درباره نویسنده
مهران موزون
در گویش اصیل دزفولی مکتبخانه را دیسون گویند. اینجا محل دلنوشته های من در خصوص فرهنگ فولکلور شهرم است . اگر اغلب ، طولانی می نویسم بر من ببخشید و لطفا اجازه دهید تا در وبلاگ شخصی ام ، مشق نوشتن کنم . امیدوارم اوقات خوشی را برای خوانندگان دیسون رقم بزنم. نکته مهم : صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یک پاسخ خاص
  • یک سوال خاص
  • دستگرمی 700 میلیون تومانی
  • تقوا یا تخصص؟
  • شهر وارونه ی من
  • 4 خرداد...پنجشنبه....ملامهدی....
  • تحقق یک آرزو
  • اطلاعیه
  • شیشه شور
  • آفرینشی نو، از مرکز آفرینش ها
  • گزارش دیجیتالی نوروز
  • سُقُلمَکی (sogholmaki)
  • فاطمه ، فاطمه است
  • پایان 42 سال فراق
  • اطلاعیه
  • فرصتی برای شکستن یک تابو
  • در خانه اگر کس است یک حرف بس است
  • به کی رأی داهام ؟
  • ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
  • فاطمه بانو
  • سوال تصویری (1)
  • ربنا لا تزغ قلوبنا
  • باباتقی (قسمت دوم)
  • باباتقی (قسمت اول)
  • پیش اطلاع رسانی شب یلدا
  • پلنگ دزفول
  • وامانده
  • یه حبه قند دزفولی
  • هر کسی از ظن خود شد یار من
  • هنوز نه!
کلمات کلیدی مطالب
  • مهران موزون (٤٦)
  • دزفول (٤٤)
  • دیسون (٤۳)
  • انتخابات (٥)
  • موزون (٤)
  • روغن (٢)
  • رود دز (٢)
  • امام خامنه ای (٢)
  • کاندیدا (٢)
  • شیراز (٢)
  • فیلم (٢)
  • موسیقی (٢)
  • زبان (٢)
  • مادر (٢)
  • نوروز (٢)
  • باباتقی (٢)
  • احمد سوداگر (٢)
  • فاطمه بانو (٢)
  • انصاری (٢)
  • نون چربی (٢)
  • پخت غذا (۱)
  • مهران موزونی (۱)
  • دنبه (۱)
  • سوغاتی (۱)
  • مریم مقدس (۱)
  • شیخ انصاری (۱)
  • سردشت (۱)
  • گرد و خاک (۱)
  • هواپیمای جاسوسی (۱)
  • تئاتر دزفولی (۱)
  • فرزاد مؤتمن (۱)
  • دره پلنگون (۱)
  • دسیسه مثلث (۱)
  • عباس موزون (۱)
  • خبرگزاری تقریب (۱)
  • یاغ (۱)
  • کاپو چینو (۱)
  • دوریز (۱)
  • سبط شیخ انصاری (۱)
  • امیر فلاطون نژاد (۱)
  • شیشه شور (۱)
  • حقآبه (۱)
  • ملا مهدی قلمباز (۱)
  • چهار خرداد (۱)
  • رای سفید (۱)
  • چال کندی (۱)
  • زلال دز (۱)
  • رادیو دزفول (۱)
  • دسفیل (۱)
  • rq-170 (۱)
  • هل گل (۱)
  • رسانه (۱)
  • تلویزیون (۱)
  • دوربین (۱)
  • نماز (۱)
  • لیبی (۱)
  • موشک (۱)
  • قرار (۱)
  • مصاحبه (۱)
  • یلدا (۱)
  • امام صادق (۱)
  • حج (۱)
  • خانه (۱)
  • جانباز (۱)
  • رهبری (۱)
  • جلال آل احمد (۱)
  • سوال (۱)
  • شهرداری (۱)
  • مهران (۱)
  • بهداشت (۱)
  • خوراک (۱)
  • شهدا (۱)
  • فرهنگ (۱)
  • همایش (۱)
  • دعا (۱)
  • شهید (۱)
  • شعر (۱)
  • پول (۱)
  • دوست (۱)
  • دانشجو (۱)
  • سینما (۱)
  • هنر (۱)
  • آبگوشت (۱)
  • آرزو (۱)
  • نماینده (۱)
  • ایرانیان (۱)
  • شخصیت (۱)
  • سنت (۱)
  • برادر (۱)
  • خوزستان (۱)
  • گویش (۱)
  • موسوی (۱)
  • کمانچه (۱)
  • شناسنامه (۱)
  • کارگردان (۱)
  • کویر (۱)
  • اسب (۱)
  • لهجه (۱)
  • نهی از منکر (۱)
  • سیمین دانشور (۱)
  • تقوا (۱)
  • آشپزی (۱)
  • چمران (۱)
  • ناسیونالیسم (۱)
  • تخصص (۱)
  • رود (۱)
  • عیسی بن مریم (۱)
  • شانه (۱)
  • 2012 (۱)
  • خشک (۱)
  • دوبیتی (۱)
  • بستنی (۱)
  • دز (۱)
  • پاپتی (۱)
  • کفتر باز (۱)
  • سینما و رسانه (۱)
  • زیبا کنار (۱)
  • دارالمومنین (۱)
  • یه حبه قند (۱)
  • محیط زیست (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پلنگ (۱)
  • پیرزن (۱)
  • سخنران (۱)
  • قذافی (۱)
  • بیت (۱)
  • بق (۱)
  • میلیون (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • آخرین جرعه جام
  • آذرکیش
  • اس ام اس های مثبت
  • الف دزفول
  • الهه زندگی ام
  • الهی العفو
  • امام جمعه دزفول
  • انجمن داستان نویسی ماه
  • انجمن قصه الزهرا
  • انجمن قصه دزفول
  • انصار حزب الله دزفول
  • آیت الله العظمی انصاری
  • ایستگاه تفکر
  • اینجا قلب من است
  • آینده از آن حزب الله
  • باز باران
  • بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی
  • بچه های مسجد نجفیه
  • بچون هیئت دزفول
  • بنگروز
  • بهداری لشکر
  • پخش و پلا اَ هَمَه جا
  • پسر دزفولی
  • پورتال شهرداری دزفول
  • پیشکسوتان گردان عمار
  • تا اقیانوس
  • تا صبح سعادت
  • تا ماه راهی نیست
  • تافا
  • تپشهای دلی شکسته
  • ترجمان عشق
  • تکواندوکاری از شهرستان دزفول
  • چزابه
  • چهارخرداد
  • چوب خدا
  • حرف دل
  • حرفی از جنس زمان
  • حس آرامش
  • حق جو
  • حکیم دزفولی
  • خاطرات دفاع مقدس
  • خاطرات شهدای شهرک منتظری
  • خانوم گل
  • خورشید عالم تاب
  • خیاطی
  • دختر برفی
  • در آغوش خدا
  • درباره الی پلی
  • درد و دل
  • دز راستین
  • دزپیک
  • دزفول آلیانس
  • دزفول تایمز
  • دزفول در یک نگاه
  • دزفول شهر من
  • دزفول قهرمان
  • دزفول ما
  • دزفول مدرن
  • دزفول نیوز
  • دزنگار
  • دزنوا
  • دست نوشته ها
  • دست نوشته ها 2
  • دفتر خدمات مسافرتي سبزقبا
  • دفترچه
  • دکتر علیرضا مخبر دزفولی
  • دلپرسه
  • دیسون قبلی
  • ذهبیه
  • رحمت خدا
  • رضا مخبر دزفولی
  • رضا مسعودی
  • رهسپار قدیمی
  • زمزمه
  • زن ، آب ، آیینه
  • ساده مثه سادگی
  • سدر بهشتی
  • سرزمین خاطره ها
  • سرزمین گرم
  • سرگذشت
  • سلاله زهرا
  • سیاه مشق
  • سید مرتضی سبزقبا
  • سیدرضا سبزقبا
  • شاعرانه
  • شاعرانه ها
  • شاهد
  • شبکه خبری دزفول
  • شهادت قلم
  • شهر خمون دسفیل
  • شهرداری دزفول
  • شهید روح الله سوزنگر
  • شهید سوداگر
  • شورانگیز
  • صاعقه
  • صبح خیس
  • صدای تنهایی
  • صدرالدین کاشف دزفولی
  • طلائیه
  • عاشوراییان
  • عاشورائیان محله کرناسیان دزفول
  • عبدال زاده
  • عزرائیل
  • عصر تکنولوژی جدید
  • عطارنامه
  • علامه مخبر دزفولی
  • غلامرضا کاج
  • غلوم
  • فاتحان دز
  • فانوس دز
  • فرزانگان جنوب
  • فرشک
  • فرهنگستان
  • فعالان دانشگاه آزاد (سوتی دز)
  • قدیمی ترین پل جهان
  • كافي نت ناصيران
  • کلک بی کلک
  • کُلول
  • کهربا
  • کوما
  • کیاسی بلاگفا
  • کیاسی میهمن بلاگ
  • گرای صفر
  • گردان بلال دزفول
  • گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد دزفول
  • گروه نمایشی هدی
  • گل طه
  • مبارز دزفول
  • مجمع خادم الشهداء دزفول
  • مجید فضیلت
  • محراب معراج
  • مرکز شهر
  • مسافر
  • مسجد حجت بن الحسن (عج)
  • مسجد حضرت رسول اعظم
  • مسجد حضرت زینب دزفول
  • مسعود مشعلچی
  • مقدم
  • ملا محمدعلی جولای دزفولی
  • ناصرین
  • نسیم بهشت
  • نگاه
  • نوشته های یک پشت کنکوری
  • هدیه خدا
  • هنر آشپزی خانم گل
  • هنر دز
  • هیئت تیراندازی با کمان دزفول
  • هیئت رایت العباس
  • واگویه ها
  • والفجر 8 (غزاله)
  • یاد لاله ها
  • یاد همرهان
  • یار مهربان
  • جادوی جنون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دیسون
یک پاسخ خاص
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/٢/٢٩

تازه ترین فرمایشات امامِ اُمت (دامت ظله) : امروز موعد جهاد اکبر است


 

در فضای امروز کشور، اگر بر اصول و ارزشها پافشاری کردید و تقوا را در عرصه های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی رعایت کردید، ارزش و اهمیت والاتری دارد.
با گناه نکردن نیمی از راه پیموده می شود، البته گناه کسانی که مسئولیت سیاسی، اجرایی، مدیریتی، تبلیغی و مذهبی دارند، به مراتب ابعاد وسیع تری پیدا می کند.

 

***

پُست قبلی را به سوالی خاص اختصاص دادم زیرا می خواستم نظر شما را به نکته یی مغفول مانده جلب کنم.

خواستم بگویم،

واقعیت آنست که دزفول در حافظه ملت بزرگ ایران، تبلور نام شخص خاص و یا برعکس، نام شخصیتی خاص متبلور کننده نام دزفول نیست.

خواستم بگویم،

واقعیت تلخ بالا، به معنای خالی بودن تاریخ دزفول از شخصیت های مُبرَز نیست.
ما مانند برخی شهرها نیستیم که تاریخ و هویت شان تُهی از هرگونه نام و نشان شخصیت های مشهور است.

حال سوالی دیگر را اضافه می کنم :

اصولاً آیا سنجاق شدن نام کسی با نام شهرمان در - حافظه ملی ایران- ضروری و یا سودمند است ؟

پاسخ : {{مسلما در جهان کنونی که پایه و اساسش بر ارتباطات نهفته و رسانه نیز همچون جاده شوسه، رکن مهم ارتباطات بوده و تعاملات رسانه ای با خود همه چیز را می آورد، نام و نشان بزرگان یک شهر می تواند همچون یک رسانه عمل کند.}}

به عنوان مثال

این لسان الغیبِ شیراز نیست که نیازمند ایستادن در کنار نام شیراز باشد بلکه این حافظ و سعدی اند که به تبع نام والایشان، نام شیراز هم در پهنه گیتی زبانزد عام وخاص شده است.

لذا این شیخ انصاری نیست که به نام و نشان دزفول نیازمند است.

ایضاً،
این سردار رشیدها و پروفسور چله مال ها و شهید بهمن دُرولی ها و شهید سوداگرها و عبدالرضا جوکارها نیستند که محتاج نام دزفولَند.

هرچند که این نام آوران در خلوت شخصی شان، حُکماً سَر ارادتِ خاص با آب و خاک اجدادی خویش داشته و دارند، چه اینکه شیخ مرتضی انصاری(اعلی الله مقامه) با آن همه بزرگی و مسئولیت سنگینِ زعامتِ شیعیان جهان، هرازگاهی فاصله نجف-دزفول را (به فرموده ی خودشان) طی طریق می کردند تا حضرتش تنی به آب شهر پدری بزنند و پشت سر یکی از روحانیون ساده و بی پیرایه شهر نمازی بخوانند.

حال به پرسش-پاسخ دیگری بپردازیم.
بنظر شما در بین شخصیت های شناخته شده ی متقدم و متأخر دزفولی، مناسبترین گزینه برای اینکه شهرتش به اعتلای نام دزفول کمک کند کدام است؟

به مثال زیر توجه کنید :

 اگر 10 معدن طلا در اطراف دزفول کشف شود عاقلانه آنست که ابتدا به سراغ گزینه ای برویم که با "زحمت کمتر" و "زمان کوتاهتر" طلای بیشتری استخراج شود تا موجب رشد ثروتی راحت تر و فراوان تر در شهر گردد.

بنابراین بین شخصیت های برجسته دزفول باید با تعیین شاخص هایی همچون علم و اخلاق و شهرت... نام های بزرگ را کنار یکدیگر چیدمان کنیم و مناسبترین گزینه را انتخاب نماییم.
شک ندارم که هیچ ورزشکاری در طول تاریخ ورزش دزفول کارنامه ی افتخاراتش به اندازه ی برادر عزیزم عبدالرضا جوکار نبوده نیست

من شک ندارم که سید عزت الله ضرغامی موثرترین دستگاه کشور را می چرخاند.

من شک ندارم که مدیریت کل نیروهای مسلح کشور توسط حاج غلامعلی عزیزمان، افتخاری بس بزرگ است و شرف سپهسالاری سپاهِ علیِ زمانه، تا دههاسال دیگر از حافظه ی تاریخی دزفول پاک نخواهد شد.

من،

شک ندارم اگر حقوق رسانه ایِ حماسه شهید حبیب پالاش به درستی ادا می شد یکی از بهترین و مناسب ترین گزینه ها بود و همانطور که نام خرمشهر به نام شهید حسین فهمیده ی اهل کرج گره خورده و حماسه ی آن دلاور نام خرمشهر را پرآوازه تر از آنچه که بود کرد، نام حبیب پالاش و کاری که او انجام داد نیز یکی از دمِ دست ترین معادن رسانه ای دزفول است که همچنان بکر مانده و استخراج نشده است .

اما بعد...

من شک که ندارم هیچ، یقین کامل نیز دارم که شخصیت والا و رفیع شیخ اعظم(قدس سره شریف) دماوندِ رشته کوهِ شخصیت های متقدم و متأخر دزفول محسوب می شود.

 

نام او،

درست مانند قله دماوند، نه تنها از همه ی بزرگان شهرمان مرتفع تر است بلکه هیچ شخصیتی در تاریخ دزفول با حضرتش قابل مقایسه نبوده و نیست.

حقیقت این است :

همانگونه که مخروط زیبای دماوند به هیچ کوه دیگری تکیه نداده است، مخروط ابعاد شخصیتی ایشان در تاریخ 1400 ساله شیعه به تنهایی سر به آسمان می ساید.
شیخ انصاری معدنی پایان ناپذیر است که تمام پهنه ی تشیع از رگه های گهربار این معدن روزی خوارند.
از رگه ی مکاسب گرفته تا الگوهای مدیریتی اش.

به این می اندیشم که،
اگر دزفول بخواهد با  تلاش و عزم فرهنگی همه جانبه ، در قاب حافظه ی تاریخی ایرانیان تصویر خود را برای ابد نصب کند، شیخ انصاری بهترین تابلویی است که امکان نصبش بنام دزفول،

ساده ترین،

سریع ترین

و در عین حال پربرکت ترین  مسیر است.

بسیار خُب،

حال اگر قرار بر جبران مافات باشد که هرچه زودتر این اتفاق مبارک بیفتد و مثلاً از سال 1400 به بعد(9 سال دیگر) تمامی ایرانیان به محض شنیدن نام شیخ، نام دزفول و به محض شنیدن نام دزفول نام شیخ را در خاطر بیاورند ، چه باید کرد؟

آیا آقای ضرغامی باید پیش از اتمام ماموریتش، سریال شیخ انصاری را کلید بزند؟

آیا آقای رشید باید کمک کند تا یکی از مانورهای نظامی کشور بنام شیخ انصاری کلید بخورد؟

آیا دکتر خسروپناه و امام جمعه محترم شهرمان باید کمک کنند تا سازمان تبلیغات اسلامی کشور و معاونت تبلیغات حوزه های علمیه قم و مشهد و .. سالگرد وفات جانسوز و تولد خجسته شیخ را در تقویم کشوری بگنجانند؟

آیا آقای دکتر الهام همانگونه که در سال 88 به بنده قول دادند که آزاد راه طبق نقشه ی مصوب چند دهساله اش از دزفول عبور خواهد کرد، باید از رئیس جمهور بخواهد تا مسیر آزاد راه -از پل زال تا شوشتر- را بنام شیخ انصاری نامگذاری کنند؟

آیا آقای مهندس محمدی زاده در جایگاه ریاست سازمان محیط زیست و معاونت رئیس جمهور باید دشت دز را ملی اعلام کرده و نامش را دشت ملی شیخ انصاری نام نهند تا همه گونه حمایت از ملی و دینی را از این محیط زیست ارزشمند رقم بزنند؟

آیا حدود 1000 روحانی و طلبه دزفولی ساکن قم می بایست در سالگردهای تولد و یا وفات شیخ ، به دزفول آمده و میهمان حوزه علمیه شیخ انصاری شوند؟

آیا نماینده ولی فقیه در دزفول می بایست حمایت های همه جانبه ی نماینده ولی فقیه در استان خوزستان را برای رشد و توسعه حوزه ی علمیه ی شیخ انصاری دزفول جلب کنند؟

آیا نباید 1000 طلبه و روحانی دزفولی مقیم شهر قم، برای ادای ذره ای از دینِ حوزه های علمیه به ساحت پاک زعیم بزرگ شیعه، تبدیل شدن نام حوزه علمیه ی قم از "فیضیه" به "شیخ انصاری" را مطالبه کنند؟

اگر حوزه علمیه قم داعیه آن دارد که حرف آخر را در جهان تشیع می زند چرا تابلویش به نام کسی نیست که حرف آخر را در میان فقهای شیعه زده است و خاتم الفقهاست.

و صد "آیای" دیگری که در این مقال مجالش نیست.

اما،
و اما....
چه خوش گفته اند که حرمت امامزاده را بیش و پیش از همه، خُدامش باید نگاه دارند.

به قول یکی از کامنت گذاران محترم دیسون که بنده را نیز با طرح این پرسش شرمنده کرده و یادآور شدند :
چه تعداد از ما دزفولی ها که حکمِ خادمانِ حرمتِ نام و یاد شیخ و پاسداران حریم خاندان معزز اوییم پنج شنبه هفته ی قبل، می دانستیم و بیاد داشتیم که سالگرد وفات شیخ مرتضی انصاری(قدس سره شریف) است؟؟

هان ای مسئولین محترم شهر،

دیسون از همه ی شما می پرسد :

چرا در سالگرد وفات و تولد شیخ، به سیاه پوشی و چراغانی کردن شهر اقدام نمی کنید؟
چرا از این رسانه ی عظیم دویست ساله بهره نمی گیرید؟

به خدای لاشریک روح بزرگ شیخ ، هیچ نیازی به توجه و احترام ما دزفولی ها نداشته و ندارد و چه بسا اکنون در کاخ شهودی امیرالمومنین علیه السلام (در عالم شهودی وادی السلام نجف) در مجالست و موأنست با آن حضرت آسوده است.

این ماهستیم که این دماوند فرهنگی و دینی را قدر نمی دانیم.

ما رستمی هستیم که پرهای سیمرغ تاریخ دزفول را نادیده گرفته ایم.

پس نکنیم کاری که کفر نعمت از کفمان بیرون کند.

بگذارید مسافران و گردشگرانی که به دزفول می آیند و پرچمهای سیاه را در روز وفات شیخ می بینند و می پرسند انگشت به دهان بگزند که : عجب!! پس اینجا زادگاه و شهر شیخ مرتضی انصاری است؟

و این یعنی کار رسانه ای.

بگذارید در سالروز ولادت با سعادت شیخ، تلویزیون کشوری(یا حداقل استانی) خبر شیرینی خوری و مولودی خوانی دزفولی ها برای شیخ را جار زنند تا آرام آرام در ذهن ایرانیان، سند شیخ بنام دزفول بخورد.

هان ای رادیو دزفول،

پنجشنبه هفته قبل،چند دقیقه راجع به ارتحال آن یگانه جهان فقه و مدیریت، تولید برنامه داشتید؟

من اعلام میکنم،

حتی اگر تمام نخبگان دزفولی و صاحب منصبانی که نام بردم عزم را جزم کنند و مسیرهای پیشنهادی فوق را بروند اتفاق بزرگی نخواهد افتاد.

مگر آنکه :
عزم مردمی، در قاطبه ی دزفولی ها نیز جزم شود،

خانه به خانه،

سفره به سفره،

خود ما مردم عادی عادت کنیم که به موازات افتخار به کلوچه سنتی مان، رودخانه، دارایی های شُهرتی و  همچنین کدهای فرهنگی شهر، به نام نامی حضرتش تاکید و تاکید و تاکید کنیم و انشالله برسد روزی که نَه در چند متری حوزه علمیه شیخ و خانه متبرکش،

بلکه در سراسر دزفول کسی نباشد که روز وفات شیخ را روز عروسی فرزندش قرار دهد.

راستی این خبر را خوانده اید؟؟

شرط می بندم که چنین تراژدی تلخی در جایی چون بروجرد اتفاق نیفتاده و نخواهد افتاد،

که کسی در سالگرد رحلت آیت الله بروجردی(رحمت الله علیه) که شاگرد مکتب شیخ انصاری است، جشن عروسی در چند متری منزل ایشان برگزار کند،

و اگر
و اگر
چنین کند محال است چنان صحنه ای رقم بخورد.

اگر این چند روز ننوشتم برای آن بود که دستم از غصه و درد، به قلم نمی رفت.

از روح بزرگ شیخ خجالت می کشیدم.

شاید شش بار تا نصفه، پُست را نوشتم و روز بعد پاک کردم آنچه را نگاشتم .

ایهالمسئولین محترم فرهنگی شهر،

زخمی که پنج شنبه هفته ی قبل سر بازکرد ناشی از "نفر" و "شخص" نیست بلکه معلول یک کم کاری فرهنگی چند دهساله است.

شیخ انصاری کسی است که گفته می شود وقتی در حرم امیرالمومنین(ع) نمازجماعت می خواند، دوباره تکرار نماز می فرمودند.
در حقیقت نمازی دیگر را برای اهل تسنن عراق امامت می نمودند.
این یعنی جذب حداکثریِ قلوب.

شما مسئولین،

در شناساندنِ قدر و منزلت شیخ، چگونه حرکت کرده اید که شخصی عامی و ساده دل، در روز وفات شیخ و همسایگی خاندان محترم شیخ اقدام به برگزاری پایکوبی و .. می کند؟

به قول یکی از دوستان مفسر قرآن : خداوند وقتی با پیامبر(از منظر آنکه اهل مکه است) سخن می گوید مکه را بلد(سرزمین) خطاب می فرمایند و وقتی خطاب به مشرکان مکه فرمایش دارند مکه را قریه(روستا) می نامند.

لذا این شأن انسانهاست که منزلت و ارزش یک شهر را تعیین می کند.

حال از خود بپرسیم :

دزفول بلد شیخ انصاری است یا قریه ی آن "مستضعف فکری" که هفته ی گذشته آنگونه رفتار کرد؟

کسی که در ایام محرم برای کسب افتخار نوکری ثارالله (ع) هزینه های سنگین می کند البته که دشمن دین نیست،

اما با اسائه ی ادب به ساحتِ عَلَمداران علوم آن حضرت، اثبات می کند که مستضعف فکری است  نه معاند با دین.
چنین کسی با این روایت امام حسین(ع) که : ((یک ساعت تفکر، افضل از 70 سال عبادت است)) از اساس بیگانه است.

من می خواهم این حدیث را به زبان امروزی ترجمه کنم :

یک ساعت زانوی ادب زدن در محضر درسِ فرزندِ دانشمندِ شیخ انصاری(ره) افضل از 70 سال دُهُل زدن در روز عاشورای دزفول است.

اما فرق است میان که کسی به دلیل استضعاف فکری چنین کاری کند تا آن قلمی که آگاهانه و از روی لقمه و یا نطفه ی حلال!!! در فضای عمومی با قلم ناپاک خود به ساحت شیخ مرتضی انصاری اهانت روا دارد و شما آقایان مسئولین فرهنگی و غیر فرهنگی شهر نیز انگار نه انگار.

شما برادران مسئول،

هم در خصوص آن عامی "عروسی بگیر" کار "ایجابی" لازم را نکرده اید و هم در خصوص آن قلم به چنگانِ ضدولایت فقیه و  دشمن روحانیت، برخورد "سلبی" به خرج نداده اید.


هان ای سپاه دزفول...

من اعلام خطر میکنم

هان ای ارشاد دزفول...

من اعلام خطر می کنم.


هان ای...

آیا زیر خاک شهرمان عزیزان و بزرگان بی نظیری آرمیده اند تا زیر پوست این شهر اتفاقات دهشتناکی که در حال رخدادن است بیفتد؟

آقایان،
حمله به ناهیان منکر در فضای سایبری و فضای میدانی کشور، اکنون مدتهاست که به دارالمومنین ما نیز کشیده شده .

اُف بر ما که میدان فجور را چنان باز کرده ایم که قلم بدستان ضددین از یکسو و عَلَم بدستان محرم که صدای دُهُلشان گوش شهر را می دَراند وقیحانه به قُلَل رفیع شهر حمله می کنند و ما هیچ برنامه مدونی برای حل مشکلِ حاد بقایای ضدانقلاب در دزفول و درمان مشکل مزمن تهاجم فرهنگی نداریم.

والله قسم
وقتی به شهر می آیم و آنهمه دریدگی و وقاحت دیش های ماهواره را می بینم که دست تهران را از پشت بسته است دلم به درد می آید.

ستادمحترم امر به معروف و نهی از منکر

به خدا پسندیده نیست که وظیفه ی شما را روحانیت معظم به انجام برساند.

و البته که وقتی بنده و شما از پس کار برنیاییم این روحانیت بیدار است که میدان را خالی نمی گذارد.

مسئولین محترم فرهنگی شهر دزفول

الله..الله..در اینکه از پسِ ماموریت تان برنیایید و میز را هم رها نکنید.


ان الله بصیربالعباد 


نظرات ()



یک سوال خاص
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/٢/٢٢

به عنوان یک ایرانی وقتی نام شیراز را می شنوید نام چه کسی در ذهن تان تداعی می شود؟

حافظ....سعدی...ملاصدرا... دکتر خدادوست؟(چشم پزشک معروف)

(البته پاسخ این سوال تا حدی بستگی دارد که از چه طیفی باشید! روحانی، نظامی، پزشک...یا توده ی عادی مردم)

وقتی نام مشهد را می شنوید چه؟

پاسخ روشن است : همگان نام نامی سلطان توس (علی ابن موسی الرضا علیه السلام) را متصور می شویم.

نام خود شهر توس چه؟....فردوسی؟

تنگستان و بوشهر : رئیس علی دلواری؟

خرمشهر : محمد جهان آراء ؟

و تبریز ؟...ستارخان...باقرخان...شهریارشاعر.....یا .....

تفرش : دکتر حسابی؟

بروجرد : بلاشک آیت الله العظمی بروجردی(قدس سره) هرچند که بزرگانی همچون مرحوم عبدالحسین زرین کوب از دامان بروجرد برخاسته اند.

فراهان : میرزا تقی خان امیرکبیر؟ قائم مقام فراهانی ...بهزاد فراهانی و یا گلشیفته ی  هنرمند!!!؟

اراک : مرحوم آیت الله العظمی اراکی؟ (البته به عنوان یک دزفولی مطمئنا آیت الله اراکی امام جمعه قبلی را بیاد خواهید آورد ولی منظور دیدگاه ایرانیان است)

اصفهان : شاه عباس؟ شیخ بهایی؟

طبس : واعظ طبسی؟

خمین : امام خمینی (ره)؟

یزد : فرخی یزدی؟(شاعر مبارز دوره قاجار و پهلوی) یا آیت الله یزدی(رئیس سابق قوه قضاییه)...و یا محمد خاتمی؟

شاهرود چه؟ آیت الله شاهرودی؟ رضا شاهرودی فوتبالیست؟

اردبیل : رضا زاده؟ علی دایی؟ یا شیخ صفی الدین اردبیلی؟

رشت : میرزا کوچک خان؟

و آمل :  .... علامه حسن زاده ی آملی؟ علامه جوادی آملی؟

 

حال به عنوان یک ایرانی پاسخ دهید (نه یک دزفولی) :

فکر می کنید در اذهان عموم ایرانیان نام دزفول به نام چه کسی گره خورده است؟

خواهشمندم یکی از دو پاسخ زیر را بذل محبت بفرمایید:

1) بنظرم نام دزفول در ذهن ملت ایران با نام ..... گره خورده است.

2) گزینه ی خاصی بنظرم نمی رسد.

تاکید می کنم : از دید قاطبه ی ایرانیان به سوال نگاه کنید.

 

پی نوشت : پُست بعدی (احتمالا شنبه شب) با عنوان "یک پاسخ خاص"  درج می شود.

 

 

نظرات ()



دستگرمی 700 میلیون تومانی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/٢/٢۱

حسن زمانی (مدیر کل سابق امور رفاه و اجتماعی صداوسیما) به نمایندگی از شهر ملایر در دور هفتم انتخابات رأی آورده و به خانه ملت وارد شده بود.

به دفترش رفتم تا به بهانه تبریک، پیشنهادی به وی دهم.

- حاج آقا قبول دارید که بهترین الگوی نمایندگی مجلس شهید مدرس است.

- بله دقیقا! حضرت امام(ره) نیز به این نکته تاکید داشتند.

- بسیار خب! پس چرا تمثال این شهید در خانه ملت نیست تا مرور چهره و عملکردش موجب تقویت وجدان نمایندگی در ایفای مسئولیتشان باشد؟

- حرف درستی است. پیگیری خواهم کرد.

و الحق که ایشان پیگیری کرد و چندی بعد عکس بزرگی از شهید سید حسن مدرس در صحن مجلس نصب شد، اما نه جایی که دوربین رسانه ها همیشه نظاره گرش باشند بلکه پشت سر نمایندگان و در نقطه یی که هیئت رئیسه مجلس بدان مشرف است.

 

(این تصویر در مجلس نصب شده که ظاهرا تاثیر!!! زیادی در مجلس داشته)

 

بگذریم.

دیروز وقتی خبر شاباش 700 میلیون تومانی مجلس نشینان هشتم از کیسه ملت را برای دور نهمی های تازه وارد خواندم بی اختیار بیاد داستان عکس شهید مدرس و همچنین سیره نمایندگی شهید طالقانی افتادم.

 

طالقانی در صحن مجلس

مدرس در تبعید

 

پی نوشت 1 ) لطفا کسی بر کرسی موعظه ننشیند که :

آقاجان اینقدر سخت نگیر!

نمایندگی در این روزگار خرج های اعطینای بسیار دارد.

نماینده خدم و حشم میخواهد.

خرج دفتر و دستک دارد.

 

چرا که حوصله آنالیز مباحثی را که سالهاست آردِ بحثش را بیخته و الکش را آویخته ام ندارم و خودم ENDE توضیح و توجیه در این خصوصم.

هرچه باشد اگر نخورده ام نان گندم ولی دیده ام دست مردم.

نماینده جماعت، اگر راست میگوید زیِ خود را با زیِ ساده و بی پیرایه ی رهبر این مملکت وفق دهد و چونان وی بخورد و بیاشامد و بپوشد و هزینه شخصی کند، آنوقت 700 میلیون که هیچ، میلیارد میلیارد برای هزینه های دفتر دستکش تصویب کنند و تاکور شود هرآنکه نتوان دید.

خدا میداند در بالای جدول نمایندگان منتخبِ پایتخت کسانی هستند که ...... استغفرالله و اتوب الیه.

و ما ادراک مالمجلس؟؟

پی نوشت 2 )  اگر این خبر در روزهای بعد تکذیب و یا کنسل نشود امیدوارم که 200 نماینده ی صفر کیلومتری که این هدیه الهی (منظورم 700 میلیون تومان است) را دریافت میکنند حجت را بر خود تمام بدانند که :

- با هیچ شهرام و بهرامی در راهروهای مجلس فالوده نخورند.

- ذره ذره این پول را خرج عزت نفس و شأن اسلامی و انقلابی خود کنند تا هیچ صاحب نفوذی نتواند جایگاه و کرسی ایشان را مصادره به مطلوب کند.

- خود را موظف بدانند که قران قران این پول را به بیت المال بازگردانند. انشالله

نظرات ()



تقوا یا تخصص؟
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/٢/۱٧

دیروز برای تبریک انتصاب یکی از دوستان به سِمَت مدیریت روابط عمومی معاونت... سازمان به دفترش رفتم.

پیش از ورود، تابلویی مزین به یکی از فرمایشات شهید چمران تکانم داد.

گفتم شاید برایتان جالب باشد .

 

ظاهرا از ایشان می پرسند : تعهد بهتر است یا تخصص؟




گفت: می‌گویند تقوا از تخصص لازم‌تر است، آن را می پذیرم.

اما می‌گویم آن کس که تخصص ندارد و کاری را می‌پذیرد بی تقواست.

نظرات ()



4 خرداد...پنجشنبه....ملامهدی....
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/٢/۱۱

جناب آقای صفار

مدیر محترم مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول

باسلام و خسته نباشید به شما برادر عزیز پیشنهاد می کنم تقارن چهارم خرداد سال 91 (همچنین تقارن با پنجشنبه) را با شب چهلمین روز درگذشت رزمنده عارف، مرحوم مغفور، ملامهدی قلمباز، آیتی بر حقانیت و مظلومیت آن عزیز از دست رفته تلقی نموده و مراسم یادبودی در حد و شأن آن پیر روشن ضمیر ، برسر مزارش برگزار فرمایید.

 

 

جناب آقای عظیمی فر

ریاست محترم شورای شهرستان دزفول

ضمن عرض تبریک به شما برادر ارجمند برای پذیرش مسئولیت سنگین ریاست شورای شهر عزیزمان و عرض خسته نباشید به برادر گرامی ام جناب آقای زمانی راد در انجام و ادای تکلیف در مسئولیتی که بردوش داشتند خواهشمندم برای ارج نهادن به یک عمر کسب حلال مرحوم ملامهدی قلمباز و فرهنگ سازی در بازار دزفول، دوشادوش مرکز فرهنگی دفاع مقدس دزفول در این مراسم شرکت فعال نموده و از سوی شورای شهر دزفول لوح سپاس کاسب نمونه (برای یک عمر کسب حلال و جلب رضایت مشتری) را به خانواده ی آن مرحوم اهداء فرمایید.

 


عکس از وبلاگ ((الف دزفول))

 

کسبه محترم شهرستان دزفول

ملامهدی تنها نمونه یک رزمنده ی ولایتمدار و مومن متقی نبود بلکه نمونه یک کاسب پهلوان صفت نیز به شمار می رفت. پیشنهاد می کنم روز چهلم این عزیز با تعطیلی واحدهای کسب و کار خویش و شرکت در مراسم نشان دهید که احترام به پیشکسوت هنوز در شهر ما زنده است و ملامهدی ها برای ما هنوز هم شاخص کسب و کار اسلامی اند.

 

والعاقبه للمتقین.

نظرات ()



تحقق یک آرزو
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/۱/٢۸

مختصر کنم :  دوسال پیش، یکی از آرزوهای ملی ام را خطاب به مالک اشترِ حضرت آقا در رسانه های کشور قلمی کردم.

