درباره نویسنده
مهران موزون
در گویش اصیل دزفولی مکتبخانه را دیسون گویند. اینجا محل دلنوشته های من در خصوص فرهنگ فولکلور شهرم است . اگر اغلب ، طولانی می نویسم بر من ببخشید و لطفا اجازه دهید تا در وبلاگ شخصی ام ، مشق نوشتن کنم . امیدوارم اوقات خوشی را برای خوانندگان دیسون رقم بزنم. نکته مهم : صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یک پاسخ خاص
  • یک سوال خاص
  • دستگرمی 700 میلیون تومانی
  • تقوا یا تخصص؟
  • شهر وارونه ی من
  • 4 خرداد...پنجشنبه....ملامهدی....
  • تحقق یک آرزو
  • اطلاعیه
  • شیشه شور
  • آفرینشی نو، از مرکز آفرینش ها
  • گزارش دیجیتالی نوروز
  • سُقُلمَکی (sogholmaki)
  • فاطمه ، فاطمه است
  • پایان 42 سال فراق
  • اطلاعیه
  • فرصتی برای شکستن یک تابو
  • در خانه اگر کس است یک حرف بس است
  • به کی رأی داهام ؟
  • ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
  • فاطمه بانو
  • سوال تصویری (1)
  • ربنا لا تزغ قلوبنا
  • باباتقی (قسمت دوم)
  • باباتقی (قسمت اول)
  • پیش اطلاع رسانی شب یلدا
  • پلنگ دزفول
  • وامانده
  • یه حبه قند دزفولی
  • هر کسی از ظن خود شد یار من
  • هنوز نه!
کلمات کلیدی مطالب
  • مهران موزون (٤٦)
  • دزفول (٤٤)
  • دیسون (٤۳)
  • انتخابات (٥)
  • موزون (٤)
  • روغن (٢)
  • رود دز (٢)
  • امام خامنه ای (٢)
  • کاندیدا (٢)
  • شیراز (٢)
  • فیلم (٢)
  • موسیقی (٢)
  • زبان (٢)
  • مادر (٢)
  • نوروز (٢)
  • باباتقی (٢)
  • احمد سوداگر (٢)
  • فاطمه بانو (٢)
  • انصاری (٢)
  • نون چربی (٢)
  • پخت غذا (۱)
  • مهران موزونی (۱)
  • دنبه (۱)
  • سوغاتی (۱)
  • مریم مقدس (۱)
  • شیخ انصاری (۱)
  • سردشت (۱)
  • گرد و خاک (۱)
  • هواپیمای جاسوسی (۱)
  • تئاتر دزفولی (۱)
  • فرزاد مؤتمن (۱)
  • دره پلنگون (۱)
  • دسیسه مثلث (۱)
  • عباس موزون (۱)
  • خبرگزاری تقریب (۱)
  • یاغ (۱)
  • کاپو چینو (۱)
  • دوریز (۱)
  • سبط شیخ انصاری (۱)
  • امیر فلاطون نژاد (۱)
  • شیشه شور (۱)
  • حقآبه (۱)
  • ملا مهدی قلمباز (۱)
  • چهار خرداد (۱)
  • رای سفید (۱)
  • چال کندی (۱)
  • زلال دز (۱)
  • رادیو دزفول (۱)
  • دسفیل (۱)
  • rq-170 (۱)
  • هل گل (۱)
  • رسانه (۱)
  • تلویزیون (۱)
  • دوربین (۱)
  • نماز (۱)
  • لیبی (۱)
  • موشک (۱)
  • قرار (۱)
  • مصاحبه (۱)
  • یلدا (۱)
  • امام صادق (۱)
  • حج (۱)
  • خانه (۱)
  • جانباز (۱)
  • رهبری (۱)
  • جلال آل احمد (۱)
  • سوال (۱)
  • شهرداری (۱)
  • مهران (۱)
  • بهداشت (۱)
  • خوراک (۱)
  • شهدا (۱)
  • فرهنگ (۱)
  • همایش (۱)
  • دعا (۱)
  • شهید (۱)
  • شعر (۱)
  • پول (۱)
  • دوست (۱)
  • دانشجو (۱)
  • سینما (۱)
  • هنر (۱)
  • آبگوشت (۱)
  • آرزو (۱)
  • نماینده (۱)
  • ایرانیان (۱)
  • شخصیت (۱)
  • سنت (۱)
  • برادر (۱)
  • خوزستان (۱)
  • گویش (۱)
  • موسوی (۱)
  • کمانچه (۱)
  • شناسنامه (۱)
  • کارگردان (۱)
  • کویر (۱)
  • اسب (۱)
  • لهجه (۱)
  • نهی از منکر (۱)
  • سیمین دانشور (۱)
  • تقوا (۱)
  • آشپزی (۱)
  • چمران (۱)
  • ناسیونالیسم (۱)
  • تخصص (۱)
  • رود (۱)
  • عیسی بن مریم (۱)
  • شانه (۱)
  • 2012 (۱)
  • خشک (۱)
  • دوبیتی (۱)
  • بستنی (۱)
  • دز (۱)
  • پاپتی (۱)
  • کفتر باز (۱)
  • سینما و رسانه (۱)
  • زیبا کنار (۱)
  • دارالمومنین (۱)
  • یه حبه قند (۱)
  • محیط زیست (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پلنگ (۱)
