزینه خود کارخانه...مالیات...چه و چه!.

همه اینا رو برای تولید یک کیلو گرم روغن در بدبینانه ترین حالت لحاظ کنیم : 300 تومن.

میمونه به عبارت 1500 تومن برای خرید حدود 10 کیلو گرم تخمه خام از کشاورز.

یعنی هر کیلو تخمه به عبارت 150 تومن ناقابل.

یادآوری : برای سود کارخونه دار هیچی لحاظ نکردم ها!!

سوال : چه جوریه که کشاورز براش می صرفه 1 کیلو تخم آفتابگردان رو به کارخانه تولید روغن مایع بفروشه کیلویی 150 تومن....ولی بخشی از محصول که صرف خوردن تفریحی مردم میشه و این همه واسطه و کارخانه و تکنولوژی هم نیاز نداره کیلویی 4000 تا 5000 تومن برای مصرف کننده آب میخوره؟

 دوستان و عزیزان من؛

رسول خدا (ص) فرمود : کلید فهم پرسش است.

برای من ، این روایت پیامبر اعظم ، یه شعار اصولی در پیشبرد خیلی از کارامه.

از خودمون بپرسیم : قضیه چیه؟

به این پرسش فکر کنید و هر پاسخی به ذهن تون می رسه بگید تا در پُست بعدی نظر خودمو عرض کنم..... مطمئن باشید که به نتایج و حقایق جالبی خواهیم رسید.

فعلا یا حق

نون چربی


هیچ وخ شنیدید که اینگیلیسیا به آداب غذاخوردنشون خیلی می نازن؟
یا اینکه انواع کارد و چنگال و قاشق ها رو برای خوردن انواع غذاها استفاده میکنن ؟
و اینکه مظهر رعایت کردن این آداب و عادات ،  دربار ملکه انگلستانه ؟
نمیدونم شنیدین یا نه که ایتالیایی ها پز میدن که ملکه انگلیس ، فقط و فقط پیتزای ایتالیا رو با دست می خوره ؟
اینارو گفتم که بگم : هرجایی آداب خودشو داره.
ما ایرونیا غذاهای "دستخور"  کم نداریم. در دین مبین اسلام هم سفارش شده که غذاها رو با دست بخوریم  که البته اونم آدابی داره و  استفاده از دست به هرشکلی توصیه نشده . برخی عرفا معتقدن غذارو نباید گاز زد چون خوی حیوانی رو القاء می کنه (مثل ساندویچ) بلکه باید هر غذایی رو با دست جدا کرد و به دهان گذاشت و باقی ماجرا که نمی خوام واردش بشم.
ولی یه چیزی واسه من روشنه : خوردن "بعضی" غذاها با دست ، لطف و آرامشی داره که گرونترین قاشق چنگالای دنیا نمی تونه جاشو بگیره. به قول قدیمیا بد نیست ((گاهی دستمون به دهنمون برسه.))
من گاهی وختا در خلوت خودم که غریبه و میهمان حضور نداره ،خیلی راحت و با آرامش ، تلیت آبگوشت رو با دست میل می کنم و طبیعیه که قبل از اینکار از خجالت دستام در میام و حسابی شستشوشون میدم.
شمام گاهی امتحان کنید و نگذارید فلزات  و واسطه ها ، اینقدر شما رو با بدن خودتون بیگانه کنن.
بگذریم ...
بریم سراغ یکی از کلاسیک ترین غذاهای دزفول که خوردنش هیچ راهی غیر از دست نداره.
تکرار می کنم : هیچ راهی!
این شما و اینم : نون چربیییییییییی

نون چربی ، یکی از انواع آبگوشتای دزفولیه که غالبا ناهار روز عروسی صرف میشه.
چرا؟
قبلنا که عروسیا توی خونه ها برگزار می شد و بستگان نزدیک از صبح برای کمک به مراسم شب عروسی میومدن خونه ی صاحب عروسی ، نون چربی ناهار اونروز فامیلای نزدیک بود.
 لذا یکی از دلایل توجیهی پخت این غذا ، دور هم بودن یک خاندانه !
خدایی نه لطف داره و نه میصرفه که چهار نفر بشینن نون چربی درست کنن و میل کنن ، بنظر من اگه "خاندان" به مقدار کافی در دسترس نبود می تونید برید از سرکوچه ده دوازده نفر همشهری گرسنه رو صدا کنید و بیارید پای سفره ، چون یکی از جلوه های ویژه ی ( اسپیشیال افکت) این غذا  صدای لیسیدن انگشتهاست که دسته جمعیش موندگارتره.

بنابراین :
مواد لازم  پخت نون چربی برای 10 نفر
نخود آبگوشتی : 12 مُشتِ پُرِ دایَه
گوشت گوسفندی گرم : یک کیلو و نیم با استخون ( ترجیحا سردنده و راسته)
دنبه گوسفندی : نیم کیلو
زعفران :  نیم مثقال
پیاز : یک کیلو
ادویه : دوقاشق غذاخوری
زردچوبه : سه قاشق غذاخوری (نگران نشید خصوصیت نون چربی زرد بودنشه)
روغن حیوانی : 250 گرم ( ترجیحا روغن سادات احمد فداله)
نون خونگی : حدود 20 عدد (اگه نون خونگی نبود از نون های شبه خونگی بازار که گرد باشن)
ناخن گیر : یک عدد (اگر افراد باهم مشکل دارن ، به تعداد)
طرز تهیه :
نخودها رو از روز قبل توی آب خیسونده و روز پخت ، پوست کنده و لپه می کنید.
گوشت ها و دنبه ها را گِنده (gendeh) می کنید . گوشت ها در قطعاتی به اندازه آبگوشت تلیتی و دنبه ها کمی ریزتر.
پیازها رو پوست کنده و خلال می کنید.
گوشت ها و دنبه ها رو به همراه پیازها نیم تفت بدید.(چون دنبه ی ریز کرده توی تابه دارید نیاز به روغن ندارید . البته اگر با حوصله و آروم تفت بدید)
نخودهای لپه شده ، گوشت ، دنبه و پیاز نیم تفت داده شده رو با هم توی قابلمه بریزید.
اندازه قابلمه اونقدری باشه که آب حدود چهار انگشت از سر مواد بگذره.
اندازه شعله رو متوسط قرار بدید تا به مرور محتواش جوش بیاد و قل بزنه .
حالا ادویه و زردچوبه رو آروم اضافه کنید.
(لطفا تلویزیون و موبایل خاموش باشه که حواستون پرت نشه)
یادتون باشه اگه ادویه و زردچوبه رو قبل از جوش اومدن قابلمه بریزید ممکنه که کف کنه و از قابلمه بزنه بیرون و از چشم من ببینید.
پس ، وقتی قابلمه جوش اومد ادویه و زردچوبه رو اضافه کرده و شعله رو آروم کنید تا آبگوشت نون چربی تون، خوب جابیفته.
به موازات همه ی این کارها باید آب زعفرون رو آماده کرده باشین. به این ترتیب که زعفرون ها رو توی هاون کوچولوی خونه می ریزین و آروم آروم می کوبید تا اصطلاحاً ساییده بشن. بعد توی هَشَک (کاسه hashak) می ریزین و یه لیوان آب داغ می ریزین روی زعفرون ها و هشک رو روی گرمایی همچون بخار سماور یا  کتری می ذارین تا در حین آماده سازی غذا ، آب زعفرون خوب جا بیفته. دقت کنید : آب زعفرون نباید جوش بیاد بلکه فقط گرم و داغ بمونه.
10 دقیقه قبل از انتهای پخت آبگوشت ، نمک رو به میزان لازم اضافه کنید.
آخر پخت آبگوشت چه زمانیه؟؟
وقتی که خودتون از عطرش و از له شدن نخودها و گوشت ها متوجه شدین که آبگوشت جا افتاده شعله رو خاموش کرده و یک سینی گرد فراشی مسی که کمی بیش از گردی نون ، وسعت داره (اَزون سینی  مسیا که لبه اش کنکره داره و نام خانوادگیتون به عنوان یادگاری گوشه اش حک شده) رو آماده کرده و با کمچه (kamcha ملاقه)آب آبگوشت رو توی سینی می ریزین طوری که نصف عمق سینی پر آب بشه.
دوقاشق آب زعفرون  و سه قاشق روغن خوش ، بریزین توی سینی و آروم هم بزنین تا همه اش یکدست بشه.
حالا به ازای هر شخص که روی سفر نشسته ، یه دیس یا یک بشقاب بزرگ آماده می کنید و یه نون درسته برمی دارید و آروم می خوابونید توی سینی تا یه طرفش خوب آغشته به آب زعفرونی رنگِ آبگوشت بشه.
حدود 5 ثانیه صبر می کنید و سپس نونِ چرب و چیلی شده رو دولا می کنید و توی بشقاب می ذارید طوری که سمت چرب شده اش مثل کبابی ها لای خودش بمونه.
حالا یگ کفگیر نخود و پیاز و چند گنده (gendeh ) گوشت و دنبه و استخون می ذارید لای نون چرب شده و می برید سر سفره برای نفر اول.
همینطور ادامه می دید تا آب چرب و زعفرونی توی سینی ته بکشه (البته نذارید سینی خشک بشه) و دوباره از توی قابلمه به آب سینی اضافه می کنید و همینطور آب زعفرون و روغن خوش نیز.
و ایضاً نون چرب کردن و لای اون مخلفات کشیدن.
دور هم می شینین روی سفره و بسم الله....
 سبزی باغ گودول یادتون نره
تره ، ریحون و نعناع.