پیشنهاد بنده، مخالفان و موافقانی داشت اما به آنچه که گفتم اعتقاد راسخ داشتم.

الان مهم هم نیست که طراحی و آغاز اجرای این آروز ربطی به مقاله بنده داشته است یا خیر.

بلکه مهم تر از مهم این است که در بدبینانه ترین حالت ، سهم خواهی مناطق مرکزی کشور، از آبهای استان خوزستان متوقف خواهد شد و هموطنان مناطق خشک مرکز و شرق کشور نیز روی آبادی را خواهند دید.

ابتدا منت نهید و مطلب دوسال قبل بنده را مطالعه فرمایید :

 تیتر زیر را کلیک کنید

 برسر حقآبه های محلی دزفول چه می آید؟

 

اکنون تحقق و آغاز اجرای این آرزو را بخوانید :    کلیک

 

نظرات ()



اطلاعیه
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/۱/٢٤

به مناسبت درگذشت عالم ربانی "حجه الاسلام والمسلمین حاج سید مصطفی موسوی" روز یکشنبه 91/1/27 پس از نماز مغرب و عشاء مجلس ترحیمی در مسجد محله ساکیان دزفول برگزار میگردد. دوستانی که امکان حضور دارند از طرف حقیر نیز فاتحه ای نثار روح بزرگوار آن مرحوم فرمایند.

دیبسون، علو درجات اخروی را برای آن فقید سعید و صبرجمیل برای بازماندگان گرامی اش را از خدای منان خواستار است.

پی نوشت : مرحوم مغفور حاج سید مصطفی موسوی(ره)،پدر همسر مکرمه ی حجه الاسلام والمسلمین آقاشیخ رضا انصاری می باشند.

نظرات ()



شیشه شور
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/۱/٢٠

24 کیلومتری شهر رشت و در حاشیه جاده ساحلی (قدری انحراف به شرق ، از جاده انزلی) روستایی وجود دارد بنام "زیباکنار" که سازمان صداوسیما در مجاورت این روستای ساحلی ، مجتمعی رفاهی تفریحی با دهها هکتار وسعت دارد که نام این مجتمع نیز "زیباکنار" است.

تصویر زیر مربوط به دریاچه مصنوعی درون این مجتمع است و این درخت شیشه شور زیبا را اردی بهشت 90 عکسیده ام.

 

برای دیدن سایز بزرگ کلیک کنید

درخت شیشه شور را دوست دارم و زیبایی اش را "تبارک الله" میگویم اما نوروز امسال در کمال حیرت شیشه شور بسیار زیبایی را در یکی از فرعی های خیابان شریعتی دزفول دیدم که به دلیل عجله ای که داشتم فرصت کادر بستن اش را نیافتم. ولی لذت بردم که آب و هوای شهرمان این همه تنوع گیاهی را در خود جای داده است.

 

هوالجمیل

نظرات ()



آفرینشی نو، از مرکز آفرینش ها
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/۱/۱۸

 

مورَخ 91/1/4 مرکز آفرینش های هنری دزفول اولین گردهمایی هنرمندان دزفولی مقیم تهران را در مکان فعلی این مرکز برگزار کرد که در نوع خود گامی نو در جهت تمرکز پتانسیل های هنری دزفولی های مقیم و غیرمقیم محسوب می شود.
حضور معاونت محترمِ فرهنگی هنریِ حوزه هنریِ خوزستان و یکی از اعضای محترم شورای شهرستان دزفول، نشان از آن داشت که عزمی جدی در زمینه فرهنگ و هنر دزفول در حال شکل گیری است.
شرکت هنرمندان رشته های گوناگون هنر، از فیلم و نقاشی گرفته تا داستان و شعر و معماری و هنرهای تجسمی ، رونقی خاص به این نشست بخشیده بود.
سیدحبیب حبیب پور ضمن مدیریتِ زمانِ جلسه با خوش ذوقی تمام سعی داشت تا فضای جلسه را صمیمی و دوستانه برگزار کند.
استاد سعیدی راد (بخوانید فریدون مشیری دزفول) شعری از سروده های نرم و زیبایش را تقدیم این نشست کرد.
استاد صدیقی راد از مشکلات پیش راه نشر و توسعه موسیقی سنتی و لزوم رسانه ای شدن آن گفت و خبر داد که قریب به بیست کلیپ موسیقی سنتی دزفول در آرشیو صداوسیما به ثبت رسیده است که آقای جدیدزاده (تهیه کننده و عضو شورای موسیقی سازمان صداوسیما) وعده داد که پخش این آثار از رسانه ملی را پیگیری نماید.
حقیر نیز پیشنهاد دادم تا با پیگیری و حمایت آقای جدید زاده ، برای چهارم خرداد امسال (روز ملی دزفول) کلیپی توسط جناب صدیقی راد در لوکیشن های زیبای شهر، تهیه و به مناسبت این روز عزیز از تلویزیون پخش شود.
استاد غفاری از چهاردهه تلاشهایش در نشر و قلمی کردن علم موسیقی سنتی دزفول و مهجوریت و عظمت و وسعت این دانش در دزفول گفت .
"محمدعلی باشه آهنگر" نیز برای ساختن فیلم های سینمایی در خصوص دزفول و ... اعلام آمادگی کرد و گفت که سالها پیش برای به تصویر کشیدن یکی از مبارزان سال حزبی دزفول ، روز روشن و چراغ به دست دنبال آدرسی از وی می گشته و درنهایت زمانی مرحوم سید علی کمالی را می یابد که جنازه اش روی دوش مردم در حال تشییع بوده است.

راست به چپ : محمدعلی باشه آهنگر، سید مرتضی سبزقبا و میثم خالدیان

 این سخنِ "باشه آهنگر" را مصداق همان درد و دل همیشگی خودم یافتم که  : ((پیران شهر را دریابید و مگذارید دانسته هایشان به زیر زمین رود.))

 

استاد حبیب نقاش ، پیرترین پیشکسوت نقاشی دزفول شعری خواند و جمع را مستفیض کرد.
مهندس چرخابی باب سخن را به لهجه دزفولی سلیس باز کرد و از عدم بکار گیری پتانسیل های انسانیِ شهر گفت.
و اضافه نمود که علیرغم تلاش فراوانی که برای نشریه دژپل می شود هنوز حقِ مطلب در خصوص این نشریه چه از سوی مردم و چه از سوی مسئولین به جای آورده نشده و انصافاً هم درست میگفت.
استاد عبادی نیز خوش آمدی و کلامی میهمان مان کرد.
میثم خالدیان و سید مرتضی سبزقبا هم رسم میزبانی را به جای آوردند و با شعر و فیلم خود طعم جلسه را عطرآگین نمودند.
استاد هادی قمشی برای اولین بار در جمع، به گویش شیرین دزفولی ، طراوتِ نشست را دوچندان کرده و شرح داد که سال های پیش برای فعالیت های هنری به شهر دعوت شده بود اما آنگونه که باید این امر تحقق نیافت.

حاج عظیم سرافراز نقل قولی زیبا و غرورآفرین از مقام معظم رهبری در خصوص دزفولیان و نقش شان در سهم مدیریت کشور داشت و معاون محترم فرهنگی هنری حوزه هنری استان که از استقبال و علاقه وافر هنرمندان و فرزندان دزفول به شهرشان و به تمدنشان اظهار شگفتی و خرسندی کردند.
آقای صادپاپی وعده ی حداکثر مساعدت را به مرکز آفرینش های هنری دزفول در خصوص ارتقاء جنبه های مختلف هنر در دزفول دادند.
جناب مهدویان پور هم به عنوان مدیرجلسه، متواضعانه خوشامد به هنرمندان و پیشکسوتان دزفولی گفته و افزودند که آمار نفرات دعوت شده به این نشست  بیش از جمعیت حاضر بوده و اظهار امیدواری کردند که در نشست های بعدی دیگر عزیزان نیز به جمع بپیوندند و تاکید نمودند که قرار براین است تا این نشست در فرصت های آتی امتداد یافته و در ادامه ی مسیر- انشالله تعالی- کارگروه های هنری مختلف تشکیل شده و مرکز آفرینش های هنری شهر ، پُلی باشید بین هنرمندان دزفولی مقیم و غیر مقیم و از این رهگذر شکوفایی و توسعه زمینه های گوناگون هنر در دزفول به منصه ظهور برسد.
حقیر هم در دقایقی کوتاه سعی کردم تا پیشنهاداتی چند را به محضر هنرمندان و مسئولان محترم عرض کنم که به لطف الهی برخی از این پیشنهادات در حال پیگیری است.
مصافحه ی مجددِ اعضای جلسه و گرفتن یک عکس دسته جمعی و یادگاری، پایانی خوش بر این گردهمایی دلنشین بود.
اینجانب به نوبه خود از آقای مهدویان پور تشکر دارم که حقیر را قابل دانسته و دعوت فرمودند و تشکر ویژه دارم که این نشست را قرار دارند تا به فازهای عملیاتی وارد سازند.

ایستاده از چپ به راست

آقایان :

مهدی شریفی (بازیگروکارگردان : مسئول واحد نمایش مرکز آفرینش های هنری دزفول)
عباس عبادی (شاعر و نویسنده مقیم دزفول)
رایی (کارمند دانشگاه علوم پزشکی دزفول)
سید حبیب حبیب پور(شاعر و نویسنده مقیم تهران)
سالمی نژاد (مولف مقیم تهران)
جدید زاده (تهیه کننده صداوسیما مقیم کرج)
هادی قمشی (بازیگر، طراح صحنه و لباس و نقاش مقیم تهران)
عبدالرحیم سعیدی راد (شاعر و نویسنده مقیم تهران)
دکتر نظام الدین امامی فر(استاد دانشگاه هنر شاهد تهران)
استاد حبیب نقاش ( پیشکوت نقاشی مقیم دزفول)
علیرضا صدیقی راد (خواننده و موسیقی دان مقیم کرج)
مهندس چرخابی (رئیس ستاد ساماندهی وبسایت های وزارت ارشاد مقیم تهران)
مجید صادپاپی ( معاونت فرهنگی هنری حوزه هنری استان خوزستان مقیم اهواز)
حاج عظیم سرافراز ( عضو محترم شورای شهرستان دزفول)
محمدعلی باشه آهنگر (کارگردان سینما مقیم تهران)
مهران موزون (ریزترین فرد این جلسه ، مقیم تهران)



نشسته از چپ به راست

آقایان:

میثم خالدیان (شاعر ، مسئول واحد شعر مرکز آفرینش های هنری دزفول)
مرتضی خداداد (خطاط و نقاش مقیم دزفول)
حمید نورآبادی (کارشناس هنر محیطی مقیم دزفول)
علیرضا مهدویان پور (فعال عرصه تئاتر ، مسئول مرکز آفرینش های هنری  دزفول)
رضا چراغ چشم (هنرهای تجسمی، مسئول واحد تجسمی مرکز آفرینش های هنری دزفول)
سید مرتضی سبزقبا (فیلمساز ، مسئول واحد تصویری مرکز آفرینش های هنری دزفول )
حاج غلامعلی سخاوتی (بازیگر ، مسئول کانون بسیج هنرمندان دزفول)


پی نوشت1 : پوزش از اینکه چکیده فرمایشات دیگر اعضای جمع ، من جمله دکتر امامی فر عزیز را بخاطر نداشتم.

پی نوشت 2 : در فرمایشات مسئول محترم مرکز آفرینش های هنری نکته ای بود که جا دارد تاکید و یادآوری مجددی از سوی این قلم بر آن شود. آقای مهدویان پور نوید دادند که فعالیت های هنری و بارش های فکری و عملیاتی جمع هنرمندان مقیم و غیر مقیم  " به دور از لابی های سیاسی" صورت خواهد گرفت.

این سخن بدان معنی است که می توان امیدوار بود پتانسیل های هنری تمامی دزفولی های هنرمند به میدان خواهد آمد ( صدالبته حفظ حرمت ارزشهای اسلامی و ملی ربطی به لابی های سیاسی نداشته و وظیفه هر ایرانی هنرمند و دلسوزی است)


والعاقبه للمتقین
 

نظرات ()



گزارش دیجیتالی نوروز
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/۱/۱۳


تا دلتان بخواهد گرفتار و مشغول بودم .

برای اولین بار همچون اوقات تهران در خودِ دزفول هم وقت شبانه روزی را کم آوردم.

1) نیم روزی را به دعوت شهردار گرامی و رئیس محترم شورای شهر در نشست فرزندان پایتخت مقاومت میهمان بودم که پُستی مفصل می طلبد.

2) نیم روز شیرین دیگری را از سوی مرکز آفرینش های دزفول(وابسته به حوزه هنری خوزستان) در نشست هنرمندان دزفولی مقیم تهران دعوت داشتم که نیز مطلبی جدا و به قول آقای حبیب پور "غرا" می خواهد.
شیرین ترین لحظات این نشست ، پخش فیلم زیبا و افتخار آمیز سید مرتضای سبزقبا بود که قرار داشته و دارم که برای او هم بنویسم.

 

3) نیم روز دیگری را برای گردهمایی سالگرد عملیات افتخار آمیز فتح المبین فراخوانده شدم که افتخار حضور نیافتم و از دستم رفت.

4) در نشست رزمندگان قدیمی (با خانواده) در پادگان قدس دعوت بودم که نتوانستم و از دست دادم و افسوس خوردم.

5) پاسخی نسبتا قانع کننده از معاون محترم آب وزارت نیرو در خصوص بحث حقآبه های دزفول دریافت کردم که نسبتا منطقی بنظر می رسید.

6) سئوالی از آقای قاسمی (کاندیدای کنونی انتخابات) داشتم که رودر رو پرسیدم و پاسخ گرفتم که واکاوی اش جای یک پُست در دیسون را دارد.

7) فرصتی شد و به یکی از اعضای محترم شورای شهر خبر دادم که روکش های آهکی پیر رودبند و شاباد در حال ریزش و تخریب است و توصیه کردم تا در کنار تجلیل از اساتید عروه (حاج عبدالمجید و حاج عبدالحسین) راز و رمز ترمیم روکش این گنبدهای مُقَرنَس را از این عزیزان بپرسند و نگذارند این دانش به زیر زمین فرو رود.

8) کورش پسرم توانست اولین مستند جدی اش را در دزفول کلید بزند (با نام روزگار وصل).

 

 

دیگر چه؟
دیگر چه؟؟

9) درب خانه مش ری بخیر رفتم و از دوچرخه ساز همسایه اش سراغ مزارش را گرفتم و رفتم و نیافتم سنگ گورَش را.(شرمنده)

 

این عکس را یکی از خوانندگان والامنش دیسون بنام خانم "مریم پور محمد" ارسال نمودندکه از ایشان تشکر فراوان دارم و اضافه میکنم که دوچرخه ساز همسایه مش ریبخیر به بنده گفته بود که سنگ قبرش سیاه است و من هم در اطراف همین مزار تمام قبرهایی را که کاملا سیاه بودند گشتم.(در پی نوشت این مطلب ، لینک عکسهای دیگر سنگ مزار را اضافه کرده ام)

 

10) در شهر ، مِلکی به املاکم افزودم (هذا من فضل ربی)

11) برای اولین بار توانستم گُل خشخاش را در دزفول به عینه ببینم و از رخ زیبا و خانمانسوزش عکاسی کنم.

 

 

12) مقبره شاباد را با دوربین عکاسی شخم زدم و افسوس خوردم از اینهمه بی توجهی.

13) سر مزار حاج احمد سوداگر رفتم.

14) سر مزار شهدا و برخی رفتگان رفتم.

15) صدای نازنین امیر ابراهیمیان را شنیدم.

16) برای اولین بار توانستم گویش دزفولیِ خاله زاده ی گرامی ام (هادی قمشی) را بشنوم.

17) ماست میش خوردم.
بهتیه خوردم.(می گوییم بحتیه..ولی درستش بهتیه است)
کُنار خوردم.
سُمنی خوردم.

18) رستوران شوادونِ خاله زاده ی گرامی دیگرم (حاج رحیم عبدی) را از نزدیک دیدم و لذت بردم.

19) با جناب حکمت فر گپ و گفت تلفنی داشتم و قرار شد....

20) خانه سنتی تازه احداث آقای کریمی را در خیابان عدل (بین فروهر و حافظ) دیدم و از شخصیت و منش والای جناب کریمی بر خود بالیدم.

 

 

21) بار دیگر و در آخرین دقایق از خانه تیزنو(برای N اُمین بار) عکاسی کردم.

 

22) دست استاد رکنی را در خیابان بوسه زدم که ایشان نیز کلی جویای حال حقیر شدند.

23) برشانه ی آخرین نمدمال شهر بار دیگر بوسه زدم و از اینکه خبر فوتش دروغ بوده و ایشان را به جای دایی مرحومش(که استاد ایشان بوده اند) اشتباهی به من خبر داده بودند بسی ذوق کردم.

24) خبر خانه نشین شدنِ آخرین "قرص نعناع سازِ" دزفول اندوهگینم کرد.


25) با مهندس دوایی فر در خصوص احیاء قمش های دزفول(از منظر اکوتوریسم) مذاکره کردم و ایشان اعلام آمادگی کردند و البته منوط به همیاری و همکاری میراث فرهنگی شهر.
دلم می خواست سراغ آقای باغبان بروم و در خصوص همین موضوعات و تمرکز پتانسیل شهرداری و میراث فرهنگی با وی صحبت کنم که متاسفانه وقت کم آوردم.

26) با دکتر طالبیان دیداری داشتم و راجع به قول و قراری که در خصوص ثبت میراث دزفول در یونسکو در سال 86 داشتیم تجدید خاطره و پیمان کردم و تشکر از ایشان داشتم که بالاخره بر وعده خود وفا کرده و برای بازگشایی دفتر یونسکو در شهر کم نگذاشتند.
خدا بخواهد به زودی در تهران و در نشستی خانگی برای ثبت برخی آثار نرم افزاری تمدنی شهرمان(خوراک، پوشاک، بازیها و ...) در محضرشان زانو خواهد زد.

27) برای دیدار نوروزی با حجه الاسلام و المسلمین آقا شیخ رضا انصاری(دامت انفاسه) به محله مان رفتم که ایشان در شهر نبودند و مسافرت تشریف داشتند.


28) برخی از دوستانم از قبایل عرب مرزنشین که لطف بسیار به حقیر دارند ابراز مودت و لطف کردند و برای دیدن این کمترین به شهر آمدند و پس از سالیانی ملاقات داشتیم.

29) وضعیت اشتغال در شهر را قدری دقیق تر نگریستم وآسیب هایی را مضاف بر آسیب های گذشته تشخیص دادم که در نوشته های آینده دیسون مبنای گعده و بحث فی مابین بنده و عالیجنابانِ دیسون خوان خواهد بود.

30) فرهنگ نزول یافته برخی کسبه در شهر مرا آزرد ، فرصتی باشد به بحث خواهیم نشست.
متاسفانه برخی (و نه همه) برای قدری پولِ بیشتر به راحتی از مسئولیت فرهنگی خود در پشت دخلشان غافلند و خیلی راحت وآسوده با آبروی دزفول در اَنظار میهمانان شهرمان بازی می کنند.

31) دوسه باری به کوچه شهربانی رفتم تا دوست خطاط و نقاشم عزیز شهمراد را زیارت کنم که بازهم بخت با من یار نبود.

32) به کوهستان رفتم و حالی بردم.

33) امکان برخی سرمایه گذاری ها و کارهای تولیدی را به یُمن شعار نوروزی حضرت آقا(روحی له الفدا) در دزفول بررسی کردم.


اینها گزارش دیجیتالی و فشرده ی بخشی از فعالیت ها و گذران اوقات نوروزی بنده در شهر بود.
و البته در کنار این مشغولیات و به موازات آنها  دائما در حال دورکاری صداوسیمایی و لحظه به لحظه در حال پیگیری و انجام پروژه ی ثبتِ ..... برای صداوسیما بودم که دعای خیر شما را برای موفقیت در این پروژه نیاز داریم.
احتمالاً همه چیز تا 25 فروردین روشن خواهد شد.


اشتباه نکنید...ربطی به انتخابات ندارد.
داستان چیز دیگری است.
انشالله اگر با موفقیت انجام شد خبر مسرت بارش را اعلام خواهم کرد.

هر روزتان عید باد

والعاقبه للمتقین

پی نوشت :

پُست های سه گانه ی مش ری بخیر از پربازدیدترین پُست های دیسون اَند. به همین خاطر عکسهای ارسالی خانمِ مریم را در اینجا برایتان لینک میکنم اما دو نکته :

اول آنکه مش ری بخیر تقریبا پیرزنی تنها بود و بد نیست اگر بتوانید برسرمزارش فاتحه ای میهمانش کنید.

دوم آنکه تاریخ تولدش روی سنگ مزار ، 1304 درج شده(اگر درست دیده باشم عکس را) و این یعنی اینکه سنش در هنگام مرگ 85 سال بوده است. من این را قبول ندارم و معتقدم که پیرزن بالای 100 سال را سن داشت چرا که عمه ی بزرگ بنده که در سال 86 عمر به شما عزیزان داد ، متولد ابتدای قرن حاضر بود یعنی چیزی حدود 86 سال و ایشان که دوست نزدیک مش ری بخیر بود سال ها از مش ری بخیر کوچکتر بود.

لینک عکس ها :  1  و  2  و  3  و  4

لینک پست های مش ری بخیر :  1 و 2 و 3

 

 

نظرات ()



سُقُلمَکی (sogholmaki)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/٢۱


دوستِ عزیز، جنابِ آقای مهندس موزون،

سلام بر شما و اهالیِ دیسون.

از این که حقیر را از درجِ مطلبِ آقای سید رضا صائبی نیا آگاه فرمودید، سپاسگزارم.

سرآغاز دیباچه :
همان گونه که آگاهید، حقیر از اوایل دهه ی 70 در بابِ ریشه یابیِ واژگانِ دزفولی (و نه معنانگاریِ صِرف!) مجموعه ای بزرگ با نامِ « لهجه ی مادرآن » را آغاز و همچنان در حال تدوین و توسعه ی محتوایی این فرهنگِ ریشه کاو  میباشم و باز، آگاهید که فرآیندِ طی شده در روندِ این تدوین، در همان پنج سالِ نخست، منجر به آفرینشِ مِتُدی گردید که به واسطه ی آن و با تکیه بر یکپارچگیِ ذاتیِ لهجه های ایران زمین ( و البته با محوریتِ لهجه ی فخیمِ دزفولِ بزرگ )، می توان به واکاوی و بازیابیِ ریشه ی کهن ترین واژگانِ پارسی توفیق یافت. این واژه نامه ، که به مثابه فرزندِ بیست ساله بنده می باشد و به زبان اجنبی ("MADARAN" Dictionary of Persian accent etymology)  نامیده می شود، هم اکنون در آستانه ی ورود به دامانِ شهر عزیزم دزفول، به انتظار نشسته است.

 

پروردگارِ بزرگ را شاکرم که بر این خُردترین بنده اش منت نهاد و پس از هبه ی عمرِ مکفی، مجالِ مقتضی عنایت فرمود تا با درک محضر اساتیدی بزرگ، عاشقانه در فضای لهجه های « بزرگ زمینِ ایران زمین » سیر کنم و کوچ به کوچ از دزفول تا بلخ و سمرقند و از نشابور تا آذربادگان و قونیه پرگشایم و باز، کوی به کوی به خانه بازگردم تا ناچیز دانه ای را که به تحفه از جادگانِ سفر برچیده ام در پایخاکِ مردمانِ دیارِ نازنینم بر زمین گذارم.
و باز ، و باز ، و باز ، امید دارم تا مورنوازان و بزرگ زادگانِ « دزفولِ بزرگ » سلیمان وار این ران ملخ را بپذیرند و تا این کوچیِ خسته ، جرعه ای از زلالِ دز برگیرد، بر تحفه اش نظری عنایت کنند.


         به گدا قدر بیفزاید و از شاه نکاهد          

گاه گاهی چو کند شاه، نگاهی به گدایی


میانه ی دیباچه :
نیک می دانید که لهجه ی فخیمِ دزفول نزدِ حقیر، چون شیرینیِ جان، عزیز و چون دُرِ نایاب، گرانبهاست و لذا هر جا سخنی از این لهجه رَود حقیر خود را مکلف به اظهار و مقید به قیام می بینم.

جانِ دیباچه :
در اقدامِ شیرینِ همشهریِ خوش ذوق، آقای سید رضا صائبی نیا، دو شیرینیِ ظاهر و یک « تلخ رگ ِ » باطنی می بینم.

شیرینیِ یکم : علاقه، افتخار و پرداختنِ ایشان ( و بالطبعِ امثالِ ایشان ) به واژگانِ خودیِ لهجه ی مادری.

شیرینی ِ دُیُم : توجه ایشان به ریشه یابیِ واژگان ( نه آن گونه که تا کنون در سطحِ کتبِ پراکنده ی شهر مشاهده شد، معنانویسی و مفهوم نگاریِ صرف)

( بیراهه ی سخن : با کمالِ احترام به زحماتِ شبانه روزیِ تمامِ وبلاگ نویسانِ جهان،حقیر همیشه به سطحی بودنِ فضای وبلاگ و وبلاگ نویسی معتقد بوده و خواهم بود. ولو آن که مالکِ وبلاگ، شیخ اجل سعدی باشد. ایضاً سایت هایی که پیشینه ی مالکِ آن وبلاگ نویسی بوده و صرفاً با ثبت یک دامنه، « سایت آسا » شده اند اما همچنان رویه ی « لاگ گذاری » و کوته نویسی بر آنها مستولی است. چنان چه این نظریه مخالفانی داشته باشد و مهندس موزون امر کند و بنده نیز مجال و کشش داشته باشم، در این خصوص نیز خواهم نوشت ، چرا که رصد کرده ام جوانانِ هوشمند و علم دوستِ شهرم را که چگونه اوقات شریف عمر را همچون انرژی هسته ای صرفِ گیراندن شعله ی شمع های زیبا اما کوچکی همچون وبلاگ می کنند.
     کما این که همشهریانِ ادب دوست به یاد دارند نوشته های وزین اما مطولِ دوست و استادِ عزیزم، جناب آقای سهراب افشار، تا چه حد بر دوش ظریفِ وبلاگِ ادیب شناس سنگینی می کرد و بسیاری از مخاطبانِ وبلاگخوان از حجمِ زیادِ متون – ولو متونی به وزانت و سلطه ی دستنوشته های ایشان – شاکی بودند. آری باید پذیرفت که میانِ دنیای کتابخوانی و زیادخوانی با دنیای وبلاگ نویسی و کم خوانی تفاوت از زمین تا آسمان است. حال با عرضِ عذر، به راهِ سخن بازمی گردم و با تجدیدِ احترام به عزیزِ همشهرم، جنابِ صائبی نیا رخصت می طلبم تا تلخیِ باطنیِ این اقدام  را نیز واگویم).

   و اما تلخیِ باطنی : حال که برای نخستین بار کسی در سطحِ شهر، رسماً و علناً از منارِ بلندِ اینترنت به بیانِ این موضوع ( ریشه یابی واژگانِ شهر ) پرداخته، یقیناً همه نویسی ( یا بررسی های غیرتخصصی ) بر این مبحث سایه خواهد افکند و در فضای ساده ای همچون وبلاگ این مبحثِ حساس و بسیار حیاتی به بیراهه رفته و دستخوشِ سلایقِ غیرکارشناسی و نظریه پردازی های عام خواهد شد و در چاهبِلاگِ همه گویی و کوتاه نویسی سقوط و به تبعِ آن نزول خواهد کرد.
اینجانب تنها به همین دلیل و برای نمایاندنِ میزانِ حساسیت و اهمیتِ کارشناسی بودنِ موضوع، وظیفه دانستم این پُست را نگاشته و از پنجره ی روشنِ دیسون تقدیمِ قلوبِ اصیلِ دزفولی نمایم تا دوستان فراموش نکنند که در بابِ ریشه کاوی لغاتِ هر لهجه ، ارسالِ یادداشت به هر وبلاگی در سرتاسرِ کشور ، مِن بابِ تفنن و گپ و گفت مفید است اما از سوی دیگر، برداشتِ علمی از یادداشت ها و گپ و گفت های دوستانه مخاطبانِ وبلاگخوان و گعده های وبلاگی، می تواند ناظر به ضرر هم باشد.
که البته تنها چیزی که در این میان قطعی است خلوصِ نیتِ فهیمانی همچون مهندس موزون و جناب صائبی نیای عزیز است که مرادی ندارند جز ترویج ، تبلیغ و توجهِ بی آلایش به لهجه ی پاکِ مادری و شک نیست که ایشان قصدِ تولیدِ تعبیراتِ علمی و یا نشرِِ استنتاج هایِ کارشناسی، - برگرفته از مجموعه نظراتِ مخاطبان – را ندارند و دقیقاً به همین جهت است که می بایست تبریک گفت و منت دارِ اقدامِ دلسوزانه ی ایشان بود.
لذا همه آگاهیم که انجامِ کار اصیلِ علمی در این مقوله، حدیثی است بس خطیر و مفصلی است « بس به تفصیل ».

 اینجانب، در راستای اثباتِ این مدعا، تنها یک مورد از دو واژه ی ارایه شده ی جناب صائبی نیا را به اجمال ریشه یابی نموده و با کمال احترام به این حرکتِ قابل احترام، برای ایشان آرزوی توفیق روزافزون دارم.


« ریشه کاویِ (etymology) واژه ی سُقُلمَه »

 بخش نخست ( تجزیه ی واژه ) :
در شرح تجزیه ی واژه ی سُقُلمه سه ردیف زیر قابلِ تجزیه است :

1-    واژه ی «سُک» sok
2-    پسوند «اُلمه» olma
3-    ابدال کاف به قاف

(ابدال به معنای تحولِ تدریجیِ یکی از حروفِ یک واژه در بستر زمان از صورتی به صورتِ نزدیکِ دیگر است مانند تبدیل گنبذ - گنبد در شرق ایران و یا خذمت - خدمت در غرب ایران)

ردیف یکم (واژه ی سُک) :
به معنای سیخ و یا سیخونک است که به هر دو صورتِ « فعل » و « اسم » به کار می رود.
به این مفهوم که گاهی سُک در معنای فعل (فرو کردن شیء نوک تیز در بدن جاندار) بوده و گاه در معنای اسمِ ابزار است ( مانند سُک ماهیگیری) و در برخی از دیگر مناطق ایران زمین (ایرانِ کنونی + تاجیکستان + افغانستان + ...) نیز به معنای وسیله یا ابزاری است که فعل سُک را با آن انجام میدهند.
نکته جالب آنکه زبان تازی با وام گرفتنِ حالت اسمیِ واژه ی «سُک» از زبان پارسی ، اسم ابزار عربی ساخته و واژه ی «سُکَینَه (sokaina) را پدید آورده اند که به معنای چوب تیزی است که با نوک آن چارپایان را پیش می رانند.
متاسفانه آنچه که به اشتباه در افواهِ عامِ اعرابِ امروزی رایج شده این است که زنان و دخترانی را که در واقع، نامِ سَکینَه (sakina) دارند به اشتباه سُکَینَه (sokaina) می گویند، و چنانچه این واژه را با املای سُکَینَه (sokaina) در گوگل سرچ کنید صفحاتی مملو از تصاویر زنان و دختران عرب با همین نام خواهید یافت.
در حالی که مبرهن است که املاء و تلفظ صحیحِ این نامِ عربی سَکینَه (sakina) و به معنای « آرامش » است . در قرآن کریم نیز آیه ی 4 از سوره ی مبارکه ی فتح، املای صحیحِ سَکینَه نگارش شده است :
هُوَ الَّذِی أَنزَلَ السَّکِینَةَ فِی قُلُوبِ الْمُؤْمِنِینَ لِیَزْدَادُوا إِیمَاناً مَّعَ إِیمَانِهِمْ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَکَانَ اللَّهُ عَلِیماً حَکِیماً
لذا باید دانست تلفظِ این واژه برای خانم ها با صورتِ سُکَینَه (sokaina) غیرمؤدبانه بوده و به معنای چوبی است که به اندام چارپایان فرو میکنند و در مخاطبه ی خانم های مسما به این اسم، لزوماً می بایست با تلفظ صحیحِ سَکینَه (sakina) بیان گردد.
(توضیح : اگر این بخش از مطلب قدری طولانی شد و ارتباطِ غیرِمستقیم آن با واژه ی سُقُلمَه ، برای خوانندگانِ وبلاگ خوان (بخوانید کوتاه خوان) ملال آور گردید نگارنده از بابتِ آن پوزش می طلبد).

ردیف دوم (پسوند اُلمَه) :
این پسوند یکی از دیرپاترین و گسترده ترین پسوندها در لهجه های ایران زمین است که در اکثر لهجه های پارسی در واژگانی همچون «بُقُلمَه»،«سُقُلمَه»،«دُلمَه» موجود است. مرحوم علامه دهخدا در فرهنگِ خویش در این باره آورده است :
« [ لمه . ل َ م َ/  م ِ ] (ترکی ، پسوند) کلمه ای ترکی است و چون مزید مؤخری در بعض کلمات ترکی مستعمل در پارسی درآید. مزیدِ مؤخری است در کلمات ماخوذه از ترکی و مجموع مرکب صورت اسم مصدری است که به معنی اسم است :

تولمَه = آتش سرخ کن یا آتش گردان
سوزلَمَه = چلو صافی
چالمه = یخدان چرمین
بقلمه = گوسفند درست بریان
دلمه = غذائی از گوشت و لپه پخته در برگ مو یا کلم پیچیده
قابلمه = بادیه ی دردار
تابلمه = رشته ای چند به هم تافته
و گاه اسم مصدر است چون : کفلمه = از: کف عربی +  لمه )
دیشلمه = دیش ، دندان +  لمه »

البته بر پایه ی استدلالات و مستنداتِ نگارنده ، نوشته ی مرحوم دهخدا در یادداشتِ فوق در سه مورد، محلِ اشکال است :

الف ) معنای بقلمه را در گویش دزفولی قید نکرده اند که این امر، جزو محدودیت ها و کاستی های تحقیق ایشان میباشد.

ب ) وامگیریِ واژه ی ( کف ) در ترکیبِ کفلمه را وامِ پارسی از  تازی ( ونه برعکس) دانسته اند که مورد تردیدِ حقیر است.

ج ) ترکی دانستنِ لهجه ی آذریانِ ایران، غلط رایجی است که در مجموعه ی « ایران نَشناسی » ( از نگاشته های حقیر) بدان اشاره شده است. تکرارِ این اشتباه از سوی استادِ مسلمِ لغت شناسیِ ایران ، مرحومِ فقید علامه دهخدا، یکی دیگر از لغزش های این متن است.
البته بسطِ این مفهوم که واقعیتِ نژادِ ترک و زبانِ ترک چیست و در بابِ ترک نبودنِ آذریانِ عزیز و اصالتِ عمیقِ ایرانی ِایشان مجالی دیگر می طلبد که در این مقال نمی گنجد.
همین قدر بسنده می نماید که : زبان ترکی از حیثِ نسب و تبار جزو زبانهای اورال- آلتایی و به بیان دقیق تر از گروه زبان های آلتایی است که از مناطق سردسیرِ سرزمینِ مغولستان به دیگر جای ها کوچیده است. فلذا بنده ارتجالاً به همین اشاره بسنده کنم که :
زبانِ ترکی یکی از زیرشاخه های زبانِ مغولی است ، در حالی که گویشِ فخیم و سترگِ مردمانِ آذربایجان - که از اصیل ترین لهجه های زنده ی ایران است ، مالامال است از واژگانِ ناب و دست نخورده پارسی که البته با مقدار « بسیار اندکی » واژگانِ ترکی (مغولی) درآمیخته است و البته بسیار اندک.
زبان شناس ( و به ویژه ریشه شناس) در واکاوی واژگانِ ایرانی، بسیار نیازمند و محتاجِ مراجعه به گنجینه ی عظیمِ لهجه ی شیرین و زیبای آذرستان است. نگارنده نیز در نگارش و تدوینِ « فرهنگِ مادرآن » ، از سرچشمه ی لهجه ی آذریانِ ایرانِ جان،  بهره ی فراوان جسته و در بسیاری از مواضع، لهجه ی شهرم دزفول را وامدارِ لهجه ی آذریان یافته ام ، همچنان که تمامِ لهجه های ایران را وامدارِ لهجه ی شهرم ، دزفول، (دزفولِ بزرگ).
به هر حال، باز می گردم به سرخط کلام که :
«  بخشِ دوم ِ واژه ی مرکبِ « سُقُلمَه » همان پسوندِ ( اُلمَه) است که نقشِ مصدری کردنِ « سُک » را برعهده دارد ».