  • پیرزن (۱)
  • سخنران (۱)
  • قذافی (۱)
  • بیت (۱)
  • بق (۱)
  • میلیون (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • آخرین جرعه جام
  • آذرکیش
  • اس ام اس های مثبت
  • الف دزفول
  • الهه زندگی ام
  • الهی العفو
  • امام جمعه دزفول
  • انجمن داستان نویسی ماه
  • انجمن قصه الزهرا
  • انجمن قصه دزفول
  • انصار حزب الله دزفول
  • آیت الله العظمی انصاری
  • ایستگاه تفکر
  • اینجا قلب من است
  • آینده از آن حزب الله
  • باز باران
  • بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی
  • بچه های مسجد نجفیه
  • بچون هیئت دزفول
  • بنگروز
  • بهداری لشکر
  • پخش و پلا اَ هَمَه جا
  • پسر دزفولی
  • پورتال شهرداری دزفول
  • پیشکسوتان گردان عمار
  • تا اقیانوس
  • تا صبح سعادت
  • تا ماه راهی نیست
  • تافا
  • تپشهای دلی شکسته
  • ترجمان عشق
  • تکواندوکاری از شهرستان دزفول
  • چزابه
  • چهارخرداد
  • چوب خدا
  • حرف دل
  • حرفی از جنس زمان
  • حس آرامش
  • حق جو
  • حکیم دزفولی
  • خاطرات دفاع مقدس
  • خاطرات شهدای شهرک منتظری
  • خانوم گل
  • خورشید عالم تاب
  • خیاطی
  • دختر برفی
  • در آغوش خدا
  • درباره الی پلی
  • درد و دل
  • دز راستین
  • دزپیک
  • دزفول آلیانس
  • دزفول تایمز
  • دزفول در یک نگاه
  • دزفول شهر من
  • دزفول قهرمان
  • دزفول ما
  • دزفول مدرن
  • دزفول نیوز
  • دزنگار
  • دزنوا
  • دست نوشته ها
  • دست نوشته ها 2
  • دفتر خدمات مسافرتي سبزقبا
  • دفترچه
  • دکتر علیرضا مخبر دزفولی
  • دلپرسه
  • دیسون قبلی
  • ذهبیه
  • رحمت خدا
  • رضا مخبر دزفولی
  • رضا مسعودی
  • رهسپار قدیمی
  • زمزمه
  • زن ، آب ، آیینه
  • ساده مثه سادگی
  • سدر بهشتی
  • سرزمین خاطره ها
  • سرزمین گرم
  • سرگذشت
  • سلاله زهرا
  • سیاه مشق
  • سید مرتضی سبزقبا
  • سیدرضا سبزقبا
  • شاعرانه
  • شاعرانه ها
  • شاهد
  • شبکه خبری دزفول
  • شهادت قلم
  • شهر خمون دسفیل
  • شهرداری دزفول
  • شهید روح الله سوزنگر
  • شهید سوداگر
  • شورانگیز
  • صاعقه
  • صبح خیس
  • صدای تنهایی
  • صدرالدین کاشف دزفولی
  • طلائیه
  • عاشوراییان
  • عاشورائیان محله کرناسیان دزفول
  • عبدال زاده
  • عزرائیل
  • عصر تکنولوژی جدید
  • عطارنامه
  • علامه مخبر دزفولی
  • غلامرضا کاج
  • غلوم
  • فاتحان دز
  • فانوس دز
  • فرزانگان جنوب
  • فرشک
  • فرهنگستان
  • فعالان دانشگاه آزاد (سوتی دز)
  • قدیمی ترین پل جهان
  • كافي نت ناصيران
  • کلک بی کلک
  • کُلول
  • کهربا
  • کوما
  • کیاسی بلاگفا
  • کیاسی میهمن بلاگ
  • گرای صفر
  • گردان بلال دزفول
  • گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد دزفول
  • گروه نمایشی هدی
  • گل طه
  • مبارز دزفول
  • مجمع خادم الشهداء دزفول
  • مجید فضیلت
  • محراب معراج
  • مرکز شهر
  • مسافر
  • مسجد حجت بن الحسن (عج)
  • مسجد حضرت رسول اعظم
  • مسجد حضرت زینب دزفول
  • مسعود مشعلچی
  • مقدم
  • ملا محمدعلی جولای دزفولی
  • ناصرین
  • نسیم بهشت
  • نگاه
  • نوشته های یک پشت کنکوری
  • هدیه خدا
  • هنر آشپزی خانم گل
  • هنر دز
  • هیئت تیراندازی با کمان دزفول
  • هیئت رایت العباس
  • واگویه ها
  • والفجر 8 (غزاله)
  • یاد لاله ها
  • یاد همرهان
  • یار مهربان
  • جادوی جنون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دیسون
من مشتعل عشق علی ام (2)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٦/۸

