درباره نویسنده
مهران موزون
در گویش اصیل دزفولی مکتبخانه را دیسون گویند. اینجا محل دلنوشته های من در خصوص فرهنگ فولکلور شهرم است . اگر اغلب ، طولانی می نویسم بر من ببخشید و لطفا اجازه دهید تا در وبلاگ شخصی ام ، مشق نوشتن کنم . امیدوارم اوقات خوشی را برای خوانندگان دیسون رقم بزنم. نکته مهم : صرفا کامنت هایی در این وبلاگ تایید می شود که فاقد اهانت به هرکسی باشد.
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • یک پاسخ خاص
  • یک سوال خاص
  • دستگرمی 700 میلیون تومانی
  • تقوا یا تخصص؟
  • شهر وارونه ی من
  • 4 خرداد...پنجشنبه....ملامهدی....
  • تحقق یک آرزو
  • اطلاعیه
  • شیشه شور
  • آفرینشی نو، از مرکز آفرینش ها
  • گزارش دیجیتالی نوروز
  • سُقُلمَکی (sogholmaki)
  • فاطمه ، فاطمه است
  • پایان 42 سال فراق
  • اطلاعیه
  • فرصتی برای شکستن یک تابو
  • در خانه اگر کس است یک حرف بس است
  • به کی رأی داهام ؟
  • ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
  • فاطمه بانو
  • سوال تصویری (1)
  • ربنا لا تزغ قلوبنا
  • باباتقی (قسمت دوم)
  • باباتقی (قسمت اول)
  • پیش اطلاع رسانی شب یلدا
  • پلنگ دزفول
  • وامانده
  • یه حبه قند دزفولی
  • هر کسی از ظن خود شد یار من
  • هنوز نه!
کلمات کلیدی مطالب
  • مهران موزون (٤٦)
  • دزفول (٤٤)
  • دیسون (٤۳)
  • انتخابات (٥)
  • موزون (٤)
  • روغن (٢)
  • رود دز (٢)
  • امام خامنه ای (٢)
  • کاندیدا (٢)
  • شیراز (٢)
  • فیلم (٢)
  • موسیقی (٢)
  • زبان (٢)
  • مادر (٢)
  • نوروز (٢)
  • باباتقی (٢)
  • احمد سوداگر (٢)
  • فاطمه بانو (٢)
  • انصاری (٢)
  • نون چربی (٢)
  • پخت غذا (۱)
  • مهران موزونی (۱)
  • دنبه (۱)
  • سوغاتی (۱)
  • مریم مقدس (۱)
  • شیخ انصاری (۱)
  • سردشت (۱)
  • گرد و خاک (۱)
  • هواپیمای جاسوسی (۱)
  • تئاتر دزفولی (۱)
  • فرزاد مؤتمن (۱)
  • دره پلنگون (۱)
  • دسیسه مثلث (۱)
  • عباس موزون (۱)
  • خبرگزاری تقریب (۱)
  • یاغ (۱)
  • کاپو چینو (۱)
  • دوریز (۱)
  • سبط شیخ انصاری (۱)
  • امیر فلاطون نژاد (۱)
  • شیشه شور (۱)
  • حقآبه (۱)
  • ملا مهدی قلمباز (۱)
  • چهار خرداد (۱)
  • رای سفید (۱)
  • چال کندی (۱)
  • زلال دز (۱)
  • رادیو دزفول (۱)
  • دسفیل (۱)
  • rq-170 (۱)
  • هل گل (۱)
  • رسانه (۱)
  • تلویزیون (۱)
  • دوربین (۱)
  • نماز (۱)
  • لیبی (۱)
  • موشک (۱)
  • قرار (۱)
  • مصاحبه (۱)
  • یلدا (۱)
  • امام صادق (۱)
  • حج (۱)
  • خانه (۱)
  • جانباز (۱)
  • رهبری (۱)
  • جلال آل احمد (۱)
  • سوال (۱)
  • شهرداری (۱)
  • مهران (۱)
  • بهداشت (۱)
  • خوراک (۱)
  • شهدا (۱)
  • فرهنگ (۱)
  • همایش (۱)
  • دعا (۱)
  • شهید (۱)
  • شعر (۱)
  • پول (۱)
  • دوست (۱)
  • دانشجو (۱)
  • سینما (۱)
  • هنر (۱)
  • آبگوشت (۱)
  • آرزو (۱)
  • نماینده (۱)
  • ایرانیان (۱)
  • شخصیت (۱)
  • سنت (۱)
  • برادر (۱)
  • خوزستان (۱)
  • گویش (۱)
  • موسوی (۱)
  • کمانچه (۱)
  • شناسنامه (۱)
  • کارگردان (۱)
  • کویر (۱)
  • اسب (۱)
  • لهجه (۱)
  • نهی از منکر (۱)
  • سیمین دانشور (۱)
  • تقوا (۱)
  • آشپزی (۱)
  • چمران (۱)
  • ناسیونالیسم (۱)
  • تخصص (۱)
  • رود (۱)
  • عیسی بن مریم (۱)
  • شانه (۱)
  • 2012 (۱)
  • خشک (۱)
  • دوبیتی (۱)
  • بستنی (۱)
  • دز (۱)
  • پاپتی (۱)
  • کفتر باز (۱)
  • سینما و رسانه (۱)
  • زیبا کنار (۱)
  • دارالمومنین (۱)
  • یه حبه قند (۱)
  • محیط زیست (۱)
  • پالایشگاه (۱)
  • پلنگ (۱)
  • پیرزن (۱)
  • سخنران (۱)
  • قذافی (۱)
  • بیت (۱)
  • بق (۱)
  • میلیون (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
دوستان من
  • آخرین جرعه جام
  • آذرکیش
  • اس ام اس های مثبت
  • الف دزفول
  • الهه زندگی ام
  • الهی العفو
  • امام جمعه دزفول
  • انجمن داستان نویسی ماه
  • انجمن قصه الزهرا
  • انجمن قصه دزفول
  • انصار حزب الله دزفول
  • آیت الله العظمی انصاری
  • ایستگاه تفکر
  • اینجا قلب من است
  • آینده از آن حزب الله
  • باز باران
  • بانک اشعار و نثر ادبی عاشورايی
  • بچه های مسجد نجفیه
  • بچون هیئت دزفول
  • بنگروز
  • بهداری لشکر
  • پخش و پلا اَ هَمَه جا
  • پسر دزفولی
  • پورتال شهرداری دزفول
  • پیشکسوتان گردان عمار
  • تا اقیانوس
  • تا صبح سعادت
  • تا ماه راهی نیست
  • تافا
  • تپشهای دلی شکسته
  • ترجمان عشق
  • تکواندوکاری از شهرستان دزفول
  • چزابه
  • چهارخرداد
  • چوب خدا
  • حرف دل
  • حرفی از جنس زمان
  • حس آرامش
  • حق جو
  • حکیم دزفولی
  • خاطرات دفاع مقدس
  • خاطرات شهدای شهرک منتظری
  • خانوم گل
  • خورشید عالم تاب
  • خیاطی
  • دختر برفی
  • در آغوش خدا
  • درباره الی پلی
  • درد و دل
  • دز راستین
  • دزپیک
  • دزفول آلیانس
  • دزفول تایمز
  • دزفول در یک نگاه
  • دزفول شهر من
  • دزفول قهرمان
  • دزفول ما
  • دزفول مدرن
  • دزفول نیوز
  • دزنگار
  • دزنوا
  • دست نوشته ها
  • دست نوشته ها 2
  • دفتر خدمات مسافرتي سبزقبا
  • دفترچه
  • دکتر علیرضا مخبر دزفولی
  • دلپرسه
  • دیسون قبلی
  • ذهبیه
  • رحمت خدا
  • رضا مخبر دزفولی
  • رضا مسعودی
  • رهسپار قدیمی
  • زمزمه
  • زن ، آب ، آیینه
  • ساده مثه سادگی
  • سدر بهشتی
  • سرزمین خاطره ها
  • سرزمین گرم
  • سرگذشت
  • سلاله زهرا
  • سیاه مشق
  • سید مرتضی سبزقبا
  • سیدرضا سبزقبا
  • شاعرانه
  • شاعرانه ها
  • شاهد
  • شبکه خبری دزفول
  • شهادت قلم
  • شهر خمون دسفیل
  • شهرداری دزفول
  • شهید روح الله سوزنگر
  • شهید سوداگر
  • شورانگیز
  • صاعقه
  • صبح خیس
  • صدای تنهایی
  • صدرالدین کاشف دزفولی
  • طلائیه
  • عاشوراییان
  • عاشورائیان محله کرناسیان دزفول
  • عبدال زاده
  • عزرائیل
  • عصر تکنولوژی جدید
  • عطارنامه
  • علامه مخبر دزفولی
  • غلامرضا کاج
  • غلوم
  • فاتحان دز
  • فانوس دز
  • فرزانگان جنوب
  • فرشک
  • فرهنگستان
  • فعالان دانشگاه آزاد (سوتی دز)
  • قدیمی ترین پل جهان
  • كافي نت ناصيران
  • کلک بی کلک
  • کُلول
  • کهربا
  • کوما
  • کیاسی بلاگفا
  • کیاسی میهمن بلاگ
  • گرای صفر
  • گردان بلال دزفول
  • گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه آزاد دزفول
  • گروه نمایشی هدی
  • گل طه
  • مبارز دزفول
  • مجمع خادم الشهداء دزفول
  • مجید فضیلت
  • محراب معراج
  • مرکز شهر
  • مسافر
  • مسجد حجت بن الحسن (عج)
  • مسجد حضرت رسول اعظم
  • مسجد حضرت زینب دزفول
  • مسعود مشعلچی
  • مقدم
  • ملا محمدعلی جولای دزفولی
  • ناصرین
  • نسیم بهشت
  • نگاه
  • نوشته های یک پشت کنکوری
  • هدیه خدا
  • هنر آشپزی خانم گل
  • هنر دز
  • هیئت تیراندازی با کمان دزفول
  • هیئت رایت العباس
  • واگویه ها
  • والفجر 8 (غزاله)
  • یاد لاله ها
  • یاد همرهان
  • یار مهربان
  • جادوی جنون
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



دیسون
دستگرمی 700 میلیون تومانی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/٢/٢۱

حسن زمانی (مدیر کل سابق امور رفاه و اجتماعی صداوسیما) به نمایندگی از شهر ملایر در دور هفتم انتخابات رأی آورده و به خانه ملت وارد شده بود.

به دفترش رفتم تا به بهانه تبریک، پیشنهادی به وی دهم.

- حاج آقا قبول دارید که بهترین الگوی نمایندگی مجلس شهید مدرس است.

- بله دقیقا! حضرت امام(ره) نیز به این نکته تاکید داشتند.

- بسیار خب! پس چرا تمثال این شهید در خانه ملت نیست تا مرور چهره و عملکردش موجب تقویت وجدان نمایندگی در ایفای مسئولیتشان باشد؟

- حرف درستی است. پیگیری خواهم کرد.

و الحق که ایشان پیگیری کرد و چندی بعد عکس بزرگی از شهید سید حسن مدرس در صحن مجلس نصب شد، اما نه جایی که دوربین رسانه ها همیشه نظاره گرش باشند بلکه پشت سر نمایندگان و در نقطه یی که هیئت رئیسه مجلس بدان مشرف است.

 

(این تصویر در مجلس نصب شده که ظاهرا تاثیر!!! زیادی در مجلس داشته)

 

بگذریم.

دیروز وقتی خبر شاباش 700 میلیون تومانی مجلس نشینان هشتم از کیسه ملت را برای دور نهمی های تازه وارد خواندم بی اختیار بیاد داستان عکس شهید مدرس و همچنین سیره نمایندگی شهید طالقانی افتادم.

 

طالقانی در صحن مجلس

مدرس در تبعید

 

پی نوشت 1 ) لطفا کسی بر کرسی موعظه ننشیند که :

آقاجان اینقدر سخت نگیر!

نمایندگی در این روزگار خرج های اعطینای بسیار دارد.

نماینده خدم و حشم میخواهد.

خرج دفتر و دستک دارد.

 

چرا که حوصله آنالیز مباحثی را که سالهاست آردِ بحثش را بیخته و الکش را آویخته ام ندارم و خودم ENDE توضیح و توجیه در این خصوصم.

هرچه باشد اگر نخورده ام نان گندم ولی دیده ام دست مردم.

نماینده جماعت، اگر راست میگوید زیِ خود را با زیِ ساده و بی پیرایه ی رهبر این مملکت وفق دهد و چونان وی بخورد و بیاشامد و بپوشد و هزینه شخصی کند، آنوقت 700 میلیون که هیچ، میلیارد میلیارد برای هزینه های دفتر دستکش تصویب کنند و تاکور شود هرآنکه نتوان دید.

خدا میداند در بالای جدول نمایندگان منتخبِ پایتخت کسانی هستند که ...... استغفرالله و اتوب الیه.

و ما ادراک مالمجلس؟؟

پی نوشت 2 )  اگر این خبر در روزهای بعد تکذیب و یا کنسل نشود امیدوارم که 200 نماینده ی صفر کیلومتری که این هدیه الهی (منظورم 700 میلیون تومان است) را دریافت میکنند حجت را بر خود تمام بدانند که :

- با هیچ شهرام و بهرامی در راهروهای مجلس فالوده نخورند.

- ذره ذره این پول را خرج عزت نفس و شأن اسلامی و انقلابی خود کنند تا هیچ صاحب نفوذی نتواند جایگاه و کرسی ایشان را مصادره به مطلوب کند.

- خود را موظف بدانند که قران قران این پول را به بیت المال بازگردانند. انشالله

نظرات ()



تحقق یک آرزو
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/۱/٢۸

مختصر کنم :  دوسال پیش، یکی از آرزوهای ملی ام را خطاب به مالک اشترِ حضرت آقا در رسانه های کشور قلمی کردم.

پیشنهاد بنده، مخالفان و موافقانی داشت اما به آنچه که گفتم اعتقاد راسخ داشتم.

الان مهم هم نیست که طراحی و آغاز اجرای این آروز ربطی به مقاله بنده داشته است یا خیر.

بلکه مهم تر از مهم این است که در بدبینانه ترین حالت ، سهم خواهی مناطق مرکزی کشور، از آبهای استان خوزستان متوقف خواهد شد و هموطنان مناطق خشک مرکز و شرق کشور نیز روی آبادی را خواهند دید.

ابتدا منت نهید و مطلب دوسال قبل بنده را مطالعه فرمایید :

 تیتر زیر را کلیک کنید

 برسر حقآبه های محلی دزفول چه می آید؟

 

اکنون تحقق و آغاز اجرای این آرزو را بخوانید :    کلیک

 

نظرات ()



آفرینشی نو، از مرکز آفرینش ها
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/۱/۱۸

 

مورَخ 91/1/4 مرکز آفرینش های هنری دزفول اولین گردهمایی هنرمندان دزفولی مقیم تهران را در مکان فعلی این مرکز برگزار کرد که در نوع خود گامی نو در جهت تمرکز پتانسیل های هنری دزفولی های مقیم و غیرمقیم محسوب می شود.
حضور معاونت محترمِ فرهنگی هنریِ حوزه هنریِ خوزستان و یکی از اعضای محترم شورای شهرستان دزفول، نشان از آن داشت که عزمی جدی در زمینه فرهنگ و هنر دزفول در حال شکل گیری است.
شرکت هنرمندان رشته های گوناگون هنر، از فیلم و نقاشی گرفته تا داستان و شعر و معماری و هنرهای تجسمی ، رونقی خاص به این نشست بخشیده بود.
سیدحبیب حبیب پور ضمن مدیریتِ زمانِ جلسه با خوش ذوقی تمام سعی داشت تا فضای جلسه را صمیمی و دوستانه برگزار کند.
استاد سعیدی راد (بخوانید فریدون مشیری دزفول) شعری از سروده های نرم و زیبایش را تقدیم این نشست کرد.
استاد صدیقی راد از مشکلات پیش راه نشر و توسعه موسیقی سنتی و لزوم رسانه ای شدن آن گفت و خبر داد که قریب به بیست کلیپ موسیقی سنتی دزفول در آرشیو صداوسیما به ثبت رسیده است که آقای جدیدزاده (تهیه کننده و عضو شورای موسیقی سازمان صداوسیما) وعده داد که پخش این آثار از رسانه ملی را پیگیری نماید.
حقیر نیز پیشنهاد دادم تا با پیگیری و حمایت آقای جدید زاده ، برای چهارم خرداد امسال (روز ملی دزفول) کلیپی توسط جناب صدیقی راد در لوکیشن های زیبای شهر، تهیه و به مناسبت این روز عزیز از تلویزیون پخش شود.
استاد غفاری از چهاردهه تلاشهایش در نشر و قلمی کردن علم موسیقی سنتی دزفول و مهجوریت و عظمت و وسعت این دانش در دزفول گفت .
"محمدعلی باشه آهنگر" نیز برای ساختن فیلم های سینمایی در خصوص دزفول و ... اعلام آمادگی کرد و گفت که سالها پیش برای به تصویر کشیدن یکی از مبارزان سال حزبی دزفول ، روز روشن و چراغ به دست دنبال آدرسی از وی می گشته و درنهایت زمانی مرحوم سید علی کمالی را می یابد که جنازه اش روی دوش مردم در حال تشییع بوده است.

راست به چپ : محمدعلی باشه آهنگر، سید مرتضی سبزقبا و میثم خالدیان

 این سخنِ "باشه آهنگر" را مصداق همان درد و دل همیشگی خودم یافتم که  : ((پیران شهر را دریابید و مگذارید دانسته هایشان به زیر زمین رود.))

 

استاد حبیب نقاش ، پیرترین پیشکسوت نقاشی دزفول شعری خواند و جمع را مستفیض کرد.
مهندس چرخابی باب سخن را به لهجه دزفولی سلیس باز کرد و از عدم بکار گیری پتانسیل های انسانیِ شهر گفت.
و اضافه نمود که علیرغم تلاش فراوانی که برای نشریه دژپل می شود هنوز حقِ مطلب در خصوص این نشریه چه از سوی مردم و چه از سوی مسئولین به جای آورده نشده و انصافاً هم درست میگفت.
استاد عبادی نیز خوش آمدی و کلامی میهمان مان کرد.
میثم خالدیان و سید مرتضی سبزقبا هم رسم میزبانی را به جای آوردند و با شعر و فیلم خود طعم جلسه را عطرآگین نمودند.
استاد هادی قمشی برای اولین بار در جمع، به گویش شیرین دزفولی ، طراوتِ نشست را دوچندان کرده و شرح داد که سال های پیش برای فعالیت های هنری به شهر دعوت شده بود اما آنگونه که باید این امر تحقق نیافت.

حاج عظیم سرافراز نقل قولی زیبا و غرورآفرین از مقام معظم رهبری در خصوص دزفولیان و نقش شان در سهم مدیریت کشور داشت و معاون محترم فرهنگی هنری حوزه هنری استان که از استقبال و علاقه وافر هنرمندان و فرزندان دزفول به شهرشان و به تمدنشان اظهار شگفتی و خرسندی کردند.
آقای صادپاپی وعده ی حداکثر مساعدت را به مرکز آفرینش های هنری دزفول در خصوص ارتقاء جنبه های مختلف هنر در دزفول دادند.
جناب مهدویان پور هم به عنوان مدیرجلسه، متواضعانه خوشامد به هنرمندان و پیشکسوتان دزفولی گفته و افزودند که آمار نفرات دعوت شده به این نشست  بیش از جمعیت حاضر بوده و اظهار امیدواری کردند که در نشست های بعدی دیگر عزیزان نیز به جمع بپیوندند و تاکید نمودند که قرار براین است تا این نشست در فرصت های آتی امتداد یافته و در ادامه ی مسیر- انشالله تعالی- کارگروه های هنری مختلف تشکیل شده و مرکز آفرینش های هنری شهر ، پُلی باشید بین هنرمندان دزفولی مقیم و غیر مقیم و از این رهگذر شکوفایی و توسعه زمینه های گوناگون هنر در دزفول به منصه ظهور برسد.
حقیر هم در دقایقی کوتاه سعی کردم تا پیشنهاداتی چند را به محضر هنرمندان و مسئولان محترم عرض کنم که به لطف الهی برخی از این پیشنهادات در حال پیگیری است.
مصافحه ی مجددِ اعضای جلسه و گرفتن یک عکس دسته جمعی و یادگاری، پایانی خوش بر این گردهمایی دلنشین بود.
اینجانب به نوبه خود از آقای مهدویان پور تشکر دارم که حقیر را قابل دانسته و دعوت فرمودند و تشکر ویژه دارم که این نشست را قرار دارند تا به فازهای عملیاتی وارد سازند.

ایستاده از چپ به راست

آقایان :

مهدی شریفی (بازیگروکارگردان : مسئول واحد نمایش مرکز آفرینش های هنری دزفول)
عباس عبادی (شاعر و نویسنده مقیم دزفول)
رایی (کارمند دانشگاه علوم پزشکی دزفول)
سید حبیب حبیب پور(شاعر و نویسنده مقیم تهران)
سالمی نژاد (مولف مقیم تهران)
جدید زاده (تهیه کننده صداوسیما مقیم کرج)
هادی قمشی (بازیگر، طراح صحنه و لباس و نقاش مقیم تهران)
عبدالرحیم سعیدی راد (شاعر و نویسنده مقیم تهران)
دکتر نظام الدین امامی فر(استاد دانشگاه هنر شاهد تهران)
استاد حبیب نقاش ( پیشکوت نقاشی مقیم دزفول)
علیرضا صدیقی راد (خواننده و موسیقی دان مقیم کرج)
مهندس چرخابی (رئیس ستاد ساماندهی وبسایت های وزارت ارشاد مقیم تهران)
مجید صادپاپی ( معاونت فرهنگی هنری حوزه هنری استان خوزستان مقیم اهواز)
حاج عظیم سرافراز ( عضو محترم شورای شهرستان دزفول)
محمدعلی باشه آهنگر (کارگردان سینما مقیم تهران)
مهران موزون (ریزترین فرد این جلسه ، مقیم تهران)



نشسته از چپ به راست

آقایان:

میثم خالدیان (شاعر ، مسئول واحد شعر مرکز آفرینش های هنری دزفول)
مرتضی خداداد (خطاط و نقاش مقیم دزفول)
حمید نورآبادی (کارشناس هنر محیطی مقیم دزفول)
علیرضا مهدویان پور (فعال عرصه تئاتر ، مسئول مرکز آفرینش های هنری  دزفول)
رضا چراغ چشم (هنرهای تجسمی، مسئول واحد تجسمی مرکز آفرینش های هنری دزفول)
سید مرتضی سبزقبا (فیلمساز ، مسئول واحد تصویری مرکز آفرینش های هنری دزفول )
حاج غلامعلی سخاوتی (بازیگر ، مسئول کانون بسیج هنرمندان دزفول)


پی نوشت1 : پوزش از اینکه چکیده فرمایشات دیگر اعضای جمع ، من جمله دکتر امامی فر عزیز را بخاطر نداشتم.

پی نوشت 2 : در فرمایشات مسئول محترم مرکز آفرینش های هنری نکته ای بود که جا دارد تاکید و یادآوری مجددی از سوی این قلم بر آن شود. آقای مهدویان پور نوید دادند که فعالیت های هنری و بارش های فکری و عملیاتی جمع هنرمندان مقیم و غیر مقیم  " به دور از لابی های سیاسی" صورت خواهد گرفت.

این سخن بدان معنی است که می توان امیدوار بود پتانسیل های هنری تمامی دزفولی های هنرمند به میدان خواهد آمد ( صدالبته حفظ حرمت ارزشهای اسلامی و ملی ربطی به لابی های سیاسی نداشته و وظیفه هر ایرانی هنرمند و دلسوزی است)


والعاقبه للمتقین
 

نظرات ()



گزارش دیجیتالی نوروز
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩۱/۱/۱۳


تا دلتان بخواهد گرفتار و مشغول بودم .

برای اولین بار همچون اوقات تهران در خودِ دزفول هم وقت شبانه روزی را کم آوردم.

1) نیم روزی را به دعوت شهردار گرامی و رئیس محترم شورای شهر در نشست فرزندان پایتخت مقاومت میهمان بودم که پُستی مفصل می طلبد.

2) نیم روز شیرین دیگری را از سوی مرکز آفرینش های دزفول(وابسته به حوزه هنری خوزستان) در نشست هنرمندان دزفولی مقیم تهران دعوت داشتم که نیز مطلبی جدا و به قول آقای حبیب پور "غرا" می خواهد.
شیرین ترین لحظات این نشست ، پخش فیلم زیبا و افتخار آمیز سید مرتضای سبزقبا بود که قرار داشته و دارم که برای او هم بنویسم.

 

3) نیم روز دیگری را برای گردهمایی سالگرد عملیات افتخار آمیز فتح المبین فراخوانده شدم که افتخار حضور نیافتم و از دستم رفت.

4) در نشست رزمندگان قدیمی (با خانواده) در پادگان قدس دعوت بودم که نتوانستم و از دست دادم و افسوس خوردم.

5) پاسخی نسبتا قانع کننده از معاون محترم آب وزارت نیرو در خصوص بحث حقآبه های دزفول دریافت کردم که نسبتا منطقی بنظر می رسید.

6) سئوالی از آقای قاسمی (کاندیدای کنونی انتخابات) داشتم که رودر رو پرسیدم و پاسخ گرفتم که واکاوی اش جای یک پُست در دیسون را دارد.

7) فرصتی شد و به یکی از اعضای محترم شورای شهر خبر دادم که روکش های آهکی پیر رودبند و شاباد در حال ریزش و تخریب است و توصیه کردم تا در کنار تجلیل از اساتید عروه (حاج عبدالمجید و حاج عبدالحسین) راز و رمز ترمیم روکش این گنبدهای مُقَرنَس را از این عزیزان بپرسند و نگذارند این دانش به زیر زمین فرو رود.

8) کورش پسرم توانست اولین مستند جدی اش را در دزفول کلید بزند (با نام روزگار وصل).

 

 

دیگر چه؟
دیگر چه؟؟

9) درب خانه مش ری بخیر رفتم و از دوچرخه ساز همسایه اش سراغ مزارش را گرفتم و رفتم و نیافتم سنگ گورَش را.(شرمنده)

 

این عکس را یکی از خوانندگان والامنش دیسون بنام خانم "مریم پور محمد" ارسال نمودندکه از ایشان تشکر فراوان دارم و اضافه میکنم که دوچرخه ساز همسایه مش ریبخیر به بنده گفته بود که سنگ قبرش سیاه است و من هم در اطراف همین مزار تمام قبرهایی را که کاملا سیاه بودند گشتم.(در پی نوشت این مطلب ، لینک عکسهای دیگر سنگ مزار را اضافه کرده ام)

 

10) در شهر ، مِلکی به املاکم افزودم (هذا من فضل ربی)

11) برای اولین بار توانستم گُل خشخاش را در دزفول به عینه ببینم و از رخ زیبا و خانمانسوزش عکاسی کنم.

 

 

12) مقبره شاباد را با دوربین عکاسی شخم زدم و افسوس خوردم از اینهمه بی توجهی.

13) سر مزار حاج احمد سوداگر رفتم.

14) سر مزار شهدا و برخی رفتگان رفتم.

15) صدای نازنین امیر ابراهیمیان را شنیدم.

16) برای اولین بار توانستم گویش دزفولیِ خاله زاده ی گرامی ام (هادی قمشی) را بشنوم.

17) ماست میش خوردم.
بهتیه خوردم.(می گوییم بحتیه..ولی درستش بهتیه است)
کُنار خوردم.
سُمنی خوردم.

18) رستوران شوادونِ خاله زاده ی گرامی دیگرم (حاج رحیم عبدی) را از نزدیک دیدم و لذت بردم.

19) با جناب حکمت فر گپ و گفت تلفنی داشتم و قرار شد....

20) خانه سنتی تازه احداث آقای کریمی را در خیابان عدل (بین فروهر و حافظ) دیدم و از شخصیت و منش والای جناب کریمی بر خود بالیدم.

 

 

21) بار دیگر و در آخرین دقایق از خانه تیزنو(برای N اُمین بار) عکاسی کردم.

 

22) دست استاد رکنی را در خیابان بوسه زدم که ایشان نیز کلی جویای حال حقیر شدند.

23) برشانه ی آخرین نمدمال شهر بار دیگر بوسه زدم و از اینکه خبر فوتش دروغ بوده و ایشان را به جای دایی مرحومش(که استاد ایشان بوده اند) اشتباهی به من خبر داده بودند بسی ذوق کردم.

24) خبر خانه نشین شدنِ آخرین "قرص نعناع سازِ" دزفول اندوهگینم کرد.


25) با مهندس دوایی فر در خصوص احیاء قمش های دزفول(از منظر اکوتوریسم) مذاکره کردم و ایشان اعلام آمادگی کردند و البته منوط به همیاری و همکاری میراث فرهنگی شهر.
دلم می خواست سراغ آقای باغبان بروم و در خصوص همین موضوعات و تمرکز پتانسیل شهرداری و میراث فرهنگی با وی صحبت کنم که متاسفانه وقت کم آوردم.

26) با دکتر طالبیان دیداری داشتم و راجع به قول و قراری که در خصوص ثبت میراث دزفول در یونسکو در سال 86 داشتیم تجدید خاطره و پیمان کردم و تشکر از ایشان داشتم که بالاخره بر وعده خود وفا کرده و برای بازگشایی دفتر یونسکو در شهر کم نگذاشتند.
خدا بخواهد به زودی در تهران و در نشستی خانگی برای ثبت برخی آثار نرم افزاری تمدنی شهرمان(خوراک، پوشاک، بازیها و ...) در محضرشان زانو خواهد زد.

27) برای دیدار نوروزی با حجه الاسلام و المسلمین آقا شیخ رضا انصاری(دامت انفاسه) به محله مان رفتم که ایشان در شهر نبودند و مسافرت تشریف داشتند.


28) برخی از دوستانم از قبایل عرب مرزنشین که لطف بسیار به حقیر دارند ابراز مودت و لطف کردند و برای دیدن این کمترین به شهر آمدند و پس از سالیانی ملاقات داشتیم.

29) وضعیت اشتغال در شهر را قدری دقیق تر نگریستم وآسیب هایی را مضاف بر آسیب های گذشته تشخیص دادم که در نوشته های آینده دیسون مبنای گعده و بحث فی مابین بنده و عالیجنابانِ دیسون خوان خواهد بود.

30) فرهنگ نزول یافته برخی کسبه در شهر مرا آزرد ، فرصتی باشد به بحث خواهیم نشست.
متاسفانه برخی (و نه همه) برای قدری پولِ بیشتر به راحتی از مسئولیت فرهنگی خود در پشت دخلشان غافلند و خیلی راحت وآسوده با آبروی دزفول در اَنظار میهمانان شهرمان بازی می کنند.

31) دوسه باری به کوچه شهربانی رفتم تا دوست خطاط و نقاشم عزیز شهمراد را زیارت کنم که بازهم بخت با من یار نبود.

32) به کوهستان رفتم و حالی بردم.

33) امکان برخی سرمایه گذاری ها و کارهای تولیدی را به یُمن شعار نوروزی حضرت آقا(روحی له الفدا) در دزفول بررسی کردم.


اینها گزارش دیجیتالی و فشرده ی بخشی از فعالیت ها و گذران اوقات نوروزی بنده در شهر بود.
و البته در کنار این مشغولیات و به موازات آنها  دائما در حال دورکاری صداوسیمایی و لحظه به لحظه در حال پیگیری و انجام پروژه ی ثبتِ ..... برای صداوسیما بودم که دعای خیر شما را برای موفقیت در این پروژه نیاز داریم.
احتمالاً همه چیز تا 25 فروردین روشن خواهد شد.


اشتباه نکنید...ربطی به انتخابات ندارد.
داستان چیز دیگری است.
انشالله اگر با موفقیت انجام شد خبر مسرت بارش را اعلام خواهم کرد.

هر روزتان عید باد

والعاقبه للمتقین

پی نوشت :

پُست های سه گانه ی مش ری بخیر از پربازدیدترین پُست های دیسون اَند. به همین خاطر عکسهای ارسالی خانمِ مریم را در اینجا برایتان لینک میکنم اما دو نکته :

اول آنکه مش ری بخیر تقریبا پیرزنی تنها بود و بد نیست اگر بتوانید برسرمزارش فاتحه ای میهمانش کنید.

دوم آنکه تاریخ تولدش روی سنگ مزار ، 1304 درج شده(اگر درست دیده باشم عکس را) و این یعنی اینکه سنش در هنگام مرگ 85 سال بوده است. من این را قبول ندارم و معتقدم که پیرزن بالای 100 سال را سن داشت چرا که عمه ی بزرگ بنده که در سال 86 عمر به شما عزیزان داد ، متولد ابتدای قرن حاضر بود یعنی چیزی حدود 86 سال و ایشان که دوست نزدیک مش ری بخیر بود سال ها از مش ری بخیر کوچکتر بود.

لینک عکس ها :  1  و  2  و  3  و  4

لینک پست های مش ری بخیر :  1 و 2 و 3

 

 

نظرات ()



پایان 42 سال فراق
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

(( زنم سیمین دانشور که می‌شناسید؛ اهل کتاب و قلم و دانش‌یار رشتهٔ زیبایی‌شناسی و صاحب تألیف‌ها و ترجمه‌های فراوان، و در حقیقت نوعی یار و یاور قلم. که اگر او نبود چه بسا خزعبلات که به این قلم در آمده بود. (و مگردر نیامده؟) از ۱۳۲۹ به این‌ور هیچ کاری به این قلم منتشر نشده که سیمین اولین خواننده و نقادش نباشد. ))

 

اینها بخشی از گفته های مرحوم جلال آل احمد درباره همسرش سرکار خانم سیمین دانشور است.

وی نخستین بانوی داستان نویس حرفه ای ایرانی است.

سووَشون اولین رُمان بلند اوست که در سال 1348 (سالمرگ جلال) توسط انتشارات خوارزمی به چاپ رسیده است.

