درباره نویسنده
مهران موزون
در گویش اصیل دزفولی مکتبخانه را دیسون گویند. اینجا محل دلنوشته های من در خصوص فرهنگ فولکلور شهرم است . اگر اغلب ، طولانی می نویسم بر من ببخشید و لطفا اجازه دهید تا در وبلاگ شخصی ام ، مشق نوشتن کنم . امیدوارم اوقات خوشی را برای خوانندگان دیسون رقم بزنم. نکته مهم : صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یک پاسخ خاص
  • یک سوال خاص
  • دستگرمی 700 میلیون تومانی
  • تقوا یا تخصص؟
  • شهر وارونه ی من
  • 4 خرداد...پنجشنبه....ملامهدی....
  • تحقق یک آرزو
  • اطلاعیه
  • شیشه شور
  • آفرینشی نو، از مرکز آفرینش ها
  • گزارش دیجیتالی نوروز
  • سُقُلمَکی (sogholmaki)
  • فاطمه ، فاطمه است
  • پایان 42 سال فراق
  • اطلاعیه
  • فرصتی برای شکستن یک تابو
  • در خانه اگر کس است یک حرف بس است
  • به کی رأی داهام ؟
  • ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
  • فاطمه بانو
  • سوال تصویری (1)
  • ربنا لا تزغ قلوبنا
  • باباتقی (قسمت دوم)
  • باباتقی (قسمت اول)
  • پیش اطلاع رسانی شب یلدا
  • پلنگ دزفول
  • وامانده
  • یه حبه قند دزفولی
  • هر کسی از ظن خود شد یار من
  • هنوز نه!
کلمات کلیدی مطالب
  • مهران موزون (٤٦)
  • دزفول (٤٤)
  • دیسون (٤۳)
  • انتخابات (٥)
  • موزون (٤)
  • روغن (٢)
  • رود دز (٢)
  • امام خامنه ای (٢)
  • کاندیدا (٢)
  • شیراز (٢)
  • فیلم (٢)
  • موسیقی (٢)
  • زبان (٢)
  • مادر (٢)
  • نوروز (٢)
  • باباتقی (٢)
  • احمد سوداگر (٢)
  • فاطمه بانو (٢)
  • انصاری (٢)
  • نون چربی (٢)
  • پخت غذا (۱)
  • مهران موزونی (۱)
  • دنبه (۱)
  • سوغاتی (۱)
  • مریم مقدس (۱)
  • شیخ انصاری (۱)
  • سردشت (۱)
  • گرد و خاک (۱)
  • هواپیمای جاسوسی (۱)
  • تئاتر دزفولی (۱)
  • فرزاد مؤتمن (۱)
  • دره پلنگون (۱)
  • دسیسه مثلث (۱)
  • عباس موزون (۱)
  • خبرگزاری تقریب (۱)
  • یاغ (۱)
  • کاپو چینو (۱)
  • دوریز (۱)
  • سبط شیخ انصاری (۱)
  • امیر فلاطون نژاد (۱)
  • شیشه شور (۱)
  • حقآبه (۱)
  • ملا مهدی قلمباز (۱)
  • چهار خرداد (۱)
  • رای سفید (۱)
  • چال کندی (۱)
  • زلال دز (۱)
  • رادیو دزفول (۱)
  • دسفیل (۱)
  • rq-170 (۱)
  • هل گل (۱)
  • رسانه (۱)
  • تلویزیون (۱)
  • دوربین (۱)
  • نماز (۱)
  • لیبی (۱)
  • موشک (۱)
  • قرار (۱)
  • مصاحبه (۱)
  • یلدا (۱)
  • امام صادق (۱)
  • حج (۱)
  • خانه (۱)
  • جانباز (۱)
  • رهبری (۱)
  • جلال آل احمد (۱)
  • سوال (۱)
  • شهرداری (۱)
  • مهران (۱)
  • بهداشت (۱)
  • خوراک (۱)
  • شهدا (۱)
  • فرهنگ (۱)
  • همایش (۱)
  • دعا (۱)
  • شهید (۱)
  • شعر (۱)
  • پول (۱)
  • دوست (۱)
  • دانشجو (۱)
  • سینما (۱)
  • هنر (۱)
  • آبگوشت (۱)
  • آرزو (۱)
  • نماینده (۱)
  • ایرانیان (۱)
  • شخصیت (۱)
  • سنت (۱)
  • برادر (۱)
  • خوزستان (۱)
  • گویش (۱)
  • موسوی (۱)
  • کمانچه (۱)
  • شناسنامه (۱)
  • کارگردان (۱)
  • کویر (۱)
  • اسب (۱)
  • لهجه (۱)
  • نهی از منکر (۱)
  • سیمین دانشور (۱)
  • تقوا (۱)
  • آشپزی (۱)
  • چمران (۱)
  • ناسیونالیسم (۱)
  • تخصص (۱)
  • رود (۱)
  • عیسی بن مریم (۱)
  • شانه (۱)
  • 2012 (۱)
  • خشک (۱)
  • دوبیتی (۱)
  • بستنی (۱)
  • دز (۱)
  • پاپتی (۱)
  • کفتر باز (۱)
  • سینما و رسانه (۱)
  • زیبا کنار (۱)
  • دارالمومنین (۱)
  • یه حبه قند (۱)
  • محیط زیست (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پلنگ (۱)
