جنبه های پنهان یک جرم

گویند مرد میانسالی، سوار بر اسب خویش در بیابانی بی آب و علف راه می پیمود که ناگاه جوانی خسته و تشنه و گرسنه را در مسیر دید.

مرد از آب و غذای خود جوانک را سیر و سیراب کرد.

با او گرم گرفت و در حالیکه گرم گفتگو شده بودند به راه افتادند.

قدری که رفتند مرد به جوان گفت : ما یک اسب داریم و می توانیم به نوبت بر آن سوار شویم و کمی از خستگی راه بکاهیم.

جوان گفت : تو از آب و غذایت به من داده ای و درست نیست که مرکب ات را نیز با من قسمت کنی.

مرد گفت : ما دوستیم و لذت رفاقت و همسفری در آن است که هر چه داریم را با هم قسمت کنیم.

جوان ضمن تشکر گفت : پس اول شما سوار شوید و هرگاه که خسته شدم نوبت سواری خواهم گرفت.

مرد گفت : تو میهمان من هستی و شرط میزبانی نیست که اول من سوار شوم.

الغرض،

مرد با اصرار، جوان را بر مرکب نشاند.

جوان سوار شد و درحالیکه سعی میکرد بر اسب مسلط شود چند متری از مرد صاحب اسب فاصله گرفت و ناگهان فرز و چابک اسب را هی کرد و الفرار.

صاحب اسب فهمید آن جوان دزدی بیش نیست و از صداقت او سوء استفاده کرده است.

مرد فریاد زد : صبر کن جوان. همانجا که هستی قدری تأمل کن جمله ای را بشنو و سپس برو.

جوانک شیاد در حالیکه دور از مرد و سوار بر حیوان ایستاده بود و نیشش تا بناگوش باز، گفت : بنال و حرفت را بزن ای نادان.

مرد گفت : از تو خواهشی دارم.

جوان گفت : التماس نکن و غذاهای درون خورجین اسب را به تو برنخواهم گرداند و همان بهتر که نادانی چون تو در این بیابان از تشنگی و گرسنگی بمیرد.

مرد گفت : از تو هیچ نمی خواهم فقط قولی بده و برو.

جوانک تریده(1) گفت : حوصله ام را سر بردی حرفت را بزن.

مرد با صدای بلند طوری که دزد بشنود گفت : اسب و آب و غذایم را بردی ببر، اما تو را به همانی که می پرستی قسمت میدهم هیچ کجا این داستان را تعریف نکن و نگو که بین من و تو چه گذشت؟

تریده متعجب گفت : چرا؟ می ترسی به نادانی ات بخندند؟

مرد گفت : نه! می ترسم دیگر هیچکس به هیچکس اعتماد نکند و هیچکس همنوع در راه مانده خود را دستگیری نکند، می ترسم مردی و مردانگی از بین بمیرد.

***

قصه بالا را خواندید؟

حالا بشنوید :

روز گذشته در دزفول، دزدی با یک جعبه شیرینی در دست و به عنوان یک مسافر درون خودرویی می نشیند که دختر مرد راننده نیز حضور داشته است.

دزد پس از نشستن در خودرو و خوش و بش کردن با مرد راننده و فرزندش، به آنها تعارف شیرینی می کند.

مرد (و احتمالا دخترش) شیرینی برداشته و میل می کند.

طولی نمی کشد که حال مرد راننده به قدری بد می شود که راه به سمت بیمارستان کج می کنند.

(نمیدانم صحنه به چه شکل بوده؟ و اینکه چگونه دختر از پدر جدا شده و به خانه می رود و مرد بعد از مسمومیت خودش رانندگی کرده یا دزد نابکار را پشت رُل نشانده)

خلاصه آنکه که دزد انسان نما،  صاحب مرکب را تا بیمارستان همراهی می نماید و بعد از بردن مرد راننده به اورژانس، دزد بیرحم سوار بر خودرو شده و خودروی بنده خدا را با مدارک و پولهای درون ان به یغما می برد.

خودرو تاکسی بوده؟ نمی دانم

شخصی بوده نمی دانم.

ظاهرا پای شیرینی ها (نمی دانم چطوری) به خانه نیز باز می شود و آنها نیز مسموم می شوند.

سوال اینجاست : آیا در این قضیه فقط یک سرقت اتفاق افتاده است؟

البته که نه!