ردیف سوم (ابدالِ کاف به قاف) :
 در بسیاری از لهجه های فخیمِ پارسی همچون لهجه ی دزفول، چهارحرفِ ( ک، گ ، ق و خ ) دایماً به یکدیگر ابدال می شوند و نمونه هایی فراوانی از آن در پهنه ی ایرانِ بزرگ ( تاجیکستان ، بخارا ، نشابور ، دزفول و ....) در دست بوده و در مجموعه فیش های نگارنده، نیز مندرج است.
تا جایی که در لهجه ی بزرگِ دزفولی مواردی در دست است که در یک واژه ی معین، هر دو صورتِ ابدالیِ ( قاف و کاف) به طورِ همزمان، زنده و در حال کاربری است.
 بخش دوم ( ترکیب واژه ) :
بنابراین ترکیبِ و ترتیبِ پیشنهادیِ صورت های تبدیل واژه ی سقلمه، به قرارِ زیر است:
صورت یکم : سُک + اُلمَه
صورت دوم : سُق + اُلمَه ( اِعمالِ ابدال )
صورت سوم : سُقُلمَه ( اِعمالِ ترکیب )

 نتایج و معناکاوی :
مشاهده می گردد که معنای سقلمه ، شباهتِ کاربردی بسیاری با سُکُلمَه خواهد داشت که به معنای وارد کردنِ ضربه با تیزی یا نوکِ چیزی به جانداری (همچون انسان) می باشد. البته در این برهه از تحول ِ گویش دزفولی، این واژه، تک کاربری گردیده و صرفاً به معنای ضربه زدن به وسیله ی تیزی ها و برآمدگی های استخوان های دست (مانند تیزیِ آرنج (کُلمَک) یا پشتِ مشت ) به بدنِ انسانِ دیگر به کار می رود.
در پایان، بارِ دیگر، به محضرِ همشهریِ عزیز و فهیم، دوست نادیده و عزیزم « آقای سید رضا صائبی نیا » سپاس گزارده و امیدوارم مختصر پاسخِ فقیرانه ای که در اجابت به یادداشتِ ایشان ، امتثالِ امر شد شایسته ی صرفِ وقت و در خورِ مطالعه ی بزرگواران بوده باشد.
یادآوریِ بایسته :
پرداختن به ریشه های واژگانِ دزفولی اگر منجر به سطحی گویی و سطحی نویسی گردد و در فضای گسترده ای همچون اینترنت، افکارِ شخصی و سلایقِ فردی پراکنده گردد، آنگاه زدودنِِ اشتباهاتِ پدید آمده و غلط های رایج شده در فضای مجاز، کاری بس ناشدنی و سنگین خواهد بود.
متاسفانه این روزها بسترِ تدریس و تحصیل در رشته ادبیات از فقر شدید رنجور بوده و حتی در سطحِ کارشناسی ِ ارشد، ضعف دانش ادبی موج می زند. تا جایی که در یک مورد، مشاهده شد که یک همشهریِ دانشجوی کارشناس ارشدِ ادبیات، قوه ی تمیز و تشخیصِ صحیحِ عروضِ یک شعر را نداشته و مقدماتِ ابتداییِ فنِ عروض (تبصره های هجای بلند) را نمی شناخت.
در چنین فضایی، معدودی از دانشجویانِ این رشته های فاخر دست به اعمالِ ناشایستی همچون نقلِ مطالبِ کم اساس و یا بی اساس از وبلاگ ها و یا سایت های غیرتخصصی زده و با بازتابِ شنیده ها و سلیقه ها، مطالبِ غیرصحیح و غیرعلمی را از طریقِ نقلِ مکتوب و یا شفاهی به درون فضای دانشگاهی کشانده و فرضاً ممکن است آنچه که خوانندگانِ علاقمندِ آقای صائبی نیا در کامنتینگِ وبلاگِ ایشان قید کنند ، فرداروز سر از مستنداتِ دانشگاهی!! دانشجویانی درآورد که متاسفانه آموخته اند که بدون ذکر منبع، مطالب دیگران را بچاپند.
لذا دو درخواست عرضه می دارم و از محضر عزیزان، رفع ِ «دفعِ فرصت» می نمایم:
درخواست یکم : مبحثِ ریشه یابیِ واژگان را در فضای خُردی همچون وبلاگ، به معرض مگذارید که نه فضا تخصصی است و نه مخاطبان. صحیح نیست که در راسته ی زرگران به طرح و نظرخواهی در بابِ شیوه ی پروازِ شاتل های فضایی پرداخته شود. زیرا هر آنچه بیان و درج شود خارج از حیطه ی تخصص گوهرسازان و زرگران است. مگر آن که در پیشانی این مبحث نوشته شود :
« استنادِ علمیِ نظراتِ دریافتی، بر عهده ی نویسندگانِ یادداشت ها بوده و مالکِ وبلاگ، عهده دار ِمسئولیتِ صحت و سقمِ آن نخواهد بود ».
درخواست دُیُم :
از تمامیِ مطالعه گرانِ فهیم، استدعا دارم در نقل مطالبِ فوق ( ریشه کاویِ واژه ی سُقُلمه ) به هر محفل، مجمع و یا منبعِ (شفاهی یا کتبیِ) دیگری ، موضوع را به منبع زیر ارجاع و استناد داده و دفاع از صحتِ و سقم آن را بر عهده ی نگارنده واگذارند :

« فرهنگِ مادرآن » - بابِ سین – نویسنده : ع.م - منبع : دیسون – اسفند 1390
MADARAN Dictionary of Persian accent etymology – by: A.M
 Accessed at: http://disoon.persianblog.ir
Access Date:  March- 11- 2012

عمرتان دراز ، فرجامتان رستگاری ، و رستاخیزتان خشنودی پروردگار

 

پی نوشت )

دیسون سوال سید رضای عزیز رو تکمیل میکند :

حال با توجه به شرح واژه ی سُقُلمَه ، بنویسید که سُقُلمَکی یعنی چه؟

بیست نفر از ارسال کنندگان پاسخ صحیح به قید قرعه به صرف یک پُرس نون چربی اصیل دزفولی (در ایام نوروز 91) دعوتند.

نظرات ()



پایان 42 سال فراق
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

(( زنم سیمین دانشور که می‌شناسید؛ اهل کتاب و قلم و دانش‌یار رشتهٔ زیبایی‌شناسی و صاحب تألیف‌ها و ترجمه‌های فراوان، و در حقیقت نوعی یار و یاور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگردر نیامده؟) از ۱۳۲۹ به این‌ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد. ))

 

اینها بخشی از گفته های مرحوم جلال آل احمد درباره همسرش سرکار خانم سیمین دانشور است.

وی نخستین بانوی داستان نویس حرفه ای ایرانی است.

سووَشون اولین رُمان بلند اوست که در سال 1348 (سالمرگ جلال) توسط انتشارات خوارزمی به چاپ رسیده است.

دانشور 19 سال تمام ، همسری باوفا و دلسوز برای آل احمد بود که دست تقدیر در سال 1348 با مرگ جلال ، بین این زوج جدایی افکند.

شاید بتوان تلخ ترین حادثه ی زندگی حرفه ای این بانوی قلم به دست را سرقت آخرین رمانش (کوه سرگردان) دانست.

من به خوبی درک می کنم که حس یک مؤلف ، زمانی که اثرش دزدیده شده و یا کدهای اثرش دزدیده و گرته برداری می شود چه حس تلخی است.

سال 87 طرح فیلمنامه ای(در خصوص دزفول) را در جایی بسیار معتبر ثبت کردم که هنوز هم باقی است.

یکی از فیلمسازان مشهور کشور (ع.ا) اقدام به سرقت موقت طرح و گرته برداری از کدهای آن نموده و اثری بلند را از آن تهیه کرد که ...

معصومین (علیهم السلام) نیز چه نیکو ، سرقت اندیشه و فکر را به عنوان بدترین نوع سرقت برشمرده اند.

بگذریم...

عصر امروز پنج شنبه 18 اسفندماه 1390 سرکار خانم سیمین دانشور در نود و یکمین سال زندگی اش به دیار باقی شتافت و پس از 42 سال دوری از جلال آل احمد ، به وی پیوست.

42 سال فراق دانشور و آل احمد پایان یافت.

به جامعه ی داستان سرایان "حرفه ای" کشور تسلیت عرض می کنم.

 

سیمین دانشور

روحش شاد

 

 

 

 

 

نظرات ()



فاطمه ، فاطمه است
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

کار دوساعته ی گرفتن شناسنامه اش 17 روز به درازا کشید.

چرا؟

شاید باورتان نشود.

گفتند : واژه ی "بانو" در اسامی مجاز نداریم.

17 روز دویدم...نامه نوشتم....انتظار کشیدم.

بی نتیجه بود.

شد فاطمه.

 

فاطمه

دستبوس شما دیسونی هاست

نظرات ()



اطلاعیه
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

یکی از کاندیداهای محترم (دور اول) انتخابات دزفول ، پیامی را در کامنتینگ (در پُست قبلی) دیسون ارسال نموده اند که به احترامِ شأنیت کاندیداتوری ایشان ، عیناً در اینجا تکرار می شود.

بسمه تعالی

ضمن تشکّر و قدردانی از مردم عزیز شهرستان دزفول، خصوصا خانواده های شاهد،جانبازان،آزادگان وکلیّه ی ایثارگران؛ درخصوص شرکت گسترده درانتخابات نهمین دوره ی مجلس شورای اسلامی و خلق حماسه ای شگرف که برگی زرّین دیگری به دفترمزین و پرافتخارانقلاب اسلامی افزود،حمایت خودرا ازسردارانقلاب، جناب آقای محمدعلی قاسمی اعلام می دارم و ازهمشهریان عزیز و شریف دزفول تقاضای حضوری شورانگیزتر درانتخابات مرحله ی دوم رأی گیری نهمین دوره ی مجلس شورای اسلامی را می نمایم.گل دراینجا برخود لازم میدانم ازمدیریت محترم وبلاگ دیسون جناب آقای موزون نیزتشکّر و قدردانی بنمایم.گل                                                ومن الله التوفیق                                                 17/12/1390                                                 برادرکوچک شماامیرفلاطون نژاد

 

پی نوشت های دیسون

1- ضمن تشکر از جناب آقای فلاطون نژاد از لطفی که به حقیر دارند عرض میکنم که حرکت شما را در ابراز قدردانی و ابراز محبت به مردم شریف دزفول می ستایم.

2- آشکار سازی کامنت آقای فلاطون نژاد و درج آن در صفحات دیسون به معنای حمایت دیسون از آقای قاسمی نبوده و نوشتن همین پی نوشت 2 نیز به معنای عدم حمایت از آقای قاسمی نیست (اصولا رأی دیسون مخفی و فراجناحی است)

یا حق

 

 

نظرات ()



فرصتی برای شکستن یک تابو
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/۱۳

دور اول تمام شد و دو گزینه برای انتخاب نهایی به دور دوم رفتند

اما سه نکته :

اول : اینجانب جمع آراء ماخوذه ی دزفول را بین 140 تا 150 هزار نزد دوستان تخمین زده بودم که ظاهرا یکی دوهزارتا اشتباه کردم و ضمن تشکر از 151 هزار نفری که پای صندوق ها حاضر شدند عرض می کنم که توقع از مردم دزفول و جایگاه سیاسی شان بیش از این بود چرا که فراتر از اسامی کاندیداها و اینکه چه کسی به مجلس خواهد رفت ، جمع آراء ماخوذه برای حفظ امنیت ملی مهم است. کاریکاتور زیر که در وبلاگ مجیدی راد عزیز لینک شده گویای منظور بنده است.

 

شک نیست که بالا بودن جمع آراء ماخوذه تیری داغ و سنگین بر جگر اقلیت خائن داخلی است که خواب آمدن امریکا را در این کشور می بینند.

نمی دانم چرا؟ ولی حسی به من می گوید که درصد حضور مردم حومه نشین دزفول از خود شهر بیشتر بوده است امیدوارم که فرمانداری محترم آمار بیشتری را ارائه کند تا تحلیلگران و پژوهشگران بتوانند از آمار سنی ، جنسیتی ، جغرافیایی و .. برای تحلیل های علمی پژوهشی و ... بهره بیشتر بگیرند.

دوم : در مراسم سالیانه جوایز اُسکار به کم امتیازترین فیلم نیز جایزه ای می دهند که پیام اخلاقی و روان شناختی اش قابل تأمل است.

چه می خواهم بگویم؟

بنظرم می رسد کسی که خودش وقوف دارد بر این حقیقت که رأیی ندارد و شناخته شده هم نیست و حتی ممکن است که مورد سرزنش خناسان دور و بر خود قرار بگیرد اما شجاعت به خرج داده و پای به عرصه کاندیدا شدن می گذارد و پس از چندین میلیون تومان هزینه با کسب رتبه آخر کنار می رود شایسته آنست که از سوی مردم و مسئولین مورد تشویق قرار گیرد چرا که با این عمل خود سعی در گرمتر کردن تنور انتخابات داشته و حتی می توان گفت عمل او موجب نمایش فضای باز انتخابات در کشور و ایجاد امید در جوانانی است که ورود به چرخه قدرت را امری محال می دانند.

اینجانب حرکت جسورانه آقای امیر فلاطون نژاد را تحسین می کنم و به کارمندان شریف اداره دارایی دزفول توصیه می نمایم تا در اولین روز حضور این همشهری گرامی در محل کارش به استقبال وی رفته و از زاویه ای نو به این حرکت ایشان بنگرند.

پیشنهاد می کنم به مسئولین شورای شهر ، که به عنوان آخرین رتبه ی اخذ رأی این کاندیدای محترم را مورد تشویق قرار دهند.

سوم : در دور اول ، رأی من برای آقایان قاسمی و بالنگان نبود اما اگر برای دور دوم در شهر باشم به پای صندوق خواهم رفت انشالله.

نکته بسیار مهمی که اینجا می خواهم عرض کنم این است که متاسفانه....متاسفانه...متاسفانه...فرهنگ حال حاضر در دزفول به گونه ای است که بسیاری از جوانان و همشهری ها برای انتقادات سازنده و به چالش کشیدن های منطقی مسئولین زحمت کش شهر ، تا اندازه ای دچار رودربایستی و خود سانسوری هستند.

بنده شک ندارم که این اوضاع نه به نفع مردم است و نه مسئولین.

مسئولی که مورد انتقاد و چالش های عقلانی از سوی اربابان رجوع خویش نباشد به مرور زمان فراموش می کند که خادم رجوع مردم است و خود را -خدای ناخواسته- ارباب مردم می بیند.

و این همان چیزی است که دشمنان این مردم می خواهند تا با زبان و قلم گزنده و مسموم خود سیستم و نظام را به پاسخگو نبودن و ... متهم کنند.

ما در دزفول نیاز مبرم داریم به فرهنگ مطالبه گری صحیح و مدیریتی صحیح که مورد تاکید حضرت آقاست(روحی له فدا).

ما در دزفول نیاز داریم به مهار دوگانه مسئولین شهرمان.

به اینکه از یک سو از خدمات مشفقانه آنان حمایت کنیم و فرصت سعی و خطا به ایشان بدهیم و از سوی دیگر هرگونه کمکاری و کجکاری عمدی را به شلاق نقد ببندیم.

دزفول مسئول شجاع می خواهد نه کم دل و جرأت.

دزفول مسئول اهل مطالعه می خواهد نه هُرهُری مسلک.

دزفول مسئولی می خواهد که شبانه روز خود را وقف این مردم بداند نه ساعت تعطیلی و استراحت برای خود قائل باشد که در غیر اینصورت باید پای از دامن میز امانت مردم بکشد و دنبال شغل شخصی خود برود و میدان را برای خیل کسانی که برای آن پُست صف کشیده اند خالی کند.

دزفول مسئولی می خواهد که منافع دراز مدت شهر را فهم کند.

دزفول مسئولی می خواهد که وعده های داده شده به مردم را فراموش نکند.

دزفول نیاز به مسئولی دارد که در تعامل با دیگر مسئولین شهر با واژه ی "هم افزایی" بیگانه نباشد.

دزفول به مسئولی نیاز دارد که از هیچگونه انتقاد و چالشی فراری نباشد و دنبال محافظه کاری نبوده و همیشه گوشش برای شنیدن و ارتباط رو در رو با مردم آماده و مهیا باشد.

دزفول به مسئولی نیاز دارد که در جای جای میدان مسئولیتش خدا را شاهد و ناظر بر اعمال خود بداند و به کمترین بهانه ای دنبال پیاده سازی عملیاتی روحِ فرامینِ قرآنی در زندگی مردم شهرمان باشد.

دزفول به...

می خواهم عرض کنم بیاییم برای شکستن تابوی "نمی توان با مسئولین دزفول به بحث و انتقاد ابوذروار نشست" از همین الان اقدام کنیم.

بیاییم برای دور دوم با هرکاندیدایی که می خواهیم بیعت کنیم با صدای بلند شرط کنیم که :

به شما رأی می دهیم بشرط آنکه تمام چهارسال آینده زیر تیغ تیز نظارت و پاسخگویی به ما باشید و کمترین بی توجهی شما را به وظایف و عهودتان با صدای بلند جار خواهیم زد.

ما مردم و جوانان دزفول به شما جناب بالنگان/قاسمی رأی می دهیم اما عقد اخوت با شما نبسته ایم و تا مادامی که پاسخگوی پژوهشگران و نخبگان شهر بابت کرسی اشغالی تان باشید روی چشم ما جا دارید که در غیر این صورت حسابی ویژه نزد کرام الکاتبین برایتان باز کرده و آنلاین به حساب شما گرامیان خواهیم رسید.

من؛

مهران موزون؛

فکر می کنم میزان درک و شعور سیاسی اجتماعی کنونی مردم عزیز دزفول در حد این سنگ واکنی می باشد و اینگونه عهد و پیمان با نماینده ی آینده شهر(هرکس که می خواهد باشد) عین سیره علوی است.

صدالبته نظارت این چنینی بر وکیل مجلس مان حساب کار را دست دیگر مسئولین شهر نیز خواهد داد.

صد البته موجب بالا رفتن کیفیت مدیریتی شهر خواهد شد.

و

صدالبته نافی حمایت قاطع از کیفیت بالای خدمات نماینده و یا مسئولین نیز نخواهد بود.

انشالله تعالی. 

نظرات ()



در خانه اگر کس است یک حرف بس است
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/۸

اینروزها از بنده ی حقیر گرفته تا خیلی های دیگر در شهر ، دغدغه ی آن داریم که خوشترین انتخاب برای دزفولی ها از درون صندوق های انتخاباتی بیرون آید.

بنده علیرغم آنکه تکلیفم را (صرفنظر از آنکه پای صندوق های تهران باشم یا دزفول) می دانم ، لکن باز هم از تحقیق و تفحص دست بر نداشته و مدام در حال کاوش در این فقره هستم.

از آنجا که معتقدم بهترین راه انتخابِ بهترین گزینه ی انتخاباتی ، مشخص نمودن بهترین "معیار"های صحیح و انطباق صحیحِ کاندیداها با معیارهاست ، پُست قبلی دیسون را به بهانه طرح سوال ، در همین زمینه نوشتم و در حقیقت با طرح پرسش هایی سعی داشتم به دوستان یادآوری کنم که وقتی معیارهایتان مشخص باشد می توانید به راحتی افراد را در کنار خط کش تان سایز کنید جوری که بخش اعظمِ شخصیت و عملکردشان هویدا شود.

علی ایحال؛

خواستم بگویم که حوزه علمیه سبط شیخ انصاری(ره) بیانیه ای وزین در این باب درج نموده که بنظر من حجت را در خصوص انتخاب میزان و معیار برای پیدا کردن فرد مورد نظر بر ما تمام کرده است.

انصافاً پس از خواندن این بیانیه احساس عزت و غرور کردم از اینهمه بصیرت روان و همه شُمولی که در قلم نویسنده وجود دارد.

شک ندارم که بیانیه مذکور از قلم روحانی فرهیخته ی شهر ، حضرت حجه الاسلام و والمسلمین آقا شیخ رضا انصاری(دامت تاییداته) صادر شده که در انتهای متن از درج نام و نشان خویش به دلیل فروتنی فراوانشان خودداری ورزیده اند.

اینجانب دعوت می کنم از تمام افراد حقجویی که طالب بهترین معیارهای انتخاباتی اند و خواهان آنند که بهترین پاسخ را برای شب اول قبر خود (در رأیی که خواهند داد) داشته باشند به لینک مربوطه مراجعه کنند و با نهایت آرامش و دقت تمام کلماتی این بیانیه ی پربار را به گوش جان نوش کنند.

نکته ی مهم : ممکن است پس از خواندن متن ، به این نتیجه برسید که : 

            ((با این حساب هیچکدام از کاندیداهای موجود شایسته انتخاب شدن نیستند.))

عرض می کنم که این نگرش اشتباه است.

فرض کنیم که شخصیتی فرضی با تمام معیارهای این بیانیه پیدا شود و تمام نمره ی این معیارها را کسب کند. مثلا 100

اما گزینه های موجود پس از انطباق با این معیارها بتوانند نمراتی همچون 60، 76، 45، 12 و .... بگیرند.

مسلما ما به پای صندوق ها رفته و به کسی که بیشترین نمره را از سبد شاخصه های برشمرده شده می گیرد رأی می دهیم.

حتی اگر بیشترین نمره زیر ..... باشد.

 

بسم الله : کلیک کنید

نظرات ()



به کی رأی داهام ؟
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/٢

پیش نوشت : پُست سُقُلی سید رضا صائبی نیا(خواستم لینکش کنم دیدم سید حذفش کرده) مرا به هوس انداخت که قیافه ی کمدی خودروهای سه چرخه دهه ی چهل و پنجاه را که در دزفول بنام سُقُل شهرت داشتند یکبار دیگر ببینم و سهم من از این جستجو تا بدین لحظه ناکامی محض بوده است . اکنون سیدرضا نیز به هوس بنده دچار شده و پیشنهاد داده تا از تریبون دیسون ، دست نیاز به آلبوم های خانوادگی و شخصی همشهری ها دراز کنیم تا هرکس عکسی از سُقُل های سی چهل سال قبل دارد بچه های دیسون را میهمان کند....بسم الله.

اما بعد...

به کی رأی داهام؟

 

 

 

می دانید که فضای دیسون ، بنابر پردازش به مسائل سیاسی ندارد (قلم سیاسی بنده در وبلاگ های دیگرم موجوداست) اما هرکجا منافع دزفول ایجاب کند این قلم نیز از ایفای تکلیف ابایی ندارد.
در آستانه انتخابات مجلس ، وظیفه خود می دانم تا دانسته های انتخاباتی ام را در سبد نقد شما عزیزان بگذارم .
نمی دانم...شاید در متنی که خواهید خواند قدری هم جنبه مزاح به موضوع بدهم ... برویم جلو ببینیم چه می شود؟
آرزوی همیشگی ام بوده و هست که بصیرت رأی دهندگان به جایی برسد که هیچ جوفروشی نتواند با گندم نمایی به خانه ملت راه پیدا کند.
فکر میکنم هرکسی حق دارد به کاندیدای مورد علاقه اش رأی دهد ، خواه آن کاندیدا ، ....گرا باشد یا ...طلب.
بنابراین غلام همت آنم که گاهِ جمع آوری آراء مردم ، بی آنکه زیگزاگ برود ، رک و راست بگوید کیست و برای ورود به مجلس از کدام دنده بلند شده است و از آنجا که بار این تکلیف به لحاظ اُخروی بسیار سنگین است برای چه می خواهد زیر این بار برود؟
آیا جناب کاندیدا همانی است که می نماید و می گوید؟
آیا این خود اوست که می بوید یا قطار حامیانش هستند که می گویند؟
بنظر این حقیر ، طرح برخی سوالات از سوی مردم می تواند سِره را از ناسِره جدا سازد .


مثلا :
جناب کاندیدای محترم :

آیا از آمایش سرزمینی مردم شَهرتان مطلعید؟

آیا مفاد قانون اساسی را آنچنان که زیبنده ی شأن یک نماینده ی مجلس است از حفظید؟

آیا از سازوکار و رَوَند تصویب و اصلاح قوانین در مجلس آگاهید یا انتظار دارید یکسال اول نمایندگی تان (که ثانیه ثانیه اش خداتومان برای ملت هزینه برداشته) صرف آموزش شما از سوی مجلس شود؟

آیا آماده اید تا با نشستن بر روی کرسی مجلس به هیچ تاجر و کاسبی ، اطلاعات جلسات غیر علنی مجلس را در خصوص رانت اطلاعات اقتصادی درز ندهید؟ (منظور اینکه با هیچ شهرام بهرامی در راهروهای مجلس رفیق نشوید)

آیا حاضرید در پوسترهای انتخاباتی تان اعلام کنید که هزینه های انتخاباتی تان چقدر است و از کجا تامین می شود؟

آیا حاضرید بگویید که چرا می خواهید چند برابر کل حقوقی که از مجلس خواهید گرفت را پیشاپیش خرج رفتن به مجلس کنید؟

آیا قول مردانه می دهید که با رعایت اصل تفکیک قوا در قانون اساسی ، در عزل و نصب مدیران قوای مجریه و قضاییه ی دزفول دخالت نکنید و حد گلیم خود را بدانید ؟

آیا قول می دهید هورمون های کلنگ زنی و افتتاح پروژه هایتان (هرچند که اصولا اینها ربطی به نماینده مجلس نباید داشته باشد) از بدو ورود به مجلس تا اواخر نمایندگی تان یکسان ترشح کند؟

آیا قول می دهید تا با تأسی به بالاترین مقام کشور (حضرت آقا) بطور مداوم و سرزده به خانه های شهدای دزفول سرکشی کنید و از حالشان باخبر شوید و برای حفظ شئونات زندگی شان تلاش کنید؟

آیا قول می دهید نگذارید تا بیش از این شیران دزفولی عرصه دفاع مقدس در پیچ و خم روزمره ی زندگی خود به روزمرگی بیفتند؟

اصولا شما چه میزان به پیگیری و رعایت عملی و حقیقی حقوق جانبازان شیمیایی دزفول (همچون حاج عزیز ) اعتقاد دارید و برنامه تان برای این امور چیست؟

آیا می پذیرید که برای بازگرداندن حقآبه رود دز و احیای زمین های کشاورزی منطقه ، نهایت پیگیری را داشته باشید؟

آیا قول شرف می دهید تا از مسئولین خدمتگزار ، دلسوز ، بی آلایش و پای کار در دزفول (بی توجه به همسو بودن یا نبودنشان با شما) حمایت بی شائبه نمایید؟

ضمانت اینکه برای هرکار خوبی که انجام می دهید دغدغه ی سند زدنش بنام خودتان را نداشته باشید چیست؟
منظورم : موبیدُم..موبیدُم...است.
هرچه باشد کار اگر برای خدا باشد....اوست که می بیند و مهم نیست که خلق می بیند یا نمی بیند...درست می گویم؟

قول می دهید برای احقاق حقوق رسانه ای و فرهنگی کلان دزفول شب و روز نشناسید؟

آیا برای آنکه فضایی به وجود بیاورید تا مردم ما از اینکه نماینده دزفول از فعالترین نمایندگان مجلس است حس غرور کنند و روزی نباشد که از وی خبری از 20:30 نشوند ، ریش گرو می گذارید؟

آیا ریش گرو می گذارید که جوانان دزفول خیالشان تخت باشد که نماینده شان دائما از خرد جمعی دزفول بهره می گیرد و دربِ خانه و دفترش به روی همه باز است و با عبارت «بِ مُ چِ» بیگانه است؟

آیا حاضرید در ایام تبلیغات و در پوسترهایتان علنی جار بزنید که راجع به اعتقادات سنتی مردم دزفول و احیای مولفه های سنتی شهرمان نظرتان و برنامه تان چیست؟

آیا با رأی و نظر آن مسئول بابُته یی که در دزفول آشکارا و فقط بخاطر آنکه بته ی خودش به معماری قدیمی دزفول بند نیست و می گفت «بخش قدیمی شهر مزاحم است و باید کلاً تخریب شود» موافقید؟
((نپرسید آن مسئول با بُته!! کیست چون غیبت می شود)) .

آیا انشاالله تعالی از سکوی مجلس پیگیر این خواهید بود که با جذب فقط 10 میلیارد تومان بودجه ناقابل ، کل بخش قدیمی را مرمت و به عنوان بزرگترین و قدیمی ترین ارگ آجری دنیا به ثبتش برسانید و جنبه توریستی ببخشیدش تا داغ ازدست دادن ارگ خشتیِ بم را از دل مردم ایران بزدایید؟


آری دوستان!

من شخصاً غلام همت آنم که این سوالات را از کاندیداهای گرامی بپرسد و مُخلص کاندیدایی هستم که بی واهمه ، صادقانه و در جلوی دوربینهای موبایل مردم پاسخ هایی را بدهد که چهار سال تمام مردانه پای این پاسخ ها بماند.
یاحق

 

پی نوشت : کامنت هایی که تلویحاً یا تصریحاً به شخص یا کاندیدای خاصی اشاره داشته باشند علنی نخواهند شد.

نظرات ()



ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤



داشتیم حاجی؟؟
خدایی باور کنیم که سرکارمان نگذاشتی؟
کسی که آنقدر باهوش است که در 22 سالگی اش دوره «دافوس» را می گذراند  برای تعبیر خوابش به حجه الاسلام بهداروند که چه عرض کنم...به کتاب ابن سیرین هم نیاز ندارد.
آری اخوی...من دُرست گرفتم..

تو دزفولیِ رِند!

در وبلاگت ، خودت را به کوچه علی چپ زدی که مثلا نه آن جنازه را شناختی ، نه فلسفه کوتاهی تابوت را دریافتی و نه غربت آن تشییع جنازه برایت روشن شد.
دست خودت نیست حاجی؛
تا واپسین روزهای زندگی ات هم دست از بازی های اطلاعاتی و پیچاندن قضایا برنداشتی.

خبرت را که حاج علی و باقی بچه ها با پیامک دادند فی الفور خودم را به نوشته یی که برای سردار سیاف نوشته بودی رساندم و دوباره خواندمش؛

با دلی پرداغ و اشکی سرازیر.. گفتم : دَس خووَش حجی... سرکُلمونَه کُلَ وَندی ...
هرچند هنر نیست که درنبودنت کسی بتواند دستت را روکند اما منِ روسیاه اینکار را می کنم حاجی.
اشک مارا در می آوری دلاور؟؟
پس داشته باش :
آهای بروبَچ قلم به دست دزفولی؛
وبلاگ حاجی را سیاحت کنید که چطور با قلم برزخی خویش خبر مرگش را پیش اطلاعرسانی نموده و ماهم خیال باطل که ، سوداگر با سیافِ خدابیامرز گعده براه انداخته ، حال آنکه حاجی دارد با خودش حرف می زند و خودش را خطاب قرار داده.
آن خواب ، خوابمرگِ خود حاجی بوده.
انصافاً در آن متن عجیب ، کافیست تا واژه ی «سیاف» را بردارید و «سوداگر» را جایگزین کنید و یک بار دیگر بخوانید!!
ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
آره خودِ خودت بودی حاجی.
تو را به همان پایی که از تخته و تابوت بیرون زده بود قسم ، سرکارمان نگذار بزرگوار.
قبول دارم که : معما چون حل شود آسان شود
حال که دعوت حق را لبیک گفتی هنر نیست تعبیر خوابت؛
ولی؛
آن جنازه خود تو بودی
لکن آن پاها که از تخته (تابوت) بیرون زده بود در حقیقت کوتاهی از تابوت نبوده بلکه بلندی از پاهای بهشتی خودت بود.

پیام بلندی پاها غیر از این نیست که سند افتخار جانبازی ات درون هیچ تابوتی قابل استتار نیست.
تو با همین پاها پیش از آنکه دیگران خبری از جنگ و حمله عراق به ایران داشته باشند بیابانهای مرزی را شبانه گز کردی و دست دشمن را می خواندی برای روز نبرد.
یوسف زیباروی لشکر ولیعصر با تواَم.
دیدی که آخر از مصر تهران به کنعان دزفول بازگشتی؟
حالا یعقوبِ دز پای دیگرت را در آغوش کشیده است.
حاجی جان! درستش اینست که تو؛
جزو آن اولیاءاللهی هستی که خبر کوچت را خودت با قلمت به ما دادی.
در عجبم چطور متوجه نشدی که بهداروند درست ترین پاسخ را به تو می داده است؟
آری او راست گفت که گفت : « تو خودت تعبیرِ خوابی »
ما را گرفته ای برادر؟
از 4 تا 21 بهمن مُخَم سوت کشید بس که برای تعبیر بلندی پاهای آن جنازه فکر کنم.
حاجی تو همیشه پای کار بودی ، این را همه دیدند و شنیدند اما پایی که پیش از خودت به آنور فرستادی بلندتر از آنی بود که در تابوت حقیر این دنیا بگنجد.
آری آن پاهای بلند که در تابوت دنیا جا نمی شدند پاهای خودت بودند.

و اما غربت آن تشییع....
ساده است حاجی ... خیلی ساده است.
پیامک بیباک که رسید برسرم کوفتم و ناله یی و تکبیری....
یک دزفولی ، پنجاه ساله و مومن و حزب اللهی و اهل مطالعه مقابلم نشسته و بهت زده دلیل را جویا شد گفتم : حج احمد سوداگر تموم کُرد.
گفت : که کی بووَه؟

می بینی سردار؟
غربت از این سنگین تر؟
همین چند هفته پیش بود که در تهران میان دوستان فریاد می زدم که من شاکی ام...من عصبانی ام....من از دست سوداگر از دست رشید از دست رئوفی از دست عیدی مراد گلایه دارم.
چرا این بزرگان باید به محاق بروند؟
چرا باید گوشه عزلت بگیرند؟
چرا باید میدان را برای نامردمان خالی بگذارند؟
چرا خود را از دید نسل امروز پنهان می کنند؟
چرا؟
چرا در خودِ دزفول و در میان مردم شهرشان باید ناشناخته باشند؟
این کنار گود ایستادن ها! مصداق شکسته نفسی نیست آقایان.
این رفتار ، عزت نفس نیست به علی قسم.
اشتباه می کنند این عزیزان.
اصولا اینان متعلق به خودشان نیستند که تصمیم بگیرند که در سایه بایستند و آرزوی مرگ کنند.
باشماهستم سردار رشید؛

با شما هستم سردار رئوفی؛
با شما که خامنه ای کبیر ، شهید زنده تان خوانده است.
سهم ما از وجود شما و رفقایتان فقط یک وجب از خاک بهشت علی یا شهید آباد نیست.
شما و سوداگرها خالی گذاشته اید شهر را و نامردانی بر سر خانه پدری تان ریخته اند که تا دیروز از در این خانه سیر بودند.

نگاه کنید به میانه میدان؟

بیایید ببینید کسانی که به واکسن هاری نیاز مبرم دارند ، تاریخ جنگِ دزفول و منطقه را ، تاریخ دلاوریهای رستمی چون سوداگر را - در زمین گیر کردن دشمن بعثی در آنسوی پل کرخه- بنام خود سند می زنند و در زمانه ای که شما شیرانِ دورنشین ، بیشه ی شهر را رها کرده و مردمش را با این ناکَسان تنها گذارده اید شما «مردانِ مرد» را نامرد می خوانند.
خبر دارید؟؟
شمشیرهای آخته و صدام کُشِ شما را به نام خود مصادره کرده اند و گفته اند «دزفولی ها مرد نیستند که اگر بودند ابتدای جنگ در مبارزه با صدامیان نقش می داشتند».