  • پیرزن (۱)
  • سخنران (۱)
  • قذافی (۱)
  • بیت (۱)
  • بق (۱)
  • میلیون (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • آخرین جرعه جام
  • آذرکیش
  • اس ام اس های مثبت
  • الف دزفول
  • الهه زندگی ام
  • الهی العفو
  • امام جمعه دزفول
  • انجمن داستان نویسی ماه
  • انجمن قصه الزهرا
  • انجمن قصه دزفول
  • انصار حزب الله دزفول
  • آیت الله العظمی انصاری
  • ایستگاه تفکر
  • اینجا قلب من است
  • آینده از آن حزب الله
  • باز باران
  • بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی
  • بچه های مسجد نجفیه
  • بچون هیئت دزفول
  • بنگروز
  • بهداری لشکر
  • پخش و پلا اَ هَمَه جا
  • پسر دزفولی
  • پورتال شهرداری دزفول
  • پیشکسوتان گردان عمار
  • تا اقیانوس
  • تا صبح سعادت
  • تا ماه راهی نیست
  • تافا
  • تپشهای دلی شکسته
  • ترجمان عشق
  • تکواندوکاری از شهرستان دزفول
  • چزابه
  • چهارخرداد
  • چوب خدا
  • حرف دل
  • حرفی از جنس زمان
  • حس آرامش
  • حق جو
  • حکیم دزفولی
  • خاطرات دفاع مقدس
  • خاطرات شهدای شهرک منتظری
  • خانوم گل
  • خورشید عالم تاب
  • خیاطی
  • دختر برفی
  • در آغوش خدا
  • درباره الی پلی
  • درد و دل
  • دز راستین
  • دزپیک
  • دزفول آلیانس
  • دزفول تایمز
  • دزفول در یک نگاه
  • دزفول شهر من
  • دزفول قهرمان
  • دزفول ما
  • دزفول مدرن
  • دزفول نیوز
  • دزنگار
  • دزنوا
  • دست نوشته ها
  • دست نوشته ها 2
  • دفتر خدمات مسافرتي سبزقبا
  • دفترچه
  • دکتر علیرضا مخبر دزفولی
  • دلپرسه
  • دیسون قبلی
  • ذهبیه
  • رحمت خدا
  • رضا مخبر دزفولی
  • رضا مسعودی
  • رهسپار قدیمی
  • زمزمه
  • زن ، آب ، آیینه
  • ساده مثه سادگی
  • سدر بهشتی
  • سرزمین خاطره ها
  • سرزمین گرم
  • سرگذشت
  • سلاله زهرا
  • سیاه مشق
  • سید مرتضی سبزقبا
  • سیدرضا سبزقبا
  • شاعرانه
  • شاعرانه ها
  • شاهد
  • شبکه خبری دزفول
  • شهادت قلم
  • شهر خمون دسفیل
  • شهرداری دزفول
  • شهید روح الله سوزنگر
  • شهید سوداگر
  • شورانگیز
  • صاعقه
  • صبح خیس
  • صدای تنهایی
  • صدرالدین کاشف دزفولی
  • طلائیه
  • عاشوراییان
  • عاشورائیان محله کرناسیان دزفول
  • عبدال زاده
  • عزرائیل
  • عصر تکنولوژی جدید
  • عطارنامه
  • علامه مخبر دزفولی
  • غلامرضا کاج
  • غلوم
  • فاتحان دز
  • فانوس دز
  • فرزانگان جنوب
  • فرشک
  • فرهنگستان
  • فعالان دانشگاه آزاد (سوتی دز)
  • قدیمی ترین پل جهان
  • كافي نت ناصيران
  • کلک بی کلک
  • کُلول
  • کهربا
  • کوما
  • کیاسی بلاگفا
  • کیاسی میهمن بلاگ
  • گرای صفر
  • گردان بلال دزفول
  • گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد دزفول
  • گروه نمایشی هدی
  • گل طه
  • مبارز دزفول
  • مجمع خادم الشهداء دزفول
  • مجید فضیلت
  • محراب معراج
  • مرکز شهر
  • مسافر
  • مسجد حجت بن الحسن (عج)
  • مسجد حضرت رسول اعظم
  • مسجد حضرت زینب دزفول
  • مسعود مشعلچی
  • مقدم
  • ملا محمدعلی جولای دزفولی
  • ناصرین
  • نسیم بهشت
  • نگاه
  • نوشته های یک پشت کنکوری
  • هدیه خدا
  • هنر آشپزی خانم گل
  • هنر دز
  • هیئت تیراندازی با کمان دزفول
  • هیئت رایت العباس
  • واگویه ها
  • والفجر 8 (غزاله)
  • یاد لاله ها
  • یاد همرهان
  • یار مهربان
  • جادوی جنون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دیسون
نشینُم تا بیویی : Neshinom Taa Bioyee
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٦/۱۳