آسیب جانی نیز به صاحب مال و خانواده اش  وارد آمده.

اما یک جرم پنهانی سنگین دیگر نیز رخداده که به نظر من اعدام در ملاعام برای چنین جرمی بسیار کم است.

جرمی به نام : تخریب اعتماد اجتماعی مردم به یکدیگر.

ما مردم فراتر از توصیه های قانونی، به یکدیگر یک اعتماد نانوشته داریم.

به چند سکانس رایج در صحنه های روزمره مردم این مرز وبوم توجه فرمایید :

سکانس مثالی اول

در مسیری می رانید

مُحَرم است

به خیابانی نسبتا خلوت می رسید

سینی نذری را از پنجره خودرو به سمت تان می گیرند و شما بی معطلی شربت نذری را سر می کشید

به نبش بعدی نرسیده حالتان بد می شود طوری که کنار می زنید و ناگهان چند نفر....

سکانس مثالی دوم

به طبیعت رفته اید

کمی آنطرف تر چند نفر از راه می رسند و جوجه کباب روی آتش بار می کنند و به شما هم سلامی وعلیکی ابراز می نمایند و با لبی خندان به شما می گویند : کمی کسری دارید..نمکی...روغنی..در خدمتینم

تشکر می کنید

جوجه کبابشان آماده می شود و ناگهان دوسیخ آورده و به اصرار تعارفتان می کنند و شما پس از کلی تشکر می گیریدو می خورید و .....

سکانس مثالی سوم

شب وفات و یا تولد یکی از معصومین(ع) است

درب خانه را می زنند

سینی نذری را جلویتان میگیرند وشما کاسه ای بر می دارید به شما می گویند بیشتر بردارید زیاد است و شما کاسه دوم را برمی دارید و نیمه شب همگی کسانی که نوش جان کرده اند در حقیقت بیهوش می شوند تا صبح که برمی خیزند و می بینند خانه را رُفته اند.

سوال از محضر ارباب فن قضا

آیا برای رسیدگی به این جنبه جرمی که دیروز در دزفول اتفاق افتاده است نیز فکری شده؟

تخریب اعتماد عمومیِ فی مابین مردم را می گویم.

 

لاحول و لا قوة الا بالله العلی العظیم

 

پی نوشت 1تریده (tarideh): در گویش کوهستان های شمال خوزستان به معنای دزد و راهزنی است که تکنفره اقدام به دزدی و راهزنی می کند.

پی نوشت 2 : پیرو  لزوم «بازگو» نکردن جرمِ زشت روز گذشته ی دزفول، دیسون نیز بنا نداشت تا چنین مسائلی را در فضای مجازی بازنشر دهد اما از آنجا که موضوع در سایتهای محترم ( +  +   +) علنی شده است، گفتم شاید بتوان در دیسون از منظری خاص به آسیب شناسی این مطلب پرداخت.

/ 21 نظر / 26 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیر ابراهیمیان

سلام بر حج مهران عزیز. به نظر بنده داستان دنباله دار عدم امنیت در شهرستان دزفول فقط و فقط سیاسی و امنیتی است.این از خدا بی خبران میخواهند مسئله امنیت را برای بحث انتخابات شلوغ و پر حادثه نشان دهند از چندین ماه پیش شروع کردن به انواع دزدی و زورگیری و ایجاد رعب و وحشت در دل مردم.بحث حضور بسیج را بنده بشدت قبول دارم.گشت های بسیج اگر فعال شوند لااقل آمار دزدی پائین میآید.این مسدله را بسیج در دوران دفاع مقدس بخوبی نشان داده.چنان ترسی در دل آنهائی که مشکلات امنیتی داشتند افتاده بود که هر وقت بحث گشت بسیج میشد بعنوان ضرب المثل شده بود.بسیج مسجد لبخندق.درود خدا بر بسیج و بسیجیان

درد

سلام با نکاتی که در کامنتهای جناب "الف دزفول" و "محمد حسن" بود موافقم. این را هم اضافه می کنم که بخشی از قصور (و یا تقصیر) متوجه نیروی انتظامی و دادگستری است. تا وقتی استخدامی های این دو بخش، "گاعی اوقات" (دقت کنید! گاهی اوقات) به صورت "فله ای" صورت می گیرد طبیعی است که اشرار احساس امنیت می کنند و میزان شرارت و جرم افزایش می یابد. متاسفانه حداقل دو مورد از این استخدام های کیلویی را شخصا شاهد بوده ام... ورودی دستگاه قضا و نیروی انتظامی باید سختگیری بیشتری در چگونگی جذب نیرو و همچنین آموزش صحیح آنان داشته باشد. در غیر این صورت وضعیت بهتر نمی شود که بدتر می شود! البته واضح است که این فقط یک بعد قضیه است