دانشور 19 سال تمام ، همسری باوفا و دلسوز برای آل احمد بود که دست تقدیر در سال 1348 با مرگ جلال ، بین این زوج جدایی افکند.

شاید بتوان تلخ ترین حادثه ی زندگی حرفه ای این بانوی قلم به دست را سرقت آخرین رمانش (کوه سرگردان) دانست.

من به خوبی درک می کنم که حس یک مؤلف ، زمانی که اثرش دزدیده شده و یا کدهای اثرش دزدیده و گرته برداری می شود چه حس تلخی است.

سال 87 طرح فیلمنامه ای(در خصوص دزفول) را در جایی بسیار معتبر ثبت کردم که هنوز هم باقی است.

یکی از فیلمسازان مشهور کشور (ع.ا) اقدام به سرقت موقت طرح و گرته برداری از کدهای آن نموده و اثری بلند را از آن تهیه کرد که ...

معصومین (علیهم السلام) نیز چه نیکو ، سرقت اندیشه و فکر را به عنوان بدترین نوع سرقت برشمرده اند.

بگذریم...

عصر امروز پنج شنبه 18 اسفندماه 1390 سرکار خانم سیمین دانشور در نود و یکمین سال زندگی اش به دیار باقی شتافت و پس از 42 سال دوری از جلال آل احمد ، به وی پیوست.

42 سال فراق دانشور و آل احمد پایان یافت.

به جامعه ی داستان سرایان "حرفه ای" کشور تسلیت عرض می کنم.

 

سیمین دانشور

روحش شاد

 

 

 

 

 

نظرات ()



فاطمه ، فاطمه است
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

کار دوساعته ی گرفتن شناسنامه اش 17 روز به درازا کشید.

چرا؟

شاید باورتان نشود.

گفتند : واژه ی "بانو" در اسامی مجاز نداریم.

17 روز دویدم...نامه نوشتم....انتظار کشیدم.

بی نتیجه بود.

شد فاطمه.

 

فاطمه

دستبوس شما دیسونی هاست

نظرات ()



اطلاعیه
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٢/۱۸

یکی از کاندیداهای محترم (دور اول) انتخابات دزفول ، پیامی را در کامنتینگ (در پُست قبلی) دیسون ارسال نموده اند که به احترامِ شأنیت کاندیداتوری ایشان ، عیناً در اینجا تکرار می شود.

بسمه تعالی

ضمن تشکّر و قدردانی از مردم عزیز شهرستان دزفول، خصوصا خانواده های شاهد،جانبازان،آزادگان وکلیّه ی ایثارگران؛ درخصوص شرکت گسترده درانتخابات نهمین دوره ی مجلس شورای اسلامی و خلق حماسه ای شگرف که برگی زرّین دیگری به دفترمزین و پرافتخارانقلاب اسلامی افزود،حمایت خودرا ازسردارانقلاب، جناب آقای محمدعلی قاسمی اعلام می دارم و ازهمشهریان عزیز و شریف دزفول تقاضای حضوری شورانگیزتر درانتخابات مرحله ی دوم رأی گیری نهمین دوره ی مجلس شورای اسلامی را می نمایم.گل دراینجا برخود لازم میدانم ازمدیریت محترم وبلاگ دیسون جناب آقای موزون نیزتشکّر و قدردانی بنمایم.گل                                                ومن الله التوفیق                                                 17/12/1390                                                 برادرکوچک شماامیرفلاطون نژاد

 

پی نوشت های دیسون

1- ضمن تشکر از جناب آقای فلاطون نژاد از لطفی که به حقیر دارند عرض میکنم که حرکت شما را در ابراز قدردانی و ابراز محبت به مردم شریف دزفول می ستایم.

2- آشکار سازی کامنت آقای فلاطون نژاد و درج آن در صفحات دیسون به معنای حمایت دیسون از آقای قاسمی نبوده و نوشتن همین پی نوشت 2 نیز به معنای عدم حمایت از آقای قاسمی نیست (اصولا رأی دیسون مخفی و فراجناحی است)

یا حق

 

 

نظرات ()



ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱۱/٢٤



داشتیم حاجی؟؟
خدایی باور کنیم که سرکارمان نگذاشتی؟
کسی که آنقدر باهوش است که در 22 سالگی اش دوره «دافوس» را می گذراند  برای تعبیر خوابش به حجه الاسلام بهداروند که چه عرض کنم...به کتاب ابن سیرین هم نیاز ندارد.
آری اخوی...من دُرست گرفتم..

تو دزفولیِ رِند!

در وبلاگت ، خودت را به کوچه علی چپ زدی که مثلا نه آن جنازه را شناختی ، نه فلسفه کوتاهی تابوت را دریافتی و نه غربت آن تشییع جنازه برایت روشن شد.
دست خودت نیست حاجی؛
تا واپسین روزهای زندگی ات هم دست از بازی های اطلاعاتی و پیچاندن قضایا برنداشتی.

خبرت را که حاج علی و باقی بچه ها با پیامک دادند فی الفور خودم را به نوشته یی که برای سردار سیاف نوشته بودی رساندم و دوباره خواندمش؛

با دلی پرداغ و اشکی سرازیر.. گفتم : دَس خووَش حجی... سرکُلمونَه کُلَ وَندی ...
هرچند هنر نیست که درنبودنت کسی بتواند دستت را روکند اما منِ روسیاه اینکار را می کنم حاجی.
اشک مارا در می آوری دلاور؟؟
پس داشته باش :
آهای بروبَچ قلم به دست دزفولی؛
وبلاگ حاجی را سیاحت کنید که چطور با قلم برزخی خویش خبر مرگش را پیش اطلاعرسانی نموده و ماهم خیال باطل که ، سوداگر با سیافِ خدابیامرز گعده براه انداخته ، حال آنکه حاجی دارد با خودش حرف می زند و خودش را خطاب قرار داده.
آن خواب ، خوابمرگِ خود حاجی بوده.
انصافاً در آن متن عجیب ، کافیست تا واژه ی «سیاف» را بردارید و «سوداگر» را جایگزین کنید و یک بار دیگر بخوانید!!
ای وای احمد نکند آن جنازه غریب تو بودی ؟
آره خودِ خودت بودی حاجی.
تو را به همان پایی که از تخته و تابوت بیرون زده بود قسم ، سرکارمان نگذار بزرگوار.
قبول دارم که : معما چون حل شود آسان شود
حال که دعوت حق را لبیک گفتی هنر نیست تعبیر خوابت؛
ولی؛
آن جنازه خود تو بودی
لکن آن پاها که از تخته (تابوت) بیرون زده بود در حقیقت کوتاهی از تابوت نبوده بلکه بلندی از پاهای بهشتی خودت بود.

پیام بلندی پاها غیر از این نیست که سند افتخار جانبازی ات درون هیچ تابوتی قابل استتار نیست.
تو با همین پاها پیش از آنکه دیگران خبری از جنگ و حمله عراق به ایران داشته باشند بیابانهای مرزی را شبانه گز کردی و دست دشمن را می خواندی برای روز نبرد.
یوسف زیباروی لشکر ولیعصر با تواَم.
دیدی که آخر از مصر تهران به کنعان دزفول بازگشتی؟
حالا یعقوبِ دز پای دیگرت را در آغوش کشیده است.
حاجی جان! درستش اینست که تو؛
جزو آن اولیاءاللهی هستی که خبر کوچت را خودت با قلمت به ما دادی.
در عجبم چطور متوجه نشدی که بهداروند درست ترین پاسخ را به تو می داده است؟
آری او راست گفت که گفت : « تو خودت تعبیرِ خوابی »
ما را گرفته ای برادر؟
از 4 تا 21 بهمن مُخَم سوت کشید بس که برای تعبیر بلندی پاهای آن جنازه فکر کنم.
حاجی تو همیشه پای کار بودی ، این را همه دیدند و شنیدند اما پایی که پیش از خودت به آنور فرستادی بلندتر از آنی بود که در تابوت حقیر این دنیا بگنجد.
آری آن پاهای بلند که در تابوت دنیا جا نمی شدند پاهای خودت بودند.

و اما غربت آن تشییع....
ساده است حاجی ... خیلی ساده است.
پیامک بیباک که رسید برسرم کوفتم و ناله یی و تکبیری....
یک دزفولی ، پنجاه ساله و مومن و حزب اللهی و اهل مطالعه مقابلم نشسته و بهت زده دلیل را جویا شد گفتم : حج احمد سوداگر تموم کُرد.
گفت : که کی بووَه؟

می بینی سردار؟
غربت از این سنگین تر؟
همین چند هفته پیش بود که در تهران میان دوستان فریاد می زدم که من شاکی ام...من عصبانی ام....من از دست سوداگر از دست رشید از دست رئوفی از دست عیدی مراد گلایه دارم.
چرا این بزرگان باید به محاق بروند؟
چرا باید گوشه عزلت بگیرند؟
چرا باید میدان را برای نامردمان خالی بگذارند؟
چرا خود را از دید نسل امروز پنهان می کنند؟
چرا؟
چرا در خودِ دزفول و در میان مردم شهرشان باید ناشناخته باشند؟
این کنار گود ایستادن ها! مصداق شکسته نفسی نیست آقایان.
این رفتار ، عزت نفس نیست به علی قسم.
اشتباه می کنند این عزیزان.
اصولا اینان متعلق به خودشان نیستند که تصمیم بگیرند که در سایه بایستند و آرزوی مرگ کنند.
باشماهستم سردار رشید؛

با شما هستم سردار رئوفی؛
با شما که خامنه ای کبیر ، شهید زنده تان خوانده است.
سهم ما از وجود شما و رفقایتان فقط یک وجب از خاک بهشت علی یا شهید آباد نیست.
شما و سوداگرها خالی گذاشته اید شهر را و نامردانی بر سر خانه پدری تان ریخته اند که تا دیروز از در این خانه سیر بودند.

نگاه کنید به میانه میدان؟

بیایید ببینید کسانی که به واکسن هاری نیاز مبرم دارند ، تاریخ جنگِ دزفول و منطقه را ، تاریخ دلاوریهای رستمی چون سوداگر را - در زمین گیر کردن دشمن بعثی در آنسوی پل کرخه- بنام خود سند می زنند و در زمانه ای که شما شیرانِ دورنشین ، بیشه ی شهر را رها کرده و مردمش را با این ناکَسان تنها گذارده اید شما «مردانِ مرد» را نامرد می خوانند.
خبر دارید؟؟
شمشیرهای آخته و صدام کُشِ شما را به نام خود مصادره کرده اند و گفته اند «دزفولی ها مرد نیستند که اگر بودند ابتدای جنگ در مبارزه با صدامیان نقش می داشتند».

حاج غلامعلی عزیز؛
سد کرخه ای را که من و شما ساختیم اکنون به نام خود می شکنند تا سیلِ غُربا خاکمان را ببرد ، بی خبر از آنکه «هر بیشه گمان مبر که خالیست ، شاید که پلنگ خفته باشد»

گفته اند : «زیر بار دزفول نمی رویم»

غافل از اینکه ده ها سال است که زیر بار پرخیر و برکت دزفولند.
و مگر جز این است که صدای ناله ی «من زیر بار دزفول نمی روم» دقیقا از زیر بار برمی خیزد؟
زهی افتخارتان که از دزفول بار و بَرگیرید و چه محنتی لذیذتر از پذیرش این بارِ « خُجسته » که موجبات عزت نسل و شکوفایی دودمان تان است؟
اما دریغ و درد که تمام مردانه گیتان همین است که آرپی جی زن ناقصه الخلقه تان به جای اینکه دشمن غربی را نشانه رَوَد خانه های دزفول را در شرق آماج رفته است.
شما آنقدر ناقص الخلقه اید که به مردم شریف و محروم خودتان نیز رحم نمی کنید و علنا اَنگ جهالت بر آنان می زنید ، مردمی که ولی نعمت شمایند.
پُشت تمثال فرزند فاطمه (در سایت ضِرارتان) پنهان می شَوید و در شهر آشوب می کنید؟
به خدای لاشریک که مولایمان سید علی مبراست از دهان های ناپاک شما در دشنام هایی که به سرزمین مقدس و نورانی دزفول روانه می کنید.

آری سرداران گرامی دزفول!
حق دارند این زیر باررفتگان ، اینگونه دهان به «گُل» گفتن خطاب به ما بیالایند.....ندارند؟
وقتی حاج احمدهای خاضع و منیع ، میدان را برای شان خالی می گذارند چنین می شود و بدتر از این هم خواهد شد.
چه می گویم!

کجا بودم؟
احمدجان...گرفتی آن غربت در تشییع را که در خواب دیده بودی؟
گرفتی کوتاهی آن تابوت را؟
دیروز نامت را در گوگل سرچ می کردم نازنین.
جالب بود که رقم جستجو معادل جمعیت دزفول بود.
نمی دانم فال گوشش این است که تک تک مردم دزفول در دل حاج احمد سوداگر جای داشتند یا حاج احمد در دل نفر به نفرِ دزفولیان جاودانه خواهد شد؟ و یا هردو؟
به این فکر می کردم که چشم برزخی احمد در روز وفات احمد(ص) مرگ خویش را به چشم خود دید و در روز ولادت احمد(ص) خوابش تعبیر شد.
اینها بیانگر چیست ؟ نمی دانم.
اما هرچه هست می دانم که پس از سی سال پایمردی ، دوباره به پایت میرسی ای مرد.

بخند حاجی..بخند به ریش دنیازدگان

سلام ما را به امام و شهدا برسان.
بگو که ما عهد کردیم که مظلومیت گمنامی رادمردان این خاک را با زنده نگهداشتن نام و یادشان از بین ببریم.
و یا اصحاب الحسین(ع) ... علیکم منا السلام.

برادرم شعری را امشب در نَعت شهید سوداگر سروده است که ذیلاً تقدیم حضور شما می شود :

خوشا آنان که چون «سوداگرانند»

که در سودای دنیا بس گرانند

درین بازار ، بی حجره عزیزند

به امر حق فدای دیگرانند

 

والسلام

پی نوشت (1): ظریفی با بنده تماس گرفت و گفت کاش دلنوشته ات در خصوص حاج احمد را با درد دلت از حمله کنندگان به دزفول جدا می کردی و در پُستی جدا آنان را می نواختی.

حق با اوست لکن چون چند روز پیش از مرگ حاج احمد اینان در حملاتشان به سرداران دزفول اهانت روا داشته بودند ، مرگ حاج احمد داغ دلم را در خصوص بزرگواری آقایان و سکوتشان در برابر این نابخردی ها تازه کرد و نوشتم آنچه را کز دل برآمد.

علیهذا به توصیه این عزیز عمل کرده و یک جمله ام را فعلا تخفیف دادم تا در مجالی دیگر ساز قلم را در دستگاه شور تنظیم کنم انشالله.

پی نوشت (2) : یکی از دیسونی های عزیز در خصوص نسبت حاج علی بیباک با شهید حاج احمد سوداگر از بنده سوال کرد (دیسون ضمن شهادتی که بر صفات اخلاقی حمیده ی حاج علی میدهد ، ایشان را به عنوان یکی از رزمندگان اصیل ، گمنام ، محجوب و مهربان دزفولی می ستاید).

اما پاسخ سوال آن پرسشگر عزیز را از کلام خود حاج علی عزیز که این روزها داغدار حاج احمد است نقل می کنم :

(( در خصوص آشنایی من با شهید حاج احمد سوداگر به سال 60 بر میگردد و از آن زمان تا عروج آن شهید پروانه وار به گرد وجودش پر میزدم و چونکه آشنایی ما به دوران دفاع مقدس برمیگردد دوستی ما با هم بسیار صمیمی بوده و از آن زمان بنده برای آن شهید احترام و محبت زیادی را در وجود خود داشته ام و این جذبه ی حاج احمد در وجود تمامی برادرانی که با ایشان از نزدیک کار کرده اند محسوس و غیر قابل تصور افرادی می شود که خارج از این گردونه ی محبت بوده اند و خدا را گواه میگیرم در جلسات بچه های رزمند گان اطلاعات هر زمانی که ما دور هم جمع می شدیم تمامی سخنان به حاج احمد ختم می شد و نهایتاً نظر آخر را از آن عزیز انتظار داشتند و این محبوبیت به جهت توانمندی و بسیار هنرمندانه ی حاج احمد بود که هر فردی با اولین برخورد با او مجذوب کلام و رفتار آن شهید میشد، اینجا فرصت نوشتن مختصر است وگرنه اسامی بلند مردان این مملکت را برایتان نام می بردم که موقع خطاب کردن نام حاج احمد بسیار صدقه و قربان ایشان میشدند، نسبت فامیلی 6 سال است و پسر شهیدمحمود سوداگر (برادر حاج احمد) دامادمن ))

حاج علی بیباک

 



نظرات ()



سوال تصویری (1)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱۱/۱٠

قسمت سوم باباتقی طلبتان باشد فعلا.

آنچه را که راجع به این عکس میدانید و یا حدس می زنید بنویسید تا در پُست بعدی مفصلاً عرض کنم.

 

سوال تصویری 1

نظرات ()



باباتقی (قسمت دوم)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٠/٢٠

نام مرحوم پدرش "درویش" بود واسه همین خودشم بین بزرگترای محل مشهور بود به تقی درویش.(تقی پسر درویش)
او تنها پسر پدرش بود و سه خواهر داشت که رابطه ی حسنه یی باهاش نداشتن و سال به سال هم بهش سر نمیزدن.
باباتقی خواهرزاده یی داشت بنام "نجات" که در بازار آهنگرای دزفول شاگرد آهنگر بود.
پسری جوان با قدی نسبتا کوتاه و کُمبُل ، موهایی مجعد و مشکی و چشمانی سیاه و البته کمی هم انحراف چشم .
نجات دلی ساده و صاف داشت و تنها کسی بود که از قوم و خویشای باباتقی هرچندماه یکبار میومد خونه مون و بهش سری میزد.
صداش میکرد : خُلوو تقی.

من اما؛
شعف قلبی باباتقی رو از آمد و شد های نجات حس می کردم ، هرچند که خودش سعی می کرد بُروز نده.
ولی تابلو بود که اومدن نجات به خونه ما ، قدری غرور شکسته شده ی باباتقی رو (بابت بی کسی) ترمیم می کرد چرا که پیرمرد فوق العاده مناعت طبع داشت و پیش خودش حس میکرد نزد خاندان  موزون بابت تنهاییش تحقیر میشه.
البته اینا تصورات اشتباه اون مرحوم بود ، خدا میدونه که خانواده ما هیچ یک چنین تصوری نداشتیم و اونو جزئی طبیعی از خودمون می دونستیم.

جونم براتون بگه که؛
یکی از بارزترین خصوصیات باباتقی تسلطش به شاهنامه و شاهنامه خوانی بود و همینطور داستان های دربار قجر.
ترور ناصرالدین شاه در اوان کودکی باباتقی اتفاق افتاده بود و سه شاه بعدی قاجار رو شخصا بیاد داشت اما پارادایم عهدناصری در ادبیات گفتاریش بیشتر به چشم میومد.
چه داستان ها که از دیالوگ های فی مابین ناصرالدین شاه و وزیر معروفش امین السلطان نمی گفت.
و یا از دیالوگ هایی که بین همین امین السلطان با مظفرالدین شاه رخداده بود.
میگفت که روزی مظفرالدین شاه از امین السلطان می پرسه : امین سلطان!!                

(دقت کنید الف و لام قبل از سلطان رو حذف می کرد)
امین السلطان : بله قربان
مظفرالدین شاه : زمون شاه بابام[1] خوب بید یا حالا (عین عبارت)
امین السلطان : قربانت گردم نه اوسون نه ایسون
مظفرالدین شاه : چرا پدرسوختَه .
(باقی داستان یادم نیست ولی امین السطان راجع به تفاوت فرهنگ دربار قجر ، در باب ریشدار بودن یا بی یش بودن مردان در حکومت ناصری و مظفری سخن میگوید و مظفرالدین شاه را به خنده وا می دارد)
به هر روی ، کلید واژه های باباتقی در گفتن از روزگار قدیم و خاطراتش اینها بود :
رستم ، شاهنامه ، فردوسی ، سعدی ، ناصرالدین شاه ، شاه بابا ، امین السلطان ، فتح علیشاه ، مظفرالدین شاه ، محمدعلی شاه ، مویی شیربُت ، روخونَه ، یوسف خان و ....
درویش ، پدر باباتقی اهل محله سوکیون[2] بود و ظاهرا زمین های کشاورزی وسیعی برای تنها پسر و دختراش به جای گذاشته بود.
دلیل ازدواج نکردن باباتقی رو اینجا باز نمی کنم چون خیلی خصوصیه و شک ندارم که روح اون مرحوم هم راضی نیست اما همین قدر بدونید که تا آخر عمر مجرد موند.

القصه ...
دهها سال قبل ، باباتقی با همشیره هاش اختلافاتی روی زمین های پدری پیدا میکنه و زمانی که اتحاد خواهرا منتهی به فشار زیادی به تنها برادرشون میشه ، باباتقی به یکی از شرخَرهای معروف منطقه بنام یوسف خان پناه میاره و بهش میگه میخوام سهم زمینامو باهات شریک شم (البته فقط در کشت و کار).
یوسف خان هم که به قول قدیمیا : کور اَ خدا چه مخو؟ دو تیه رووشِن.
با کله میره توی زمینای باباتقی و دیگه بیرون نمیاد و زمانیکه باباتقی قول و قرارهاشونو بیادش میاره با ضرب و شتم نوکران یوسف خان روبرو میشه.
(این قضایا حدودا بین سال های 1310 تا 1320 اتفاق افتاده و این خان خلافکاری که عرض کردم شرارت های زیادی در منطقه میکنه که در نهایت به دست یدباکفایت پدربزرگم و گرفتن دستخط از حکومت برای تنبیه به سر پل قدیم می برندش و گونی تنش میکنن و یه جارو میدن دستش که یکی دوماهی پیش چشم خلق مفتضح شده و سپس در کوشک[3] زندانی میشه.
پس از آزادی از زندان تا پایان عمر به انزوا میره و جنازه اش بی هیچ تشییعی از سوی مردم ، به صحرا برده و دفن میشه.
ظاهرا تنها تشییع کنندگان جنازه یوسف خان ، کودکان محل بودند که به دنبال تخته [4] ی یوسف خان راه میفتن و میخونن : هرچه که خوردی پس بده یوسف خان.... مال یتیمَ پس بده یوسف خان .
و قس علیهذا....)

برگردیم به باباتقی؛
بعد از اینکه متوجه میشه از چاله خواهران به چاه یوسف خان افتاده به اداره اوقاف وقت پناه میاره ( در زمان پهلوی دوم ) و به اوقاف میگه : زمین هامو بهتون اجاره میدم برای مدت زمانی معین.
اما چندسال بعد اوقاف هم ادعای مالکیت میکنه و به محض ورود باباتقی به زمینهاش اونو تحویل شهربانی و دادگاه میده.
حدود شش ماه بدون محاکمه در زندان شهربانی حبس میکشه و زمانیکه میارنش نزد رئیس دادگاه (بنام عسکری) ، آقای رئیس به تشر بهش میگه : گوساله تو رفتی توی زمین های اوقاف که تصرفشون کنی؟
باباتقی درجا بهش میگه : اَر مو گوسالم ، تو خو گُو گَپی. (اگر من گوساله هستم تو که گاو بزرگی)
و این میشه که سه ماه دیگه بدون حساب و کتاب میره زندان شهربانی.
بالاخره سال ها بعد پدرم وکالت باباتقی رو در پرونده اوقاف و زمیناش قبول میکنه و موفق میشه پس از دوندگی بسیار ، بخشی از پول زمین هاشو از اوقاف بگیره که در اواخر دهه چهل(یا اوائل دهه پنجاه) میشه حدود 70000 تومان .
پول نسبتا زیادی بوده ، نه؟
در پُست قبلی نوشتم که هیچگاه مسیر معیشتی باباتقی رو متوجه نشدم یه سرچ کوچولو از شهر ، اطلاعات بالا رو بهم رسوند هرچند کلیت بحث زمینای باباتقی و درگیریاشو با خوهراش میدونستم.
به هر شکل پیرمرد با ریختن پولها در بانک از طریق بهره ی پولاش امرار معاش میکرد.
پس از مرگ باباتقی که در سال های ابتدایی جنگ رخ داد ، ظاهرا باقی زمیناش زنده شدن و خواهراش میراث خورش شدن. خواهرایی که سال های سال بهش سرکشی نمیکردن و باهاش درگیری شدید داشتن.
البته شنیدم که خواهراش هم نتونستن درست حسابی از اموال به جا مونده اش کیفور بشن.


ادامه دارد....
 
پی نوشت ها :

[1] شاه بابا : منظور لفظی است که مظفرالدین شاه در خصوص پدرش ناصرالدین شاه به کار می برده.

[2] سوکیون : ساکیان (محله یی از محلات ارگ قدیم دزفول)

[3] کوشک : زندان دزفول در زمان قجر و پهلوی اول و .. بوده است که حدفاصل دزفول و صالح آباد قرار داشته .(صالح آباد : نام اصلی اندیمشک)

[4] تخته : در اینجا منظور چیزی است که شبیه لنگه چوبی درب های منازل قدیمی دزفولی بود و چهار دسته ی حدودا سی سانتی در چهار کنجش داشت ، سابقا تابوت در دزفول و ایران مرسوم نبود و اموات را روی همین تخته ها قرار می دادند و چهار نفر چهار دسته ی چهار گوشه اش را گرفته و به سمت آرامستان می بردند. البته بزرگان دینی و نجبای شهر در چیزی بنام عُماری قرار داده می شدند. آنچه که امروز در تشییع جنازه های نوار غزه می بینیم شباهت زیادی به تخته دارد.

نکته : در فرهنگ نفرین گری دزفولی ها هنوز هم وقتی می خواهند جماعتی را یکجا با نفرین روانه آن دنیا کنند می گویند : نه تخته کش نه مرده شور..بُر نکنا ورتون.

یعنی چنان پشت سر هم بمیرند که تخته کش ها و مرده شوی ها فرصت تشییع و شستشو ی شان را نکنند.

از این مَثَل استنباط می شود که حمل و تشییع اموات نیز شغل بوده است.

نظرات ()



باباتقی (قسمت اول)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱٠/٢


تا همین دودهه قبل یکی از رسوم رایج و نیکوی ایرانیان ، رسیدگی به سالمندان بی کَس و کاری بود که در کوی و برزن می زیستند و جزئی انفکاک ناپذیر از اهالی همان محله بودند .
هرچند این خُلق پسندیده هنوز نمرده است اما متاسفانه با ورود فرهنگ خانه سالمندان ، بهزیستی و .. به جامعه ی ما ، تا حد زیادی این سنتِ حسنه رنگ باخته است.
مقصودم چیزی شبیه رفتار استاد دوچرخه سازی است که در پُست "مش ریبخیر" گفته بودم .
خوب به یاد دارم که در فرهنگ دزفولی های دهه شصت به آنسو ، این اخلاق خیلی عمیق تر جاری و ساری بود.
یا مانند زنی به نام مش سلبِ جون[1] که تک و تنها در خانه ی محقر و کَت[2] مانند خویش زیر مقابر مُقوم[3] زندگی می کرد و در عین حال ، از سوی همسایگان مراقبت می شد.
 همچنین بودند پیرمردان و پیرزنانی که اهل محل ، آنان را برای سالیان دراز  در اتاقی از خانه شان ، چونان عضوی از خانواده ی خود جا و مکانشان می دادند  بی آنکه نسبت فامیلی با ایشان داشته باشند.
ما در خانه پدری (در محله سبط شیخ انصاری) سالهای سال پیرزنی را جای داده بودیم بنام عمه توار [4] که علیرغم داشتن قوم و خویش در محله داعیان ، اتاقی از منزل قدیمی ما را ساکن بود و چه شبها و روزها که با ما برسر سفره صمیمیت می نشست و مثال مادربزرگی خودمانی ، برایمان محبت لقمه می کرد.
مادرم پخت نان خانگی را از او آموخت.
خانه پدربزرگ ، هشت اتاق داشت که دائما پیرانی از منطقه کرناسیان، سردره ، کتکتان و ساکیان در دو اتاقش ساکن بودند.
جنگ که شد و حضور ما به تبع حملات دشمن در خانه ی اجدادی یک خط در میان؛

آرام آرام اینگونه افراد همچون کموترهای چاهی که نانشان به دهان ما بسته بود از آن خانه رخت بربستند و آواره ی کوی و محله شدند و هر کدام به شکلی دارفانی را زودتر از آنکه باید، ترک گفتند.

دوستان؛

پیران و سالمندان همچون خانه های قدیمی و پوسیده هستند که؛
میان آنکه کلنگ بگیرید و به جانشان بیفتید؛
با آنکه به آنها رسیدگی و سرکشی نکنید و به حال خود رهایشان نمایید هیچ تفاوتی وجود ندارد.
آخرین مصداق این سخن همان مرحومه "مش ریبخیر" است.
دیگر آنکه دزفولی های پیشین؛
حتی در صورت ترک شهر پدری ، فرهنگ نگهداری از سالمندان را با خود به محل مهاجرت انتقال داده و گسترش می دادند.
خانه پدربزرگ مادری ام در اهواز قریب به 12 اتاق داشت که نزدیک به چهار اتاق آن همیشه ی خدا در اختیار دزفولی های بی سرپناهی بود که موقت یا دائم در اهواز بودند و تمکنی برای سکونت در مرکز استان نداشتند و این قصه تا اوایل دهه پنجاه ادامه داشت.
نکته : برخی از این افراد شاید بنام اجاره بها مبلغی می پرداختند ، اما ردوبدل این ارقام جزئی؛
صرفا برای حفظ شئونات و مناعت طرف بود.
برای حفظ شخصیت پیرمرد یا پیرزنی بود که شبها و روزهای متمادی می بایست با حفظ کرامتش در میان افراد خانواده ی مالک زیست کند بی آنکه تحقیر شود.

***

به درستی یادم نیست که از چه سالی در خانه ی ما زندگی می کرد چرا که از بدو کودکی ام شاهد حضور او در بزرگترین اتاق آن حُوشِ [5] دَرَندشت بودم.
طوری که تا سالها پس از رفتنش، همچنان آن اتاق را "توو باباتقی"[6] می خواندیم.
هنوز هم پس از 42 سال عمری که از خدا گرفته ام ، پیرمردی به خصوصیات و ویژه گی های منحصر به فردش ندیده ام.
قدی بلند؛
جمجمه ای بیضی شکل؛
سری دائما از ته تراشیده و سرخ.(پوستش از شادابی به سرخی میزد)
چشمانش مژه نداشت و تخم چشمان را همیشه آب مروارید که چه عرض کنم، شاید آب سیاه گرفته بود و همین هم موجب آن بود که از نعمت بینایی خوبی برخوردار نباشد.
انگشتانی کشیده و بلند و دستانی بزرگ.
تمام پوشاکی که از دار دنیا داشت اینها بود :
دو تُمبون دزفولی[7] سرمه یی رنگ ( نه آنچه که شما زیر شلواری اش می نامید)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین کوتاه.(برای سراسر تابستان)
یک پیراهن سفید و ساده و آستین بلند(برای تمام زمستان)
یک جفت گیوه دزفولی.
یک جفت دمپایی پلاستیکی.
دو نیم دَلَه.
یک لُنگ "قرمز" .
راستی،
گفتم لُنگ!!
باباتقی علاقه ای به فوتبال نداشت.
سالهای اواسط دهه پنجاه را یادم هست ، وقتی که دایی مجید از تهران به دزفول و نزد ما سری میزد و علیرغم ورود شبانه و بی سروصدایش به شهر و محله سبط شیخ ، جوانان محله از کرناسیان تا ساکیان همچون مور و ملخ به در خانه ی ما می ریختند و با کوفتن کوبه ی نر و حلقه ی ماده ی درِچوبیِ خانه پدربزرگ؛
دایی مجید را طلب می کردند و این باباتقی بود که اعتراض می کرد که چرا خواب سر شبش را خراب می کنند. انگار نه انگار که یکی از قهرمانان ملی پوش فوتبال در خانه است و شور و ولوله جلوی خانه برای دیدن قهرمان برپاست.
ادبیات اعتراضی اش هم جالب بود.

القصه ....
تمام پوشاک پیرمرد همان بود که در بالا آمد.
در آن سالها هیچگاه نفهمیدم که معیشت باباتقی از کجاست؟
هر روز صبح علی الطلوع از خواب برمیخاست و لنگ قرمز و تمیزش را تا کرده و روی دوش راستش انداخته و به بازار سرمیدون و یا خراطون می رفت و ساعت 10  نشده با دست پر به خانه بر میگشت.
علاقه وافری به دو خوراکی داشت : انار، ماهی شیربُت.
آنزمان؛
دز؛
مملو از شیربت هایی بود که لااقل پنج کیلوگرم وزن داشتند.
صیادانی از محله سبط شیخ (عموما خاندان کلکچی) شبانه برای صید ماهی سوار بر کلکهای یک یا دونفره خود به سینه ی آب زده و با مهارتی خاص از میان تافهای اسطوره ای مَسی[8] عبور کرده و صبح زود حوالی پل حمیدآباد از کلک پیاده شده و بارو بندیل و ماهی های صید شده را با مینی بوس های گاراژ گلچین به شهر می آوردند و ماهی های هنوز زنده و در حال دُم شُندَن[9] را به بازار خراطون و سرمیدون عرضه میکردند.
باباتقی با مناعت ترین پیرمرد دزفولی بود که تاکنون شناخته ام.
نه تنها بهداشت فردی و پوشاکش را کاملا رعایت می کرد بلکه در خوراک و خرید روزمره اش نیز بهترین ها را مدنظر قرار میداد.
شاید اگر دراین روزگار زنده بود و به فروشگاه هایپر تهران می بردمش باکلاس ترین خریدها را انجام می داد.
باباتقی وقتی میوه می خرید؛
عددی می خرید.
مثلا 6 عدد انار بزرگ و سالم را در ترازو گذاشته و برایش مهم نبود که فروشنده کمی گرانتر حساب کند.
وقتی ماهی شیربت میخرید می بایست ماهی زنده، نَر و درشت باشد.
یادم هست که بین ساعتهای 9 تا 10 بامداد که از بازار به خانه برمی گشت و یک ماهی بزرگ در لُنگ اش سنگینی میکرد منتظر بودیم تا همان پای لوله[10] ماهی را از لنگ درآورده و لنگ را شسته و در حالیکه به سمت اتاقش میرفت با صدای بلند یکی از بانوان خانه را خطاب قرار دهد :

بووَ..... موییه وُندوم پا لوله.