یکی از خوانندگان ثابت دیسون (جناب فخرالاسلام) ایمیلی برایم ارسال کرده و درخواست داشتند تا یک پُست میهمان دیسون باشند. مطلب وزین ایشان بی کم و کاست در ذیل درج شد اما جا دارد از این خواننده گرامی بابت اینکه اختیار ممیزی نوشته شان را برعهده بنده گذاردند کمال تشکر را داشته باشم. (مهران موزون)


***


نشینُم تا بیویی


مطلبی که میخواهم با دوستان در میان بگذارم یک کشف جامعه شناسانه ی نغز است که میتواند قابل توجه عوام و خواص ادبیات و یا به قولی عارف و عامیِ مبحث باشد.
حقیر، یکی دوسالی است که با همکاری یکی از دوستان در صدد تاسیس بزرگترین کتابخانه ی دیجیتال نسخ خطی جهان اسلام هستیم و بنده در این پروژه به عنوان خادمِ طرح، در خدمت دوست عزیزم آقای دکتر م.ع  هستم که در واقع کلیه ی نسخ از آنِ ایشان است و طرح و ایده نیز.
حقیر اما به واسطه ی تخصص مختصری که در مدیریت پروژه دارم بنا است به عنوان مدیر پروژه افتخار همراهی و همکاری داشته باشم.
به هر حال چندی پیش در منزل آقای دکتر نشسته بودیم و تا پاسی از شب در حال بررسی موضوعات و مطالب مختلف علمی بودیم ( معمولاً هرگاه به هم میرسیم غرق مطالب علمی شده و از یک سوی به کوه نوشته ها و کتب عتیقه و معاصر تونل میزنیم و دیگر معلوم نیست کی و کجا از آن سوی کوه به در شویم) . . . که درب خانه را زدند، دکتر برای گشودن درب رفته و با یک میهمان برگشت.
یکی از متعاملان آقای دکتر بود که بابت داد و ستد نسخ خطی و همچنین برخی مهارت های رایانه و برنامه نویسی و ... با ایشان مراوده دارد.
سید روحانی جوانی است اهل شیراز که بنده نیز با ایشان آشنایی قبلی دارم و در منزل همین آقای دکتر با هم آشنا شده ایم.
آمد نشست و مثل همیشه خندان و گرم به گپ و گفت علمی نشستیم. مثل دیدارهای قبل، فضا گرم و صمیمانه بود و سید در مورد کتابی که به لهجه ی شیرازی نوشته شده و به تازگی خریداری کرده بود سخن میگفت که دکتر سر حرف را کشید به این سمت که :
(( آقای فلانی (اشاره به بنده) بیست سال است در لهجه های ایرانی تحقیق می کنند و سی هزار فیش در این باره دارند که من دیده ام و حتماً دوست دارد این کتاب شما را هم داشته باشد و مدتی امانت بگیرد....))
 سید نگاه متعجبی کرد و گفت: عجب !....  و رو کرد به بنده و ادامه داد که :
(( آقای مهندس شما که می دونی من خودم اهل شیرازم و یه خصلتی که در ما شیرازی هاست اینه که خیلی اهل تفریح و خوشی هستیم و این کتاب رو که دارم عرض میکنم داشتم پریشب می خوندم همه اش دوبیتی های محلی به لهجه ی شیرازیه . همین طور که داشتم می خوندم یه نکته ای رو به خانومم گفتم و هر دو کلی خندیدیم ))
من و دکتر جویا شدیم که چی بود؟ به چی خندیدید؟
 نکته ای که سید کشف کرده بود ما را هم خنداند :
