غُصه ی هزار و یک شب (طولانی ترین پُست دیسون)

از کجا بیاغازم ؟
از کدام گور سوخته بگویم ؟
به کدام گوش ناله کنم ؟ به کدام گوشه سر بگذارم ؟
بگذارید سر بشکنم بر دیوارِ مصیبت.
بگذارید دل بشکنم بر صخره های خشکیده ی رود شهرم.
آهای شمایان!
آهای .......
ای که به دزفولی های سفر کرده می تازید و به سفر ناکردتان می نازید.
ای که هرگاه همشهری های عاشقتان به آغوش شهر می آیند با چشم کینه می نگریدشان.
ای که جویندگانِ دانش و روزی را به زخم زبان تعقیب می کنید و به تازیانه ی بی مهری می آزارید.
امروز با همان زبان به این قلم پاسخ دهید.
اهل محله ی شیخ انصاری هستم.
کودکی ام را در مسجد آقافتاح گذراندم.
جلسات قرآن ما پیش از جنگ و ضمن جنگ بر بوریاهای آفتاح برگزار می شد.
بر آجرهای مربع منوری که قدوم مسح کشیده ی شیخ کبیر انصاری و سبط جلیل القدرش بر آن قدم زده و نماز گزارده بودند.
ما کودکان محله ی سبط شیخ بر این آجرها می نشستیم و در عطر شبانگاهی آبزده ی آجر فرش ها در حیاط مسجد، دایره وار با نوجوانان همسن و سال، جلسه قرائت قرآنی را تجربه می کردیم که بعدها رئیس جلسه اش سال های سال در عراق به اسارت رفت.
من کنار عبدالرضا می نشستم. دوست خوبی که چشمان ظاهریش نابینا بود و قرآن را آخر از همه می خواند.
همه ی ما یک آیه را می خواندیم و او می شنید. او آخرین کسی بود که می خواند و هنگامی که می خواند همگان می فهمیدیم که بهتر از همه ی ما خطوط قرآن را دیده بود. محکم می خواند. سلیس و بدون خدشه. درست مانندآفتاح.
آفتاح خیلی پاک بود، محکم ، سلیس و بدون خدشه.

 

 

نه این که در سوگِ شکستنِ آقا فتاح، احساساتی شده باشم.نه.
خدایا تو میدانی که این دلنوشته را چقدر خالص می نویسم. ای صاحب رمضان! شاهد باش که آن چه خواهم نوشت خالص است و راست.
آفتاح ......... آفتاح...........
در این عمر کوتاه در بیش از 20 شهر سکونت کردم و مساجد بسیار دیدم.
هیچ مسجدی را در تمامِ عمر، به قدر آفتاح نورانی و پاک و متواضع  ندیدم. آرام و آرامش بخش.
دنج و صمیمی. اصیل و سر به زیر.
همچون پیری نورانی که به دور از هیاهو و قیل و قال مدعیان، به « از راه رسیدگان» و طالبانِ سلوک و عبادت، آرامش هبه کند و روح نوازی نماید.
بهانه ی این نوشته اما آفتاح نیست. که برای این مصیبت فکرهای بزرگتری در سر دارم و تا اقدامات عاجل و اساسی نکنم از پای نخواهم نشست. من به آفتاح بدهکارم. همه ی عمر به او بدهکار بوده ام.
و تا هنگام مرگ از دِین این مسجدِ فخیم نخواهم رست.
همه ی ما بدهکاریم. شمای خواننده هم بدهکارید.
عمری باشد خواهم گفت چرا.
بهانه ی این نوشته ها اما، آفتاح نیست.
می خواهم از آنان بگویم که نشسته اند به تماشای کید شیطان.
و برادران سفرکرده را به زخم زبان می رانند.
می خواهم بگویم :
به آنان  که در تخریب شهر شریکند.
و در تعقیب برادران سهیم.

فراز دوم:
 
در این فراز قصد دارم از رسم شگفت آوری بگویم که در هیچ کجای ایران و جهان سراغ ندارم.

روی اول سکه :

چند سالی است متوجه شده ام برخی از مردمان شهرم، برخلاف تمامی مردمانِ جهان، همشهریانی را که به دلایلِ شغلی یا تحصیلی، مهاجرت طولانی یا دایمی از شهر داشته اند به دیده ی غیظ و قهر می نگرند و با نگرشی طلبکارانه مدعی اند که این دسته از دزفولی ها حق هیچ گونه اظهار نظر و مداخله در شهر که ندارند، هیچ، بلکه مستحق تنبیه و تنبه نیز هستند.
دزفولیانی که برای کسب تحصیل، رزق و روزی و یا هر چیز دیگر، به مدت طولانی به جای دیگری سفر یا هجرت کنند، سهمی از شهر ندارند و به علاوه اگر هنوز هم به عشق شهر پدری سالی چند بار به شهر آیند، همین سفرها نیز لکه ننگی بر دامان وفاداری ایشان است.
اینان اگر محرم هم به شهر آمده و عاشقانه خود را به مراسم  محرم شهر برسانند، باید تیر و طعنه ی این گونه حضورها را در سایت های فخیم و وبلاگ های مفخم شهر بخوانند که شما محرمیون از دزفول فقط کلوچه و بنگشت و بهار و عاشورایش را می شناسید.
رفتار ذهنی مردمان شهر با این مسافرانِ عاشق، به مثابه رفتار با خائنانی است که دوستان خود را در برهوتی لم یزرع رها کرده و در پی مطامعِ پلیدِ خویش، از معرکه گریخته باشند.
گویی دزفولیانی که به تهران، اصفهان، مشهد، قم و ... رفته اند یک به یک همانانی هستند که باید شهر را می ساختند اما نساختند. گویی که به جز اینان هیچ کس دیگری در شهر نبوده است که بتواند شهر را بسازد.
گویی این محرمیون، تمام اندوخته های ذهنی و یا علمی شهر را با خود برده و رفته اند و با رفتنِ ایشان شهر دچار ناتوانی مطلقِ نسبی!! شده و لذا این افراد به همین جرم باید ، زخم زبان و زخم قلمِ برخی ساکنان شهر را، تحمل و تاوان، پس دهند.
کار به جایی کشیده که این مجرمان بالفطره (بخوانید محرمیون) حتی در سفر به شهر و درمهمانی های دوستانه و خانوادگی  نیز طعنه های تلویحی و کنایه های تصریحی می شنوند که چرا شما ناجیانِ افسانه ای به کمک شهر نمی آیید ؟
حال بخوانید ادامه ی متناقض اما لطیفِ این داستانِ شگفت آور را :
اگر یکی از این دزفولی های سفرکرده تصمیم گیرد به کمک شهر آمده ، ایده و راهکار دهد و یا از اوضاع جاری شهر گلایه ای کند، بلافاصله با این هجمه مواجه می شود که : « سکوت کنید، شما اینجا نبوده اید، شما حق اظهار نظر و اظهار یاری ندارید.عقب بنشینید و به چیزی دست نزنید. شما از این جا بیرون رفته اید پس به اینجا ورود نکنید، شما از این شهر سهمی ندارید، خانه شما اصفهان است ، خانه شما تهران است ، خانه شما مشهد است ، خانه شما دزفول نیست. »
تندترین اظهار نظرها اما این است که: « مقصر شما هستید، زیرا شما شهر را تنها گذاشته اید که اینگونه شده است!! »

