درباره نویسنده
مهران موزون
در گویش اصیل دزفولی مکتبخانه را دیسون گویند. اینجا محل دلنوشته های من در خصوص فرهنگ فولکلور شهرم است . اگر اغلب ، طولانی می نویسم بر من ببخشید و لطفا اجازه دهید تا در وبلاگ شخصی ام ، مشق نوشتن کنم . امیدوارم اوقات خوشی را برای خوانندگان دیسون رقم بزنم. نکته مهم : صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یک پاسخ خاص
  • یک سوال خاص
  • دستگرمی 700 میلیون تومانی
  • تقوا یا تخصص؟
  • شهر وارونه ی من
  • 4 خرداد...پنجشنبه....ملامهدی....
  • تحقق یک آرزو
  • اطلاعیه
  • شیشه شور
  • آفرینشی نو، از مرکز آفرینش ها
  • گزارش دیجیتالی نوروز
  • سُقُلمَکی (sogholmaki)
  • فاطمه ، فاطمه است
  • پایان 42 سال فراق
  • اطلاعیه
  • فرصتی برای شکستن یک تابو
  • در خانه اگر کس است یک حرف بس است
  • به کی رأی داهام ؟
  • ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
  • فاطمه بانو
  • سوال تصویری (1)
  • ربنا لا تزغ قلوبنا
  • باباتقی (قسمت دوم)
  • باباتقی (قسمت اول)
  • پیش اطلاع رسانی شب یلدا
  • پلنگ دزفول
  • وامانده
  • یه حبه قند دزفولی
  • هر کسی از ظن خود شد یار من
  • هنوز نه!
کلمات کلیدی مطالب
  • مهران موزون (٤٦)
  • دزفول (٤٤)
  • دیسون (٤۳)
  • انتخابات (٥)
  • موزون (٤)
  • روغن (٢)
  • رود دز (٢)
  • امام خامنه ای (٢)
  • کاندیدا (٢)
  • شیراز (٢)
  • فیلم (٢)
  • موسیقی (٢)
  • زبان (٢)
  • مادر (٢)
  • نوروز (٢)
  • باباتقی (٢)
  • احمد سوداگر (٢)
  • فاطمه بانو (٢)
  • انصاری (٢)
  • نون چربی (٢)
  • پخت غذا (۱)
  • مهران موزونی (۱)
  • دنبه (۱)
  • سوغاتی (۱)
  • مریم مقدس (۱)
  • شیخ انصاری (۱)
  • سردشت (۱)
  • گرد و خاک (۱)
  • هواپیمای جاسوسی (۱)
  • تئاتر دزفولی (۱)
  • فرزاد مؤتمن (۱)
  • دره پلنگون (۱)
  • دسیسه مثلث (۱)
  • عباس موزون (۱)
  • خبرگزاری تقریب (۱)
  • یاغ (۱)
  • کاپو چینو (۱)
  • دوریز (۱)
  • سبط شیخ انصاری (۱)
  • امیر فلاطون نژاد (۱)
  • شیشه شور (۱)
  • حقآبه (۱)
  • ملا مهدی قلمباز (۱)
  • چهار خرداد (۱)
  • رای سفید (۱)
  • چال کندی (۱)
  • زلال دز (۱)
  • رادیو دزفول (۱)
  • دسفیل (۱)
  • rq-170 (۱)
  • هل گل (۱)
  • رسانه (۱)
  • تلویزیون (۱)
  • دوربین (۱)
  • نماز (۱)
  • لیبی (۱)
  • موشک (۱)
  • قرار (۱)
  • مصاحبه (۱)
  • یلدا (۱)
  • امام صادق (۱)
  • حج (۱)
  • خانه (۱)
  • جانباز (۱)
  • رهبری (۱)
  • جلال آل احمد (۱)
  • سوال (۱)
  • شهرداری (۱)
  • مهران (۱)
  • بهداشت (۱)
  • خوراک (۱)
  • شهدا (۱)
  • فرهنگ (۱)
  • همایش (۱)
  • دعا (۱)
  • شهید (۱)
  • شعر (۱)
  • پول (۱)
  • دوست (۱)
  • دانشجو (۱)
  • سینما (۱)
  • هنر (۱)
  • آبگوشت (۱)
  • آرزو (۱)
  • نماینده (۱)
  • ایرانیان (۱)
  • شخصیت (۱)
  • سنت (۱)
  • برادر (۱)
  • خوزستان (۱)
  • گویش (۱)
  • موسوی (۱)
  • کمانچه (۱)
  • شناسنامه (۱)
  • کارگردان (۱)
  • کویر (۱)
  • اسب (۱)
  • لهجه (۱)
  • نهی از منکر (۱)
  • سیمین دانشور (۱)
  • تقوا (۱)
  • آشپزی (۱)
  • چمران (۱)
  • ناسیونالیسم (۱)
  • تخصص (۱)
  • رود (۱)
  • عیسی بن مریم (۱)
  • شانه (۱)
  • 2012 (۱)
  • خشک (۱)
  • دوبیتی (۱)
  • بستنی (۱)
  • دز (۱)
  • پاپتی (۱)
  • کفتر باز (۱)
  • سینما و رسانه (۱)
  • زیبا کنار (۱)
  • دارالمومنین (۱)
  • یه حبه قند (۱)
  • محیط زیست (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پلنگ (۱)