فلاش بک به شش سال قبل

سال 84 یکی از خانم های مومنه و پا به سن گذاشته ی فامیل که نمازجمعه و سرکشی اش به خانواده های مستضعف و... تمامی ندارد میهمان خانه ما در تهران بود.
یکی از برادران این خانم (از کاسب های مشهور دزفول) یکی دوسال قبل از آن مرحوم شده بود .
وی آنشب برای من و همسرم تعریف کرد که خوابی عجیب دیده در مورد اخوی مرحومش که عینا در زیر برای شما نقل می کنم :


(( چندی قبل در خواب دیدم برادرم به دیدنم آمده و کلی کاهو و هندوانه برایم آورده است. در حالیکه داشتم با ایشان احوالپرسی می کردم نگاهم به صورتش افتاد که نیمی از آن کبود بود.
گفتم : داداش چرا صورتت اینطوری شده؟
گفت : به عبدالحسین (برادر کوچکترمان که درقید حیات است) بگو در اینجا ذره ذره ی اعمال حساب می شود. حتی به اندازه یک سر سوزن. بگو عبدالحسین تو را به خدا در مورد آقای خامنه ای مودبانه سخن بگو.
برادر مرحومم درخواب ادامه داد : خواهرجان! یکی دوبار که عبدالحسین از ایشان (امام خامنه ای) بد می گفت من هم با او همزبان شدم و حالا این کبودیِ صورت ، تقاص همان حرفهاست.