و چکیده ی همه ی اینها این جمله است:

شما «از شهر رفتگان»، نه تنها سهمی از اظهار نظر در مسایل شهر و یا مطالبه و گلایه از اوضاع ندارید ، بلکه بدهکار هم هستید.

حال بیایید روی دیگر سکه را ببینیم و در پایان با هم نتایج را بررسی کنیم.

روی دوم سکه :

نخست، برای ساده نویسی و پرهیز از اطاله کلام، نامی بر این دزفولی های از شهر رفته بگذاریم: چیزی مانند « محرمیون ». ظاهرا چون اینان معمولاً محرم به شهر می آیند باید از فیض دزفولی بودن محروم و به دلایلِ نانوشته و ناگفته نسبت به شهر نیز نامحرم باشند!!
اما بیایید یک بار هم که شده پای حرف محرمیون بنشینیم و ببینیم آیا اینان هم حرفی دارند که قابل شنیدن باشد؟ آیا دفاعی دارند که احیاناً - و با احتمال نزدیک به صفر - قابل قبول هم باشد ؟
اگر این قلم به نمایندگی از مُحرمیون، مطالب زیر را به محضر برخی شبهه افکنانِ مطالبه گرِ ساکنِ شهر عرضه دارد چه پاسخ هایی در کامنتیگ دیسون ارایه خواهد شد ؟
-    گیریم که ما برای رسیدن به ناز و نعمت، از شهر رفته ایم و هم اکنون در قصرهای بلور و آب و هوای پاکیزه و آسوده ی تهران و مشهد، لیموناد می نوشیم و شما را عامدانه و مغرضانه تنها گذارده ایم، و به همین جرم نیز می باید از شهرمان حتی در حد اظهار ایده و نظر و یا ابراز دلسوزی و گلایه هم سهمی نداشته باشیم و حتی برای خرید کلوچه ها و بنگشت هایی که همانند «توریست هفتادچینی» بهایش را پرداخت می کنیم باید در سایت های شهر، طعنه بشنویم.
قبول.
اما این ادعا مدعای شما که ما را از دزفول جدید سهمی نمی دهید زمانی به جا و صحیح خواهد بود که شما ساکنانِ محترم (منظور صرفاً همان مدعیانِ زخمِ زبانزن است)چیزی بر شهر افزوده باشید و محرمیون از آن چیزِ افزوده شده سهمی بخواهند. تنها در این صورت است که شما می توانید بگویید که : « چون محرمیون در ایجادِ این دستاوردهای جدید سهمی ندارند پس در خصوصِ آن، ادعا ( و حتی کمتر از آن : « اظهار نظر» هم)  نکنند».
دو برادر را فرض کنید که نام یکی برخی است و نام دیگری محرم.
«برخی» زمین و ملک و خانه ی پدری را در اختیار دارد و «محرم» به سفری طولانی می رود. هنگامی که محرم باز می گردد می بیند که « برخی » مزرعه را فروخته، خانه ی پدری را با خانه کوچکتری تعویض نموده، با دخترکی سرخپوست ازدواج کرده، قنات را خشکانده، مغازه پدر را حراج و همه را خرج اعطینا کرده.
محرم با آه و افسوس می گوید چه اسفناک است که خانه ی پدری و مزرعه و مغازه و قنات از بین رفته و تو با اغیار در آمیخته ای و «برخی»  میگوید تو اینجا نبوده ای پس اظهار نظر نکن در این چند سال من به تنهایی همه ی این کارها را کرده ام و تو در انجام این کارهای بزرگ و چشمگیر مرا تنها گذاردی. من به تنهایی این همه کار کرده ام :
-    زمین را از دست دادم.
-    خانه پدری را تکه تکه کردم و فروختم.
-    مغازه را حراج گذاشتم و با پولش یک دوچرخه خریدم.
-    از غربا زن گرفتم و فرزند دورگه ای را بزرگ می کنم که فردا روز ارث و زمین پدری به نامش سند بخورد.
و تو حتی اظهار نظر هم نکن! تمام این توسعه ها و تلاش های فاخر! کار من به تنهایی بوده است.

