آرَضا فرنی فروش

 

بامداد هر روز تشتی مس خود را در حالیکه پارچه ای نخی و نرم روی آن کشیده و یک سینی روی نیز بر روی تشتی(tashti) گذاشته و تشتی برسر، از خانه خارج شده و از شیب کوچه ی مسجد سیدصالح بالا آمده و از زیر سایبادی که جنب خانه «حسن بلقیش» بود گذر کرده و به «فن فراخوونی» سردره، درست مقابل حسینیه سبط شیخ انصاری بر زمین می نشست.

جایی که صدای دورگه و مشهور مرحوم «جواذتقی» و لوبیه های سبزی که می فروخت در کل محل می پیچید.

تشتی فرنی را بر زمین نهاده و کاسه های جِیل (jail) کوچک را به کناری می گذاشت برای آنان که سرمسیرِ رفتن به کار خود، ابتدا نان گرمی از نانوایی محل می خریدند و سپس یک کاسه ی جیل کوچک سبز یا آبی، فرنی خوش عطر آرَضا را خریداری و گرمای نان و فرنی را با هم نوش جان می کردند.

اینها اما، مشتری های فرعی «آرَضافرنی فروش» محسوب می شدند.

مشتری های اصلی و پروپاقرص فرنی آرضا، خانواده ها و خانه های کوی سبط شیخ بودند که زمستان و تابستان یک پای ثابت سفره های حلال صبحانه شان، کاسه ای داغ از فرنی آرضا بود.

فرنی در فرهنگ صبحانه خوری دسفیلی ها، قرنهاست که جزئی از صبحانه کلاسیک آنهاست.

همین حالا هم بَحتیَه(bahtia)فروشان دسفیل، به عنوان جورِ جنسشان، فرنی هم دارند.

فرنی غذایی شیرین است و بحتیه در دسته بندی خوراک های نمک دار محسوب می شود اما مخلوط فرنی و بحتیه نیز طعمی لذیذ دارد.

به درستی نمی دانم فرنی آرضا چند دهه بر سفره های صبحانه کوی سبط شیخ حکومت می کرد اما من در سال 1353 پنج ساله بودم که دست در دست پدر برای خرید فرنی به مقابل حسینیه رفتم و با چهره ی کسی آشنا شدم که 5 سال بود دستپختش را مادرم قاشق قاشق به کامم می ریخت.

پیرمرد در نهایت خوش اخلاقی و مشتری مَداری، تشتی فرنی خود را که حداکثر 30 کیلو فرنی داشت می فروخت.

(شعری از استاد مه لقا)

آ رضا مرد خدا بید بُ خدا
اَلِ ایمونو سَخا بید بُ خدا
مَم اَ تشتِ فرنی یش نوشیدُم
دَس پختش با صفا بید بُ خدا

 

آرَضا در کارش سِنگِ سَخ نداشت.

او کَمچه ی مس خود را در تشتی می زد و کاسه های مردم را پر از فرنی معطری می نمود که به جرأت می گویم تا به امروز، بدیلی در خوش طعمی نداشته است.

خوب یادم هست که او هیچ مشتری را بخاطر کم پولی رد نمی کرد.

این رفتارش درست مانند آن پیرمرد حلواقُبیت فروشِ نابینا بود که خیلی ها در یادها دارند او را.

آرَضا عادت داشت وقتی در ظرف مشتری به اندازه ی پولش کمچه کمچه فرنی می گذاشت، پس از آخرین کمچه، یک نیم کمچه نیز اضافه می کرد و البته با چاشنی یک جمله : هُن بووَه.(معادل : بیا باباجان)

این فقط فرنی آرَضا نبود که نرم و لطیف و راحت الحلقوم بود بلکه تُنالیته صدا و رفتار ایشان هم در نهایت مهربانی و ملاحت بود.

در حافظه ام که تا سال 59 بخشی از گوشت و پوست و استخوانهایم مدیون فرنی خوش عطر و پاکیزه ی او بود بیاد ندارم که مرحوم آرَضا فرنی فروش با کسی بداخلاقی یا بحث و جدل کرده باشد.