و این جمله یعنی آنکه :

(( از الان که ساعت نُهُ خُرده ای ست تا دوساعت بعد حواستان باشد که ماهی در حال جان دادن است مراقب باشید تا پس از مردنِ ماهی پاکش کرده و قُرص قُرص کنید و وسط حیاط یک ماهیتابه روی گاز پیک نیکی بگذارید و سرخش کنید و مرا صدا کنید تا همان جا کنار ماهیتابه ی در حال جیلیز و ویلیز بنشینم از ماهی به آن بزرگی که برای ده نفر هم زیاد است فقط دو قرص خالی و بدون نان بخورم و دستها را بشورم و به اتاقم بروم و باقی ماهی پنج شش کیلویی را به امان خدا بسپارم.))

پیرمرد؛

گاهِ گام برداشتن بسیار آرام و با طمأنینه قدم بر میداشت. نه از سر ضعف جسمی!
بلکه از روی آرامش وجودی و ثبات روحیه.
از روی صلابت و راحتی.
ادامه دارد...

 

(این تصویر باباتقی نیست)

(یکی از بهترین بابابزرگای دزفولی است که 11 روز قبل دعوت حق را لبیک گفت)

 

[1] سلبِ جون : سروِ جهان (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[2] کَت : حفره های بزرگی است که در مناطق کُنگلومِرایی دزفول در جهت افقی حفر می شود. تنها رقیب این مهندسی طبیعی در روستای کوچک و هزار ساله یی از استان کرمان وجود دارد. برای استفاده از خنکای طبیعی آن در فصل تابستان استفاده می شود. کَت ها در حاشیه رودخانه و یا زیر زمین های سنتی و عمیق خانه های دزفول حفر می شود.
[3] مُقوم : مَقام . ( برخی قبرستان های داخلی دزفول را می گویند که تا حدی از سطح محله یی که در آن قرار داشتند بلند تر می نمود.)
[4] تَوار : تَبار (نامی دخترانه در فرهنگ دزفول)
[5] حُوش :  دو کاربری دارد. حُوش به معنای خانه و حُوش به معنای حیاط.
[6] توو باباتقی : منظور از توو همان اتاق است.
[7] تُمبون دزفولی : منظور حقیر همان شلوارهای سنتی مردانه دزفولی هاست که مربوط به عصر قجر است که در سراسر ایران عمومیت داشت و از دویت لُری تنگ تر بود.
[8] تافا مَسی : مسیل رودخانه ی دز در زیر اولین پُل بتونی دزفول به دلیل وجود صخره های متعدد و شیب تند رودخانه بسیار مواج و خروشان است که به موج های خروشان این بخش از رودخانه در اصطلاح محلی تافهای مَسی گویند. (تاف : موج). (مَسی : نمیدانم شاید برگرفته از مَستی باشد بخاطر حالت از خود بیخود شدن حرکات آب در خوردن به صخره ها)
[9] دُم شُندَن : حرکت دُم زدن ماهی در حال جان دادن. شُندَن به معنی پرتاب کردن است.
[10] پای لوله : سابقا در خانه های سنتی دزفول با ورود آب شرب و لوله کشی در خانه ها ، عموما در گوشه ای از حیاط خانه یک شاخه لوله به قطر نیم اینچ و به ارتفاع حدودا 70 سانتی متر قرار داده و یک شیر از جنس برنج به آن می بستند. دزفولی ها به کلیت این شیر آب در کنج خانه می گفتند : پالولَه .
سالهای سال تمامی شست و شوها و کاربری آب شرب منازل دزفول زیر همان یک شیر بود .

نظرات ()



پیش اطلاع رسانی شب یلدا
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٩/٢٩

یلداتون پیشاپیش مبارک

فرداشب به بهانه این سنت دیرینه پُستی خواهم رفت و کسی رو بهتون معرفی خواهم کرد که ممکنه براتون جالب باشه.

فعلا این مامی شورت مدل شب یلدا رو داشته باشید و برای محمد مجیدی راد (ارسال کننده ی این عکس) آرزوی عاقبت بخیری کنید که این شب یلدایی طعم دیسون رو با این عکس عوض کردند.

 

 

چن تا خواهش :

1-  فردا شب تلویزیون خاموش. در واقع تلویزیون تعععععطیل.(به خدا چهره ماه اعضای خونواده از قیافه آدمای توی تلویزیون خیلی خوشگل تر و دلنشین تره)

2-اعضای خانواده دور هم بنشینید و چهره به چهره با هم حرف بزنید و گعده راه بندازید.(حتی اگه دونفر باشید)

3- بزرگترا از تجربیات قدیمی شون برای کوچیکترا بگن. کوچیکترا مجهولات فولکلورشون رو از بزرگترا بپرسن.

خطر: وقتی رودرروی خانواده حرف می زنید همزمان با سخن گفتن شومی نخورید چون ممکنه که صورت طرف مقابل رو با ذرات شیرین شومی ....

4- شومی ها رو از طول و به مدل شُتُری ببُرید(غول غول) چون سنتی تره.در واقع غول شومی رو طوری بلند و کشیده ببُرید که وقتی از ریشه به شومی گاز می زنید نرمی گوش هاتون از دوطرف شومی رو لمس کنه ، سپس با افکت صدای هورت کشیدن شومی به لذت خوردنش بیافزایید.یادتون باشه این صدای گَم زدن به شومی که همراه با هورت کشیدن شومی هستش از قدیمی ترین افکت های انسانی در جهانه چون قدمتش به قدمت کشف شومی میرسه.

لازمه که بزرگترا فرداشب این آوانس رو به کوچیکترا بدن که در محفل خودمونی خونواده یه کارناول شومی کُشی راه بیفته.سبز

توصیه : اگر میخوایید لذت شومی رو بیشتر ببرید قید تفکیک تُخ شومی از شومی بزنید و بذارید دندوناتون عین دستگاه چمنزنی پوست شومی رو پاک و پاکیزه بکنه و نگران سرنوشت تُخ شومی ها نباشید روزگار و طبیعت کار خودشو میکنه.خیال باطل

5- مادربزرگا و پدربزرگای زنده رو دریابید و ازشون نقل و شیرینی بگیرید و پای حرفاشون بشینید. از اُلِه گرفته تا مَتَل سعی کنید تخلیه اطلاعاتیشون کنید ولی خسته نشن یهو.

6- اگر پدربزرگ مادربزرگ در قید حیات نیستن برید سرکوچه و اولین موردی رو که گیر آوردین به دست و پاش بیفتین که بیاد تو جمع خونواده تون و محفلتون رو برکت ببخشه و اَگرَم گیر نیومد برگردید خونه و دسته جمعی برای روح درگذشتگان یه فاتحه غلیظ بفرستید و جاشونو خالی کنید.

7- از شاهنامه و حافظ نگذرید و حتی بذارید کوچیکترا چند خط بخونن.

8- برای همدیگه دعا کنید و از خدا بخوایید که خدا دشمنان این سرزمین رو زیر زمین چال کنه.

9- به خودتون قول بدید که هرچه در توان دارید برای حفظ و زنده نگهداشت سنت های اصیل و مفید تلاش کنید.نمیخواد بشینید و لغت نامه بنویسید همینکه گویش پدری رو  با کودکانتون استفاده کنید خودش کلی کاره.مخصوصا منظورم با پدر سید مسیح سبزقباس.... با شمام سیدرضا...خودتو به کوچه علی چپ نزن داداش.با همین چشای خودم دیدم که روز روشن(منظورم ساعت 10 شب زیر نور لامپ حسینیه اس) با بچه ات عجمکانی حرف میزدی.

(امروز غروب برسم خونه و یادم باشه عکس خوشگل سید مسیح رو میذارم همینجا)

فعلا یاحق.....بازم یلدا مبارک

آخییییییش چقدر از واژه ی "شومی" استفاده کردم...تِشکِ دلوم درومَه.

نظرات ()



وامانده
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٩/۱٩

کمی آن سوتر از حسینیه شهید عظیم اسدی مشکال (البته نامش چند سالی است که به حسینیه امام سجاد علیه السلام تغییر یافته) محوطه نسبتا فراخی وجود دارد که پیش از انقلاب ، محل کارگاه اولین نان ساندویچ پزی تاریخ دزفول بود.منظورم همان نان های خوشمزه یی است که اکنون دیگر رواج ندارد و به جایش نان های بیمزه ی باگت جایگزین شده اند.

در تهران به این نان ها می گویند : نان بُلکی (bolki) که به ندرت پیدا می شود.

بگذریم.

در سفر محرم امسال به شهر ، فرزند صاحب آن کارگاه نان ساندویچ پزی برایم چنین تعریف کرد :

حواشی سال 49 یا 50 روزی ریبون کارگاه همراه با کارگران خویش مشغول خوردن صبحانه بودیم.

احمد شیرزاد(احمد پسر شیرزاد) یکی از کارگران فرز و تیز کارگاه که کموترباز قابلی هم بود تازه صبحانه را تمام کرده و مثل همیشه آدامسش را دهان گذاشته بود که توجهش به نشستنِ کموتری خانگی روی لب بام کارگاه جلب شد .

احمد بلافاصله قدری خاک از گوشه ریبون برداشته و به حالت پاشیدن دانه شروع به پاشیدن خاکها نموده و با لبانش صدای موچ..موچ در آورد.

کموتر بینوا فریب خورده و برای خوردن دانه های فرضی به کف ریبون فرود آمد.

احمد با دستان بلندی که داشت و حرکات هیبنوتیزم وارَش ، همچون پلنگی چابک کفتر را گرفت.

در همین لحظه کوبه ی چکشی درب چوبی و قدیمی کارگاه به صدا درآمد.

من از ریبون به زیر آمده و درب را باز کردم.

"مانده" بود.

یکی از کفتربازهای قهار و قدیمی محل ، که البته کفتر بازی تفریحش بود و آوازه خوانی و هزار هنر!!! دیگر شغلش.

- کوَک حجی کموتروم اومسه ریبون تون.(پسر حاجی کفترم اومده پشت بامتون)

تا اومدم جواب بدم احمد از پشت سرم ظاهر شد و کفتر را دو دستی به سمت مانده دراز کرده و گفت : ایانَه ؟ (اینه؟)

مانده که کاملا وامانده و مستأصل نشان میداد گفت : لِف خُشَه اَما مال مو کاکل نداشت.

(شبیه به خودش است ولی مال من کاکل نداشت)

راهش را کشید و رفت.

من اما در تمام لحظاتی که کموتر در دستان احمد و جلوی چشمان "مانده" بود ، مانده بودم که احمد در این فاصله اندک کموتر کاکل به سر را برای دست به سر کردن مانده از کجا گیر آورده.

متعاقب احمد به درون کارگاه رفتم تا پاسخم را دریابم.

- احمد؟ این کموتر کاکل پرپانه اَ کجا اووُردی؟ (این کبوتر کاکل به سر و پَرپا رو از کجا آوردی؟)

خنده ای کرد و پس کله ی کموتر را نشانم داد که کمی از آدامسش را به پس سر زبان بسته زده بود تا پرهای عقب سرش بالا بیاید و کاکلی جلوه کند.

(درواقع احمد ، کموتر را گریم کرده بود.)

 

از خنده روده بر شده بودم که مانده ی مَحمَ رجب با آن ادعا چه رودستی خورده است.

****

داستان راستان پسرِ حاجی در تمام مسیر دزفول تهران نُقل محفل دونفره ی بنده و اخوی عزیزم بود و حلاجی اش می کردیم و نکاتی از این دست به ذهن متبادر میشد :

1- احمد به کموتر دو کلک زده است. اولا کموتر را برای خوردن دانه و اسیر کردن به زمین نشانده است. دوما برای کموتر دانه نپاشیده بلکه مشتی خاک را مبنای کار خود قرار داده است.

2- احمد به صاحب کموتر نیز دو کلک زده است. اولا مانند همه ی کسانی که به صاحب کموتر می گفتند : نه! کموترت اینجا نیست. به مانده نیز پاسخ رد داده که کموترش آنجا نیامده. ثانیاً به مانده کموتر خودش را نشان داده و کاری کرده که کموتر باز حرفه ای چون او ، خودش بگوید که "این کموترِ او نیست"

3- اکنون اگر "مانده" پس از 40 سال بفهمد که چه رودستی خورده عکس العملش چیست؟ ناراحت می شود؟ میخندد و برای احمد(که فوت شده) طلب مغفرت خواهد کرد؟ برای حفظ غرور از دست رفته اش زیر قضیه خواهد زد؟

4- بعید است "مانده" زیر قضیه بزند چون او علی رغم کارنامه ی درخشانش!! آن قدر مرام داشت که کموتر دیگران را به جای کموتر خودش قبول نکند. پس احتمال انکار این داستان راستان از سوی "مانده" نزدیک به صفر است. خصوصا آنکه راوی اش بسیار معتبر است و خودِ "مانده" نیز به خوبی او را می شناسد.

5- آیا هوش احمد همان هوش کم نظیر دزفولی نیست؟ آیا این خاطره ی طنزآلود از منظر هوش دزفولی ، شبیه به آن حرکت رزمنده دزفولی نیست که نارنجکی را زیر زیرپوش سفید خود پنهان کرده و به سمت تیربارچی عراقی میرود(به نشانه تسلیم) و وقتی به او نزدیک می شود زیر پوش را انداخته و عراقی وحشت زده از نارنجک را گوش پیچانده و به اسارت می گیرد؟(با سپاس از استاد موجودی ، برای تعریف این قضیه) آیا در این مثال که زدم عراقی قصه ی ما همان کموتری نیست که گول خاکپاشی احمد را میخورد؟(البته بلاتشبیه فرهنگ وزین دفاع مقدس)

6- آیا این هواپیمای جاسوسی امریکایی که توسط بچه های سپاه بر زمین نشست همان کموتری نیست که بر زمین نشانده شد و آیا قرار نیست بزودی برایش کاکلی درست کرده و به پروازش درآورند ، طوری که خود امریکایی های وامانده نشناسندش؟ (باز هم بلاتشبیه شیران عرصه دفاع الکترونیک)

 

 

خلاصه در مسیر دزفول-تهران حدودا یک ساعتی موضوع بحث ما برای کوتاه کردن مسیر ، همین قضیه بود.

 

پی نوشت1 : احمد شیرزاد پیش از انقلاب برای خدمت سربازی به دیار آذربایجان رفت و همانجا ، جان را بر سر خدمت زیر پرچم گذاشت و همانجا هم دفن شد. ظاهرا یکی از برادرانش در کوچه قلعه مشغول ترشی فروشی است.

پی نوشت 2 : پَرپا به کموتری می گویند که پاهایش پوشیده از پَر باشد.

پی نوشت3 : کموتر : کبوتر

پی نوشت 4 : ریبون : روی بام / پشت بام

پی نوشت 5 : امیدواریم به زودی شرح دقیق حکایت رزمنده دزفولی... نارنجک....زیرپوش... توسط جناب موجودی در وبلاگ "الف دزفول" به تفصیل نوشته شود.

نظرات ()



یه حبه قند دزفولی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٩/۳


یادش بخیر؛

خونه هامون بزرگتری داشت و کوچکتری.
هر کی سرجای خودش بود ، گاهی کوچیکا با داشتن یه مَن ریش و پشم ، از بزرگا توگوشی میخوردن اونم جلوی همه؛
صداشون در نمی یومد و از شخصیتشون هم جلوی اغیار هیچی کم نمیشد.

یادش بخیر؛

وقتی دور هم بودیم و مهمون غریبه ام نداشتیم معمولا سفره "بزرگ خاندان" از بقیه جدا بود و هم سفره شدنش با اهل خونه یه حساب و کتابی داشت .
جَنَمِ بزرگتریش بسادگی بر نمی تابید که شام و نهارش رو با اهل خونه روی یه سفره بخوره ، درست مثل شیرای نر که سفره شون از بقیه خانواده جداست. (البته این رسم-صرفنظر از خوب و بد بودنش- حدود 40 سالی هست که وَر افتاده)

یادش بخیر؛

پسرای شیطون خونواده که سر سفره هم دست از تیزبازی بر نمیداشتن و بعدِ سیر شدنشون دنبال خالی خوردن گوشت و کباب بودن و بزرگترا یواش میزدن پُشت دستشون.

یادش بخیر؛

وقتی کوچیکترا واسه خودشون شادی و وَرجه وورجه میکردن ، بزرگترا بهشون نهیبی ساختگی میزدن و بعد از اینکه بچه ها ساکت میشدن خود اون بزرگتر میومد وسط و معرکه ی شادی رو برای بچه ها گرم می کرد و بچه ها تا دوزاریشون میفتاد که اون بزرگتر غیظش تَهی نداشته و سرکار بودن.

یادش بخیر؛

وقتی خاندانی دور بزرگشون توی خونه اجدادی جمع میشدن پسرای نوجوون خونواده ، سه سوت توی حوض خونه بابابزرگ وِلو میشدن و آخر سری هم اونقدر توی سروکله هم میزدن تا یه دعوا می شد و خاله داییا میومدن با تشر از حوض مینداختن شون بیرون.

یادش بخیر؛

کلاً وقتی کوچیکا با هم زدو خورد داشتن ، بزرگتری میومد سراغشون براش فرق نمی کرد که بچه خودش مقصره یا بی تقصیر.... همه رو باهم غیظ می کرد و گوش می پیچوند.
تازه والدینِ بچه های تنبیه شده از اون بزرگتر تنبیه گر ، تشکرم میکردن ، نه مثل الان که بخش زیادی از کدورت بین خانواده ها مربوط به جَرکشیدن بزرگترا  به پشتیبانی بچه هاشون میشه.

یادش بخیر؛

عمه ، عمو ، خاله و دایی و پدر بزرگ و .... توی تربیت آدم نقش داشتن و بچه می دونست که غیر از مامان و بابا شیش نفر دیگه ام بالای سرشه ، نه حالا که با کوچیکترین اشاره ای برمیگردن به اونی که سه برابر خودشون سن داره میگن : مگه بابامی؟؟؟ مگه مامانمی؟؟

یادش بخیر؛

وقتی یه پیر؛
از کار افتاده می شد و آلزایمر می گرفت همه مثل پروانه دورش بودن تا دم مرگ!
نوبتی و شیفتی توی خونه هاشون تروخشکش میکردن و از وجودش برکت میگرفتن.

یادش بخیر؛

وقتی مامانامون غذایی می پختن بیشتر غذاهامون "نونی" بود و هیهاتی برنچ پخت میکردن و این همه چاق و تپل نمی شدیم (منظورم اضافه وزنه)
این همه مایونز و نوشابه و ماکارونی و لازانیا و نشاسته تو معده مون نمی ریختیم.

یادش بخیر؛

وقتی خونه بابابزرگ جَم می شدیم ، ما کوچیکترا همیشه دنبال وسایل قدیمیِ انباری و شبستون بودیم و آخر سر هم اسرار آمیز بودن خونه ی بابابزرگ برامون تمومی نداشت ، مثِ حالا نبود که سروته خونه ها و آپارتمان ها عرض سه دقیقه مشکوف میشه و هیچ جذابیتی برای بچه ها نداره.

واقعا یادش بخیر خونه های قدیمی؛
همه چیشون رو حساب بود و هر چیزی سرجای خودش قرار داشت ، آشپرخونه اینهمه جلوی چشم نبود و مامان خونه با فراغ بال و بی حجاب(بابت مهمون غریبه) توی قلمروی شخصیش مشغول لجستیک وعده های قوتمون میشد.

یادش بخیر؛

فاصله مَبال(توالت) این همه به سفره ی غذامون نزدیک نبود و بخاطر دوری از اتاق ها و سفره ، نه مشکل تهویه مطبوع داشتن دستشویی ها و نه مصیبت نیاز به آکوستیک صدا.

اصولا مهندسی مبال هامون جوری بود که نیاز به در ورودی نداشت و سترشم کامل رعایت می شد.

یادش بخیر؛

بزرگایی داشتیم که به پلنگ میگفتن گربه و جای زخم پلنگ روی تنشون رو با خنده می گفتن : چیزی نیست آغاجون یه خراشه ...جای پنگِ گربه اس.
هی.....هی... خیال باطل

"یه حبه قند" رو ببینین دوستان!

مملو از این "یادش بخیر" هاس.

اما تمام داستان در یادآوری صحنه های نوستالژیک خلاصه نمیشه.

عمیقه این فیلم....عمیییییق.
رفتم سینما و دیدمش هفته قبل ولی منتظرم بیاد شبکه خونگی تا بگیرم وچند بار دیگه ببینمو  بو کنم و روی چشم بذارم
و البته یه نقد مفصل راجعش بنویسم.

فقط همین جا بگم :

بوسه میزنم به دستان پرتوان سید رضا میرکریمی

به قول حاتمی کیا : خدا خیرت بده سید با این "یه حبه قندت"
ببینید دوستان.
ببینید یه حبه قند رو!
با قید این تبصره که در حین دیدن فیلم ، تا میتونید از ظنِ دزفول قدیم تون ، یار مضمون فیلم بشید.
باران درود من ، نثار اشکهایی که در حین دیدن فیلم "یه حبه قند" خواهید ریخت.  

 



نظرات ()



هر کسی از ظن خود شد یار من
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۸/٢٥

نجوایی با مادرم دزفول

سلام دا؛

سلام دزفول؛

برای من؛ روز مادر!

روز سربلندی توست؛
 روز چهارم خرداد؛
 روز خین بارشِ فرزندانت به پایت؛
که اگر بوی خین و باروت؛
دیگر به مشام نمی رسد از در و دیوارت؛
 بوی خینِ دلِ امثال من است که فضایت را خینآگین کرده؛

مادرم دزفول؛
جانم به فدایت باد؛
می خواستم برایت مطلبی بگویم  همچون شعر قیصر؛ "خُرد و خراب و خینآلود"،
دیدم اما چه جای گفتن از "خرابی و خین" است؟

 

 

گفتم از آن قِسم بگویم که گُردهای گردان بلال می گفتند : الیوم یوم الافتخار.
باز گفتم : چه جای افتخار است کنون؟
افتخار به چه؟
به اینکه "ما آنیم که رستم بوَد پهلوان"؟
ما آنیم که نسل به خین خفته مان، علی یار بود و دُرولی و ازک و عابد؟؟
خواستم از حبیب پالاش بگویم که سینه اش پالایشگاه عشق بود و کلنگ هیبتش فرق دل دشمن را می شکافت و "ستایش" خدا برایش مهم بود ، نه ستایش جام جم.  
خواستم از کمر اتوکشیده ی اسدی مشکال بگویم...
یادم آمد نوشته های اتوکشیده ی بعضی ها؛

مادرم؛
دزفول؛
خواستم برایت بنویسم؛
آنگونه که مطیع الرسول گلواژه های "دا" یَش را همچون لاله های پرپرت بر صفحات عشق رقم میزد.
بی صدا!

بِی دُنگ رزومه ی بعضی ها.
باز گفتم : مگر مطیع الرسول ننوشت "دای" دزفول را ؟
آنچه باید میسرود را؟
پس تکرار برای چه؟ برای که ؟
برای گوشهایی که بدهکار نیست ؟ یا زبانهایی که طلبکار است؟

دایَه؛
دسفیل؛
ای که سینه های پُرِ نعمتت را از کوپیته تا پل قدیم به جانم نوشاندی تا جان بگیرم و به پایت بمیرم.
ای آنکه "آرام ترین جای جهان"  ساحل رود توست.

ای آنکه آرام ترین جای جهان ساحل رود تو "بود".

و مگر آرامترین جای جهان چسبیدن به سینه مادر نیست؟

 

 

دزفول؛
ای محرم ناگفته هایم.
مادرم،
دا !!
دایَه !!
امروز دلتنگ تواَم.
نه از آنرو که حضوری مدام در آغوشت ندارم، بلکه برای بی وفایی هایم در نگاهبانی و نگاهداشتِ داشته هایت؛
برای به نظاره نشستن تاراج حیایت،
هربار که به خانه ، کاشانه و مِلکم به آغوشت پناه می آورم ، با سوز جگر شاهد نابودی گوشه گوشه ی گنجینه هایت هستم.
به هر که می گویم چرا اینگونه شده اید؟
شما را چه می شود؟؟
یا خنده ای تلخ و سکوت.
یا تایید و اظهار نا امیدی.
می بینی مادرجان؟
دست ها را بالا برده اند و تسلیم خرابی تواَند!

گوشهایت را بگیر تا بگویم : برخی خود «تصمیمِ» خرابی تواَند.
حس می کنی؟
این بوی خینِ علی یار نیست.
بوی خینِ مادر بویزه نیست.  
بوی خینِ مادری به نام "حریر" از موشکباران "درکتونا" هم نیست.
بوی خینِ دل من است که از شقاوت و جهالتی که در حق تو روا می شود به آسمان است.
مادرم؛
هنوز ابلیس برایت نقشه ها دارد.
هنوز کار تو تمام نشده است.
هنوز رمقی در آشیانه های قدیمی تو هست.

 

هنوز هستند کسانی که جلسات نابِ مساجدت را برگزار می کنند.
هنوز هستند تک و توک ، مادران جوانی که با فرزندان خود به زبان تو تکلم می کنند.

دا!!

صدقِ سرت بام.....

هَنی شِی طون لِکتَ نَهِشتَه.

هنی کار وَت دارَه.

چرا چون هنوز هستند کسانی که از شهیدان به خین غلتانت سخن می گویند و قلب شیطان را نیشتر می زنند.
و تو می دانی دا !!
و تو می دانی که همین چند قلم و زبانی که از دوستی و مودت شهدا و یادشان دم می زنند، کدامشان با صدق دل می نویسند !!
و؛
کدامشان فقط می نویسند برای آنکه "نوشته باشند" .

می نویسند تا از قافله "شهیدنویسی" جا نمانند!!

آری دا!!
تو می دانی و خدای تو؛
که کدام مشان خونگارند و...
 کدامینشان خونسَوار ؟

دا !! دسفیل!

میرام سیِ ت.

تیا کورُم سی مظلومیتِت.

مارُم؛
تو را به همان شیرپاکی که از دزِ زلالت به رگ هایم دواندی قسمت می دهم ، سلام مرا به برادرانی که در آغوشت آرمیده اند برسان و بگو :
های ای شهیدونِ دسفیل؛
 شما را به خدا، ما را وعده به  "یوم تبلی السرائر" ندهید.

بوخودا ریمون نِی سِی ل می ریتون کنیم.

از خدا بخواهید همینجا و در همین دنیای هزار رنگ، ما را مکافات دهد که طاقت شرمندگی روی شما را نداریم.
ما را عِقاب کنید که وارثان خوبی برای شما نبوده و نیستیم.
ما را ببخشید که مادرمان دزفول را از شما به میراث گرفتیم لکن تا به نهایت!! در حق این امانت خ... کردیم.
هان ای شهدا؛

وُ ... بَچون شهید آبااااد!

 وُ .... رفِی قونِ  اوودَس علی.....

تُنِ فاطِمِ زَرا قسم؛

 به درون شهر سَرَک نکشید، تا بیش از این شاهد ابراز لیاقت!! های ما نباشید.
ازحُجب و حیایی که به ما سپردید نپرسید و در همان گلزار خود بمانید که ما تاب خجالت از روی شما را نداریم.
به خانه های شهرمان نگاه نکنید که .....
به خلق و خوی نامرغوب کنونی ما نگاه نکنید که هیچ جوابی نداریم به شما بدهیم.
ما به طُرفه العینی به یکدیگر ناسزا می گوییم؛
 بهتان می زنیم؛
پرخاش می کنیم؛
بگو مادرجان؛
بگو ای نازنین خاک؛
بگو به شهدایی که در آغوشت آرمیده اند؛
به آنان که تاج سروری عالم برزخ بر سر دارند؛
به آنان که در عین پادشاهی ، خود را "پرکاهی تقدیم به آستان قدس الهی" بیش نمی دانند.

 

بگو که ما را همان پنجشنبه ها در همان گلزارشان تحمل کنند از سرمان هم زیاد است .
بگو که ما نظاره گر بوده و هستیم تا پهنه دِزَت را از سر چشمه ها یکی یکی

می بُرند و می برند و ما دلمان خوش است پارک دولتی داریم و علی کله یی که آنهم آرامشگه اغیار است و بس.

 

آه مادرم ، دزفول؛
به قیصر سلام برسان و بگو کجایی ؟

کجایی تا ببینی که اگر خانه های خرد و خراب و خینآلود نداریم اما خانه خرابیم به شعرت قسم.
بگو که در کوچه های شَهرَت که شُهرتِ آن تا به شورای امنیت رفت و خواب را از چشمان شیطان ربوده بود

اکنون امنیت؛
روزی از پسِ روز دیگر ، گران و گرانتر می شود.

دا! دسفیل؛
 تو شاهدی هر بار که پای بر پهنه ی نازنینت می گذارم تیرگی حضور شب پرستان را بیش از پیش احساس می کنم.
آنان که تو را آنگونه که هستی نمی خواهند و به دنبال آنند که تو را و همه داشته هایت را به نفع افکار مذلت بارشان مصارده کنند.
 

نظرات ()



دزفول دوستی یا دزفول پرستی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٧/٢٦


هر از گاهی ایمیلی از سایت متواضع و منیع www.dezfil.ir برایم می رسد و بنده را به خواندن مطالب شیرینش دعوت می کند که همین جا از مدیر و دست اندرکاران محترم این سایت سپاسگزاری می کنم.
قرار بود این پُست ادامه ی بحث "زبان مرده" باشد اما نکته ای ظریف و مهم ، مرا برآن داشت تا سر  قلم را به سوی یکی از خونین نَفَسان تاریخ دزفول بچرخانم.
قضیه از این قرار است که سردار احمد سوداگر به پای مصاحبه با سایت "شهرخمون دسفیل" رفته و گپ و گفتی  خودمانی برگزار کرده است.
هرچند می دانم معرفی احمد سوداگر نزد دیسونی های عزیز زیره به کرمان بردن است لکن برای جوانترهایی که در اثر کم کاری بزرگترها با کسانی چون سردار سوداگر خیلی آشنایی ندارند مختصر عرض کنم که :
 حاج احمد سوداگر از نیروهای اطلاعات و عملیات دفاع مقدس بود که بارها و بارها در طول جنگ زخمی شد، به حدی که یک پایش را از دست داد اما تا پایان نبرد ، میدان را رها نکرد.
وی چندی پس از اتمام جنگ ، فرمانده لشکر 25 کربلا شد و بالاخره از اواسط دهه 70 شروع به بازگویی خاطرات نمود که پاییز 82 در کتابی بنام "جاده های سربی" به چاپ رسید.

 

خاطراتی که تنها گوشه ای کوچک از سینه ی مالامال از اسرار اوست.
سردار در مقدمه کتاب می گوید :
(( مردم برای صیانت از اعتقادات و سیادت خود جنگیدند و در میان توفان عظیم مشکلات خم به ابرو نیاوردند ، چرا که می دانستند کمترین تسامح و غفلت،‌حاصلی جز حضیض ذلت ندارد . از این رو ایران مسلمان جامه عزت به تن کرد و برای اعتلای دین ومیهن کاری کرد که باعث حیرت قدرتمندان عالم شد ))
سوداگر سالهاست ریاست پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس را در تهران برعهده دارد.
قصه زمین گیر کردن ارتش تا بن دندان مسلح عراق در آن سوی پل کرخه توسط سلحشوران دزفولی (که سوداگر یکی از آن یلان است) در سال 59 ، روایتی است شنیدنی از تاریخ درخشان سرزمین نورانی دزفول که تنها بخش بسیار اندکی از کارنامه حجیم این دزفولی خستگی ناپذیر است .