می گفت به خانومم گفته ام که : « بابا چقدر این همشهریای ما خوشگذرونن . طرف به عنوان یه عاشق دلسوخته نشسته شعر گفته برای معشوقش و باید سرتاپا اشتیاق و تلاش باشه برای رسیدن به معشوق، اما توی صفحه به صفحه ی کتاب یه دوبیتی پیدا می کنی که شاعر توی شعر سروده : نشینُم تا بیویی، همه اش عاشق نشسته خطاب به معشوق می گه من اینجا نشسته ام منتظرم تا تو خودت بیویی»
بنده و آقای دکتر خندیدیم.خنده ی دکتر تموم شد خنده ی من ولی تمومی نداشت. کم کم تموم نشدن خنده ی من تعجبشون رو برانگیخت و سید و آقای دکتر که تا اون روز این همه سبکسری و خنده از من ندیده بودند با تعجب گفتند مهندس چیه ؟ چی شد آقا ؟
گفتم آخه اینی که شما گفتی شیرازیا خیلی اهل راحتی و تفریح و خوشگذرونی هستن و توی شعراشون همش میشینن تا معشوقه خودش بیاد یه رازی رو واسم روشن کرد و اون هم این که همشهریای من احتمالاً خوش ترین و اهل حال ترین مردم کشورن چون بیشترین حجم « نشینم تا بیویی» رو من در دوبیتی های شهر خودمون سراغ دارم و بعد چند نمونه برایشان خواندم که حسابی کیفور شدند و روحانی اهل شیراز قبول کرد که دزفولی ها از شیرازی ها بیشتر اهل تفریح و راحتی اند :
از او بالا میا چادرسَفِدِ ....
نشینم بر سرِ رَه تا بیویی
سر «راهت نشینم » گل بریزُم
نشستم تا بیاد ابرو کمندُم
بیو اسبِ سیاهِ غوره پِسون ( دقت شود: شاعر توقع دارد که حتی اسب سیاه وحشی هم خودش رام شود و به نزد وی بیاید)
گُلُم رَ  بِرووَ  خِت خِتِ پاشَ . نشینُم تا سیُم آرَ میاشَه (دقت شود : راه رفتن و خت خت و موی آوردن از معشوق ده ساله......و یکجا نشستن و صرفا انتظار کشیدن از عاشق )
گُلُم رَ بِرووَ  خندون به خندون  ...... مرادُم تو بده ای شاه مردون ( دقت شود : معشوق در حال دورشدن است و عاشق بی هیچ تلاشی از شاه مردان برای برگرداندن محبوب کمک میخواهد)
بیو بالابُلند، بالات بنازُم .....( آمدن از معشوق و نهایتا نشستن و نازیدن از عاشق)
و .....
به هر حال عمری اگر باقی باشد این مقوله را - فارغ از جنبه ی طنزآلودش - مقاله کرده و در یکی از مجلات معتبر ادبی کشور ماندگار خواهم کرد.
مقاله ای در مقایسه ی فرهاد کوهکن کرمانشاهی که برای رسیدن به شیرین، بیستون را تراشیده و فرق خویش را شکافته است و یا مجنون که برای رسیدن به لیلی، صحرانوردی می کند در مقایسه با عشاق استان های جنوبی کشور همچون خوزستان و فارس و هرمزگان و .... که می گیرند و می نشینند و بیشترین کاری که می کنند آن است که در همان حالت نشسته گل می ریزند تا او خودش بیاید و .....
البته این موضوع از جنبه های مختلفی قابل بررسی است که یکی از آن ها می تواند جامعه ی مردسالار جنوبی باشد که مردان و مردمانِ آن، ناز کشیدن از زن جماعت را برنتافته و به تبعِ آن نیز از شاعرانِ جامعه ی خود نیز انتظار مغازله ی زن ذلیلانه  نداشته فلذا شعر زن ذلیلانه نیز در این جوامع جایگاهی نداشته است.