آها!!!
داشت یادم می رفت : ناخنگیر.
برای اینکه با لذت ، انگشتهاتون رو بخورید لازمه قبلش ناخنها رو خوب بگیرید ودستهاتون رو تروتمیز بشویید.
پایان غذا : شکرخدا.

 

این نون چربی به افتخار دیسونی ها توسط خانواده ی محترم چوب خدا نوش جان شده


پی نوشت 1 : این غذا ظاهرش چرب و چیلی و بامشادیه در حالیکه سبکتر از کله پاچه اس.
پی نوشت 2 : به محض اینکه نون چربی درست کردیم (چون ماه رمضانه ، برای شام ) ازش عکس می گیرم و براتون قرار میدم ، هرچند دلم می خواد شما درست کنید و و عکسشو بفرستید تا بنام خودتون قرار بدم توی همین مطلب

پی نوشت 3 : یکی از مخاطبان همیشگی دیسون (دختر دسفیلی) تذکر دادند که کشمش رو از قلم انداختم. جونم براتون بگه که من کلاسیک نون چربی رو گفتم یعنی اون چیزی که در بین تمام محلات دزفول رواج داره و گرنه یه خاله داشتم که چندسال پیش در سن 90 سالگی عمر داده به شما و ایشون می گفت که برخی خانواده های دزفول عادت داشتن که توی سینی آب نون چربی ، یه مقدار پودر شنبلیله هم بریزین. به هر جهت دوستان در جریان باشن که کشمش تفت داده شده و در نهایت افزوده شده به محتویات لای نون (یا نای لون) نون چربی رو خوشمزه تر میکنه.


نوش جان.



 


پیر من! دز (pire man dez)

امشب در حال مرور مطالب دیسون قبلی به پُستی از آخر خرداد 89 برخوردم که در آن شعری زیبا از اخوی ام قرار داده بودم. شعری که سوز دل و زبان حال خود شاعر است.

این شعر را هر چند وقت یکبار مرور می کنم و حالی به من دست می دهد.

این روزها ، جور بستن رودخانه گتوند و کم آبی کارون را ذخیره سد دز دزفول می کشد و پرآبی موقت این روزهای رودخانه شهرمان ، رشحاتی از عظمت گذشته دز را یادآور می شود. چه خوب است این نیم رخ دز قدیم را به خاطر بسپاریم تا بار دیگر که سد گتوند باز شد و دز به تنگه ی باریک و ذلیل خویش بازگشت ، لااقل کمی تفاوت دز واقعی را با آنچه که در این سالها به چشمان ما تحمیل شده بدانیم.

گفتم بد نیست پس از گذشت حدود 14 ماه ، دوباره شعر "پیر من دز" را برای چشمان نازنین شما رفقای دیسونی تکرار کنم :

 

==================

پیرِ من ، دز (pire man , dez )

آن روزها که می خروشیدی ، دز
آن روزها که می جوشیدی ، دز
آن روزها که برهنگی ام را می پوشیدی ، دز
آن روزها که چشمه هایت چشم هایم را می شست
چه بزرگزاده بودم .. بزرگِ من ، دز
کودکی ام به فدایت ، دز
خوشی هایم هرچه زلال تر ، از آنِ تو
سرمستی های نوجوانی ام به پای تاف های مَسی اَت

 

عکس از : عباس قلمبر دزفولی

پیر من ، دز
آن روزها که رودبندِ پیر، به نگاه تو گره از علم های محرم می گشود ، کجاست؟
و امروز که غریبگان ، گره نجابت از زلف کوچه هایت می گشایند ، کجاست؟
آن روزها که شب تا سحر ، در کنارت می غنودیم ،کجاست؟
و امروز که گلالوده تن ، به زلالت در می غلتند ، کجاست؟
امروز شرمسارم از آنچه هستم ، دزِمن
امروز که نژاده ات را به اغیار درآمیخته ام شرمنده ام
که رگه های نازلال ، در وجودت دوانده ام و زلالت را تَلَب کرده ام
زبانم بریده ، خامه ام شکسته باد دز
امروز که امواجت را به رِجسِ بی حیایی می آلایند ، امروز چه ناخلفم
امروز که قِندِرها  در به در از آسمانت می گذرند
دیواری دگر فروریخته و لانه های شکسته ی قندرها ، نعش جوجگان را در آغوش کشیده است

 

 

کودکی ام به فدایت ، دز
شرمنده ام که لانه بانی پرندگانت را ، لایق نبودم
کودکی ام به فدایت دز
امروز که اندام نحیفت را چَشم در چَشمِ من  به زوال می برند
مُثله مُثله  بر دستِ  نعش کشِ کوهرنگ
به پای غربیان زاینده نگر ، تَنَت را چه زلال می برند
دیگر بوی گرم نان اگر ، از تنور قلب هامان به مشامت نمی رسد ، شرمنده ام دز
می دانم ، به پای گندم همسایه می برندَت
تنور من ! گو سرد باش و بمیر

 

 

و من چه ناخلفم که تنها شعر می گویم و  وِرد می خوانم
امروز که دربه درِ کوچه هایت ، حُجب می جویم و نمی جویم
چه بی رگم ، دز
چه بی رگم ، که در کنار تو ، زلال ترین رگِ ایران زمین
چنین زبون و ذلیل ، پاسبانی ات نمی کنم
شرمنده ام ، دز
شرمسارم
پیرِ من ، مرادِ من ، دز
ببخش اگر دیر آمدم به خود
کودکی ام به فدایت
بمیرم پیش از آنکه مردنت را ببینم
دیروز که بزرگزاده بودم ، چه بزرگ بودی دز
و امروز که ذلیلم ، چه نحیفی دز
امروز که یغما زده ای ، از هرآنچه هستم شرمسارم

 

بمیرم ، پیش از آنکه مردنت را ببینم
بخشکم ، پیش از آنکه خشکی ات را ...
بخشکم پیش از آنکه خشکی ات را....