اما بعد....
سایت شهرخمون دسفیل در انتهای مصاحبه با سردار ، واکنش کلامی وی را در برابر شنیدن واژگانی خاص مطالبه می کند.
به این بخش از مصاحبه و پاسخ های سوداگر توجه کنید :

****
 خبرنگارسایت(خطاب به سوداگر) :

سئوالات زیر را با یک کلمه پاسخ دهید .
دزفول : مقاومت
شهید : دفاع
امام خمینی (ره) : در مرز معنویت
آیت الله قاضی(ره) : حبیب ابن مظاهر
رود دز : نعمت الهی
احمد سوداگر : من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم *** او که می‌رفت مرا هم به دل دریا برد
جوان : پویایی و پیشرفت
تیپ 7 ولیعصر (عج) دزفول : سربلند – مقاوم- خط شکن و در یک کلمه سایت ۴ و ۵
اعتیاد : بدبختی
 پل دزفول  : تاریخ استقامت
سایت شهر خمون دزفیل :  (( ناسیونالیسم ))

پیرو درج این مصاحبه و ناسیونالیست خطاب کردن سایت متواضع شهر خمون دسفیل از سوی این بزرگوار، برخی از مخاطبان محترم سایت اقدام به قرار دادن کامنت هایی اعتراض آمیز خطاب به حاج احمد نموده اند که اینجانب را برآن داشت مطالبی را خطاب به جناب سوداگر ، مدیر محترم سایت و همچنین خوانندگان معترض به این مسئله عرض کنم :
برای پیشگیری از اطاله کلام تعریف دقیق ناسیونالیسم در این مقال باز نخواهد شد اما از آنجا که کاربرد این واژه توسط سوداگر با کارکرد آن در پارادایم های رایج جامعه امروزی ما تفاوتی ظریف دارد و همین تفاوت موجب مشتبه شدن امر بر خوانندگان فرمایش ایشان شده است تقسیمِ خطاب می کنم :


الف – خطاب به برادر عزیزم حاج احمد سوداگر

جان برادر!
 شمابهتر از من می دانید آنچه که در اذهان قاطبه ی ایرانیان از معنی واژگان ناسیونالیسم وجود دارد : میهن پرستی است ، میهن پرستی از آن جهت که بر دیانت انسان رجحان داشته باشد. در حالیکه بنده احتمال قوی می دهم که از نظر خود شما مفهوم آن ناسیونالیسمی که به مجموعه سایت شهر خمون دسفیل نسبت داده اید این نبوده و نیست لذا برخود لازم دانستم تا برای جلوگیری از خدشه وارد شدن به قاموس یکی از سرداران افتخار آمیز شهرمان، فضای خاکستری پیش آمده را روشن کنم.
بگذارید خاطره ای از چند صباح پیش در تهران عرض کنم :
یکماه قبل در منزل بودیم که صدای خرد کردن آنتن های بشقابی مجتمع پشت سرمان (که ما از پنجره خانه به پشت بام آن اشراف داریم) را شنیدیم. فرزندانم به همراه یکی از بستگان میهمانمان دوان دوان رفته و نظاره گر حرکات نیروی انتظامی شدند.
میهمان بی شیله و پیله و دزفولی الاصل ما که با فضای فرهنگی تهران آشنایی زیادی نداشت به محض مشاهده عملیات دوستان نیروی انتظامی از ته دل اقدام به تشویق این عزیزان کرد.
چگونه؟
خیلی ساده.
با همان سنت قدیمی تشویق با کف زدن.(وی از بچه های ولایی است که قلبا از جمع آوری ماهواره شادی می کرد)
من اما می دانستم پارادایم های غالب (در خصوص مفهوم کف زدن در چنین مواقعی) چه برسر مردم و من جمله ماموران آورده است فلذا پیش بینی می کردم که کف زدن های اعتراض آمیز و فحش مآب فوتبالیست های اروپایی خطاب به داوران فوتبال چه تاثیری روی ذهنیت همگان مردم ماآورده است و در نتیجه همان لحظه و همان دم حدس زدم که ماموران شریف نیروی انتظامی نه تنها برداشت تشویقی از کف زدن میهمان بیگناه ما نخواهند کرد بلکه منظور را به همان کف زدنهای فوتبال و ماهواره غربیان تلقی کنند.
و همینطور هم شد.
سروان 4 ستاره ماموران که پشت عینک دودی خویش پناه گرفته و نارضایتی خود را از ماموریتش پنهان نمی کرد با صدای بلند میهمان مرا به مجتمع مورد ماموریتش فراخوان کرد و خلاصه بیست دقیقه طول کشید که ماهیت کف زدن این عزیز بر آنها روشن گشته و رفع ابهام شد.
سردار گرامی؛
می دانم شمایی که ریاست پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس برعهده تان است وقوف کامل دارید به معنا و مفهوم نسبت ناسیونالیسمی که به برو بچه های زحمت کش سایت مورد اشاره داده اید. لکن گمان من آنست که به خاطر پارادایم رایج ناسیونالیسم در نزد ایرانیان (که دزفول نیز از آن جدا نیست) یک توضیح اصلاحی به این سایت فروتن و با اخلاق بدهکارید.
آگاه باشید که بنده افتخار آشنایی با دوستان سایت مورد نظر را نداشته و ندارم.
به هر روی : بزرگان فرموده اند که الناس علی دین ملوکهم.
و ملوکی چون شما لازم است تا کوچکترین گفتار و کردار خویش را مراقبت کند که خلقی به اشتباه نیفتند.
برادر کوچکترتان را عفو بفرمایید اما موعظه کردن یکدیگر امر ممدوحی است که معصوم (ع) امر فرموده است.

 ب- خطاب به مدیریت محترم سایت شهر خمون دسفیل

ضمن سپاس از شما و همکاران شریفتان در پرداختن به گوشه هایی از مظلومیت دزفول ، بدانید که نزد خدا ماجورید و آگاه باشید که هر آنچه که در سایتتان درج کنید نزد خدا محفوظ است چه نیکو بنویسید (که می نویسید) و چه خدای ناکرده کژ و نامناسب بنویسید.
لکن نکته ای خاص را مدتهاست که تصمیم داشتم در خلوت خدمتتان عرض کنم که متاسفانه امکان آشنایی و عرض ادب تا کنون پیش نیامده لذا به بهانه ی وجود ذی وجود حاج احمد در جَلوَتِ این پُست ناقابل می گویم.
شما عزیزان در فعالیت های سایت تان ایده های نابی دارید لکن گاهی کم تجربگی رسانه یی با صداقت و پاکیزگی نیت شما عزیزان ممزوج و موجب می شود تا با انعکاس نکاتی هم چون مورد یاد شده ، هم به وجه ی سایت خود نزد خوانندگان جوان تان آسیب بخورد و هم چهره ی میهمانتان مخدوش شود. هرچه باشد عده ای جوان حزب اللهی هستند که سخن حاج احمد را ملاک قرار می دهند و سایت شما را زین پس برنخواهند تافت چرا که بزرگی همچون سوداگر ناسیونالیستش خوانده. و از سویی جوانانی از طیف های دیگر از سردار مکدر می شوند که چرا ایشان با پرداختن به مسائل دزفول توسط سایت شما مخالف است و لذا از سرداران دفاع مقدس فاصله می گیرند.
اینها را با توجه به نگرش رایج مردم از مفهوم ناسیونالیسم عرض کردم. کما اینکه در کامنت های مطلب تان نیز مشهود است.
دوستان و یاران،
قصد این نوشته دیسون نه محاکمه کسی است و نه دخالت در مصاحبه و فعالیت عزیزانی مثل شما.
صرفا دغدغه ی رفع سوءتفاهم مابین خیل جوانان عزیزمان و شما رسانه ی پاکیزه دزفولی و بزرگان دفاع مقدس است و بس!
به عقیده بنده جا داشت تا در همان حین ادای واژه ناسیونالیسم توسط حاجی ، ازایشان می خواستید تا مطلب راباز کند و منظورش از ناسیونالیسم را بیشتر توضیح دهد تا برای خوانندگانتان شفافیت بیشتری ایجاد شود.

ج – خوانندگانی که از فرمایش سردار سوداگر ناراحت و معترض شده اند
عزیزان من؛
وارثان نازنین ایران زمین؛
شما ای نا امید کنندگان دشمنی که چشم بر کیان ایران دارد؛
آگاه باشید که اگر دست اندرکاران سایت شهر خمون دسفیل ، وقت و قلم خود را فدای شهرمان می کنند ، حاج احمد سوداگرها (که یکی و دوتا هم نیستند) جان عزیزشان را روزگاری بر سر سفره دفاع مقدس نهادند تا مگر امروز بنده و شما به آسودگیِ تمام ، پشت این فضای مجازی بنشینیم و تراوشات فکر و قلم داشته باشیم.
لذا اگر قلم زدن سایت مورد نظر به عشق دزفول ، ناسیونالیسیم گری تلقی شود (آنگونه که شما خوانندگان عزیز  از سخنان سوداگر برداشت نموده اید) پس خود حاج احمد که از جان برکفان دزفول بوده خیلی خیلی از رفقای وبسایت دارمان ناسیونالیست تر است.
آگاه باشید عزیزان؛
حاج احمد ، حاج احمد نشد مگر آنکه جزء به جزء ، زمزمه های ولایت را در سی سال گذشته آویزه ی گوش خود کرده است. امثال ایشان چنین کارنامه عظیمی در حال و گذشته  به هم نمی زنند مگر آنکه دائما درس های خود را از محضر ولایت بیاموزند و بکار بندند.
پس با کسب اجازه از جناب سوداگر،
 شما عزیزان خواننده ی مصاحبه ایشان را به فرمایشات مقام عظمای ولایت ارجاع می دهم تا بدانید که منظور نظر شاگرد با کفایت ایشان (حاج احمد) از واژه ناسیونالیسم چه بوده است؟


(( ما ناسیونالیسم را به معناى مثبتش قبول داریم. هر کس باید به میهن خودش علاقه داشته باشد. مگر می شود کسى از میهن خودش دور باشد؟ ناسیونالیسم به این معنا چیز خوبى است؛ اما به این معنا که چون من اهل این‏جا هستم، پس بایستى علیه همه‏ ى ملتهاى دیگر توطئه کنم و بدخواه آنان باشم و علیه آنان کید و مکر داشته باشم، این بد است؛ یعنى اثبات وابستگى من به این‏جا، جزییت من از خانواده‏ ى عمومى و جهانى را نفى کند. معمولاً این ناسیونالیستها، وقتى که گرایش ناسیونالیستى در یک‏جا خیلى قوى میشود، این‏طورى هستند. على‏ ایحال، توجه بکنید که این، آن را نقض نکند؛ یعنى در برنامه‏ ها مورد توجه باشد.))

ویا:

(( آنچه را که من امروز به عنوان یک تکلیف براى جامعه جوان کشور حس می کنم، این است که جوانان باید از سرمایه هویّت ملى و جمعى کشور، با همه وجود و همّتِ خود دفاع کنند. هر مجموعه‏ ى انسانى به یک هویّت جمعى احتیاج دارد و باید احساس اجتماع و بستگى و هویّت جمعى کند. در کشورهاى دنیا معمولاً روى مفهوم ملیّت تکیه می کنند. بعضى جاها هم روى قومیّت تکیه می کنند. ملیّت چیست؟ یک هویّت جمعى است که با برخوردارى از آن، هر کشور می تواند از همه امکانات خود براى پیشرفت و موفقیّت استفاده کند. اگر این احساسِ هویّت جمعى وجود نداشته باشد، بسیارى از مشکلات براى آن مجموعه پیش مى‏ آید و بسیارى از موفقیّتها براى آنها حاصل نخواهد شد؛ یعنى پاره‏ اى از موفقیّتها در یک کشور، جز با احساس هویّت جمعى به دست نخواهد آمد. این هویّت ملى و جمعى در کشور ما حتّى از ملیّت هم فراتر است. ما با این‏که ملیّت را محترم و مقدّس مى‏ شمریم و بسیار هم روى ملیّت - به معناى مثبت آن، نه به معناى منفى آن؛ همان چیزى که در عرف سیاسى دنیا به آن «ناسیونالیسم» گفته مى‏ شود - تکیه مى‏ کنیم؛ اما هویّت جمعى و ملى ملت ایران، نظام اسلامى است که حتّى از ملیّت ایرانى، کارایى و جذابیّت بیشتر و حوزه تأثیرِ وسیع ترى دارد. اهمیت این هویّت جمعى به این است که هم در مقیاس ایرانى داراى بازده و تأثیر است، هم در مقیاس اسلامى چنین تأثیرى دارد و هم در مقیاس جهانى مؤثر است؛ یعنى چیزى که دیگر ملیّتها هیچکدام اینها را ندارند؛ یک چیز فراملّى است.)) امام خامنه ای مدظله

در پایان به گزیده هایی از سخنان حاج احمد سوداگر (در مصاحبه های دیگرش) توجه فرمایید تا گوشه ای از اندیشه های این عزیز برای شما دوستان بیشتر روشن شده و سوءتفاهم پیش آمده مرتفع گردد. انشالله.

 

(( اثر گذاری روی جامعه ای که با شما فاصله گرفته اند ارزشمند است ))
(( ما حتی یک فضای ساده را هم ایجاد نکردیم و مطالبمان را به گونه ای عرضه کردیم که نه تنها جاذبه ای ندارد بلکه دافعه بیشتری داشته است.این ها آسیب هایی بوده که خودمان برای خودمان بوجود آوردیم ))  احمد سوداگر


مهران موزونی - والعاقبه للمتقین

نظرات ()



زبان مرده
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٦/٢۳

شاید اگر از من بپرسید که سه حرف از حرفهای نگفته ی دیسون را بشمارم : یکیش حتما همینه که سید رضا صائبی نیا خیلی کوتاه و موجز بهش پرداخته. کلیک کنید

هرازگاهی بحث گویش رو در دیسونهای قدیم و جدید پیش کشیده ام. ولی مطلع باشید دوستان ، که در این خصوص هنوز یک از هزار رو براتون نگفتم.

چرا؟

چون معتقدم که بحث خیلی خیلی حساستر از اونه که فقط یکی دوساعت ناقابل (مثل اکثر پُستام) براش وقت بذارم.

پرداختن به بحث گویش نازنین شهرمون و آسیب شناسی حواشی اون بسیار مهم و ویژه اس و کار زیادی می بره و ایضاً خِرَدی بیش از خرد من تنها.

اما نوشته سیدرضا موجب شد تا نظرتون رو به یک نکته جلب کنم.

اول گفته باشم روی این سخن با دوقشر نیست و خواهش دارم این دوقشر از این خط به بعد رو نخونن.

قشر اول : اونایی که ته دلشون با بقای گویش ها مشکل دارن و خواهان محو و نابودی لهجه ها هستن(هر لهجه ای)

قشر دوم : اونایی که دستارو بالا بردن و مقابل هجمه ای که برای نابودی لهجه ها در جریانه قائل به تسلیم اند و علیرغم علاقه ای که به لهجه پدری دارن ولی شکست رو پذیرفتن و خودشونو همچون کنده ی درخت به جریان آب رودخانه سپردن.

و اما قشر سوم :

اونایی که لهجه پدری رو میخوان و دنبال یافتن راهی برای حفظ و احیاش هستن.

بالاخره هر مطلبی مخاطبانی داره (از نظر نویسنده اش)

لذا از قشر نامحترم اول و قشر نسبتا محترم دوم میخوام که از گذاشتن نظر برای این مطلب خودداری کنن و وارد کامنت دونی دیسون نشن چون کارت دعوت این پُست براشون صادر نشده و انسان صاحب درایت هم بی دعوت جایی نمیره.

اما بعد...

دوستان عزیز قشر سوم ،

میدونم که میدونید : لهجه مونو خطر انقراض تهدید میکنه.

و میدونم که خیلیاتون نمیدونید که میزان این خطر چقدره؟

بنابراین ازتون می خوام بعد از خوندن این پُست ، از اینترنت خارج بشید و کامپیوتر روهم خاموش کنید( میگم کامپیوتر! چون نامگذاری تکنولوژی هایی رو که ما نساختیمش یه جور بی معرفتی فرهنگی میدونم..من قبول ندارم رایانه رو..بیار کارد و ببُر سر)

سپس یه کاغذ A4 دستتون بگیرید و یه جدول ترسیم کنید در چهار سطر و ده ستون.

یعنی چی؟

عرض میکنم.

ببینید شما پدری دارید و پدربزرگی که انشالله زنده باشن و اگر نیستن خدا رحمتشون کنه.

توی این جدول مشخص میشه که نسل پدربزرگتون به لحاظ تقید به گویش دزفولی چگونه  بودند.

مثلا :

در جدول مشخص میشه که پدر بزرگتون خودش ، باباش ، مادرش ، داداشهاش ، آبجی هاش ، داییاش ، عمه هاش و .... خلاصه بستگان درجه یک اش ، کدوما دزفولی روبه عنوان زبون اصلی شون تکلم می کردن و کدوما نه!

سپس برای پدرتون این آمار رو استخراج کنید.

و در نهایت برای خودتون.

مطمئن باشید اگر بلدباشید نتایج این آمار رو روی نمودار ببرید متاسف و شگفت زده میشین.

خیلیا فکر میکنن که فقط زبان هخامنشی مرده اس.

در حالیکه زبان مرده زبانی است که توی کتابا هم ممکنه پیداش کرد و یا ممکنه کارگردان توانایی همچون مل گیبسون در فیلم های مصائب مسیح و آپوکالیپتو کنکاش کنه و براشون دیالوگ طراحی کنه.

عزیزان من،

زبان مرده فقط زبانی نیست که اصلا وجود نداره. نه!

بلکه زبانی که تا همین دیروز جزو زبانهای زنده دنیا محسوب میشده ممکنه امروز از طرف یونسکو به عنوان زبان مرده اعلام بشه.

لذا آگاه باشید رفقا که مبنای مرده بودن زبان : کاربری روزمره ی اون توسط آدمای زنده اس.

به همین سادگی!

خبر رو داشته باشید : هر 15 روز یک زبان به زبانهای مرده دنیا می پیوندند.

                                                کلیک  کنید

 

معنیش اینه که آخرین نفراتی که به این زبانها به عنوان زبان اصلیشون تکلم میکردن دارفانی رو وداع کردند.

به همین سادگی!

وگرنه که خط میخی ، هم در کتابها  و کتابخانه ها هست و یادگیریش هم کاری نداره.

بحث سر اینه که زنده بودن یا نبودن یک زبان فقط و فقط بسته به اینه که توسط کسی یا کسانی در ادبیات محاوره ای به عنوان زبان اصلی و اول استفاده بشه.

میدونید معنی تلخ این قضیه چیه؟

بسیاری از دزفولی های زنده (مقیم و غیر مقیم) که کمی تا قسمتی از زبان دزفولی رو در ادبیات روزمره شون استفاده میکنن در حقیقت زبانشون همون گویشیه که حجم کاربریش به گویش دزفولی میچربه.

لذا با آمار ساده ای که خواهید گرفت متوجه می شید که سیر لگاریتمی انقراض گویش دزفول سه یا چهار دهه است که آغاز شده و ما در خوابی عمیق فرو رفته ایم.

جناب حاج عظیم سرافراز عزیز،

نکته ای که اینجا گفتم تنها بخش کوچکی از اون پروژه اییه که قرار بود (به همراه آقای..) طی همایشی در دزفول ارائه کنیم. یادتان هست که در میز پینگ پنگ شهرداری و شورای شهر پنج ماه ردوبدل شدیم؟

بماند اخوی..

 

 

پی نوشت : نکته ای تحقیقی که در این مطلب ازش استفاده کردم متعلق به پژوهشگری ارجمنده که به وقتش معرفی خواهد شد.

 

 

نظرات ()



من مشتعل عشق علی ام (2)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٦/۸

فلاش بک به شش سال قبل

سال 84 یکی از خانم های مومنه و پا به سن گذاشته ی فامیل که نمازجمعه و سرکشی اش به خانواده های مستضعف و... تمامی ندارد میهمان خانه ما در تهران بود.
یکی از برادران این خانم (از کاسب های مشهور دزفول) یکی دوسال قبل از آن مرحوم شده بود .
وی آنشب برای من و همسرم تعریف کرد که خوابی عجیب دیده در مورد اخوی مرحومش که عینا در زیر برای شما نقل می کنم :


(( چندی قبل در خواب دیدم برادرم به دیدنم آمده و کلی کاهو و هندوانه برایم آورده است. در حالیکه داشتم با ایشان احوالپرسی می کردم نگاهم به صورتش افتاد که نیمی از آن کبود بود.
گفتم : داداش چرا صورتت اینطوری شده؟
گفت : به عبدالحسین (برادر کوچکترمان که درقید حیات است) بگو در اینجا ذره ذره ی اعمال حساب می شود. حتی به اندازه یک سر سوزن. بگو عبدالحسین تو را به خدا در مورد آقای خامنه ای مودبانه سخن بگو.
برادر مرحومم درخواب ادامه داد : خواهرجان! یکی دوبار که عبدالحسین از ایشان (امام خامنه ای) بد می گفت من هم با او همزبان شدم و حالا این کبودیِ صورت ، تقاص همان حرفهاست.

برادرم سه بار گفت : خواهر تورو بخدا از آقای خامنه ای برایم طلب بخشش کن. ))
خانم میهمان ، اشک ریزان به من گفت آقامهران توروخدا اگر دسترسی دارید به رهبری برای برادرم حلالیت بگیر.
من گفتم که دسترسی مستقیم ندارم ولی قول دادم که تمام تلاشم را خواهم کرد.
در تمام شش سال گذشته یکبار یکی از بستگان نزدیک حضرت آقا را دیدم و مشکل را گفتم که متاسفانه ایشان شانه خالی کرد.
یکبار دیگر سال 88 به یکی از فرماندهان حفاظتی بیت گفتم که قبول کرد و قول داد  پیغام را برساند و نتیجه را به من اعلام کند ، که خبری نشد.
و دیگر هیچ!
اما این تعهد همیشه به یادم بود تا همین چند شب گذشته که عرض کردم ماوقع حضورم دربیت را....

 ***

 

این را اضافه کنم که آنشب در بیت رهبری ، رکعت دوم نماز عشا بود که پدر تازه مرحوم شده ی استادم نیز به خاطرم آمد.
منظورم همان شخص محترمی است که دعوت نامه بیت را به بنده هدیه کرده بود.
همان لحظه ثواب نماز را به روح بزرگوار آن مرحوم هدیه کردم.
نماز تمام شد و جماعت به سمت سفره های افطاری حرکت کردند.
من اما تمام ذهنم سمت آقا بود و رساندن بار امانت شش ساله، اما چگونه؟
رهبری از مسیر پارتیشن بندی ضلع غربی سالن به سمت میهمانان و سفره افطاری حرکت کردند.
خودم را به نقطه ای رساندم که ایشان لزوما می بایست از 1 متری من عبور میکردند.
همین طور هم شد ، اما بین من و آقا یکی از محافظان قرار داشت که آرام و متواضع سر پُست خویش ایستاده بود.
با اشاره به او فهماندم که لازم است با پسرفاطمه(س) سخن بگویم که مودبانه گفت : ممکن نیست ولی بروید کنار سفره شاید موفق شوید.
ادای همین جملات کافی بود تا سید از کنار ما عبور کند و موقتا از دسترس خارج.
رفتم به همان سویی که ایشان روی میز کوچک و ساده خویش مشغول افطاری شدند.
همه ی حضار سر سفره ها و مشغول افطاری و آقا نیز.
ایستادم و محو تماشای افطار کردن و جمال دلنشین ایشان.
محافظین گفتند فلانی بفرمایید افطار کنید.
گفتم : راستش گشنگی یادم رفته. هم می خواهم غذا خوردن ایشان را ببینم و هم باید خدمت برسم و پیغام میتی را به حضور عرض کنم.
متعجب و کمی ناراحت شدند و گفتند لااقل بنشین، ایستاده خوب نیست.
نشستم و دیگر نتوانستند چیزی بگویند.(حق هم داشتند)
من،
نشستم و حدود 20 دقیقه ناظر این صحنه ها بودم :
- نیم رخ زیبای حضرت آقا از فاصله 5 متری
- متانت ایشان در آداب تناول غذا (برایم درس آموز بود)
- نسرین سلطانخواه ، حدادعادل و چند نفر دیگر به نوبت مشرف شدند و آقا همانگونه که آرام و دلنشین افطار میل می کردند به سخنان آنان گوش داده و پاسخگو بودند.
با خود می اندیشیدم که : خدایا اگر چهره ی امام غیرمعصوم اینقدر جذبه و نور معنوی دارد! پس جمال بی مثال ائمه معصومین (علیهماالسلام) چگونه بوده است؟
افطار امام تمام شد و ایشان با خداحافظی معمولی خیلی سریع سفره افطار را به گونه ای ترک کردند که دیگران از صرف غذای خود محروم نشوند(از پای سفره بلند نشوند)
و باز هم از پشت پارتیشن های ضلع غربی حسینیه راهی منزل شدند.
خودم را به آن سوی پارتیشن رساندم که حدود 10 نفر دیگر نیز منتظر بودند تا رهبری را در آخرین لحظات نظاره گر باشند.
آقا راهروی پارتیشن را طی کرده و  نیم متری درب خروجی حسینیه قرار گرفتند و شاید دوثانیه دیگر فرصت داشتم تا آنچه را که در ذهن داشتم پیاده کنم ، در حالیکه مطمئن نبودم که اینکار خوشایند تیم حفاظتی باشد یا نه؟
هرچند که در آن لحظه حفاظت کمتری از ایشان صورت می گرفت.
در آخرین ثانیه ای که فرصت داشتم ، با صدای بلند و رسا گفتم : "حضرت آقا من افطار نکردم"
امام در آستانه خروج از درب حسینیه متوقف شده و به سمت صدای من برگشت.(علیرغم آنکه صدای همهمه ی احساسات دیگران نیز شنیده می شد).
جمله ام را تکرار کردم و قامتم نیز که از نفرات فی مابین بلند تر بود چشمان معشوق به سمت من معطوف شد و با لبخندی ملیح و ابروهای داده بالا(ازکنجکاوی) پرسیدند : چرا؟
به سمت من آمدند و باز هم سوال خویش را تکرار کردند : چرا افطار میل نکردید؟
اکنون فاصله دومتری بین من و ایشان را جمعیت چند نفره ی علاقمندان به حضرتش پر کرده بود.
گفتم : آقاجان عرضی دارم که تا با میزبان خویش درمیان نگذارم لب به غذا نخواهم زد.
ایشان با حالتی کنجکاوانه تر جویا شدند.
عرض کردم : حضرت آقا اکنون شش سال است که پیامی از عالم برزخ برایتان دارم. و قضیه این است که شخص مرحومی از کسبه شهرمان (نگفتم کدام شهر) از شما تمنا دارد تا حلالش کنید و اگر نیاز است مشخصاتش را عرض کنم؟
آقا لبخندی عمیق تر زد به گونه ای که ردیف دندانهایشان هویدا شد و دست را به بالا برده و فرمود : نیازی نیست برو بگو حلالت کردم.
آقا خداحافظی کرده و با صورتی بشاش حسینیه را ترک کردند.
من اما ، همانجا خدا را شکر گفته و بر سر سفره افطاری برگشتم.
جمعیت درحال ترک حسینیه بوده و سفره ها آدم را بیاد مناطق عملیاتی خمپاره خورده میانداخت.
با اعتماد بنفس دوچندان بر سر سفره نشستم و به یکی از خدمه گفتم : برادر من افطار نکردم.
گفت : بشین اخوی همین الان میارم خدمتتون.
و....

**********

به خانه برگشتم.
اولین کارم تماس با خوزستان و منزل همشیره آن مرحوم بود که خوشحالی و شگفتی زایدالوصف وی را به دنبال داشت.

خدا حاج آقا ر.د را بیامرزد که عمری را با شرافت در بازار دزفول مشغول به فروش .... بود و به تبع اجناس فروشگاه معروفش ، بسیاری از جوانان شهر ایشان را می شناختند.
آن مرحوم بسی مردمدار بود لکن همان گونه که خودش به ما زندگان پیام داده است :

فَمَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَیْرًا یَرَهُ( 7 زلزال)

وَ مَن یَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا یَرَهُ(8 زلزال)

 

کسی چه میداند؟ شاید نویسنده ی دیسون "تمام" رویش در برزخ کبود باشد



نظرات ()



من مشتعل عشق علی ام (1)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٦/۳

دیروز در محضر استادم بودم که ناگهان گفت : وضو داری؟

(داشتم)

- بله.

- از اون قفسه ی پُشتی یه قرآن هست بیار می خوام برام استخاره بزنی.

( آوردم و به مزاح گفتم : دکتر! قرآنش مجیده. من با قرآن کریم دستم رَوون تره.)

- الان وقت شوخی نیست.

(نیت کرد و گفت :بسم الله)

زدم...

سوره کهف آمد :

وَ یُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِینَ الَّذِینَ یَعْمَلُونَ الصَّالِحاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْراً حَسَناً.

ماکِثِینَ فِیهِ أَبَداً.

استاد گفت : بگیر. این کارت برای شماست.

کارت دعوت به بیت آقا بود برای سخنرانی و نماز و افطاری.

پیش از این حضرت آقا را در صحن رضوی خورشید هشتم(ع) دیده بودم.

خود بیت ایشان در تهران نیز یکبار.

اما اینبار برایم حکم "آب نطلبیده مراد است" را داشت.

راستش شوکه شدم.

دکتر گفت : دعوت از اساتید دانشگاهیه و اسم من روی کارته ولی شما برو و بگو که از طرف من اومدی.

- دکتر چرا خودتون تشریف نمی برید؟

- می خواستم برم ولی نمیدونم چرا به دلم برات شد که این فرصت رو به شما بدم که نهایتا تصمیم رو به قرآن سپردم.

به ساعت نگاه کردم ، وقت زیادی نداشتم ، چیزی حدود دوساعت.

با تشکر از دکتر از سازمان خارج شدم.

به خانه رسیدم ، غسل زیارت کرده و راهی خیابان فلسطین شدم.

ورودی بیت ، بچه های حفاظت ( کارت دعوت رو ضمیمه کارت سازمانی کردم)  لطف کردند و پذیرشم نمودند.

مسیرهای بازرسی رو طی کرده ، وارد حسینیه امام خمینی(ره) شدم. همان ابتدای سالن ایستادم. "آقا" را از فاصله حدود سی متری به نظاره نشستم. پس از دقایقی مسئولین تشریفات راهنمای ام کردند به نزدیک جایگاه و در چند قدمی دلدار جای گرفتم.

لحظه ای از نگاه به حضرتش غافل نمی شدم.

اساتید مدعو یکی پس از دیگری پشت تریبون قرار می گرفتند.

دکتر مخبر صف جلو نشسته و سربزیر و آرام گوش به سخنرانان داشت.

دکتر خسروپناه که از مفاخر نوپای دزفول در عرصه حکمت و فلسفه ایران زمین است در مجلس بود.

(یادم آمد خوش سلیقگی!! حضراتی که برای کلنگ زنی پالایشگاه دزفول به جای دعوت از خورشیدهای درخشانی همچون دکتر خسروپناه ، از برخی بازیگران تلویزیون دعوت بی ربط و زننده به عمل آوردند.)

قریب به دوساعت نشستن و گوش فرادادن به سخنرانان و فرمایشات خود حضرت ماه ، برای بنده نکات جالبی در برداشت که پُستی جداگانه و طولانی می طلبد.

لذا ادامه مطلب را از پایان فرمایشات آقا خدمت علاقمندان محترم ارائه می کنم :

جمعیت به سرعت پشت سر "ولایت امر" به نماز ایستادند.

نمی دانم چرا در دلم غوغایی برپا بود و متعجب از اینکه چرا من این چنینم؟

نماز مغرب تمام شد.

نشست و برخاستم در نماز بر خلاف همیشه (که نماز را نشسته می خوانم) برایم سخت نبود.

در کمال بهت و حیرت ، من حتی مشکل نشستن روی دو زانو را نداشتم.

(به دلیل آسیب دیدگی امکان نشستن روی زانو در نماز را ندارم)

به راحتی سجده می رفتم و بر دوزانو می نشستم.

حال عجیبی داشتم.

بین دونماز به بهانه دعا کردن از میان جمعیت برخاستم و به حالت ایستاده و از منظری مسلط ، شانه های معشوق را که در حال ذکر بود نگاه می کردم.

(بی توجه به اینکه دیگران درباره ام چه فکر می کنند)

اما سوالی گزنده ذهنم را رها نمی کرد :

داستان این دعوت ناگهانی و ناطلبیده چیست؟

زیر لب شروع کردم به خواندن دعای فرج ، ناگهان ذهنم به شش سال قبل فلاش بک زد و نکته ای به یادم آمد که تمام بدنم کرخت شد و انگار آب سردی بر روی عضلاتم ریخته باشند.

اکنون یافته بودم حکمت این دعوت غافلگیر کننده را.

تکبیری زیر زبان راندم و همانجا عهد کردم که کار ناتمام شش ساله ام را همانجا و همان ساعت اجرا کنم.

و اما داستان شش سال قبل چه بود؟

پست بعدی انشالله..

 

پیدا کنید پرتقال فروش را

نظرات ()



دوصد گفته چو نیم کردار نیست
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/٢٤

آرزویم آنست که بتوانم در مسیر حفظ و احیای سنت های اصیل و دوست داشتنی شهر پدری ام گامی بردارم.
دیروز طعم شیرین پیروزی را تاحد زیادی چشیدم.
راستش در مسیر دیسون های دوگانه ، از دیسون بلاگفا گرفته تا دیسون پرشین بلاگ ،این کامنت های دلگرم کننده و پر از مهر شماست که همچون باتری لیتیومی لپ تاپ ، مرا روی پا نگهداشته است.
همراهانی چون چوب خدای گرامی ، زوج محترم بهنجم(بهروز و نجمه).
نیما و مجیدی راد عزیز.
سادات صائبی نیا ، پرموز و سعیدی راد خوش سخن.
نویسنده محترم وبلاگ شاهد و خلاصه از همه کسانی که پنهان و آشکار در حق مطالب دیسون و این حقیر ابراز لطف و مرحمت دارند و بردن نامشان در این پُست هفتاد من می شود کمال تشکر را دارم.
اما یاران و همراهان عزیز،
می خواهم اعتراف کنم که فقط بخش اندکی از انگیزه ارتباط دیسونی من با شما ، مربوط است به بهره مندی عاطفی و روحی اینجانب از داشتن ارتباط سالم و صمیمی با شما گرامیان.
لکن..
دلیل اصلی  "بودنِ دیسون" آنست که بتواند "اندکی" و تنها "اندکی" ، از سرعت پایمال شدن و به فراموشی سپردن داشته های فولکلور دزفول بکاهد.
همین!
بارها با این سوال از سوی خوانندگان دیسون روبرو بوده ام که : فلانی ، فایده ی این گفتن ها و نوشتن ها چیست؟ راهی عملی بیابید برای زنده کردن رسوم زیبای پدری.
الغرض ،
دیروز کامنتی خصوصی از یک مادرجوان دزفولی برایم ارسال شد که بنده با اجازه ی ایشان محتوای کامنت را علنی نموده و همین جا اعلام می کنم :
آباجی محترم (که فرمودید نامتان و وبلاگتان را علنی نسازم)
شما دیروز خستگی ماهها صبر و تحمل برای به بار نشستن "هدف متعالی دیسون" را از تن این برادر کوچک خود به در کردید.
برای من لذتی بالاتر از آن نیست که در پُست ها و کامنت های دیسون ، همه با هم به گپ و گفت بنشینیم تا دانسته هایمان را به اشتراک گذاشته و بدان جامه عمل بپوشانیم.
چه اینکه از قدیم گفته اند : همه چیز را همگان دانند.
آنچه مرا واداشت تا محتوای کامنت شما خواهر عزیز را در پُستی مستقل بنویسم این بود که ((دیسون موجب شد تا ذائقه ی یک خانواده همشهری تحریک شده و یک مادر جوان دزفولی بدون هیچ سابقه پخت نون چربی اقدام به تهیه این غذا نماید))
و این یعنی احیای سنن و آداب در حال انقراضمان.
وگرنه هستند دیگرانی که سابقه طبخ این غذا را در خانواده داشته و دارند و فضای چرب چند روز گذشته ی دیسون تشویقشان کرد تا یکبار دیگر به استقبال این اغذیه سنتی بروند. عزیزانی همچون سرکار خانم چوب خدا و یا نویسنده ی وبلاگ شاهد.
لذا؛
پخت اولین بار نون چربی توسط شما مادر محترم ؛ افتخاری بزرگ برای دیسون است.