 

این مبحث اگرچه از جنبه های مختلف قابل بررسی است و در این باره معانی بسیار در دل جمع شده که با آن به زودی گوی بیان توانم زد.
به هر حال ما مردم دزفول همینیم : همه عاشق دلسوخته ی رود دز هستیم از عمق دل و جان . اما برای به دست آوردنش کوچکترین زحمتی نخواهیم کشید و تا سر حد مرگِ دز هم که باشد می نشینیم و می سراییم که :  « نشینم تا بیویی»
ببخشید نمی خواستم به تلخی تمام شود . اما شد.

 

 

با تشکر از مالک وبلاگ دیسون که حقیر را پُستی میهمان وبلاگ وزین خویش نمودند. مطلب حاضر را به دیسون و دیسونی های عزیز تقدیم کردم. لذا ذکر این مطلب با ذکر منبع (دیسون) هیچ منعی ندارد.

به امید دیداری دوباره با دیسونی ها : فخرالاسلام

نظرات ()



شما برای این پُست تیتر بزنید
نویسنده: مهران موزون - ۱۳۸٩/۱٢/٢۳

ممنون میشم برای این پُست تیتر بزنید ، البته انتخاب تیتر برتر با خودم (با اجازه همه تون).

بیست سال پیش از این ، دانشجوی شیراز بودم.( اونزمان کاردانی برق میخوندم)

واسه خودمون زندگی داشتیم ما هفت نفر، توی یک اتاق رنگ و روی رفته بیست متری.

روی تختای دوطبقه می خوابیدیم.

من که دُچار یک ریاضت من درآوردی شده بودم ، نزدیک به دوسال تموم روی تخت چوبی و زوار در رفته ام یک پتوی سربازی به عنوان تشک می ذاشتم و روش می خوابیدم.( از اون پتوهای خاکستری زمان رضاشاهی و  نازک و قدیمی سی سال پیش که توی فیلمای وسترن پشت زین اسب لوله اش می کنن).