حاج غلامعلی عزیز؛
سد کرخه ای را که من و شما ساختیم اکنون به نام خود می شکنند تا سیلِ غُربا خاکمان را ببرد ، بی خبر از آنکه «هر بیشه گمان مبر که خالیست ، شاید که پلنگ خفته باشد»

گفته اند : «زیر بار دزفول نمی رویم»

غافل از اینکه ده ها سال است که زیر بار پرخیر و برکت دزفولند.
و مگر جز این است که صدای ناله ی «من زیر بار دزفول نمی روم» دقیقا از زیر بار برمی خیزد؟
زهی افتخارتان که از دزفول بار و بَرگیرید و چه محنتی لذیذتر از پذیرش این بارِ « خُجسته » که موجبات عزت نسل و شکوفایی دودمان تان است؟
اما دریغ و درد که تمام مردانه گیتان همین است که آرپی جی زن ناقصه الخلقه تان به جای اینکه دشمن غربی را نشانه رَوَد خانه های دزفول را در شرق آماج رفته است.
شما آنقدر ناقص الخلقه اید که به مردم شریف و محروم خودتان نیز رحم نمی کنید و علنا اَنگ جهالت بر آنان می زنید ، مردمی که ولی نعمت شمایند.
پُشت تمثال فرزند فاطمه (در سایت ضِرارتان) پنهان می شَوید و در شهر آشوب می کنید؟
به خدای لاشریک که مولایمان سید علی مبراست از دهان های ناپاک شما در دشنام هایی که به سرزمین مقدس و نورانی دزفول روانه می کنید.

آری سرداران گرامی دزفول!
حق دارند این زیر باررفتگان ، اینگونه دهان به «گُل» گفتن خطاب به ما بیالایند.....ندارند؟
وقتی حاج احمدهای خاضع و منیع ، میدان را برای شان خالی می گذارند چنین می شود و بدتر از این هم خواهد شد.
چه می گویم!

کجا بودم؟
احمدجان...گرفتی آن غربت در تشییع را که در خواب دیده بودی؟
گرفتی کوتاهی آن تابوت را؟
دیروز نامت را در گوگل سرچ می کردم نازنین.
جالب بود که رقم جستجو معادل جمعیت دزفول بود.
نمی دانم فال گوشش این است که تک تک مردم دزفول در دل حاج احمد سوداگر جای داشتند یا حاج احمد در دل نفر به نفرِ دزفولیان جاودانه خواهد شد؟ و یا هردو؟
به این فکر می کردم که چشم برزخی احمد در روز وفات احمد(ص) مرگ خویش را به چشم خود دید و در روز ولادت احمد(ص) خوابش تعبیر شد.
اینها بیانگر چیست ؟ نمی دانم.
اما هرچه هست می دانم که پس از سی سال پایمردی ، دوباره به پایت میرسی ای مرد.

بخند حاجی..بخند به ریش دنیازدگان

سلام ما را به امام و شهدا برسان.
بگو که ما عهد کردیم که مظلومیت گمنامی رادمردان این خاک را با زنده نگهداشتن نام و یادشان از بین ببریم.
و یا اصحاب الحسین(ع) ... علیکم منا السلام.

برادرم شعری را امشب در نَعت شهید سوداگر سروده است که ذیلاً تقدیم حضور شما می شود :

خوشا آنان که چون «سوداگرانند»

که در سودای دنیا بس گرانند

درین بازار ، بی حجره عزیزند

به امر حق فدای دیگرانند

 

والسلام

پی نوشت (1): ظریفی با بنده تماس گرفت و گفت کاش دلنوشته ات در خصوص حاج احمد را با درد دلت از حمله کنندگان به دزفول جدا می کردی و در پُستی جدا آنان را می نواختی.

حق با اوست لکن چون چند روز پیش از مرگ حاج احمد اینان در حملاتشان به سرداران دزفول اهانت روا داشته بودند ، مرگ حاج احمد داغ دلم را در خصوص بزرگواری آقایان و سکوتشان در برابر این نابخردی ها تازه کرد و نوشتم آنچه را کز دل برآمد.

علیهذا به توصیه این عزیز عمل کرده و یک جمله ام را فعلا تخفیف دادم تا در مجالی دیگر ساز قلم را در دستگاه شور تنظیم کنم انشالله.

پی نوشت (2) : یکی از دیسونی های عزیز در خصوص نسبت حاج علی بیباک با شهید حاج احمد سوداگر از بنده سوال کرد (دیسون ضمن شهادتی که بر صفات اخلاقی حمیده ی حاج علی میدهد ، ایشان را به عنوان یکی از رزمندگان اصیل ، گمنام ، محجوب و مهربان دزفولی می ستاید).

اما پاسخ سوال آن پرسشگر عزیز را از کلام خود حاج علی عزیز که این روزها داغدار حاج احمد است نقل می کنم :

(( در خصوص آشنایی من با شهید حاج احمد سوداگر به سال 60 بر میگردد و از آن زمان تا عروج آن شهید پروانه وار به گرد وجودش پر میزدم و چونکه آشنایی ما به دوران دفاع مقدس برمیگردد دوستی ما با هم بسیار صمیمی بوده و از آن زمان بنده برای آن شهید احترام و محبت زیادی را در وجود خود داشته ام و این جذبه ی حاج احمد در وجود تمامی برادرانی که با ایشان از نزدیک کار کرده اند محسوس و غیر قابل تصور افرادی می شود که خارج از این گردونه ی محبت بوده اند و خدا را گواه میگیرم در جلسات بچه های رزمند گان اطلاعات هر زمانی که ما دور هم جمع می شدیم تمامی سخنان به حاج احمد ختم می شد و نهایتاً نظر آخر را از آن عزیز انتظار داشتند و این محبوبیت به جهت توانمندی و بسیار هنرمندانه ی حاج احمد بود که هر فردی با اولین برخورد با او مجذوب کلام و رفتار آن شهید میشد، اینجا فرصت نوشتن مختصر است وگرنه اسامی بلند مردان این مملکت را برایتان نام می بردم که موقع خطاب کردن نام حاج احمد بسیار صدقه و قربان ایشان میشدند، نسبت فامیلی 6 سال است و پسر شهیدمحمود سوداگر (برادر حاج احمد) دامادمن ))

حاج علی بیباک

 



نظرات ()



سوال تصویری (1)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

قسمت سوم باباتقی طلبتان باشد فعلا.

آنچه را که راجع به این عکس میدانید و یا حدس می زنید بنویسید تا در پُست بعدی مفصلاً عرض کنم.

 

سوال تصویری 1

نظرات ()



باباتقی (قسمت دوم)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

نام مرحوم پدرش "درویش" بود واسه همین خودشم بین بزرگترای محل مشهور بود به تقی درویش.(تقی پسر درویش)
او تنها پسر پدرش بود و سه خواهر داشت که رابطه ی حسنه یی باهاش نداشتن و سال به سال هم بهش سر نمیزدن.
باباتقی خواهرزاده یی داشت بنام "نجات" که در بازار آهنگرای دزفول شاگرد آهنگر بود.
پسری جوان با قدی نسبتا کوتاه و کُمبُل ، موهایی مجعد و مشکی و چشمانی سیاه و البته کمی هم انحراف چشم .
نجات دلی ساده و صاف داشت و تنها کسی بود که از قوم و خویشای باباتقی هرچندماه یکبار میومد خونه مون و بهش سری میزد.
صداش میکرد : خُلوو تقی.

من اما؛
شعف قلبی باباتقی رو از آمد و شد های نجات حس می کردم ، هرچند که خودش سعی می کرد بُروز نده.
ولی تابلو بود که اومدن نجات به خونه ما ، قدری غرور شکسته شده ی باباتقی رو (بابت بی کسی) ترمیم می کرد چرا که پیرمرد فوق العاده مناعت طبع داشت و پیش خودش حس میکرد نزد خاندان  موزون بابت تنهاییش تحقیر میشه.
البته اینا تصورات اشتباه اون مرحوم بود ، خدا میدونه که خانواده ما هیچ یک چنین تصوری نداشتیم و اونو جزئی طبیعی از خودمون می دونستیم.

جونم براتون بگه که؛
یکی از بارزترین خصوصیات باباتقی تسلطش به شاهنامه و شاهنامه خوانی بود و همینطور داستان های دربار قجر.
ترور ناصرالدین شاه در اوان کودکی باباتقی اتفاق افتاده بود و سه شاه بعدی قاجار رو شخصا بیاد داشت اما پارادایم عهدناصری در ادبیات گفتاریش بیشتر به چشم میومد.
چه داستان ها که از دیالوگ های فی مابین ناصرالدین شاه و وزیر معروفش امین السلطان نمی گفت.
و یا از دیالوگ هایی که بین همین امین السلطان با مظفرالدین شاه رخداده بود.
میگفت که روزی مظفرالدین شاه از امین السلطان می پرسه : امین سلطان!!                

(دقت کنید الف و لام قبل از سلطان رو حذف می کرد)
امین السلطان : بله قربان
مظفرالدین شاه : زمون شاه بابام[1] خوب بید یا حالا (عین عبارت)
امین السلطان : قربانت گردم نه اوسون نه ایسون
مظفرالدین شاه : چرا پدرسوختَه .
(باقی داستان یادم نیست ولی امین السطان راجع به تفاوت فرهنگ دربار قجر ، در باب ریشدار بودن یا بی یش بودن مردان در حکومت ناصری و مظفری سخن میگوید و مظفرالدین شاه را به خنده وا می دارد)
به هر روی ، کلید واژه های باباتقی در گفتن از روزگار قدیم و خاطراتش اینها بود :
رستم ، شاهنامه ، فردوسی ، سعدی ، ناصرالدین شاه ، شاه بابا ، امین السلطان ، فتح علیشاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، مویی شیربُت ، روخونَه ، یوسف خان و ....
درویش ، پدر باباتقی اهل محله سوکیون[2] بود و ظاهرا زمین های کشاورزی وسیعی برای تنها پسر و دختراش به جای گذاشته بود.
دلیل ازدواج نکردن باباتقی رو اینجا باز نمی کنم چون خیلی خصوصیه و شک ندارم که روح اون مرحوم هم راضی نیست اما همین قدر بدونید که تا آخر عمر مجرد موند.

القصه ...
دهها سال قبل ، باباتقی با همشیره هاش اختلافاتی روی زمین های پدری پیدا میکنه و زمانی که اتحاد خواهرا منتهی به فشار زیادی به تنها برادرشون میشه ، باباتقی به یکی از شرخَرهای معروف منطقه بنام یوسف خان پناه میاره و بهش میگه میخوام سهم زمینامو باهات شریک شم (البته فقط در کشت و کار).
یوسف خان هم که به قول قدیمیا : کور اَ خدا چه مخو؟ دو تیه رووشِن.
با کله میره توی زمینای باباتقی و دیگه بیرون نمیاد و زمانیکه باباتقی قول و قرارهاشونو بیادش میاره با ضرب و شتم نوکران یوسف خان روبرو میشه.
(این قضایا حدودا بین سال های 1310 تا 1320 اتفاق افتاده و این خان خلافکاری که عرض کردم شرارت های زیادی در منطقه میکنه که در نهایت به دست یدباکفایت پدربزرگم و گرفتن دستخط از حکومت برای تنبیه به سر پل قدیم می برندش و گونی تنش میکنن و یه جارو میدن دستش که یکی دوماهی پیش چشم خلق مفتضح شده و سپس در کوشک[3] زندانی میشه.
پس از آزادی از زندان تا پایان عمر به انزوا میره و جنازه اش بی هیچ تشییعی از سوی مردم ، به صحرا برده و دفن میشه.
ظاهرا تنها تشییع کنندگان جنازه یوسف خان ، کودکان محل بودند که به دنبال تخته [4] ی یوسف خان راه میفتن و میخونن : هرچه که خوردی پس بده یوسف خان.... مال یتیمَ پس بده یوسف خان .
و قس علیهذا....)

برگردیم به باباتقی؛
بعد از اینکه متوجه میشه از چاله خواهران به چاه یوسف خان افتاده به اداره اوقاف وقت پناه میاره ( در زمان پهلوی دوم ) و به اوقاف میگه : زمین هامو بهتون اجاره میدم برای مدت زمانی معین.
اما چندسال بعد اوقاف هم ادعای مالکیت میکنه و به محض ورود باباتقی به زمینهاش اونو تحویل شهربانی و دادگاه میده.
حدود شش ماه بدون محاکمه در زندان شهربانی حبس میکشه و زمانیکه میارنش نزد رئیس دادگاه (بنام عسکری) ، آقای رئیس به تشر بهش میگه : گوساله تو رفتی توی زمین های اوقاف که تصرفشون کنی؟
باباتقی درجا بهش میگه : اَر مو گوسالم ، تو خو گُو گَپی. (اگر من گوساله هستم تو که گاو بزرگی)
و این میشه که سه ماه دیگه بدون حساب و کتاب میره زندان شهربانی.
بالاخره سال ها بعد پدرم وکالت باباتقی رو در پرونده اوقاف و زمیناش قبول میکنه و موفق میشه پس از دوندگی بسیار ، بخشی از پول زمین هاشو از اوقاف بگیره که در اواخر دهه چهل(یا اوائل دهه پنجاه) میشه حدود 70000 تومان .
پول نسبتا زیادی بوده ، نه؟
در پُست قبلی نوشتم که هیچگاه مسیر معیشتی باباتقی رو متوجه نشدم یه سرچ کوچولو از شهر ، اطلاعات بالا رو بهم رسوند هرچند کلیت بحث زمینای باباتقی و درگیریاشو با خوهراش میدونستم.
به هر شکل پیرمرد با ریختن پولها در بانک از طریق بهره ی پولاش امرار معاش میکرد.
پس از مرگ باباتقی که در سال های ابتدایی جنگ رخ داد ، ظاهرا باقی زمیناش زنده شدن و خواهراش میراث خورش شدن. خواهرایی که سال های سال بهش سرکشی نمیکردن و باهاش درگیری شدید داشتن.
البته شنیدم که خواهراش هم نتونستن درست حسابی از اموال به جا مونده اش کیفور بشن.


ادامه دارد....
 
پی نوشت ها :

[1] شاه بابا : منظور لفظی است که مظفرالدین شاه در خصوص پدرش ناصرالدین شاه به کار می برده.

[2] سوکیون : ساکیان (محله یی از محلات ارگ قدیم دزفول)

[3] کوشک : زندان دزفول در زمان قجر و پهلوی اول و .. بوده است که حدفاصل دزفول و صالح آباد قرار داشته .(صالح آباد : نام اصلی اندیمشک)

[4] تخته : در اینجا منظور چیزی است که شبیه لنگه چوبی درب های منازل قدیمی دزفولی بود و چهار دسته ی حدودا سی سانتی در چهار کنجش داشت ، سابقا تابوت در دزفول و ایران مرسوم نبود و اموات را روی همین تخته ها قرار می دادند و چهار نفر چهار دسته ی چهار گوشه اش را گرفته و به سمت آرامستان می بردند. البته بزرگان دینی و نجبای شهر در چیزی بنام عُماری قرار داده می شدند. آنچه که امروز در تشییع جنازه های نوار غزه می بینیم شباهت زیادی به تخته دارد.

نکته : در فرهنگ نفرین گری دزفولی ها هنوز هم وقتی می خواهند جماعتی را یکجا با نفرین روانه آن دنیا کنند می گویند : نه تخته کش نه مرده شور..بُر نکنا ورتون.

یعنی چنان پشت سر هم بمیرند که تخته کش ها و مرده شوی ها فرصت تشییع و شستشو ی شان را نکنند.

از این مَثَل استنباط می شود که حمل و تشییع اموات نیز شغل بوده است.

نظرات ()



باباتقی (قسمت اول)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٠/٢


تا همین دودهه قبل یکی از رسوم رایج و نیکوی ایرانیان ، رسیدگی به سالمندان بی کَس و کاری بود که در کوی و برزن می زیستند و جزئی انفکاک ناپذیر از اهالی همان محله بودند .
هرچند این خُلق پسندیده هنوز نمرده است اما متاسفانه با ورود فرهنگ خانه سالمندان ، بهزیستی و .. به جامعه ی ما ، تا حد زیادی این سنتِ حسنه رنگ باخته است.
مقصودم چیزی شبیه رفتار استاد دوچرخه سازی است که در پُست "مش ریبخیر" گفته بودم .
خوب به یاد دارم که در فرهنگ دزفولی های دهه شصت به آنسو ، این اخلاق خیلی عمیق تر جاری و ساری بود.
یا مانند زنی به نام مش سلبِ جون[1] که تک و تنها در خانه ی محقر و کَت[2] مانند خویش زیر مقابر مُقوم[3] زندگی می کرد و در عین حال ، از سوی همسایگان مراقبت می شد.
 همچنین بودند پیرمردان و پیرزنانی که اهل محل ، آنان را برای سالیان دراز  در اتاقی از خانه شان ، چونان عضوی از خانواده ی خود جا و مکانشان می دادند  بی آنکه نسبت فامیلی با ایشان داشته باشند.
ما در خانه پدری (در محله سبط شیخ انصاری) سالهای سال پیرزنی را جای داده بودیم بنام عمه توار [4] که علیرغم داشتن قوم و خویش در محله داعیان ، اتاقی از منزل قدیمی ما را ساکن بود و چه شبها و روزها که با ما برسر سفره صمیمیت می نشست و مثال مادربزرگی خودمانی ، برایمان محبت لقمه می کرد.
مادرم پخت نان خانگی را از او آموخت.
خانه پدربزرگ ، هشت اتاق داشت که دائما پیرانی از منطقه کرناسیان، سردره ، کتکتان و ساکیان در دو اتاقش ساکن بودند.
جنگ که شد و حضور ما به تبع حملات دشمن در خانه ی اجدادی یک خط در میان؛

آرام آرام اینگونه افراد همچون کموترهای چاهی که نانشان به دهان ما بسته بود از آن خانه رخت بربستند و آواره ی کوی و محله شدند و هر کدام به شکلی دارفانی را زودتر از آنکه باید، ترک گفتند.

دوستان؛

پیران و سالمندان همچون خانه های قدیمی و پوسیده هستند که؛
میان آنکه کلنگ بگیرید و به جانشان بیفتید؛
با آنکه به آنها رسیدگی و سرکشی نکنید و به حال خود رهایشان نمایید هیچ تفاوتی وجود ندارد.
آخرین مصداق این سخن همان مرحومه "مش ریبخیر" است.
دیگر آنکه دزفولی های پیشین؛
حتی در صورت ترک شهر پدری ، فرهنگ نگهداری از سالمندان را با خود به محل مهاجرت انتقال داده و گسترش می دادند.
خانه پدربزرگ مادری ام در اهواز قریب به 12 اتاق داشت که نزدیک به چهار اتاق آن همیشه ی خدا در اختیار دزفولی های بی سرپناهی بود که موقت یا دائم در اهواز بودند و تمکنی برای سکونت در مرکز استان نداشتند و این قصه تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
نکته : برخی از این افراد شاید بنام اجاره بها مبلغی می پرداختند ، اما ردوبدل این ارقام جزئی؛
صرفا برای حفظ شئونات و مناعت طرف بود.
برای حفظ شخصیت پیرمرد یا پیرزنی بود که شبها و روزهای متمادی می بایست با حفظ کرامتش در میان افراد خانواده ی مالک زیست کند بی آنکه تحقیر شود.

***

به درستی یادم نیست که از چه سالی در خانه ی ما زندگی می کرد چرا که از بدو کودکی ام شاهد حضور او در بزرگترین اتاق آن حُوشِ [5] دَرَندشت بودم.
طوری که تا سالها پس از رفتنش، همچنان آن اتاق را "توو باباتقی"[6] می خواندیم.
هنوز هم پس از 42 سال عمری که از خدا گرفته ام ، پیرمردی به خصوصیات و ویژه گی های منحصر به فردش ندیده ام.
قدی بلند؛
جمجمه ای بیضی شکل؛
سری دائما از ته تراشیده و سرخ.(پوستش از شادابی به سرخی میزد)
چشمانش مژه نداشت و تخم چشمان را همیشه آب مروارید که چه عرض کنم، شاید آب سیاه گرفته بود و همین هم موجب آن بود که از نعمت بینایی خوبی برخوردار نباشد.
انگشتانی کشیده و بلند و دستانی بزرگ.
تمام پوشاکی که از دار دنیا داشت اینها بود :
دو تُمبون دزفولی[7] سرمه یی رنگ ( نه آنچه که شما زیر شلواری اش می نامید)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین کوتاه.(برای سراسر تابستان)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین بلند(برای تمام زمستان)
یک جفت گیوه دزفولی.
یک جفت دمپایی پلاستیکی.
دو نیم دَلَه.
یک لُنگ "قرمز" .
راستی،
گفتم لُنگ!!
باباتقی علاقه ای به فوتبال نداشت.
سالهای اواسط دهه پنجاه را یادم هست ، وقتی که دایی مجید از تهران به دزفول و نزد ما سری میزد و علیرغم ورود شبانه و بی سروصدایش به شهر و محله سبط شیخ ، جوانان محله از کرناسیان تا ساکیان همچون مور و ملخ به در خانه ی ما می ریختند و با کوفتن کوبه ی نر و حلقه ی ماده ی درِچوبیِ خانه پدربزرگ؛
دایی مجید را طلب می کردند و این باباتقی بود که اعتراض می کرد که چرا خواب سر شبش را خراب می کنند. انگار نه انگار که یکی از قهرمانان ملی پوش فوتبال در خانه است و شور و ولوله جلوی خانه برای دیدن قهرمان برپاست.
ادبیات اعتراضی اش هم جالب بود.

القصه ....
تمام پوشاک پیرمرد همان بود که در بالا آمد.
در آن سالها هیچگاه نفهمیدم که معیشت باباتقی از کجاست؟
هر روز صبح علی الطلوع از خواب برمیخاست و لنگ قرمز و تمیزش را تا کرده و روی دوش راستش انداخته و به بازار سرمیدون و یا خراطون می رفت و ساعت 10  نشده با دست پر به خانه بر میگشت.
علاقه وافری به دو خوراکی داشت : انار، ماهی شیربُت.
آنزمان؛
دز؛
مملو از شیربت هایی بود که لااقل پنج کیلوگرم وزن داشتند.
صیادانی از محله سبط شیخ (عموما خاندان کلکچی) شبانه برای صید ماهی سوار بر کلکهای یک یا دونفره خود به سینه ی آب زده و با مهارتی خاص از میان تافهای اسطوره ای مَسی[8] عبور کرده و صبح زود حوالی پل حمیدآباد از کلک پیاده شده و بارو بندیل و ماهی های صید شده را با مینی بوس های گاراژ گلچین به شهر می آوردند و ماهی های هنوز زنده و در حال دُم شُندَن[9] را به بازار خراطون و سرمیدون عرضه میکردند.
باباتقی با مناعت ترین پیرمرد دزفولی بود که تاکنون شناخته ام.
نه تنها بهداشت فردی و پوشاکش را کاملا رعایت می کرد بلکه در خوراک و خرید روزمره اش نیز بهترین ها را مدنظر قرار میداد.
شاید اگر دراین روزگار زنده بود و به فروشگاه هایپر تهران می بردمش باکلاس ترین خریدها را انجام می داد.
باباتقی وقتی میوه می خرید؛
عددی می خرید.
مثلا 6 عدد انار بزرگ و سالم را در ترازو گذاشته و برایش مهم نبود که فروشنده کمی گرانتر حساب کند.
وقتی ماهی شیربت میخرید می بایست ماهی زنده، نَر و درشت باشد.
یادم هست که بین ساعتهای 9 تا 10 بامداد که از بازار به خانه برمی گشت و یک ماهی بزرگ در لُنگ اش سنگینی میکرد منتظر بودیم تا همان پای لوله[10] ماهی را از لنگ درآورده و لنگ را شسته و در حالیکه به سمت اتاقش میرفت با صدای بلند یکی از بانوان خانه را خطاب قرار دهد :

بووَ..... موییه وُندوم پا لوله.

و این جمله یعنی آنکه :

(( از الان که ساعت نُهُ خُرده ای ست تا دوساعت بعد حواستان باشد که ماهی در حال جان دادن است مراقب باشید تا پس از مردنِ ماهی پاکش کرده و قُرص قُرص کنید و وسط حیاط یک ماهیتابه روی گاز پیک نیکی بگذارید و سرخش کنید و مرا صدا کنید تا همان جا کنار ماهیتابه ی در حال جیلیز و ویلیز بنشینم از ماهی به آن بزرگی که برای ده نفر هم زیاد است فقط دو قرص خالی و بدون نان بخورم و دستها را بشورم و به اتاقم بروم و باقی ماهی پنج شش کیلویی را به امان خدا بسپارم.))

پیرمرد؛

گاهِ گام برداشتن بسیار آرام و با طمأنینه قدم بر میداشت. نه از سر ضعف جسمی!
بلکه از روی آرامش وجودی و ثبات روحیه.
از روی صلابت و راحتی.
ادامه دارد...

 

(این تصویر باباتقی نیست)

(یکی از بهترین بابابزرگای دزفولی است که 11 روز قبل دعوت حق را لبیک گفت)

 

[1] سلبِ جون : سروِ جهان (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[2] کَت : حفره های بزرگی است که در مناطق کُنگلومِرایی دزفول در جهت افقی حفر می شود. تنها رقیب این مهندسی طبیعی در روستای کوچک و هزار ساله یی از استان کرمان وجود دارد. برای استفاده از خنکای طبیعی آن در فصل تابستان استفاده می شود. کَت ها در حاشیه رودخانه و یا زیر زمین های سنتی و عمیق خانه های دزفول حفر می شود.
[3] مُقوم : مَقام . ( برخی قبرستان های داخلی دزفول را می گویند که تا حدی از سطح محله یی که در آن قرار داشتند بلند تر می نمود.)
[4] تَوار : تَبار (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[5] حُوش :  دو کاربری دارد. حُوش به معنای خانه و حُوش به معنای حیاط.
[6] توو باباتقی : منظور از توو همان اتاق است.
[7] تُمبون دزفولی : منظور حقیر همان شلوارهای سنتی مردانه دزفولی هاست که مربوط به عصر قجر است که در سراسر ایران عمومیت داشت و از دویت لُری تنگ تر بود.
[8] تافا مَسی : مسیل رودخانه ی دز در زیر اولین پُل بتونی دزفول به دلیل وجود صخره های متعدد و شیب تند رودخانه بسیار مواج و خروشان است که به موج های خروشان این بخش از رودخانه در اصطلاح محلی تافهای مَسی گویند. (تاف : موج). (مَسی : نمیدانم شاید برگرفته از مَستی باشد بخاطر حالت از خود بیخود شدن حرکات آب در خوردن به صخره ها)
[9] دُم شُندَن : حرکت دُم زدن ماهی در حال جان دادن. شُندَن به معنی پرتاب کردن است.
[10] پای لوله : سابقا در خانه های سنتی دزفول با ورود آب شرب و لوله کشی در خانه ها ، عموما در گوشه ای از حیاط خانه یک شاخه لوله به قطر نیم اینچ و به ارتفاع حدودا 70 سانتی متر قرار داده و یک شیر از جنس برنج به آن می بستند. دزفولی ها به کلیت این شیر آب در کنج خانه می گفتند : پالولَه .
سالهای سال تمامی شست و شوها و کاربری آب شرب منازل دزفول زیر همان یک شیر بود .

نظرات ()



یه حبه قند دزفولی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٩/۳


یادش بخیر؛

خونه هامون بزرگتری داشت و کوچکتری.
هر کی سرجای خودش بود ، گاهی کوچیکا با داشتن یه مَن ریش و پشم ، از بزرگا توگوشی میخوردن اونم جلوی همه؛
صداشون در نمی یومد و از شخصیتشون هم جلوی اغیار هیچی کم نمیشد.

یادش بخیر؛

وقتی دور هم بودیم و مهمون غریبه ام نداشتیم معمولا سفره "بزرگ خاندان" از بقیه جدا بود و هم سفره شدنش با اهل خونه یه حساب و کتابی داشت .
جَنَمِ بزرگتریش بسادگی بر نمی تابید که شام و نهارش رو با اهل خونه روی یه سفره بخوره ، درست مثل شیرای نر که سفره شون از بقیه خانواده جداست. (البته این رسم-صرفنظر از خوب و بد بودنش- حدود 40 سالی هست که وَر افتاده)

یادش بخیر؛

پسرای شیطون خونواده که سر سفره هم دست از تیزبازی بر نمیداشتن و بعدِ سیر شدنشون دنبال خالی خوردن گوشت و کباب بودن و بزرگترا یواش میزدن پُشت دستشون.

یادش بخیر؛

وقتی کوچیکترا واسه خودشون شادی و وَرجه وورجه میکردن ، بزرگترا بهشون نهیبی ساختگی میزدن و بعد از اینکه بچه ها ساکت میشدن خود اون بزرگتر میومد وسط و معرکه ی شادی رو برای بچه ها گرم می کرد و بچه ها تا دوزاریشون میفتاد که اون بزرگتر غیظش تَهی نداشته و سرکار بودن.

یادش بخیر؛

وقتی خاندانی دور بزرگشون توی خونه اجدادی جمع میشدن پسرای نوجوون خونواده ، سه سوت توی حوض خونه بابابزرگ وِلو میشدن و آخر سری هم اونقدر توی سروکله هم میزدن تا یه دعوا می شد و خاله داییا میومدن با تشر از حوض مینداختن شون بیرون.

یادش بخیر؛

کلاً وقتی کوچیکا با هم زدو خورد داشتن ، بزرگتری میومد سراغشون براش فرق نمی کرد که بچه خودش مقصره یا بی تقصیر.... همه رو باهم غیظ می کرد و گوش می پیچوند.
تازه والدینِ بچه های تنبیه شده از اون بزرگتر تنبیه گر ، تشکرم میکردن ، نه مثل الان که بخش زیادی از کدورت بین خانواده ها مربوط به جَرکشیدن بزرگترا  به پشتیبانی بچه هاشون میشه.

یادش بخیر؛

عمه ، عمو ، خاله و دایی و پدر بزرگ و .... توی تربیت آدم نقش داشتن و بچه می دونست که غیر از مامان و بابا شیش نفر دیگه ام بالای سرشه ، نه حالا که با کوچیکترین اشاره ای برمیگردن به اونی که سه برابر خودشون سن داره میگن : مگه بابامی؟؟؟ مگه مامانمی؟؟

یادش بخیر؛

وقتی یه پیر؛
از کار افتاده می شد و آلزایمر می گرفت همه مثل پروانه دورش بودن تا دم مرگ!
نوبتی و شیفتی توی خونه هاشون تروخشکش میکردن و از وجودش برکت میگرفتن.

یادش بخیر؛

وقتی مامانامون غذایی می پختن بیشتر غذاهامون "نونی" بود و هیهاتی برنچ پخت میکردن و این همه چاق و تپل نمی شدیم (منظورم اضافه وزنه)
این همه مایونز و نوشابه و ماکارونی و لازانیا و نشاسته تو معده مون نمی ریختیم.

یادش بخیر؛

وقتی خونه بابابزرگ جَم می شدیم ، ما کوچیکترا همیشه دنبال وسایل قدیمیِ انباری و شبستون بودیم و آخر سر هم اسرار آمیز بودن خونه ی بابابزرگ برامون تمومی نداشت ، مثِ حالا نبود که سروته خونه ها و آپارتمان ها عرض سه دقیقه مشکوف میشه و هیچ جذابیتی برای بچه ها نداره.

واقعا یادش بخیر خونه های قدیمی؛
همه چیشون رو حساب بود و هر چیزی سرجای خودش قرار داشت ، آشپرخونه اینهمه جلوی چشم نبود و مامان خونه با فراغ بال و بی حجاب(بابت مهمون غریبه) توی قلمروی شخصیش مشغول لجستیک وعده های قوتمون میشد.

یادش بخیر؛

فاصله مَبال(توالت) این همه به سفره ی غذامون نزدیک نبود و بخاطر دوری از اتاق ها و سفره ، نه مشکل تهویه مطبوع داشتن دستشویی ها و نه مصیبت نیاز به آکوستیک صدا.

اصولا مهندسی مبال هامون جوری بود که نیاز به در ورودی نداشت و سترشم کامل رعایت می شد.

یادش بخیر؛

بزرگایی داشتیم که به پلنگ میگفتن گربه و جای زخم پلنگ روی تنشون رو با خنده می گفتن : چیزی نیست آغاجون یه خراشه ...جای پنگِ گربه اس.
هی.....هی... خیال باطل

"یه حبه قند" رو ببینین دوستان!

مملو از این "یادش بخیر" هاس.

اما تمام داستان در یادآوری صحنه های نوستالژیک خلاصه نمیشه.

عمیقه این فیلم....عمیییییق.
رفتم سینما و دیدمش هفته قبل ولی منتظرم بیاد شبکه خونگی تا بگیرم وچند بار دیگه ببینمو  بو کنم و روی چشم بذارم
و البته یه نقد مفصل راجعش بنویسم.

فقط همین جا بگم :

بوسه میزنم به دستان پرتوان سید رضا میرکریمی

به قول حاتمی کیا : خدا خیرت بده سید با این "یه حبه قندت"
ببینید دوستان.
ببینید یه حبه قند رو!
با قید این تبصره که در حین دیدن فیلم ، تا میتونید از ظنِ دزفول قدیم تون ، یار مضمون فیلم بشید.
باران درود من ، نثار اشکهایی که در حین دیدن فیلم "یه حبه قند" خواهید ریخت.  

 



نظرات ()



هر کسی از ظن خود شد یار من
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/٢٥

نجوایی با مادرم دزفول

سلام دا؛

سلام دزفول؛

برای من؛ روز مادر!

روز سربلندی توست؛
 روز چهارم خرداد؛
 روز خین بارشِ فرزندانت به پایت؛
که اگر بوی خین و باروت؛
دیگر به مشام نمی رسد از در و دیوارت؛
 بوی خینِ دلِ امثال من است که فضایت را خینآگین کرده؛

مادرم دزفول؛
جانم به فدایت باد؛
می خواستم برایت مطلبی بگویم  همچون شعر قیصر؛ "خُرد و خراب و خینآلود"،
دیدم اما چه جای گفتن از "خرابی و خین" است؟

 

 

گفتم از آن قِسم بگویم که گُردهای گردان بلال می گفتند : الیوم یوم الافتخار.
باز گفتم : چه جای افتخار است کنون؟
افتخار به چه؟
به اینکه "ما آنیم که رستم بوَد پهلوان"؟
ما آنیم که نسل به خین خفته مان، علی یار بود و دُرولی و ازک و عابد؟؟
خواستم از حبیب پالاش بگویم که سینه اش پالایشگاه عشق بود و کلنگ هیبتش فرق دل دشمن را می شکافت و "ستایش" خدا برایش مهم بود ، نه ستایش جام جم.  
خواستم از کمر اتوکشیده ی اسدی مشکال بگویم...
یادم آمد نوشته های اتوکشیده ی بعضی ها؛

مادرم؛
دزفول؛
خواستم برایت بنویسم؛
آنگونه که مطیع الرسول گلواژه های "دا" یَش را همچون لاله های پرپرت بر صفحات عشق رقم میزد.
بی صدا!

بِی دُنگ رزومه ی بعضی ها.
باز گفتم : مگر مطیع الرسول ننوشت "دای" دزفول را ؟
آنچه باید میسرود را؟
پس تکرار برای چه؟ برای که ؟
برای گوشهایی که بدهکار نیست ؟ یا زبانهایی که طلبکار است؟

دایَه؛
دسفیل؛
ای که سینه های پُرِ نعمتت را از کوپیته تا پل قدیم به جانم نوشاندی تا جان بگیرم و به پایت بمیرم.
ای آنکه "آرام ترین جای جهان"  ساحل رود توست.

ای آنکه آرام ترین جای جهان ساحل رود تو "بود".

و مگر آرامترین جای جهان چسبیدن به سینه مادر نیست؟

 

 

دزفول؛
ای محرم ناگفته هایم.
مادرم،
دا !!
دایَه !!
امروز دلتنگ تواَم.
نه از آنرو که حضوری مدام در آغوشت ندارم، بلکه برای بی وفایی هایم در نگاهبانی و نگاهداشتِ داشته هایت؛
برای به نظاره نشستن تاراج حیایت،
هربار که به خانه ، کاشانه و مِلکم به آغوشت پناه می آورم ، با سوز جگر شاهد نابودی گوشه گوشه ی گنجینه هایت هستم.
به هر که می گویم چرا اینگونه شده اید؟
شما را چه می شود؟؟
یا خنده ای تلخ و سکوت.
یا تایید و اظهار نا امیدی.
می بینی مادرجان؟
دست ها را بالا برده اند و تسلیم خرابی تواَند!