از مثال بیرون بیاییم که در مثل مناقشه نیست :
این قلم به نمایندگی از محرمیون دلسوخته ای می گوید که هر محرم به شهر می آیند یک چشمشان برای سیدالشهدا علیه السلام خون می گرید و یک چشمشان برای شهر شهدا اشک.
آن برخی طعنه زن بفرمایند، مگر این محرمیون از شما چه می خواهند که این گونه ایشان را می رانید و زخم می زنید؟ مگر کدام یک از اینان طالب غنایم و نتایجِ رشد و توسعه های عظیم و محیرالعقول فرهنگی و اقتصادی شهرتان!! هستند که شما ایشان را پس می زنید ؟
  هر بار که از شهر می رویم و برمی گردیم می بینیم گلی دیگر بر سر شهر زده اید و با کمال شهامت صاف در چشمان ما نگاه می کنید و در برابر چشمان پرسشگر و آه و افسوس ما با لبخندهایی کمرنگ و بی معنا می گویید :

 

« خُ دگه ای طور بیسه»


-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم خانه های پدری و محلات قدیمی مان را فروخته اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم مزارع و باغات را سوزانده یا فروخته اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم دیواره های رود را پاره پاره کرده و کت ها را فروخته اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم بی حجابی افسار گسیخته ی غربا را افسار رهانده اید .هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. پوشش و پویشتان به غربا شبیه تر شده است. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. بیش از تهران آنتن ماهواره بر بام ها بسته اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم فارسی وان چشمهاتان را پُفآلودتر از سفر قبل کرده است. هر بار بیش از بار قبل
-   میرویم و برمیگردیم:میبینیم بحتیه های سحرگاهی دیرتر به فروش می رسد.چون شما خوابید.هر باربیش از بارقبل.
-    میرویم وبرمیگردیم:میبینیم روحیه کار وتولید از وجود جوانان رخت بربسته و بیشتر منتظر میز هستند.هرباربیش ازبارقبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. پرده ی حاجب زنان و مردانتان در مراسم مختلط عروسی ها نازکتر و کوتاهتر شده و هربار زودتر از بار قبل کنارش میزنید. هربار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم آپارتمان های نخراشیده دیگری بر کمر رعنا گذارده اید.هر بار بیش از بار قبل.
-   میرویم و برمیگردیم:میبینیم باغ گودول را بدل به خاکستان و باغبانش را آفتاب نشین کرده اید.هربار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم باغات شهر را به رهگذارنِ « باغ نَه بان » فروخته اید محض سوختن و خشکاندنِ درختان و فرونشاندن لهیب آتش عیاشانی که باغ را برای رقص می خواهند و لهو و لعب. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. هیولاهای آجری بیشتری بر ساحل رود رویانده اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. بناهای باستانی بیشتری را رُمبانده اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. کودکانتان کمتر و کمتر دزفولی تکلم میکنند. هر بار بیشتر و بیشتر از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. زنان و دخترانتان بیشتر از تکلم دزفولی پرهیز می کنند.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. معلمان و اساتیدتان کمتر و کمتر دزفولی می گویند.هر بار بیش از بار قبل.
-    میرویم وبرمی گردیم :میبینیم سایه ی سایبادهای{1}بیشتری راازسرمان برداشته اید.هر باربیش از بارقبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. دهان شوادون های بیشتری را با خاک پر کرده اید. هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم:می بینیم فساددهان و فحشای چشم بر کرانه ی رودتان!!! بیداد میکند.هر باربیش از بارقبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم آزادتر از قبل در ملاعام ورق بازی می کنید .هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم آمار زنان و دخترانی که با مانتوی چسبناک در برابر چشمانِ عربا و غربای قلیان به دست، تن به دز می سپارند بیشتر شده است.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. به جای مطالبه ی آب دز، کناره های رود را سیمان کشی کرده و کم عرض بودنِ رود را رسمیت بیشتری بخشیده اید.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. کمتر و کمتر جرئت دارید از نابودی اصالت های شهر حتی سخن بگویید . تا مبادا به دفاع از اصالت ها متهم شوید!!!!!!!!!!!!!!!!!!.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم زمین فروشی هاتان حلقه محاصره شهر را تنگتر کرده.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم بزرگترین و تنها بیشه ی نیمه گرمسیری ایران زمین، پلنگها و پرندگان دزفول را به تیغ و تبر مهاجمان سپرده و در پستوی خانه ها، تنها به پچ و پچ و نق نق ظاهری بسنده می کنید. اما از مقابل کولر گازی ها و LCD هاتان تکان نمی خورید.هر بار بیش از بار قبل.

                                                   

 (پلنگ دزفول)