آنان که با این شخصیت آشنا نیستند شاید بگویند: چه چیز خاصی در او هست که راجعش دست به قلم برده ای؟

گوش کنید تا بگویم :

فکر می کنم این مهم باشد که :

شما مردی عیالوار باشید،

مومن باشید،

نماز جماعت تان پشت سر آقاشیخ منصور سبط شیخ(قدس الله نفس الزکیه) در مسجد آقافتاح ترک نشود،

توکلتان به خدای بزرگ، سر به آسمان بساید.

رزق و روزی یک خانوار پرجمعیت را از درون یک تشتی 30 کیلویی فرنی تأمین کنید.

و خدا شما را موفق گرداند که با همان یک تشتی فرنی 5 دختر را به سربلندی به خانه بخت فرستاده و سه پسر را داماد نمایید.

از دیپلم گرفته تا لیسانس فرزندان خود را درس خوانده بار بیاورید.

آلوده به لقمه ی حرامشان نکنید (فقط به این بهانه که عیالتان سنگین است).

آیا اینگونه نیست که بسیاری از کسبه ی امروزی ترازوی دیجیتال در مقابلشان است و برای فروش خواربار معمولی انگار که در حال فروش طلا و زغفران باشند دستشان برای 1 گرم اضافه میلرزد؟

فروشندگانی را می گویم که محتوای دکانشان چند ده میلیون تومان است و امیدشان به یک تشتی فرنی نیست.

اما کسی چون آرَضا، نان یک جمعیت سنگین را از درون یک تشتی فرنی که نه!! بلکه از خدای ارحم الراحمین طلب می نمود.

اینکه خیلی راحت پس از کشیدن فرنی در ظرف مشتری یک نیم کمچه هم بی آنکه دست و دلش بلرزد اضافه می کرد و با محبتی خالصانه میگفت : هُن بووَه..بی یَن بووَه..

اگر توکل عارفانه و عالمانه به رزاق حقیقی نیست پس چیست؟

مرحوم آرَضا فرنی فروش سید و سادات نبود اما همه او را «آ» می گفتند.

مخفف «آقا».

و حقیقتاً او بر دلهای مردم محل، آقایی می کرد.

به عینه می دیدم که مردم از بحتیه فروش محل (در حالیکه فرنی هم داشت) فقط بحتیه می خریدند و فرنی خود را از آرَضا خدابیامرز می گرفتند.

وقتی فرنی آرَضا تمام میشد مراجعین اگر بُکَرون فرنی او مانده بود بازهم به فرنی بحتیه فروش ترجیحش می دادند.

نه بخاطر اینکه پیرمردی نحیف نشسته در کناری فرنی می فروشد و مردم بخواهند از روی دلسوزی فرنی او را بخرند.

نه!!

این، طعم اخلاق، منش و طبع والای آرَضا بود که قلوب مردم را در اسارت خویش داشت ضمن اینکه یگانه بودن مزه ی این فرنی و پخت استادانه ی آن، شامه ی مردمِ در حال گذر را زمینگیر می کرد.

سالهاست که طعم آن فرنی را هرگز تجربه نکرده ام.

 

 

دوشب پیش همسرم فرنی پخته بود.

دست خودم نیست سطح توقع فرنی خوری ام به دلیل اینکه نمک پرورده ی مرحوم آرَضا فرنی فروش هستم بالا رفته.

کمی فرنی خوردم.

زبری زیادی داشت.

از آن عطر خوش جوهرهِل هم خبری نبود.

بی اختیار یاد آن مرحوم افتادم.

به فکر افتادم از سجایای آن مرد و پاکیزگی نانی که برای زن و بچه در می آورد بنویسم.

گشتم و از آنجا که جوینده یابنده است با دو تن از پسران محترم ایشان ارتباط تلفنی گرفتم.

حس کردم برایشان کمی عجیب است که کسی از نانخورهای پدرشان سراغ آن مرحوم را گرفته.

هرچه باشد یک محله و کوی، نانخور آرَضا بودند.

الحق که فرزندان خلف همان پدر بودند.

مهربان،

آرام،

متواضع،

منیع و خوش برخورد.

از تشتی و کمچه ی مشهور پدر پرسیدم.

گفتند که در گذر ایام از دستشان داده اند.

گفتند که مرحوم آرَضا فرنی فروش متولد 1303 و متوفای 1376 بوده است.

 

گفتند که تابستان ها همراه با اذان صبح بر می خاست و بساط پخت فرنی را برپا می کرد.