گوشهایت را بگیر تا بگویم : برخی خود «تصمیمِ» خرابی تواَند.
حس می کنی؟
این بوی خینِ علی یار نیست.
بوی خینِ مادر بویزه نیست.  
بوی خینِ مادری به نام "حریر" از موشکباران "درکتونا" هم نیست.
بوی خینِ دل من است که از شقاوت و جهالتی که در حق تو روا می شود به آسمان است.
مادرم؛
هنوز ابلیس برایت نقشه ها دارد.
هنوز کار تو تمام نشده است.
هنوز رمقی در آشیانه های قدیمی تو هست.

 

هنوز هستند کسانی که جلسات نابِ مساجدت را برگزار می کنند.
هنوز هستند تک و توک ، مادران جوانی که با فرزندان خود به زبان تو تکلم می کنند.

دا!!

صدقِ سرت بام.....

هَنی شِی طون لِکتَ نَهِشتَه.

هنی کار وَت دارَه.

چرا چون هنوز هستند کسانی که از شهیدان به خین غلتانت سخن می گویند و قلب شیطان را نیشتر می زنند.
و تو می دانی دا !!
و تو می دانی که همین چند قلم و زبانی که از دوستی و مودت شهدا و یادشان دم می زنند، کدامشان با صدق دل می نویسند !!
و؛
کدامشان فقط می نویسند برای آنکه "نوشته باشند" .

می نویسند تا از قافله "شهیدنویسی" جا نمانند!!

آری دا!!
تو می دانی و خدای تو؛
که کدام مشان خونگارند و...
 کدامینشان خونسَوار ؟

دا !! دسفیل!

میرام سیِ ت.

تیا کورُم سی مظلومیتِت.

مارُم؛
تو را به همان شیرپاکی که از دزِ زلالت به رگ هایم دواندی قسمت می دهم ، سلام مرا به برادرانی که در آغوشت آرمیده اند برسان و بگو :
های ای شهیدونِ دسفیل؛
 شما را به خدا، ما را وعده به  "یوم تبلی السرائر" ندهید.

بوخودا ریمون نِی سِی ل می ریتون کنیم.

از خدا بخواهید همینجا و در همین دنیای هزار رنگ، ما را مکافات دهد که طاقت شرمندگی روی شما را نداریم.
ما را عِقاب کنید که وارثان خوبی برای شما نبوده و نیستیم.
ما را ببخشید که مادرمان دزفول را از شما به میراث گرفتیم لکن تا به نهایت!! در حق این امانت خ... کردیم.
هان ای شهدا؛

وُ ... بَچون شهید آبااااد!

 وُ .... رفِی قونِ  اوودَس علی.....

تُنِ فاطِمِ زَرا قسم؛

 به درون شهر سَرَک نکشید، تا بیش از این شاهد ابراز لیاقت!! های ما نباشید.
ازحُجب و حیایی که به ما سپردید نپرسید و در همان گلزار خود بمانید که ما تاب خجالت از روی شما را نداریم.
به خانه های شهرمان نگاه نکنید که .....
به خلق و خوی نامرغوب کنونی ما نگاه نکنید که هیچ جوابی نداریم به شما بدهیم.
ما به طُرفه العینی به یکدیگر ناسزا می گوییم؛
 بهتان می زنیم؛
پرخاش می کنیم؛
بگو مادرجان؛
بگو ای نازنین خاک؛
بگو به شهدایی که در آغوشت آرمیده اند؛
به آنان که تاج سروری عالم برزخ بر سر دارند؛
به آنان که در عین پادشاهی ، خود را "پرکاهی تقدیم به آستان قدس الهی" بیش نمی دانند.

 

بگو که ما را همان پنجشنبه ها در همان گلزارشان تحمل کنند از سرمان هم زیاد است .
بگو که ما نظاره گر بوده و هستیم تا پهنه دِزَت را از سر چشمه ها یکی یکی

می بُرند و می برند و ما دلمان خوش است پارک دولتی داریم و علی کله یی که آنهم آرامشگه اغیار است و بس.

 

آه مادرم ، دزفول؛
به قیصر سلام برسان و بگو کجایی ؟

کجایی تا ببینی که اگر خانه های خرد و خراب و خینآلود نداریم اما خانه خرابیم به شعرت قسم.
بگو که در کوچه های شَهرَت که شُهرتِ آن تا به شورای امنیت رفت و خواب را از چشمان شیطان ربوده بود

اکنون امنیت؛
روزی از پسِ روز دیگر ، گران و گرانتر می شود.

دا! دسفیل؛
 تو شاهدی هر بار که پای بر پهنه ی نازنینت می گذارم تیرگی حضور شب پرستان را بیش از پیش احساس می کنم.
آنان که تو را آنگونه که هستی نمی خواهند و به دنبال آنند که تو را و همه داشته هایت را به نفع افکار مذلت بارشان مصارده کنند.
 

نظرات ()



هنوز نه!
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/٢٢

ایهالدیسونیون :

خبر قرار گرفتن رادیو دزفول روی اینترنت را از بزرگوارانی همچون پرموز عزیز شنیدید؟؟

لینکش را دیدید؟

 

حالا از من بشنوید :  

هنوز نه!....هنوز رادیو دزفول در اینترنت، "آنی" که می بایست باشد نیست.

چیستایی عرض بنده بماند و همین بس که شب گذشته در تهران تا پاسی از نیمه شب گذشته بر سر این موضوع جلسه یی مفصل داشتم.

اندکی صبر...

نظرات ()



عشق است چال کندی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/۱٩

 

آرشیو عکس های شخصی بنده نزدیک به 13000 هزار عکس رو شامل میشه که طی چند سال گذشته در موضوعات مختلف گرفتم. اونایی که از نزدیک باهام آشنان میدونن که من تقریبا هرجا میرم دوربین باهامه.

گفتم به جبران طولانی بودن پُست قبلی ،  10 عدد از عکس هامو در سایت پانورامیو برای شما نازنینان به تماشا بگذارم و یه خُرده رفع خستگی کنین.

عکس های ضعیفیه و قابل شما رو نداره :   کلیک کنید

 

نظر خواستین بدین برگردین همین جا توی دیسون.

تشکر

نظرات ()



زبان زنده
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/۱۳


هشدار : این پُست بسیار طولانی است مرا عفو کنید و برای خواندنش کارگر بگیرید.

                                                     اوه

***


پیرو پُست زبان مرده، از آنجا که کامِنت هایی پُرملات از دوستان برای پُست مذکور نوشته شده بود بهتر دیدم این مطلب را به پاسخگویی به نظرات یکی از کامنت گذاران اختصاص دهم ، شاید در میانه ی همین پاسخ ها بتوانم حرف اصلی را بزنم .


گزیده ی کامنت های نویسنده محترم وبلاگ دست نوشته ها:

1-    فرمودید : یکی از موانع فراگیر شدن گویش دزفولی این است که خارج از شهرمان کسی آن را متوجه نمی شود. یعنی اگر صدا و سیما هم بخواهد فرصتی در اختیار شهرمان قرار دهد باز مخاطب این گویش فقط مردم شهر خودمان هستند و کسی برای پخش گویشی که مستمع ندارد هزینه نمی کند. در مقایسه با آن همین ایراد را می توان با اندکی اغماض نسبت به زبان آذری گرفت.


پاسخ دیسون : بیاد ندارم سخنی بر این اساس گفته باشم که لازم است گویش دزفولی را برای کسانی که دزفولی نیستند فراگیر کنیم.
اینکه خارج از شهرمان کسی دزفولی را متوجه نمی شود یا اینکه کسی به غیر از تُرکهای سرزمینمان ترکی را متوجه نمی شود یا اینکه کسی جز خود کردها زبان و گویششان را متوجه نمی شود ، اظهرمن الشمس است.
اصولا هیچ گویشی در ایران بابت آنکه خود را به غیر اهالی اش تحمیل کند روی آنتن نمی رود بلکه تمامی اقوام این سرزمین سعی دارند تا سهم خود را از رسانه ها بگیرند صرفا برای آنکه  در کام و زبان اهالی همان گویش ، زنده و پایدار بمانند.

توجه داشته باشید :

 زندگی در جامعه ی گِزِل شافتی این روزگار ایجاب می کند تا به تبع سیستم های دولتی، بنده و شمای نوعی ، اگر مستمر در دزفول نباشیم لکن تمایل داشته باشیم تا گویش شهرمان را در کام و زبان فرزندانمان زنده نگه داریم و قبول کنید که بهترین پیگیری فرهنگی فرزندان یک کارمند آذربایجانی مقیم بیرجند ، توسط همان شبکه استانی ترک زبان تبریزی ها صورت می گیرد . کارمندی که نیت دارد تا ارتباطش با شهر پدری قطع نشود و آرزو دارد که جسم و جانش در کنار اجدادش به خاک سپرده شود.

بخواهیم یا نخواهیم به قول تافلر "رسانه ها در قرن بیست و یکم حالت فردی و قومی می یابند" و هر قومی که در گرفتن سهم شان از این ابزار کوتاهی کند بلاشک سیر قهقهرایی و انهزام خود را رقم زده است.
بله! ما در نیوشیدن زبان کردی و سیستانی و ترکی و ترکمنی شبکه های استانی این هموطنان عزیز لنگ می زنیم (هرچند که باز هم بیننده شان هستیم و لذتمان را می بریم) اما آیا این باعث شده تا هزینه های میلیاردی رسانه های مذکور متوقف شود؟ مسلماً خیر.
شک نکنید در این آشفته بازار سهم خواهی رسانه یی کشور ، ، قریب به یک میلیون دزفولی سراسر جهان هستند که به عنوان یک قوم کم جمعیت (اما با کیفیت) رفته رفته در حال استحاله و انقراض اند.در حالیکه از هر هشتاد ایرانی ، یکنفر دزفولی است.

 

 


2-    فرمودید : متاسفانه واژه های مشترک گویش دزفولی با زبان فارسی اندک است.

پاسخ دیسون : اِن قُلتِ اساسی اینجانب به همین فرموده ی ناصحیح شماست.
اولاً یکی از بزرگترین اشتباهات رایج آن است که از گویش پایتخت به عنوان "زبان فارسی" یاد می شود. شما در بسیاری از شهرهای ایران زمین وقتی گام می گذارید با این مضمون روبرو می شوی که :
 فارسی حرف میزنی یا گیلگی؟
فارسی حرف میزنی یا مشهدی؟
فارسی حرف میزنی یا دزفولی؟
فارسی حرف میزنی یا بندری؟

و برداشت همه ما  از این عبارت آنست که تکلم به گویش تهرانی "فارسی" و بقیه "غیر فارسی" هستند .

این "غلطِ رایج" ، واقعیتی تلخ و انکار ناپذیر است که در جمله جنابعالی نیز مشهود است.
اما حقیقت آن است که زبان سِتُرگ پارسی(و نه فارسی) همچون بنایی باشکوه و عظیم است که گویش هشتادساله ی تهرانی ( که الهام گرفته از گویش ری و شمیرانات می باشد) تنها یکی از خشت های این بنای عظیم است و گویشی همچون گویش دزفول که فخر زبان پارسی است هزاران سال در این آب و خاک ریشه دارد.
دوماً نکته عجیب دیگری که در نوشته بالای شما مرا شگفت زده کرد اینکه : گویش دزفولی واژه های مشترک با زبان پارسی ندارد؟؟!!!
باید عرض کنم علیرغم آنکه منظور شما از زبان پارسی، گویش کم سن و سال پایتخت بود لکن به اطلاع شریفتان برسانم که گویش پدری شهر شما دزفول ، که از زُعمای زبان پارسی است ، نه مملو از واژه های پارسی، بلکه خودِ خودِ زبان پارسی است. لهجه دزفولی پس از این همه تخریبی که بر آن وارد آمده همچنان مملو از واژگانی است که سراسر کشور آنها را از دست داده اند و این دزفول و دزفولی است که این واژگان را همچون دانه های زمرد و یاقوت – بلکه گرانبهاتر- حفظ و حراست کرده که متاسفانه در همین سی سال اخیر به سادگی هرچه تمامتر در حال فراموشی و نابودی این گنجینه ی هزاران ساله هستیم و البته برخی لهجه های دیگر مانند کردی و سیستانی و لری نیز از شاخص های این مهم هستند.

به نکات زیر عنایت فرمایید :

الف ) مرحوم اخوان ثالث (خدایش بیامرزد) در یکی از کتابهایش که الان بخاطر ندارم از واژه ی "پاریاب" استفاده می کند و در پاورقی اینگونه می نویسد :

(( با تشکر از مردم شریف دزفول که این واژه را زنده نگه داشتند.))

پاریاب به زبان دزفولی : "پُری یو" ، به معنای زمینی است که دیم نبوده و سهم آب کشاورزی دارد.
ب) سعدی علیه الرحمه می سُراید : گل همین پنج روز و شَش باشد/ وین گلستان همیشه خوش باشد
و حتما شما نیز چون بنده و دیگران در سر کلاس های ادبیات این مملکت نشسته و از اساتید معززمان شنیده اید که "شَش" در این بیت با "خوش" در مصرع دوم همخوانی ندارد و شاعر بزرگی همچون سعدی در اینجا به تنگ آمده و کم آورده است لذا استثنائاً می بایست خوش را باید "خَش" تلفظ کرد تا با "شَش" جور درآید .
سالها قبل، یک ظریف دزفولی برایم روشن نمود که به خاکسپاری گویش های ایران زمین و مرکزیت بخشیدن گویش کم بضاعت تهران توسط پهلویِ اول ، خساراتش بسیار بزرگتر از آنست که در توصیف درآید و اذعان داشت : نمونه اش همین بیت سعدی که اساتید محترم ادبیات در سطح آموزش پرورش - بی آنکه بدانند-  سعدی بزرگ را متهم به کم سوادی می کنند در حالی که این ما مردم این روزگاریم که از سواد پدری فاصله گرفته ایم و این گونه ادامه داد :
بیایید واژه ی "خوش" را در این بیت سعدی با "گویش دزفولی" بخوانیم :
گل همین پنج روز و شَش باشد   وین گلستان همیشه خوَش باشد (khoowash)
این نکته ی شگرف ، پیامی در دل خود دارد و آن اینکه بسیاری از واژگان دزفولی مورد استفاده در سراسر ایران زمین بوده اند. بگذارید دلتان را به نکته پایانی این بخش روشن کنم.
همان ظریف دزفولی در همایشی ادبی و بین المللی - بین کشورهای پارسی زبان - وقتی با رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات پارسی کشور تاجیکستان روبرو می شود و آن دانشمند تاجیکی به این برادر دزفولی مان می گوید که ((شما "اِی رونی ها" زبان پارسی را از دست داده اید)) و اتفاقا همین بیت سعدی را –باهمان گویش تاجیکی اما شبیه به دزفولی- قرائت نموده و ما را متهم به فاصله گرفتن از اصالتمان می کند.
دزفولی ادیب شناس به وی می گوید که ما در شهرمان این گویش را حفظ کرده ایم و زمانی که بیت سعدی (علیه الرحمه) را به درستی تلفظ می کند ، رئیس فرهنگستان زبان و ادبیات تاجیکستان از فرط شوق ، ایشان را در آغوش کشیده و نام شهرمان را می پرسد و نهایتا آرزو می کند که روزی به دزفول سفر نماید.

جناب دست نوشته ها؛

ج ) نمی دانم خوانده اید پُست های دیسون قدیمی را یا خیر؟
اما در پُستی   که راجع به واژه ی خربیضه (خربزه) اشاره نمودم که تمام ایران نام این میوه را غلط و مجعول تلفظ می کنند الا ما دزفولی ها که به درستی این میوه تخم مرغ شکل بزرگ را خربیضه –تخم مرغ بزرگ- می نامیم.

د) شاید شنیده باشید که مقام معظم رهبری(روحی له الفدا) در خصوص حکیم بزرگ فردوسی فرموده اند :


                                     (( فردوسی خدای سخن است))

                                                        و یا

                                          (( فردوسی در قله است))

 

حال به پاسخ این پرسش بیاندیشید که چگونه دزفولی را از زبان پارسی-و نه فارسی- جدا میدانید در حالیکه نمونه های واژگان دزفولی در شاهنامه کم نیست؟
آری برادر!
ردپای لهجه شَهرَت را در قله ی سخن پارسی بیاب و مغرور و مفتخر باش که واژه ی سِرچ[سرمای خشک و شدید زمستان] – که اکنون نزد همگان به معنای جستجوست- تنها و تنها نزد تو و پدران تو در دزفول است که از شش هزار سال پیش برایت به ارث مانده است که شک ندارم چنان به فراموشی اش سپرده ای که حتی یکبار برای فرزندت بکارش نبرده ای تا کنون.

ه) مثال کوچک دیگری در قدرت موجِز سازی لهجه دزفول : زمین های کشاورزی پاریاب به دو دسته "تراز" و "شیب دار" تقسیم می شوند. قبول؟
در دسته شیب دار وقتی زمین سیراب می شود اما آب همچنان جریان دارد از انتهای زمین اضافات آب خارج شده و به زمین بعدی منتقل می گردد.
سوال : می توانید برای این آب یک واژه بکار ببرید و جایگزین اینهمه توضیح قرار دهید؟
من در تمام 18 شهری که در جای جای ایران زندگی کرده ام چیزی نشنیده ام جز دزفول.
هم اکنون که بنده و شما پشت این فضای مجازی درحال محاجه ادبی در خصوص لهجه مان هستیم کشاورزان دشت سَبیری به چنین آبی می گویند : پالِشت ( بر وزن بالشت)
ببینید قدرت مانور این نازنین لهجه ی باعظمت و اصیل را ؟
اما چرا پالشت ؟
در گویش شهر تاریخی و دوست داشتنی همدان واژه "هَشتن" کاربرد محاوره ای بسیار دارد. (هَشتَن : رها کردن)
و دقیقتر بگویم هشتن(hashtan) در همدان ، همان هشتن(heshtan) در دزفول است.
از سویی "پا" در ادبیات جغرافیایی به معنای "انتها" و "پایین" است که در مباحث ژئوپلتیکی شما نیز موضوعیت دارد و کشوری مانند انگلستان را بابت آنکه پایتخش در پایین نقشه جزیره انگلوساکسون ها قرار دارد آسیب پذیر می دانند و اصطلاحاً می گویند سر انگلیس در پاشنه ای قرار دارد .(خدا کند این بخش خیلی برای دوستان گُنگ نباشد)

القصه : پالشت مخفف و تغییر یافته ی پایهشت است.
لذا در ادبیات کشاورزی سنتی دزفول : پالشت = آبی اضافی که از انتهای زمین رها شده و به زمین بعدی منتقل می شود.

3-    فرمودید : ما باید به فرزندانمان نوشتن بیاموزیم. منظورم قوت در قلم است. متاسفانه بسیاری از ما نه خوب حرف می زنیم و نه خوب می نویسیم. اگر گویش شهرمان در حال کمرنگ شدن است قلم را که از ما نگرفته اند. اصلا شما فرض کنید قرار است شهرمان را معرفی کنیم . خب با زبانی که دیگران می فهمند باید معرفی کنیم نه با زبانی که فقط خودمان می فهمیم.

پاسخ دیسون : در اینجا باز هم نگرشتان این است که فقط و فقط وظیفه داریم تا دزفول را به دیگران معرفی کنیم و اگر دیگران نفهمند دزفولی را و نبینند دزفولی را ما وجود نداریم.
جان برادر!
درست میفرمایید و البته که خوب و پسندیده است که بتوانیم شهرمان را به جهانیان(و نه تنها ایرانیان) معرفی کنیم. اما آیا پیش از آنکه به دیگران معرفی اش کنیم نمی بایست به نسل جدیدمان و فرزندانمان بشناسانیمش؟ آیا نمی بایست به نسل نویی که وارثان این آب و خاکند تمام وکمال معرفی اش کنیم و روش پاسبانی و پاسداری اش را آموزش دهیم؟

مثال : تهران را ببینید؟ بنظرتان از تهرانی هایی که پیش از ورود آقا محمدخان در روستای تهران حضور داشته اند چه تعداد اکنون حضور دارند و چه میزان از مقدرات این شهر را در اختیار دارند؟
منظور من آنانی که "اهل" تهران اند نیست بلکه آنانی را می گویم که "اصل" شان تهران است و پیش از کسانی همچون میرزا تقی خان امیرکبیر اینجا بوده اند.
آیا گویش آن تهران که آقا محمدخان واردش شد این بوده که اکنون هست؟ مسلما خیر.
صد سال پس از استقرار قجر در تهران چه؟
لطفاً یکبار سخنان و لهجه مظفرالدین شاه را بشنوید (نه ترکی پدرانش را بلکه گویش رسمی دربار و پایتخت را) انگار که یک کشاورز دور و بر اراک و سلفچگان از عمق کوهها و بیابان های مرکزی ایران در حال گپ و گفت است نه شاه یک مملکت.
بنده معتقدم گویش تهرانی چونان چلوقیمه است که جای جای ایران قابل فهم و هضم است به درد مواقعی می خورد که قرار است ارتباطی فی مابین اقوام مختلف ارتباطی موقت برقرار گردد. درست همانگونه که شما و همکارانتان در عرف دیپلماتیک مشکلتان را با زبان انگلیسی حل میکنید و دلیلی ندارد که هویت ملی خود را به کلی کنار بگذارید .
مثال : تبریز قرار است روی آنتن به ایرانیان معرفی گردد . طبیعی است که شبکه های سراسری باید آن را پخش کنند و اگر برنامه ای لزوماً باید با زبان ترکی پخش شود روی آنتن سراسری ، لازم است تا برنامه را زیر نویس کنند .
بنظر شما پخش دهها باره ی حیدربابا ی ترکی غیر از زیرنویس برای ایرانیان غیرترک امکان فهم دارد ؟
اما پخش می شود و صدای اعتراض کسی هم شنیده نمی شود که این چه شعری است که مختص آذری زبان هاست اما همه باید بشنوند؟
همینطور ترانه های گیلکی و کردی و لری و ....
حال از خود بپرسیم در این تقسیم سهم رسانه ای ، جای دزفول کجاست؟

 

چرا باید بگذاریم تا "معین" از لس آنجلس ملودی و موسیقی مقامی ما را به سرقت ببرد و "ترمه و اطلس بیارین" را سردهد در حالی که عظمتی فولکلور و غرور آفرین پشت ترانه هشتاد ساله ی "بیو بریمش بیوبریمش" دزفولی نهفته است و به همین راحتی کنار گود نشسته ایم و اجازه می دهیم الماس های ادبی ما را دیگران مصادره کرده و به یغما ببرند؟
چه اشکالی دارد تا گویش دزفولی نیز این چنین باشد؟ بدین ترتیب که روی آنتن محلی به زبان خودمان(چه صدا چه تصویر) و روی آنتن سراسری با زیر نویس ابراز حضور نماییم؟
 هرچند که با شما موافق نیستم که فهم گویش دزفولی برای قاطبه ایرانیان همچون کردی و ترکی ثقیل و سخت باشد.
فهم گویش دزفولی با اندکی اغماض!!! شبیه به سختی فهم زبان ترکی است؟؟
فرمودید : اگر گویش شهرمان در حال کمرنگ شدن است قلم را که از ما نگرفته اند .
اگر منظورتان از قلم همان رسم الخط رسمی کشور است که باید عرض کنم این ادامه همان نگرش اشت که دغدغه شما بیشتر روی این پاشنه می چرخد که می بایست راهی بجوییم تا دزفول را به غیر دزفولی ها معرفی کنیم که دغدغه ای حمیده است و با آن موافقم اما در اولویت دوم.
اولویت اول آنست که دزفول را نزد دزفولی های جوان و نسل نو اعتباری ویژه ببخشیم و کاری کنیم که بدان افتخار کنند و همین حس افتخار آغاز راهی  است که منتهی به نشر داشته های دزفول نزد عموم ایرانیان خواهد شد . (انشالله)

4- فرمودید : در خصوص حیات و ادامه حیات گویش ها یا لهجه ها باید گفت که تبلیغ تکلم آن کمترین نتیجه اش حفظ آن گویش دربین مردم همان سامان است . اما ما و یا فرزندانمان چقدر از واژه های اصیل دزفولی را تکلم می کنیم . اتفاقاً شما  (منظور از"شما" نویسنده وبلاگ چوب خدا است) به نکته خوب و مهمی  اشاره کردید : " بجز بعضی واژه های قدیمی و اصیل " حلقه گمشده بحث آقای موزون است . سئوال این است که آیا گویش دزفولی امروزه ما همان گویش سی سال پیش است. شما الان از یک جوان همشهری بپرس " سرازیری" به دزفولی چه می شود . یا از این دست واژه ها . بچه های ما الان با آمیزه ای از فارسی و دزفولی سخن می گویند و واژه های فارسی آرام آرام جای دزفولی را می گیرد. کسی هم مقصر نیست . آقای محمد راههای قشنگ و جالبی ارائه کردند که به حفظ سنتهای این شهر کمک می کند . نکته ای هم که شما نوشتید این که شهرهای حومه هم دزفولی را متوجه می شوند آنها هم گرفتار همین مشکل ما هستند . چند روز پیش مستندی از آسیابهای دزفول از تلویزیون پخش شد . فیلم جالبی بود اما پیرمردی که در باره این آسیابها توضیح می داد سخنانش با زیر نویس ترجمه می شد .

پاسخ دیسون : این بخش فرمایشاتتان عموماً صحیح است لکن به این جمله که "کسی هم مقصر نیست" موافق نیستم اخوی .
اتفاقاً من و شما به سهم خود مقصریم که در برابر هجمه ی پارادایم دهکده مک لوهان دست ها را بالا برده ایم . نگاهی به عملکرد اهالی روستای ابیانه ی کاشان بیاندازید که چگونه خانه و کاشانه پدری را حفظ کرده اند علیرغم آنکه بسیاری از آنان تحصیلکرده و صاحب منصبان تهران اند . (یکی همکار خودتان دکتر قدیری ابیانه)
ما به راحتی هرچه تمامتر زیباترین و بزرگترین اَرگ آجری جهان را به ثَمَن بخس به اغیار فروخته و رهایش کردیم که شوادون هایش را گِل بگیرند و آجرهای چندصدساله اش را که بوی ذکر یاعلی و یاحسین پدرانمان بر آنها حک بود به بیابان بریزند  تا من و تو سالی یکبار به یادِ محله پدری برویم و ساعتی را به بهانه عبور دسته جات سینه زنی محرم جلوی مِلکِ از دست رفته بیتوته کنیم و آه حسرت بکشیم .
من و تو مقصریم برادر!
مقصریم که بر زبان کودکمان گویش رایج پایتخت را (هرجای این سرزمین که ساکن باشیم) جاری می کنیم و هفت سال بعد روانه مدرسه اش می کنیم تا ادامه این تراژدی را معلمین محترم برعهده بگیرند .
فرمودید "سرازیری" ؟؟؟
این که خوب است اخوی و خیلی ها نه تنها در دزفول بلکه در ایران می دانند که سرازیری یعنی چه؟
شما بگو : ترتوشی (TER TOWSHI) شاید افراد بالای شصت سال پاسخی برایت داشته باشند.
براستی مقصر کیست؟
من معتقدم که همه مقصریم.
همه.

5- فرمودید : آنچه که شما و " چوب خدا " و بنده می گوییم در اصل یک هدف را دنبال می کند اما متغیرات بحث قابل توجهند.
-  دزفول دیگر آن شهر قدیم نیست که در شمال شهر یک نفر عطسه کند و در جنوب شهر به او بگویند عافیت باشد . ترکیب جمعیتی شهر ، آن شهر یکدست و خونگرم و صمیمی را بهم ریخته . آنهایی هم که وارد می شوند از " دزفول دیگر " نیامده اند که بخواهند دزفولی تکلم کنند . این اختلاط فرهنگها و زبانها بالاخره خودش را تحمیل می کند . وقتی زبانی تازه وارد شد فرهنگی تازه وارد می شود.  مانع هم نمی توان شد . نیکسون در کتاب " فرصتها را از دست ندهید" می نویسد در ترویج فرهنگ آمریکا دیوار چین هم جلودارمان نیست برای اینکه ما از بالای دیوار وارد می شویم . ما چگونه می توانیم از این اختلاط جلوگیری کنیم . آیا ما این توان را داریم که شهر را به حالت سابق برگردانیم؟ خیر.

پاسخ دیسون : با واقعیات تلخی که مطرح کردید موافقم.

·    دزفول دیگر آن دزفول قدیم نیست
·    ترکیب جمعیتی شهر به هم ریخته
·    این اختلاط فرهنگها و ... بالاخره خودش را تحمیل می کند.
·    وقتی زبانی تازه وارد می شود مانع نمی توان شد
·    ما توان آنکه شهر را به سابق برگردانیم نداریم.

آقای مهران دست نوشته ها؛

در این مقوله فرقی که میان بنده شماست این است که شما ، یا از گذشته ی غیر قابل دسترس سخن می گویید یا از آینده ی غیر قابل تحقق.
اما بنده با نگاه به گذشته و امید به آینده از دزفولی که در مضارع استمراری جریان دارد حرف می زنم.
بله ! درست است.
هجمه یی فرهنگی در شهرمان طی سه دهه ی اخیر در جریان است که بنظرم راهکار برخورد با این هجمه در سه گام اساسی محقق می شود :

نخست) تشخیص : اینکه در چه وضعیتی قرار داریم و آسیب چیست؟
دوم     ) تصمیم : اینکه چه باید کرد؟
سوم  ) اقدام : آستین عمل  را برای اصلاح و ترمیم فرهنگی شهر و خنثی سازی تخریب ها بالا بزنیم.
به عینه می بینم که قاطبه ی اهالی محترم دزفول در گام اول ، نه که موفق! بلکه استادند و تا دلتان بخواهد سخنران و سخندان.
اما از گام دوم به بعد پای کار شدیدا می لنگد چه رسد به گام سوم.

دوست گرامی،

من سوگند می خورم اگر روحیه ایستادگی در محاصره عملیات رمضان و سلحشوری سه دهه قبل ات را در حفظ شهر پدری ات داشته باشی و  همانند ترک های آذربایجان ،  زبان پدری ات و داشته های اصیلت را پایش نمایی ، هویت و اصالت دزفولی چونان بنیانی مرصوص جُم نخواهد خورد.
شما که ماشاالله استاد مسائل سیاست بین الملل هستی و درسش را نیز خوانده ای که امریکا برای حمله نظامی و تصرف به هر کشوری به تحقق سه رکن نیازمند است.
و که یکی از آن سه  رکن این است :

         (( ناامیدی و تسلیم روحی روانی پیشاپیش درملت هدف))

جان من!

مرا به نیکسون ارجاع دادی تو را به تافلر ارجاع می دهم که به مدیران و جامعه امریکا  برای عقب نشینی از موج سوم به موج دوم راه کارهایی ارائه می دهد که اگر رئیس جمهور ما آنها را برای مصرف داخل ایران تکرار کند به تحجر و هزار کوفت دیگر متهم خواهد شد.
اما می بینید که هم اروپا و هم امریکا چگونه سخنان تافلر را با حداکثر توان (و البته زیر پوستی و بدون هیاهو) در دستور کار دارند.
فقط یکی از توصیه های تافلر که در اروپا نیز درحال اجراست گرفتن مالیات های کمرشکن از کارمندان مجرد است و کافی است همین یک قلم در ایران اجرا شود تا ببینید چه بلوایی از کانون های حقوق بشری برپا خواهد شد.
خب!
حال بفرمایید : برگرداندن امریکایی های موج سومی به موج دوم سخت تر است یا ارجاع دادن دزفولی های کنونی به برخی شاخص فرهنگی دهه ی پنجاه و شصت خورشیدی؟
تاکید می کنم : به برخی شاخص ها.
نه اخوی! نه!
من به دزفول عشق می ورزم(با احترام و عشق و علاقه به تمام اقوام دیگر ایران زمین)
همانگونه که به خوزستان عشق میورزم و همانطوری که خمار ایرانم.
اما دزفول مظلوم را نه فقط برای خودم و خانواده ام ، بلکه برای ایران و اسلام می خواهم و تا جان در بدن دارم از پای نخواهم نشست حال چه جنگ سخت باشد چه نرم.(چون معتقدم دلیل اصلی اضمحلال اقوام ایرانی و به خصوص دزفول از آنسوی آبها مدیریت می شود و برایش تحلیل هم دارم)

6- فرمودید : با افزایش سطح تحصیلات و آشنایی بچه های شهرمان با فضایی متفاوت این توقع خواه ناخواه به فرزندان همین بچه ها منتقل می شود برای اینکه آنها راهی را تجربه کرده اند که ضرر نکرده اند چرا بچه هایشان را از این حق محروم کنند. شهر بزرگ با امکانات بیشتر بطور قطع زبان متفاوتی را می طلبد. فرزندان این بچه ها اولویتشان زبان دزفولی نیست. اگر چه علقه ها ممکن است دست نخورده باقی بماند.

- سئوال: چرا رادیو دزفول برنامه هایش را به زبان دزفولی پخش نمی کند؟ حتما می گویند شاید در شهر کسی باشد که دزفولی متوجه نشود. بالاخره رادیو فرصتی رسمی و حکومتی است که می توان از آن بهره برد. حالا به این بهانه شاید بتوان این را گفت که چرا برخی مجریان صدا و سیما آخر برنامه هایشان می گویند "یا علی" یعنی در این مملکت یهودی و مسیحی و ... وجود ندارد.
سخن در این باب زیاد است که من پیشنهاد می کنم از اساتید فن هم دعوت کنید در حد یک کامنت چند خطی مشارکت کنند.

پاسخ دیسون :  مطمئنا افراد آزادند که هرجایی را برای زندگی انتخاب کنند.
اما آیا زعمای قوم نباید در راستای توسعه امکانات گام بردارند؟ شما نیز همچون من درتهرانید و می دانید که در این شهر ، غیر از خیابانهای پهن و گشاد  و برخی جاذبه های شهری ، بسیاری نکات منفی و دافعه دار نیز هست.
چرا به جای آنکه تسلیم شرایط شویم و به فرزندانمان نیز بگوییم : بروید و هرجای این مُلک می خواهید زندگی کنید و آشیانه ی دزفول را رها کنید ، بی خیال اینکه عقبه از دست خواهد رفت !
و یادشان ندهیم که بمانید و بپایید در این خاک و بسازیدش.
اصولا یکی از بزرگترین دغدغه های من این است که یکدست سازی قومیتی در ایران به ضرر کشور است.
امحاء قومی و قبیله ای ایران همان چیزی است که دشمن می خواهد.
بپذیرید که خصلت های مختلف قومی در ایران سرمایه های این سرزمین اند.
شما که تجربه زندگی در اروپا را دارید بفرمایید : آیا هلند زیبا نیست؟
اما آیا همه جای هلند زیبایی یکسان ندارد؟ و این تکرار و یکسان بودن در دراز مدت خسته کننده نیست؟
البته که هست.
و زبان و خط و لهجه نیز یکی از وجوهات تنوع جغرافیایی است.
ایران ما زیبایی اش به همین تنوع و تکثر آب و هوا و البته جمعیت ها و اقوام است.
نگاه کنید به لباس زیبای ترکمن ها و اسب های خوش نقششان؟
جای اسب دزفول در رسانه ها ی ایران و جهان کجاست؟ اسبی که به دروغ ، نسلش را در دنیا به اسب عرب تغییر داده اند.
نگاه کنید به تبلیغ شامپوی سدر صحت؟
کُنارهای کوههای بین شیراز و بوشهر را در تبلیغش نشان می دهد ، آنهم با لباش قشقایی ها ، در حالیکه دزفول و شوشتر قُطب کُنار ایران اند.

                                                          

 

 

نگاه کنید به پارادایم رایج ایرانیان در خصوص حلوا ارده؟ یزد را نمادش می دانند.
 در حالیکه دزفول بهترین ارده ی کره زمین را دارد.
بنگرید به نماد پرتقال ایران ؟
بم یا شهسوار!
درحالیکه قندعسل است پرتقال دزفول و شدت شیرینی اش توانسته –تاحدی- مبلغ خودش باشد در حالیکه ما –دزفولی ها- در رسانه هیچ گُلی به سر مرکبات دزفول نزده ایم.
تصور کنید ما نیز همچون خیل ایرانیان در خاک خودمان بمانیم و بپاییم و طلای ناب از این خاک بیرون بکشیم و سر سفره 80 میلیون ایرانی بگذاریم و شهر را صاحب خیابانهای پهن و فراخ کنیم و جشنواره ها و موزه ها راه بیاندازیم و توریست ها برای جاذبه هایشان جذب کنیم ...

