خیلی دور، خیلی نزدیک!

حدود 21 سال پیش، خبری در شهر اهواز پیچید :

پدری 27 ساله (اهل منطقه ...) پس از آنکه چهارمین دخترش متولد می شود از شدت خشم (برای اینکه نوزادش بازهم دختر شده)، فرزند سه روزه ی خود را زنده زنده در گونی انداخته و به کنار رود کارون رفته و چند سنگ نیز به محتوای گونی اضافه و گونی را پس از چرخاندن دور سر خویش با تمام قدرت به کارون پرت کرده و سپس مستقیم به پاسگاه محل رفته و خود را تسلیم مینماید.

زجه های مادر کودک نیز هیچ اثری در قلب سنگتر از سنگِ پدر نکرده بود.

روزهای متمادی این موضوع نقل محافل مردمی اهواز شد.

فردای این جنایت به همراه چندتن از رفقا، در فروشگاه یکی از دوستان (که کارش ساخت و فروش آلات موسیقی سنتی بود) نشسته بودیم و من خبر این جنایت را مطرح کردم.

همه مبهوت و ساکت بودند.

استاد علی باقری(همان صاحب فروشگاه و استاد موسیقی، که اصلیت کُرد داشت و اکنون ساکن کرج است) در حالیکه سکوت کرده و سر به پایین داشت، تارَش را از طاقچه ی دکان برداشت و آرام و بی هیچ صحبتی شروع به نواختن کرد.

شنیده بودم که می گویند : وقتی کلمات کم بیاورند موسیقی به کمک می آید.

آنروز و در آن لحظه این موضوع را با گوش و چشم خویش حس کردم.

او طوری بداهه نوازی میکرد و با نوایی محزون و آرام تار را می خاراند که من توانستم تمامی سکانس جنایت را تجسم کنم.

انگشتان علی باقری به جای زبانش داشت تعریف میکرد :

صدا، نور ، حرکت..

(داخلی)

زن : نه! تو رو خدا نه! تو رو به ابالفضل قسم میدم.

(مرد بی توجه به التماسهای زن، نوزاد را از آغوش او بیرون کشیده و زن را به کناری پرت میکند)

مرد : دختر میاری برام؟؟ آبرومو بردی، سرمو پایین انداختی! یکی! دوتا! سه تا! مگه نگفتی این یکی پسره؟؟

(بیرونی)

(زن به لباس مرد می آویزد و مرد بی توجه در حالیکه بازوی نوزاد را مانند کیف دستی در دست گرفته به سمت گوشه حیاط رفته و یکی از گونی های کهنه ی گوشه خانه را برداشته و نوزاد را درون آن انداخته و در برابر چشمهای وحشت زده همسایه ها که هنوز درست متوجه موضوع نشده اند به سمت ساحل کارون میرود)

زن جیغ کشان و برصورت زنان به دنبال شوهر میدود..

...

باقری پلان به پلان این صحنه ها را برای من و دیگر دوستان تجسم بخشید و با انگشتان خیس از اشک به جان تار افتاده بود.

صدای زخمه ی تار، آنجا به اوج رسید که نوزاد آخرین نفسهایش را زیر آب های گلالود کارون و در میان گونی پر از سنگ می کشید.

تار باقری تمام شد، زیر چشمی به دوستان نگاه کردم. همه سعی در پنهان کردن تَری چشمهایشان داشتند.

و باقری همچنان هیچ نگفت و تار را سرجایش گذاشت.

....

اینها که گفتم مقدمه بود دوستان!

امروز پس از صلات ظهر بود که خبری را خواندم.

در حال انجام کاری سنگین بودم و برای تمرکز بیشتر، موسیقی فیلمِ «خیلی دور خیلی نزدیک» (ساخته استاد علیقلی) را در گوش داشتم.

خبر را که خواندم، محتوای خبر با موسیقی، در روح و روانم یکی شد و حالم مانند آنروز در فروشگاه استاد باقری به هم ریخت.

خبر را بخوانید اما لطفا موسیقی مذکور را هم در گوشتان قرار داده و همزمان گوش کنید.

کل موسیقی 6 دقیقه است.

لطفا تمام جنایتی را که اتفاق افتاده با موسیقی مرور چندباره کنید و برایم حس و حالتان را بنویسید.