و زمستان ها ساعتی پیش از اذان.

ماه های رمضان فرنی را ظهر برپا می کرد تا برای افطار مردم محل آماده باشد.

گفتند که در بازار خراطان (روبروی دکان مرحوم حاج رحیم مزبان) دکانی شریکی داشته است که در آن تره بار می فروخته.

و،

گفتند که از درآمد همان تشتی ناچیز فرنی که به تنهایی از نیمه های شب بار آتش کرده و پخته و صبح بر سر گذر به فروش میرسانده سهمی نیز به شریک مغازه اش در خراطان میداده.

چرا؟؟

چون خود را برای زمان فروش فرنی (مثلا 6 تا 8 صبح هر روز ) که باید به دکان و کمک شریک خود میرفت بدهکار میدانست و لذا از سود فروش تشتی فرنی، شریک را نیز شریک می کرد.

حاح محمود می گفت : یک مرتبه به پدرم گفتم که پدرجان، اینکه شبانه برخیزی و این فرنی را آماده کنی و صبح زود به فروش برسانی چه ربطی به شراکت دکان دارد؟

گفت : بووَه اُمون رفیقیم. ایی قصانَه مکُن.(باباجان ما با شریکم رفیقیم. اینگونه صحبت مکن).

یادمان باشد دوستان،

آرَضا زمان اذان تا 8 بامداد خود را متعلق به کار و شغل می دانسته.

این البته فرهنگ رایج آنزمان بود که کار و تلاش برای رزق و روزی از 6 یا 7 بامداد شروع میشد.

خلاصه آنکه در رابطه با آن مرحوم، دو عبارت بِرَند بود در منطقه.

یکی : آرَضا فرنی فروش

دیگری : فرنی آرَضا.

بنظرم حال که برند اولی دار فانی را وداع گفته، برند دوم را می توانیم احیا کنیم.

به فرزندان ایشان پیشنهاد دادم تا یک بار دیگر و پس از 33 سال، فرنی آرضَا را زنده کنیم و محرم هرسال یک تشتی فرنی درست همانجایی که مرحوم پدرشان بساط می کرد بین عزاداران رهگذر از کوی سبط شیخ توزیع کنند.

خوشبختانه پذیرفتند و استقبال هم کردند.

مشکل اینجاست که هنر فرنی پزی پدر را (با همان کیفیت) تنها حاج محمود از میان 8 فرزند حاجی به ارث برده است.

بنظرم، شیرین تر از فرنی آرَضا این بود که تمامی فرزندان آن مرحوم هنر پُخت آن را می آموختند که متاسفانه چنین نشده.

نکته ی آخر اینکه حاج محمود تأکید داشت که دلیل اصلی خوش طعمی فرنی پدرم، سلام و صلواتهایی بود که پای شعله ی پخت فرنی دائما بر لب داشت.

ظاهراً همسر گرامی آرضا سال 1370 مرحوم شده و شش سال بعد نیز خود حاجی دعوت حق را لبیک گفته و در کنار مزار همسرش در شهیدآباد(جایی نزدیک سد تنظیمی) برای همیشه غنوده است.

شعر سنگ مزار مرحوم : آقا رضا کتکتانی

پدرم دیده بیادت اشکبارست هنوز

غم نادیدن تو بار گرانست هنوز

آنقدر مهر و وفا برهمگان کردی تو

نام نیکت همه جا ورد زبانست هنوز

 

 

 

 

نثار روح پاکیزه اش فاتحه

 

  کلمه ها و ترکیبهای تازه :

1) تشتی (tashti) : دیگ، قابلمه

2) جِیل (jail) : سفالی

3) بحتیه (bahtia) : شیربرنج

4) سِنگِ سَخ (senge sakh) : سنگ و ترازو (کیل و ترازو)

5)کمچه (kamcha) :

6) حلوا قُبیت (halwa ghobeyt) : خوراکی خوشخور و شیرین و چرب است که رنگی سفید داشته و غالبا با زدن انگشت و پیچاندن آن دور انگشت تناول میکنند. همدانی ها به درستی نامش را حلوای «انگشت پیچ» گذاشته و در سطح کشور سند رسانه ای اش را به نام خود زده اند.