غصه

سلام چه جالب! موضوع این پست انقدر بروز و به جا بود که دوسون همشهری را به سر شوق مشارکت اورده. خوب است بدانید که این غصه کمترین هم در سفر قبلی به شهرم درست درب منزل پدری از حمله سارقین در امان نماندم و کفزنان مبلغی نه چندان کم از کفم ربودند. هنوز حال و هوای مواجهه با سارق کفزن چاقو بدست از ذهنم بیرون نرفته! یقین دارم که غیر بومی بودند و در مقابل ایست هیچ بازرسی هم ترمز نمی کرد ند! خدا عاقبت هارا به خیر کند

محمدحسن

برادر جان این را می نویسم چون کامنت های حاج امیر و جناب موجودی و بقیه دوستان در مورد ورود بسیج داغ دلم را تازه کرد. سال گذشته بود که واقعه ای ناخوشایند در یکی از برنامه های ایست و بازرسی پیش آمد. نیروی انتظامی فردی را به دلیل درگیری با پلیس کتک زد ... کاری ندارم که مقصر آن متخلف بود یا افراد ماموران نیروی انتظامی ... قدر مسلم بچه های بسیج دخالت نداشتند. نکته اینجاست که بعد از مدتی متخلفان مدعی شدند و یکی از بچه های بسیج حوزه ما را به خاطر جرم ناکرده به دادگاه کشاندند. بسیاری از حواشی دردآور و تلخ را نمی گویم تا کسی به دنبال تخریب چهره دستگاه قضا و نیروی انتظامی نرود. فقط نتیجه این شد که با این برخورد عجیب و بی معنی تا مدتی گشت های بسیج تعطیل شد و شادی راهزنان و موادفروشان و دزدان و ... را به دنبال داشت. برای مسئولان امنیتی فقط یک حرف دارم: اگر زمان جنگ فقط به اتکای ارتش و سپاه کار پیش می رفت امام دستور تشکیل بسیج را نمی داد. امروز هم بدانید که بدون اتکا به نیروهای مردمی بسیج از پس این فرقه هزار رنگ بر نخواهید آمد. پس قدر بدانید این بچه ها را. یاحق

غصه

سلام شرح ماجرای مالباختگی اینجانب از این قرار است که بنده خدایی قرار بود مبلغی پول را درب منزل به بنده تحویل دهد و درست در لحظه مبادله سارقی غول پیکر و رعد آسا پولها را از کف ایشان قاپید و دِبدو! کمی آنسوتر سوار بر موتور ی شد که منتظرش بود. هرچند آن بنده خدا فریادزنان به دنبال سارقین دوید اما چاقوی نه چندان کوچک دست سارق مانع درگیر شدن ایشان و حتی سه چهار نفر شاهد حاضر در خیابان شد. دوباره یادم اومد برم آب قند بخورم!!!![نگران]

غصه

ببخشید ها.... کیف قاپ های غول پیکر تندر آسا را کی حریف بوده که حالا ما را به خاطرشان متهم و محدود کنند؟ چا شری گرفتمونه شهر پر بیسَ دُز؟؟؟؟؟؟

نیما از دزفول

سلام بر استاد رسانه - آقای موزون عزیز ! بنده نوازی فرمودید - شما خود استاد هستید ولی به جهت پس دادن درس در محضر اساتید به عرض برسد که " شیفت + ظ = ة "

حقگوی حقجو

بسم الله الرحمن الرحیم ( انا نحن نحیی الموتی و نکتب ما قدموا و آثارهم و کل شیئ احصیناه فی امام مبین ) سلام بر دوستان انجام یک کار چیزی است و پیامدهای مثبت و یا منفی مترتب بر انجام آن کار چیزی دیگر و بسیار بسیار مهم تر . ای کاش به پیامد های افکار و گفتار و اعمالمان ، اندیشه کنیم . ای کاش

حمید

یک سوال: (جوابش بدردم میخوره) چند درصد از کلمه های این پست عربی هستند؟