تهران کیلویی چند است برادر؟

اتفاقا شما یکی از دیسونی هایی هستید که این نکات را بهتر از هرکسی مسلطید.
راهش چیست؟
یک کلام :  (( اصلاح فرهنگی ))  
چگونه ؟  (( اراده جمعی))
ایجاد و پرورش فرهنگ مطالبه گری و پیگیری در مردم شهر
ایجاد و پرورش فرهنگ پاسخگویی مسئولین شهر
ایجاد و بارورساختن فرهنگ  افتخار قلبی دزفولیان به هویت شان
به راستی کجاست آن فرهنگ "کار" در دزفولی ها ، که از غنی گرفته تا فقیر ، اولاد ذکور خود را از هفت سالگی به سمت ایجاد درآمد و اشتغال هُل می دادند؟
یادم نمی رود که در تمام شهر تنها سه مستمند مشخص و نام و نشان دار جلوی سبزقبا به تکدی گری مشغول بودند و چهارمی هم نداشتند.
اکنون چه شده است که چهره ی شهر را گدایانی که گمان دزفولی بودنشان نمی رود مخدوش کرده است؟
کجاست آن درب های باز خانه ها که صبح تا شام گشوده بود و من اکنون باید پز این فرهنگ را از کانادا و از دهان مایکل مور امریکایی بشنوم!
ما میتوانیم باز هم ته سفره هایمان را جلوی درب خانه به گوشت قربانی و قابل مصرف تبدیل کنیم بی آنکه کسی روی آنتن رسانه به عدم تولید زباله تشویقمان کند.
ما میتوانیم برای حفظ داشته هایمان جلوی درب خانه هایمان امنیت مجدد ایجاد کنیم.
اینها راه دارد برادر.
کافیست بخواهیم.
الناس علی دین ملوکهم.
ملوک این روزهای مردم نیز چهار دسته اند :

مسئولین (سیاسی و غیر سیاسی)
دانشمندان علوم دینی و غیر دینی
سرمایه داران
نخبگان عرصه ورزش و هنر.

اینها اگر پشت دربهای بسته بنشینند و به وحدت و اراده ای جمعی در این خصوص برسند و سپس به میان مردم آمده و باب را باز کنند کار شدنی است بخدا.
دزفولی را چکار به موهای چرب کرده و موتورسواری و قلیان کشیدن و هوار کردن در سطح شهر !! و یا  نا امیدانه نگاه کردن به آینده !!
ما را چه می شود؟
خدا می داند که حقیر در اوج زندگی کارمندی در حالیکه امکان آن را دارم تا در سی کیلومتری تهران امکان کوچکی جهت تولید و کار آفرینی ایجاد کنم اما حسب آن ضرب المثل قدیمی : (( چراغی که به خانه رواست بر مسجد حرام است))
همیشه تلاش دارم تا در دزفول کاری کنم و قدمی بردارم (انشالله)
جان برادر!
در خصوص رادیو دزفول که مثالش را زده اید واقعیت آن است که بنده یکی از کسانی بودم که حدود چهار سال قبل ، بسیار مشوق آقای کاظمینی بودم برای آنکه اقدام به پخش تلفظ دزفولی در برنامه های رادیو نماید که ایشان دلایلی برای عدم انجامش داشتند –که از ذکرش معذورم- اما بالاخره اصرار امثال حقیر نتیجه داد و ایشان که خودشان نیز به حد کافی غیور و علاقمند بودند باب را به طور جدی باز کردند و نهالی کوچک را بنا نهادند و چندین بار در سطح رادیوهای محلی کشور افتخار آفریدند.
اما یک سوال : من که نشنیدم آیا شما شنیدید در تمام این چهار یا پنج سال گذشته طوماری از سوی مردم شهرمان برای تقویت این نگرش (پخش گویش دزفولی در رادیو) تنظیم بشود و به دفتر رئیس رسانه ملی ارسال شود؟
این یک گوشه از همان عرض بنده است که گفتم : (( همه ما مقصریم ))

جناب اخوی :

یادمان باشد : حق دادنی نیست و بلکه گرفتنی است.


والعاقبه للمتقین

پی نوشت (1) : نویسنده محترم وبلاگ چوب خدا (که به جرات می تونم بگم در جمع خانمهای فرهیخته ی وبلاگ نویس دزفولی ، "فرهیخته ترین" شون محسوب میشه) به دلیل اینکه کسی یا کسانی بنام ایشون در فضای بلاگری دزفول کامنت های جعلی قرار میدن ، مدتیه که از کامنت گذاشتن در تمام وبلاگ ها رو ترک گفتن. ازونجایی که این آبجی محترم ، یک پای بحث "گویش" در دیسون بودن ، به پیشنهاد حقیر در وبلاگ خودشون کامنت لازم رو قرار دادن و من هم عینا کپی میکنم در اینجا .

متن کامنت چوب خدا :

سه شنبه 17 آبان 1390 06:43 ب.ظ
برادر عزیز جناب آقای موزونی

متن پربار و پر مغز و پر محتوای وبلاگ عزیز دیسون مطالعه شد(بدون نیاز به کارگر)
اتفاقا چونکه از مدت ها پیش انتظار درج همچین پستی رو داشتم اصلا متوجه نشدم خوندنش چقدر طول کشید
با خوندن متن و بعد هم با خوندن کامنت های جناب دستنوشته نکاتی به ذهنم رسید که اینجا می نویسم (تا اونجا بنویسید!!!)
اولا: مسئله از اونجایی شروع میشه که بعضی ها چندان ضرورتی برای حفظ اصالت ها و فرهنگ بومی و آباء و اجدادیشون احساس نمی کنند. البته من اگر ناخالصی و کژی و انحرافی توی سنت های گذشتگانم ببینم مطمئنا ازش پیروی نمی کنم، ولی ما داریم درباره ی فرهنگی صحبت می کنیم که به اعتراف دوست و دشمن پر از مؤلفه های مثبت و قابل دفاعه. اونهایی که دلیلی برای حفظ اصالت ها نمی بینن می پرسم: چطور میشه فرهنگ دزفولی رو شناخت و برای حفظش دنبال دلیل گشت؟
دوما: این رو به عنوان کسی که حداقل هشت سال توی زمینه ی زبان و زبان شناسی مطالعه داشته میگم: زبان، بهترین و سریعترین راه انتقال فرهنگ محسوب میشه. به خاطر همین هم هست که بحث زبان زنده و مرده مطرحه. بنابراین اگر براحتی و بدون مقاومت تن به فراموش کردن زبان و گویشمون بدیم درواقع اجازه دادیم به سادگی توی فرهنگی که مال خودمون نیست استحاله بشیم. فرهنگ ما فرهنگ اصیل دزفول و فرهنگ دزفول اصیله! تا سی سال پیش هیچ دزفولی فارسی (یا به قولی تهرانی) صحبت نمی کرد. پس چیزی که ما رو به عقبه مون پیوند میده و باید ازش دفاع کنیم تا ریشه هامون زنده بمونن گویش دزفولیه
فعلا تا اینجا رو داشته باشین تا بعد
اینجا نوشتم که طبق قرار تو کامنت های قبلی، از اینجا کپیش کنید
زحمتش افتاد رو دوش شما
شرمنده(البته باعث و بانی این وضع باید شرمنده باشه که گمون نمی کنم باشه!)
http://choobekhoda.mihanblog.com
پاسخ دیسون :
ممنون همشیره بابت لبیکی که به پیشنهاد بنده دادید.
اولا از اینکه شنیدم باخواهری روبرو هستم که در زمینه زبان و زبانشناسی اینهمه سال تحقیق نموده بسیار خوشحال شدم و به وجود چنین خواهر همشهری افتخار می کنم.
دوما : جان کلام رو فرمودین و من هم اضافه کنم که غرب در مواجهه با ملتی همچون ترکیه(هشتاد سال پیش رو عرض میکنم) در اولین اقدام کثیف خودش برای قطع ارتباط  ملت ترک با عقبه ی تاریخی شون ، "خط" ترکیه رو به لاتین تغییر داد اونم توسط مصطفی آتاترک خائن (پهلوی اول هم خیلی علاقه داشت تجربیات اون ملعون رو در ایران پیاده کنه) . لذا همینه که شما هم فرمودین : مرگ خط و زبان مساوی با مرگ شاکله اصلی فرهنگ و تمدن یک ملت.
سوما : بابت مردم آزاری هایی که توی فضای سایبر می بینین بسیار متاسفم و فقط باید بگم خدا سعدی (علیه الرحمه) رو بیامرزه که هفت قرن پیش به بهترین شکل ممکن این جماعت رو توصیف کرده .
نظرات ()



گاهی پاپَتی شوید
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٧/۸

پیش نوشت(1) : ادامه بحث "زبان" و "گویش" طلبتان باشد حتما خواهم نوشت.

پیش نوشت(2) : این روزها وبلاگ یکی از خانم های جوان دزفولی مملو از طراوت قلم است و آنگونه که آرزویم بوده است در راستای نوشتن های فرهنگی خویش در حال توسعه آشپزی سنتی و ... می باشد.

حیف است از دست دهید  زن آب آیینه

 

و اما مطلب این پُست :

بسیاری از ما سردردهای مزمن داریم و همینطور سردردهایی که هر از گاهی خواب را بر ما حرام میکند.

من پزشک نیستم که تمام دلایل مربوط به انواع سردردها را برایتان حلاجی کنم اما یک چیز را خیلی خوب واقفم که در این پُست برای خوانندگان فهیم دیسون توضیح خواهم داد.

سخن اول

انباشت الکتریسیته ساکن در بدن ما انسانها یکی از مشکلات همیشگی بشر بوده و هست. صرفنظر از اینکه وجود الکتریسیته در بدن برای ارسال فرمانهای مغزی به اعصاب و همچنین کنترل ضربان قلب نیاز است قدرمسلم آنکه "انباشت" بیش از حد این پدیده در بدن مَضراتی از قبیل فشارهای عصبی و سردردهای حاد و مزمن را در پی دارد.

بسیار پیش می آید که ما عصبی و تندخوییم اما متوجه نیستیم که سهم قابل توجهی از این عصبانیت ها مربوط به فشاری است که ولتاژ های القایی محیط اطراف در بدن ما ایجاد کرده است.

بد نیست برای تبیین بهتر ، راجع به چیستایی الکتریسیته بدن مثالی بزنم.

قدریقین برای همه شما پیش آمده است که لحظه تماس انگشتانتان با دستگیره خودرو با جرقه ای صدادار و حتی قابل رویت مواجه شوید و یک آن احساس شوک الکتریکی نمایید. یا اینکه با فردی دست می دهید و به محض تماس انگشتان طرفین صدای یک جرقه الکتریکی شما و طرف مقابل را غافلگیر کند.

این همان الکتریسیته ساکن بدن است که در یک لحظه تخلیه می شود و این تخلیه مثالی بسیار بسیار کوچکتر از تخلیه رعد و برق ابرهاست که به زمین اِرت میشوند.

سوال : چه چیزهایی موجب تشدید الکتریسیته ساکن در بدن ما می گردد؟

1- پوشیدن لباسهای نایلونی و پشمی که سایش هوا و بدن (در دوسوی لباس) موجب القاء ولتاژهای ثابت در سطح لباس و سپس در بدن می شود.

2- کشیدن شانه های پلاستیکی و فلزی روی موهای سر و القای مستقیم الکتریسیته ساکن رو جمجمه ی بینوایمان.

3- خوردن زیادی نمک که موجب ازدیاد پروسه الکترولیز در بدن شده و سهم به سزایی در انباشت الکتریسیته ی ساکن در بدن دارد.

4- پوشیدن کفش ها و دمپایی های مصنوعی (از جمله پلاستیکی) و ایجاد فاصله همیشگی بین بدن و زمین(که سرشار از قطب منفی است) که عملا بدن ما تبدیل به یک خازن الکتریکی شده و تا دلتان بخواهد با فراموشی سنت دلنشین "پاپتی" بودن در خانه به تشدید ایجاد الکتریسیته ساکن در بدن دامن زده ایم.

5- قرار گرفتن در میدانهای قوی الکترومغناطیسی ، مانند ساکنین بیگناه خیابان 45 متری دزفول که همیشه ی خدا در معرض میدانهای مغناطیسی برق های فشار قوی دکل های وسط بلوار هستند و علاوه بر قرار داشتن در یک میدان مغناطییس قوی ( به لحاظ انباشت الکتریسیته ساکن در بدن) در معرض سرطان پوست در دراز مدت نیز هستند.

میدانهای مغناطیسی دیگری هم هستند که بدن ما را دائما مشت و مال می دهند مثل میدان مغناطیسی ناشی از وسایل دارای سیم پیچ (جارو برقی ، فریزر ، ماشین لباسشویی ، کولر آبی ، یخچال و ....)

6- همانطور که اشاره شد : ایجاد فاصله بین بدن و زمین مانند پوشیدن همیشگی کفش و دمپایی (قابل توجه آنان که در محیط های خانگی کف پای خود را از چسبیدن به مامِ زمین محروم کرده و با تکلف نابجا و بهانه های واهی پزشکی و ... اقدام به پوشیدن دمپایی روفرشی می کنند.)

7- چسباندن موبایل به گوش در زمان مکالمه.

8- قرار گرفتن در مجاورت طیف های مغناطیسی سیم پیچ های خودرو (دینام ، هسته ی باندهای قوی دوپس..دوپس.

8- خوردن نوشیدنی های با املاح بالا.

سخن دوم

براستی ما با بدن خود چه می کنیم؟

 

                                          تقدیم به دختر نازنین آقای ابراهیمیان

 

نظرات ()



زبان مرده
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٦/٢۳

شاید اگر از من بپرسید که سه حرف از حرفهای نگفته ی دیسون را بشمارم : یکیش حتما همینه که سید رضا صائبی نیا خیلی کوتاه و موجز بهش پرداخته. کلیک کنید

هرازگاهی بحث گویش رو در دیسونهای قدیم و جدید پیش کشیده ام. ولی مطلع باشید دوستان ، که در این خصوص هنوز یک از هزار رو براتون نگفتم.

چرا؟

چون معتقدم که بحث خیلی خیلی حساستر از اونه که فقط یکی دوساعت ناقابل (مثل اکثر پُستام) براش وقت بذارم.

پرداختن به بحث گویش نازنین شهرمون و آسیب شناسی حواشی اون بسیار مهم و ویژه اس و کار زیادی می بره و ایضاً خِرَدی بیش از خرد من تنها.

اما نوشته سیدرضا موجب شد تا نظرتون رو به یک نکته جلب کنم.

اول گفته باشم روی این سخن با دوقشر نیست و خواهش دارم این دوقشر از این خط به بعد رو نخونن.

قشر اول : اونایی که ته دلشون با بقای گویش ها مشکل دارن و خواهان محو و نابودی لهجه ها هستن(هر لهجه ای)

قشر دوم : اونایی که دستارو بالا بردن و مقابل هجمه ای که برای نابودی لهجه ها در جریانه قائل به تسلیم اند و علیرغم علاقه ای که به لهجه پدری دارن ولی شکست رو پذیرفتن و خودشونو همچون کنده ی درخت به جریان آب رودخانه سپردن.

و اما قشر سوم :

اونایی که لهجه پدری رو میخوان و دنبال یافتن راهی برای حفظ و احیاش هستن.

بالاخره هر مطلبی مخاطبانی داره (از نظر نویسنده اش)

لذا از قشر نامحترم اول و قشر نسبتا محترم دوم میخوام که از گذاشتن نظر برای این مطلب خودداری کنن و وارد کامنت دونی دیسون نشن چون کارت دعوت این پُست براشون صادر نشده و انسان صاحب درایت هم بی دعوت جایی نمیره.

اما بعد...

دوستان عزیز قشر سوم ،

میدونم که میدونید : لهجه مونو خطر انقراض تهدید میکنه.

و میدونم که خیلیاتون نمیدونید که میزان این خطر چقدره؟

بنابراین ازتون می خوام بعد از خوندن این پُست ، از اینترنت خارج بشید و کامپیوتر روهم خاموش کنید( میگم کامپیوتر! چون نامگذاری تکنولوژی هایی رو که ما نساختیمش یه جور بی معرفتی فرهنگی میدونم..من قبول ندارم رایانه رو..بیار کارد و ببُر سر)

سپس یه کاغذ A4 دستتون بگیرید و یه جدول ترسیم کنید در چهار سطر و ده ستون.

یعنی چی؟

عرض میکنم.

ببینید شما پدری دارید و پدربزرگی که انشالله زنده باشن و اگر نیستن خدا رحمتشون کنه.

توی این جدول مشخص میشه که نسل پدربزرگتون به لحاظ تقید به گویش دزفولی چگونه  بودند.

مثلا :

در جدول مشخص میشه که پدر بزرگتون خودش ، باباش ، مادرش ، داداشهاش ، آبجی هاش ، داییاش ، عمه هاش و .... خلاصه بستگان درجه یک اش ، کدوما دزفولی روبه عنوان زبون اصلی شون تکلم می کردن و کدوما نه!

سپس برای پدرتون این آمار رو استخراج کنید.

و در نهایت برای خودتون.

مطمئن باشید اگر بلدباشید نتایج این آمار رو روی نمودار ببرید متاسف و شگفت زده میشین.

خیلیا فکر میکنن که فقط زبان هخامنشی مرده اس.

در حالیکه زبان مرده زبانی است که توی کتابا هم ممکنه پیداش کرد و یا ممکنه کارگردان توانایی همچون مل گیبسون در فیلم های مصائب مسیح و آپوکالیپتو کنکاش کنه و براشون دیالوگ طراحی کنه.

عزیزان من،

زبان مرده فقط زبانی نیست که اصلا وجود نداره. نه!

بلکه زبانی که تا همین دیروز جزو زبانهای زنده دنیا محسوب میشده ممکنه امروز از طرف یونسکو به عنوان زبان مرده اعلام بشه.

لذا آگاه باشید رفقا که مبنای مرده بودن زبان : کاربری روزمره ی اون توسط آدمای زنده اس.

به همین سادگی!

خبر رو داشته باشید : هر 15 روز یک زبان به زبانهای مرده دنیا می پیوندند.

                                                کلیک  کنید

 

معنیش اینه که آخرین نفراتی که به این زبانها به عنوان زبان اصلیشون تکلم میکردن دارفانی رو وداع کردند.

به همین سادگی!

وگرنه که خط میخی ، هم در کتابها  و کتابخانه ها هست و یادگیریش هم کاری نداره.

بحث سر اینه که زنده بودن یا نبودن یک زبان فقط و فقط بسته به اینه که توسط کسی یا کسانی در ادبیات محاوره ای به عنوان زبان اصلی و اول استفاده بشه.

میدونید معنی تلخ این قضیه چیه؟

بسیاری از دزفولی های زنده (مقیم و غیر مقیم) که کمی تا قسمتی از زبان دزفولی رو در ادبیات روزمره شون استفاده میکنن در حقیقت زبانشون همون گویشیه که حجم کاربریش به گویش دزفولی میچربه.

لذا با آمار ساده ای که خواهید گرفت متوجه می شید که سیر لگاریتمی انقراض گویش دزفول سه یا چهار دهه است که آغاز شده و ما در خوابی عمیق فرو رفته ایم.

جناب حاج عظیم سرافراز عزیز،

نکته ای که اینجا گفتم تنها بخش کوچکی از اون پروژه اییه که قرار بود (به همراه آقای..) طی همایشی در دزفول ارائه کنیم. یادتان هست که در میز پینگ پنگ شهرداری و شورای شهر پنج ماه ردوبدل شدیم؟

بماند اخوی..

 

 

پی نوشت : نکته ای تحقیقی که در این مطلب ازش استفاده کردم متعلق به پژوهشگری ارجمنده که به وقتش معرفی خواهد شد.

 

 

نظرات ()



دزفول ، سرزمین سوختن فرصت ها
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٦/۱٧

واستون گفته بودم که از پنجم تا دهم فروردین امسال در دزفول بیست نفر مهمون از تهران داشتم و خیلی مراقب بودم که بهشون خوش بگذره. راستش عادتمه که وقتی غیردزفولی ها به دزفول میان تلاش کنم خوبی های شهر رو بیشتر بهشون معرفی کنم.
یکی از رفقای ترک زبون دایم به بقیه میگه : موزون هرجا باشه یه دایره به شعاع پنجاه متر دورش بکشید همونجا سفارت دزفوله.
این مزاح رو واسه این میگه که من همیشه از پتانسیل های مثبت شهر براش تعریف و ازش دفاع می کنم.
فعلا داشته باشید...
سه روز پیش یکی از همکارا از سفر شمال برگشته بود و یه چیزی گذاشت روی میزم.
عکسشو ببینید :

 

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

 

فکر می کنید چی باشه ؟
نه! شمش طلا نیست.
عکس بعدی رو ببینید :

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

یه بسته کلوچه لاهیجانه.
اُردی بهشت 89 اشاره ای به صنعت بسته بندی کلوچه در لاهیجان و ملی کردن این محصول داشتم. ظاهراً پای این کلوچه به خارج از مرزهای ایران هم رسیده و مدتهاست صنایع کلوچه لاهیجان صادرات خارجی هم داره.
یه باردیگه این محصول شمالی رو سیاحت کنید:
ابعاد جعبه 35 * 10 * 4 سانتی متره . نمی دونم این جعبه پاش به سوپری های دزفول رسیده یا نه؟ ولی اگه گیر آوردین خوب ملاحظه اش بفرمایید. بسته بندیش بسیار چشم نوازه در حالیکه کلهم اجمعین 8 قطعه کیک لی لی پوت سابق ( اونایی که کیک لی لی پوت خوردن میدونن) توشه. از همون لی لی پوتایی که مش دُل دُل جلوی باغ گازر توی مغازه اش داشت.( یادش به خیر )

سال 1332 یعنی فقط 58 سال قبل یه نفر بنام آقای بگلری در شهر لاهیجان فکراشو میکنه و این کیکای لی لی پوتو اختراع می کنه.
ازونجایی که محصول راحت الحلقومی به حساب میاد به سرعت طرفدار پیدا میکنه و بعد از گذشت 58 سال الان کارخونه های نوشین ، نادی ، نادری و ..... در شهر لاهیجان از واژه "سنتی" دم میزنن برای این کیک.
فی الحال تمام ایران با این کیک آشنا هستن. همونطور که در پُست اردی بهشت 89 عرض کردم اواخر دهه 60 بود که صنعت تولید این کلوچه در لاهیجان دچار جهشی مضاعف شده و کیفیت فرآوری و هم چنین کیفیت بسته بندی هاشون رنگ و بوی تازه ای گرفت.
هرکدوم از شما دیسونی های عزیز که به شمال کشور تشریف برده باشید دیدین که در سرتاسر این خطه (حدود 700 کیلومتر) کمتر فروشگاهی پیدا می شه که از محصولات کلوچه های لاهیجان نداشته باشه.
برگردیم به فروردین ماه امسال و مهمونای تهرونی خودم.
یه روز متقاضی خرید سوغاتی خوراکی از بازار بودن.
بردموشن بازار کهنه.
گمان می کردم که تا خرخره خرید کنن.
البته خرید هم کردن.
ولی خیلی کمتر از اونی که انتظار داشتم.
تو ذهنم دنبال دلیلش بودم که یکی از خانماشون گفت : آقای موزون این خوراکیاتون خیلی منحصر بفرد و هوس انگیزه ولی چرا بسته بندی نیست ؟
چرا همش فله و بازه؟
باهاش موافق بودم ولی ناچار گفتم : من تضمین می کنم سالم باشه هرچی دوست دارید بگیرید ببرید و میل کنید.
می دونید چی گفت؟
خنده ای کرد و گفت : آخه فقط مسئله خودمون نیست آقای موزون ، ما می خواییم از اینهمه خوراکی های عجیب و خوشمزه و مقوی برای دوستانی که  اَزَمون توقع دارن، سوغاتی ببریم. اینه که اگه بسته بندی داشتن (صدالبته بسته بندی مناسب) خیلی بیش از اینا خرید می کردیم.
جوابی نداشتم بدم.
نگاهی به فروشنده بی نوا کردم که چیزی حدود 200 هزار تومن به مهمونای من فروش کرده بود و قند تو دلش آب می شد و بی خبر بود که اگه جنساش بسته بندی درست و حسابی داشت تا مرز یک میلیون تومن هم کاسب بود.
مهمون ها خرید می کردن و من به زخم کهنه ی "فقر صنایع بسته بندی" در دزفول و بسنده کردن کسبه شهرمون به فله فروشی فکر می کردم.
ما دزفولیا دلمون خوشه به اینکه با این مدل فروش جنس ، داریم سوغاتی شهرمون رو عرضه می کنیم و البته توجه به این نداریم که برای رونق بیشتر بازار سوغاتی های دزفول (با توجه به اینکه دستمون هم از تنوع سوغاتی های خوراکی پُره) خیلی ساده می تونیم بازار کل کشور رو هدف بگیریم. چرا که نه؟( اینم بگم که من شخصاً خیلی از خرید سنتی و فله خوشم میاد. اما خب دیگه جامعه ی اکثریتیِ مشتریا این جوری نیستن).
    بپذیریم که نباید به این اکتفا کرد که دزفولی های ساکن اقصی نقاط ایران که میان شهر تا سوغاتی ببرن فروش فله براشون فرقی نمی کنه.
فکر می کنم باید به جای دایره و دُنبک زدن برای ساخت پالایشگاه و هایپرمارکت و اینجور چیزایی که ره آوردی جز آلودگی محیط زیست و جلوه های سکسوالیته ی بازار نداره و دامنه اشتغال زاییش حداکثر چند هزار نفر رو در بر میگیره (تازه اگه همش دزفولی استخدام کنن) بیاییم برای صنایع بسته بندی دزفول فکری اساسی بکنیم و به صادرات ملی و فرامرزی این سوغاتی ها طرحی نو دراندازیم. بهتره دزفول رو به خوراکی های مقوی و پاک بشناسن توی بازار یا به پالایشگاه و قیرسازی ؟ دودآلودگی و تعفن؟ (عین ماهشهرو و آبادان). هیچ به این فکر کردید که عاقبت کدوم شهرهای پالایشگاهی و پتروشیمیایی منجر به رشد کلانشون شده ؟ آیا آبادان و ماهشهر الان جزو شهرهای پیشرو و کلان و پیشرفته ی مملکت شده اند یا شدن شهرهایی که به عنوان دودگاه صنعتی با هوای آلوده شناخته میشن که وظیفه ی ارایه مواد نفتی و صنعتی دارند و در قبالش محرومیتِ از پاکیزگی محیط زیست رو دریافت می کنن. سوغاتی آبادان و جایگاه سوغاتش در ذهن ایرانیان را با سوغاتی لاهیجان و جایگاهش در ذهن مردم کشور را مقایسه کنید.
دزفول یه فوق پتانسیل برای معرفی محصولات غذایی و گردشگری و اکوتوریسم در ایران داره.
حالا سرمایه ی موجود رو رها کنیم دزفول رو بُکُنیم قیرخانه و کُک خانه و دودخوارِ دیگر شهرهای مملکت. محیط پاک و سوغاتی های جذابمان را دو دستی بدهیم و در عوض لباس کارگران معدن و ذغال سنگ ریزان لوکوموتیو ذغال سنگی تحویل بگیریم و بپوشیم تا دزفول هم بشود نفتی، سیاه و مردم دزفول با  وجود داشتن سرمایه ی عظیم زیستگاهی و غذایی و کشاورزی و ... بشوند همچون محافظان کارخانه ی  قیرسازی و کارگران کارخانه ی مواد شیمیایی و نفتی.
این جایگاهِ پاکیزه و فراهم را ارزان و رایگان بدهیم و به جای آن جایگاهِ دودآلوده و محیط کُش را گران بخریم.
ببخشید انگار خیلی از موضوع دور شدم. برگردیم به بسته بندی و کلوچه.
بنظر من عین کم خردی و کج نگریه که این همه پتانسیل ، فقط و فقط در همین بحث خوراکی های سنتی دزفول وجود داشته باشه و هزاران هزار دزفولی رو که میتونه درگیر بازار 70 میلیونی کشور کنه رها کنیم و بریم از جایی شروع کنیم که آبادان و ماهشهر ده ها سال پیش شروع کردن و نه تنها طرفی نبسته اند بلکه به بن بست هم رسیده اند.
لطفا کسی متعصبانه و سیاسی به این نکات آخری که عرض کردم گیر نده.
من دارم از هرز دادن پتانسیل های موجود شهرمون حرف میزنم.
اگر سوغاتی لاهیجان چای و کلوچه ای ست که هیچ یک قدمتی بیش از100 ساله و 60 ساله ندارن؟
دزفول حداقل قرن هاست کلوچه داره.

عکس از وبلاگ وزین (زن ، آب ، آیینه)

 

اونم کلوچه ی بی نظیری که در تمام کلوچه های ایران لنگه نداره.
-    حلوا سیلوونی داره.
-    سیلوون داره.
-    کنجد و محصولات مربوط به کنجد رو داره.
-    دزفول قرص نعنایی داره که نظیر نداره.
-    گلابی که از گل های دزفول و عرقی که از نعنای دزفول و آب دز به عمل میاد به قمصر کاشون گفته زِکی !
دوستان؛
یه بار شمردم : دزفول حدود 30 خوراکی داره که صنایع بسته بندی میتونه درگیرش بشه و سوغات منحصر به فرد دزفول هم باشه.
اشتباه نشه رفقا؛
وقتی میگم « خوراکی » ، آشپزی دزفول رو نمی گم ، منظور همون خوراکی های کوچه و بازاره.
خداوندا نصیب مردمان شهرم کن.
روزیِ واسع، حلال و طیب


یا حق

نظرات ()



روغنی که ما می خوریم (2)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/٢٦

اطلاعیه : {{ به گزارش یاسر قربانی عزیز ، هیئت عزاداری مسجد کرنوسیون روز یک شنبه 1390/5/30 ساعت 9:30 شب از مسیر مسجد کرنوسیون-خیمه گاه-بندار قاضی-خیابان امام خمینی شمالی به محضر حضرت سید محمد سبزقبا (ع) برای عزاداری سالروز شهادت ساقی کوثر علی علیه السلام مشرف می شوند.}} التماس دعا.

 

 

اما بعد....

دیدیم که قیمت روغن های مایع بازار در کشور به هیچ وجه با ارزش واقعی محصول آفتابگردون سخنیت نداره.
اجازه بدین نگاهی به آمار رسمی در خصوص سهم روغن های وارداتی بندازیم.
آمار رسمی میگه که کشور ما نزدیک به 80 درصد روغن خوراکی مورد نیاز مردم رو به صورت خام وارد می کنه.
(با سه دقیقه سرچ ناقابل آمار دستتون میاد.)
همینه که خیل کارخونه های جور واجور روغن در کشور (از مایع گرفته تا نباتی) صرفا روغن  وارداتی رو دریافت و پس از یک مقدار عملیات تصفیه و ... بسته بندیش می کنن.
روغن خام آفتابگردون فقط یکی از انواع روغن های وارداتی محسوب میشه و دانه های روغنی دیگه ای مثل سویا و کلزا و کنجد و پنبه و .... جزو دانه های روغنی برای تولید روغن محسوب میشن.
به قیمت روغن های وارداتی در سال 90 توجه کنید (به نقل از رئیس انجمن روغن نباتی ایران)
روغن سویا : هر تن حداکثر 1350 دلار     
روغن آفتابگردون : هر تن 1400 دلار
معنیش اینه که هر کیلو روغن وارداتی برای کارخونه دار قریب به 1500 تومن تموم میشه. بنابراین طبیعیه که 700 تومن هم برای هزینه هایی از قبیل : حمل و نقل ، تصفیه و بسته بندی ، مالیات و واسطه های بازار و کاسب های خرده پا اضافه بشه و نهایتاً هر عدد روغن مایع 850 گرمی رو 2200 تومن راهی آشپزخونه های خلق الله بکنن.
دقت کنید دوستان؛
بنده وقتی پُست قبلی رو می نوشتم صرفا کلاه خودمو قاضی کردم که به این نتایج رسیدم و الانم که این مطلب رو می نویسم 10 دقیقه بیشتر نیست که آمار فوق رو استخراج کردم که شکر خدا تخمین های تجربی بنده تایید شد.
یادم میاد چند سال پیش رفته بودم خونه ی یکی از خاله هام(که الان عمر داده به شما) در بندر اقتصادی و مهم امام خمینی در جنوب خوزستان. همسرش مدیر یکی از ترمینال های کشتی بود.
شبی با هم روی اسکله و در کنار یکی از کشتی های غول پیکر قدم می زدیم که یه لوله شیلنگ مانند و خاکستری تیره و کثیف و قطور(حدود 25 سانتی متر قطرش بود) رو دیدم که از بدنه کشتی بیرون اومده و روی اسکله افتاده بود و تا یکی از منابع بزرگ نفت در 100 متری کشتی امتداد داشت.
از شوهر خالم پرسیدم :
-    این گازوییله؟(گمانم این بود که کشتی داره سوختگیری می کنه)
-     روغنه.
-    روغن بارمیزنه؟(تصور کردم که روغن تعویض روغنیه)
-    بار نمیزنه داره تخلیه میکنه.
-    پس اون روغنایی که بسته بندی توی تعویض روغن ها هست اول اینجوری فله وارد میشن؟
-    روغن خوراکیه .
-    ..!!!
-    تعجب کردی؟
-    یعنی چی روغن خوراکیه؟
-    روغن خوراکی با کشتی میاد اینجا توی این منابع بعد با تانکر های نفتکش میرن به سمت کارخونه های تصفیه روغن و اونجا بسته بندی میشن.
از تعجب خشکم زد.
به خاطر همین تجربه بود که حدود یکماه قبل یکی از همکاران جام جم خبری رو توی جمع رفقا داد و تنها کسی که تعجب نکرد من بودم.
میگفت بابای دوستش ماشین ترانزیت داره. از ایران بنزین میزنه واسه عراق. از عراق گازوییل میزنه واسه ترکیه و از ترکیه روغن مایع خوراکی میزنه واسه ایران. توی هیچکدوم از این مسیرهای سه گانه  شستشوی تانک انجام نمیشه و این سه مواد فقط جایگزین هم میشن.

 
نتیجه :
بنده شیمیدان نیستم که بتونم ترکیبات روغن های نباتی و مایع درون بازار رو کشف کنم.
اما همونطور که بزرگان گفتن "عقل" پیغمبر دوم شماست ، با رجوع به قوه تشخیص خودم به این نتیجه می رسم که ممکنه محتویات روغن های وارداتی با این قیمت نازل اصلا روغن نباشه و ترکیبات نفتی و یا چیزه دیگه ای داشته باشه.
به این نکته توجه کنید.
دمای درونی بدن ما حدود 37 درجه اس.
تبعا این دمای خون ما هم هست.
حالا اگر روغنی مصرف کنیم که توی دمای 37 درجه حالت مایع داشته باشه خطر رسوب کردن چربی در دیواره رگ های مظلوممون رو کاهش دادیم.

قبول؟
لذا روغنای نباتی تا اینجا مردود و از رده خارجن (لااقل بخاطر جامد بودنشون ، وگرنه بماند که ترکیباتشون چیه؟)
میمونه روغن های مایع که به دلیل قیمت مشکوکشون بطور کلی ذهن آدم رو راحت نمیذاره که واقعا "روغنی که ما میخوریم" چیه؟

 


چاره چیه؟

1) شاید بخواین حرفمو رد کنین ولی شایعاتی که در خصوص مصرف روغن حیوانی توی گوشمون خوندن (که سنگینه..که خطرناکه..که..) همش جوسازی کسانیه که نونشون و نفعشون در بیمار موندن و ضعیف موندن منو شماست.
روغن حیوانی در دمای 37 درجه کاملا مایع میمونه. روغن حیوانی سرشار از مواد غذاییه و اتفاقا بسیاری از پزشکان منصف قلب و عروق خوردنشو توصیه میکنن.
مشکل اینجاست که روغن حیوانی گوسفند کمی گرونه و برای مصرف روتین در آشپزخونه هزینه برداره.(فکر کنم الان خوبِ خوبش هر کیلو بین 25 تا سی هزار تومن قیمت داشته باشه)
بزرگان دین فرمودن که  روغن گاو مصرف کنید. قیمت روغن گاو چیزی حدود 12 هزار تومنه.
اما یک نکته رو هم مد نظر قرار بدین دوستان.
اگر شما هفته ای یک کیلو روغن مایع در آشپزخونه مصرف می کنین بدونین که همون یک هفته رو با حدود 600 گرم روغن حیوانی میتونین سپری کنید.
شما در غذایی مثل بادمجان سرخ کرده دائما باید به تابه ، روغن اضافه کنید و بادمجونا دَمبِ دقیقه روغن بطبلن. در حالیکه با روغن حیوانی اینجوری نیست و ممکنه بادمجونا با نصف همون مقدار سرخ بشن.( بشرط اینکه بادمجونا خوب نمک سود شده و آبشون چکیده باشه)
راه دیگه ای هم هست که روغن حیوانی براتون حدود 8 الی 10 هزار تومن تموم بشه.
من حدود دوماهه که دارم همین کارو می کنم.