***********
و اما محتوای کامنت :

سلام به برادر و همشهری خوبم آقای موزون،
وقتی این پست رو به همسرم و پسرم نشون دادم خیلی استقبال کردن.پسرم روزه بود(البته هنوز به سن تکلیف نرسیده) وقتی عکسارو دید هی میگفت: واااای مامان گوشتارو ببین ....دلم آب افتاد.
همسرم هم خیلی خوشش اومد و ازم خواست درست کنم.
من هم با توجه به عکسا و توضیحاتی که داده بودین سعی کردم عین همون درست کنم.بخصوص که تصمیم داشتم به چهار خانواده دیگه هم بدم سعی کردم این غذا رو با دقت و بی عیب و نقص درست کنم که ایراد نداشته باشه.              (خودمونی بگم :خسی عیبم نکنه)
از روز قبل نخودهاشو آماده کردم و به همون ترتیبی که گفته بودین درستش کردم  البته  توی دیگ سفالی پختم و حسابی جا افتاد .
خدا رو شکر راضی بودن.امروز هم برای کاری به محل کار همسرم تماس گرفتم و برادرش گوشی رو گرفت و ازم گله کرد که چرا کم فرستادم براشون.گفت دیروز میخواستم بیام در خونتون و بیشتر ازت بگیرم.
گفتم :  دوست داشتم بیشتر بفرستم اما ترسیدم عیبم کنین.قول میدم دفعه بعد بیشتر درست کنم.
از همه مهمتر اینکه دخترم -که همیشه با غذا خوردنش مشکل دارم و خیلی کم غذا میخوره - دیروز با اشتهای کامل نون چربی خورد .حتی از من روزه دار هم بیشتر خورد و این باعث خوشحالی من شد.
در کل همه خوششون اومد.با این غذا خاطره ی عروسی ها و دور هم جمع شدنها رو براشون زنده کردم
دست آقای موزون درد نکنه
نگفته های دیگه ای هم هست در رابطه با تاثیر دیسون بر بعضی مسائل  که ایشالله سر فرصت خواهم نوشت .

*************

اینهم عکسهای نون چربی دستپخت نویسنده محترم وبلاگ شاهد

 


الهی چنان کن سرانجام کار
تو خشنود باشی و ما رستگار
یا حق

نظرات ()



فتو نون چربی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/٢٠

سه روز قبل جای همه تون خالی قسمت شد و نون چربی به افتخار همه ی دیسونی ها طبخ و نوش جان کردیم. عکسهاش در زیر تقدیم حضور میشه :

(نکته : اگر عکسها باز نمیشه و یا دیر باز میشه ، روی لینک زیر عکس کلیک کنید)

 

آب زعفرون آماده شده

http://www.irupload.ir/images/aq49g9xsj5f44lj0b0py.jpg

 

آبگوشت پخته و ریخته شده در سینی

 http://www.irupload.ir/images/gsw1t763a2cqfeux6dzh.jpg

 

افزودن چند قاشق آب زعفرون به آبگوشت

 http://www.irupload.ir/images/f2ksqxsdbt347h2ywspm.jpg

 

افزودن چند قاشق روغن حیوانی به آبگوشت

 

 http://www.irupload.ir/images/9ouobyyvuaydaszxh6y4.jpg

 

همزدن و یکسان سازی آبگوشت و زعفرون و روغن

 

 http://www.irupload.ir/images/hbnqy5m7i4syha8max4.jpg

 

گذاشتن نون در سینی آبگوشت

 http://www.irupload.ir/images/bgpxc5o958n6xrom5b19.jpg

 

نون رو فشار بدید تا آبگوشت از طرف دیگه ی نون بیرون بزنه

 http://www.irupload.ir/images/opxuawiwr4pmffm55p2.jpg

 

نون چرب شده رو توی بشقاب قرار میدید

 

http://www.irupload.ir/images/u9kayac4cq1nof872bzy.jpg

 

قرار دادن محتویات در لای نون

 http://www.irupload.ir/images/84xm2bogbcvxxy2t3j1e.jpg

 با تشکر از همسر مهربانم

 

انشالله عروسیاتون

نظرات ()



روغنی که ما می خوریم (1)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/۱۸

قصد نداشتم فعلا رودستِ پُست "نون چربی" پُستی بنویسم ولی دغدغه ی آقای صائبی نیا در خصوص چرب بودن این غذا منو واداشت که وارد بحث روغن های مصرفی خونگی بشم. چیزی که خیلی وقته دلم می خواست بابشو باز کنم.

اما بعد...

اگه حدود سه کیلو گرم تخمه آفتابگردان (تخمه ی خوب و پر مغز) رو پوست بگیرین چیزی نزدیک به یک کیلو گرم مغز تخمه آفتابگردان به دست میارین. منظورم همون مغزایی هست که تازگیا شرکت مزمز داره به خورد مردم میده و الحق که خوش خوراک هم هست.

حالا اگه حدود سه کیلوگرم تخم آفتابگردان رو زیر فشار روغن گیری بذارین ممکنه یک کیلوگرم روغن آفتاب گردان استحصال کنید.

نتیجه : برای به دست آوردن یک کیلو روغن آفتابگردان نزدیک به 9 تا 10 کیلوگرم تخمه باید نفله بشه.

همون تخمه هایی که هر کیلوش تو بازار بین 4 تا 5 هزار تومن ارزش داره. بنابراین حدود 40 تا 40 هزار تومن تخمه ی بازار برای تولید یک کیلو روغن مایع آفتاب گردان لازمه.

سوال : چه جوریه که یه کیلو روغن مایع رو میخریم حدود 2200 تومن؟؟؟؟

احتمال : چون خلق الله فقط درصد کمی از محصول تخمه ی آفتاب گردان رو تفریحی می خورن و بخش اعظم این محصول ناچارا تبدیل به روغن میشه از طرفی در مسیر تولید روغن ، نرخ عمده تخمه خیلی خیلی کمتر از تخمه بو داده اس ... پس می صرفه که تخمه رو به ثمن بخس به کارخونه دار بفرشون.

بنده این احتمال رو برای توجیه ارزون بودن روغن آفتابگردان در بازار به هیچ وجه قبول ندارم.

تخمه ی خام با یه کم نمک و حرارت آماده خوردن میشه. در حالیکه عملیات تولید روغنش خیلی پیچیده تر و هزینه بر تره.

اینو میتونید از مالک محترم کارخونه روغن مایع ساعی در دزفول بپرسید.

بیایید خودمون همینجا یه چرتکه بندازیم.

شما یک کیلو روغن رو می خرید حدود 2200  تومن.

طبیعیه که فروشنده ی جزء ، از عمده فروش بازار خریده باشه 2000 تومن.

و عمده فروش از کارخونه دار خریده باشه 1800 تومن. (که البته پایین تر از این نرخ هاست)

حالا کارخونه دار برای تولید هر کیلو روغن مایع چقدر هزینه ی داده باشه خوبه؟

حقوق کارکنان....هزینه خود کارخانه...مالیات...چه و چه!.

همه اینا رو برای تولید یک کیلو گرم روغن در بدبینانه ترین حالت لحاظ کنیم : 300 تومن.

میمونه به عبارت 1500 تومن برای خرید حدود 10 کیلو گرم تخمه خام از کشاورز.

یعنی هر کیلو تخمه به عبارت 150 تومن ناقابل.

یادآوری : برای سود کارخونه دار هیچی لحاظ نکردم ها!!

سوال : چه جوریه که کشاورز براش می صرفه 1 کیلو تخم آفتابگردان رو به کارخانه تولید روغن مایع بفروشه کیلویی 150 تومن....ولی بخشی از محصول که صرف خوردن تفریحی مردم میشه و این همه واسطه و کارخانه و تکنولوژی هم نیاز نداره کیلویی 4000 تا 5000 تومن برای مصرف کننده آب میخوره؟

 دوستان و عزیزان من؛

رسول خدا (ص) فرمود : کلید فهم پرسش است.

برای من ، این روایت پیامبر اعظم ، یه شعار اصولی در پیشبرد خیلی از کارامه.

از خودمون بپرسیم : قضیه چیه؟

به این پرسش فکر کنید و هر پاسخی به ذهن تون می رسه بگید تا در پُست بعدی نظر خودمو عرض کنم..... مطمئن باشید که به نتایج و حقایق جالبی خواهیم رسید.

فعلا یا حق

نظرات ()



دو بغض ناگشوده ...
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٥/٥

سال هاست که دوربینم همچون سینه ام دو بغض ناگشوده دارد.

بغض اول

دق و دلِ ساختنِ مجموعه یی بی نظیر و همه جانبه در زمینه های مختلف فولکلور دزفول.

آنگونه که نه تنها متولدین دهه شصتِ خورشیدی بلکه نسل دزفولی قرن بعد هم اگر دستشان به هیچ شاهد زنده ای در خصوص اصالت های دزفول نرسد ، بتوانند به عنوان یک فرهنگ تصویری و جامع به پُک های ترکیده ی دوربین من رجوع کرده و پاسخ خود را بیابند.  ( پُک یا pok لفظ دزفولی بغض است)

 

 

اکنون چند سالیست این پروژه را در لیست الویت هایم قرار داده و قدم هایی نیز برداشته ام  اما به دلیل حساسیت کار و بزرگی پروژه ، همچنان این آرزو به سرانجام نرسیده و از شما پاکدلان دیسونی تمنا دارم این حقیر را از دعای خیر خود برای توفیق این کار عظیم محروم نفرمایید.

 

بغض دوم

که بسیار سنگین تر از بغض اول است ، ساخت پروژه ی "دفاع مقدس دزفول" می باشد.

دوستان؛

باور بفرمایید زبانم الکن از توضیح در این خصوص است. الکن از اینکه چگونه حرف دلم را بزنم.

سالیانی است که از مبادی مختلف دنبال به تصویر کشیدن حماسه بزرگ مردم دزفول در فاصله سالهای 59 تا 67 بوده و هستم.

یک بار با امام جمعه محترم برای این امر به شور نشستم که علیرغم حمایت ایشان ، بطرزی عجیب ادامه راه برایم میسر نشد.

یک بار از طریق بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس پیش رفتم (مشخصا از سمت حاج احمد سوداگر) که به طرزی عجیب ادامه راه برایم میسر نشد.

چندبار دوستانی در دزفول و تهران (از بچه های قدیمی جنگ) درخواست و اعلام آمادگی کردند که باز هم به طرزی عجیب نشد.

و این "طرزهای عجیب" هیچ نیست جز پیش آمدن امور و پروژه های اضطراری.

مدتهاست که نکاتی در این خصوص ذهنم را به شدت مشغول خود ساخته است.

1- می دانیم که پرونده ی رسانه ای دفاع مقدس تقریبا در اکثر نقاط مرزی کشور گشوده شده و تا حدود زیادی بدان پرداخته شده است.

2- می دانیم که کفگیر بسیاری از فیلمسازان دفاع مقدس ، چنان به ته دیگ خورده که دست به دامان تحریف و موهومات در تاریخ دفاع مقدس شده اند. چیزی شبیه به هالیوود که پیشینه تاریخی امریکا و غرب را شخم زده و فیلم هایش را ساخته اند و اکنون دو دهه است که دست به دامان داستان سرایی و خلق افسانه های باطل اند.

نگاهی به سریال "نابرده رنج" خودمان بیاندازید! برخی بلاگرهای محترم دزفولی همچون دست نوشته ها و شاعرانه و .... به عنوان شاهدان عینی به ما بگویند که کی و کجای جبهه ها و فرهنگ بسیجی آنزمان ، حضور و چهره آرایی آن دخترک سیاه چشم و خال بر لُپ ، در میان برادران رزمنده عادی می نمود و حشر و نشر رزمندگان با دخترکان اینچنین راحت صورت میگرفت؟

 

 

3- ما دزفولی ها بهتر از تمام ایرانیان حاضر ، میدانیم که حقایق جنگ دزفول (مردم و رزمندگانش) همچنان بکر و دست نخورده مانده است. به جرات میتوان ادعا کرد که پتانسیل دهها فیلم سینمایی در ژانرهای مختلف (به طور اخص ژانر جنگی) در این شهر نهفته است. صدها فیلم مستند میتوان از دل خاکهای پاک این شهر بیرون کشید و صدها کتاب و رمان بلند در حد جشنواره های جهانی نیز.

بنابراین :

3- بنابراین قصه چیست که در برهوت سوژه در سینمای دفاع مقدس و تلویزیون ما ، کسی به سراغ دزفول نمی آید؟

این یک سوال بسیار بزرگ و بغرنج است که طی سالهای اخیر ذهن مرا به خود مشغول ساخته.

یکی مثل بنده که در زمینه مستند توان حرکت دارد ، درها تا حدی به رویش باز است ، چند فیلم در خصوص میراث فرهنگی دزفول ساخته ، دلسوخته فرهنگ مظلوم جنگ دزفول نیز هست و از همه مهمتر فرزند همین سرزمین است و زبان دوربینش خیلی بهتر از مستندسازان غیر دزفولی میتواند کارساز باشد و پای کار هم هست چرا زمین گیر شرایط ناخواسته و مشغله ها و پروژه های دیگر می شود ؟

به خدا قسم هر بار که سال نو می شود با افسوس به خود میگویم : یکسال دیگر گذشت مهران و تو هنوز کاری نکرده ای...

قصه چیست که کسی به نزد سردار سوداگر می آید و با فروختن خانه خویش اقدام به کلید زدن پروژه سریال مستندی بنام :   "الف دزفول چرا؟" می کند و اکنون چند سال است که این پروژه به ثمر نرسیده ؟ (تا سال گذشته که بنده اطلاع داشتم تمام نشده بود)

من که در خلوص نیت و پیگیری مجدانه کسی چون سوداگر تردید ندارم ، آن کسی هم که برای ساختن این پروژه از خانه زیر پایش مایه گذاشته حتما پای کار بوده و هست.

پس چرا؟

چرا همچنان "گنج فرهنگ دفاع مقدس دزفول" دست نخورده مانده؟

راستش پاسخ این سوال مثل خوره به جانم افتاده است.

من میدانم و مطمئنم که فیلمسازی برای دفاع مقدس هشت ساله دزفولیان ، در هیچ کجای نظام جمهوری اسلامی معارض و مخالف نداشته و ندارد .

حداقل تمام مسئولین و صاحب منصبان کشوری (غیر دزفولی هایی که من می شناسم) که زمان جنگ چند صباحی را به عنوان یک رزمنده برای پشتیبانی و استراحت در دزفول اطراق کرده اند و یا با فرزندان شیردل دزفول در محورهای عملیاتی هم کاسه بوده اند از این شهر و مردمانش به نیکی یاده کرده و درباره دزفول حس نوستالژیک هم دارند. پس این احتمال که ، کسی یا کسانی در نظام جمهوری اسلامی مخالف پرداختن به جنگ دزفول باشند به کلی مردود است.

من،

مهران موزون،

کوچکترین فرزند دزفول،

فقط و فقط یک جواب برای این پرسش دارم :

امام(ره) تنها در حق مردم دزفول فرمود که دین خود را به اسلام ادا کرده اند و در صورت خروج از جماران تنها تمنای دیدار با دزفول و دزفولی ها را داشت .

لذا رمز پرسش سینه سوز خود را در همین نکته میدانم.

حقیقت آنست که شهدای دزفول (چه موشکی و چه رزمنده) بسیار بسیار مظلوم بوده و هستند.

و

قداست ویژه دارند (البته تمام شهدای ایران قداست و احترام دارند).

و همین قداست ویژه است که به هر کسی اجازه نزدیک شدن به عظمت آنها را نمی دهد.

دوستان باور کنید ازته دل می گویم : باور دارم که داشتن "سر پرشور" تنها شرط لازم برای نزدیک شدن به عظمت شهدای دزفول نیست.

روح بلند و پاکیزه می خواهد که امروزه نزد هر کسی نیست.

من به سهم خویش مدت هاست دچار حس حقارت درونی شدید نسبت به ساحت مقدس شهدای دزفول شده ام. به خدای لاشریک هرگاه به آنها می اندیشم نفسم به شماره میافتد. نمیدانم سرانجام این سماجت دلم برای فرو رفتن در این بحر بی انتها چه خواهد شد.

لطفا بیخودی دلداریم ندهید و و به نکته یی که در خصوص شهدای دزفول گفتم بیاندیشید.

باور کنید،

شوخی نیست که سینمای ما در ژانر دفاع مقدس زمینگیر سوژه شده است در حالیکه گنجینه دزفول آکنده از سوژه است اما هیچ دوربینی را  یارای بلند کردن این علم نیست.

 

شهید حسن بویزه به همراه مادر شهیدش

سایت مشرق نیوز این عکس و مطلبش را از سایت بنگروز برداشته و استفاده کرده است بی آنکه منبع را ذکر کند

 

 

یک کلام ختم کلام : پرداختن به شهدای دزفول لیاقت می خواهد

خدایا ما را ببخش...

خدایا ما را ببخش...

خدایا مارا ببخش...


پی نوشت : یکی از خوانندگان دیسون بنام آقا "رضا" در کامنتی درخواست کردند که لینک مطلبی از تابناک در خصوص شهدای دزفول در اینجا قرار داده شود :                                                                        کلیک کنید

فقط نمی دانم چرا نویسنده ی این مطلب در تابناک مشخص نشده است؟؟

نظرات ()



مش ریبخیر 3 (باریک ترین خانه دزفول)
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/۳۱

امید داشتم که مش ریبخیر بابت تجارب چند دهساله اش در شغل خوانچه کشی عروسی های دزفول قدیم ، حرفهای شنیدنی در برابر دوربین بزند. امیدوار بودم که مرا بیاد بیاورد.
او یکی از زنان همسایه بود که همیشه ی خدا بدون در زدن ، از چهارطاقی درب همیشه باز و چوبی خانه ی ما وارد می شد و با دادن سلامی بلندبالا به اهالی خانه ، بی آنکه منتظر شنیدن پاسخ باشد به اتاقی که عمه ی پیرم در آن ساکن بود می رفت.
حال مقابل درب خانه اش بودم ، همان خانه ای که سالهای سال دربی محقر با روکش فلز گالوانیزه داشت و اکنون مبدل به دربی آهنی با  ضدزنگ گشته بود. اولین بار بود که می خواستم وارد خانه ی مش ریبخیر شوم. تمام آن سالها یا او را در کوچه ها و مراسم عروسی دیده بودم یا درون خانه ی خودمان و یا پای تنور نان پزی "ماررحمت الله" .
باز هم در زدم اما خبری نبود. دلم نمی خواست دست خالی برگردم ، از بن بست سه متری خانه مش ریبخیر خارج شدم .
 کمی آنطرفتر دکان تعمیرات دوچرخه ای بود که منزل صاحب دکان نیز همانجا کنارش قرار داشت.
چهره اش آشنا می زد اما نامش را بخاطر نداشتم .
او مرا به خوبی شناخت و نه تنها حال پدرم را پرسید بلکه نام کوچک مرا نیز به خوبی بیاد داشت و ....
وقتی متوجه شد به سراغ مش ریبخیر آمده ام متعجب شد و متعجب تر اینکه برای تصویر برداری قصد ورود به خانه پیرزن را داشتم.
تعجب من نیز برانگیخته شد چرا که مرد تعمیرکار از منزلش کلید خانه مش ریبخیر را آورده و در خانه ی پیرزن را گشوده و با صدای بلند و یا الله گویان وارد شده و ورود مرا خبر داد.
تازه متوجه شدم که مرد همسایه نقش یک فرزند دلسوز را برای مش ریبخیر بازی میکرد چرا که زن بیچاره توان شنوایی و حرکتی خوبی نداشت.
مرد ما را با مش ریبخیر تنها گذاشت و رفت.
باورم نمیشد که خانه مش ریبخیر تا بدین حد کوچک و محقر باشد. طول خانه نزدیک به 12 متر و عرض آن کمتر از 2 متر بود.
عکسهای زیر را نگاه کنید :


عکس اول نقشه منطقه باغ گازر تا سردره است.

 

 

عکس دوم ، چهار ساختمان را با رنگهای مختلف مشخص کرده است.


رنگ آبی همان درمانگاه رشیدیان است.
رنگ سبز حسینیه سبط شیخ انصاری است.
و رنگ قرمز را دور خانه پدربزرگم کشیده ام که حدود 400 متر مربع وسعت داشت.(متراژ را گفتم تا بتوانید با مقایسه عکسها ، کوچکی خانه مش ریبخیر را متوجه شوید)
وقتی خواستم دور خانه مش ریبخیر خط بکشم آنقدر ملک پیرزن کوچک بود که امکان اینکار برایم نبود و فقط توانستم یک خط قرمز کوچک (مانند خط فاصله) روی کل خانه اش بکشم ، شما خوانندگان محترم دیسون با مقایسه عکسهای 1 و 2 می توانید حیات خانه مش ریبخیر را در حد یک نقطه سیاه (درست زیر خط قرمز)  ملاحظه نمایید.
(چند روز قبل خبری خواندم در مورد باریکترین خانه جهان ، بی اختیار بیاد خانه مش ریبخیر افتادم)
القصه...
شرح وضعیت دردناک زندگی او و یخچال خاموش و قدیمی اش که نقش یک کمد را برایش داشت ، تنها اتاق نمور و تاریکش که دل رفتن به درونش و دیدن وضعیت اسفناکش را نداشتم ، تنها شیرآبی که درون حیاط سه در یک و نیم متری اش قرار داشت و آفتابی که به زحمت درون حیاط را روشن می کرد.
من به جز دوربین و سه پایه چیز دیگری با خود به همراه نداشتم. از سویی خانه پیرزن سایه و تاریک بود در حالی که من روز روشن به سراغش رفته بودم.
ناچارا او را روی پله های منتهی به پشت بام نشاندم که اشعه های نازک آفتاب برآنها می تابید و چهره پیرزن کمی تا حدی وضوح می گرفت.
جالب آنکه به دلیل باریکی و کوچکی حیاط خانه ، عمق میدانی برای دید دوربین وجود نداشت و من مجبور بودم بدون سه پایه کمرم را به دیوار روبروی پیرزن بچسبانم تا فاصله لنز و چهره او را به حداکثر برسانم (چیزی حدود یک متر و نیم).
در آن لحظه می دانستم که دم غنیمت است و این پیکر فرتوت و پوست واستخوانی عهد قجر که روبرویم قرار دارد معلوم نیست تا سال دیگر زنده بماند یا نه؟ پس باید هرچه می توانستم از چهره و گفتار کسی که احتمال قریب به یقین حتی یک عکس شش در چهار نیز از خود به یادگار ندارد تصویر بردارم.
او فقیر بود ، بی کس بود ، اما در حافظه تاریخی مردم منطقه جزیی از شناسنامه فولکلور تمامی حیدرخانه محسوب می شد. همانند مرحوم سید حسین کلکچی ، مرحوم باباتقی (تقی درویش) ، مرحوم مش دل دل ، مرحوم تقی جواذ ، مرحوم گل طلا و ...

  مش ریبخیر نیز جزو کسانی بود که مردم منطقه بیادش داشته و خواهند داشت ، پس وظیفه داشتم تا صداو چهره اش را برای روزی که هنوز نمی دانم چه وقت است ثبت و ضبط کنم.
همین چند روز پیش نزدیک به 1200 دقیقه از تصاویرم را گشتم و چیزی نزدیک به سه ساعت تمام کندو کاو کردم تا فیلم 5 دقیقه ای مش ریبخیر را پیدا کردم.
روی ال سی دی پخش کردم و از سه فریم آن برای شما عزیزان عکس گرفتم.
نمی دانید وقتی پس از سه سال این تصاویر را نگاه می کردم و سخنان آن مرحوم را گوش می دادم چه حال بدی داشتم از یادآوری آن روز تلخ .
من برای شنیدن سخنان مش ریبخیر در خصوص مراسم عروسی های قدیمی دزفول رفته بودم اما پیرزن 100 ساله چنان می گریست و از بدبختی ها و بی کسی هایش می گفت که من به جز اشک ریختن و گرفتن 5 دقیقه فیلم از ناله هایش کار دیگری نتوانستم بکنم.
میانه گلایه هایش وقتی از او خواستم از عروسی ها بگوید سری به حالت تاسف تکان داد و اظهار شرمندگی کرد که توان درست کردن یک چای برای پذیرایی از ما را ندارد.
مش ریبخیر با همان صدای دورگه و مردانه اش که همچون سنگ های خارای رودخانه ی دز ، سخت و زمخت بود ، لرزان و مرتعش سخن می گفت و مرتب از دست شخص آشنایی (از بردن نامش معذورم) می نالید که دفترچه کمیته امدادش را برده بود و مواجبش را دریافت می کرد اما به پیرزن تحویل نمی داد.
به او گفتم که اگر توان غذا درست کردن ندارد چگونه رفع گرسنگی می کند؟
با گریه دست های لرزانش را به سمت خانه مرد دوچرخه ساز گرفت و گفت :
-    دا بُخدا  این چَلخی کُتی چی میاره دهم بخورم ، یا خودش یا زونه اش
( مادرجان ، بخدا این چرخی یه ذره غذا میاره میده بخورم یا خودش یا خانمش)
و در ادامه پرسشها متوجه شدم که در خانه پیرزن هیچ گاز و شعله ای وجود ندارد و روزی یکبار استاد دوچرخه ساز یک استکان چای برایش می آورد.
او سخن می گفت و من نگاهم به دست هایش بود که ظاهری پوست و استخوانی داشت اما انگشتان صدساله اش و کشیدگی دست ها مردانه اش ، نشان از دههاسال کار و زحمت و مشقت داشت.
با خودم می گفتم : خدایا شکر به کَرَمَت.
 یکی را میدهی صدناز و نعمت ، یکی را قرص جو آغشته بر خون؟
خدایا چگونه ممکن است این زن را به بهشت نبری؟
فرض کنیم که در طول عمرش غیبتی و دروغی و ..... گفته باشد! سهم این بنده ی پیرت که از دنیا هیچ کامی نگرفته و قرنی را به مصیبت گذرانده آتش جهنم نیست !
شرح بیشتر این قصه مرا می آزارد.
مش ریبخیر یکی دوسال بعد از آنروز فوت کرد.
روحش شاد.

 

دا چه گووُم اَ روزگارُم؟

 

دا اوومیه پیشُم پاته وندیه می سرُم

 

به ایی خدا چویی نترُم دُرُس کُنُم خووَرم

 

 

ساعت دو و نیم بامداد جمعه سی و یکم تیرماه نود

پایان

 

پی نوشت : نکته ای در ذهنم متبادر شد که گفتم با شما عزیزان در میان بگذارم.

میدانیم که خانه هایی که از کولر گازی بی بهره اند و صرفا کولر آبی دارند با مصیبت گرد و خاک چه دست و پنجه ای نرم میکنند !

این نکته باعث شد به این فکر کنم که کسی مانند مش ریبخیر ممکن است با هیولای گرد و خاک دچار مرگ آرام و خاموش شده باشد؟

 او پنکه هم نداشت و خدا میداند چه بر سر سیستم تنفسی اش آمده است.          (الله اعلم).

از مسئولین شهر تمنا دارم آماری از افرادی این چنینی را استخراج نمایند تا روز قیامت شرمنده خدا و رسولش نباشند.

ایهاالمسئولین : پاسخ "من خبر نداشتم" پاسخ مناسبی برای روز جزا نیست.

 

نظرات ()



مش ریبخیر 2
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/٢٤


از سال 86 تا به امروز ، در کنار ساخت برنامه هایی در خصوص دزفول که تهیه نموده و بعضا روی آنتن برده ام ، در سایه و چراغ خاموش موضوع ویژه ای را نیز در دستور کار داشته و دارم .
و اما چیست اینکار ویژه ؟
مثلی مشهور در گویش سترگ شهرمان است که می گوید :
 ((پا دارونه گری ، بی پاوون جایِ نمرووِن )) {پادارها را بگیرید بی پاها جایی نمیروند}}
یکی از کنایه های این ضرب المثل راجع به الویت بندی صحیح در استفاده از فرصتهاست .
تصور کنید از شما بخواهند تا از دو بافت قدیم و جدید دزفول عکاسیِ معماری کنید و هر کدام حدودا شش ماه زمانبر باشد.
بنظر شما ، آیا منطقی است که اول به سراغ بخش نوساز شهر بروید؟
مسلما خیر!
ساختمان های جدید همان "بی پاها" ی ضرب المثل فوق هستند که  حالا حالاها ماندگارند و در دسترس! و ساختمانهای بافت قدیمی همان "پادارها" هستند که پای رفتن به سمت نابودی و فرسودگی دارند و باید آنها را هرچه زودتر دریابیم.
زیرا هر آن ممکن است بافت قدیم ، نابودتر از پیش گشته و فرصت های بیشتری از دست برود.
در خصوص ثبت و ضبط دانسته های انسانهای پیرامونی ما نیز همین قضیه صدق می کند.
اگر قرار است راجع به هنر بی بدیل میناکاری دزفول ، پنجه ی هنرمند استاد رکنی پیر و یا استاد نیلساز جوان را به تصویر کشیده و ماندگار کنیم ، عقل حکم می کند که  استاد رکنی را به دلیل کهولت سن در الویت ثبت آثار قرار دهیم (انشالله که هزار سال زنده باشند) و سپس دوربین یا قلم خود را در محضر شریف استاد نیلساز به شاگردی ببریم.
من میدانم؛
روزی خواهد رسید که با آه و افسوس ، نبود حتی یک "کلاه مال" را در دزفول به عزا بنشینیم.
مرگ آخرین نمدمال دزفول را به سوگ بنشینیم.(خدا ایشان را حفظ کند) همان نمدمالی که فروردین امسال از عدم توانایی پرداخت قبوض آب و برق دکانش ، عاجزانه برایم نالید.
روزی می رسد که آخرین "سراجی" دزفول در راسته شیرینی فروشان بازار کهنه برای همیشه بسته شود.
برای همین است که؛
طی پنج سال اخیر ، عاشقانه ( اکثرا در گرمای تابستان ها ) هربار که به شهر  آمده ام تشکیلات لازم را نیز به همراه آورده ام ( حتی سفرهای غیر کاری و عادی) و برای روزی که دریغ ام دوصدچندان نشود صدها دقیقه فیلم از جای جای شهر و اساتید هنر و صنعت دزفول گرفته ام.
من به عینه می بینم در آشفته بازار روزگار کمتر توجهی به خاموش شدن شمع وجود این نازنینان می شود.
کشاورزی را  به سخن واداشتم که از قدیمی ترین کشاورزان زنده ی دشت سبیری است.
من مفتخرم که تصاویر و گفته های آخرین معمار خانه ساز دزفول (منظور ، معماری که علم طراحی و ساخت خانه ی سنتی دزفولی را دارد) را ثبت و ضبط کرده ام.
سربلندم که استاد و اسناد ساخت گلدسته های مساجد قدیم دزفول را ثبت و ضبط کرده ام.
آخرین نمدمال و آخرین کلاه مال و آخرین معمار مرمتکار گنبد پیر رودبند و پیر شوش دانیال را  از ویزور دوربینم نگاه کرده ام.
مفتخرم که تصاویر هنر اهورایی استاد رکنی را بارها و بارها از ورای اتمسفر به آنسوی کره زمین ارسال کرده ام.
نکته ای که در اینجا باید بدان اشاره کنم اینست که :  به جد اعتقاد دارم ، سینه ی پیران و کهنسالان این مرزوبوم نیز گنجینه ای از دانسته ها و اصالت های اجدادی ماست که بعضا کمتر از سرپنجه ی اساتید و صنعتگران دزفول نیست.
و همین حقیقت است که مرا بر آن داشته تا فیلمهای بسیاری از گفته های پیرمردان و پیرزنان دزفولی را در آرشیو خود جمع آوری کنم.
دوستان و یاران گرامی ،
شمایی که توان فیلم برداری دارید!
شمایی که توان نوشتن دارید!
شما که می توانید عکس بگیرید و یا صدا ضبط کنید.
تمنای عاجزانه این برادر خود را بپذیرید و فرصت را از دست ندهید.
همان پدربزرگ آرام و خاموشی که کنج خانه ی شما نشسته و حرفی نمی زند ، همچون درخت کنارِ پُر بروباری است که شما باید هنر تکاندن آن را داشته باشید. همان پیرزنی که در محل شما با قدی خمیده رفت و آمد می کند و خانواده ای برای سرکشی ندارد سینه اش مالامال  خاطرات فولکلوری است که برای سازمان یونسکو ارزشمند است. (جدی عرض می کنم)
بسیاری از اسناد و وقایع تاریخ شهرمان در چشم و گوش این نازنینان ثبت و ضبط است که هنر وپیگیری شما می تواند این گهرهای تاریخی را که در واقع میراث فرهنگ فولکلور شهرمان است از مرگ نجات دهد.
نگذاریم با مرگ مش ریبخیرها ... دانسته هایشان نیز با خودشان دفن شود.
آری،
سه سال و اندی قبل در راستای همین تکلیف میهنی بود که تصمیم گرفتم دوربین را سراغ مش ریبخیر ببرم.
پرسیدم که آیا زنده است؟
گفتند که آری هنوز زنده است و در نهایت فلاکت و عزلت روزگار می گذراند.
دوربین را برداشتم و به همراهی یکی از بستگان به سمت بافت قدیم شهر به راه افتادم.
نزدیک باغ گازر خودرو را مقابل خانه مش ریبخیر متوقف کردم.
پیاده شدم و چند بار در زدم.
جوابی نیامد.
ادامه دارد.....