پی نوشت)

غربیان زاینده نگر : توریست های غربی که برای دیدن زیبایی های زاینده رود به شهر اصفهان می آیند
تلب (talab) : گل آلود شدن آب رودخانه را تَلَب شدن آب گویند
تاف های مَسی : امواج خروشان زیر پل جدید (پل منتهی به چهار راه شریعتی) را تاف های مسی می گویند

 

درود و دوصد بدرود

مش ریبخیر 3 (باریک ترین خانه دزفول)

امید داشتم که مش ریبخیر بابت تجارب چند دهساله اش در شغل خوانچه کشی عروسی های دزفول قدیم ، حرفهای شنیدنی در برابر دوربین بزند. امیدوار بودم که مرا بیاد بیاورد.
او یکی از زنان همسایه بود که همیشه ی خدا بدون در زدن ، از چهارطاقی درب همیشه باز و چوبی خانه ی ما وارد می شد و با دادن سلامی بلندبالا به اهالی خانه ، بی آنکه منتظر شنیدن پاسخ باشد به اتاقی که عمه ی پیرم در آن ساکن بود می رفت.
حال مقابل درب خانه اش بودم ، همان خانه ای که سالهای سال دربی محقر با روکش فلز گالوانیزه داشت و اکنون مبدل به دربی آهنی با  ضدزنگ گشته بود. اولین بار بود که می خواستم وارد خانه ی مش ریبخیر شوم. تمام آن سالها یا او را در کوچه ها و مراسم عروسی دیده بودم یا درون خانه ی خودمان و یا پای تنور نان پزی "ماررحمت الله" .
باز هم در زدم اما خبری نبود. دلم نمی خواست دست خالی برگردم ، از بن بست سه متری خانه مش ریبخیر خارج شدم .
 کمی آنطرفتر دکان تعمیرات دوچرخه ای بود که منزل صاحب دکان نیز همانجا کنارش قرار داشت.
چهره اش آشنا می زد اما نامش را بخاطر نداشتم .
او مرا به خوبی شناخت و نه تنها حال پدرم را پرسید بلکه نام کوچک مرا نیز به خوبی بیاد داشت و ....
وقتی متوجه شد به سراغ مش ریبخیر آمده ام متعجب شد و متعجب تر اینکه برای تصویر برداری قصد ورود به خانه پیرزن را داشتم.
تعجب من نیز برانگیخته شد چرا که مرد تعمیرکار از منزلش کلید خانه مش ریبخیر را آورده و در خانه ی پیرزن را گشوده و با صدای بلند و یا الله گویان وارد شده و ورود مرا خبر داد.
تازه متوجه شدم که مرد همسایه نقش یک فرزند دلسوز را برای مش ریبخیر بازی میکرد چرا که زن بیچاره توان شنوایی و حرکتی خوبی نداشت.
مرد ما را با مش ریبخیر تنها گذاشت و رفت.
باورم نمیشد که خانه مش ریبخیر تا بدین حد کوچک و محقر باشد. طول خانه نزدیک به 12 متر و عرض آن کمتر از 2 متر بود.
عکسهای زیر را نگاه کنید :


عکس اول نقشه منطقه باغ گازر تا سردره است.

 

 

عکس دوم ، چهار ساختمان را با رنگهای مختلف مشخص کرده است.


رنگ آبی همان درمانگاه رشیدیان است.
رنگ سبز حسینیه سبط شیخ انصاری است.
و رنگ قرمز را دور خانه پدربزرگم کشیده ام که حدود 400 متر مربع وسعت داشت.(متراژ را گفتم تا بتوانید با مقایسه عکسها ، کوچکی خانه مش ریبخیر را متوجه شوید)
وقتی خواستم دور خانه مش ریبخیر خط بکشم آنقدر ملک پیرزن کوچک بود که امکان اینکار برایم نبود و فقط توانستم یک خط قرمز کوچک (مانند خط فاصله) روی کل خانه اش بکشم ، شما خوانندگان محترم دیسون با مقایسه عکسهای 1 و 2 می توانید حیات خانه مش ریبخیر را در حد یک نقطه سیاه (درست زیر خط قرمز)  ملاحظه نمایید.
(چند روز قبل خبری خواندم در مورد باریکترین خانه جهان ، بی اختیار بیاد خانه مش ریبخیر افتادم)
القصه...
شرح وضعیت دردناک زندگی او و یخچال خاموش و قدیمی اش که نقش یک کمد را برایش داشت ، تنها اتاق نمور و تاریکش که دل رفتن به درونش و دیدن وضعیت اسفناکش را نداشتم ، تنها شیرآبی که درون حیاط سه در یک و نیم متری اش قرار داشت و آفتابی که به زحمت درون حیاط را روشن می کرد.
من به جز دوربین و سه پایه چیز دیگری با خود به همراه نداشتم. از سویی خانه پیرزن سایه و تاریک بود در حالی که من روز روشن به سراغش رفته بودم.
ناچارا او را روی پله های منتهی به پشت بام نشاندم که اشعه های نازک آفتاب برآنها می تابید و چهره پیرزن کمی تا حدی وضوح می گرفت.
جالب آنکه به دلیل باریکی و کوچکی حیاط خانه ، عمق میدانی برای دید دوربین وجود نداشت و من مجبور بودم بدون سه پایه کمرم را به دیوار روبروی پیرزن بچسبانم تا فاصله لنز و چهره او را به حداکثر برسانم (چیزی حدود یک متر و نیم).
در آن لحظه می دانستم که دم غنیمت است و این پیکر فرتوت و پوست واستخوانی عهد قجر که روبرویم قرار دارد معلوم نیست تا سال دیگر زنده بماند یا نه؟ پس باید هرچه می توانستم از چهره و گفتار کسی که احتمال قریب به یقین حتی یک عکس شش در چهار نیز از خود به یادگار ندارد تصویر بردارم.
او فقیر بود ، بی کس بود ، اما در حافظه تاریخی مردم منطقه جزیی از شناسنامه فولکلور تمامی حیدرخانه محسوب می شد. همانند مرحوم سید حسین کلکچی ، مرحوم باباتقی (تقی درویش) ، مرحوم مش دل دل ، مرحوم تقی جواذ ، مرحوم گل طلا و ...

  مش ریبخیر نیز جزو کسانی بود که مردم منطقه بیادش داشته و خواهند داشت ، پس وظیفه داشتم تا صداو چهره اش را برای روزی که هنوز نمی دانم چه وقت است ثبت و ضبط کنم.
همین چند روز پیش نزدیک به 1200 دقیقه از تصاویرم را گشتم و چیزی نزدیک به سه ساعت تمام کندو کاو کردم تا فیلم 5 دقیقه ای مش ریبخیر را پیدا کردم.
روی ال سی دی پخش کردم و از سه فریم آن برای شما عزیزان عکس گرفتم.
نمی دانید وقتی پس از سه سال این تصاویر را نگاه می کردم و سخنان آن مرحوم را گوش می دادم چه حال بدی داشتم از یادآوری آن روز تلخ .
من برای شنیدن سخنان مش ریبخیر در خصوص مراسم عروسی های قدیمی دزفول رفته بودم اما پیرزن 100 ساله چنان می گریست و از بدبختی ها و بی کسی هایش می گفت که من به جز اشک ریختن و گرفتن 5 دقیقه فیلم از ناله هایش کار دیگری نتوانستم بکنم.
میانه گلایه هایش وقتی از او خواستم از عروسی ها بگوید سری به حالت تاسف تکان داد و اظهار شرمندگی کرد که توان درست کردن یک چای برای پذیرایی از ما را ندارد.
مش ریبخیر با همان صدای دورگه و مردانه اش که همچون سنگ های خارای رودخانه ی دز ، سخت و زمخت بود ، لرزان و مرتعش سخن می گفت و مرتب از دست شخص آشنایی (از بردن نامش معذورم) می نالید که دفترچه کمیته امدادش را برده بود و مواجبش را دریافت می کرد اما به پیرزن تحویل نمی داد.
به او گفتم که اگر توان غذا درست کردن ندارد چگونه رفع گرسنگی می کند؟
با گریه دست های لرزانش را به سمت خانه مرد دوچرخه ساز گرفت و گفت :
-    دا بُخدا  این چَلخی کُتی چی میاره دهم بخورم ، یا خودش یا زونه اش
( مادرجان ، بخدا این چرخی یه ذره غذا میاره میده بخورم یا خودش یا خانمش)
و در ادامه پرسشها متوجه شدم که در خانه پیرزن هیچ گاز و شعله ای وجود ندارد و روزی یکبار استاد دوچرخه ساز یک استکان چای برایش می آورد.
او سخن می گفت و من نگاهم به دست هایش بود که ظاهری پوست و استخوانی داشت اما انگشتان صدساله اش و کشیدگی دست ها مردانه اش ، نشان از دههاسال کار و زحمت و مشقت داشت.
با خودم می گفتم : خدایا شکر به کَرَمَت.
 یکی را میدهی صدناز و نعمت ، یکی را قرص جو آغشته بر خون؟
خدایا چگونه ممکن است این زن را به بهشت نبری؟
فرض کنیم که در طول عمرش غیبتی و دروغی و ..... گفته باشد! سهم این بنده ی پیرت که از دنیا هیچ کامی نگرفته و قرنی را به مصیبت گذرانده آتش جهنم نیست !
شرح بیشتر این قصه مرا می آزارد.
مش ریبخیر یکی دوسال بعد از آنروز فوت کرد.
روحش شاد.