7) بُکَرون (bokaroon) : تهدیگ (تهدیگ برنج، تهدیگ هر خوراکی که به کف قابلمه می چسبید)

8) سایباد (saaibaad) : تلفظ صحیح زیرگذرهایی است که در محلات دزفول وجود دارد که به غلط «سَعبات» یا «ساباط» گفته می شود.با تشکر از مهندس عباس موزون (کارشناس ریشه یابی واژگان دسفیلی) که این واژه را بار دیگر احیا کردند.

سایباد= سایه+باد می باشد که ماهیت وجودی این معماری ظریف و زیبا را تداعی می نماید

/ 68 نظر / 319 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهسپارقدیمی

سلام قبول باشد . در جواب نظر حاج امیر مطالبی نوشته بودید و ترستان را بهانه کردید تا از نگارش قطعی از تاریخ گهربار شهر دزفول فرار کنید ! لطفا از ترس مرگ خودکشی نکنید ! آنچه تیتر وار راجع به پدربزرگتان نوشتید و رد شدید را به عنوان تاریخ و افتخار گذشته دزفول بنویسید و اجازه دهد نسل های حاضر و آینده از این مطالب آگاهی پیدا کنند . می دانید تاریخ نگاری صحیح کربلا توسط چه کسانی نوشته شده است ؟ توسط فرزندان امام (ع) چون اگر خود نمی نوشتند تاریخ تحریف می شد . پس بنویس فقط اولش بگو : " یاعلی "

دختردسفیلی

نخیر حضارگرامی این خاطرات وجریانات مخصوص عده ائی خاص نیست.من مطمئن هستم اگر بریدسراغ بزرگترهاتون می بینیدکه خیلی ازپیرهامون این ماجراهاروداشتن.عیب ازماهاست که این جورازصفاوصمیمیت مهجورافتادیم.قدیمی هاازاین اجدادآقای موزون تاهمه ی دوسون دیسونی دل های همه پاک وبی غل وغش بودن.اون زرنگ زرنگشون باز از بچه مثبت های این روزگاربی ریاتروصمیمی تربودن.نمی دونم تونستم منظورم روبرسونم یانه. «مخلص کلومم اینه داشم حالیته» یه زمونی همه مون یه آرضائی داشتیم حالیته توی خونه توی کوجه مون صفائی داشتیم حالیته فرنی وبحتیه روبامهرووفا می خوردیم حالیته اما دیگه کسی نه فرنی میخادنه بحتیه نه ماس اُوا همه مون توپیتزائی وفست فودی نشستیم حالیته دیگه نه دایه ائی هست نه دیگ جِل نه نون خونی دیگه نه تنیرستون داریم ونه اَنگونَ مِسِ خمیرحالیته .....بله داشم روزگارمااین شده،دیجیتالی ،ماهواره ائی بچه هامون بدترازخودمونن،بی کس وکاربی هم نفس حالیته دیگه دورسفره هامون یه ردیف بچه نداریم که بگیم خدایا شکر چقدربه خونه ام لطف کردی منوبابای وننه ده تاانسون کردی تازه دور سفره مون اگر که میزچوب گردو نداریم.....

غصه

یادش بخیر! شهرقصه... دوران کودکی ما کمیت سرگرمیهای الکترونیک خیلی پایین بود امالطفش به این بود که اثر و خاطره آنهادر ذهن های ما حک شدند حال اینکه اگر از نسل های جدیدبپرسیم که تاثیرگذارترین فیلم و کارتون و موسیقی برایشان کدام است گیج و سردرگم می مانند که کدام گزینه مناسب تر است؟ خوش به حال خودمان!