نظرات ()



عباس علی آمد و عباس جام جم رفت
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/۱٩

پست مش ربخیر 2 باز هم ماند...

دیشب از دزفول به تهران رسیدم و خرد و خاکشیر از آنهمه رانندگی به خواب رفتم. صبح به جام جم آمدم و مشغول کارم شدم. ساعت 12:30 یکی از بچه های آذری زبان دعوت کرد که ناهار را با او در رستوران مدیران (من مدیر نیستم) بخورم. گفتم بد نیست با او بروم و سر راه نیز درخواست آفیش خودرویم را تسلیم حراست سازمان کنم.

رفتیم؛

ناهار خوردیم و برگشتن جلوی ساختمان حراست او را منتظر گذاشتم و به سمت ساختمان براه افتادم. پایم را روی پله ی اول که قرار دادم خشکم زد. باورم نمی شد ، عکس عباس بود و تاج گلی دورش!!

شوکه شدم ، از مامور جلوی در پرسیدم این عکس مهندس اسدی نیست؟

- چرا !

- کی؟؟ چطور؟

- چهار شنبه ...( گیت الکرونیکی را برایم باز کرد).

زانوانم سست شد و همانجا همچون کفتر بال شکسته زمینگیر شدم.

گریه ام نمی آمد اما نفسم تنگ شد و به شماره افتاد. برخاستم و نامه را به اتاق مربوطه بردم. یکی از بچه های حراست که در همایشی مربوط به بحث "مدیریت بحران" مرا دیده بود و می شناخت زیر بغلم را گرفت و حالم را جویا شد.

- عباس کی شهید شده؟؟

- می شناختینش؟

- رفیقم بود.

- تسلیت میگم ، چهارشنبه.

به سختی خودم را کنترل می کردم.

نامه را دادم و خارج شدم.

مجددا به درب خروجی و کنار عکس عباس رسیدم. روی پله ها نشستم و بغضم ترکید. های های زار می زدم و غمم نبود که محوطه سازمان است و ممکن است کسی سر برسد.

برخاستم و به سمت رفیق منتظرم برگشتم.

- مهندس گفتی یک دقیقه...الان 10 دقیقه اس اینجام.

- عذر میخوام (عینک دودی را روی چشم هایم گذاشتم تا اشکامو نبینه.)

- صدات چرا اینجوریه؟ حراست بازداشتت کرد؟(شوخی)

***

عباس را از سال 80 می شناختم و حدود شش ماه در مقطعی خاص با وی همکار بودم. خنده از لبان این انسان بریده نمی شد. سراپا اخلاص بود. شاید نزدیک به چهارسال پیش به دلیل سنگینی وظایفش به واحد فنی حراست سازمان منتقل شد. (خبر 15 سال سابقه کار در حراست اشتباهه عباس قبل از حراست ، مهندس فنی فرستنده های FM تهران بود) فوق لیسانسش را نیز گرفته بود و کارمندی بود نجیب و باصفا.

چه افتخاری از این بالاتر برای عباس جانباز جام جم که مصادف با ایام ولادت عباس جانباز کربلا به دیار باقی پر کشید.

اکنون که انگشت بر کیبورد می گذارم و دیسون را می نگارم مانیتور را شفاف نمی بینم.

وای از این دنیا....وای!!         کلیک کنید

خدا می داند نای نوشتن برایم نمانده است. فقط خواستم با حال نزاری که اکنون دارم  غمم را در دیسون با شما قسمت کنم.

تمنای عاجزانه : کسی کامنت تسلیت نگذارد بلکه اگر تمایل داشتید به این سوال جواب دهید :

آنها که یک به یک پر میکشند و می روند و به وصال معشوق می رسند .....

ما بال شکستگانِ نفس اماره چه کنیم؟

نظرات ()



باز هم گافی دیگر
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/۱٠

 

فعلا مش ری بخیر2 بماند تا بعد...

راجع به همایش پیاده روی امروز صبح دزفول و بازتاب آن از شبکه 3 نکاتی به نظرم رسید که به سهم خودم عرض می کنم.

ابتدا جنبه های مثبت :

1- مردم شهرمان علیرغم فضای دهشتناک گرد وغبار، پای کار بودند و به این دعوت ورزشی لیبک گفتند ، احسنت به غیرتشان.

2- دزفولی های عزیز برخلاف شهر همسایه (که همین چندهفته پیش با ازدحام و هجوم به جایگاه قرعه کشی ، کاری کردند که پخش شبکه 3  سروته برنامه را هم بیاورد) رعایت نظم را نمودند و علیرغم جمعیت فراوانی که در مراسم حضور داشتند انصافا سنگ تمام گذاشتند.

3- در قرعه کشی خودروها ، شانس با شهروندان بومی یار بود و تقریبا تمامی برندگان از دزفولی های اصیل بودند. خصوصا آنکه یکی از برندگان ، از خاندان محترم مرحوم ناهیدی بود و جا داشت که روی آنتن زنده یادی از آن مرحوم مغفور شود.

و اما...

و اما جنبه های منفی این داستان که متاسفانه کم هم نبود :

1- اینجانب در اولین فرصت گلایه حضوری خود را تسلیم امیر تیمسار مجدآرا (رئیس فدراسیون ورزشهای همگانی) و آقای پورمحمدی (مدیر محترم شبکه3) ابراز خواهم داشت که : چرا و به چه علت اشتباه به این بزرگی  در برگزاری این همایش صورت گرفت؟

آیا مسئولین ورزشی نمی دانند که پیاده روی چندهزار نفری مردم مظلوم دزفول ، آن هم در روزی که تمامی پزشکان توصیه به خانه نشینی می کنند چه آسیب های مهلکی به ریه های نازنین این مردم وارد می کند؟

آیا آقایان آنقدر سواد و دانش لازم را ندارند که بدانند ، شش کیلومتر پیاده روی درانبوهی از گردو خاک چه مصیبتی را به حلق این مردم پاک و بی آلایش فرو می کند؟

 

آیا جا نداشت تا حضرات تهران و دزفول ، بحران گرد و خاک امروز شهر دزفول را با لغو راهپیمایی و توزیع گسترده ماسک های بهداشتی در میان شرکت کنندگان و صرفا تجمع هزاران مردم ماسک به دهان در پارک دولت به حرکتی فرهنگی و اعتراضی از گونه انتزاعی و مسالمت آمیز آن مبدل کنند؟ آیا نتیجه این اعتراض محترمانه و تلخ ، نمی توانست در کمترین شکل تاثیرش ، این باشد که دولت برای شهرهای تحت حمله گرد و غبار امریکایی ، لااقل در تعرفه برق و بنزین (برای روشن نگهداشتن کولرهای منازل و خودروها) مراعات بیشتری کند؟  

چه بگویم از این همه بی خردی؟ چه بگویم از این همه اشتباه و فرصت سوزی؟

آقایان می دانید اگر امروز همکار گرامی بنده ، آقای کاویانی به جای نزاع و رقابت با مجری مکمل خویش ، می بایست با زدن ماسک بهداشتی جلوی دوربین و لانگ شاتهای دوربین از مردمی که همگی ماسک می زدند ، چه بهره برداری رسانه ای نیکویی به نفع مردم و مسئولین دزفول (تومأن) می شد؟

میلیونها ایرانی امروز با چشم خویش دیدند که هزاران هزار دزفولی در گردوخاکی شدید دست به راه پیمایی نفس گیر زده و بالاتر از آن از ماسک هم استفاده نکردند .

 پیام این صحنه ها در اذهان ایرانیان دور از گردوغبار چیست؟

فقط یک جمله : (( ظاهرا آش گردو غبار آنقدرها هم شور نیست که خوزستانیها می گویند.))

2- کلیپ های تهیه شده از بازار دزفول ، ضعیف و ابتدایی تنظیم شده بود.

3- زوجی که در برابر جایگاه برای مصاحبه به جلوی دوربین فراخوانده شدند ضعیف سخن گفتند و در حقیقت ضدپیام عمل کردند.خانم با زدن چادرهای دوتکه ی مشهور به چادر عربی از یک سو و با بی ربط جواب دادن در خصوص غذاهای دزفولی از سوی دیگر ، به این نگرشِ اشتباهِ ایرانیان دامن زد که : خوزستانی ها همگی عرب زبان هستند(با احترام به هم استانیهای عرب زبان) و حق با ابراهیم حاتمی کیاست که در فیلمهای و سریالهای خوزستانی اش همه را عرب قلمداد میکند.

مجری : خانم از غذاهای محلی دزفول بگویید.

خانم عباپوش : والا اینجا اکثر غذاها با ماهی درست می شود.مثل قلیه ماهی ، قرمه سبزی!!!...

4- مراسم قرعه کشی به جای آنکه توسط نمادهای خاصی همچون کودکان و هنرمندان و پیشکسوتان شهر انجام شود ، شده بود بیلبوردی تبلیغاتی از نمایش مسئولین رنگارنگ و جورواجور شهر.

5- تلاش آقای کاویانی برای حذف مجری مکمل و جلوگیری از گل کردن همکارش اظهرمن الشمس بود و یاد یکی از مجریان مشهور تلویزیون افتادم که چندماهی با کمک هم برنامه ای زنده را اجرا می کردیم و او دائما سعی داشت تا به لطایف الحیل مرا از صحنه حذف کند  که .....

بگذریم..

من هنوز هم ناراحت و خشمگین آنم که چرا آقایان ، سلامت مردم دزفول را فدای خودنمایی های رسانه ای خویش کردند؟

صبح امروز یکی از بهترین فرصت ها برای گرفتن بخشی از حقوق دزفول از دست رفت. .....افسوس!

 

پی نوشت :

این لینک ها را بازدید بفرمایید لطفا :    لینک اول      لینک دوم

نظرات ()



مش ری بخیر 1
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٤/٤

                                                 (( عکس تزئینی است ))

 

تریپ چادرش خیلی ساده بود ، دوسوی پایین چادر را با یک دست مچاله کرده و روی اِشکم نحیفش نگه می داشت. این سبک چادر زدنش را حدود سی سال شاهد بودم.گیسوهای بلند و  سپیدش چونان عروسک های کوچولو از کنار گوشهایش بافته و آویخته بود . صورت پر از چین و چروک و کوچک ، لبان درشت و دهانی بزرگ که تناسبی با طول و عرض صورتش نداشت. چشمانی ریز و گودافتاده که به سختی پیدا بود.
با شروع جنگ ، کمتر در محل بودم و به ندرت می دیدمش . هر از گاهی که عبورش از کوچه های محل و یا صدای دورگه اش در جلوی خانه اش توجهم را جلب می کرد از خود می پرسیدم : این مش «ری به خیر» چند سال دارد که از زمان بچگی ام گیسوان آویخته اش را سپید می بینم.
و

در آخرین سال عمرش بود که پاسخ این پرسش را تا حدودی دریافتم. مش ری بخیر نزدیک به هفتاد و اندی سال از من بیشتر سن داشت و طبیعی بود که از عهد کودکی ، او را دالویی سپید موی ببینم.
روزگاری غریب داشت.
تمام عمر صدساله این زن به زحمت و دربدری و دویدن به دنبال نان گذشت. کمترین کارش خوانچه کشی برای عروسی ها بود ، ضمن آنکه در مراسم عروسی و عزا ، هر کار یدی که می توانست می کرد تا لقمه ای نان برای اهل خانه اش ببرد. خدا می داند در عالم بچگی وقتی در جشن و شادی عروسی های در حال گذر از کوچه ها ( هنوز رسم عروس کشون با خودرو خیلی باب نبود) مش ری بخیر را با جثه نحیفش می دیدم که به قول کشتی گیران در رده "پَر وزن" هم به حساب نمی آمد و خوانچه های ورشوی به آن سنگینی را با تمام محتویاتش روی سر گرفته و جماعت اهل عروسی بی توجه به دست و پای لرزان پیرزنِ در زیر وزن خوانچه ، در حال رقص و کل(kel) و خواندن و چنگه زدن بودند.
همین حالا که آن صحنه های رقت بار زن بینوا را به یاد می آورم قلبم به درد می آید.
حضور در عروسی ها و کارگری کردن و فحش و متلک شنیدن از مردان اهل عروسی مش ری بخیر را تا حد زیادی بی پروا کرده بود و بعضی عصرها که جلوی خانه می نشست جوانان بی ریای!! محل دورش جمع شده و سرصحبت را با او باز می کردند ، او نیز علیرغم سن و سال نزدیک به هشتاد سالش ، به راحتی با آنان گرم می گرفت و از قدیما می گفت.
شاید او تنها پیرزن دزفول بود که در زمان خودش می توانست با قشرهای مختلف سنی ارتباط کلامی برقرار کند.
بنده ی خدا در یکی دو دهه آخر عمر ، به شدت به بوق اتومبیل ها حساس شده بود و یکبار که ناخودآگاه سر راه یک کاروان عروسی در کوچه مسجد لب خندق قرار گرفته بود ، با صدای بوبوق بوقِ کاروان ماشین عروس آشفته شده و داد می زد :


مَزَن....دِ مَزَن...... ترسی نرووِن توو؟؟؟ ( بوق نزنید.....بوق نزنید...می ترسید پای عروس و داماد به اتاق حجله نرسد؟؟)


احمد از بین تمام بچه های محل ، با مش ری بخیر اُخت تر بود و دست برقضا توانایی اَش در تقلید صدای دورگه و لرزان مش ری بخیر حرف نداشت.
روزی به او گفته بود که :
مش ری بخیر ، زمون شُمون هم کووَکون به اُفتیدن دُما دخترون؟ ( مشهدی رو بخیر ، آیا زمان نوجوانی و جوانی شما نیز باب بود که پسرها در کوچه و گذر مزاحم دختران بشوند؟)
مش ری بخیر گفته بود :
نه وَلله ، اما مو خُدُم یه روز اومم خونه مارُم گف دا! ری بخیر اومِنه سیت ( نه والا ، ولی من خودم یه روز اومدم خونه مادرم گفت روبخیر مادر! اومدن واست خواستگاری)


گفتُمش : ایسون چه واکُنُم؟ ( به او گفتم : حالا من باید چیکار کنم؟)


گُف : دا صُبا سحر مَسقِنَنَه بَر رو دَردَراقا پُرش کن.( گفت : مادرجان فردا صبح مَسقَنَه رو بردار برو کنار رودخانه تو ساحل دردراقا پرش کن آب بیار)


مو دونسُم که کووَک مخو آیه "سَراُو" بینَم. (من پی بردم که خواستگار قرار است بیاید کنار رودخانه و مرا از دور تماشا کند)


صُبا ورسیدُم اِسپی گُلگی (spe - golgi) کُردُم ، جومه گل باقلیمَ پوشیدُم مسقننه بُردُم کنار اُو وَر دردراقا.
( فردا پاشدم سرخاب سفیداب زدم و پیراهن گل باقالی مو پوشیدم ، مسقنه رو بردم کنار رودخونه نزدیک ساحل دردراقا)


مسقننه پر کُردم دیدُم کووُک نَ اومه. پَتیش کُردم اَندو پرش کُردم هم دیدُم نه اومه.خلاصه هی پرش کردم هی پتیش کردم نه اومه.
( مسقنه را پر آب کردم ولی پسرک خواستگار نیامد. خالی اش کردم و دوباره پرش کردم نیامد.خلاصه هی پرش کردم هی خالی اش کردم نیامد.)


اومم خونه ، مارم گف : هان دا !! دیدت؟ ( آمدم خانه مادرم گفت : چی شد مادر! تو رو دید؟)


گفتُم : نه دا ! قَپی مسقننه پُر پَتی کُردُم نه اومه. ( گفتم : نه مادر! مسقنه رو خیلی پر و خالی کردم ولی پیداش نشد)


مارم گف : بله بَقَمی! اومَسَه اَو دیر دیدته رفته. نَپِسَندیدِته!
(مادرم گفت : چرا خاک برسر! اومده و دورادور تو را دیده و رفته. پسندت نکرده!)


گفتمش : قبر بووش ، ...(صدای سوت سانسور دیسون)
( به مادرم گفتم : قبر پدرش ، ....(صدای سوت سانسور دیسون) )

 

 

ادامه دارد...

 

پی نوشت 1 )

مسقنه (mas-ghena) : ظرفی مسی و مخروطی شکل با گردن باریک. ظرفیت مسقنه حدودا 8 لیتر است و سابقا برای انتقال آب به مقدار محدود در خانه استفاده می شد. امروزه کسانی که به شکل سنتی در دزفول عرقیات گیاهی می گیرند ، مسقنه را زیر چکه ی عرق تولید شده قرار می دهند و به نوعی حجم مشخص مسقنه  ملاک تولید و فروش عرقجات است (البته همه گیر نیست ولی رایج است)


پی نوشت 2)

بقم (bagham) : زادگاه درخت بقم امریکای مرکزی است که توسط کاشفان اسپانیایی به آسیا ، اروپا و افریقا آورده شده. درخت بقم تا 15 متر ارتفاع یافته و برگهای قاشقی شکل و گلهای زرد و معطری دارد. چوب درخت بقم معدن رنگزایی است و غالب ترین و اصلی ترین رنگی که از چوبهای خرد شده ی بقم به دست می آید رنگ سیاه است که رایج ترین رنگ تولیدی چوب بقم است. اما حقیقت آنست که رنگهای بنفش و آبی پررنگ و ترکیبات این رنگها با افزودن مواد دیگر از چوب بقم قابل تولید است.نهایتا رنگ مشکی تولیدی از درخت سرسبز بقم را "بقم" گویند.

دزفولی ها نفرین هایی رایج داشتند (که هنوز هم رواج نسبی دارد) به این عبارات :

سیه به سر : سیاه بر سرت باد(استعاره از آنکه : عزادار شوی)

"بقمی" یا "بقم به سر" یا " یه بقمی زَنات" : که همگی کنایه از آنست که عزادار شوی و لباسهایت همچون رنگ بقم باد  .

 پی نوشت 3 )

اس پی گلگی (spe- golgi) : سفیداب و گلگون(سرخاب)

نظرات ()



تقدیم به تمام دایه های دزفول
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/۳٠

این مطلب مربوط به فروردین 89 است که در سایت خبری رجانیوز منتشر شده بود امروز تصادفا در یافته های گوگل به آن برخوردم و  گفتم این بار تقدیمش کنم به مادران پاکیزه و نجیب دزفولی :


(( می خواهند مادر را از ما بگیرند ))

چندی پیش خبری در سایت های اینترنتی پخش شد ، که نگارنده را برآن داشت تا زخم فرهنگی کهنه و مزمنی را به رشته تحریر در آورد.

خبر این بود: در غرب دستگاهی اختراع شده که دلیل "گریه بچه" را تشخیص می دهد.

یعنی اینکه از این پس مادران جوان، بی نیاز از ارتباطِ حسیِ مستقیم و درک مشکلاتِ کودک، گریه ی نوزاد خود را همانند دیگر نمادهای صنعتی، به دستگاهی بی احساس و بی جان بسپارند و خود را از شناخت روح وروان فرزند بی نیاز ببینند.

اِلوین تافلر، در "موج سومِ" خود، یکی از پدیده های شومِ این موج را نابودی خانواده هسته ای ( وجود پدر و مادر توامان) و رایج شدنِ خانواده ی تک والدینی می داند. چیزی که بیش از دو دهه است در جوامع غربی، شیوع آن بخوبی مشهود است.

می دانیم که، جلوه های زندگی مدرنیته ی غربی، پیش از آنکه پایشان به جوامع سنتی مانند ایران برسد، هیاهو و اخبارشان در رسانه های ما دیده و شنیده می شود. به عنوان مثال ، نخست می شنویم که چیزی بنام تلویزیون ساخته شده و در غرب وجود دارد و پس از چند سال به عینه شاهد حضورش در خانه هایمان هستیم.

اول می بینیم و می شنویم که دستگاهی بنام موبایل ساخته شده و سپس ورود آن را به جامعه ی بومی خویش جشن میگیریم.

لذا بعید نیست تا دستگاه "گریه شناس کودکان" نیز از پیِ خبرِ فوق الذکر، وارد جامعه   پر احساس و مادر دوست ایرانیان شده تا عنصر کلیدیِ " مادر" یک گام دیگر از زندگی ما حذف شود.

امروزه به وفور شنیده ایم که در جوامع به اصطلاح پیشرفته غربی، مادرانی هستند که کودکان و فرزندان خود را به راحتی سَر به نیست می کنند ، آن‏هم نه در مرحله جنینی، بلکه پس از سالها مادری و بزرگ کردن آنها ، دست به جنایت زده و تحت تاثیر کمترین فشارروحی ، جگر گوشه های خود را به روش های مختلف به کام مرگ فرو می کَشَند.

آیا نمی توان ادعا کرد که چنین مادرانی، اصولا پیش زمینه عواطف مادرانه ی لازم را نداشته یا کم داشته اند که دست به چنین اعمالی می زنند؟

در سرزمین ما ایران ، هنوز هم هستند مادربزرگ هایی که روزگارِ قبل از شیرخشک و پستانک را درک کرده و فرزندان خود را تمام و کمال و مستقیما به سینه می چسبانده اند و سخت افزاری بنام پستانک ، در چارچوب مادری آنها محلی از اعراب نداشته است.

***

چندی قبل از پیرزنی دزفولی سوال کردم که:

مادرجان، قبول که شما چیزی بنام پستانک برای فرزندان خویش استفاده نمی کردید، اما آیا به نوزادان خود "آب" هم نمی دادید؟
گفت: چرا ننه! آب می دادیم، اونم با یه وسیله ی فلزی کوچولو که یه نوکی داشت مثل منقار پرنده، باهاش از گوشه دهن بچه بهش آب می دادیم. ( بنام : دوریز )

***

این یک حقیقتِ تلخ است که مدرنیته با بیرحمی تمام، بسیاری از داشته های نیک و دلنشین ما را ، آرام آرام از ما گرفته است ، اما مگر نیکوتر و دلنشین تر از " مادر " هم برای ما وجود دارد؟

مادر کسی است که راه رفتن ، سخن گفتن ، خوردن و آشامیدن را به ما می آموزد.

مادر کسی است که اولین بار خندیدن را به ما می آموزد.

مادر اولین کسی است که ارتباط ما را با دنیای فانی برقرار می سازد و عاطفه را در دلمان برای نخستین مرتبه می کارد.

نگاهی به فیلم "هوش مصنوعی" اسپیلبرگ ، تشنگی بشر موج سومی تافلر را برای عنصر گم شده مادر در غرب ، به خوبی نشان می دهد.

 

 

حال نگاهی مجدد به خروجی خبر " اختراع دستگاه تشخیصِ دلیلِ گریه نوزاد" در رسانه های ایرانی بیاندازیم.

اصولا وجود چنین دستگاهی در جامعه یِ "هنوز سنتیِ" ایران ، به شدت بی مورد بوده و دخترانِ این سرزمین که قرار است مادران فردایمان باشند ، هیچ نیازی به چنین سخت افزار عاطفه ستیزی ندارند چرا که ، هنوز هم بسیارند مادران ایرانی که به طرفه العینی خواسته های نوزادان خویش را نه تنها از روی گریه ، بلکه از روی تنفس و یا نگاهشان می فهمند ، هر چند با کمال تاسف وجود این قابلیت مادرانه در ایران امروز عمومیت ندارد و متاسفانه ریزش هایی در توانایی های این چنینی مادرانِ ایرانی دیده می شود.

به هر حال اختراعِ چنین دستگاهی به درد همان جامعه ی تک والدینی غرب می خورد و بس.

 

این قلم؛

پدرانی را می شناسد که همپای همسر خویش ، توانایی تشخیص این را دارند که گریه نوزادشان ریشه در بی خوابی دارد یا گرسنگی و تشنگی و یا درد!

لذا ، بجاست تا ارباب رسانه های مختلف در کشور ما ایران ، مراقب ماموریت های ذاتی خویش باشند و به بهانه کار اطلاع رسانی ، پیشتازِ وارداتِ هر ساخته و اختراعی به کشور عزیزمان ایران نباشند و در عوض به ماموریت های ملی و درستِ خود ، که همانا حفظ ، احیا و ارتقاء داشته های نیکوی فرهنگی خودمان است بپردازند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است ( حتی المقدور ) واسطه ی پستانک را فی مابین خود ونوزاد حذف کنند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است ( حتی المقدور ) واسطه مربی های جوان و کم تجربه و عموما مجردِ مهدکودک ها را فی مابین خود و فرزندانشان حذف کنند.

اینکه ، مادران امروز بهتر است هر چه بیشتر ارتباط های فیزیکی ، کلامی وعاطفی مستقیم با فرزندانشان داشته باشند.

اینکه ، مادران امروز خیلی خیلی بهتر است کودک را از مرحله نوزادی تا نوجوانی مستقیما ( با غذاهای مادرانه و خانگی ) تغذیه کنند و از دادن غذاهای غیر مغذی و فست فود به فرزندانشان پرهیز کنند.

اینکه ، مادران امروز لازم دارند تا کمتر ، فرزندان و کودکان خود را به دست تلویزیون بسپارند و به‏ جای عمو پورنگ ها ( با پوزش از دوست عزیزم داریوش فرضیه ای) خودشان با کودک ارتباط گرفته و شعر و قصه های دلنشین قدیمی را بر زبان برانند.

حقیقت این است که عوامل متعددی دست به دست هم داده اند تا عنصر فوق کلیدی "مادر" را از جامعه یی مانند ایران بگیرند.

 

پی نوشت 1 : متن امروز نسبت به مطلب سال قبل اندکی تلخیص دارد.

پی نوشت 2 : 15 ماه پیش که این متن را نوشتم گمانم این بود که وجود این دستگاه برای جامعه ایرانی ، در حد یک خبر است  امروز متوجه شدم که سابقه فروش این دستگاه در کشورمان حدود 5 سال است و قیمت آن نیز 97 هزار تومان که خوشبختانه هنوز اپیدمی نشده است.

نظرات ()



مفید و مختصر
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/٢٤

منظره گرامی لینک وبلاگی را برایم ارسال کرده که پیش از این نیز ابراز لطف نویسنده ناشناس و محترم این وبلاگ را دیده و لینکش را در پُست قبلی گذاشته بودم.

همین جا و رسما از نویسنده این وبلاگ برای نقد نوشته های دیسون سپاسگزاری نموده و اعلام می کنم  :

جان برادر!

متعجبم از اینکه چطور این قلمدار حقیر را قابل دانسته و زحمت نقد مطالب دیسون را می کشید.

به گمانم دزفول عزیزمان سرشار از موضوعات و مطالب مهم تر و حادتر از "مهران موزون" است و حقیری چون من ، قابلیت پردازش و مورد توجه بودن را ندارد. به هرحال باز هم تشکر کرده و امیدوارم بتوانم روزی جبران محبت و کوچک نوازی شما را بنمایم.

فعلا دعاگوی شما هستم.

 

 

الاحقر : مهران موزون

نظرات ()



نامها و نشانه ها
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/۱٩

سایت محترم "دز اِن اِن" مطلبی را به مناسبت هفته محیط زیست درج کرده که توجه شما را به خواندن آن جلب میکنم :

کلیک کنید

صرفنظر از اخبار دلگرم کننده ی این مطلب ، لازم دانستم تا به نکته ای اشاره کنم.

گاهی دیگرانی (others) هستند که حقوق دزفول را ( از جهات مختلف ، من جمله فرهنگی) مورد هجمه قرار می دهند اما انصافا مواردی نیز هست که خودمان با دست خودمان پیکره فرهنگ شهر را به چوب می بندیم.

به این بخش از فرمایشات رئیس محترم اداره محیط زیست دزفول التفات بفرمایید :

(( ....و گونه های مهم جانوری همچون گوزن زرد ایرانی ،لاک پشت فراتی و سمندر لرستانی ، کل و بز، پلنگ و…است...))

سه سوال

1- آیا شنیده اید مازندرانی ها ، پلنگ مازندران را پلنگ ایرانی خطاب کنند؟

2- آیا منطقی است که ریقه (reygha) ی دزفولی را که یکی از انواع گاله پشت های دز خودمان است لاک پشت فراتی بنامیم؟ آیا نسل این نوع گاله پشت مستقیما توسط اعراب یا زائرین عتبات به دزفول آورده شده است ؟ یا آنکه میلیونها سال است که زیستگاه این حیوان نجیب و کمیاب همینجا و در بستر همین رود بوده است؟

 

 

 

3- سمندر لرستانی!!؟؟ اگر این سمندر لرستانی است پس در سرزمین با عظمت دزفول چه میکند؟ اصولا چرا ادبیات لرستانی های اینگونه نباشد که سمندرهای آنجا را سمندر دزفولی خطاب نمایند؟

 

 

آیا نباید به موازات زنده نگه داشتن نسل این موجودات زیبا ، برای حفظ نام و نشان محلی آنها نیز تلاش کرد؟ واژه ی لاک پشت فراتی را هیچ کدامِ ما از پدرانمان نشنیده ایم. بالاخره اسامی محلی جانوران دزفولی ، جزئی از میراث فرهنگ فولکلور شهرمان است.

ما عمری گفته ایم :

گاله پشت! نه لاک پشت.

ریقه! نه لاک پشت فراتی.

شکال ! نه گوزن زرد ایرانی.

بق ! نه قورباغه.

کُوَه (kouwa) ! نه گوسفند نر

بائِنده ( صحیح ترین اطلاق) ! نه پرنده.

عَنبَلو ! نه سوسمار صحرایی

تُراج ! نه دراج

سُعدین ! نه سار

بَط ! نه اردک

سِیخ چوله ! نه جوجه تیغی

بنگشت(bengesht) ! نه گنجشک

کسی چه میداند؟ شاید اگر در بستر زمان ، مراقبت ها و حساسیت هایی از این دست رعایت می شد اکنون در سطح جهان به جای عبارت اسب عربی ، صحیح آن یعنی اسب ایرانی و یا دقیقتر بگویم : اسب دزفولی لقلقه زبان جهانیان بود.

پی نوشت :

قصه جعلی بودن اسب عربی و سرقت این عنوان از اسب های جنوب شرق ایران زمین ( دزفول) سر دراز دارد که بماند برای فرصتی دیگر.

یا حق

 

نظرات ()



دو خبر
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/۱٠

خبر اول

  تقدیم به کسانی که موسیقی دزفولی و نشر آن برایشان مهم است :

محترمانی همچون حسین شکوفای عزیز ، علی صدیقی راد نازنین و وحید تاج گرامی.

 

روز ملی کشور سوئد ششم ژوئن است.روز ششم ژوئن در جشنواره موسیقی استکهلم ، پری عیسی زاده با همکاری :

حسن مقدم (تار)

پدرام شهلائی (کمانچه و عود)

و همچنین مشتاق فیض یابی (تنبک)،

چند ترانه ی قدیمی دزفولی را اجرا خواهد کرد.

کنسرت پری عیسی زاده و گروهش در ساعت دوازده روز دوشنبه، روز ملی سوئد درمحل Gamlastan,träddgårdsgatan 9 اجراخواهدشد.

نکته 1 : ششم ژوئن 16 خرداد ( دوشنبه) است. علاقمندان برای تهیه بلیط به ورودی علی کله مراجعه نمایند. ایاب و ذهاب نیز فراهم است ( پرواز یکسره از دزفول به استکهلم.)    ( شوخی خمونی)

نکته 2 : دیسونی های عزیزی که موفق به رصد این برنامه شدند  و یا آن را دانلود نمودند به اینجانب فایل صوتی اش را تحویل دهند تا با نرم افزارهای لازم تُنالیته صدای خانم عیسی زاده را مردانه کرده و در دیسون قرار دهیم چون قرار دادن صدای خواننده زن در دیسون با موازین شرعی هم خوانی ندارد. ( باز هم شوخی)

امید که نوازندگان این گروه ، ملودی های دزفولی را "خارج" نزنند و خانم عیسی زاده نیز همچون آن خواننده ی خانم لس انجلسی (که بلوتوثش در دزفول پخش شد) ، ترانه های دزفولی را "خارج" نخوانند.

خبر دوم

وبلاگ کلک بی کلک مطلبی را از وبلاگ دزفول شناسی منعکس نموده که جای تشکر دارد. دعوت می کنم که افتخار دیگری از تمدن دشت دز به مرکزیت دزفول را در این وبلاگ بخوانید و لذت ببرید.

نکته : این مطلب برای آنانی است که سعی دارند تا سابقه شش هزارساله موسیقی ایران زمین را در وجود فناپذیر یکی از استادان چیره دستِ حال حاضر موسیقی سنتی کشورمان خلاصه کنند.

                                                انعکاس مطالب دیسون با ذکر منبع آزاد است                                                                

زنده باد دزفول

نظرات ()



سوز دل
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/٧

گفته بودم که گلها و ترنج های قالی ایران زمین را همه جوره عاشقم.

آشپزی نواحی ایران عزیزم همانقدر برایم دوست داشتنی است که مراسم عروسی هایشان.

لباسهای محلی جای جای ایران همانگونه نازنین و زیباست برایم ، که معماری چشم نوازشان.

شاید لازم باشد برای دیسونی های عزیز توضیح دهم که غرض بنده از "ایران زمین" تنها مرزهای بین المللی کنونی کشورمان نیست ، بلکه مردم سراسر تاجیکستان ، اهالی کوههای بدخشان در افغانستان و مردم سواحل بسفر و داردانل بوی هموطن را برایم دارند. راستش را بخواهید دلم برای اتحاد با هموطنان آذربایجانی در باکو و ترکمنستانی در شهر دوشنبه همیشه می تپد.