 

دا چه گووُم اَ روزگارُم؟

 

دا اوومیه پیشُم پاته وندیه می سرُم

 

به ایی خدا چویی نترُم دُرُس کُنُم خووَرم

 

 

ساعت دو و نیم بامداد جمعه سی و یکم تیرماه نود

پایان

 

پی نوشت : نکته ای در ذهنم متبادر شد که گفتم با شما عزیزان در میان بگذارم.

میدانیم که خانه هایی که از کولر گازی بی بهره اند و صرفا کولر آبی دارند با مصیبت گرد و خاک چه دست و پنجه ای نرم میکنند !

این نکته باعث شد به این فکر کنم که کسی مانند مش ریبخیر ممکن است با هیولای گرد و خاک دچار مرگ آرام و خاموش شده باشد؟

 او پنکه هم نداشت و خدا میداند چه بر سر سیستم تنفسی اش آمده است.          (الله اعلم).

از مسئولین شهر تمنا دارم آماری از افرادی این چنینی را استخراج نمایند تا روز قیامت شرمنده خدا و رسولش نباشند.

ایهاالمسئولین : پاسخ "من خبر نداشتم" پاسخ مناسبی برای روز جزا نیست.

 

مش ریبخیر 2


از سال 86 تا به امروز ، در کنار ساخت برنامه هایی در خصوص دزفول که تهیه نموده و بعضا روی آنتن برده ام ، در سایه و چراغ خاموش موضوع ویژه ای را نیز در دستور کار داشته و دارم .
و اما چیست اینکار ویژه ؟
مثلی مشهور در گویش سترگ شهرمان است که می گوید :
 ((پا دارونه گری ، بی پاوون جایِ نمرووِن )) {پادارها را بگیرید بی پاها جایی نمیروند}}
یکی از کنایه های این ضرب المثل راجع به الویت بندی صحیح در استفاده از فرصتهاست .
تصور کنید از شما بخواهند تا از دو بافت قدیم و جدید دزفول عکاسیِ معماری کنید و هر کدام حدودا شش ماه زمانبر باشد.
بنظر شما ، آیا منطقی است که اول به سراغ بخش نوساز شهر بروید؟
مسلما خیر!
ساختمان های جدید همان "بی پاها" ی ضرب المثل فوق هستند که  حالا حالاها ماندگارند و در دسترس! و ساختمانهای بافت قدیمی همان "پادارها" هستند که پای رفتن به سمت نابودی و فرسودگی دارند و باید آنها را هرچه زودتر دریابیم.
زیرا هر آن ممکن است بافت قدیم ، نابودتر از پیش گشته و فرصت های بیشتری از دست برود.
در خصوص ثبت و ضبط دانسته های انسانهای پیرامونی ما نیز همین قضیه صدق می کند.
اگر قرار است راجع به هنر بی بدیل میناکاری دزفول ، پنجه ی هنرمند استاد رکنی پیر و یا استاد نیلساز جوان را به تصویر کشیده و ماندگار کنیم ، عقل حکم می کند که  استاد رکنی را به دلیل کهولت سن در الویت ثبت آثار قرار دهیم (انشالله که هزار سال زنده باشند) و سپس دوربین یا قلم خود را در محضر شریف استاد نیلساز به شاگردی ببریم.
من میدانم؛
روزی خواهد رسید که با آه و افسوس ، نبود حتی یک "کلاه مال" را در دزفول به عزا بنشینیم.
مرگ آخرین نمدمال دزفول را به سوگ بنشینیم.(خدا ایشان را حفظ کند) همان نمدمالی که فروردین امسال از عدم توانایی پرداخت قبوض آب و برق دکانش ، عاجزانه برایم نالید.
روزی می رسد که آخرین "سراجی" دزفول در راسته شیرینی فروشان بازار کهنه برای همیشه بسته شود.
برای همین است که؛
طی پنج سال اخیر ، عاشقانه ( اکثرا در گرمای تابستان ها ) هربار که به شهر  آمده ام تشکیلات لازم را نیز به همراه آورده ام ( حتی سفرهای غیر کاری و عادی) و برای روزی که دریغ ام دوصدچندان نشود صدها دقیقه فیلم از جای جای شهر و اساتید هنر و صنعت دزفول گرفته ام.
من به عینه می بینم در آشفته بازار روزگار کمتر توجهی به خاموش شدن شمع وجود این نازنینان می شود.
کشاورزی را  به سخن واداشتم که از قدیمی ترین کشاورزان زنده ی دشت سبیری است.
من مفتخرم که تصاویر و گفته های آخرین معمار خانه ساز دزفول (منظور ، معماری که علم طراحی و ساخت خانه ی سنتی دزفولی را دارد) را ثبت و ضبط کرده ام.
سربلندم که استاد و اسناد ساخت گلدسته های مساجد قدیم دزفول را ثبت و ضبط کرده ام.
آخرین نمدمال و آخرین کلاه مال و آخرین معمار مرمتکار گنبد پیر رودبند و پیر شوش دانیال را  از ویزور دوربینم نگاه کرده ام.
مفتخرم که تصاویر هنر اهورایی استاد رکنی را بارها و بارها از ورای اتمسفر به آنسوی کره زمین ارسال کرده ام.
نکته ای که در اینجا باید بدان اشاره کنم اینست که :  به جد اعتقاد دارم ، سینه ی پیران و کهنسالان این مرزوبوم نیز گنجینه ای از دانسته ها و اصالت های اجدادی ماست که بعضا کمتر از سرپنجه ی اساتید و صنعتگران دزفول نیست.
و همین حقیقت است که مرا بر آن داشته تا فیلمهای بسیاری از گفته های پیرمردان و پیرزنان دزفولی را در آرشیو خود جمع آوری کنم.
دوستان و یاران گرامی ،
شمایی که توان فیلم برداری دارید!
شمایی که توان نوشتن دارید!
شما که می توانید عکس بگیرید و یا صدا ضبط کنید.
تمنای عاجزانه این برادر خود را بپذیرید و فرصت را از دست ندهید.
همان پدربزرگ آرام و خاموشی که کنج خانه ی شما نشسته و حرفی نمی زند ، همچون درخت کنارِ پُر بروباری است که شما باید هنر تکاندن آن را داشته باشید. همان پیرزنی که در محل شما با قدی خمیده رفت و آمد می کند و خانواده ای برای سرکشی ندارد سینه اش مالامال  خاطرات فولکلوری است که برای سازمان یونسکو ارزشمند است. (جدی عرض می کنم)
بسیاری از اسناد و وقایع تاریخ شهرمان در چشم و گوش این نازنینان ثبت و ضبط است که هنر وپیگیری شما می تواند این گهرهای تاریخی را که در واقع میراث فرهنگ فولکلور شهرمان است از مرگ نجات دهد.
نگذاریم با مرگ مش ریبخیرها ... دانسته هایشان نیز با خودشان دفن شود.
آری،
سه سال و اندی قبل در راستای همین تکلیف میهنی بود که تصمیم گرفتم دوربین را سراغ مش ریبخیر ببرم.
پرسیدم که آیا زنده است؟
گفتند که آری هنوز زنده است و در نهایت فلاکت و عزلت روزگار می گذراند.
دوربین را برداشتم و به همراهی یکی از بستگان به سمت بافت قدیم شهر به راه افتادم.
نزدیک باغ گازر خودرو را مقابل خانه مش ریبخیر متوقف کردم.
پیاده شدم و چند بار در زدم.
جوابی نیامد.
ادامه دارد.....


عباس علی آمد و عباس جام جم رفت

پست مش ربخیر 2 باز هم ماند...