-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. زمین بیشتری به اندیمشکیان پاک طینت بخشیده اید چون نتوانسته اید کابل 0641 را به کوی نیرو برسانید.هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم دربهای جدیدتری از پایگاه وحدتی را- که با پنجه های پدرانمان بنا شده- در شهرهای مجاور ترکانده اید.هر بار بیش از بار قبل.
-    میرویم و برمیگردیم و میبینیم جانبازان شهر بیشتر مورد فراموشی و دلسردی قرار گرفته اند.هربار بیش از بارقبل.
-    میرویم و برمیگردیم و میبینیم فرهنگ احترام و اعزاز به خانواده شهدا بیشتر بایگانی شده . هربار بیش از بار قبل.
-    میرویم و برمیگردیم و میبینیم مساجد از جلسات نوجوانان خالی تر و آمار والدین مشوق فرزندان در این خصوص کمتر شده است. هربار بیش از بار قبل.
-    میرویم و برمیگردیم و می بینیم درب های منازل بسته تر از بار قبل شده و دیگر خبری از دربهای باز از طلوع تا غروب آفتاب نیست و امنیت عمومی رنگ بیشتری باخته است. هربار بیش از بارقبل.
-    میرویم و برمیگردیم و میبینیم سد دزمان را پیش چشمتان، دیگران سنگر آبرو و فخر خود کرده اند.هرباربیش از بارقبل.
-    می رویم و برمی گردیم :می بینیم. زباله های شهری را کوه کوه بر دامنه ی پاک رعنا تخلیه کرده اید.هر بار بیش از بار قبل.( نوستالژیکترین تابلوی عمرمان که عمری از ساحل شرقی دز به تماشایش نشستیم. )
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم تنورها را خاموش و جوش شیرین کلوچه ها را افزوده اید هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم به غربا شبیه تر و با آنان در اصالت شکنی همراهترید .هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم نیروی انتظامیِ شهر را تنها و تنهاترش گذارده اید .هر بار بیش از بار قبل.
-    می رویم و برمیگردیم : میبینیم آمار حضورتان پای صندوق های رای کم و کمتر شده است.هر باربیش از بارقبل
-    می رویم و برمی گردیم : می بینیم مناصب بیشتری را به نادزفولیان سپرده اید .هر بار بیش از بار قبل.

(ظاهراً نادزفولیان از نظر شما برترند به خدمت در شهر تا مُحرمیون که عاشقانه به اصالت شهر پدری عشق می ورزند).

-    می رویم و برمی گردیم ، می بینیم پیران بیشتری را به دل خاک سپرده اید بی آنکه دانسته های قومی، زبانی، محلی و تاریخی شان را ضبط و کلاسه کنید. هر بار بیش از بار قبل.

 

(مرحوم ملا مهدی قلمباز) مأخذ این عکس، دیسون نیست


-    البته در مورد درآمیختن با دختران و پسرانِ سرخپوست و قومیت زدایی ها نیاز نیست چیزی گفته شود چرا که نه شما آن «برخیِ» افسانه ی خیالیِ فوق الذکر هستید ، نه ما محرمِ آن داستانیم. و نه اصلا چنین درآمیختنی در شهر موضوعیت دارد و نه اصلا در شهر سرخپوست های فرضی داریم که موضوع قابل طرح و بررسی باشد.

اما شما برخیون، ممکن است بفرمایید، به کدامین دلیلِ موجه، محرمیون را از اظهارنظر و سهم خواهی در بیان دغدغه های شهر پدری بر حذر می دارید؟ و به راستی بای ذنبٍ قُتلَت؟
حقیقتاً شمایان قائل به کدام کارنامه ی درخشان و گل های بر سرِ شهر زده هستید که بابت آن می فرمایید « محرمیون سخن نگویند زیرا در این زحمات و پیشرفت ها نقشی نداشته اند» ؟
خُب گمان کنم به قدر کافی، ذائقه همان برخی ها تحریک و احساساتی شده باشد که ادامه ی مطلب را جدی تر دنبال کنند.
(البته یقین دارم عده ی این برخی ها بسیار اندک است و در تمام سطح شهر حتی به چند صد نفر هم نمی رسند).
اما حال که توجه برخی ها به بحث جلب شده، بگذارید ادامه ی سخن را به شیوه ی دیالکتیک پیش ببریم :
شما ای برخیونِ شبهه افکن :
 اگر معتقدید شهر رو به پیشرفت و بهبود بوده و شمایان در کوچاندنِ شهر به سوی افق های روشن موفق بوده اید پس دیگر گله ای نباید داشته باشید.
نه از اوضاع شهر و نه از مُحرمیون.
اما اگر از وضع شهر گله مندید. پس قطعاً شرایط نامطلوب است .
خُب حال که شرایط نامطلوب است، بفرمایید چه کسی اوضاع را خراب کرده؟ محرمیون یا شما ؟
اینان که به قول خودتان اصلا در شهر نبوده اند. بنابراین هر دسته گلی از سر شهر کنده شده ، شمایان کنده اید.
می مانَد این استدلال که « چون محرمیون از شهر رفتند و کاری نکردند این گونه شد».
بسیار خوب. پس قبول دارید محرمیون همان کسانی هستند که وجودشان موثرتر از شما است و می توانند کارهایی بکنند که شما در غیابشان نتوانسته اید به انجام رسانید.(البته بنده شخصا اعتقادی به این مدعا ندارم اما در فرآیند مباحثات دیالکتیک، می بایست همه مدعیات بررسی شود).
بنابراین اگر اینان توانمندتر از شمایند چرا نمی گذارید برای شهر دلسوزی و چاره اندیشی کنند؟
کمی بیشتر بیندیشید، نکند کسانی از حضور محرمیون در شهر نگران اند؟ آیا توانمندی اینان در ارایه راهکار نیست که باعث شده برخی افراد با شبهه افکنی و تفرقه افکنی میان دزفولیان ساکن و محرمیون دلسوخته، فاصله بیفکنند؟
کمی بیشتر بیندیشید.
دوباره دقت کنید.
این افکار آلوده و ناپاک که مانع از اتحاد برادران دزفولی است از نیت ناپاک و پلید ابلیس سرچشمه نمی گیرد؟
 حتماً می گیرد . شک نکنید که می گیرد.
آمریکای خونخوار را ببینید! پشت کره زمین نشسته و با کلیک ماوس و ارسال سیگنال در سطحِ تمام کره ی خاک یارگیری می کند کسانی را که نه زبان، نه دین، نه خاطرات، نه خاک، نه آب و نه هیچ چیز دیگرشان با وی مشترک نیست. همه ی انسان ها را از هر طیف، بررسی و ماهرترین ها را جذب می کند، مسلمان و بودایی و مسیحی، زرد و سرخ و سیاه، همه بیایند و آنچه را در اندیشه و توان دارند در اختیار منویات پلیدِ من بگذارند.
     صهیونیست های جهانخوار را ببینید، در متن پروتکل هاشان درج است که با پراکندنِ و اعزام یهودیان در تمامِ کشورها می بایست در تمام جهان، جایگاه ها و موقعیت ها را اشغال و مناصبی را در اختیار گرفته و با پمپاژِ دانش و ثروت و ارتباطات از سرتاسرِ جهان به تقویت اسرائیل بپردازند و این گونه است که با دستان خونچکان از خون کودکان مسلمان، همچنان بر اریکه ی خون نشسته و تازیانه بر گرده ی جهان می نوازند.
حال آیا گسیل شدن نیروهای یک شهر مسلمان به دیگر دیارهای داخل و خارج از کشور برای جذب دانش،تجربه،ثروت و علم و نهایتاً توانِمندتر شدن در یاری رسانی به شهر پدری عملی قبیح است ؟
البته تنها تفاوتش این است که اسرائیل برای اهداف شومِ خود، افراد اعزامی را بورس و حمایت هم می کند اما اکثر قریب به اتفاق محرمیونِ دزفول، در مهاجرتشان به غربت، برای دستیابی به اهداف پاک و دسترسی به منابع علمی یا اقتصادی، هیچ گونه کمک و بورسی از شما برخیون محترم دریافت نکردند.