برادرم سه بار گفت : خواهر تورو بخدا از آقای خامنه ای برایم طلب بخشش کن. ))
خانم میهمان ، اشک ریزان به من گفت آقامهران توروخدا اگر دسترسی دارید به رهبری برای برادرم حلالیت بگیر.
من گفتم که دسترسی مستقیم ندارم ولی قول دادم که تمام تلاشم را خواهم کرد.
در تمام شش سال گذشته یکبار یکی از بستگان نزدیک حضرت آقا را دیدم و مشکل را گفتم که متاسفانه ایشان شانه خالی کرد.
یکبار دیگر سال 88 به یکی از فرماندهان حفاظتی بیت گفتم که قبول کرد و قول داد  پیغام را برساند و نتیجه را به من اعلام کند ، که خبری نشد.
و دیگر هیچ!
اما این تعهد همیشه به یادم بود تا همین چند شب گذشته که عرض کردم ماوقع حضورم دربیت را....

 ***

 

این را اضافه کنم که آنشب در بیت رهبری ، رکعت دوم نماز عشا بود که پدر تازه مرحوم شده ی استادم نیز به خاطرم آمد.
منظورم همان شخص محترمی است که دعوت نامه بیت را به بنده هدیه کرده بود.
همان لحظه ثواب نماز را به روح بزرگوار آن مرحوم هدیه کردم.
نماز تمام شد و جماعت به سمت سفره های افطاری حرکت کردند.
من اما تمام ذهنم سمت آقا بود و رساندن بار امانت شش ساله، اما چگونه؟
رهبری از مسیر پارتیشن بندی ضلع غربی سالن به سمت میهمانان و سفره افطاری حرکت کردند.
خودم را به نقطه ای رساندم که ایشان لزوما می بایست از 1 متری من عبور میکردند.
همین طور هم شد ، اما بین من و آقا یکی از محافظان قرار داشت که آرام و متواضع سر پُست خویش ایستاده بود.
با اشاره به او فهماندم که لازم است با پسرفاطمه(س) سخن بگویم که مودبانه گفت : ممکن نیست ولی بروید کنار سفره شاید موفق شوید.
ادای همین جملات کافی بود تا سید از کنار ما عبور کند و موقتا از دسترس خارج.
رفتم به همان سویی که ایشان روی میز کوچک و ساده خویش مشغول افطاری شدند.
همه ی حضار سر سفره ها و مشغول افطاری و آقا نیز.
ایستادم و محو تماشای افطار کردن و جمال دلنشین ایشان.
محافظین گفتند فلانی بفرمایید افطار کنید.
گفتم : راستش گشنگی یادم رفته. هم می خواهم غذا خوردن ایشان را ببینم و هم باید خدمت برسم و پیغام میتی را به حضور عرض کنم.
متعجب و کمی ناراحت شدند و گفتند لااقل بنشین، ایستاده خوب نیست.
نشستم و دیگر نتوانستند چیزی بگویند.(حق هم داشتند)
من،
نشستم و حدود 20 دقیقه ناظر این صحنه ها بودم :
- نیم رخ زیبای حضرت آقا از فاصله 5 متری
- متانت ایشان در آداب تناول غذا (برایم درس آموز بود)
- نسرین سلطانخواه ، حدادعادل و چند نفر دیگر به نوبت مشرف شدند و آقا همانگونه که آرام و دلنشین افطار میل می کردند به سخنان آنان گوش داده و پاسخگو بودند.
با خود می اندیشیدم که : خدایا اگر چهره ی امام غیرمعصوم اینقدر جذبه و نور معنوی دارد! پس جمال بی مثال ائمه معصومین (علیهماالسلام) چگونه بوده است؟
افطار امام تمام شد و ایشان با خداحافظی معمولی خیلی سریع سفره افطار را به گونه ای ترک کردند که دیگران از صرف غذای خود محروم نشوند(از پای سفره بلند نشوند)
و باز هم از پشت پارتیشن های ضلع غربی حسینیه راهی منزل شدند.
خودم را به آن سوی پارتیشن رساندم که حدود 10 نفر دیگر نیز منتظر بودند تا رهبری را در آخرین لحظات نظاره گر باشند.
آقا راهروی پارتیشن را طی کرده و  نیم متری درب خروجی حسینیه قرار گرفتند و شاید دوثانیه دیگر فرصت داشتم تا آنچه را که در ذهن داشتم پیاده کنم ، در حالیکه مطمئن نبودم که اینکار خوشایند تیم حفاظتی باشد یا نه؟
هرچند که در آن لحظه حفاظت کمتری از ایشان صورت می گرفت.
در آخرین ثانیه ای که فرصت داشتم ، با صدای بلند و رسا گفتم : "حضرت آقا من افطار نکردم"
امام در آستانه خروج از درب حسینیه متوقف شده و به سمت صدای من برگشت.(علیرغم آنکه صدای همهمه ی احساسات دیگران نیز شنیده می شد).
جمله ام را تکرار کردم و قامتم نیز که از نفرات فی مابین بلند تر بود چشمان معشوق به سمت من معطوف شد و با لبخندی ملیح و ابروهای داده بالا(ازکنجکاوی) پرسیدند : چرا؟
به سمت من آمدند و باز هم سوال خویش را تکرار کردند : چرا افطار میل نکردید؟
اکنون فاصله دومتری بین من و ایشان را جمعیت چند نفره ی علاقمندان به حضرتش پر کرده بود.
گفتم : آقاجان عرضی دارم که تا با میزبان خویش درمیان نگذارم لب به غذا نخواهم زد.
ایشان با حالتی کنجکاوانه تر جویا شدند.
عرض کردم : حضرت آقا اکنون شش سال است که پیامی از عالم برزخ برایتان دارم. و قضیه این است که شخص مرحومی از کسبه شهرمان (نگفتم کدام شهر) از شما تمنا دارد تا حلالش کنید و اگر نیاز است مشخصاتش را عرض کنم؟
آقا لبخندی عمیق تر زد به گونه ای که ردیف دندانهایشان هویدا شد و دست را به بالا برده و فرمود : نیازی نیست برو بگو حلالت کردم.
آقا خداحافظی کرده و با صورتی بشاش حسینیه را ترک کردند.
من اما ، همانجا خدا را شکر گفته و بر سر سفره افطاری برگشتم.
جمعیت درحال ترک حسینیه بوده و سفره ها آدم را بیاد مناطق عملیاتی خمپاره خورده میانداخت.
با اعتماد بنفس دوچندان بر سر سفره نشستم و به یکی از خدمه گفتم : برادر من افطار نکردم.
گفت : بشین اخوی همین الان میارم خدمتتون.
و....