زیر سَرَم یه آجر که توی یه ملافه پیچیده بودم می ذاشتم.

عین مُرتاضای هندی دوس داشتم که سختی بکشم.

بگذریم.

من بودم و دو تا نهاوندی و دوتا ابرکویی و یه جیرفتی و یه اهوازی.

دوسال تموم توی این اتاق روزگاری داشتیم.

ترم ماقبل آخر بود که اتفاق عجیبی افتاد.

یکی از ابرکویی ها یه پسر دایی داشت بنام احمد که دانشجوی کاردانی آزمایشگاه (اگه اشتباه نکنم) در دانشگاه های اهواز بود وسر راه برگشتن که از شیراز رد میشد چند شبی مهمون ما بود وبچه ها رو آلوده کرد به شوخی های پزشکی.

چه شوخی؟

میگم براتون.

احمد بهمون یاد داد که قرصی هست بنام .... ( نمیگم چون بدآموزی داره) که مخصوص ایجاد افت فشار برای کهن سالانه و فوری و فوتی ادرار آوره .

گفت که دانشجوهای پزشکی اهواز مینداختن توی چایی همدیگه این قرص رو ( قبل از رفتن به سر کلاس) و خلاصه ، قربانی طوری نیاز به ادرار پیدا می کرد که به سرعت امدادگران مناطق زلزله زده به سمت دستشویی فرار می کرد. اونم نه یکبار بلکه چندی بار در هر سری.

جونم براتون بگه که این شوخی به ما هفت نفر سرایت کرد و تبدیل شد که شوخی های دنباله دار ( به مدت یک سال و نیم) به شرح زیر :

البته در قالب دو تیم یارگیری کردیم ناخودآگاه.

تیم اول : قرص های ادرار آور رو در چایی تیم مقابل ریخت و کاری کرد که سر کلاس فلان استاد ....دم دقیقه مثل فشنگ به سمت دستشویی بدوند.

تیم دوم در پاسخ : مدتها بطور منظم بنام قرصهای ویتامین ث (ضد سرماخوردگی) قرص های بیزاکودیل (اسهال آور) به خورد تیم اول میداد و اینکار هر شب یکشنبه انجام میشد چون شام رستوران دانشکده  در شبهای یکشنبه خوراک کالباس بود و به موازات این جنایت ، توهم توطئه رو هم در ذهن تیم اول رقم میزدن که  مثلا کالباسهای دانشکده فاسد هستن (البته خودشون نمی خوردن کالباس رو) که موفق هم بودن و تیم اول مدتها قربانی این نقشه بودن .

تیم اول در پاسخ به بیزاکودیل ها : به محض رفتن اعضای تیم دوم به توالت ، در عملیاتی جیمز باند آسا ، مسیر آب گرم و سرد را عوض می کردند تا قربانی آفتابه را پر از آب جوش کرده و ....

مضاف بر اینکه یکی از اعضای تیم اول که با یکی از اعضای تیم دوم رابطه ای عاطفی و عمیق داشت اقدام به خرید یک بسته داروی نظافت از بازار وکیل نموده و آن را در ابعاد یک کاست نوار ترانه کادو پیچی کرده و در کمال آرامش به قربانی هدیه نمود که قربانی با اِهِن و تلپ زیادی کادوی خود را باز کرده و با دیدن داروی نظافت به جای کاست  کفتر کاکل به سر ، در حضور جمع وار رفت (و البته ناراحت شد).

تیم دوم در پاسخ : آرد همرنگ با داروهای نظافت تهیه و به طور مخفیانه در بسته های داروهای نظافت همان عضو تیم اول که کلک داروی نظافت را زده بود جایگزین کردند و قربانی ، روز هفت تیرماه 1371 بود که در یکی از حمام های خوابگاه توسط آرد به قتل رسید (شوخی) و آنروز از سوی هفت نفرمان روز جهانی آرد نام گرفت.( البته نفر دیگری هم از تیم اول قربانی این حقه شوم شد.).