  • پیرزن (۱)
  • سخنران (۱)
  • قذافی (۱)
  • بیت (۱)
  • بق (۱)
  • میلیون (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • آخرین جرعه جام
  • آذرکیش
  • اس ام اس های مثبت
  • الف دزفول
  • الهه زندگی ام
  • الهی العفو
  • امام جمعه دزفول
  • انجمن داستان نویسی ماه
  • انجمن قصه الزهرا
  • انجمن قصه دزفول
  • انصار حزب الله دزفول
  • آیت الله العظمی انصاری
  • ایستگاه تفکر
  • اینجا قلب من است
  • آینده از آن حزب الله
  • باز باران
  • بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی
  • بچه های مسجد نجفیه
  • بچون هیئت دزفول
  • بنگروز
  • بهداری لشکر
  • پخش و پلا اَ هَمَه جا
  • پسر دزفولی
  • پورتال شهرداری دزفول
  • پیشکسوتان گردان عمار
  • تا اقیانوس
  • تا صبح سعادت
  • تا ماه راهی نیست
  • تافا
  • تپشهای دلی شکسته
  • ترجمان عشق
  • تکواندوکاری از شهرستان دزفول
  • چزابه
  • چهارخرداد
  • چوب خدا
  • حرف دل
  • حرفی از جنس زمان
  • حس آرامش
  • حق جو
  • حکیم دزفولی
  • خاطرات دفاع مقدس
  • خاطرات شهدای شهرک منتظری
  • خانوم گل
  • خورشید عالم تاب
  • خیاطی
  • دختر برفی
  • در آغوش خدا
  • درباره الی پلی
  • درد و دل
  • دز راستین
  • دزپیک
  • دزفول آلیانس
  • دزفول تایمز
  • دزفول در یک نگاه
  • دزفول شهر من
  • دزفول قهرمان
  • دزفول ما
  • دزفول مدرن
  • دزفول نیوز
  • دزنگار
  • دزنوا
  • دست نوشته ها
  • دست نوشته ها 2
  • دفتر خدمات مسافرتي سبزقبا
  • دفترچه
  • دکتر علیرضا مخبر دزفولی
  • دلپرسه
  • دیسون قبلی
  • ذهبیه
  • رحمت خدا
  • رضا مخبر دزفولی
  • رضا مسعودی
  • رهسپار قدیمی
  • زمزمه
  • زن ، آب ، آیینه
  • ساده مثه سادگی
  • سدر بهشتی
  • سرزمین خاطره ها
  • سرزمین گرم
  • سرگذشت
  • سلاله زهرا
  • سیاه مشق
  • سید مرتضی سبزقبا
  • سیدرضا سبزقبا
  • شاعرانه
  • شاعرانه ها
  • شاهد
  • شبکه خبری دزفول
  • شهادت قلم
  • شهر خمون دسفیل
  • شهرداری دزفول
  • شهید روح الله سوزنگر
  • شهید سوداگر
  • شورانگیز
  • صاعقه
  • صبح خیس
  • صدای تنهایی
  • صدرالدین کاشف دزفولی
  • طلائیه
  • عاشوراییان
  • عاشورائیان محله کرناسیان دزفول
  • عبدال زاده
  • عزرائیل
  • عصر تکنولوژی جدید
  • عطارنامه
  • علامه مخبر دزفولی
  • غلامرضا کاج
  • غلوم
  • فاتحان دز
  • فانوس دز
  • فرزانگان جنوب
  • فرشک
  • فرهنگستان
  • فعالان دانشگاه آزاد (سوتی دز)
  • قدیمی ترین پل جهان
  • كافي نت ناصيران
  • کلک بی کلک
  • کُلول
  • کهربا
  • کوما
  • کیاسی بلاگفا
  • کیاسی میهمن بلاگ
  • گرای صفر
  • گردان بلال دزفول
  • گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد دزفول
  • گروه نمایشی هدی
  • گل طه
  • مبارز دزفول
  • مجمع خادم الشهداء دزفول
  • مجید فضیلت
  • محراب معراج
  • مرکز شهر
  • مسافر
  • مسجد حجت بن الحسن (عج)
  • مسجد حضرت رسول اعظم
  • مسجد حضرت زینب دزفول
  • مسعود مشعلچی
  • مقدم
  • ملا محمدعلی جولای دزفولی
  • ناصرین
  • نسیم بهشت
  • نگاه
  • نوشته های یک پشت کنکوری
  • هدیه خدا
  • هنر آشپزی خانم گل
  • هنر دز
  • هیئت تیراندازی با کمان دزفول
  • هیئت رایت العباس
  • واگویه ها
  • والفجر 8 (غزاله)
  • یاد لاله ها
  • یاد همرهان
  • یار مهربان
  • جادوی جنون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دیسون
پیر من! دز (pire man dez)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/۱٠