اما در مقابل، شما برخیون محترم ساکن شهرچه می کنید؟
می گویید تو که با وجود عشق و علاقه به شهر پدری، صرفاً به دلیل مسایل معیشتی، یا کسب دانش و یا هر چیز حلال دیگر به شهر دیگری از کشور رفته ای، اصلاً حق نداری در شهر خود هیچ ابراز نظر کنی. ولو این که زادگاهت باشد. خانه پدری ات باشد. لهجه گاهت باشد. اقوام گاه و ریشه خیزت باشد. ولو این که هر سال چندین بار به آن سرکشی کنی. ولو این که بی دریغ و بدون چشمداشت بخواهی کمک فکری برسانی. ولو این که عاشق دزفول باشی.
ما حتی ایده ها و دانش تو را هم نمی خواهیم. می رویم مرغ همسایه را می آوریم ولو این که تو قوی سفید باشی.
شگفتا!
شاید در هیچ کجای جهان شهری یافت نشود که برخی شهروندان، به« سفرکردگان موفقِ شهر» ننازند بلکه بر آنها بتازند.
بنده شهرهای بسیاری را تجربه کرده ام که همگی به همشهری های موفقشان که بیرون از شهرند می نازند و با احترام و عزت گذاردن به ایشان و ابراز علاقه، موجب آمدوشدِ بیشتر آنان به شهر پدری هستند.علما و دانشمندان ِشهرهای مختلف ایران در شهر پدریشان، عزیز و محترمند و رفت و آمدشان به شهر، مایه ی فزونیِ مودت و اکرامِ میان ایشان و مردمشان.
آیا برخیونِ قلیلِ دزفول نیز همین گونه اند ؟

آیا اگر محرمیون تصمیم به بازگشت و سکونت داشته باشند شما برخیون برای برگشت ایشان چه خواهید کرد ؟ جز این است که اگر سنگ اندازی و مانع تراشی نکنید، فرش قرمز نیز پهن نخواهید کرد ؟
اگر معتقدید که فرش قرمز پهن می کنید بسم ا... اولین مدعی در همین دیسون کامنت بگذارد و بنویسد : برای گستراندن فرش قرمز که نه، برای افکندن بوریایی خشک بر سر راه اینان چه طرحی آماده و بر روی میز دارد؟
یقیناً شما نه تنها بوریای خشک و خالی هم پهن نمی کنید بلکه ضمن ورود و پس از ورود ایشان نیز، مادام العمر، سابقه ی عدم حضور چند ساله شان را به مثابه سابقه ی شرکِ دوران جاهلیت، دایم به پیشانیشان می چسبانید و مدام یادآور می شوید که ما چند صباح بیشتر در دزفول بوده ایم. گویی صف نان است که در آن زنبیل بسته و در نوبت جلوترید.
با این اوصاف بفرمایید چرا به ایشان تهمت می زنید که عامدانه رفته و مغرضانه باز نمی گردند؟
اصولاً هیچ به این فکر کرده اید که یکی از بزرگترین الطاف محرمیون در حق شما و فرزندانتان چه بوده است؟
 جملات زیر را بخوانید تا بدانید :
می فرمایید فرصت های شغلی شهر، کفاف نمی دهد.
بسیار خوب ، این بیچارگانی که با تحمل هزینه های هنگفت روحی، مالی و .... رنج دوری از زادگاه پدری و اقوام و خویشان را تحمل کردند و به غربتگاه های دیگر رفته اند و شما را در مسابقه ی کسب جایگاه های شغلی شهر، راحت تر گذارده و میدان را به نفع شما و فرزندانتان خالی کردند و خود برای کسب رزق و روزی به فضاهایی غریب رفته و در ادارات ، دستگاه ها و بازارهای دیگر بدون داشتن آشنا و ریشه و .... اقدام نمودند آیا سختکوش و جوانمرد نبوده و میدان رقابت شغلی را به نفع خانواده ی شما خالی نکرده اند؟
با این تفاوت که شما با قدمت و فامیل و اقوام وآشنا و پارتی در شهر ماندید. و اینان از نقطه ی صفر ، در شهری جدید، بدون آشنا و فامیل و قدمت و آشنایی در بازارهایی غریب یا اداراتی غریب تر شروع به رشد و تلاش نمودند.
آیا می دانید اگر فقط بیش از صدهزار نفر خانواده ی کارمندان دزفولی غیر مقیم بخواهند ظرف همین فردا به ادارات دزفول انتقالی بگیرند تا سال های سال هیچ گنجایش استخدامی جدیدی برای شما و فرزندانتان در ادارات شهر باقی نمی ماند؟
کما این که همین الان هم - طبق گفته ی خودتان- در مضیقه ی ظرفیت های شغلی هستید.
بیایید و یک بار هم که شده انصاف دهید: « مهاجرت محرمیون به نفع شغل شما بوده است یا سکونت شما به نفع شغل اینان؟»
آیا تا به امروز فقط بابت همین یک قلم از ایشان متشکر بوده اید؟
اصلا آیا خود را هیچ بدهکار هم می دانید؟ ...بگذریم. لطف کنید طلبکار نباشید، بدهکاری پیشکش محاضر مبارک عزیزان.
شما برخیونِ عزیزتر ازجان چه کرده اید برای محرمیون؟
 جز این که مقابل چشمانشان، شهر پدری شان را قیمه قیمه فرموده و تن پاره پاره اش را از آب و خاک گرفته تا ساختارهای شهری و سنتی به اردوگاه رهگذارنِ دزفول ناشناس تبدیل کرده اید؟