**********

به خانه برگشتم.
اولین کارم تماس با خوزستان و منزل همشیره آن مرحوم بود که خوشحالی و شگفتی زایدالوصف وی را به دنبال داشت.

خدا حاج آقا ر.د را بیامرزد که عمری را با شرافت در بازار دزفول مشغول به فروش .... بود و به تبع اجناس فروشگاه معروفش ، بسیاری از جوانان شهر ایشان را می شناختند.
آن مرحوم بسی مردمدار بود لکن همان گونه که خودش به ما زندگان پیام داده است :

فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ( 7 زلزال)

وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ(8 زلزال)

 

کسی چه میداند؟ شاید نویسنده ی دیسون "تمام" رویش در برزخ کبود باشد



نظرات ()



من مشتعل عشق علی ام (1)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٦/۳

دیروز در محضر استادم بودم که ناگهان گفت : وضو داری؟

(داشتم)

- بله.

- از اون قفسه ی پُشتی یه قرآن هست بیار می خوام برام استخاره بزنی.

( آوردم و به مزاح گفتم : دکتر! قرآنش مجیده. من با قرآن کریم دستم رَوون تره.)

- الان وقت شوخی نیست.

(نیت کرد و گفت :بسم الله)

زدم...

سوره کهف آمد :

وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً.

ماکِثِینَ فِیهِ أَبَداً.

استاد گفت : بگیر. این کارت برای شماست.

کارت دعوت به بیت آقا بود برای سخنرانی و نماز و افطاری.

پیش از این حضرت آقا را در صحن رضوی خورشید هشتم(ع) دیده بودم.

خود بیت ایشان در تهران نیز یکبار.