امشب در حال مرور مطالب دیسون قبلی به پُستی از آخر خرداد 89 برخوردم که در آن شعری زیبا از اخوی ام قرار داده بودم. شعری که سوز دل و زبان حال خود شاعر است.

این شعر را هر چند وقت یکبار مرور می کنم و حالی به من دست می دهد.

این روزها ، جور بستن رودخانه گتوند و کم آبی کارون را ذخیره سد دز دزفول می کشد و پرآبی موقت این روزهای رودخانه شهرمان ، رشحاتی از عظمت گذشته دز را یادآور می شود. چه خوب است این نیم رخ دز قدیم را به خاطر بسپاریم تا بار دیگر که سد گتوند باز شد و دز به تنگه ی باریک و ذلیل خویش بازگشت ، لااقل کمی تفاوت دز واقعی را با آنچه که در این سالها به چشمان ما تحمیل شده بدانیم.

گفتم بد نیست پس از گذشت حدود 14 ماه ، دوباره شعر "پیر من دز" را برای چشمان نازنین شما رفقای دیسونی تکرار کنم :

 

==================

پیرِ من ، دز (pire man , dez )

آن روزها که می خروشیدی ، دز
آن روزها که می جوشیدی ، دز
آن روزها که برهنگی ام را می پوشیدی ، دز
آن روزها که چشمه هایت چشم هایم را می شست
چه بزرگزاده بودم .. بزرگِ من ، دز
کودکی ام به فدایت ، دز
خوشی هایم هرچه زلال تر ، از آنِ تو
سرمستی های نوجوانی ام به پای تاف های مَسی اَت

 

عکس از : عباس قلمبر دزفولی

پیر من ، دز
آن روزها که رودبندِ پیر، به نگاه تو گره از علم های محرم می گشود ، کجاست؟
و امروز که غریبگان ، گره نجابت از زلف کوچه هایت می گشایند ، کجاست؟
آن روزها که شب تا سحر ، در کنارت می غنودیم ،کجاست؟
و امروز که گلالوده تن ، به زلالت در می غلتند ، کجاست؟
امروز شرمسارم از آنچه هستم ، دزِمن
امروز که نژاده ات را به اغیار درآمیخته ام شرمنده ام
که رگه های نازلال ، در وجودت دوانده ام و زلالت را تَلَب کرده ام
زبانم بریده ، خامه ام شکسته باد دز
امروز که امواجت را به رِجسِ بی حیایی می آلایند ، امروز چه ناخلفم
امروز که قِندِرها  در به در از آسمانت می گذرند
دیواری دگر فروریخته و لانه های شکسته ی قندرها ، نعش جوجگان را در آغوش کشیده است