تیم اول در پاسخ به آب داغ و دستشویی ها و جنایت آرد: دونفر اصلی تیم دوم عادت داشتند که هر دوماه یکبار ظرفی را پر از حنای خیس شده (شِشِتَه) فراوری کرده و چند ساعتی به موهای سیاه خویش بزنند تا موهای سیاهشان هم نرم بشود و  هم هاله ای از رنگ خرمایی بگیرد.

خلاصه آنکه دو نفر از تیم اول ، زمانی که مالکان ظرف حنا به خرید بازار رفته بودند ، در عملی ضدانسانی اقدام به ریختن یک دَبه فلفل قرمز در ظرف حنا نموده و به عنوان درس خواندن از اتاق متواری شده و به حیاط خوابگاه رفته و همچون بیگناه ترین افراد عالم روی تختهای محوطه مشغول درس خواندن شدند و دل تو دلشون نبود که اگر بیان بفهمن و لو بریم چی؟

اگه طوریشون بشه چی؟

اگر موهاشون بریزه چی؟

خلاصه اومدن و حنا رو به سرشون زدن و دو ساعت بعد سرشون قدری آتیشی شد و  موقع شستن سرشون خدامیدونه چی به سر چشماشون اومد؟.

اما خنده های شیطانی جنایتکاران تیم اول انتها نداشت.

و این آخرین شوخی از این دسته شوخی های سریالی بود که این هفت هم اتاقی با هم داشتن ، چون ترم آخر شده بود و  « هرکه مارش خونِه داشت». ( البته بازم داشتیم شوخی های دیگه که من خلاصه اش کردم)

طراح جنایت فلفل قرمز در حنا ، همون موقع به مسابقات شطرنج قهرمانی کشور اعزام شد و پس از رفتنش بود که قربانی های فلفل قرمز از کلک هیتلری که خورده بودن آگاه شدن و تصمیم داشتن تا اگر طرف به شیراز ( برای تسویه حساب دانشگاه) برگشت و یکی دوشب توی خوابگاه موند ، توی خواب نصف سبیلشو بزنن.

 و این یعنی شرافت اون بابا ،

چون زدن سبیل در خاندانشون یعنی بی حیثیت کردن طرف.

گذشت اون دوران ، اما یک « قرار بزرگ » به جای موند.

سال 1370 بود و خوش وخرم دور هم بودیم که روزی صحبت از بیست سال بعد شد.

که هر کسی کجاست و چه میکنه اون زمان؟

به جایی رسید سخن ، که قرار گذاشتیم بیست سال بعد هر کس هرجا که بود خودش رو در روز.... فروردین سال 1390 ،  ساعت..... جلوی حافظیه شیراز برسونه.

چند روز بیشتر به این قرار تاریخی نمونده و خدا میدونه که چه کسانی از اون هفت  نفر به قولشون عمل خواهند کرد.

البته همون موقع که قرار گذاشتیم ، برادر یکی از هفت نفر هم مهمون افتخاری این قرار شد که احتمالا اونم خودشو برسونه.

امروز با یکی از بچه ها تماس گرفتم و گفتم که من گیر کردم و فلان مشکل پیش اومده و نمیشه بیام.

مشکلمو درک کرد و قبول کرد بطور ضمنی.

ولی سگرمه های صداش بدجوری تو هم رفت.

تصمیم گرفتم با هر بدبختیه برم و نذارم شرمندگی قرار بیست ساله به کولم بمونه.

نمیدونم شاید تونستم داستان دوربین مخفی رو هم جور کنم برای این حادثه قشنگ و نوستالژیک.

چی شد این تیتر؟؟؟؟؟

بگید منتظرم.

غیر از « وفای به عهد» یه تیتر دیگه بگید.

 

نظرات ()