دیشب از دزفول به تهران رسیدم و خرد و خاکشیر از آنهمه رانندگی به خواب رفتم. صبح به جام جم آمدم و مشغول کارم شدم. ساعت 12:30 یکی از بچه های آذری زبان دعوت کرد که ناهار را با او در رستوران مدیران (من مدیر نیستم) بخورم. گفتم بد نیست با او بروم و سر راه نیز درخواست آفیش خودرویم را تسلیم حراست سازمان کنم.

رفتیم؛

ناهار خوردیم و برگشتن جلوی ساختمان حراست او را منتظر گذاشتم و به سمت ساختمان براه افتادم. پایم را روی پله ی اول که قرار دادم خشکم زد. باورم نمی شد ، عکس عباس بود و تاج گلی دورش!!

شوکه شدم ، از مامور جلوی در پرسیدم این عکس مهندس اسدی نیست؟

- چرا !

- کی؟؟ چطور؟

- چهار شنبه ...( گیت الکرونیکی را برایم باز کرد).

زانوانم سست شد و همانجا همچون کفتر بال شکسته زمینگیر شدم.

گریه ام نمی آمد اما نفسم تنگ شد و به شماره افتاد. برخاستم و نامه را به اتاق مربوطه بردم. یکی از بچه های حراست که در همایشی مربوط به بحث "مدیریت بحران" مرا دیده بود و می شناخت زیر بغلم را گرفت و حالم را جویا شد.

- عباس کی شهید شده؟؟

- می شناختینش؟

- رفیقم بود.

- تسلیت میگم ، چهارشنبه.

به سختی خودم را کنترل می کردم.

نامه را دادم و خارج شدم.

مجددا به درب خروجی و کنار عکس عباس رسیدم. روی پله ها نشستم و بغضم ترکید. های های زار می زدم و غمم نبود که محوطه سازمان است و ممکن است کسی سر برسد.

برخاستم و به سمت رفیق منتظرم برگشتم.

- مهندس گفتی یک دقیقه...الان 10 دقیقه اس اینجام.

- عذر میخوام (عینک دودی را روی چشم هایم گذاشتم تا اشکامو نبینه.)

- صدات چرا اینجوریه؟ حراست بازداشتت کرد؟(شوخی)

***

عباس را از سال 80 می شناختم و حدود شش ماه در مقطعی خاص با وی همکار بودم. خنده از لبان این انسان بریده نمی شد. سراپا اخلاص بود. شاید نزدیک به چهارسال پیش به دلیل سنگینی وظایفش به واحد فنی حراست سازمان منتقل شد. (خبر 15 سال سابقه کار در حراست اشتباهه عباس قبل از حراست ، مهندس فنی فرستنده های FM تهران بود) فوق لیسانسش را نیز گرفته بود و کارمندی بود نجیب و باصفا.

چه افتخاری از این بالاتر برای عباس جانباز جام جم که مصادف با ایام ولادت عباس جانباز کربلا به دیار باقی پر کشید.

اکنون که انگشت بر کیبورد می گذارم و دیسون را می نگارم مانیتور را شفاف نمی بینم.

وای از این دنیا....وای!!         کلیک کنید

خدا می داند نای نوشتن برایم نمانده است. فقط خواستم با حال نزاری که اکنون دارم  غمم را در دیسون با شما قسمت کنم.

تمنای عاجزانه : کسی کامنت تسلیت نگذارد بلکه اگر تمایل داشتید به این سوال جواب دهید :

آنها که یک به یک پر میکشند و می روند و به وصال معشوق می رسند .....

ما بال شکستگانِ نفس اماره چه کنیم؟

مش ری بخیر 1

                                                 (( عکس تزئینی است ))

 

تریپ چادرش خیلی ساده بود ، دوسوی پایین چادر را با یک دست مچاله کرده و روی اِشکم نحیفش نگه می داشت. این سبک چادر زدنش را حدود سی سال شاهد بودم.گیسوهای بلند و  سپیدش چونان عروسک های کوچولو از کنار گوشهایش بافته و آویخته بود . صورت پر از چین و چروک و کوچک ، لبان درشت و دهانی بزرگ که تناسبی با طول و عرض صورتش نداشت. چشمانی ریز و گودافتاده که به سختی پیدا بود.
با شروع جنگ ، کمتر در محل بودم و به ندرت می دیدمش . هر از گاهی که عبورش از کوچه های محل و یا صدای دورگه اش در جلوی خانه اش توجهم را جلب می کرد از خود می پرسیدم : این مش «ری به خیر» چند سال دارد که از زمان بچگی ام گیسوان آویخته اش را سپید می بینم.
و

در آخرین سال عمرش بود که پاسخ این پرسش را تا حدودی دریافتم. مش ری بخیر نزدیک به هفتاد و اندی سال از من بیشتر سن داشت و طبیعی بود که از عهد کودکی ، او را دالویی سپید موی ببینم.
روزگاری غریب داشت.
تمام عمر صدساله این زن به زحمت و دربدری و دویدن به دنبال نان گذشت. کمترین کارش خوانچه کشی برای عروسی ها بود ، ضمن آنکه در مراسم عروسی و عزا ، هر کار یدی که می توانست می کرد تا لقمه ای نان برای اهل خانه اش ببرد. خدا می داند در عالم بچگی وقتی در جشن و شادی عروسی های در حال گذر از کوچه ها ( هنوز رسم عروس کشون با خودرو خیلی باب نبود) مش ری بخیر را با جثه نحیفش می دیدم که به قول کشتی گیران در رده "پَر وزن" هم به حساب نمی آمد و خوانچه های ورشوی به آن سنگینی را با تمام محتویاتش روی سر گرفته و جماعت اهل عروسی بی توجه به دست و پای لرزان پیرزنِ در زیر وزن خوانچه ، در حال رقص و کل(kel) و خواندن و چنگه زدن بودند.
همین حالا که آن صحنه های رقت بار زن بینوا را به یاد می آورم قلبم به درد می آید.
حضور در عروسی ها و کارگری کردن و فحش و متلک شنیدن از مردان اهل عروسی مش ری بخیر را تا حد زیادی بی پروا کرده بود و بعضی عصرها که جلوی خانه می نشست جوانان بی ریای!! محل دورش جمع شده و سرصحبت را با او باز می کردند ، او نیز علیرغم سن و سال نزدیک به هشتاد سالش ، به راحتی با آنان گرم می گرفت و از قدیما می گفت.
شاید او تنها پیرزن دزفول بود که در زمان خودش می توانست با قشرهای مختلف سنی ارتباط کلامی برقرار کند.
بنده ی خدا در یکی دو دهه آخر عمر ، به شدت به بوق اتومبیل ها حساس شده بود و یکبار که ناخودآگاه سر راه یک کاروان عروسی در کوچه مسجد لب خندق قرار گرفته بود ، با صدای بوبوق بوقِ کاروان ماشین عروس آشفته شده و داد می زد :


مَزَن....دِ مَزَن...... ترسی نرووِن توو؟؟؟ ( بوق نزنید.....بوق نزنید...می ترسید پای عروس و داماد به اتاق حجله نرسد؟؟)


احمد از بین تمام بچه های محل ، با مش ری بخیر اُخت تر بود و دست برقضا توانایی اَش در تقلید صدای دورگه و لرزان مش ری بخیر حرف نداشت.
روزی به او گفته بود که :
مش ری بخیر ، زمون شُمون هم کووَکون به اُفتیدن دُما دخترون؟ ( مشهدی رو بخیر ، آیا زمان نوجوانی و جوانی شما نیز باب بود که پسرها در کوچه و گذر مزاحم دختران بشوند؟)
مش ری بخیر گفته بود :
نه وَلله ، اما مو خُدُم یه روز اومم خونه مارُم گف دا! ری بخیر اومِنه سیت ( نه والا ، ولی من خودم یه روز اومدم خونه مادرم گفت روبخیر مادر! اومدن واست خواستگاری)


گفتُمش : ایسون چه واکُنُم؟ ( به او گفتم : حالا من باید چیکار کنم؟)


گُف : دا صُبا سحر مَسقِنَنَه بَر رو دَردَراقا پُرش کن.( گفت : مادرجان فردا صبح مَسقَنَه رو بردار برو کنار رودخانه تو ساحل دردراقا پرش کن آب بیار)


مو دونسُم که کووَک مخو آیه "سَراُو" بینَم. (من پی بردم که خواستگار قرار است بیاید کنار رودخانه و مرا از دور تماشا کند)


صُبا ورسیدُم اِسپی گُلگی (spe - golgi) کُردُم ، جومه گل باقلیمَ پوشیدُم مسقننه بُردُم کنار اُو وَر دردراقا.
( فردا پاشدم سرخاب سفیداب زدم و پیراهن گل باقالی مو پوشیدم ، مسقنه رو بردم کنار رودخونه نزدیک ساحل دردراقا)


مسقننه پر کُردم دیدُم کووُک نَ اومه. پَتیش کُردم اَندو پرش کُردم هم دیدُم نه اومه.خلاصه هی پرش کردم هی پتیش کردم نه اومه.
( مسقنه را پر آب کردم ولی پسرک خواستگار نیامد. خالی اش کردم و دوباره پرش کردم نیامد.خلاصه هی پرش کردم هی خالی اش کردم نیامد.)