آه،آه از دست مهمانان گوهر ناشناس

کدام شهر در کل کشور تا این اندازه مهاجرپذیر بوده است که شما هستید؟ کدام مسئول لشکری و کشوری و یا نهاد مملکتی موافق و تاییدکننده ی مهاجرت روستاییان به شهر است که شما این گونه : « در بیان مخالفت با مهاجرت بی رویه به دزفول ترسان و لرزان لب فروبسته اید و بیانش نمی کنید؟»
سی سال است که نظام مقدس جمهوری اسلامی فریاد می زند که روستاییان به شهرها مهاجرت نکنند.مهاجرت بد است. مضر است. آن وقت شما چه ؟


شما تنها شهری هستید که مردم و مسئولینش جرئت بیان این مطالبه ی برحق و حکم حکومتی را از کانال های رسمی و مراجع و تریبون های قانونی و اداری تان ندارید.

چرا؟

کسی نمی داند


خودتان برای خودتان اوهام و اشباح خیالی طراحی کرده و از سایه هایی خیالی تر، هراس دارید. آن هم برای بیان حرفی که از شعارهای رسمی و استراتژیک نظام مقدس ماست . نظامی که علناً و رسماً با مهاجرت بی رویه روستاییان به شهر مخالفت می کند و برای آن هزینه و تبلیغات هم میکند. شما اما چه کرده اید؟


 شما تنها شهری هستید که مردم و مسئولین یکصدا از بیان ِزشتی و شُنعتِ مهاجرت در علن و فضاهای رسمی پرهیز می کنید.

چرا؟

کسی نمی داند

گویی بیانِ این امر، کفر است که:
«مهاجرت روستاییان به شهر، موجب آسیب به ساختار تولیدات روستایی و تحمیل بار اضافی منفی بر ساختارهای اشباع شده ی شهر است».
گویی نوشتن و گفتن جمله ی فوق و اقدامات قانونی مسئولینِ شهر در رابطه با جمله ی استراتژیکِ فوق، تابویی است که شکستنش، برابر است با فروریزی برج های چهارقلوی پایه ی میزهایتان.
چنان در بیان و پرداختن به این خواسته ی استراتژیکِ نظام مقدس اسلامی، علیل و متعللید که گویی دزفول از ایران جداست و اصلا این شعار به گوش مردم و مسئولینش نرسیده.
البته حرکات معکوس شما ، اقدامتان را در جهت خلافِ اراده ی نظام نشان می دهد.
چرا که بخش عمده ی تلاش و همت مسئولین شهر، مصروف ساماندهی اوضاع مهاجران گردیده و بسیاری از ایشان عمر شریف را صرف شهرک سازی و اسکان این مهاجران بسیار بسیار عزیز نموده و با وجود له شدن آثار معماری و ساختارهای سنتی شهر (همچون مسجد آفتاح ) زیر دست و پای این مهاجرانِ بی علاقه به معماری و اصالت های دزفول، همچنان مسئولان در لابه لای آوارهای مسجد آفتاح در پی ارایه ی مجوز برای تعمیرها ( بخوانید تخریب ها) ی بیشتر بافت قدیمی به این مهاجران بسیار عزیز هستند و با گرد وخاکی که از آوار آفتاح بر سر و روی مسئولیت هاشان نشسته، عرقریزان و نفس زنان پیگیر تاسیس و توسعه ی شهرک هایی همچون «مهاجرین» و مفاعلین و... هستند. در تمام شهرک های نوظهور گردشهر، کدام بیلبورد و تراکت تبلیغاتی را نصب کرده اید که مهاجرین را به مهاجرت معکوس ترغیب کند؟ کدام ابزار تشویقی برای بازگشت  دوباره به تولیدگاهها و روستاهای پدریشان را در اختیار گذاردید؟

هان ای قلیل مسئولینی که جزو آن برخیونید!

آگاه باشید که این تلاش ها، دوندگی ها و صرف هزینه ها، خلاف اراده ی نظام و علیه اهداف بیت المال است.

خلاف تولید ملی بوده و هدر و هدم منافع و «اُ بِ چیتِ» منابع است، زیرا اقدامات شمایان موجب تشویق و تشدید روند مهاجرت اینان به دزفول و نیز موجب تثبیتِ نوآمدگان (و بالاتر از آن) و مدعی شدن ایشان است.