من تمام کشورهای فارسی زبان را پاره های تن ایران زمین می دانم.

هیچگاه پایتخت بودن تیسفون (نزدیکی بغداد) را برای سرزمینم فراموش نمیکنم.

چه اینکه بزرگان دین ( علیهم السلام ) فرموده اند : حب الوطن من الایمان.

بگذریم..

بحث بر سر داشته های فرهنگی اقوام ایرانی بود.

یکی از این داشته ها ، موسیقی نواحی است.

نی انبان بندری.( یا نی همبان )

دوتار خراسانی.

بالابان ترکی.

و کمانچه لری...

همه و همه برایم شنیدنی و روح نوازند.

چندی پیش که به تهران باز می گشتم در نمایشگاه بهاره خرم آباد آلبوم "شونه شکی" استاد فرج علیپور را گرفتم.

 

 

خدا میداند تا تهران چه لذتی از رانندگی بردم.

علیپور اکنون 53 سال دارد که از خدا برایش فراتر از 120 سال عمر با عزت آرزو دارم.

بهت انگیز اینکه این استاد مسلم کمانچه ، هیچ استادی برای نواختن این ساز پرمانور نداشته است.

سالیان دراز از اهل فن شنیده بودم که " موسیقی گوشی" و بدون کلاس و استاد به جایی نمی رسد. اکنون علیپور این فرمول سنتی را برهم زده است.

بی هیچ پیرایه دیگری ، شما را دعوت می کنم به میهمانی پنجه اهورایی فرج علیپور که به ریش موسیقی های متال و اعصاب خردکن غربی خندیده است :

اینجا بشنوید :  کلیک کنید ( حجم فایل 1.94)

اینجا ببینید :    کلیک کنید

 

زنده باد ایران

نظرات ()



نامه یک کم سوات دزفولی (خودم) به آنان که 4 خرداد را آفریدند
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۳/٤


تذکر : ( متن  با لحن بچه های اول ابتدایی نوشته شده است)


سلام شهدا ، حالتان چطور است ، باری اگر حال ما را خواسته باشید بد نیستیم به لطف خدا ،

یعنی خوب هم نیستیم ها!!

دلم برایتان تنگ شده و خیلی خیلی دعاگوی شما هستم. نمی دانم الان آنجا که هستید چه خبر است؟ ولی اطمینان دارم که بهتان خوش می گذرد.
راستش را بخواهید ما روزگار خوبی نداریم.

 آب رودخانه مان را برده اند و می خواهند بجایش ما را با شکلات مونوریل ، بیشتر به اندیمشک وصل کنند.
اندیمشک خیلی جای خوبی است ، منظورم همان جایی است که شما بهش می گفتید صالح آباد ، الان برای خودش شهری شده و کلی برو بیا دارد و حسنوندی فریدون نام ، چنان برایش زحمت می کشد که مختار برای اسلام نکشید.
بچه ها تورو خدا از حالتان ما را خبر کنید،
از علی یار خسروی چه خبر؟ روی ماهش رو ببوسید و بگویید سلام علی یاااااار....کجایی پسر؟
آن رفقایت که کلی باهات بودند الان بعضی هاشان مثل حاج عزیز گوشه خانه افتاده اند  و به سختی نفس می کشند ، بعضی هاشان هم تا آن بالا رفتند و دیگر برنگشتند....جایت خالی است بوخدا....
آها!!!..داشت یادم میرفت.
رضا ازک (ezek)چطور است؟ امیدوارم که آنجا مغزش پاشیده نباشد و برای خودش سری میان سرها در عالم برزخ داشته باشد ، بی زحمت به او بگویید رضاجان خیلی دوستت داریم و در این 33 سالی که گذشت خیلی جایت را پر کردیم ، ما اصلا حرف بد به هم نمی زنیم ، حق همدیگر را نمی خوریم ، به هم تهمت نمی زنیم ، رضا جان به همان مغز پاشیده ات قسم ، ما اصلا به هم دروغ نمی گوییم و معاملات روزمره مان مثل بنی بشر صورت می گیرد.... آقا رضای عزیز به حاج آقا "علی عابد" بگو هیچ ناراحت و غصه دار نباشد و خیالش تخت که جلسات قرآن در مسجد آقا فتاح همچنان پا برجاست و همه ی بچه های محل ، هنوز هم عیب های اخلاقی همدیگر را تذکر می دهند و کسی در محل بی حجاب و بد حجاب نیست. سلامش برسانید و بگویید حاج آقا آسوده بخواب و بدان که مفت شهید نشدی ، همین حالا بچه های خیلی خوبی در شورای شهر ، مانند مختار برای انتقام خون شما در حال زحمت کشیدن هستند و حقوق دزفول را کاملا پاسبانی می کنند. به او بگویید که حاج عظیم سرافراز هم خیلی خوب است و خدا حفظش کند که به تنهایی مراقب است تا به هر مجلسی ، شورای شهر را دعوت نکنند.
هااااااای سلیمان حمیدی ، چطوری پسر؟ دلم برای شیرجه های نابت از جامَع قاسُم تنگ شده است ، یادش بخیر نان هایی که از تنور شاطر رحمان برایم در می آوردی ، شاطر رحمان هنوز زنده است و به سختی نان می پزد تا بتواند نان بخورد.
 حالت چطور است رفیق ، باور کن دزفول همانطور که به ما سپردی حفظ و حراست شده و آب از آب تکان نخورده؛

ولی چرا!!

داشت یادم میرفت ، ما ساحل رودخانه را حسابی تنگ و خوشگل کرده ایم ، باید بیایی و ببینی که از "دَردَراقایت" هیچ خبری نیست وکمرِ پُش لُرکُش هنوز سرجایش هست اما دیگر کسی از کشته شدن لر و دزفولی در تندی آبش نمی ترسد و همه خیلی راحت در نزدیکی اش قدم می زنند آخر خیلی ساحل را تنگ کرده ایم و یادمان رفته که شما تنگه احد را با خونتان حفظ کردید. ما الان کلی شهرهای دیگر را آب می دهیم ، تازه جایتان خالیست که ببینید زحمت سنگربانی دز را هم اندیمشکی های زحمت کش می کشند نه دزفول.
سلیمان عزیز ، اگر به شهید کماندار رسیدی بگو بی وفا کجا ول کردی رفتی؟ بابایت سالهای سال در فراقت گریست و آخر سر خودش به دیدارت آمد ، آخر با مرام ، این که نشد کار ، شهر به این خوبی را ول کردی و رفتی ؟؟ حیفت نمی آید؟ بیا وببین هجوم گرانیت های سیاه را بر خانه پدری ، بیا و بشنو موسیقی های دوپِس دوپِس را و حالش را ببر...خدایی چه بود  آن درب های چوبی خانه های قدیمی که در کمال امنیت از صبح تا شب باز بود!!..الان شهرمان را چنان به زیور ناامنی آراسته اند که پنج دقیقه هم نمی توانی از موتور سیکلتت دور شوی.
وای خدا بازهم زیادشد... ( ببخشید آسِد رضای سبزقبا)
سلام خواجه محمد فلاطون نژاد؛
 خیلی مخلصیم ، خدا شما را برای جوانان دزفولی در برزخ حفظ کند ، نمی دانم به عنوان پیرترین شهید انقلاب ، بین دزفولی های برزخ چکار می کنید؟ یادم هست که ملای نابینای مسجد را به خانه اش می رساندی که دژخیمان پهلوی با ضربات قنداق و تیر ژ3 ملکوتی ات کردند ولی خیالت راحت باشد ، الان زنان دزفولی به برکت خون شما و دلاوران نیروی انتظامی در کوچه های شهر در کمال آسودگی!! تردد می کنند ،  نه کسی جرات دستبرد به مالشان را دارد نه به ....
باور کن راست می گویم پدر جان.
بایگانی اداره آگاهی دزفول ، خالی خالی است ، نه مملو پرونده های سرقت است و نه مزاحمت های ناموسی.
گذشت آنزمان که ملایی پیر و نابینا ، برای گذر از کوچه و خیابان محتاج پیرمرد 80 ساله ای چون شما می شد ، الان پیرمردان و پیرزنان و... به اتکای جوانان غیور شهرمان و حمایت مسئولین امر ، در سلامت و امنیت کامل به سر می برند .
راستی شهدای عزیزم...یه چیز داشت یادم میرفت...
یادتان هست دزفول نه دزد داشت نه گدا؟ ( غالبا نه قاطبه)
شکر خدا هنوز هم همانطور است و دزفولی جماعت نه دزد دارد نه گدا ، ولی نمی دانم چرا این همه اموال و اشیاء مردم گم می شود؟؟؟ نکند کار اجنه است؟ حتی بچه های نوجوان مردم هم گم می شوند و جنازه شان الکی الکی در گوشه و کنار شهر پیدا می شود.تا جایی که یادم می آید اجنه های دزفولی حداکثر در قامت گربه و بز ظاهر می شدند نه قاتل و دزد و فوق و فوقش وقتی با دزفولیان روبرو می شدند یک شیشکی می کشیدند نه چاقو و اسلحه.
امروز چهارم خرداد ، روز مادرمان دزفول است. آخخخخ خسته شدم از بس که از شهرمان تعریف کردم.
سلام می کنم به روح بلند شیخ الشیوخ ، حضرت علامه مرتضی انصاری( اعلی الله مقامه)؛
 آقاجان ما اصولا ارادت داریم خدمت روح بلند شما و خواستم عرض کنم که آسوده باشید که اهل علم و قلم در شهر کم نیستند و دین و دینداری در دزفول همچنان موج میزند.
چندی پیش خدمت نواده گرامی تان بودم و برایم گفت که شخصا برای حفظ ..... مردم ناچار به انجام وظایف نیروی انتظامی شده است و کلی خوشحال شدیم که هنوز هم سایه روحانیت بر سر دزفول و دزفولیان قرار دارد.
 حضرت آقا؛

باری اگر حال اهل قلم دزفول را خواسته باشید ، شکر خدا  ابلیس لعین هیچ نیروی اهل قلمی در شهر ندارد. اینجا نه کسی از نهیلیسم دفاع می کند نه از سکولاریسم و نه از فمینیسم. شما آرام وخلد آشیان بمانید که مسئولین فرهنگی شهر بیدارند و در شهر حتی یک قلم!! نیست که برای " نان" بنویسد. حتی یک قلم نیست که برای "نام" بنویسد. حتی یک نفر!! نیست که همچون سگان باغ گازِر دائما پاچه دیگران را بگیرد. در دزفول هیچکس نیست که برای جلب توجه و جبران سوابق خراب خانوادگی خویش دائما سم پراکنی کند. اینجا همه ی اهالی قلم به شما ارادت دارند و حتی یک اسائه ادب جزئی هم به ساحت مقام شامخ شما نمی شود.
باور بفرمایید اهل قلم دزفول ، همه متعهد و دلسوزند و همه ی هم و غم خود را در راه اعتلای فرهنگ و ادب شهرمان خرج می کنند.
حضرت شیخ ، شما گواهی دهید که عرایض من عین حقیقت!!! است. ما به خود می بالیم که خلف کسی چون شماییم ، کسی که فخر تمام جهان اسلام بوده و هست.


سلامی هم به شهدای موشکباران های دزفول،


تشکر می کنم که زحمت کشیدید و جزغاله شدید و خاک بر دهانتان شد.
خاک عالم بر دهانمان باد اگر میراث شما را (پاکیزگی و معنویت و غیرت) را بر باد داده باشیم.
ما در روشنایی همان خانه هایی که شما در آن همچون شمع سوختید زنده ایم و به قاعده می خوریم و به قاعده می نوشیم و نمازمان براه است و حاشا و کلا که ورق بازی کنیم و فارسی وان ببینیم.
راستی شما می دانید ماادراک الافارسی وان؟
 اگر به شما گزارش دادند که :
 در حاشیه رودخانه ی شهرتان ، روز روشن و به بهانه سرگرمی ، آلات قمار علنی براه است باور نکنید ها!! دروغ است.
اگر شنیدید در حاشیه رودخانه تان ، میهمانان نازک بدن ناخوانده با  غیرت جوانان دزفول چَقُل بازی  می کنند باور نکنید ها!! دروغ است.
اگر شنیدید که خانواده های با شخصیت و محجوب دزفول ، سهمی از آخر هفته در ساحل رودخانه ندارند باور نکنید ها!! دروغ است.
پسرهای امروز دزفول هیچ بیکار و بطال نیستند.
همشون اهل زرنگ؛
 فرز و تیز مثل فشنگ.
میرن سرکار و جوهر مردونگی رو نشون میدن. اونم کارای تولیدی نه کار کاذب !!
یهو اگر بهتون گفتن : شما سوختید و رفتید تا شهر دست دشمن نیفته ، حالا پسراتون تمام هنرشون سوار شدن بر موتورهای پرسروصدا و مزاحمت برای خانواده های مردمه....باور نکنید. همه اش دروغه.
تورو خدا اگر بهتون گفتن : آهان شهدای موشکی دزفول ، حرارت موشکهای اسکاد ، شما رو پخت تا بجاش عقل و انصاف و جرات و حمیت خیلیا در این شهر بسوزه باور نکنیدا !!
به روح بلندتان سوگند که :
شهر شده شهر فرنگ.
یکی عصاری میکرد...( یعنی عصرها توی شهر ول میگرده)
یکی خراطی میکرد...
اون یکی نقالی میکرد.. ( از خودش چیزی نداشت ، نقل اینو اونو میگفت کاسبی می کرد)
یکی رزازی میکرد ... ( به اسم شما شهدا ، نوشته هاشو  رنگ می کرد )
شتره نمدمالی می کرد ...( خودش هیچ پشمی نداشت...دنبال این بود که از پشم دیگران برای خودش کلاهی بماله)
امروز 4 خرداده و .....
باور کنید
 ما همه قدر خون شما را میدانیم !!

پی نوشت :

نمیدانم انتخاب روز چهارم خرداد برای اعلام قهرمانی دزفول عمدی بوده یا نه (منظور مجاورت با سوم خرداده) ولی فرصت خوبیه که میشه از حاج احمد سوداگر و مهندس ضرغامی گلایه کرد که چرا و به چه علت آنچنانکه به سوم خرداد و آزادسازی خرمشهر توجه ملی و رسانه ای میشه ، به چهارم خرداد و روز دزفول توجه نشده؟ آیا اگر دزفولی ها هم مانند خرمشهری های عزیز ، شهرشونو رو خالی می کردند صفحات جنگ تورقی دیگر نمیخورد؟ آیا همین بچه های دزفول نبودند که در آزادسازی خرمشهر سهم مستقیمی و یگانه داشتند؟؟چرا ایرانی جماعت باید سوم خرداد و آزادسازی خرمشهر رو در حافظه اش داشته باشه ولی قهرمانی دزفول در جنگ در غربت رسانه ای به سر ببره؟

- رشیدرشید...احمد؟؟؟

- رشید جان بگوشم؟

- احمد شما الان تو شهرید؟(خرمشهر)

نظرات ()



شهرام مُرد
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٢/۳٠

دیروز بعد از چهار روز خسته کننده و مفرح از ماموریت شمال برگشتم و کیفور رسیدم خونه.

بالاخره سنگین ترین پروژه ی کاری شش ماه گذشته ام با موفقیت تمام شد.

مستقیم رفتم تو پارکینگ ، بچه ها روخبر کردم اومدن پایین و وسائل رو بردم بالا و وارد خونه شدم.

- سلام و علیکم.

مورد استقبال قرار گرفتم.

صاف رفتم سراغ شهرام کوچولو .

باورم نمیشد.

10 دقیقه قبل ، پیش پای من مرده بود.

همسرم با کمی لبخند و خجالت گفت : (( بخدا هیچیش نبود. همین پیش پات یه کم بستنی بهش دادم و بلافاصله بدنش به لرز افتاد و مرد.))

مونده بودم چی بگم؟

برای آینده شهرام کوچولو کلی نقشه داشتم. حتی به این فکر بودم که وقتی بزرگ شد ببرمش جام جم و با بلبل های اونجا آشناش کنم.

دلم میخواست همکارام ببینن که یه بلبل دستی دزفولی چه حالتی داره.

دلم میخواست روی رفتار بلبل های دزفولی در تخلیه کامل یک پرتقال درشت (اونم فقط با زدن یه سوراخ به پرتقال) تحقیق کنم.

دلم میخواست ببینم واقعا یه بلبل دزفولی چطوری میتونه بین چنتا پرتقال ترش و شیرین ، شیریناشو  انتخاب کنه؟

 

 

 

همین دوشنبه صبح بود که قبل از رفتن به شمال کلی نوازشش کردم . با نوک زبونم بهش غذا دادم.

عجب دنیای بی وفاییه.

من نمیدونم وقتی میگن بلبل همه چی میخوره...معنیش اینه که بستنی هم باید بهش داد؟

کم مونده بود بیف استروگانف و کاپوچینو تو حلقش بریزن.

بهر جهت : انالله و انا الیه راجعون.

بسم الله یااااااااا الله.

نظرات ()



این پست خطاب به مسئولین نیست
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٢/٢٤

این پُست خطاب به مسئولین خواب آلود شهرستان دزفول نیست.

خطاب به آنانکه با وعده مونوریل ، شهرمان را دلخوش کرده اند نیست.

خطاب به آنانکه هورمون کلنگ زنی شان در بهار انتخاباتی ترشح میکند نیست.

خطاب به آنانکه هم و غمشان حفظ نام یک بیمارستان است نیست.

خطاب به آنانکه بی خیال تغییر نام این بیمارستان نمی شوند هم نیست.

خطاب به آنانکه هر ماه رمضان بر سفره های چرب و چیلی افطاری آقای "ع.د" تنور شکم را تافتن میفرمایند تا وی با خیالی راحت تر ، اراضی بیشه دزفول ( آخرین جنگل نیمه گرمسیری ایران زمین) را تخریب و تسطیح نموده و به فروش برساند نیست.

خطاب به کسانی که علیرغم زحمات طاقت فرسایی که می کشند و زیبا سازی هایی که در حاشیه دز می کنند ، اصلا به این فکر نیستند که با تنگ کردن عرض دز (در سطح شهر) دزدی و چپاول حقآبه ی دزفول مظلوم را "رفو" کرده و حقارت تحمیل شده به حجم دز را از چشم مردم دور نگه می دارند و در حقیقت سند آبهای دزدیده شده ی دز را برای اهالی نازاترین رود ایران می زنند نیست.

خطاب به فرماندهی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی دزفول و منکرات آن شهر عزیز که در دورترین نقطه نسبت به حفظ شئونات خانوادگی دزفولی ها ( از منظر ناامنی های اخلاقی های ساحل رودخانه توسط میمهانان چندسال اخیر) ایستاده اند نیست.

این پُست خطاب به خودِ خود مردم دزفول است و بس!

بارها در خلوت به دوستان عرض کرده ام که امیدی به غالب ( نه قاطبه ی) مسئولین محلی دزفول از منظر حفظ حقوق ملی دزفولیها نیست و باید خود مردم دست روی زانو بگذارند و به جای غُر زدن ( با عرض پوزش از محضر تک تک همشهریان) یا علی بگویند.

ایهاالناس؛

خاک با آب تعریف می شود.

 

 

ساحل نزدیک آسیابها

 

نه فقط اکنون؛

بلکه هزاران سال است که این اصل انکار ناپذیر در تمام جهان استوار است.

مِلکی که آبش را به تاراج ببرند انگار که خاکش را برده اند و فرق چندانی با خاک کویر ندارد.

شما دزفولیان گرامی؛

چرا و به چه علت در مطالباتِ به حق و البته آرام و معقول ، اینهمه کم کارید؟

این پُست خطاب به تمام دزفولی هاییست که حقِ آب را میدانند و هر جا که می نشینند صرفا غُر می زنند که : اُوَ بردِن ( آب را بردند).

اما نشسته اند و هیچ کاری در راستای مطالبه گری مسالمات آمیز نمی کنند.

این پُست فقط و فقط خطاب به کشاورزان دزفول است :

دوستان و یاران؛

ببینید آبی را که سالها پیش عاریتی و قرضی از ما برده بودند ، اکنون به عنوان حق مسلم خویش طلب می کنند!! 

ببینید بر سر آب به یغما رفته ی دز چه می کنند :

ببینید مطالبه گری حساب شده و مسالمت آمیز را :   کلیک کنید

 

پی نوشت ١ :

در پاسخ به یکی از خوانندگان دیسون عرض میکنم؛

محال است قطار تراکتورهای تر و تمیز اصفهانی اینچنین منظم و در کمال امنیت رژه بروند در حالیکه خود مسئولین اصفهانی در پس پرده بستر این تحصن را برایشان فراهم نکرده باشند.مسئولین اصفهانی خیلی بیشتر و بهتر از مسئولین دزفولی از قدرت "رسانه" باخبرند.

این را از این بابت گفتم که ، معتقدم مسئولین دزفولی خودشان که کاری نمیکنند هیچ! بلکه اگر چهار تراکتور به عنوان اعتراض به محدوده شهر بیایند سه سوت جمعشان میکنند.

شما را به خدا کجای انصاف است که پنجاه متری رودخانه ، زمین های زراعی دیم باشد آنگاه کشاورزان 500 کیلومتر آنطرفتر ، پلاکارد بالا ببرند و آب دز را حق مسلم خویش بدانند؟؟

 

پی نوشت ٢ :

ناشناسی محترم ، نقدی بر پُست حاضر زده است که لینک آن در اینجا قرار داده شده است ، لطفا کلیک کنید :

                                         بدون شرح

نظرات ()



هشت پادشاه در گلیمی می گنجند
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٢/۱٩

روزهای تعطیلی که گذشت ( ایام فاطمیه) برای تحقق آرزوی بزرگی که در پُست قبلی بدان اشارت رفت ، از تهران به شهر آمدم.

ساعت 1 بامداد رسیدم و به منزل همشیره رفتم.

عطر " یاس های نشسته " در حیاط خانه خواهرم ؛ هوش از سر می ربود.

فردا صبح ، نانی و شیربرنجی و ....راهی قرار آرزویم شدم.

نشد آنروز...

اما بیکار نماندم و برای رایزنی و گرفتن مشاوره فنی به یکی دو اداره ی دزفول سرکشی کردم و بهره وافر بردم.

عصر چهارشنبه به مزارع اطراف رفتم و برای تفریح روحی ، قاطی مراسم دروی گندم شدم .

خوشه ای گندم را کف دستانم ساییده و گندم هایش را از کاه جدا ساخته و در دهان گذاشتم. چه عطری داشت این نعمت بی منت الهی.

بی اختیار دست کشاورز را بالا آورده و کف دست خشنش را بوسه زدم. قدری جاخورد و خجل شد.

من اما افتخار میکردم که بر دستانی بوسه میزدم که "رحمه للعالمین" (ص) برآن بوسه زد.

با خنده ای ساده و آمیخته به شرم ایلیاتی گفت : " چه ایکنی پیا؟ "

مثل همیشه دوربین عکاسی روی دوشم بود و هرجا کادری جذاب به پُستم میخورد امانش نمیدادم.

خوشه های طلایی گندم را نشانه رفتم و شکاری کردم که اکنون بر دسکتاپ سیستم سازمانی ام خودنمایی میکند.

در این سه روز ، یکبار دیگر اشمئزاز از فرهنگ موتورسواران بی ریشه ی شهرمان ( با احترام به موتورسوران مودب و قانونمند دزفول) روح و روانم را در سطح خیابانهای شهر آزرد.

روز پنج شنبه قرار آرزویم برقرار شد و .

روز جمعه ( اگر اشتباه نکنم) بچه ها را فرستادم منزل مسعودخان پرموز برای روضه.

قبول باشد آقا مسعود .

روز شنبه تا قبل از ظهر مشغول خداحافظی از خانه های بستگان و خرید ارده و سیلون و ...

ظهر شنبه هم زدم به چاک جعده و تخته گاز به سمت تهران.

اما بعد....

در این سفر کوتاه حقیقتی شگفت را دیدم که نمی توانم از گفتنش صرفنظر کنم.

جمعه صبح ، یکی از دوستان قدیمی ، مرا دعوت به دیدن جایی کرد .

رفتیم و رفتیم تا به حاشیه شهر رسیدیم.

باغی بس عظیم و خرم بود و درکنارش خانه ای بس فراخ .

باغ فقط محل تولید مرکبات نبود بلکه معدن پروش قارچ خوراکی و ناندانی چندین و چند پرسنل.

آنچه که شگفتی مرا در پی داشت مالکان باغ بودند که روبروی درب باغ ، در خانه ای فراخ و هشت واحدی ، با کمال آرامش زندگی میکردند.

" هشت برادر" در هشت خانه با هشت همسر و هشت سهم در باغ هشت هکتاری شان.

در صلح و صفا زندگی میکردند و از مواهب الهی متنعم.

دوستان؛

تمنا دارم کمی دقیقتر به پیچش مو در این فقره بنگرید.

در روزگاری که بسیاری از خانواده های سطح جامعه ظرفیت شراکت دو برادر را بر روی یک موتور سیکلت ندارند ، آیا این نمونه نیست که هشت برادر با جمعیتی چند ده نفری در یک ملک و کنار هم زندگی میکنند و کنار هم روزی میخورند؟

بیایید کمی عمیق تر نگاه کنیم.

چه تربیتی؟ چه روحیه ای و چه لقمه ای و چه پدری بالای سر این هشت برادر بوده است که اتحاد افسانه ای آنان تا بدین حد محفوظ مانده است؟

چه شیری؟ و چه مادری و چه آغوش مادرانه ای توانسته این میزان بزرگواری را در کالبد این هشت مرد بدمد؟

همه ی ما از منیت ها و وسواس الخناس های روزگار که اتحاد خانواده ها را بر نمی تابند با خبریم.

آیا میان هشت همسر این هشت برادر اختلاف سلیقه نیست؟البته که هست.

آیا ابلیس لعین در دل و جان فرزندان این هشت برادر نتوانسته رخنه کند؟

واضح است که متل و غزلهایی در این هشت خانواده بوده و هست.

پس رمز پایداری آنان در دور هم بودن شان چیست؟

فقط یک پاسخ وجود دارد وبس!

آنهم وجود سلسله مراتب سنی میان برادران و قراری است که آنان با خود گذاشته اند تا : " حرف بزرگتر " بر زمین نماند.

و صد البته ، بزرگتر ها هم بزرگی میکنند و از جایگاه خویش سواستفاده نخواهند کرد.

به تهران رسیدم و یکی از دوستان گفت : تعطیلات کجا رفتی؟

گفتم : شهر.

مکثی کرد و گفت : شهر؟ میری شهر مارَم ببر یه سری.

گفتم : اتفاقا این بار یه چیزی دیدم که از کاخ سعدآباد دیدنی تره.

داستان هشت برادر را برایش تعریف کردم.

مات مانده بود.

خدایا؛

برادری این هشت برادر برقرار؛

باغ هشت هکتاریشان پر برکت تر؛

خانه هشت هزار متریشان پرشور؛

دل هشت همسرشان پرنور،

کید ابلیس از آشیانه شان بدور؛

بازوهایشان پر زور باد.

آمین یا رب العالمین.

 

نظرات ()



نیش و نوش
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٢/۱٢

این روزا یکی از آرزوهای بزرگم (منظورم آرزوهای این دنیای کوچیکه) داره محقق میشه.

و من دلم میخواد شاد باشم ولی به موازات این شادی ، دائما غمی سنگین دلمو عین لیموترش پرآب دزفول میچلونه.

یه حالی دارم مثل اینکه دو سطل آب یخ و داغ رو با هم بریزن روت.

راستش نمیدونم چی بگم؟

یکی از قدیمی ترین رفقام که از 4 سالگی باهاش قاطیم(37 ساله) گرفتار مشکلی عمیق و شدید شده و من کار زیادی نمیتونم براش انجام بدم.

متن دقیق روایت امام صادق (ع) یادم نیست ، ولی نقل به مضمونش این میشه : "هیچ نوشی بی نیش نیست."

 

نظرات ()



مصاحبه خبرگزاری مجمع جهانی تقریب مذاهب
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٢/۱۱

 

کلیک کنید

نظرات ()



انتشار « نظریه » دسیسه مثلث
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/٢/۸

با پوزش از خوانندگان عزیز دیسون ، به درخواست و صلاحدید رئیس محترم پروژه ، محتوای پُست حذف و تنها به لینک اصل خبر اکتفا میشود :

 

انتشار نظریه " دسیسه مثلث "

متن نامه رئیس پروژه به اینجانب در کامنت دانی دیسون موجود است .

والعاقبه للمتقین

نظرات ()



یک بیست و نهم اسفند بیاد ماندنی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱/٢٧

همانطور که قول داده بودم ، سفر یکروزه به دره پلنگهای دزفول (دره پلنگون) را قلمی میکنم ، امیدوارم که اوقات شریفتان برای خواندن این مطلب به هدر نرود. سعی میکنم توضیحات را با تصاویر ، طوری هماهنگ کنم که علاقمندان به طبیعت گردی بتوانند مسیر رفته ی ما را تجربه کنند.
ابتدای امر ، سلام دخترم را به همه دیسونی های عزیز ابلاغ نموده و عکسی را که او دراسفند 89 از پنجره آپارتمانمان در تهران گرفته  به درخواست خودش تقدیم شما عزیزان میکنم. زمان این عکس طلوع خورشید است. ( سایز بزرگتر تصویر)

برج میلاد



و اما دره پلنگها
ابتدا به دو عکس زیر توجه کنید




مسیر کلی راه را در این دو تصویر مشخص کرده ام.

ابتدا تمام عکسها را در صفحات جداگانه باز کنید و آماده بررسی نگاه دارید :

A     B      C     D     E     F      G    H     K


عکس A
  نقطه 1 همان جایی است که اکثر شما عزیزان قبل از سرازیر شدن به دره سردشت متوقف میشوید و چشم اندازه زیبای دره را نظاره گر میشوید.
نقطه 2 همان جایی است که دوربین برای گرفتن عکس D مستقر بوده و در حقیقت همان پیچ 90 درجه ای است که هنگام ورود به دره سردشت شیب بسیار تندی دارد و دنده یک و دوی خودروی شما را میطلبد.
نقطه 3 انتهای جاده ی تصویر D نشان میدهد.
ما ساعت  هشت بامداد در نقطه 3 از خودرو پیاده شده و نان و بحتیه و قیماق را ترکاندیم.
خودرو از همانجا به شهر برگشت.
نقطه 4 جایی است که ما ساعت 9 بامداد به دره سرازیر شده و نیم ساعت بعد به محوطه سبز گندمزارها رسیدیم . عکس  (E) و (F) و (G) در همین شیب گرفته شده است.


عکس B
دوربینی که عکس A را گرفته است ، ٩٠ درجه  به سمت چپ چرخیده و روبروی نقطه 4 را به تصویر کشیده.
این دیواره همان دیواره ی زیبایی است که از از نقاط 1 و 3 بارها به تماشای آن نشسته اید.
علیرغم آنکه نقاط بسیاری از ایران را دیده ام هنوز دیواره ای به این زیبایی ملاحظه نکرده ام. انگار که چاقوی خلقت ، کوه را همچون پنیر لیقوان برش زده و سمباده ی الهی نهایت صیقل را به این دیواره ششصد متری زده است.
خدا میداند این دیواره که چه پتانسیلی برای پرش با چتر نجات های پاراگلایدری دارد. چندسال پیش با یکی از مقامات وزرش کشور در خصوص این دره و دیواره و توان بالقوه اش در زمینه ورزشهای هوایی سخن گفته بودم اما به دلایلی هنوز به نتیجه ای خاص نرسیده است و یکی از این دلایل ، همان چهارچوب تصوری غلطی از شمال خوزستان است که سینما و رسانه به ایرانیان القاء نموده و گمان اکثر هم میهمنان ما بر این است که خوزستان آب و هوایی اینچنینی نداشته و ندارد و هرچه هست ، خشکی و برهوت است و بس.
(خدا از ابراهیم حاتمی کیا و امثالهم نگذرد)
دره پلنگها درست زیر نقطه ای است که با علامت (!) مشخص شده و مناظر چشم نوازی دارد.


توضیحات عکس C
برای گرفتن این عکس ، دوربین در نقطه  1 از عکس A  قرار دشته است و چشم اندازی زیبا از کلیت دره را به تصویر میکشد. نور خورشید بامدادی را بینید که چگونه همچون قالی ایرانی دره را فرش کرده است. توجه داشته باشید که برای گرفتن این عکس ، دوربین چند X زوم نموده.


توضیخات عکس D
مطمئنم که اکثر شما دیسونی های نازنین، بارها از این جاده پایین رفته اید.


توضیحات عکس E
راهنمای گروه است که صورت خود را با کرم ضدآفتاب پوشانده است. حقیقتا که اطلاعات ایشان کارآمد و مفید بود برای تمام اعضای گروه .


توضیحات عکس F
این هم از کورش صغیر .
 بخشید، پسرم بچه ی بی ادبی نیست . همینطوری فیگور گرفت جلوی لنز.


توضیحات عکس G
متاسفانه برای درج حرف G جای بهتری پیدا نکردم ، وگرنه قصدم به رخ کشیدن تراکم اضافه نبود. بعضیا میگن با قالیباف رفیقی یا دوایی فر؟
میگم : چطور؟
میگن : اینهمه تراکم و اضافه ساخت ؟؟ حتما باید پارتی داشته باشی.


توضیحات عکس H
برکه ای زیبا و رویایی در مجاورت بیشه پلنگها که جای همه تون خالی بود.