 

 

کودکی ام به فدایت ، دز
شرمنده ام که لانه بانی پرندگانت را ، لایق نبودم
کودکی ام به فدایت دز
امروز که اندام نحیفت را چَشم در چَشمِ من  به زوال می برند
مُثله مُثله  بر دستِ  نعش کشِ کوهرنگ
به پای غربیان زاینده نگر ، تَنَت را چه زلال می برند
دیگر بوی گرم نان اگر ، از تنور قلب هامان به مشامت نمی رسد ، شرمنده ام دز
می دانم ، به پای گندم همسایه می برندَت
تنور من ! گو سرد باش و بمیر

 

 

و من چه ناخلفم که تنها شعر می گویم و  وِرد می خوانم
امروز که دربه درِ کوچه هایت ، حُجب می جویم و نمی جویم
چه بی رگم ، دز
چه بی رگم ، که در کنار تو ، زلال ترین رگِ ایران زمین
چنین زبون و ذلیل ، پاسبانی ات نمی کنم
شرمنده ام ، دز
شرمسارم
پیرِ من ، مرادِ من ، دز
ببخش اگر دیر آمدم به خود
کودکی ام به فدایت
بمیرم پیش از آنکه مردنت را ببینم
دیروز که بزرگزاده بودم ، چه بزرگ بودی دز
و امروز که ذلیلم ، چه نحیفی دز
امروز که یغما زده ای ، از هرآنچه هستم شرمسارم

 

بمیرم ، پیش از آنکه مردنت را ببینم
بخشکم ، پیش از آنکه خشکی ات را ...
بخشکم پیش از آنکه خشکی ات را....


پی نوشت)

غربیان زاینده نگر : توریست های غربی که برای دیدن زیبایی های زاینده رود به شهر اصفهان می آیند
تلب (talab) : گل آلود شدن آب رودخانه را تَلَب شدن آب گویند
تاف های مَسی : امواج خروشان زیر پل جدید (پل منتهی به چهار راه شریعتی) را تاف های مسی می گویند

 

درود و دوصد بدرود

نظرات ()



مش ریبخیر 3 (باریک ترین خانه دزفول)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/۳۱

امید داشتم که مش ریبخیر بابت تجارب چند دهساله اش در شغل خوانچه کشی عروسی های دزفول قدیم ، حرفهای شنیدنی در برابر دوربین بزند. امیدوار بودم که مرا بیاد بیاورد.
او یکی از زنان همسایه بود که همیشه ی خدا بدون در زدن ، از چهارطاقی درب همیشه باز و چوبی خانه ی ما وارد می شد و با دادن سلامی بلندبالا به اهالی خانه ، بی آنکه منتظر شنیدن پاسخ باشد به اتاقی که عمه ی پیرم در آن ساکن بود می رفت.
حال مقابل درب خانه اش بودم ، همان خانه ای که سالهای سال دربی محقر با روکش فلز گالوانیزه داشت و اکنون مبدل به دربی آهنی با  ضدزنگ گشته بود. اولین بار بود که می خواستم وارد خانه ی مش ریبخیر شوم. تمام آن سالها یا او را در کوچه ها و مراسم عروسی دیده بودم یا درون خانه ی خودمان و یا پای تنور نان پزی "ماررحمت الله" .
باز هم در زدم اما خبری نبود. دلم نمی خواست دست خالی برگردم ، از بن بست سه متری خانه مش ریبخیر خارج شدم .
 کمی آنطرفتر دکان تعمیرات دوچرخه ای بود که منزل صاحب دکان نیز همانجا کنارش قرار داشت.
چهره اش آشنا می زد اما نامش را بخاطر نداشتم .
او مرا به خوبی شناخت و نه تنها حال پدرم را پرسید بلکه نام کوچک مرا نیز به خوبی بیاد داشت و ....
وقتی متوجه شد به سراغ مش ریبخیر آمده ام متعجب شد و متعجب تر اینکه برای تصویر برداری قصد ورود به خانه پیرزن را داشتم.
تعجب من نیز برانگیخته شد چرا که مرد تعمیرکار از منزلش کلید خانه مش ریبخیر را آورده و در خانه ی پیرزن را گشوده و با صدای بلند و یا الله گویان وارد شده و ورود مرا خبر داد.
تازه متوجه شدم که مرد همسایه نقش یک فرزند دلسوز را برای مش ریبخیر بازی میکرد چرا که زن بیچاره توان شنوایی و حرکتی خوبی نداشت.
مرد ما را با مش ریبخیر تنها گذاشت و رفت.
باورم نمیشد که خانه مش ریبخیر تا بدین حد کوچک و محقر باشد. طول خانه نزدیک به 12 متر و عرض آن کمتر از 2 متر بود.
عکسهای زیر را نگاه کنید :