چرا با صدای بلند در شهر فریاد نمی زنید :

((عزیزان مهاجر، به نفع خود و ملت به تولید گاه هایتان هجرت کنید.))

چرا مردم را از گفتن این کلام نورانی می ترسانید که :

(( ای مهاجران سه دهه اخیر، راهبران انقلاب اسلامی به شما دستور می دهند : به تولیدگاه های اجدادی تان بازگردید و غله و لبنیات ملت را تأمین کنید که شما در جایگاه اصلی خویش، ثروت و عزت این ملتید))

دوستان صاحب منصب دزفولی، شما هم بیایید و آنجا هزینه کنید نه اینجا!!

کجا؟؟

آنجایی که اینان باید بازگردند.

می خواهید شهرک بسازید؟

آنجا بسازید نه اینجا!

میخواهید وام بدهید؟

آنجا بدهید نه اینجا!

درمانگاه و مدرسه و ...بکارید؟

آنجا بکارید نه اینجا!

ببینید حرف این عزیزان چیست؟

و چرا موطن پدری را ترک کرده اند؟

بی خانگی؟

بی پولی؟

عدم امکانات دیگر؟؟؟

 

و اما یک سوال دیالکتیک :

آیا از عهده ی برآوردن خواسته هایشان برمی آیید یا نه؟

اگر خیر!

صریحاً فریادتان را بر مناره های شهر جار زنید.

و اگر بلی!

خواسته هایشان را در خاستگاهشان اجابت نمایید تا دزفول و کشور از ثمرات تولیدات این مردان و زنان مولد بهره مند شوند.

ما امید داریم که نماینده ی جوانبخت و کشاورزی خوانده ی دزفول بیش از هرکس دیگر این نیاز را احساس و به مهاجرت معکوس ایشان کمک نماید انشالله.

همانگونه که جناب پاپی زاده پالنگان شب گذشته در نشست شورای اداری شهر به درستی تأکید داشته اند که  :

((بنا به فرموده مقام معظم رهبری باید به اقتصاد کشور توجه ویژه داشت.))

 

نکته ی کلیدی :

ممکن است در این میان برخی مهاجران بگویند : ما دوسه دهه است به دزفول آمده و جزو مهاجران محسوب نمی شویم.!!!!!!!

پاسخ :

این همان عذر بدتر از گناه است.

معنا و مفهوم این حرف این است که شما دقیقاً بعد از انقلاب، تولیدات کشاورزی و دامی را رها و به فضای مصرف کنندگان شهر دزفول پیوسته اید. یعنی از وقتی انقلاب شد دست از تولید و همکاری با دولت برداشته اید.!!!!!!!

این خیلی بد است......خیلی بد است...خیلی بد!

که البته خدانکند چنین ادعایی از سوی این عزیزان مطرح و یا از آن دفاع شود که این عذر، بسیار بسیار بدتر از خود گناه است.

ان قُلت احتمالی دوم :

شاید بگویند آمده ایم کشاورزی و دامداری دزفول را سامان دهیم.

پاسخ :

این دیگر توهین است.

و معنا و مفهوم آن این است که قبل از این سه دهه، دزفولی ها و نیاکانشان چشم به جاده دوخته بودند تا کسی یا کسانی از گرد راه برسند و بهره برداری از منابع اجدادی را به آنها بیاموزند.

/ 26 نظر / 76 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ياسر قرباني

سلام خانه ي پدربزرگ پدرم در محله ي سياهپوشان دزفول(پشت منزل عباس خان)به راحتي آب خوردن فروخته شد و بچه هاش اموالش رو بالاكشيدند و رفتند در تهران و اهواز و كرج و ... پاساژ خريدند اونوقت بچه هاشون وقتي اسم دزفول مياد ميگن: هنوز مثل قديمشه؟ هنوز كل و كثيفه؟ هنوز بي فرهنگه؟ به نظر من در بين«محرميون» گرامي هم يه عده «برخي» ديده ميشه .با عرض پوزش از همه ي دوستان. امابايد در دزفول اين فرهنگ بوجود بيادكه چه ساكنين و چه محرميون اگر دلشون براي دزفول ميتپه،حق دارند در كوچه هاش راه برن و دركنار رودخونه اش بشينند و اگر كمبودي تووي شهر ديدند دادشون در بياد و اگه افتخاري بدست آورد خوشحال بشن.اگه غير از اين بود به محرميوني كه توو جاهاي ديگه زندگي ميكنند ،نمي گفتند« دزفولي» پس در هر صورت سفركرده ها هم بايد باشند تا دزفول باشه يــــــــ زهرـــــــاعلي(ع)[گل]

دختردسفیلی

آقای موزون همون طور که اون کامنت بی ادبانه رودرج کردیدلطفااین کامنت روهم درج کنید. بعضیون عزیزاز قدیم میگن«چوب روکه بگیری دستت گربه دزده خودش میفهمه ودر میره»

سید رضا صائبی نیا

سلام حاج مهران این بار علاوه بر پست ، نظرات رو هم خواندم زیرا کنجکاو بودم که برخیون نظرشان چیست. کامنت این بنده خدا آقا یا خانم سحر برایم سنگین آمد.کاش راهی برای ارتباط گذاشته بودند تا ما هم خدمتشان عرض ارادتی داشته باشیم . توهین که هنر نیست .