اومم خونه ، مارم گف : هان دا !! دیدت؟ ( آمدم خانه مادرم گفت : چی شد مادر! تو رو دید؟)


گفتُم : نه دا ! قَپی مسقننه پُر پَتی کُردُم نه اومه. ( گفتم : نه مادر! مسقنه رو خیلی پر و خالی کردم ولی پیداش نشد)


مارم گف : بله بَقَمی! اومَسَه اَو دیر دیدته رفته. نَپِسَندیدِته!
(مادرم گفت : چرا خاک برسر! اومده و دورادور تو را دیده و رفته. پسندت نکرده!)


گفتمش : قبر بووش ، ...(صدای سوت سانسور دیسون)
( به مادرم گفتم : قبر پدرش ، ....(صدای سوت سانسور دیسون) )

 

 

ادامه دارد...

 

پی نوشت 1 )

مسقنه (mas-ghena) : ظرفی مسی و مخروطی شکل با گردن باریک. ظرفیت مسقنه حدودا 8 لیتر است و سابقا برای انتقال آب به مقدار محدود در خانه استفاده می شد. امروزه کسانی که به شکل سنتی در دزفول عرقیات گیاهی می گیرند ، مسقنه را زیر چکه ی عرق تولید شده قرار می دهند و به نوعی حجم مشخص مسقنه  ملاک تولید و فروش عرقجات است (البته همه گیر نیست ولی رایج است)


پی نوشت 2)

بقم (bagham) : زادگاه درخت بقم امریکای مرکزی است که توسط کاشفان اسپانیایی به آسیا ، اروپا و افریقا آورده شده. درخت بقم تا 15 متر ارتفاع یافته و برگهای قاشقی شکل و گلهای زرد و معطری دارد. چوب درخت بقم معدن رنگزایی است و غالب ترین و اصلی ترین رنگی که از چوبهای خرد شده ی بقم به دست می آید رنگ سیاه است که رایج ترین رنگ تولیدی چوب بقم است. اما حقیقت آنست که رنگهای بنفش و آبی پررنگ و ترکیبات این رنگها با افزودن مواد دیگر از چوب بقم قابل تولید است.نهایتا رنگ مشکی تولیدی از درخت سرسبز بقم را "بقم" گویند.

دزفولی ها نفرین هایی رایج داشتند (که هنوز هم رواج نسبی دارد) به این عبارات :

سیه به سر : سیاه بر سرت باد(استعاره از آنکه : عزادار شوی)

"بقمی" یا "بقم به سر" یا " یه بقمی زَنات" : که همگی کنایه از آنست که عزادار شوی و لباسهایت همچون رنگ بقم باد  .

 پی نوشت 3 )

اس پی گلگی (spe- golgi) : سفیداب و گلگون(سرخاب)

تقدیم به تمام دایه های دزفول

این مطلب مربوط به فروردین 89 است که در سایت خبری رجانیوز منتشر شده بود امروز تصادفا در یافته های گوگل به آن برخوردم و  گفتم این بار تقدیمش کنم به مادران پاکیزه و نجیب دزفولی :


(( می خواهند مادر را از ما بگیرند ))

چندی پیش خبری در سایت های اینترنتی پخش شد ، که نگارنده را برآن داشت تا زخم فرهنگی کهنه و مزمنی را به رشته تحریر در آورد.

خبر این بود: در غرب دستگاهی اختراع شده که دلیل "گریه بچه" را تشخیص می دهد.

یعنی اینکه از این پس مادران جوان، بی نیاز از ارتباطِ حسیِ مستقیم و درک مشکلاتِ کودک، گریه ی نوزاد خود را همانند دیگر نمادهای صنعتی، به دستگاهی بی احساس و بی جان بسپارند و خود را از شناخت روح وروان فرزند بی نیاز ببینند.

اِلوین تافلر، در "موج سومِ" خود، یکی از پدیده های شومِ این موج را نابودی خانواده هسته ای ( وجود پدر و مادر توامان) و رایج شدنِ خانواده ی تک والدینی می داند. چیزی که بیش از دو دهه است در جوامع غربی، شیوع آن بخوبی مشهود است.

می دانیم که، جلوه های زندگی مدرنیته ی غربی، پیش از آنکه پایشان به جوامع سنتی مانند ایران برسد، هیاهو و اخبارشان در رسانه های ما دیده و شنیده می شود. به عنوان مثال ، نخست می شنویم که چیزی بنام تلویزیون ساخته شده و در غرب وجود دارد و پس از چند سال به عینه شاهد حضورش در خانه هایمان هستیم.

اول می بینیم و می شنویم که دستگاهی بنام موبایل ساخته شده و سپس ورود آن را به جامعه ی بومی خویش جشن میگیریم.

لذا بعید نیست تا دستگاه "گریه شناس کودکان" نیز از پیِ خبرِ فوق الذکر، وارد جامعه   پر احساس و مادر دوست ایرانیان شده تا عنصر کلیدیِ " مادر" یک گام دیگر از زندگی ما حذف شود.

امروزه به وفور شنیده ایم که در جوامع به اصطلاح پیشرفته غربی، مادرانی هستند که کودکان و فرزندان خود را به راحتی سَر به نیست می کنند ، آن‏هم نه در مرحله جنینی، بلکه پس از سالها مادری و بزرگ کردن آنها ، دست به جنایت زده و تحت تاثیر کمترین فشارروحی ، جگر گوشه های خود را به روش های مختلف به کام مرگ فرو می کَشَند.

آیا نمی توان ادعا کرد که چنین مادرانی، اصولا پیش زمینه عواطف مادرانه ی لازم را نداشته یا کم داشته اند که دست به چنین اعمالی می زنند؟

در سرزمین ما ایران ، هنوز هم هستند مادربزرگ هایی که روزگارِ قبل از شیرخشک و پستانک را درک کرده و فرزندان خود را تمام و کمال و مستقیما به سینه می چسبانده اند و سخت افزاری بنام پستانک ، در چارچوب مادری آنها محلی از اعراب نداشته است.

***

چندی قبل از پیرزنی دزفولی سوال کردم که:

مادرجان، قبول که شما چیزی بنام پستانک برای فرزندان خویش استفاده نمی کردید، اما آیا به نوزادان خود "آب" هم نمی دادید؟
گفت: چرا ننه! آب می دادیم، اونم با یه وسیله ی فلزی کوچولو که یه نوکی داشت مثل منقار پرنده، باهاش از گوشه دهن بچه بهش آب می دادیم. ( بنام : دوریز )

***

این یک حقیقتِ تلخ است که مدرنیته با بیرحمی تمام، بسیاری از داشته های نیک و دلنشین ما را ، آرام آرام از ما گرفته است ، اما مگر نیکوتر و دلنشین تر از " مادر " هم برای ما وجود دارد؟

مادر کسی است که راه رفتن ، سخن گفتن ، خوردن و آشامیدن را به ما می آموزد.

مادر کسی است که اولین بار خندیدن را به ما می آموزد.

مادر اولین کسی است که ارتباط ما را با دنیای فانی برقرار می سازد و عاطفه را در دلمان برای نخستین مرتبه می کارد.