عکس اول نقشه منطقه باغ گازر تا سردره است.

 

 

عکس دوم ، چهار ساختمان را با رنگهای مختلف مشخص کرده است.


رنگ آبی همان درمانگاه رشیدیان است.
رنگ سبز حسینیه سبط شیخ انصاری است.
و رنگ قرمز را دور خانه پدربزرگم کشیده ام که حدود 400 متر مربع وسعت داشت.(متراژ را گفتم تا بتوانید با مقایسه عکسها ، کوچکی خانه مش ریبخیر را متوجه شوید)
وقتی خواستم دور خانه مش ریبخیر خط بکشم آنقدر ملک پیرزن کوچک بود که امکان اینکار برایم نبود و فقط توانستم یک خط قرمز کوچک (مانند خط فاصله) روی کل خانه اش بکشم ، شما خوانندگان محترم دیسون با مقایسه عکسهای 1 و 2 می توانید حیات خانه مش ریبخیر را در حد یک نقطه سیاه (درست زیر خط قرمز)  ملاحظه نمایید.
(چند روز قبل خبری خواندم در مورد باریکترین خانه جهان ، بی اختیار بیاد خانه مش ریبخیر افتادم)
القصه...
شرح وضعیت دردناک زندگی او و یخچال خاموش و قدیمی اش که نقش یک کمد را برایش داشت ، تنها اتاق نمور و تاریکش که دل رفتن به درونش و دیدن وضعیت اسفناکش را نداشتم ، تنها شیرآبی که درون حیاط سه در یک و نیم متری اش قرار داشت و آفتابی که به زحمت درون حیاط را روشن می کرد.
من به جز دوربین و سه پایه چیز دیگری با خود به همراه نداشتم. از سویی خانه پیرزن سایه و تاریک بود در حالی که من روز روشن به سراغش رفته بودم.
ناچارا او را روی پله های منتهی به پشت بام نشاندم که اشعه های نازک آفتاب برآنها می تابید و چهره پیرزن کمی تا حدی وضوح می گرفت.
جالب آنکه به دلیل باریکی و کوچکی حیاط خانه ، عمق میدانی برای دید دوربین وجود نداشت و من مجبور بودم بدون سه پایه کمرم را به دیوار روبروی پیرزن بچسبانم تا فاصله لنز و چهره او را به حداکثر برسانم (چیزی حدود یک متر و نیم).
در آن لحظه می دانستم که دم غنیمت است و این پیکر فرتوت و پوست واستخوانی عهد قجر که روبرویم قرار دارد معلوم نیست تا سال دیگر زنده بماند یا نه؟ پس باید هرچه می توانستم از چهره و گفتار کسی که احتمال قریب به یقین حتی یک عکس شش در چهار نیز از خود به یادگار ندارد تصویر بردارم.
او فقیر بود ، بی کس بود ، اما در حافظه تاریخی مردم منطقه جزیی از شناسنامه فولکلور تمامی حیدرخانه محسوب می شد. همانند مرحوم سید حسین کلکچی ، مرحوم باباتقی (تقی درویش) ، مرحوم مش دل دل ، مرحوم تقی جواذ ، مرحوم گل طلا و ...