حقگوی حقجو

به نام خدا . با سلام خدمت دوستان ، خصوصا نو یسنده محترم و پر توان ( غصه ی هزار و یک شب ) ، که احساس مسئولیت و دغدغه ی خاطر شان نسبت به رعایت مصالح و دفع مفاسد مختلف مربوط به شهر و شهروندان ، ستودنی است و در خور تحسین و تمجید . این جانب به سهم خودم ، از ایشان به خاطر این که نسبت به مسائل شهرشان ، بلکه فراتر از آن ، ( حداقل ) بی تفاوت نیستند ، تشکر کرده و مکتوبشان را قابل تقدیر می دانم ، و به مقدار فهم خودم ، متذکر چند مطلب می شوم : (1) بی انصافی و قدر ناشناسی و نوعی منت گذاری است اگر حتی اشاره ای داشته باشیم به این که : ( من نیم ساعت یا یک ساعت وقت خودم را صرف خواندن این مطالب کردم ) . درست مثل این که کسی خطاب به میزبان خود بگوید : ( من نیم ساعت از وقت خودم را صرف خوردن غذاهای شما کردم ) و التفاتی به ساعت ها وقت، که صرف تهیه شدن آن ها شده است ، نکند . (2) هیچ کس معتقد نیست که نوشته ی ایشان و یا هر شخص دیگری ، کلام وحی ، و مصون از سهو و نقد از سوی دیگران می باشد . و این طور هم نیست که لزوما گفتارشان توام با خطا باشد . دوستان ، آگاهانه و منصفانه و صمیمانه و محترمانه ، انتقاد و اعتراض خود را ...

حقگوی حقجو

... و این طور هم نیست که لزوما گفتارشان توام با خطا باشد . دوستان ، آگاهانه و منصفانه و صمیمانه و محترمانه ، اعتراض و انتقاد خود را مطرح کرده و منتظر پاسخ بمانند (3) یکی از نشانه های اهل ایمان ( هجرت ) است ( ان الذین آمنوا والذین هاجروا و جاهدوا فی سبیل الله ... البقرة . 218 ) و این هجرت گاه واجب است و گاهی حرام ... و در مواردی مراجعت به شهر و دیار و وطن ( پس ار مهاجرت ) نیز واجب . مهم این است که انگیزه و نیت مهاجرین از هجرت چه بوده و ... بنابراین تایید و تحسین ، و یا تکذیب و تقبیح کلی ، مردود است و غیر معقول . (4) متاسفانه نه این شهر ، بلکه سائر شهرها مبتلای به آفت و آسیب های مختلف شده اند . آفت زدائی و رهائی از آسیب ها ، ممکن نخواهد بود مگر با ( آسیب شناسی ) توسط ( آسیب شناسان ) دلسوز ، و ارائه ی بهترین روش های ( دفع آفات ) ... (5) اما ... اما اگر ما ( آسیب ها و آفات ) را ( مصیبت ) ندانیم ، و از وجود آن ها احساس ( درد ) نکنیم ، آن وقت چه باید کرد ؟

ياسر قرباني

سلام ميلاد امام حسن مجتبي نزديكه پيشاپيش مبارك تشريف بياريد به روزم با چند بيت در وصف كريم اهل بيت يـــــ زهر ـــــاعلي(ع)[گل]

مریم

آقای نویسنده عزیزکه دلتون بسیاردردداره...اینطورهاکه شمامی بینید نیست.من به شخصه بین اطرافیانم کسانی رودارم که با تمام وجودازهمه ی اون چیزهایی که شمابابدبینی شستین وبه آب دزریختین دفاع می کنند.اینکه تغییردرفرهنگ کشورمابه وجوداومده کلی هست وصرفامربوط به دزفول نیست.مردم به خاطرمشکلاتی که هرروزبیشترازدیروز بهشون فشارمیاره تغییرروسریعترمی پذیرن.اعتقادی به درستی اون ندارم ولی مثل شمادربارش فکرنمیکنم.ماهم می تونستیم بریم برای اینکه نبینیم اما موندیم تاباریشه هامون زندگی کنیم حتی اگه مبارزه سختی باشه.گرما...گردوخاک...کمبودامکانات درمانی ..آموزشی...رفاهی..وهزارتاچیزدیگه ازجمله حضوردردناک غریبه هادربکرترین مناطق دزفول...که کاش فقط تفریح بودنه تخریب!...مارورنج میده ...اما هنوزهستیم!!!ازدلسوزیتون ممنون..هردلی که برای دزفول میتپه محترمه.

نقطه

با سلام . درسته که مدتی است کامنت نذاشتم ، ولی خواننده ی نظرات شما بوده ام . نمیدونم چرا کم حوصله شده و حال و شوق و رغبتی به نوشتن ندارم . غلط نکنم ( غصه ) منو چشم زده . کاش اون موقعی که نوشت : ( ای نقطه سی خودش بهاریه ) ، می زد به تخته مخته ای ... بگذریم . من با سخنان ( حقگوی حقجو ) موافقم و به نویسنده ی پست ( غصه ی 1001 شب ) خسته نباشید عرض می کنم . راستی ، می دونید که نام ( رضا ) به حروف ابجد میشه ( 1001 ) ؟

رهسپارقدیمی

سلام با مطلب " کرامت حسنی " بروزم . تشریف بیاورید .

شاهد

سلام . با کلیت نوشته تون موافقم اما فکر می کنم اصلی ترین دلیل وجود همچین احساس عدم برادری بین *برخی* و *محرم* اینه که توی این مدت شاید ناخواسته محرم ها نظراتشون رو با لحنی حقبجانب و از موضع ریاست مطرح کردند و پذیرش اینگونه حرفها اصلا با روحیه ی مغرور دزفولی ها نمی خونه . شاید اگر از اول لحن صحبت ها ملایمتر و برادرانه تر بود کار به اینجا نمی کشید. نگید نه! چون شخصا شاهد چندین مورد اضهار نظرهای دلسوزانه اما آمرانه ی خارج از دزفول نشین ها بوده م... ولی مطمئنم که راه حل مشکلات شهر همکاری و همفکری و صدالبته همدلی تمام دزفولیهای سراسر دنیا ست.