نگاهی به فیلم "هوش مصنوعی" اسپیلبرگ ، تشنگی بشر موج سومی تافلر را برای عنصر گم شده مادر در غرب ، به خوبی نشان می دهد.

 

 

حال نگاهی مجدد به خروجی خبر " اختراع دستگاه تشخیصِ دلیلِ گریه نوزاد" در رسانه های ایرانی بیاندازیم.

اصولا وجود چنین دستگاهی در جامعه یِ "هنوز سنتیِ" ایران ، به شدت بی مورد بوده و دخترانِ این سرزمین که قرار است مادران فردایمان باشند ، هیچ نیازی به چنین سخت افزار عاطفه ستیزی ندارند چرا که ، هنوز هم بسیارند مادران ایرانی که به طرفه العینی خواسته های نوزادان خویش را نه تنها از روی گریه ، بلکه از روی تنفس و یا نگاهشان می فهمند ، هر چند با کمال تاسف وجود این قابلیت مادرانه در ایران امروز عمومیت ندارد و متاسفانه ریزش هایی در توانایی های این چنینی مادرانِ ایرانی دیده می شود.

به هر حال اختراعِ چنین دستگاهی به درد همان جامعه ی تک والدینی غرب می خورد و بس.

 

این قلم؛

پدرانی را می شناسد که همپای همسر خویش ، توانایی تشخیص این را دارند که گریه نوزادشان ریشه در بی خوابی دارد یا گرسنگی و تشنگی و یا درد!

لذا ، بجاست تا ارباب رسانه های مختلف در کشور ما ایران ، مراقب ماموریت های ذاتی خویش باشند و به بهانه کار اطلاع رسانی ، پیشتازِ وارداتِ هر ساخته و اختراعی به کشور عزیزمان ایران نباشند و در عوض به ماموریت های ملی و درستِ خود ، که همانا حفظ ، احیا و ارتقاء داشته های نیکوی فرهنگی خودمان است بپردازند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است ( حتی المقدور ) واسطه ی پستانک را فی مابین خود ونوزاد حذف کنند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است ( حتی المقدور ) واسطه مربی های جوان و کم تجربه و عموما مجردِ مهدکودک ها را فی مابین خود و فرزندانشان حذف کنند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است هر چه بیشتر ارتباط های فیزیکی ، کلامی وعاطفی مستقیم با فرزندانشان داشته باشند.

اینکه ، مادران امروز خیلی خیلی بهتر است کودک را از مرحله نوزادی تا نوجوانی مستقیما ( با غذاهای مادرانه و خانگی ) تغذیه کنند و از دادن غذاهای غیر مغذی و فست فود به فرزندانشان پرهیز کنند.

اینکه ، مادران امروز لازم دارند تا کمتر ، فرزندان و کودکان خود را به دست تلویزیون بسپارند و به‏ جای عمو پورنگ ها ( با پوزش از دوست عزیزم داریوش فرضیه ای) خودشان با کودک ارتباط گرفته و شعر و قصه های دلنشین قدیمی را بر زبان برانند.

حقیقت این است که عوامل متعددی دست به دست هم داده اند تا عنصر فوق کلیدی "مادر" را از جامعه یی مانند ایران بگیرند.

 

پی نوشت 1 : متن امروز نسبت به مطلب سال قبل اندکی تلخیص دارد.

پی نوشت 2 : 15 ماه پیش که این متن را نوشتم گمانم این بود که وجود این دستگاه برای جامعه ایرانی ، در حد یک خبر است  امروز متوجه شدم که سابقه فروش این دستگاه در کشورمان حدود 5 سال است و قیمت آن نیز 97 هزار تومان که خوشبختانه هنوز اپیدمی نشده است.

مفید و مختصر

منظره گرامی لینک وبلاگی را برایم ارسال کرده که پیش از این نیز ابراز لطف نویسنده ناشناس و محترم این وبلاگ را دیده و لینکش را در پُست قبلی گذاشته بودم.

همین جا و رسما از نویسنده این وبلاگ برای نقد نوشته های دیسون سپاسگزاری نموده و اعلام می کنم  :

جان برادر!

متعجبم از اینکه چطور این قلمدار حقیر را قابل دانسته و زحمت نقد مطالب دیسون را می کشید.

به گمانم دزفول عزیزمان سرشار از موضوعات و مطالب مهم تر و حادتر از "مهران موزون" است و حقیری چون من ، قابلیت پردازش و مورد توجه بودن را ندارد. به هرحال باز هم تشکر کرده و امیدوارم بتوانم روزی جبران محبت و کوچک نوازی شما را بنمایم.

فعلا دعاگوی شما هستم.

 

 

الاحقر : مهران موزون

دو خبر

خبر اول

  تقدیم به کسانی که موسیقی دزفولی و نشر آن برایشان مهم است :

محترمانی همچون حسین شکوفای عزیز ، علی صدیقی راد نازنین و وحید تاج گرامی.

 

روز ملی کشور سوئد ششم ژوئن است.روز ششم ژوئن در جشنواره موسیقی استکهلم ، پری عیسی زاده با همکاری :

حسن مقدم (تار)

پدرام شهلائی (کمانچه و عود)

و همچنین مشتاق فیض یابی (تنبک)،

چند ترانه ی قدیمی دزفولی را اجرا خواهد کرد.

کنسرت پری عیسی زاده و گروهش در ساعت دوازده روز دوشنبه، روز ملی سوئد درمحل Gamlastan,träddgårdsgatan 9 اجراخواهدشد.

نکته 1 : ششم ژوئن 16 خرداد ( دوشنبه) است. علاقمندان برای تهیه بلیط به ورودی علی کله مراجعه نمایند. ایاب و ذهاب نیز فراهم است ( پرواز یکسره از دزفول به استکهلم.)    ( شوخی خمونی)

نکته 2 : دیسونی های عزیزی که موفق به رصد این برنامه شدند  و یا آن را دانلود نمودند به اینجانب فایل صوتی اش را تحویل دهند تا با نرم افزارهای لازم تُنالیته صدای خانم عیسی زاده را مردانه کرده و در دیسون قرار دهیم چون قرار دادن صدای خواننده زن در دیسون با موازین شرعی هم خوانی ندارد. ( باز هم شوخی)

امید که نوازندگان این گروه ، ملودی های دزفولی را "خارج" نزنند و خانم عیسی زاده نیز همچون آن خواننده ی خانم لس انجلسی (که بلوتوثش در دزفول پخش شد) ، ترانه های دزفولی را "خارج" نخوانند.

خبر دوم

وبلاگ کلک بی کلک مطلبی را از وبلاگ دزفول شناسی منعکس نموده که جای تشکر دارد. دعوت می کنم که افتخار دیگری از تمدن دشت دز به مرکزیت دزفول را در این وبلاگ بخوانید و لذت ببرید.

نکته : این مطلب برای آنانی است که سعی دارند تا سابقه شش هزارساله موسیقی ایران زمین را در وجود فناپذیر یکی از استادان چیره دستِ حال حاضر موسیقی سنتی کشورمان خلاصه کنند.

                                                انعکاس مطالب دیسون با ذکر منبع آزاد است                                                                

زنده باد دزفول

سوز دل

گفته بودم که گلها و ترنج های قالی ایران زمین را همه جوره عاشقم.

آشپزی نواحی ایران عزیزم همانقدر برایم دوست داشتنی است که مراسم عروسی هایشان.

لباسهای محلی جای جای ایران همانگونه نازنین و زیباست برایم ، که معماری چشم نوازشان.

شاید لازم باشد برای دیسونی های عزیز توضیح دهم که غرض بنده از "ایران زمین" تنها مرزهای بین المللی کنونی کشورمان نیست ، بلکه مردم سراسر تاجیکستان ، اهالی کوههای بدخشان در افغانستان و مردم سواحل بسفر و داردانل بوی هموطن را برایم دارند. راستش را بخواهید دلم برای اتحاد با هموطنان آذربایجانی در باکو و ترکمنستانی در شهر دوشنبه همیشه می تپد.

من تمام کشورهای فارسی زبان را پاره های تن ایران زمین می دانم.

هیچگاه پایتخت بودن تیسفون (نزدیکی بغداد) را برای سرزمینم فراموش نمیکنم.