  مش ریبخیر نیز جزو کسانی بود که مردم منطقه بیادش داشته و خواهند داشت ، پس وظیفه داشتم تا صداو چهره اش را برای روزی که هنوز نمی دانم چه وقت است ثبت و ضبط کنم.
همین چند روز پیش نزدیک به 1200 دقیقه از تصاویرم را گشتم و چیزی نزدیک به سه ساعت تمام کندو کاو کردم تا فیلم 5 دقیقه ای مش ریبخیر را پیدا کردم.
روی ال سی دی پخش کردم و از سه فریم آن برای شما عزیزان عکس گرفتم.
نمی دانید وقتی پس از سه سال این تصاویر را نگاه می کردم و سخنان آن مرحوم را گوش می دادم چه حال بدی داشتم از یادآوری آن روز تلخ .
من برای شنیدن سخنان مش ریبخیر در خصوص مراسم عروسی های قدیمی دزفول رفته بودم اما پیرزن 100 ساله چنان می گریست و از بدبختی ها و بی کسی هایش می گفت که من به جز اشک ریختن و گرفتن 5 دقیقه فیلم از ناله هایش کار دیگری نتوانستم بکنم.
میانه گلایه هایش وقتی از او خواستم از عروسی ها بگوید سری به حالت تاسف تکان داد و اظهار شرمندگی کرد که توان درست کردن یک چای برای پذیرایی از ما را ندارد.
مش ریبخیر با همان صدای دورگه و مردانه اش که همچون سنگ های خارای رودخانه ی دز ، سخت و زمخت بود ، لرزان و مرتعش سخن می گفت و مرتب از دست شخص آشنایی (از بردن نامش معذورم) می نالید که دفترچه کمیته امدادش را برده بود و مواجبش را دریافت می کرد اما به پیرزن تحویل نمی داد.
به او گفتم که اگر توان غذا درست کردن ندارد چگونه رفع گرسنگی می کند؟
با گریه دست های لرزانش را به سمت خانه مرد دوچرخه ساز گرفت و گفت :
-    دا بُخدا  این چَلخی کُتی چی میاره دهم بخورم ، یا خودش یا زونه اش
( مادرجان ، بخدا این چرخی یه ذره غذا میاره میده بخورم یا خودش یا خانمش)
و در ادامه پرسشها متوجه شدم که در خانه پیرزن هیچ گاز و شعله ای وجود ندارد و روزی یکبار استاد دوچرخه ساز یک استکان چای برایش می آورد.
او سخن می گفت و من نگاهم به دست هایش بود که ظاهری پوست و استخوانی داشت اما انگشتان صدساله اش و کشیدگی دست ها مردانه اش ، نشان از دههاسال کار و زحمت و مشقت داشت.
با خودم می گفتم : خدایا شکر به کَرَمَت.
 یکی را میدهی صدناز و نعمت ، یکی را قرص جو آغشته بر خون؟
خدایا چگونه ممکن است این زن را به بهشت نبری؟
فرض کنیم که در طول عمرش غیبتی و دروغی و ..... گفته باشد! سهم این بنده ی پیرت که از دنیا هیچ کامی نگرفته و قرنی را به مصیبت گذرانده آتش جهنم نیست !
شرح بیشتر این قصه مرا می آزارد.
مش ریبخیر یکی دوسال بعد از آنروز فوت کرد.
روحش شاد.

 

دا چه گووُم اَ روزگارُم؟

 

دا اوومیه پیشُم پاته وندیه می سرُم

 

به ایی خدا چویی نترُم دُرُس کُنُم خووَرم

 

 

ساعت دو و نیم بامداد جمعه سی و یکم تیرماه نود

پایان

 

پی نوشت : نکته ای در ذهنم متبادر شد که گفتم با شما عزیزان در میان بگذارم.

میدانیم که خانه هایی که از کولر گازی بی بهره اند و صرفا کولر آبی دارند با مصیبت گرد و خاک چه دست و پنجه ای نرم میکنند !

این نکته باعث شد به این فکر کنم که کسی مانند مش ریبخیر ممکن است با هیولای گرد و خاک دچار مرگ آرام و خاموش شده باشد؟

 او پنکه هم نداشت و خدا میداند چه بر سر سیستم تنفسی اش آمده است.          (الله اعلم).

از مسئولین شهر تمنا دارم آماری از افرادی این چنینی را استخراج نمایند تا روز قیامت شرمنده خدا و رسولش نباشند.

ایهاالمسئولین : پاسخ "من خبر نداشتم" پاسخ مناسبی برای روز جزا نیست.

 

نظرات ()