طرز تهیه روغن دنبه گوسفند

 

 


دوکیلو دنبه گوسفند بخرید(مواظب باشید بهتون "پی" نفروشن)
قیمت : توی تهران از کیلویی 4500 تومن(بازار مولوی) خریدم تا 6500 (بغل خونمون).
فرض کنیم شما در دزفول بخرید کیلویی 5000 تومن که دوکیلوش میشه 10000 تومن.
دوکیلو شیر می خرید حدود 2000 تومن.
دنبه ها رو تمیز می کنید (یعنی با چاقوی تیز اون پشم و پیله ها و اضافات رو در میارید تا دنبه ی خالی داشته باشید)
سپس دنبه ها رو گِندِه گِندِه می کنید (اونقدری که توی دهانه چرخ گوشت بره).
گنده های دنبه رو شستشو بدید.
حالا توی یه ظرف تمیز ، دنبه ها رو توی آب نمک بخوابونید.
فردا دنبه ها رو از آب نمک در بیارید و بذارید توی یه سبد تا آبشون بچکه.
حالا دنبه ها رو توی چرخ گوشت می یَرید.(چرخ می کنید)
پس از یَرنیدن دنبه ها اونا رو توی یه قابلمه (ترجیحا مس باشه) که حجمش حدود 6 کیلو باشه بریزید.
حالا دوکیلو شیر رو هم به دنبه ها اضافه کنید و آروم میکسشون کنید( یَک بزنید).
قابلمه رو بذارید روی کمترین شعله ( در حد شمع).
مراقب باشید : شعله باید خیلی خیلی کم باشه.
سه ساعت درب قابلمه رو بذارید تا خوب داغ شه و سپس درب قابلمه رو کلاً بذارید کنار.
36 ساعت صبر کنید.( البته در این 36 ساعت بهش سر بزنید و سعی کنید هر یکی دوساعت دوسه بار محتوای قابلمه رو خیلی آروم هم بزنید تا حرارت به طور یکسان شامل حال سوژه بشه.
خواهید دید که در این 36 ساعت اثری از شیر نمی مونه. و دنبه ها هم تونیده(ذوب) خواهند شد و مبدل به خاکه های قهوه ای رنگ.
ظرفی جدا آماده کنید برای برداشت حدود 1500 گرم روغن صاف و روشن عین اشک چشم.
با کمچه(ملاغه) آروم آروم روغنِ روی قابلمه را بگیرید و از صافی (ترجیحا جوراب زنانه ی نو و پانکرده) بگذرونید.
ته مونده ها و خاکه های روغن دنبه رو هم می تونید باز کمی بذارید بمونن تا روغن ته مونده هم درآد.
نکته : بعضی با بوی خوش روغن دنبه ممکنه مشکل داشته باشن. میتونن همون اول کمی دارچینی بریزن توی محتوی قابلمه.
میتونن دوتا سیب گلاب بندازن توش.
میتونن دوسرپیاز خلال کنن بریزن توش.
نکته : قیمت حدود 1500 گرم روغن دنبه ی شفاف و تمیز و مطئنی که خودتون گرفتین میشه حدود 12000 تومن. یعنی کیلویی 8000 تومن.
این  1500 گرم روغن دنبه خوش خوراک ، کار 2500 گرم روغن مایع رو براتون انجام میده.
یعنی حدود سه عدد روغن 2200 تومنی.
بنابراین شما به جای 6600 تومن روغن مایع می بایست 12000 تومن روغن دنبه مصرف کنید.
مقایسه جالبی بنظر میاد. درست میگم؟

2) روغن هایی مثل کنجد و زیتون هم کیلویی نزدیک به ده هزار تومن تموم میشه براتون به شرطی که مطمئن باشید اصله. متاسفانه بسیاری از روغن های زیتون خارجی تقلبی هستن. خوشبختانه دزفول یکی از شهرهاییه که خیلی راحت میشه روغن خوراکی کنجد رو کیلویی بین ده تا یازده هزار تومن گیر آورد البته اگر به بو و طعمش بتونید عادت کنید.

 

حقیقت اینه که مصرف روغن کنجد بهتر از روغن حیوانیه اما به صلاح هم نیست که بدن نازنینتون رو کلاً از روغن حیوانی محروم کنید و مصرف هر از گاهیش لازمه.

یادمون باشه که حکم روغن خوراکی در رگ و پی ما همون حکم کارکرد روغن ماشین  در موتور ماشین رو داره.
خداییش من از زمانی که پیکان داشتم تا آلان که یه پژوی فکسنی دارم  گرونترین روغن بازار رو به خوردشون دادم و تفاوتشم اینه که نفس موتور ماشینم همیشه ردیفه.
بحث روغن تمام!
هر کی زودتر روغن دنبه گرفت عکسشو بفرسته همه ببینن.
اینقده این پُست طولانی شد میدونم الان سید رضا سبزقبا به خونم تشنه اس.
یا حق




نظرات ()



روغنی که ما می خوریم (1)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/۱۸

قصد نداشتم فعلا رودستِ پُست "نون چربی" پُستی بنویسم ولی دغدغه ی آقای صائبی نیا در خصوص چرب بودن این غذا منو واداشت که وارد بحث روغن های مصرفی خونگی بشم. چیزی که خیلی وقته دلم می خواست بابشو باز کنم.

اما بعد...

اگه حدود سه کیلو گرم تخمه آفتابگردان (تخمه ی خوب و پر مغز) رو پوست بگیرین چیزی نزدیک به یک کیلو گرم مغز تخمه آفتابگردان به دست میارین. منظورم همون مغزایی هست که تازگیا شرکت مزمز داره به خورد مردم میده و الحق که خوش خوراک هم هست.

حالا اگه حدود سه کیلوگرم تخم آفتابگردان رو زیر فشار روغن گیری بذارین ممکنه یک کیلوگرم روغن آفتاب گردان استحصال کنید.

نتیجه : برای به دست آوردن یک کیلو روغن آفتابگردان نزدیک به 9 تا 10 کیلوگرم تخمه باید نفله بشه.

همون تخمه هایی که هر کیلوش تو بازار بین 4 تا 5 هزار تومن ارزش داره. بنابراین حدود 40 تا 40 هزار تومن تخمه ی بازار برای تولید یک کیلو روغن مایع آفتاب گردان لازمه.

سوال : چه جوریه که یه کیلو روغن مایع رو میخریم حدود 2200 تومن؟؟؟؟

احتمال : چون خلق الله فقط درصد کمی از محصول تخمه ی آفتاب گردان رو تفریحی می خورن و بخش اعظم این محصول ناچارا تبدیل به روغن میشه از طرفی در مسیر تولید روغن ، نرخ عمده تخمه خیلی خیلی کمتر از تخمه بو داده اس ... پس می صرفه که تخمه رو به ثمن بخس به کارخونه دار بفرشون.

بنده این احتمال رو برای توجیه ارزون بودن روغن آفتابگردان در بازار به هیچ وجه قبول ندارم.

تخمه ی خام با یه کم نمک و حرارت آماده خوردن میشه. در حالیکه عملیات تولید روغنش خیلی پیچیده تر و هزینه بر تره.

اینو میتونید از مالک محترم کارخونه روغن مایع ساعی در دزفول بپرسید.

بیایید خودمون همینجا یه چرتکه بندازیم.

شما یک کیلو روغن رو می خرید حدود 2200  تومن.

طبیعیه که فروشنده ی جزء ، از عمده فروش بازار خریده باشه 2000 تومن.

و عمده فروش از کارخونه دار خریده باشه 1800 تومن. (که البته پایین تر از این نرخ هاست)

حالا کارخونه دار برای تولید هر کیلو روغن مایع چقدر هزینه ی داده باشه خوبه؟

حقوق کارکنان....هزینه خود کارخانه...مالیات...چه و چه!.

همه اینا رو برای تولید یک کیلو گرم روغن در بدبینانه ترین حالت لحاظ کنیم : 300 تومن.

میمونه به عبارت 1500 تومن برای خرید حدود 10 کیلو گرم تخمه خام از کشاورز.

یعنی هر کیلو تخمه به عبارت 150 تومن ناقابل.

یادآوری : برای سود کارخونه دار هیچی لحاظ نکردم ها!!

سوال : چه جوریه که کشاورز براش می صرفه 1 کیلو تخم آفتابگردان رو به کارخانه تولید روغن مایع بفروشه کیلویی 150 تومن....ولی بخشی از محصول که صرف خوردن تفریحی مردم میشه و این همه واسطه و کارخانه و تکنولوژی هم نیاز نداره کیلویی 4000 تا 5000 تومن برای مصرف کننده آب میخوره؟

 دوستان و عزیزان من؛

رسول خدا (ص) فرمود : کلید فهم پرسش است.

برای من ، این روایت پیامبر اعظم ، یه شعار اصولی در پیشبرد خیلی از کارامه.

از خودمون بپرسیم : قضیه چیه؟

به این پرسش فکر کنید و هر پاسخی به ذهن تون می رسه بگید تا در پُست بعدی نظر خودمو عرض کنم..... مطمئن باشید که به نتایج و حقایق جالبی خواهیم رسید.

فعلا یا حق

نظرات ()



نون چربی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/۱٤


هیچ وخ شنیدید که اینگیلیسیا به آداب غذاخوردنشون خیلی می نازن؟
یا اینکه انواع کارد و چنگال و قاشق ها رو برای خوردن انواع غذاها استفاده میکنن ؟
و اینکه مظهر رعایت کردن این آداب و عادات ،  دربار ملکه انگلستانه ؟
نمیدونم شنیدین یا نه که ایتالیایی ها پز میدن که ملکه انگلیس ، فقط و فقط پیتزای ایتالیا رو با دست می خوره ؟
اینارو گفتم که بگم : هرجایی آداب خودشو داره.
ما ایرونیا غذاهای "دستخور"  کم نداریم. در دین مبین اسلام هم سفارش شده که غذاها رو با دست بخوریم  که البته اونم آدابی داره و  استفاده از دست به هرشکلی توصیه نشده . برخی عرفا معتقدن غذارو نباید گاز زد چون خوی حیوانی رو القاء می کنه (مثل ساندویچ) بلکه باید هر غذایی رو با دست جدا کرد و به دهان گذاشت و باقی ماجرا که نمی خوام واردش بشم.
ولی یه چیزی واسه من روشنه : خوردن "بعضی" غذاها با دست ، لطف و آرامشی داره که گرونترین قاشق چنگالای دنیا نمی تونه جاشو بگیره. به قول قدیمیا بد نیست ((گاهی دستمون به دهنمون برسه.))
من گاهی وختا در خلوت خودم که غریبه و میهمان حضور نداره ،خیلی راحت و با آرامش ، تلیت آبگوشت رو با دست میل می کنم و طبیعیه که قبل از اینکار از خجالت دستام در میام و حسابی شستشوشون میدم.
شمام گاهی امتحان کنید و نگذارید فلزات  و واسطه ها ، اینقدر شما رو با بدن خودتون بیگانه کنن.
بگذریم ...
بریم سراغ یکی از کلاسیک ترین غذاهای دزفول که خوردنش هیچ راهی غیر از دست نداره.
تکرار می کنم : هیچ راهی!
این شما و اینم : نون چربیییییییییی

نون چربی ، یکی از انواع آبگوشتای دزفولیه که غالبا ناهار روز عروسی صرف میشه.
چرا؟
قبلنا که عروسیا توی خونه ها برگزار می شد و بستگان نزدیک از صبح برای کمک به مراسم شب عروسی میومدن خونه ی صاحب عروسی ، نون چربی ناهار اونروز فامیلای نزدیک بود.
 لذا یکی از دلایل توجیهی پخت این غذا ، دور هم بودن یک خاندانه !
خدایی نه لطف داره و نه میصرفه که چهار نفر بشینن نون چربی درست کنن و میل کنن ، بنظر من اگه "خاندان" به مقدار کافی در دسترس نبود می تونید برید از سرکوچه ده دوازده نفر همشهری گرسنه رو صدا کنید و بیارید پای سفره ، چون یکی از جلوه های ویژه ی ( اسپیشیال افکت) این غذا  صدای لیسیدن انگشتهاست که دسته جمعیش موندگارتره.

بنابراین :
مواد لازم  پخت نون چربی برای 10 نفر
نخود آبگوشتی : 12 مُشتِ پُرِ دایَه
گوشت گوسفندی گرم : یک کیلو و نیم با استخون ( ترجیحا سردنده و راسته)
دنبه گوسفندی : نیم کیلو
زعفران :  نیم مثقال
پیاز : یک کیلو
ادویه : دوقاشق غذاخوری
زردچوبه : سه قاشق غذاخوری (نگران نشید خصوصیت نون چربی زرد بودنشه)
روغن حیوانی : 250 گرم ( ترجیحا روغن سادات احمد فداله)
نون خونگی : حدود 20 عدد (اگه نون خونگی نبود از نون های شبه خونگی بازار که گرد باشن)
ناخن گیر : یک عدد (اگر افراد باهم مشکل دارن ، به تعداد)
طرز تهیه :
نخودها رو از روز قبل توی آب خیسونده و روز پخت ، پوست کنده و لپه می کنید.
گوشت ها و دنبه ها را گِنده (gendeh) می کنید . گوشت ها در قطعاتی به اندازه آبگوشت تلیتی و دنبه ها کمی ریزتر.
پیازها رو پوست کنده و خلال می کنید.
گوشت ها و دنبه ها رو به همراه پیازها نیم تفت بدید.(چون دنبه ی ریز کرده توی تابه دارید نیاز به روغن ندارید . البته اگر با حوصله و آروم تفت بدید)
نخودهای لپه شده ، گوشت ، دنبه و پیاز نیم تفت داده شده رو با هم توی قابلمه بریزید.
اندازه قابلمه اونقدری باشه که آب حدود چهار انگشت از سر مواد بگذره.
اندازه شعله رو متوسط قرار بدید تا به مرور محتواش جوش بیاد و قل بزنه .
حالا ادویه و زردچوبه رو آروم اضافه کنید.
(لطفا تلویزیون و موبایل خاموش باشه که حواستون پرت نشه)
یادتون باشه اگه ادویه و زردچوبه رو قبل از جوش اومدن قابلمه بریزید ممکنه که کف کنه و از قابلمه بزنه بیرون و از چشم من ببینید.
پس ، وقتی قابلمه جوش اومد ادویه و زردچوبه رو اضافه کرده و شعله رو آروم کنید تا آبگوشت نون چربی تون، خوب جابیفته.
به موازات همه ی این کارها باید آب زعفرون رو آماده کرده باشین. به این ترتیب که زعفرون ها رو توی هاون کوچولوی خونه می ریزین و آروم آروم می کوبید تا اصطلاحاً ساییده بشن. بعد توی هَشَک (کاسه hashak) می ریزین و یه لیوان آب داغ می ریزین روی زعفرون ها و هشک رو روی گرمایی همچون بخار سماور یا  کتری می ذارین تا در حین آماده سازی غذا ، آب زعفرون خوب جا بیفته. دقت کنید : آب زعفرون نباید جوش بیاد بلکه فقط گرم و داغ بمونه.
10 دقیقه قبل از انتهای پخت آبگوشت ، نمک رو به میزان لازم اضافه کنید.
آخر پخت آبگوشت چه زمانیه؟؟
وقتی که خودتون از عطرش و از له شدن نخودها و گوشت ها متوجه شدین که آبگوشت جا افتاده شعله رو خاموش کرده و یک سینی گرد فراشی مسی که کمی بیش از گردی نون ، وسعت داره (اَزون سینی  مسیا که لبه اش کنکره داره و نام خانوادگیتون به عنوان یادگاری گوشه اش حک شده) رو آماده کرده و با کمچه (kamcha ملاقه)آب آبگوشت رو توی سینی می ریزین طوری که نصف عمق سینی پر آب بشه.
دوقاشق آب زعفرون  و سه قاشق روغن خوش ، بریزین توی سینی و آروم هم بزنین تا همه اش یکدست بشه.
حالا به ازای هر شخص که روی سفر نشسته ، یه دیس یا یک بشقاب بزرگ آماده می کنید و یه نون درسته برمی دارید و آروم می خوابونید توی سینی تا یه طرفش خوب آغشته به آب زعفرونی رنگِ آبگوشت بشه.
حدود 5 ثانیه صبر می کنید و سپس نونِ چرب و چیلی شده رو دولا می کنید و توی بشقاب می ذارید طوری که سمت چرب شده اش مثل کبابی ها لای خودش بمونه.
حالا یگ کفگیر نخود و پیاز و چند گنده (gendeh ) گوشت و دنبه و استخون می ذارید لای نون چرب شده و می برید سر سفره برای نفر اول.
همینطور ادامه می دید تا آب چرب و زعفرونی توی سینی ته بکشه (البته نذارید سینی خشک بشه) و دوباره از توی قابلمه به آب سینی اضافه می کنید و همینطور آب زعفرون و روغن خوش نیز.
و ایضاً نون چرب کردن و لای اون مخلفات کشیدن.
دور هم می شینین روی سفره و بسم الله....
 سبزی باغ گودول یادتون نره
تره ، ریحون و نعناع.

آها!!!
داشت یادم می رفت : ناخنگیر.
برای اینکه با لذت ، انگشتهاتون رو بخورید لازمه قبلش ناخنها رو خوب بگیرید ودستهاتون رو تروتمیز بشویید.
پایان غذا : شکرخدا.

 

این نون چربی به افتخار دیسونی ها توسط خانواده ی محترم چوب خدا نوش جان شده


پی نوشت 1 : این غذا ظاهرش چرب و چیلی و بامشادیه در حالیکه سبکتر از کله پاچه اس.
پی نوشت 2 : به محض اینکه نون چربی درست کردیم (چون ماه رمضانه ، برای شام ) ازش عکس می گیرم و براتون قرار میدم ، هرچند دلم می خواد شما درست کنید و و عکسشو بفرستید تا بنام خودتون قرار بدم توی همین مطلب

پی نوشت 3 : یکی از مخاطبان همیشگی دیسون (دختر دسفیلی) تذکر دادند که کشمش رو از قلم انداختم. جونم براتون بگه که من کلاسیک نون چربی رو گفتم یعنی اون چیزی که در بین تمام محلات دزفول رواج داره و گرنه یه خاله داشتم که چندسال پیش در سن 90 سالگی عمر داده به شما و ایشون می گفت که برخی خانواده های دزفول عادت داشتن که توی سینی آب نون چربی ، یه مقدار پودر شنبلیله هم بریزین. به هر جهت دوستان در جریان باشن که کشمش تفت داده شده و در نهایت افزوده شده به محتویات لای نون (یا نای لون) نون چربی رو خوشمزه تر میکنه.


نوش جان.



 


نظرات ()



پیر من! دز (pire man dez)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/۱٠

امشب در حال مرور مطالب دیسون قبلی به پُستی از آخر خرداد 89 برخوردم که در آن شعری زیبا از اخوی ام قرار داده بودم. شعری که سوز دل و زبان حال خود شاعر است.

این شعر را هر چند وقت یکبار مرور می کنم و حالی به من دست می دهد.

این روزها ، جور بستن رودخانه گتوند و کم آبی کارون را ذخیره سد دز دزفول می کشد و پرآبی موقت این روزهای رودخانه شهرمان ، رشحاتی از عظمت گذشته دز را یادآور می شود. چه خوب است این نیم رخ دز قدیم را به خاطر بسپاریم تا بار دیگر که سد گتوند باز شد و دز به تنگه ی باریک و ذلیل خویش بازگشت ، لااقل کمی تفاوت دز واقعی را با آنچه که در این سالها به چشمان ما تحمیل شده بدانیم.

گفتم بد نیست پس از گذشت حدود 14 ماه ، دوباره شعر "پیر من دز" را برای چشمان نازنین شما رفقای دیسونی تکرار کنم :

 

==================

پیرِ من ، دز (pire man , dez )

آن روزها که می خروشیدی ، دز
آن روزها که می جوشیدی ، دز
آن روزها که برهنگی ام را می پوشیدی ، دز
آن روزها که چشمه هایت چشم هایم را می شست
چه بزرگزاده بودم .. بزرگِ من ، دز
کودکی ام به فدایت ، دز
خوشی هایم هرچه زلال تر ، از آنِ تو
سرمستی های نوجوانی ام به پای تاف های مَسی اَت

 

عکس از : عباس قلمبر دزفولی

پیر من ، دز
آن روزها که رودبندِ پیر، به نگاه تو گره از علم های محرم می گشود ، کجاست؟
و امروز که غریبگان ، گره نجابت از زلف کوچه هایت می گشایند ، کجاست؟
آن روزها که شب تا سحر ، در کنارت می غنودیم ،کجاست؟
و امروز که گلالوده تن ، به زلالت در می غلتند ، کجاست؟
امروز شرمسارم از آنچه هستم ، دزِمن
امروز که نژاده ات را به اغیار درآمیخته ام شرمنده ام
که رگه های نازلال ، در وجودت دوانده ام و زلالت را تَلَب کرده ام
زبانم بریده ، خامه ام شکسته باد دز
امروز که امواجت را به رِجسِ بی حیایی می آلایند ، امروز چه ناخلفم
امروز که قِندِرها  در به در از آسمانت می گذرند
دیواری دگر فروریخته و لانه های شکسته ی قندرها ، نعش جوجگان را در آغوش کشیده است

 

 

کودکی ام به فدایت ، دز
شرمنده ام که لانه بانی پرندگانت را ، لایق نبودم
کودکی ام به فدایت دز
امروز که اندام نحیفت را چَشم در چَشمِ من  به زوال می برند
مُثله مُثله  بر دستِ  نعش کشِ کوهرنگ
به پای غربیان زاینده نگر ، تَنَت را چه زلال می برند
دیگر بوی گرم نان اگر ، از تنور قلب هامان به مشامت نمی رسد ، شرمنده ام دز
می دانم ، به پای گندم همسایه می برندَت
تنور من ! گو سرد باش و بمیر

 

 

و من چه ناخلفم که تنها شعر می گویم و  وِرد می خوانم
امروز که دربه درِ کوچه هایت ، حُجب می جویم و نمی جویم
چه بی رگم ، دز
چه بی رگم ، که در کنار تو ، زلال ترین رگِ ایران زمین
چنین زبون و ذلیل ، پاسبانی ات نمی کنم
شرمنده ام ، دز
شرمسارم
پیرِ من ، مرادِ من ، دز
ببخش اگر دیر آمدم به خود
کودکی ام به فدایت
بمیرم پیش از آنکه مردنت را ببینم
دیروز که بزرگزاده بودم ، چه بزرگ بودی دز
و امروز که ذلیلم ، چه نحیفی دز
امروز که یغما زده ای ، از هرآنچه هستم شرمسارم

 

بمیرم ، پیش از آنکه مردنت را ببینم
بخشکم ، پیش از آنکه خشکی ات را ...
بخشکم پیش از آنکه خشکی ات را....


پی نوشت)

غربیان زاینده نگر : توریست های غربی که برای دیدن زیبایی های زاینده رود به شهر اصفهان می آیند
تلب (talab) : گل آلود شدن آب رودخانه را تَلَب شدن آب گویند
تاف های مَسی : امواج خروشان زیر پل جدید (پل منتهی به چهار راه شریعتی) را تاف های مسی می گویند

 

درود و دوصد بدرود

نظرات ()



مش ریبخیر 3 (باریک ترین خانه دزفول)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/۳۱

امید داشتم که مش ریبخیر بابت تجارب چند دهساله اش در شغل خوانچه کشی عروسی های دزفول قدیم ، حرفهای شنیدنی در برابر دوربین بزند. امیدوار بودم که مرا بیاد بیاورد.
او یکی از زنان همسایه بود که همیشه ی خدا بدون در زدن ، از چهارطاقی درب همیشه باز و چوبی خانه ی ما وارد می شد و با دادن سلامی بلندبالا به اهالی خانه ، بی آنکه منتظر شنیدن پاسخ باشد به اتاقی که عمه ی پیرم در آن ساکن بود می رفت.
حال مقابل درب خانه اش بودم ، همان خانه ای که سالهای سال دربی محقر با روکش فلز گالوانیزه داشت و اکنون مبدل به دربی آهنی با  ضدزنگ گشته بود. اولین بار بود که می خواستم وارد خانه ی مش ریبخیر شوم. تمام آن سالها یا او را در کوچه ها و مراسم عروسی دیده بودم یا درون خانه ی خودمان و یا پای تنور نان پزی "ماررحمت الله" .
باز هم در زدم اما خبری نبود. دلم نمی خواست دست خالی برگردم ، از بن بست سه متری خانه مش ریبخیر خارج شدم .
 کمی آنطرفتر دکان تعمیرات دوچرخه ای بود که منزل صاحب دکان نیز همانجا کنارش قرار داشت.
چهره اش آشنا می زد اما نامش را بخاطر نداشتم .
او مرا به خوبی شناخت و نه تنها حال پدرم را پرسید بلکه نام کوچک مرا نیز به خوبی بیاد داشت و ....
وقتی متوجه شد به سراغ مش ریبخیر آمده ام متعجب شد و متعجب تر اینکه برای تصویر برداری قصد ورود به خانه پیرزن را داشتم.
تعجب من نیز برانگیخته شد چرا که مرد تعمیرکار از منزلش کلید خانه مش ریبخیر را آورده و در خانه ی پیرزن را گشوده و با صدای بلند و یا الله گویان وارد شده و ورود مرا خبر داد.
تازه متوجه شدم که مرد همسایه نقش یک فرزند دلسوز را برای مش ریبخیر بازی میکرد چرا که زن بیچاره توان شنوایی و حرکتی خوبی نداشت.
مرد ما را با مش ریبخیر تنها گذاشت و رفت.
باورم نمیشد که خانه مش ریبخیر تا بدین حد کوچک و محقر باشد. طول خانه نزدیک به 12 متر و عرض آن کمتر از 2 متر بود.
عکسهای زیر را نگاه کنید :


عکس اول نقشه منطقه باغ گازر تا سردره است.

 

 

عکس دوم ، چهار ساختمان را با رنگهای مختلف مشخص کرده است.


رنگ آبی همان درمانگاه رشیدیان است.
رنگ سبز حسینیه سبط شیخ انصاری است.
و رنگ قرمز را دور خانه پدربزرگم کشیده ام که حدود 400 متر مربع وسعت داشت.(متراژ را گفتم تا بتوانید با مقایسه عکسها ، کوچکی خانه مش ریبخیر را متوجه شوید)
وقتی خواستم دور خانه مش ریبخیر خط بکشم آنقدر ملک پیرزن کوچک بود که امکان اینکار برایم نبود و فقط توانستم یک خط قرمز کوچک (مانند خط فاصله) روی کل خانه اش بکشم ، شما خوانندگان محترم دیسون با مقایسه عکسهای 1 و 2 می توانید حیات خانه مش ریبخیر را در حد یک نقطه سیاه (درست زیر خط قرمز)  ملاحظه نمایید.
(چند روز قبل خبری خواندم در مورد باریکترین خانه جهان ، بی اختیار بیاد خانه مش ریبخیر افتادم)
القصه...
شرح وضعیت دردناک زندگی او و یخچال خاموش و قدیمی اش که نقش یک کمد را برایش داشت ، تنها اتاق نمور و تاریکش که دل رفتن به درونش و دیدن وضعیت اسفناکش را نداشتم ، تنها شیرآبی که درون حیاط سه در یک و نیم متری اش قرار داشت و آفتابی که به زحمت درون حیاط را روشن می کرد.
من به جز دوربین و سه پایه چیز دیگری با خود به همراه نداشتم. از سویی خانه پیرزن سایه و تاریک بود در حالی که من روز روشن به سراغش رفته بودم.
ناچارا او را روی پله های منتهی به پشت بام نشاندم که اشعه های نازک آفتاب برآنها می تابید و چهره پیرزن کمی تا حدی وضوح می گرفت.
جالب آنکه به دلیل باریکی و کوچکی حیاط خانه ، عمق میدانی برای دید دوربین وجود نداشت و من مجبور بودم بدون سه پایه کمرم را به دیوار روبروی پیرزن بچسبانم تا فاصله لنز و چهره او را به حداکثر برسانم (چیزی حدود یک متر و نیم).
در آن لحظه می دانستم که دم غنیمت است و این پیکر فرتوت و پوست واستخوانی عهد قجر که روبرویم قرار دارد معلوم نیست تا سال دیگر زنده بماند یا نه؟ پس باید هرچه می توانستم از چهره و گفتار کسی که احتمال قریب به یقین حتی یک عکس شش در چهار نیز از خود به یادگار ندارد تصویر بردارم.
او فقیر بود ، بی کس بود ، اما در حافظه تاریخی مردم منطقه جزیی از شناسنامه فولکلور تمامی حیدرخانه محسوب می شد. همانند مرحوم سید حسین کلکچی ، مرحوم باباتقی (تقی درویش) ، مرحوم مش دل دل ، مرحوم تقی جواذ ، مرحوم گل طلا و ...

  مش ریبخیر نیز جزو کسانی بود که مردم منطقه بیادش داشته و خواهند داشت ، پس وظیفه داشتم تا صداو چهره اش را برای روزی که هنوز نمی دانم چه وقت است ثبت و ضبط کنم.
همین چند روز پیش نزدیک به 1200 دقیقه از تصاویرم را گشتم و چیزی نزدیک به سه ساعت تمام کندو کاو کردم تا فیلم 5 دقیقه ای مش ریبخیر را پیدا کردم.
روی ال سی دی پخش کردم و از سه فریم آن برای شما عزیزان عکس گرفتم.
نمی دانید وقتی پس از سه سال این تصاویر را نگاه می کردم و سخنان آن مرحوم را گوش می دادم چه حال بدی داشتم از یادآوری آن روز تلخ .
من برای شنیدن سخنان مش ریبخیر در خصوص مراسم عروسی های قدیمی دزفول رفته بودم اما پیرزن 100 ساله چنان می گریست و از بدبختی ها و بی کسی هایش می گفت که من به جز اشک ریختن و گرفتن 5 دقیقه فیلم از ناله هایش کار دیگری نتوانستم بکنم.
میانه گلایه هایش وقتی از او خواستم از عروسی ها بگوید سری به حالت تاسف تکان داد و اظهار شرمندگی کرد که توان درست کردن یک چای برای پذیرایی از ما را ندارد.
مش ریبخیر با همان صدای دورگه و مردانه اش که همچون سنگ های خارای رودخانه ی دز ، سخت و زمخت بود ، لرزان و مرتعش سخن می گفت و مرتب از دست شخص آشنایی (از بردن نامش معذورم) می نالید که دفترچه کمیته امدادش را برده بود و مواجبش را دریافت می کرد اما به پیرزن تحویل نمی داد.
به او گفتم که اگر توان غذا درست کردن ندارد چگونه رفع گرسنگی می کند؟
با گریه دست های لرزانش را به سمت خانه مرد دوچرخه ساز گرفت و گفت :
-    دا بُخدا  این چَلخی کُتی چی میاره دهم بخورم ، یا خودش یا زونه اش
( مادرجان ، بخدا این چرخی یه ذره غذا میاره میده بخورم یا خودش یا خانمش)
و در ادامه پرسشها متوجه شدم که در خانه پیرزن هیچ گاز و شعله ای وجود ندارد و روزی یکبار استاد دوچرخه ساز یک استکان چای برایش می آورد.
او سخن می گفت و من نگاهم به دست هایش بود که ظاهری پوست و استخوانی داشت اما انگشتان صدساله اش و کشیدگی دست ها مردانه اش ، نشان از دههاسال کار و زحمت و مشقت داشت.
با خودم می گفتم : خدایا شکر به کَرَمَت.
 یکی را میدهی صدناز و نعمت ، یکی را قرص جو آغشته بر خون؟
خدایا چگونه ممکن است این زن را به بهشت نبری؟
فرض کنیم که در طول عمرش غیبتی و دروغی و ..... گفته باشد! سهم این بنده ی پیرت که از دنیا هیچ کامی نگرفته و قرنی را به مصیبت گذرانده آتش جهنم نیست !
شرح بیشتر این قصه مرا می آزارد.
مش ریبخیر یکی دوسال بعد از آنروز فوت کرد.
روحش شاد.

 

دا چه گووُم اَ روزگارُم؟

 

دا اوومیه پیشُم پاته وندیه می سرُم

 

به ایی خدا چویی نترُم دُرُس کُنُم خووَرم

 

 

ساعت دو و نیم بامداد جمعه سی و یکم تیرماه نود

پایان

 

پی نوشت : نکته ای در ذهنم متبادر شد که گفتم با شما عزیزان در میان بگذارم.

میدانیم که خانه هایی که از کولر گازی بی بهره اند و صرفا کولر آبی دارند با مصیبت گرد و خاک چه دست و پنجه ای نرم میکنند !

این نکته باعث شد به این فکر کنم که کسی مانند مش ریبخیر ممکن است با هیولای گرد و خاک دچار مرگ آرام و خاموش شده باشد؟

 او پنکه هم نداشت و خدا میداند چه بر سر سیستم تنفسی اش آمده است.          (الله اعلم).

از مسئولین شهر تمنا دارم آماری از افرادی این چنینی را استخراج نمایند تا روز قیامت شرمنده خدا و رسولش نباشند.

ایهاالمسئولین : پاسخ "من خبر نداشتم" پاسخ مناسبی برای روز جزا نیست.