توضیحات عکس K
دوربین پس از گرفتن عکس H اقدام به چرخیدن و گرفتن منظره پشت سر نموده.
امیدوارم متوجه شده باشید که چگونه پای دیواره رفتیم و دقیقا به لحاظ جغرافیایی کجا هستیم؟
اما بعد...
ساعت 8 بامداد ، بحتیه و قیماق را نوش جان کرده و سرازیر شدیم.
شیب صعب العبوری در ابتدای راه داشتیم و دیواره ی تخته سنگی و خشنی که دهها سال با خودرو و با سرعت 80 کیلومتر از کنارش رد شده و به حسابش نیاورده بودم نزدیک به یکساعت نفس مان را بند و عرقمان را درآورد و بارها خطر سقوط از تخته سنگها ما را (خصوصا بنده ی 120 کیلویی) را تهدید میکرد.
به دشت درون دره هبوط کردیم و به سمت دیواره ی دره پلنگها براه افتادیم.
بچه ها خسته اما با روحیه بالا ادامه دادند. بین راه ، راهنمای گرامی تا توانست اطلاعات و آمار ریز و درشت جالب راجع به عوارض زمین و گیاهان و درختها و... به ما میداد.
هر از گاهی به درختکِ کُناری میرسیدیم و از میوه و سایه اش بهره مند میشدیم.
پستی و بلندی های مسیر، نفسمان را بریده بود. سکوت دره و دشت روحمان را جلا میداد.
 به فضله ی تازه ی خرس رسیدیم و راهنما لو داد که بیش از چند ده متر با خرس فاصله نداریم و رنگ از رخسار برخی از اعضای گروه پرید و یکی بی محابا گفت : بیایید بازگردیم.
این سخنش بیشتر به طنز می مانست . پس از آن همه جان کندن برای پایین آمدن از تخته سنگهای خشن و خطرناک ،ترجیح میدادیم خوراک خرس شویم تا برگردیم.
کلی جوک گفتیم من باب چگونگی روبرو شدن با خرس احتمالی.
راهنمای قهرمان ، مرتب و طبق برنامه آب و خوراک به خوردمان میداد.
ساعت دوازده به برکه ای که در تصویر H دید رسیدیم.
چهار نفر از جوانان دزفولی چادر زده بودند و همه چیزشان براه بود.
ابتدا ما را به دوغی جانانه میهمان کردند سپس به ناهار و ورق بازی.
که ما به همان دوغ بسنده کرده وعطای دومورد دیگر را به لقای با محبتشان بخشیدیم و عذر خواستیم.
تا ساعت 4 مشغول ناهار خودمان (تن ماهی) شده و شنای سیری کرده و به موازات دیواره صیقلی و به سمت روستای بالادست دره به راه افتادیم..
بین راه ، ساحل رودخانه فصلیِ سردشت خیلی دیدنی بود و ردپای روباه و کفتار و خرس و .. به وفور دیده می شد.
ساعت هشت غروب به پشت روستا رسیدیم و آخرین قوت لایموت را که قدری پرتقال و پسته بود مصرف کرده و به سمت روستا به راه افتادیم و ساعت نه شب و در تاریکی کامل هوا ، وارد روستا شدیم که سگهای ده از خدا خواسته ، شروع کردند به گردن گلفتی که ما نیز محل سگ بهشان نگذاشتیم و وارد روستا شدیم.
مرد روستاییِ آشنایی که سپرده بودیم منتظر ما باشد به بنده خبر داد که راننده صبحگاهی با خودروی و از طریق جاده خاکی تازه احداث شده و به اتفاق پسر چوپانش به دنبال ما به سمت درختزارهای وسط دره رفته اند که با موبایل رسیدنِ ما را به آنها اطلاع داد و بازگشتند.
سفر خوبی بود جای همگی شما گرامیان خالی.
ما تقریبا از 9 بامداد تا 9 شب کوه پیمایی( نه کوه نوردی) داشتیم و لذت وافری بردیم که سال بعد هم خدا بخواهد حرفه ای تر برگزار خواهد شد ( انشالله)
فعلا یا حق.

 

نظرات ()



گذری بر نوروز 90 در دزفول
نویسنده: مهران موزون - ۱۳٩٠/۱/۱٤

سلام
آخرین روز سال 89 را با کوه پیمایی 12 ساعته به پایان بردم و یکی از آرزوهای قدیمی ام را که تسخیر دره پلنگها (پلنگون) در دزفول بود محقق ساختم ( جای همه خالی)
سال نو را نیز با تلخ و شیرین های جورواجور آغاز کردم که شکر خدا شیرینی هایش چربش بیشتری داشت.
آرزو دارم امسال برای تمام ایران و دزفولیان پاک سرشت ،سالی پر از شادی و شادکامی باشد. انشالله.
عارضم به حضور خوانندگان فهیم دیسون که :
«قرار بزرگِ» بنده با رفقای بیست ساله در شیراز به « فرار بزرگ » از سوی من مبدل شد.
از شوخی گذشته ، فراری در کار نبود و حقیقتا در گرداب مشکلات پیش بینی نشده گرفتار آمدم و چیزی جز شرمساری در برابر عزیزترین رفیقم برایم نماند و میدانم که او این پُست را میخواند و تسکین که نمی یابد هیچ....دلش میخواهد که...

بگذریم؛
نوروزی که گذشت ، افتخار میزبانی بیست نفر میهمان تهرانی که خاندان یکی از اساتید دانشگاهم بودند را داشتم.
البته از چهارم تا نهم عید در خدمتشان بودم هرچند که از دوم فرودین ماه درگیر فراهم آوردن تهمیداتشان بودم که خیلی هم انرژی بر و پر استرس بود اما شکر خدا ناراضی نبودند و موفق شدم از خوزستان خشک و بی آب و علفی که سینما و رسانه در اذهانشان  ساخته بود بهشتی مجسم به جای بگذارم.
به موازات این میزبانی سنگین و فشرده ، درگیر مذاکره و نشست با برخی مسئولین شهر ، برای ساخت فیلمی خاص در خصوص معرفی و اطلاع رسانی یکی از توسعه های فرهنگی دزفول (که ناشناخته مانده) و همچنین طراحی و برگزاری همایشی ویژه برای آسیب شناسی فرهنگی شهر پدری بودم که همچنان در فاز مذاکره و رو به جلوست و نمیدانم چه میزان از پروژه های چهارگانه ای که مطرح کردیم به انجام خواهد رسید.
ایمان دارم خوانندگان دیسون ، دعا می کنند تا هر چهار گام محقق شود و آبی بر آتش دل سوخته مهران ریخته شود. دلی که از مظلومیت بی پایانِ دزفول سوخته و شوریده است.
خدا میداند که مشغله های تهران اجازه خروج از مرکز را به من نمی دهد اما عشق و جنون این حرفها حالیش نیست و همیشه آماده ام تا دزفول را در اولویت پروژه هایم قرار دهم.
بازهم شوش را دیدم و عظمتش را بوییدم و یادم آمد که با کامران نجف زاده قرار داشتم تا از حضورش در پاریس استفاده کنیم و او منتظر بود که گزارشی از شوش و تحقیقی از غارت های دیولافوا برایش ارسال کنم تا با محتویات موزه لوور گره بزند و شارلاتانیسم غرب متمدن را به رخ جهانیان بکشیم که اخراج کامران از فرانسه قرارمان را به هم زد.
چغازنبیل را دیدم و این بار جای پای چهارهزارساله کودک ایلامی را به عکس نشستم.
«چال کندی» را بر بستر دزِ بزرگ به آغوش کشیدم و جای همه شما را خالی کردم و زلال دز را در چال کندی که اینروزها در بستر شهری اش کمتر میتوان دید آنجا عکسیدم.
بارها به بلندی مشرف به دره پلنگها رفتم و اکسیژن خالص قورت دادم و چشم انداز منحصر به فردش را با چشمانم گز کردم و بار دیگر افسوس خوردم که چرا زمانی و توانی نیست تا بهترین باشگاه پاراگلایدر کشور را در این مکان راه اندازی کرد و دزفول جان فزا را به رخ سینمای دلگیر ابراهیم حاتمی کیا که هیچگاه نخواهمش بخشید بکشم.            ( سینمای خوزستانی حاتمی کیا را میگویم)


شیر خوردم. شیری که پیش چشمانم دوشیده شد.
دوغ نوشیدم. دوغی که به فاصله ده دقیقه و قوی تر از هر قرص دیاسپامی مرا وسط دره پلنگون به خوابی عمیق فرو برد ، بی هیچ بالشتی و تشکی ، روی زمین خدا.
شنا کردم و جانم را به آب سپردم.
کتها را دیدم و حمله سیمان زشت و زننده را بر تن کمر های کوپیته و تال خانی و خون خوردم از اینهمه خودخواهی.
شستشوی گله های گوسفند را در دز دیدم و شستشوی هویج های گل آلوده را در زلال دز.
خوش قولی و خوش برخوردی قصابهای خیابان شهید منتظری (ششم بهمن) را دیدم و شرمنده ی رفتار لوطی وارشان شدم و به موازاتش کوته نگری آن قصاب کج اندیش را در شمال شهر که آبروی دزفولی های همشهری اش را نزد میهمانان بنده با دروغگویی برده بود.
چه میتوان گفت جز افسوس و دریغ برای کم لطفی برخی همشهری ها که آبروی خیل همشهری های فهیم و دزفول مظلوم ، برایشان همچون سطل آب قابل ریختن است.
خدا همه ما را هدایت نماید.
اینبار هم به محضر آخرین نمدمال دزفول رفتم و در حالی که هنُ هن مشغول مالیدن زین نمدی اسب بود شانه اش را بوسیدم.
آخرین کلاه مال شهر را موفق به زیارت نشدم.
قبور اجدادم را با خواندن فاتحه ای در قبرستان رودبند زیارت کردم.
بابت افت فرهنگ موتور سواری و عدم رعایت حق تقدم توسط بچه های همشهری ، آزرده تر از پیش شدم.
علیرغم اینکه خودم استقلالی ام ، از حرکت زشت موتورسواران استقلالی که آفتابه ای قرمز را روی قطعه ای چوب با راه انداری کارناوال پر سروصدای موتورهایشان ، دار زده بودند بشدت خشمگین و خجل شدم.
خجل از خیل میهمانان نوروزی که از شهرهای خارج از استان به دزفولمان آمده بودند و این حرکت غیر فرهنگی را شاهد بودند.
راستش بنده آنقدر اسقلالی هستم که وقتی علی پروین را جلوی دوربین ام نشاندم براحتی سر قرمز و آبی با وی کَل کَل کردم و به مزاحی نغز، پرسپولیس را نواختم ، آنهم در دفتر شخصی پروین نه در بزنگاه چمن.
این را گفتم که دوستان فوتبالدوست بدانند که راه حمایت از تیم محبوبشان این نیست که طرف مقابل را تحقیر و تمسخر نمایند و این نصیحت برادرانه شامل قرمزها نیز می شود.
یک فوتبالدوست حقیقی ، محترمانه این ورزش را دنبال میکند ، نه اینکه به بهانه حمایت از یک تیم....
ببخشید.. بحث به حاشیه رفت.
هوا اما بسیار دلچسب بود و دلنشین.
سری به محله قدیمی زدم.
با یکی از علمای شهر دیداری دلنواز و روحانی داشتم که ایشان سراغ دیسون را گرفتند و متعجب شدم از اینکه فرمودند علاوه بر آنکه خواننده دیسون هستند کامنت هم برای این وبلاگ ناقابل گذاشته اند( البته با اسم مستعار) و ضمن تایید خط و مشی دیسون بنده را مفتخر به راهنمایی هایشان نمودند.
باز هم سخن به درازا کشید .
فعلا این ظرف سنتی سالاد مادرم تقدیم به همه شما تا بعد..

 

 

سالاد دزفولی


راستی؛
به بهانه صدازدن افراد خانواده در فضای درن دشتِ منزل ابوی ، تا دلم خواست فریاد زدم و تقاص  آپارتمان های قفسی تهران را گرفتم.
آخیییییش!

درود و دوصد بدرود

نظرات ()



بیست شدم
نویسنده: مهران موزون - ۱۳۸٩/۱٢/٢٥

امروز صبح به عنوان آخرین روز کاری سال 89 درحال خروج از خونه بودم که گوشیم زنگ خورد.

-  آقا سلام

- سلام

-  ستوده هستم

- بههههه  سلام جناب ستوده ی عزیز...خیلی مخلصیم...آقا پیش پیش سال نو مبارک

- حاجی ما به گربه میگیم پیش..پیش...سال نو رو میگیم پیشاپیش.(خنده)

- شرمنده ستوده جان...ببخشید ...ارادت دارم.

- مخلصیم قربان...عرض شود که دیروز آقای مؤتمن اومد و پروژه ها رو برد و مال شما رو امروز زنگ زد و گفت : 20 شدید.

- ای والله...دست شما درد نکنه. چیز دیگه ای نگفتن استاد؟

- چرا اتفاقا گفت که معلومه موزون خیلی زحمت کشیده و رئال کار کرده.( میزانسن ها رو با اعضاء خونواده ام کار کرده بودم)

- آقا شاد باشی همیشه..شادم کردی اول صُبی.

- عید شما هم مبارک باشه.

- یا علی

- یاحق

روزم رو خوب شروع کردم بابت این خبر.

آذرماه تا آخر بهمن درگیر کلاسای استاد مؤتمن بودم.

خیلی کُند و نامنظم کلاساش برگزار میشد.( کلا آدم پر مشغله ایه)

ولی پربار بود مطالبی که ازش گرفتم.

فرزاد مؤتمن کارگردان فیلمای سینمایی مختلفی از سال 79 تا الان هست.

۱-  پوپک و مش ماشاالله (۱۳۸۸)
۲ -  اینک رستگاری (۱۳۸۷)
۳ -  بیداری (۱۳۸۷)
۴ -  صداها (۱۳۸۷)
۵ -  جعبه موسیقی (۱۳۸۶)
۶ -  باج خور (۱۳۸۲)
۷ -  شبهای روشن (۱۳۸۱)
۸ -  هفت پرده (۱۳۷۹)

البته در فاصله سالهای 58 تا 78 نیز حدود 40 فیلم مستند توی کارنامه اش داره.

ضمن اینکه در سالهای اخیر هم برای صداوسیما تِله فیلم های متعدد و سریالهایی همچون « نون و ریحون » رو کار کرده.

شخصیت عجیب و جالبی داره ایشون.

تهران متولد شده ولی بابت شغل پدرش ، بیشتر دوران کودکی ، نوجوونی و جوونی رو در هفت تپه ، آبادان و اهواز گذرونده و خانمش اصلیتا شوشتریه.

جالب تر اینکه در مدتی که هفت تپه ساکن بودن ، پدرش با پروفسور گیرشمن فرانسوی معروف ، رفیق و هم صحبت بوده و با هم در بیشه دز به شکار گراز میرفتن.

فرزاد مؤتمن رو از نظر سیاسی و مذهبی خیلی متفاوت با خودم دیدم. ولی به لحاظ دانش سینمایی آدم قدریه و من خیلی چیزا ازش یاد گرفتم.

اینو از این بابت گفتم که اکثر آدمای این روزگار ، همه چیز رو به اندیشه و نگرش سیاسی افراد پیوند میزنن.

دقیقتر بخوام بگم : معتقدم وقتی معصوم (س) فرمایش میکنه : «علم را از هر کسی بیاموزید» دلیلی نداره که آدم بابت تفاوت اندیشه با کسی ، خودش رو از علم اون شخص محروم کنه.

بنظرم ،

آدمیزاد اگر از روح سالمی برخوردار باشه ، وقتی حس کنه که میتونه علمی رو از کسی یاد بگیره ، بی اونکه به عقاید سیاسی و دینی آموزگارش کاری داشته باشه ، حتما این کارو خواهد کرد و در محضر طرف مقابل زانوی ادب میزنه و مطلب شو میگیره.

استاد مؤتمن گاهی سر کلاس ، خودش اقرار و اذعان میکرد که چه عقایدی داره .

اما ما 16 همکلاسی، که طبیعتا از طیف های مختلف دینی و سیاسی بودیم نه تنها کاری به عقاید همدیگه نداشتیم بلکه بی آنکه تأثیری از مشرب فکری استاد بگیریم صرفا تکنیک و دانش سینما رو از چشمه دانسته هاش برداشت کردیم و دست آخر هم « هر که مارش خونه داشت».

شاید این یکی از بهترین روشهای کسب دانش باشه که انسان اونقدر ظرفیت داشته باشه که بدونه با چه هدفی وارد چه فضایی میشه و بدون اینکه منفعل و یا متأثر مسائل جنبی بشه...هدف خودش رو محقق کنه.

فرزاد مؤتمن برای همیشه نزد من محترم خواهد ماند هر چند نقدی رو که به اندیشه های دینی  سیاسیش دارم رو جداگانه در صندوق خانه دلم محفوظ نگه میدارم برای خودم.

اما کلاس شیرینی بود و خوشحالم که بابت پروژه ی میزانسنی که در اوج گرفتاری های کاری بستم بالاترین نمره رو  بهم داد.

کسی چه میدونه؟ شاید روزی بتونم نقش دستیار اول یکی از پروژه هاشو داشته باشم و از فاز مستند با سینمایی ارتقاء پیدا کنم.

انشالله

 

نظرات ()



شما برای این پُست تیتر بزنید
نویسنده: مهران موزون - ۱۳۸٩/۱٢/٢۳

ممنون میشم برای این پُست تیتر بزنید ، البته انتخاب تیتر برتر با خودم (با اجازه همه تون).

بیست سال پیش از این ، دانشجوی شیراز بودم.( اونزمان کاردانی برق میخوندم)

واسه خودمون زندگی داشتیم ما هفت نفر، توی یک اتاق رنگ و روی رفته بیست متری.

روی تختای دوطبقه می خوابیدیم.

من که دُچار یک ریاضت من درآوردی شده بودم ، نزدیک به دوسال تموم روی تخت چوبی و زوار در رفته ام یک پتوی سربازی به عنوان تشک می ذاشتم و روش می خوابیدم.( از اون پتوهای خاکستری زمان رضاشاهی و  نازک و قدیمی سی سال پیش که توی فیلمای وسترن پشت زین اسب لوله اش می کنن).

زیر سَرَم یه آجر که توی یه ملافه پیچیده بودم می ذاشتم.

عین مُرتاضای هندی دوس داشتم که سختی بکشم.

بگذریم.

من بودم و دو تا نهاوندی و دوتا ابرکویی و یه جیرفتی و یه اهوازی.

دوسال تموم توی این اتاق روزگاری داشتیم.

ترم ماقبل آخر بود که اتفاق عجیبی افتاد.

یکی از ابرکویی ها یه پسر دایی داشت بنام احمد که دانشجوی کاردانی آزمایشگاه (اگه اشتباه نکنم) در دانشگاه های اهواز بود وسر راه برگشتن که از شیراز رد میشد چند شبی مهمون ما بود وبچه ها رو آلوده کرد به شوخی های پزشکی.

چه شوخی؟

میگم براتون.

احمد بهمون یاد داد که قرصی هست بنام .... ( نمیگم چون بدآموزی داره) که مخصوص ایجاد افت فشار برای کهن سالانه و فوری و فوتی ادرار آوره .

گفت که دانشجوهای پزشکی اهواز مینداختن توی چایی همدیگه این قرص رو ( قبل از رفتن به سر کلاس) و خلاصه ، قربانی طوری نیاز به ادرار پیدا می کرد که به سرعت امدادگران مناطق زلزله زده به سمت دستشویی فرار می کرد. اونم نه یکبار بلکه چندی بار در هر سری.

جونم براتون بگه که این شوخی به ما هفت نفر سرایت کرد و تبدیل شد که شوخی های دنباله دار ( به مدت یک سال و نیم) به شرح زیر :

البته در قالب دو تیم یارگیری کردیم ناخودآگاه.

تیم اول : قرص های ادرار آور رو در چایی تیم مقابل ریخت و کاری کرد که سر کلاس فلان استاد ....دم دقیقه مثل فشنگ به سمت دستشویی بدوند.

تیم دوم در پاسخ : مدتها بطور منظم بنام قرصهای ویتامین ث (ضد سرماخوردگی) قرص های بیزاکودیل (اسهال آور) به خورد تیم اول میداد و اینکار هر شب یکشنبه انجام میشد چون شام رستوران دانشکده  در شبهای یکشنبه خوراک کالباس بود و به موازات این جنایت ، توهم توطئه رو هم در ذهن تیم اول رقم میزدن که  مثلا کالباسهای دانشکده فاسد هستن (البته خودشون نمی خوردن کالباس رو) که موفق هم بودن و تیم اول مدتها قربانی این نقشه بودن .

تیم اول در پاسخ به بیزاکودیل ها : به محض رفتن اعضای تیم دوم به توالت ، در عملیاتی جیمز باند آسا ، مسیر آب گرم و سرد را عوض می کردند تا قربانی آفتابه را پر از آب جوش کرده و ....

مضاف بر اینکه یکی از اعضای تیم اول که با یکی از اعضای تیم دوم رابطه ای عاطفی و عمیق داشت اقدام به خرید یک بسته داروی نظافت از بازار وکیل نموده و آن را در ابعاد یک کاست نوار ترانه کادو پیچی کرده و در کمال آرامش به قربانی هدیه نمود که قربانی با اِهِن و تلپ زیادی کادوی خود را باز کرده و با دیدن داروی نظافت به جای کاست  کفتر کاکل به سر ، در حضور جمع وار رفت (و البته ناراحت شد).

تیم دوم در پاسخ : آرد همرنگ با داروهای نظافت تهیه و به طور مخفیانه در بسته های داروهای نظافت همان عضو تیم اول که کلک داروی نظافت را زده بود جایگزین کردند و قربانی ، روز هفت تیرماه 1371 بود که در یکی از حمام های خوابگاه توسط آرد به قتل رسید (شوخی) و آنروز از سوی هفت نفرمان روز جهانی آرد نام گرفت.( البته نفر دیگری هم از تیم اول قربانی این حقه شوم شد.).

تیم اول در پاسخ به آب داغ و دستشویی ها و جنایت آرد: دونفر اصلی تیم دوم عادت داشتند که هر دوماه یکبار ظرفی را پر از حنای خیس شده (شِشِتَه) فراوری کرده و چند ساعتی به موهای سیاه خویش بزنند تا موهای سیاهشان هم نرم بشود و  هم هاله ای از رنگ خرمایی بگیرد.

خلاصه آنکه دو نفر از تیم اول ، زمانی که مالکان ظرف حنا به خرید بازار رفته بودند ، در عملی ضدانسانی اقدام به ریختن یک دَبه فلفل قرمز در ظرف حنا نموده و به عنوان درس خواندن از اتاق متواری شده و به حیاط خوابگاه رفته و همچون بیگناه ترین افراد عالم روی تختهای محوطه مشغول درس خواندن شدند و دل تو دلشون نبود که اگر بیان بفهمن و لو بریم چی؟

اگه طوریشون بشه چی؟

اگر موهاشون بریزه چی؟

خلاصه اومدن و حنا رو به سرشون زدن و دو ساعت بعد سرشون قدری آتیشی شد و  موقع شستن سرشون خدامیدونه چی به سر چشماشون اومد؟.

اما خنده های شیطانی جنایتکاران تیم اول انتها نداشت.

و این آخرین شوخی از این دسته شوخی های سریالی بود که این هفت هم اتاقی با هم داشتن ، چون ترم آخر شده بود و  « هرکه مارش خونِه داشت». ( البته بازم داشتیم شوخی های دیگه که من خلاصه اش کردم)

طراح جنایت فلفل قرمز در حنا ، همون موقع به مسابقات شطرنج قهرمانی کشور اعزام شد و پس از رفتنش بود که قربانی های فلفل قرمز از کلک هیتلری که خورده بودن آگاه شدن و تصمیم داشتن تا اگر طرف به شیراز ( برای تسویه حساب دانشگاه) برگشت و یکی دوشب توی خوابگاه موند ، توی خواب نصف سبیلشو بزنن.

 و این یعنی شرافت اون بابا ،

چون زدن سبیل در خاندانشون یعنی بی حیثیت کردن طرف.

گذشت اون دوران ، اما یک « قرار بزرگ » به جای موند.

سال 1370 بود و خوش وخرم دور هم بودیم که روزی صحبت از بیست سال بعد شد.

که هر کسی کجاست و چه میکنه اون زمان؟

به جایی رسید سخن ، که قرار گذاشتیم بیست سال بعد هر کس هرجا که بود خودش رو در روز.... فروردین سال 1390 ،  ساعت..... جلوی حافظیه شیراز برسونه.

چند روز بیشتر به این قرار تاریخی نمونده و خدا میدونه که چه کسانی از اون هفت  نفر به قولشون عمل خواهند کرد.

البته همون موقع که قرار گذاشتیم ، برادر یکی از هفت نفر هم مهمون افتخاری این قرار شد که احتمالا اونم خودشو برسونه.

امروز با یکی از بچه ها تماس گرفتم و گفتم که من گیر کردم و فلان مشکل پیش اومده و نمیشه بیام.

مشکلمو درک کرد و قبول کرد بطور ضمنی.

ولی سگرمه های صداش بدجوری تو هم رفت.

تصمیم گرفتم با هر بدبختیه برم و نذارم شرمندگی قرار بیست ساله به کولم بمونه.

نمیدونم شاید تونستم داستان دوربین مخفی رو هم جور کنم برای این حادثه قشنگ و نوستالژیک.

چی شد این تیتر؟؟؟؟؟

بگید منتظرم.

غیر از « وفای به عهد» یه تیتر دیگه بگید.

 

نظرات ()



اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
نویسنده: مهران موزون - ۱۳۸٩/۱٢/٢٠

یکی از مراتبی که ابوی ، کاروانی از حجاج دزفولی را به حج تمتع برده بودند (گمان می کنم سال 1354) در صحرای مشعر ، همان شبی که حاجی ها در تاریکی و تنهایی خویش ، به جمع کردن سنگ مشغولند تا فردا به مراسم «رمی جمره» بروند  و شیطان لعین را هدف قرار دهند ، با همین قذافی روبرو می شوند که او نیز در لباس احرام بوده و یکی از محافظین اش نیز وی را همراهی  می کرده.

نا گفته نماند که یکی از اعضای کاروان پدرم که نامش خاطرم نیست و شغلش  هم پاسبانی شهربانی بود و خانه شان نیر جنب پلابچیلون ، در این گفتگو حضور داشته است.

قذافی به ابوی می گوید : اهل کدام کشور هستید؟

- اهل ایران ( پدرم تا حدی عربی بلد است)

- شغلت چیست؟

- وکیل

- دوستت چکاره است؟

- شُرطه ( پلیس)

- مرا می شناسید؟

- نه!

- من معمر قذافی هستم.

پدرم قدری نزدیکتر شده و چهره او را در تاریکی مشعر شناسایی کرده و شوکه می شود.

- می دانید همراه من چکاره است؟

- نه.

- محافظ من است.

ابوی متعجبانه کمی با وی خوش و بش می کند.

و در نهایت قذافی سخنی به زبان می آورد که این روزها وقتی اخبار قصابی او را در لیبی می شنوم مدام به این سخن او فکر میکنم.

قذافی : می دانید چه چیز در این شب و صحرای مشعر عجیب است؟

پدرم : چه چیزی؟

قذافی : وقتی می گویند صحرای مشعر در چنین شبی نمود بارز از صحرای محشر است درست گفته اند. کمی با دقت بنگرید ... شما یک وکیل از ایران هستید. دوستتان یک شرطه و من رهبر یک مملکت در افریقا هستم و همراهم نیز یک محافظ ساده.

اما همگی در یک لباس و یک وضعیت هستیم و هیچ فرقی  و مزیتی با هم نداریم . براستی قیامت و رستاخیز همین امشب و همین جا متجلی شده است و همه یکسان به درگاه خدا افتاده ایم.

                                                       ***

این روزها مدام از خودم می پرسم که ابلیس لعین و حب قدرت ، چه بر سر چنین آدمی در طول 35 سال گذشته آورده است که از آن بینش و نگرش به جایی میرسد که وقیحانه میگوید : « هرکس مرا دوست ندارد باید بمیرد. »

روزانه صدها میلیون دلار پول مردم لیبی را خرج نسل کشی شان می کند.

گذر زمان چه بر سر اولاد آدم می آورد؟؟

نظر شما چیست؟

 

نظرات ()



تئاتر دزفولی
نویسنده: مهران موزون - ۱۳۸٩/۱٢/٤

هر از چندی سی دی هایی از تئاترهای دزفولی توسط دوستان و نزدیکان به دستم می رسد و با کنجکاوی و علاقه اقدام به تماشا و بررسی شان می کنم ، لکن پس از  تماشای محصول جدید ، با تاسف و حسرت به کنارش می گذارم.

من؛

نه کارگردان تئاترم و نه بازیگر و نویسنده ی آن.

اما به عنوان یک مخاطب علاقمند به تئاتر و یا کسی که معتقد است فرهنگ تئاتربینی تاثیری صدچندان نسبت به فیلم بینی ، بر روح و روان و شخصیت آحاد جامعه دارد عرض می کنم :

تئاتر دزفولی تقریبا در نقطه صفر خویش ایستاده است.

بنده برای تلاشهای مخلصانه و غیرت مندانه ی اهالی تئاتر دزفول احترام  فراوان قائلم و دست همتشان را می بوسم لکن فکر می کنم پتانسیل ادبیات دزفول (برای نویسندگی نمایشنامه) و یا بازیگری ، بیش از این هاست.

سوال این است که دلیل بالفعل نشدن این پتانسیل چیست؟

عدم استعدادیابی؟

فضای بسته ی بازیگری؟

خط قرمزهای دولتی ؟

تنگ نظری های احتمالی مسئولین محلی؟

و یا از همه مهمتر : نبود سواد و دانش مکفی « تئاتر » در دزفول؟

به راستی مشکل کجاست؟

بنده برای اینکه پیشداوری نکرده باشم پاسخ قطعی به هیچکدام از این پرسشها را نخواهم داد ، چرا که اشراف کاملی به آنها ندارم ( چون حضور دائم در شهر ندارم).

اما به اندازه یک « مخاطب » معمولی ، می توانم در خصوص محتوایی که در سی دی های ارسالی به دستم می رسد نظرم را عرض کنم.

1- ضعف علم بازیگری تئاتر در دزفول ( به لحاظ کمیت و کیفیت ) به خوبی مشهود است.

2- فقر نویسندگی در دیالوگ ها احساس می شود.

3- طراحی صحنه در برخی! تئاترها لنگ میزند( صرفنظر از دلیلش).

4- سرگردانی و بلاتکلیفی «لهجه شیرین دزفولی» در دیالوگها دیده می شود.

5- مهم ترین نکته : اغلب تئاترهای دزفولی در دزفول ، پایه و اساس دیالوگ ها را بر کمدی و طنز سوار می کنند که متاسفانه این ژانر غالب در دزفول ، با هجویات و لودگی افسارگسیخته ممزوج است و تمام تلاش گروه های زحمت کش  را صرفا درخنداندن مخاطب (به هر قیمتی) محدود می کند.

6- فیلم برداری ها کاملا آماتور و عمدتا تک دوربینه صورت می گیرد.

7- صدابرداری که مهم ترین عنصر صحنه پس از بازیگری است بسیار ضعیف انجام می شود.

ببخشید...

قصدم تزریق نا امیدی و یا مته بر خشخاش گذاشتن نبود ، بلکه از صمیم دل خواهان رشد و توسعه تئاتر شهر پدری هستم ، لذا وقتی از راه دور مخاطب خروجی زحمات بچه های نمایش دزفول هستم کمترین دینی که نسبت به آنها دارم انعکاس درک و نظرم در خصوص نتیجه زحمات آنهاست.

ممکن است بسیاری از شما عزیزان با نظر بنده موافق نباشید اما ،

این خیلی مهم است که بدانیم : تئاتر فقط در ژانرهای کمدی و لودگی و خنده خلاصه نمیشود.

این سخن بدان معنا نیست که نباید تئاتر کمدی کار شود. به هیچ وجه!.

کمی تعمق کنیم که آیا ، زندگی روزمره دزفولی ها در گذشته و حال ، نمی تواند دستمایه نمایشنامه های جدی هم باشد؟

امروز زبان انتقال پیام در بزرگترین فیلم و تئاترهای جهان ، زبان انتزاعی هنر است و این شیوه انتقال پیام ، در بستر تئاتر چه کارها که نمی کند!

گاهی تلاشهای چندساله یک پدر برای تقویت ارتباطش با فرزند ناکام می ماند و این یک تئاتر قوی و خوب است که توان ایجاد این ارتباط را در یک سانس دوساعته دارد.

اگر تمام معانی لازم در یک تئاتر جمع شود تا گوی بیان به بهترین شکل ممکن زده شود.

شاید خوانندگانی کامنت بگذارند که : اشتباه می کنی فلانی! تئاتر با موضوعات جدی هم در دزفول ساخته می شود.

بنده هم در پاسخ عرض می کنم : اگر منظورتان تئاترهای با تم جدی و موضوعات روز  و البته به «گویش دزفولی» است که به دست بنده و نزدیکانم چیزی در این خصوص نرسیده.

ضمن آنکه تاکید میکنم ، منظور من تئاترهایی است که در عین جدی بودن تم ، گویش دیالوگ ها « دزفولی» باشد.

نمی دانم چرا این نهله فکری از خود ما دزفولی ها و در ادامه ، از پارادایم های  ذهنی خوزستانی جماعت زدوده نمی شود که : « گویش دزفولی و شوشتری فقط برای خنده و شوخی مناسب است.»

به این ادعا خیلی خیلی اصرار دارم که :

توسعه و تقویت تئاتر دزفول در ژانرهای مختلف ( نه فقط کمدی) هم ممکن است و هم بسیار سازنده.

نکته : همیشه اقرار داشته ام که در میان ملت بزرگ ایران ، اصفهانی ها بیشترین استعداد را برای بازیگری تئاتر داشته و دارند.

اکنون با قاطعیت می گویم : جوانان دزفولی استعداد بسیار بالایی در هنر تئاتر دارند که اگر همتی از سوی مردم و مسئولین شهر رخ دهد دزفول به راحتی یکی از قطب های تئاتر ایران خواهد شد.

تا نظر دوستان چه باشد؟

 

 

درود و دوصد بدرود

نظرات ()