دختردسفیلی

سلام.طاعات وعزاداری های همه قبول حق انشاالله. امابعد:نمیدونم چی شدکه اینجوری شدواین «مِعر»(مثلاشعر)رونوشتم.اتفاقامنهم خبرروشنیدم وبه مرگ داشته ها وخاطراتمون تاسف خوردم.یهووسط کامنت گذاریم اینجوری شد.بقول شعراخودش جوشید(عجب کلاسی واسه خودم گذاشتم هاااا) تازه بقیه اش روتو کامنت بعدی نوشتم بامضمون اینکه بچه هامون نه خاطره از کسی دارن نه خاله دائی وعمه عمو و....لااقل ماخاطره داریم ولی اوناهیچ.دیگه اینترنتم قطع شدکامنت هم پریدمنهم که «سَواتِ کامپیوتریم اکابری»دیگه هیچی. ولی ازاین هاگذشته واقعادلم برابچه هامون میسوزه.من توزندگی عمونداشتم ولی خاله،عمه ودائی یه عالم دارم اماهمیشه جای خالی عموروحس میکردم.وقتی دوستام حرف ازعموهاشون میزدن همچین دلم غنج میرفت وغصه دارمیشدم.وقتی به نوه هام فکر میکنم که یایه عمه دارن یایه خاله یایه دائی و...دلم واقعاآتیش میگیره.به پسرم میگم شماآخرین افرادخوشبخت وفامیل دارهستین.چندسال دیگه ماها هم عین غربی ها بامرگ پدرمادرامون بی کس وکار میشیم.

دختردسفیلی

راستی سنگِ سخت علاوه برفرمایش شما؛به معنی وزن کردن است.سنگ وسنگین به معنای وزن ووزین هستندوسخت ازریشه ی سختیدن یاسنجیدن که همان سنجِنیدن خودمان است. برای اطمینان به فرهنگ معین هم میتوانیدرجوع کنیدهرچندمختصراشاره کرده:معین محمد،فرهنگ فارسی معین،تهران،انتشارات نامن،1384،جلددوم،ص1290 سختن:(درپهلوی باهمان تلفظ دزفولی بیان می شود)سخت،سنجد،خواهدسخت،بسنج،سنجنده،سخته،سنجش،وزن کردن،سنجیدن توجه فرمائیدبه معنی ترکیب درلهجه ی دزفولی:«دِگَه سختِ گِرونش »مِکن.که درقیاس بالهجه روستای تهران(برای تحقیرنگفتم روستای تهران.اولاتادویست سال پیش روستا بوده دوما محققین زبان شناس به این لهجه که ماهااین روزگارحرف میزنیم میگن لهجه ی روستای تهران)حاوی چندترکیب می شود1-دیگر مطلب راکش نده2- دیگرآنراسبک سنگین وتجزیه تحلیل نکن3-دیگرمطلب رابرای خودگران وسخت نکن4-بقیه اش رو دوسون دیسونی بفرمایند. درضمن خوشحال میشم بتونم دراین رابطه بااخوی محترم در ارتباط باشم. آبجی نقطه واوبده(همشیره کجائی خوش به حالت که اینقدرمشغول ماه رمضون شدی).[گل]

خواننده

سلام مرا به یاد شصت سال پیش انداختید. ارضافرنی فروش اول خراطون فرنی خوشمزه اشیخ منصور .جوازتقی عبدکریم .بره یونس.سدعبدسلام سدعبدحسین سرمقومی محدعلی عنات علیمحمد. باغ گازری. محمدتکل. آکچک . حجاکاظم مجاب مارعبده نومبا سدحسین شفیعی .ماراکاظم .مارانعمت الله(مادر بزرگم) سردره.مسجدآفتاح.پلابچیلون.حوش عربون. ماتوبی خونمون و.... آفتاح .حسینیه سردره .پلابچیلون. بندار

خواننده

بره یونس درمحله کتکتان هندوانه میفروخت اکنون منزلش عباسیه شده بقیه نیز اهالی محله هستند فاصله بین حسینیه سر دره تا پلابچیلون حوش عربون هم منزلی بود پایین پلا بچیلون که عده ای عرب ساکن بودند

دختردسبیلی

دوست گرامی سنگ سخت است ؛ نه سنگ سخ

ال طه

سلام وقتی خواندم یاد خاطراتی افتادم که همیشه مادرم از آنن زمان تعریف می کند .واقعاً بحتیه دزفول و فرنی آنجا حرف ندارد . مادرم همیشه تعریف می کند که مثل حالا نبوده که می روی یک کیلو بحتیه می خری . آن زمان چند بشقاب می بردی وبرای هریک از اعضای خانواده مثلاً 5قرش بحتیه میخریدند ودر هربشقاب مقداری که می خواستند می ریختند هنوز هم که دزفول می آییم باید صبحانه بحتیه دزفول بخوریم. یاد تمام قدیمی های حلال خور بخیر