چه اینکه بزرگان دین ( علیهم السلام ) فرموده اند : حب الوطن من الایمان.

بگذریم..

بحث بر سر داشته های فرهنگی اقوام ایرانی بود.

یکی از این داشته ها ، موسیقی نواحی است.

نی انبان بندری.( یا نی همبان )

دوتار خراسانی.

بالابان ترکی.

و کمانچه لری...

همه و همه برایم شنیدنی و روح نوازند.

چندی پیش که به تهران باز می گشتم در نمایشگاه بهاره خرم آباد آلبوم "شونه شکی" استاد فرج علیپور را گرفتم.

 

 

خدا میداند تا تهران چه لذتی از رانندگی بردم.

علیپور اکنون 53 سال دارد که از خدا برایش فراتر از 120 سال عمر با عزت آرزو دارم.

بهت انگیز اینکه این استاد مسلم کمانچه ، هیچ استادی برای نواختن این ساز پرمانور نداشته است.

سالیان دراز از اهل فن شنیده بودم که " موسیقی گوشی" و بدون کلاس و استاد به جایی نمی رسد. اکنون علیپور این فرمول سنتی را برهم زده است.

بی هیچ پیرایه دیگری ، شما را دعوت می کنم به میهمانی پنجه اهورایی فرج علیپور که به ریش موسیقی های متال و اعصاب خردکن غربی خندیده است :

اینجا بشنوید :  کلیک کنید ( حجم فایل 1.94)

اینجا ببینید :    کلیک کنید

 

زنده باد ایران

تئاتر دزفولی

هر از چندی سی دی هایی از تئاترهای دزفولی توسط دوستان و نزدیکان به دستم می رسد و با کنجکاوی و علاقه اقدام به تماشا و بررسی شان می کنم ، لکن پس از  تماشای محصول جدید ، با تاسف و حسرت به کنارش می گذارم.

من؛

نه کارگردان تئاترم و نه بازیگر و نویسنده ی آن.

اما به عنوان یک مخاطب علاقمند به تئاتر و یا کسی که معتقد است فرهنگ تئاتربینی تاثیری صدچندان نسبت به فیلم بینی ، بر روح و روان و شخصیت آحاد جامعه دارد عرض می کنم :

تئاتر دزفولی تقریبا در نقطه صفر خویش ایستاده است.

بنده برای تلاشهای مخلصانه و غیرت مندانه ی اهالی تئاتر دزفول احترام  فراوان قائلم و دست همتشان را می بوسم لکن فکر می کنم پتانسیل ادبیات دزفول (برای نویسندگی نمایشنامه) و یا بازیگری ، بیش از این هاست.

سوال این است که دلیل بالفعل نشدن این پتانسیل چیست؟

عدم استعدادیابی؟

فضای بسته ی بازیگری؟

خط قرمزهای دولتی ؟

تنگ نظری های احتمالی مسئولین محلی؟

و یا از همه مهمتر : نبود سواد و دانش مکفی « تئاتر » در دزفول؟

به راستی مشکل کجاست؟

بنده برای اینکه پیشداوری نکرده باشم پاسخ قطعی به هیچکدام از این پرسشها را نخواهم داد ، چرا که اشراف کاملی به آنها ندارم ( چون حضور دائم در شهر ندارم).

اما به اندازه یک « مخاطب » معمولی ، می توانم در خصوص محتوایی که در سی دی های ارسالی به دستم می رسد نظرم را عرض کنم.

1- ضعف علم بازیگری تئاتر در دزفول ( به لحاظ کمیت و کیفیت ) به خوبی مشهود است.

2- فقر نویسندگی در دیالوگ ها احساس می شود.

3- طراحی صحنه در برخی! تئاترها لنگ میزند( صرفنظر از دلیلش).

4- سرگردانی و بلاتکلیفی «لهجه شیرین دزفولی» در دیالوگها دیده می شود.

5- مهم ترین نکته : اغلب تئاترهای دزفولی در دزفول ، پایه و اساس دیالوگ ها را بر کمدی و طنز سوار می کنند که متاسفانه این ژانر غالب در دزفول ، با هجویات و لودگی افسارگسیخته ممزوج است و تمام تلاش گروه های زحمت کش  را صرفا درخنداندن مخاطب (به هر قیمتی) محدود می کند.

6- فیلم برداری ها کاملا آماتور و عمدتا تک دوربینه صورت می گیرد.

7- صدابرداری که مهم ترین عنصر صحنه پس از بازیگری است بسیار ضعیف انجام می شود.

ببخشید...

قصدم تزریق نا امیدی و یا مته بر خشخاش گذاشتن نبود ، بلکه از صمیم دل خواهان رشد و توسعه تئاتر شهر پدری هستم ، لذا وقتی از راه دور مخاطب خروجی زحمات بچه های نمایش دزفول هستم کمترین دینی که نسبت به آنها دارم انعکاس درک و نظرم در خصوص نتیجه زحمات آنهاست.

ممکن است بسیاری از شما عزیزان با نظر بنده موافق نباشید اما ،

این خیلی مهم است که بدانیم : تئاتر فقط در ژانرهای کمدی و لودگی و خنده خلاصه نمیشود.

این سخن بدان معنا نیست که نباید تئاتر کمدی کار شود. به هیچ وجه!.

کمی تعمق کنیم که آیا ، زندگی روزمره دزفولی ها در گذشته و حال ، نمی تواند دستمایه نمایشنامه های جدی هم باشد؟

امروز زبان انتقال پیام در بزرگترین فیلم و تئاترهای جهان ، زبان انتزاعی هنر است و این شیوه انتقال پیام ، در بستر تئاتر چه کارها که نمی کند!

گاهی تلاشهای چندساله یک پدر برای تقویت ارتباطش با فرزند ناکام می ماند و این یک تئاتر قوی و خوب است که توان ایجاد این ارتباط را در یک سانس دوساعته دارد.

اگر تمام معانی لازم در یک تئاتر جمع شود تا گوی بیان به بهترین شکل ممکن زده شود.

شاید خوانندگانی کامنت بگذارند که : اشتباه می کنی فلانی! تئاتر با موضوعات جدی هم در دزفول ساخته می شود.

بنده هم در پاسخ عرض می کنم : اگر منظورتان تئاترهای با تم جدی و موضوعات روز  و البته به «گویش دزفولی» است که به دست بنده و نزدیکانم چیزی در این خصوص نرسیده.

ضمن آنکه تاکید میکنم ، منظور من تئاترهایی است که در عین جدی بودن تم ، گویش دیالوگ ها « دزفولی» باشد.

نمی دانم چرا این نهله فکری از خود ما دزفولی ها و در ادامه ، از پارادایم های  ذهنی خوزستانی جماعت زدوده نمی شود که : « گویش دزفولی و شوشتری فقط برای خنده و شوخی مناسب است.»

به این ادعا خیلی خیلی اصرار دارم که :

توسعه و تقویت تئاتر دزفول در ژانرهای مختلف ( نه فقط کمدی) هم ممکن است و هم بسیار سازنده.

نکته : همیشه اقرار داشته ام که در میان ملت بزرگ ایران ، اصفهانی ها بیشترین استعداد را برای بازیگری تئاتر داشته و دارند.

اکنون با قاطعیت می گویم : جوانان دزفولی استعداد بسیار بالایی در هنر تئاتر دارند که اگر همتی از سوی مردم و مسئولین شهر رخ دهد دزفول به راحتی یکی از قطب های تئاتر ایران خواهد شد.

تا نظر دوستان چه باشد؟

 

 

درود و دوصد بدرود

اسباب کشی دیسون

سلام به خوانندگان شریف دیسون.

اینجا مکان جدید دلنوشته های من است.

فکر کنید برای تنوع فضای سایبری دیسون و یا خستگی از قیافه بلاگفا به اینجا آمده ام.

فعلا اینجا مستاجرم تا ببینم فرق حال و هوایش با بلاگفا چطور است.

اگر فاز داد و خوب بود که می مانم.

وگرنه که ممکن است به همان بلاگفا برگردم.

علی ایحال عید تولد حضرت رسول(ص) و امام صادق (ع) بر همه شما همشهری های عزیز تبریک و تهنیت باد.

تا بعد..

درود و دوصد بدرود