اما اینبار برایم حکم "آب نطلبیده مراد است" را داشت.

راستش شوکه شدم.

دکتر گفت : دعوت از اساتید دانشگاهیه و اسم من روی کارته ولی شما برو و بگو که از طرف من اومدی.

- دکتر چرا خودتون تشریف نمی برید؟

- می خواستم برم ولی نمیدونم چرا به دلم برات شد که این فرصت رو به شما بدم که نهایتا تصمیم رو به قرآن سپردم.

به ساعت نگاه کردم ، وقت زیادی نداشتم ، چیزی حدود دوساعت.

با تشکر از دکتر از سازمان خارج شدم.

به خانه رسیدم ، غسل زیارت کرده و راهی خیابان فلسطین شدم.

ورودی بیت ، بچه های حفاظت ( کارت دعوت رو ضمیمه کارت سازمانی کردم)  لطف کردند و پذیرشم نمودند.

مسیرهای بازرسی رو طی کرده ، وارد حسینیه امام خمینی(ره) شدم. همان ابتدای سالن ایستادم. "آقا" را از فاصله حدود سی متری به نظاره نشستم. پس از دقایقی مسئولین تشریفات راهنمای ام کردند به نزدیک جایگاه و در چند قدمی دلدار جای گرفتم.

لحظه ای از نگاه به حضرتش غافل نمی شدم.

اساتید مدعو یکی پس از دیگری پشت تریبون قرار می گرفتند.

دکتر مخبر صف جلو نشسته و سربزیر و آرام گوش به سخنرانان داشت.

دکتر خسروپناه که از مفاخر نوپای دزفول در عرصه حکمت و فلسفه ایران زمین است در مجلس بود.

(یادم آمد خوش سلیقگی!! حضراتی که برای کلنگ زنی پالایشگاه دزفول به جای دعوت از خورشیدهای درخشانی همچون دکتر خسروپناه ، از برخی بازیگران تلویزیون دعوت بی ربط و زننده به عمل آوردند.)

قریب به دوساعت نشستن و گوش فرادادن به سخنرانان و فرمایشات خود حضرت ماه ، برای بنده نکات جالبی در برداشت که پُستی جداگانه و طولانی می طلبد.

لذا ادامه مطلب را از پایان فرمایشات آقا خدمت علاقمندان محترم ارائه می کنم :

جمعیت به سرعت پشت سر "ولایت امر" به نماز ایستادند.

نمی دانم چرا در دلم غوغایی برپا بود و متعجب از اینکه چرا من این چنینم؟

نماز مغرب تمام شد.

نشست و برخاستم در نماز بر خلاف همیشه (که نماز را نشسته می خوانم) برایم سخت نبود.

در کمال بهت و حیرت ، من حتی مشکل نشستن روی دو زانو را نداشتم.

(به دلیل آسیب دیدگی امکان نشستن روی زانو در نماز را ندارم)

به راحتی سجده می رفتم و بر دوزانو می نشستم.

حال عجیبی داشتم.

بین دونماز به بهانه دعا کردن از میان جمعیت برخاستم و به حالت ایستاده و از منظری مسلط ، شانه های معشوق را که در حال ذکر بود نگاه می کردم.

(بی توجه به اینکه دیگران درباره ام چه فکر می کنند)

اما سوالی گزنده ذهنم را رها نمی کرد :

داستان این دعوت ناگهانی و ناطلبیده چیست؟

زیر لب شروع کردم به خواندن دعای فرج ، ناگهان ذهنم به شش سال قبل فلاش بک زد و نکته ای به یادم آمد که تمام بدنم کرخت شد و انگار آب سردی بر روی عضلاتم ریخته باشند.

اکنون یافته بودم حکمت این دعوت غافلگیر کننده را.

تکبیری زیر زبان راندم و همانجا عهد کردم که کار ناتمام شش ساله ام را همانجا و همان ساعت اجرا کنم.

و اما داستان شش سال قبل چه بود؟

پست بعدی انشالله..

 

پیدا کنید پرتقال فروش را

نظرات ()