 

نظرات ()



مش ریبخیر 2
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/٢٤


از سال 86 تا به امروز ، در کنار ساخت برنامه هایی در خصوص دزفول که تهیه نموده و بعضا روی آنتن برده ام ، در سایه و چراغ خاموش موضوع ویژه ای را نیز در دستور کار داشته و دارم .
و اما چیست اینکار ویژه ؟
مثلی مشهور در گویش سترگ شهرمان است که می گوید :
 ((پا دارونه گری ، بی پاوون جایِ نمرووِن )) {پادارها را بگیرید بی پاها جایی نمیروند}}
یکی از کنایه های این ضرب المثل راجع به الویت بندی صحیح در استفاده از فرصتهاست .
تصور کنید از شما بخواهند تا از دو بافت قدیم و جدید دزفول عکاسیِ معماری کنید و هر کدام حدودا شش ماه زمانبر باشد.
بنظر شما ، آیا منطقی است که اول به سراغ بخش نوساز شهر بروید؟
مسلما خیر!
ساختمان های جدید همان "بی پاها" ی ضرب المثل فوق هستند که  حالا حالاها ماندگارند و در دسترس! و ساختمانهای بافت قدیمی همان "پادارها" هستند که پای رفتن به سمت نابودی و فرسودگی دارند و باید آنها را هرچه زودتر دریابیم.
زیرا هر آن ممکن است بافت قدیم ، نابودتر از پیش گشته و فرصت های بیشتری از دست برود.
در خصوص ثبت و ضبط دانسته های انسانهای پیرامونی ما نیز همین قضیه صدق می کند.
اگر قرار است راجع به هنر بی بدیل میناکاری دزفول ، پنجه ی هنرمند استاد رکنی پیر و یا استاد نیلساز جوان را به تصویر کشیده و ماندگار کنیم ، عقل حکم می کند که  استاد رکنی را به دلیل کهولت سن در الویت ثبت آثار قرار دهیم (انشالله که هزار سال زنده باشند) و سپس دوربین یا قلم خود را در محضر شریف استاد نیلساز به شاگردی ببریم.
من میدانم؛
روزی خواهد رسید که با آه و افسوس ، نبود حتی یک "کلاه مال" را در دزفول به عزا بنشینیم.
مرگ آخرین نمدمال دزفول را به سوگ بنشینیم.(خدا ایشان را حفظ کند) همان نمدمالی که فروردین امسال از عدم توانایی پرداخت قبوض آب و برق دکانش ، عاجزانه برایم نالید.
روزی می رسد که آخرین "سراجی" دزفول در راسته شیرینی فروشان بازار کهنه برای همیشه بسته شود.
برای همین است که؛
طی پنج سال اخیر ، عاشقانه ( اکثرا در گرمای تابستان ها ) هربار که به شهر  آمده ام تشکیلات لازم را نیز به همراه آورده ام ( حتی سفرهای غیر کاری و عادی) و برای روزی که دریغ ام دوصدچندان نشود صدها دقیقه فیلم از جای جای شهر و اساتید هنر و صنعت دزفول گرفته ام.
من به عینه می بینم در آشفته بازار روزگار کمتر توجهی به خاموش شدن شمع وجود این نازنینان می شود.
کشاورزی را  به سخن واداشتم که از قدیمی ترین کشاورزان زنده ی دشت سبیری است.
من مفتخرم که تصاویر و گفته های آخرین معمار خانه ساز دزفول (منظور ، معماری که علم طراحی و ساخت خانه ی سنتی دزفولی را دارد) را ثبت و ضبط کرده ام.
سربلندم که استاد و اسناد ساخت گلدسته های مساجد قدیم دزفول را ثبت و ضبط کرده ام.
آخرین نمدمال و آخرین کلاه مال و آخرین معمار مرمتکار گنبد پیر رودبند و پیر شوش دانیال را  از ویزور دوربینم نگاه کرده ام.
مفتخرم که تصاویر هنر اهورایی استاد رکنی را بارها و بارها از ورای اتمسفر به آنسوی کره زمین ارسال کرده ام.
نکته ای که در اینجا باید بدان اشاره کنم اینست که :  به جد اعتقاد دارم ، سینه ی پیران و کهنسالان این مرزوبوم نیز گنجینه ای از دانسته ها و اصالت های اجدادی ماست که بعضا کمتر از سرپنجه ی اساتید و صنعتگران دزفول نیست.
و همین حقیقت است که مرا بر آن داشته تا فیلمهای بسیاری از گفته های پیرمردان و پیرزنان دزفولی را در آرشیو خود جمع آوری کنم.
دوستان و یاران گرامی ،
شمایی که توان فیلم برداری دارید!
شمایی که توان نوشتن دارید!
شما که می توانید عکس بگیرید و یا صدا ضبط کنید.
تمنای عاجزانه این برادر خود را بپذیرید و فرصت را از دست ندهید.
همان پدربزرگ آرام و خاموشی که کنج خانه ی شما نشسته و حرفی نمی زند ، همچون درخت کنارِ پُر بروباری است که شما باید هنر تکاندن آن را داشته باشید. همان پیرزنی که در محل شما با قدی خمیده رفت و آمد می کند و خانواده ای برای سرکشی ندارد سینه اش مالامال  خاطرات فولکلوری است که برای سازمان یونسکو ارزشمند است. (جدی عرض می کنم)
بسیاری از اسناد و وقایع تاریخ شهرمان در چشم و گوش این نازنینان ثبت و ضبط است که هنر وپیگیری شما می تواند این گهرهای تاریخی را که در واقع میراث فرهنگ فولکلور شهرمان است از مرگ نجات دهد.
نگذاریم با مرگ مش ریبخیرها ... دانسته هایشان نیز با خودشان دفن شود.
آری،
سه سال و اندی قبل در راستای همین تکلیف میهنی بود که تصمیم گرفتم دوربین را سراغ مش ریبخیر ببرم.
پرسیدم که آیا زنده است؟
گفتند که آری هنوز زنده است و در نهایت فلاکت و عزلت روزگار می گذراند.
دوربین را برداشتم و به همراهی یکی از بستگان به سمت بافت قدیم شهر به راه افتادم.
نزدیک باغ گازر خودرو را مقابل خانه مش ریبخیر متوقف کردم.
پیاده شدم و چند بار در زدم.
جوابی نیامد.
ادامه دارد.....


نظرات ()



عباس علی آمد و عباس جام جم رفت
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/۱٩

پست مش ربخیر 2 باز هم ماند...

دیشب از دزفول به تهران رسیدم و خرد و خاکشیر از آنهمه رانندگی به خواب رفتم. صبح به جام جم آمدم و مشغول کارم شدم. ساعت 12:30 یکی از بچه های آذری زبان دعوت کرد که ناهار را با او در رستوران مدیران (من مدیر نیستم) بخورم. گفتم بد نیست با او بروم و سر راه نیز درخواست آفیش خودرویم را تسلیم حراست سازمان کنم.

رفتیم؛

ناهار خوردیم و برگشتن جلوی ساختمان حراست او را منتظر گذاشتم و به سمت ساختمان براه افتادم. پایم را روی پله ی اول که قرار دادم خشکم زد. باورم نمی شد ، عکس عباس بود و تاج گلی دورش!!

شوکه شدم ، از مامور جلوی در پرسیدم این عکس مهندس اسدی نیست؟

- چرا !

- کی؟؟ چطور؟

- چهار شنبه ...( گیت الکرونیکی را برایم باز کرد).

زانوانم سست شد و همانجا همچون کفتر بال شکسته زمینگیر شدم.

گریه ام نمی آمد اما نفسم تنگ شد و به شماره افتاد. برخاستم و نامه را به اتاق مربوطه بردم. یکی از بچه های حراست که در همایشی مربوط به بحث "مدیریت بحران" مرا دیده بود و می شناخت زیر بغلم را گرفت و حالم را جویا شد.

- عباس کی شهید شده؟؟

- می شناختینش؟

- رفیقم بود.

- تسلیت میگم ، چهارشنبه.

به سختی خودم را کنترل می کردم.

نامه را دادم و خارج شدم.

مجددا به درب خروجی و کنار عکس عباس رسیدم. روی پله ها نشستم و بغضم ترکید. های های زار می زدم و غمم نبود که محوطه سازمان است و ممکن است کسی سر برسد.

برخاستم و به سمت رفیق منتظرم برگشتم.

- مهندس گفتی یک دقیقه...الان 10 دقیقه اس اینجام.

- عذر میخوام (عینک دودی را روی چشم هایم گذاشتم تا اشکامو نبینه.)

- صدات چرا اینجوریه؟ حراست بازداشتت کرد؟(شوخی)

***

عباس را از سال 80 می شناختم و حدود شش ماه در مقطعی خاص با وی همکار بودم. خنده از لبان این انسان بریده نمی شد. سراپا اخلاص بود. شاید نزدیک به چهارسال پیش به دلیل سنگینی وظایفش به واحد فنی حراست سازمان منتقل شد. (خبر 15 سال سابقه کار در حراست اشتباهه عباس قبل از حراست ، مهندس فنی فرستنده های FM تهران بود) فوق لیسانسش را نیز گرفته بود و کارمندی بود نجیب و باصفا.

چه افتخاری از این بالاتر برای عباس جانباز جام جم که مصادف با ایام ولادت عباس جانباز کربلا به دیار باقی پر کشید.

اکنون که انگشت بر کیبورد می گذارم و دیسون را می نگارم مانیتور را شفاف نمی بینم.

وای از این دنیا....وای!!         کلیک کنید

خدا می داند نای نوشتن برایم نمانده است. فقط خواستم با حال نزاری که اکنون دارم  غمم را در دیسون با شما قسمت کنم.

تمنای عاجزانه : کسی کامنت تسلیت نگذارد بلکه اگر تمایل داشتید به این سوال جواب دهید :

آنها که یک به یک پر میکشند و می روند و به وصال معشوق می رسند .....

ما بال شکستگانِ نفس اماره چه کنیم؟

نظرات ()



مش ری بخیر 1
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/٤

                                                 (( عکس تزئینی است ))

 

تریپ چادرش خیلی ساده بود ، دوسوی پایین چادر را با یک دست مچاله کرده و روی اِشکم نحیفش نگه می داشت. این سبک چادر زدنش را حدود سی سال شاهد بودم.گیسوهای بلند و  سپیدش چونان عروسک های کوچولو از کنار گوشهایش بافته و آویخته بود . صورت پر از چین و چروک و کوچک ، لبان درشت و دهانی بزرگ که تناسبی با طول و عرض صورتش نداشت. چشمانی ریز و گودافتاده که به سختی پیدا بود.
با شروع جنگ ، کمتر در محل بودم و به ندرت می دیدمش . هر از گاهی که عبورش از کوچه های محل و یا صدای دورگه اش در جلوی خانه اش توجهم را جلب می کرد از خود می پرسیدم : این مش «ری به خیر» چند سال دارد که از زمان بچگی ام گیسوان آویخته اش را سپید می بینم.
و

در آخرین سال عمرش بود که پاسخ این پرسش را تا حدودی دریافتم. مش ری بخیر نزدیک به هفتاد و اندی سال از من بیشتر سن داشت و طبیعی بود که از عهد کودکی ، او را دالویی سپید موی ببینم.
روزگاری غریب داشت.
تمام عمر صدساله این زن به زحمت و دربدری و دویدن به دنبال نان گذشت. کمترین کارش خوانچه کشی برای عروسی ها بود ، ضمن آنکه در مراسم عروسی و عزا ، هر کار یدی که می توانست می کرد تا لقمه ای نان برای اهل خانه اش ببرد. خدا می داند در عالم بچگی وقتی در جشن و شادی عروسی های در حال گذر از کوچه ها ( هنوز رسم عروس کشون با خودرو خیلی باب نبود) مش ری بخیر را با جثه نحیفش می دیدم که به قول کشتی گیران در رده "پَر وزن" هم به حساب نمی آمد و خوانچه های ورشوی به آن سنگینی را با تمام محتویاتش روی سر گرفته و جماعت اهل عروسی بی توجه به دست و پای لرزان پیرزنِ در زیر وزن خوانچه ، در حال رقص و کل(kel) و خواندن و چنگه زدن بودند.
همین حالا که آن صحنه های رقت بار زن بینوا را به یاد می آورم قلبم به درد می آید.
حضور در عروسی ها و کارگری کردن و فحش و متلک شنیدن از مردان اهل عروسی مش ری بخیر را تا حد زیادی بی پروا کرده بود و بعضی عصرها که جلوی خانه می نشست جوانان بی ریای!! محل دورش جمع شده و سرصحبت را با او باز می کردند ، او نیز علیرغم سن و سال نزدیک به هشتاد سالش ، به راحتی با آنان گرم می گرفت و از قدیما می گفت.
شاید او تنها پیرزن دزفول بود که در زمان خودش می توانست با قشرهای مختلف سنی ارتباط کلامی برقرار کند.
بنده ی خدا در یکی دو دهه آخر عمر ، به شدت به بوق اتومبیل ها حساس شده بود و یکبار که ناخودآگاه سر راه یک کاروان عروسی در کوچه مسجد لب خندق قرار گرفته بود ، با صدای بوبوق بوقِ کاروان ماشین عروس آشفته شده و داد می زد :


مَزَن....دِ مَزَن...... ترسی نرووِن توو؟؟؟ ( بوق نزنید.....بوق نزنید...می ترسید پای عروس و داماد به اتاق حجله نرسد؟؟)


احمد از بین تمام بچه های محل ، با مش ری بخیر اُخت تر بود و دست برقضا توانایی اَش در تقلید صدای دورگه و لرزان مش ری بخیر حرف نداشت.
روزی به او گفته بود که :
مش ری بخیر ، زمون شُمون هم کووَکون به اُفتیدن دُما دخترون؟ ( مشهدی رو بخیر ، آیا زمان نوجوانی و جوانی شما نیز باب بود که پسرها در کوچه و گذر مزاحم دختران بشوند؟)
مش ری بخیر گفته بود :
نه وَلله ، اما مو خُدُم یه روز اومم خونه مارُم گف دا! ری بخیر اومِنه سیت ( نه والا ، ولی من خودم یه روز اومدم خونه مادرم گفت روبخیر مادر! اومدن واست خواستگاری)


گفتُمش : ایسون چه واکُنُم؟ ( به او گفتم : حالا من باید چیکار کنم؟)


گُف : دا صُبا سحر مَسقِنَنَه بَر رو دَردَراقا پُرش کن.( گفت : مادرجان فردا صبح مَسقَنَه رو بردار برو کنار رودخانه تو ساحل دردراقا پرش کن آب بیار)


مو دونسُم که کووَک مخو آیه "سَراُو" بینَم. (من پی بردم که خواستگار قرار است بیاید کنار رودخانه و مرا از دور تماشا کند)


صُبا ورسیدُم اِسپی گُلگی (spe - golgi) کُردُم ، جومه گل باقلیمَ پوشیدُم مسقننه بُردُم کنار اُو وَر دردراقا.
( فردا پاشدم سرخاب سفیداب زدم و پیراهن گل باقالی مو پوشیدم ، مسقنه رو بردم کنار رودخونه نزدیک ساحل دردراقا)


مسقننه پر کُردم دیدُم کووُک نَ اومه. پَتیش کُردم اَندو پرش کُردم هم دیدُم نه اومه.خلاصه هی پرش کردم هی پتیش کردم نه اومه.
( مسقنه را پر آب کردم ولی پسرک خواستگار نیامد. خالی اش کردم و دوباره پرش کردم نیامد.خلاصه هی پرش کردم هی خالی اش کردم نیامد.)


اومم خونه ، مارم گف : هان دا !! دیدت؟ ( آمدم خانه مادرم گفت : چی شد مادر! تو رو دید؟)


گفتُم : نه دا ! قَپی مسقننه پُر پَتی کُردُم نه اومه. ( گفتم : نه مادر! مسقنه رو خیلی پر و خالی کردم ولی پیداش نشد)


مارم گف : بله بَقَمی! اومَسَه اَو دیر دیدته رفته. نَپِسَندیدِته!
(مادرم گفت : چرا خاک برسر! اومده و دورادور تو را دیده و رفته. پسندت نکرده!)


گفتمش : قبر بووش ، ...(صدای سوت سانسور دیسون)
( به مادرم گفتم : قبر پدرش ، ....(صدای سوت سانسور دیسون) )

 

 

ادامه دارد...

 

پی نوشت 1 )

مسقنه (mas-ghena) : ظرفی مسی و مخروطی شکل با گردن باریک. ظرفیت مسقنه حدودا 8 لیتر است و سابقا برای انتقال آب به مقدار محدود در خانه استفاده می شد. امروزه کسانی که به شکل سنتی در دزفول عرقیات گیاهی می گیرند ، مسقنه را زیر چکه ی عرق تولید شده قرار می دهند و به نوعی حجم مشخص مسقنه  ملاک تولید و فروش عرقجات است (البته همه گیر نیست ولی رایج است)


پی نوشت 2)

بقم (bagham) : زادگاه درخت بقم امریکای مرکزی است که توسط کاشفان اسپانیایی به آسیا ، اروپا و افریقا آورده شده. درخت بقم تا 15 متر ارتفاع یافته و برگهای قاشقی شکل و گلهای زرد و معطری دارد. چوب درخت بقم معدن رنگزایی است و غالب ترین و اصلی ترین رنگی که از چوبهای خرد شده ی بقم به دست می آید رنگ سیاه است که رایج ترین رنگ تولیدی چوب بقم است. اما حقیقت آنست که رنگهای بنفش و آبی پررنگ و ترکیبات این رنگها با افزودن مواد دیگر از چوب بقم قابل تولید است.نهایتا رنگ مشکی تولیدی از درخت سرسبز بقم را "بقم" گویند.

دزفولی ها نفرین هایی رایج داشتند (که هنوز هم رواج نسبی دارد) به این عبارات :

سیه به سر : سیاه بر سرت باد(استعاره از آنکه : عزادار شوی)

"بقمی" یا "بقم به سر" یا " یه بقمی زَنات" : که همگی کنایه از آنست که عزادار شوی و لباسهایت همچون رنگ بقم باد  .

 پی نوشت 3 )

اس پی گلگی (spe- golgi) : سفیداب و گلگون(سرخاب)

نظرات ()



تقدیم به تمام دایه های دزفول
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/۳٠

این مطلب مربوط به فروردین 89 است که در سایت خبری رجانیوز منتشر شده بود امروز تصادفا در یافته های گوگل به آن برخوردم و  گفتم این بار تقدیمش کنم به مادران پاکیزه و نجیب دزفولی :


(( می خواهند مادر را از ما بگیرند ))

چندی پیش خبری در سایت های اینترنتی پخش شد ، که نگارنده را برآن داشت تا زخم فرهنگی کهنه و مزمنی را به رشته تحریر در آورد.

خبر این بود: در غرب دستگاهی اختراع شده که دلیل "گریه بچه" را تشخیص می دهد.

یعنی اینکه از این پس مادران جوان، بی نیاز از ارتباطِ حسیِ مستقیم و درک مشکلاتِ کودک، گریه ی نوزاد خود را همانند دیگر نمادهای صنعتی، به دستگاهی بی احساس و بی جان بسپارند و خود را از شناخت روح وروان فرزند بی نیاز ببینند.

اِلوین تافلر، در "موج سومِ" خود، یکی از پدیده های شومِ این موج را نابودی خانواده هسته ای ( وجود پدر و مادر توامان) و رایج شدنِ خانواده ی تک والدینی می داند. چیزی که بیش از دو دهه است در جوامع غربی، شیوع آن بخوبی مشهود است.

می دانیم که، جلوه های زندگی مدرنیته ی غربی، پیش از آنکه پایشان به جوامع سنتی مانند ایران برسد، هیاهو و اخبارشان در رسانه های ما دیده و شنیده می شود. به عنوان مثال ، نخست می شنویم که چیزی بنام تلویزیون ساخته شده و در غرب وجود دارد و پس از چند سال به عینه شاهد حضورش در خانه هایمان هستیم.

اول می بینیم و می شنویم که دستگاهی بنام موبایل ساخته شده و سپس ورود آن را به جامعه ی بومی خویش جشن میگیریم.

لذا بعید نیست تا دستگاه "گریه شناس کودکان" نیز از پیِ خبرِ فوق الذکر، وارد جامعه   پر احساس و مادر دوست ایرانیان شده تا عنصر کلیدیِ " مادر" یک گام دیگر از زندگی ما حذف شود.

امروزه به وفور شنیده ایم که در جوامع به اصطلاح پیشرفته غربی، مادرانی هستند که کودکان و فرزندان خود را به راحتی سَر به نیست می کنند ، آن‏هم نه در مرحله جنینی، بلکه پس از سالها مادری و بزرگ کردن آنها ، دست به جنایت زده و تحت تاثیر کمترین فشارروحی ، جگر گوشه های خود را به روش های مختلف به کام مرگ فرو می کَشَند.

آیا نمی توان ادعا کرد که چنین مادرانی، اصولا پیش زمینه عواطف مادرانه ی لازم را نداشته یا کم داشته اند که دست به چنین اعمالی می زنند؟

در سرزمین ما ایران ، هنوز هم هستند مادربزرگ هایی که روزگارِ قبل از شیرخشک و پستانک را درک کرده و فرزندان خود را تمام و کمال و مستقیما به سینه می چسبانده اند و سخت افزاری بنام پستانک ، در چارچوب مادری آنها محلی از اعراب نداشته است.

***

چندی قبل از پیرزنی دزفولی سوال کردم که:

مادرجان، قبول که شما چیزی بنام پستانک برای فرزندان خویش استفاده نمی کردید، اما آیا به نوزادان خود "آب" هم نمی دادید؟
گفت: چرا ننه! آب می دادیم، اونم با یه وسیله ی فلزی کوچولو که یه نوکی داشت مثل منقار پرنده، باهاش از گوشه دهن بچه بهش آب می دادیم. ( بنام : دوریز )

***

این یک حقیقتِ تلخ است که مدرنیته با بیرحمی تمام، بسیاری از داشته های نیک و دلنشین ما را ، آرام آرام از ما گرفته است ، اما مگر نیکوتر و دلنشین تر از " مادر " هم برای ما وجود دارد؟

مادر کسی است که راه رفتن ، سخن گفتن ، خوردن و آشامیدن را به ما می آموزد.

مادر کسی است که اولین بار خندیدن را به ما می آموزد.

مادر اولین کسی است که ارتباط ما را با دنیای فانی برقرار می سازد و عاطفه را در دلمان برای نخستین مرتبه می کارد.

نگاهی به فیلم "هوش مصنوعی" اسپیلبرگ ، تشنگی بشر موج سومی تافلر را برای عنصر گم شده مادر در غرب ، به خوبی نشان می دهد.

 

 

حال نگاهی مجدد به خروجی خبر " اختراع دستگاه تشخیصِ دلیلِ گریه نوزاد" در رسانه های ایرانی بیاندازیم.

اصولا وجود چنین دستگاهی در جامعه یِ "هنوز سنتیِ" ایران ، به شدت بی مورد بوده و دخترانِ این سرزمین که قرار است مادران فردایمان باشند ، هیچ نیازی به چنین سخت افزار عاطفه ستیزی ندارند چرا که ، هنوز هم بسیارند مادران ایرانی که به طرفه العینی خواسته های نوزادان خویش را نه تنها از روی گریه ، بلکه از روی تنفس و یا نگاهشان می فهمند ، هر چند با کمال تاسف وجود این قابلیت مادرانه در ایران امروز عمومیت ندارد و متاسفانه ریزش هایی در توانایی های این چنینی مادرانِ ایرانی دیده می شود.

به هر حال اختراعِ چنین دستگاهی به درد همان جامعه ی تک والدینی غرب می خورد و بس.

 

این قلم؛

پدرانی را می شناسد که همپای همسر خویش ، توانایی تشخیص این را دارند که گریه نوزادشان ریشه در بی خوابی دارد یا گرسنگی و تشنگی و یا درد!

لذا ، بجاست تا ارباب رسانه های مختلف در کشور ما ایران ، مراقب ماموریت های ذاتی خویش باشند و به بهانه کار اطلاع رسانی ، پیشتازِ وارداتِ هر ساخته و اختراعی به کشور عزیزمان ایران نباشند و در عوض به ماموریت های ملی و درستِ خود ، که همانا حفظ ، احیا و ارتقاء داشته های نیکوی فرهنگی خودمان است بپردازند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است ( حتی المقدور ) واسطه ی پستانک را فی مابین خود ونوزاد حذف کنند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است ( حتی المقدور ) واسطه مربی های جوان و کم تجربه و عموما مجردِ مهدکودک ها را فی مابین خود و فرزندانشان حذف کنند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است هر چه بیشتر ارتباط های فیزیکی ، کلامی وعاطفی مستقیم با فرزندانشان داشته باشند.

اینکه ، مادران امروز خیلی خیلی بهتر است کودک را از مرحله نوزادی تا نوجوانی مستقیما ( با غذاهای مادرانه و خانگی ) تغذیه کنند و از دادن غذاهای غیر مغذی و فست فود به فرزندانشان پرهیز کنند.

اینکه ، مادران امروز لازم دارند تا کمتر ، فرزندان و کودکان خود را به دست تلویزیون بسپارند و به‏ جای عمو پورنگ ها ( با پوزش از دوست عزیزم داریوش فرضیه ای) خودشان با کودک ارتباط گرفته و شعر و قصه های دلنشین قدیمی را بر زبان برانند.

حقیقت این است که عوامل متعددی دست به دست هم داده اند تا عنصر فوق کلیدی "مادر" را از جامعه یی مانند ایران بگیرند.

 

پی نوشت 1 : متن امروز نسبت به مطلب سال قبل اندکی تلخیص دارد.

پی نوشت 2 : 15 ماه پیش که این متن را نوشتم گمانم این بود که وجود این دستگاه برای جامعه ایرانی ، در حد یک خبر است  امروز متوجه شدم که سابقه فروش این دستگاه در کشورمان حدود 5 سال است و قیمت آن نیز 97 هزار تومان که خوشبختانه هنوز اپیدمی نشده است.

نظرات ()



مفید و مختصر
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/٢٤

منظره گرامی لینک وبلاگی را برایم ارسال کرده که پیش از این نیز ابراز لطف نویسنده ناشناس و محترم این وبلاگ را دیده و لینکش را در پُست قبلی گذاشته بودم.

همین جا و رسما از نویسنده این وبلاگ برای نقد نوشته های دیسون سپاسگزاری نموده و اعلام می کنم  :

جان برادر!

متعجبم از اینکه چطور این قلمدار حقیر را قابل دانسته و زحمت نقد مطالب دیسون را می کشید.

به گمانم دزفول عزیزمان سرشار از موضوعات و مطالب مهم تر و حادتر از "مهران موزون" است و حقیری چون من ، قابلیت پردازش و مورد توجه بودن را ندارد. به هرحال باز هم تشکر کرده و امیدوارم بتوانم روزی جبران محبت و کوچک نوازی شما را بنمایم.

فعلا دعاگوی شما هستم.

 

 

الاحقر : مهران موزون

نظرات ()



دو خبر
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/۱٠

خبر اول

  تقدیم به کسانی که موسیقی دزفولی و نشر آن برایشان مهم است :

محترمانی همچون حسین شکوفای عزیز ، علی صدیقی راد نازنین و وحید تاج گرامی.

 

روز ملی کشور سوئد ششم ژوئن است.روز ششم ژوئن در جشنواره موسیقی استکهلم ، پری عیسی زاده با همکاری :

حسن مقدم (تار)

پدرام شهلائی (کمانچه و عود)

و همچنین مشتاق فیض یابی (تنبک)،

چند ترانه ی قدیمی دزفولی را اجرا خواهد کرد.

کنسرت پری عیسی زاده و گروهش در ساعت دوازده روز دوشنبه، روز ملی سوئد درمحل Gamlastan,träddgårdsgatan 9 اجراخواهدشد.

نکته 1 : ششم ژوئن 16 خرداد ( دوشنبه) است. علاقمندان برای تهیه بلیط به ورودی علی کله مراجعه نمایند. ایاب و ذهاب نیز فراهم است ( پرواز یکسره از دزفول به استکهلم.)    ( شوخی خمونی)

نکته 2 : دیسونی های عزیزی که موفق به رصد این برنامه شدند  و یا آن را دانلود نمودند به اینجانب فایل صوتی اش را تحویل دهند تا با نرم افزارهای لازم تُنالیته صدای خانم عیسی زاده را مردانه کرده و در دیسون قرار دهیم چون قرار دادن صدای خواننده زن در دیسون با موازین شرعی هم خوانی ندارد. ( باز هم شوخی)

امید که نوازندگان این گروه ، ملودی های دزفولی را "خارج" نزنند و خانم عیسی زاده نیز همچون آن خواننده ی خانم لس انجلسی (که بلوتوثش در دزفول پخش شد) ، ترانه های دزفولی را "خارج" نخوانند.

خبر دوم

وبلاگ کلک بی کلک مطلبی را از وبلاگ دزفول شناسی منعکس نموده که جای تشکر دارد. دعوت می کنم که افتخار دیگری از تمدن دشت دز به مرکزیت دزفول را در این وبلاگ بخوانید و لذت ببرید.

نکته : این مطلب برای آنانی است که سعی دارند تا سابقه شش هزارساله موسیقی ایران زمین را در وجود فناپذیر یکی از استادان چیره دستِ حال حاضر موسیقی سنتی کشورمان خلاصه کنند.

                                                انعکاس مطالب دیسون با ذکر منبع آزاد است                                                                

زنده باد دزفول

نظرات ()



سوز دل
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/٧

گفته بودم که گلها و ترنج های قالی ایران زمین را همه جوره عاشقم.

آشپزی نواحی ایران عزیزم همانقدر برایم دوست داشتنی است که مراسم عروسی هایشان.

لباسهای محلی جای جای ایران همانگونه نازنین و زیباست برایم ، که معماری چشم نوازشان.

شاید لازم باشد برای دیسونی های عزیز توضیح دهم که غرض بنده از "ایران زمین" تنها مرزهای بین المللی کنونی کشورمان نیست ، بلکه مردم سراسر تاجیکستان ، اهالی کوههای بدخشان در افغانستان و مردم سواحل بسفر و داردانل بوی هموطن را برایم دارند. راستش را بخواهید دلم برای اتحاد با هموطنان آذربایجانی در باکو و ترکمنستانی در شهر دوشنبه همیشه می تپد.

من تمام کشورهای فارسی زبان را پاره های تن ایران زمین می دانم.

هیچگاه پایتخت بودن تیسفون (نزدیکی بغداد) را برای سرزمینم فراموش نمیکنم.

چه اینکه بزرگان دین ( علیهم السلام ) فرموده اند : حب الوطن من الایمان.

بگذریم..

بحث بر سر داشته های فرهنگی اقوام ایرانی بود.

یکی از این داشته ها ، موسیقی نواحی است.

نی انبان بندری.( یا نی همبان )

دوتار خراسانی.

بالابان ترکی.

و کمانچه لری...

همه و همه برایم شنیدنی و روح نوازند.

چندی پیش که به تهران باز می گشتم در نمایشگاه بهاره خرم آباد آلبوم "شونه شکی" استاد فرج علیپور را گرفتم.

 

 

خدا میداند تا تهران چه لذتی از رانندگی بردم.

علیپور اکنون 53 سال دارد که از خدا برایش فراتر از 120 سال عمر با عزت آرزو دارم.

بهت انگیز اینکه این استاد مسلم کمانچه ، هیچ استادی برای نواختن این ساز پرمانور نداشته است.

سالیان دراز از اهل فن شنیده بودم که " موسیقی گوشی" و بدون کلاس و استاد به جایی نمی رسد. اکنون علیپور این فرمول سنتی را برهم زده است.

بی هیچ پیرایه دیگری ، شما را دعوت می کنم به میهمانی پنجه اهورایی فرج علیپور که به ریش موسیقی های متال و اعصاب خردکن غربی خندیده است :

اینجا بشنوید :  کلیک کنید ( حجم فایل 1.94)

اینجا ببینید :    کلیک کنید

 

زنده باد ایران

نظرات ()



تئاتر دزفولی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳۸٩/۱٢/٤

هر از چندی سی دی هایی از تئاترهای دزفولی توسط دوستان و نزدیکان به دستم می رسد و با کنجکاوی و علاقه اقدام به تماشا و بررسی شان می کنم ، لکن پس از  تماشای محصول جدید ، با تاسف و حسرت به کنارش می گذارم.

من؛

نه کارگردان تئاترم و نه بازیگر و نویسنده ی آن.

اما به عنوان یک مخاطب علاقمند به تئاتر و یا کسی که معتقد است فرهنگ تئاتربینی تاثیری صدچندان نسبت به فیلم بینی ، بر روح و روان و شخصیت آحاد جامعه دارد عرض می کنم :

تئاتر دزفولی تقریبا در نقطه صفر خویش ایستاده است.

بنده برای تلاشهای مخلصانه و غیرت مندانه ی اهالی تئاتر دزفول احترام  فراوان قائلم و دست همتشان را می بوسم لکن فکر می کنم پتانسیل ادبیات دزفول (برای نویسندگی نمایشنامه) و یا بازیگری ، بیش از این هاست.

سوال این است که دلیل بالفعل نشدن این پتانسیل چیست؟

عدم استعدادیابی؟

فضای بسته ی بازیگری؟

خط قرمزهای دولتی ؟

تنگ نظری های احتمالی مسئولین محلی؟

و یا از همه مهمتر : نبود سواد و دانش مکفی « تئاتر » در دزفول؟

به راستی مشکل کجاست؟

بنده برای اینکه پیشداوری نکرده باشم پاسخ قطعی به هیچکدام از این پرسشها را نخواهم داد ، چرا که اشراف کاملی به آنها ندارم ( چون حضور دائم در شهر ندارم).

اما به اندازه یک « مخاطب » معمولی ، می توانم در خصوص محتوایی که در سی دی های ارسالی به دستم می رسد نظرم را عرض کنم.

1- ضعف علم بازیگری تئاتر در دزفول ( به لحاظ کمیت و کیفیت ) به خوبی مشهود است.

2- فقر نویسندگی در دیالوگ ها احساس می شود.

3- طراحی صحنه در برخی! تئاترها لنگ میزند( صرفنظر از دلیلش).

4- سرگردانی و بلاتکلیفی «لهجه شیرین دزفولی» در دیالوگها دیده می شود.

5- مهم ترین نکته : اغلب تئاترهای دزفولی در دزفول ، پایه و اساس دیالوگ ها را بر کمدی و طنز سوار می کنند که متاسفانه این ژانر غالب در دزفول ، با هجویات و لودگی افسارگسیخته ممزوج است و تمام تلاش گروه های زحمت کش  را صرفا درخنداندن مخاطب (به هر قیمتی) محدود می کند.

6- فیلم برداری ها کاملا آماتور و عمدتا تک دوربینه صورت می گیرد.

7- صدابرداری که مهم ترین عنصر صحنه پس از بازیگری است بسیار ضعیف انجام می شود.

ببخشید...

قصدم تزریق نا امیدی و یا مته بر خشخاش گذاشتن نبود ، بلکه از صمیم دل خواهان رشد و توسعه تئاتر شهر پدری هستم ، لذا وقتی از راه دور مخاطب خروجی زحمات بچه های نمایش دزفول هستم کمترین دینی که نسبت به آنها دارم انعکاس درک و نظرم در خصوص نتیجه زحمات آنهاست.

ممکن است بسیاری از شما عزیزان با نظر بنده موافق نباشید اما ،

این خیلی مهم است که بدانیم : تئاتر فقط در ژانرهای کمدی و لودگی و خنده خلاصه نمیشود.

این سخن بدان معنا نیست که نباید تئاتر کمدی کار شود. به هیچ وجه!.

کمی تعمق کنیم که آیا ، زندگی روزمره دزفولی ها در گذشته و حال ، نمی تواند دستمایه نمایشنامه های جدی هم باشد؟

امروز زبان انتقال پیام در بزرگترین فیلم و تئاترهای جهان ، زبان انتزاعی هنر است و این شیوه انتقال پیام ، در بستر تئاتر چه کارها که نمی کند!

گاهی تلاشهای چندساله یک پدر برای تقویت ارتباطش با فرزند ناکام می ماند و این یک تئاتر قوی و خوب است که توان ایجاد این ارتباط را در یک سانس دوساعته دارد.

اگر تمام معانی لازم در یک تئاتر جمع شود تا گوی بیان به بهترین شکل ممکن زده شود.

شاید خوانندگانی کامنت بگذارند که : اشتباه می کنی فلانی! تئاتر با موضوعات جدی هم در دزفول ساخته می شود.

بنده هم در پاسخ عرض می کنم : اگر منظورتان تئاترهای با تم جدی و موضوعات روز  و البته به «گویش دزفولی» است که به دست بنده و نزدیکانم چیزی در این خصوص نرسیده.

ضمن آنکه تاکید میکنم ، منظور من تئاترهایی است که در عین جدی بودن تم ، گویش دیالوگ ها « دزفولی» باشد.

نمی دانم چرا این نهله فکری از خود ما دزفولی ها و در ادامه ، از پارادایم های  ذهنی خوزستانی جماعت زدوده نمی شود که : « گویش دزفولی و شوشتری فقط برای خنده و شوخی مناسب است.»

به این ادعا خیلی خیلی اصرار دارم که :

توسعه و تقویت تئاتر دزفول در ژانرهای مختلف ( نه فقط کمدی) هم ممکن است و هم بسیار سازنده.

نکته : همیشه اقرار داشته ام که در میان ملت بزرگ ایران ، اصفهانی ها بیشترین استعداد را برای بازیگری تئاتر داشته و دارند.

اکنون با قاطعیت می گویم : جوانان دزفولی استعداد بسیار بالایی در هنر تئاتر دارند که اگر همتی از سوی مردم و مسئولین شهر رخ دهد دزفول به راحتی یکی از قطب های تئاتر ایران خواهد شد.

تا نظر دوستان چه باشد؟

 

 

درود و دوصد بدرود

نظرات ()



اسباب کشی دیسون
نویسنده: مهران موزون - ۱۳۸٩/۱٢/٢

سلام به خوانندگان شریف دیسون.

اینجا مکان جدید دلنوشته های من است.

فکر کنید برای تنوع فضای سایبری دیسون و یا خستگی از قیافه بلاگفا به اینجا آمده ام.

فعلا اینجا مستاجرم تا ببینم فرق حال و هوایش با بلاگفا چطور است.

اگر فاز داد و خوب بود که می مانم.

وگرنه که ممکن است به همان بلاگفا برگردم.

علی ایحال عید تولد حضرت رسول(ص) و امام صادق (ع) بر همه شما همشهری های عزیز تبریک و تهنیت باد.

تا بعد..

درود و دوصد بدرود

نظرات ()