تیتر این مطلب را «خیلی دور خیلی نزدیک» انتخاب کردم که بگویم :

خدایاااااا..

اگر عصر جاهلیت از ما خیلی دور است و اسلام خیلی نزدیک ، پس چرا این سکانسهای تلخ، کاممان را 1400 سال پس از هبوط پیامبرت، تلخ تر از تلخ میکند؟

خبر جنایت +

موسیقی +  (وقتی صفحه ی مربوط به موسیقی باز شد روی لینک دانلود موسیقی شماره 5 کلیک کنید)

پی نوشت : من یکسال در شهر «ش» زندگی کرده ام. به جرأت میگویم از بهترین و اصیل ترین عرب زبانان خوزستانند. این را  صادقانه عرض کنم : مردم آنجا مملو صفا و مهربانی اند. ای کاس ایسنا به نام این شهر اشاره نمیکرد.

/ 19 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سوزستان

سلام من هم دیروز این خبر رو خوندم و از همون موقع داغونشم :( این ها همه ش از اینه که هیچ کس به ما یاد نمی ده خشممنون رو کنترل کنیم :( غم انگیزتر اینکه این حادثه در آستانه میلاد حضرت زهرا رخ داده ... میلادی که پایانی بود بر زنده به گورکردن دختران توسط اعراب جاهلی و حالا بعد از 1400 سال با چه رویی از مسلمان بودن خودمون دم بزنیم؟؟ واقعه شرم آوره :((

رهیاب نیوز

با سلام خدمت شما وبلاگ نويس فرهيخته مطلب شما در وبلاگستان پايگاه خبري تحليلي رهياب نيوز درج گرديد http://www.rahyabnews.com/Pages/News-39258.aspx لطفا بادرج لينک و لوگوي رهياب نيوز ما را در ادامه راه ياري فرماييد و من الله توفيق

الف دزفول

سلام حاج مهران این خبر خیلی مرا به هم ریخت. سر کار داشتم برای همکارانم از مرگ انسایت می گفتم از اینکه ما آدم ها گاهی از حیوانات هم بدتر می شویم خیرو خوبی هم را که نمی خواهیم ، هیچ ، گاهی از به دردسر انداختن و سنگ اندازی و نان آجر کردن همنوعمان لذت می بریم. گاهی حرکات و رفتارهایی ازمان سر می زند که از حیوانات هم سر نمی زند. داستان که به اینجا رسید حکایت این مرد و دو غنچه اش را گفتم که یکی از کارمندهای خانم افتاد به گریه کردن گفت من امشب خواب ندارم از شنیدن این خبر حاج مهران خیر هم را نمی خواهیم از انسانیت فاصله داریم می گیریم یک لینک می گذارم، ببین تصویر ماده شیری که پس از اینکه متوجه می شود آهویی که شکار کرده باردار بوده است از شدت غصه سکته می کند حیوان هم شرم را می فهمد. احساس دارد و حالا شما مقایسه اش کن با این پست فطرت راست گفت پروردگارمان که : وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ يَفْقَهُون بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لاَ يُبْصِرُون بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ يَسْمَعُون بِهَا أُوْلَئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ

الف دزفول

http://dezna24.com/1393/01/%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D9%87%D9%88/

سید مرتضی سبزقبا

سلام جناب موزون. خدا را شکر که "آن ها" را دیدید. تصور می کردم زودتر از این ها برای تان ارسال کرده ام. خدا را شکر که به شکل نسبی مورد رضایت شما هم قرار گرفته است. درباره ی اظهار نظر و لطف تان در مورد تصویربرداری، صدابرداری و جلوه های ویژه اش ( حاصل زحمت و هنر "شرکت پویانمائی آفاق" و دوست خوب ام عدنان نصاری است ) متشکرم. البته راست اش من هم در این موارد با نظر شما موافق ام. کار این دوستان و همکاران ام قابل تحسین و ستایش است. درباره ی اظهار لطف تان در مباحثی چون دکوپاژ و کارگردانی و نویسندگی اش نیز متشکر و سپاسگزارم. راست اش درباره ی استفاده از "لالائی" و "صدای رادیو" نیز باید عرض کنم: عنصر رادیو برای من از دو جهت واجد اهمیت است: اول این که "رادیو دزفول" در دوران جنگ نقش مهم و تأثیرگذاری در جهت اطلاع رسانی و روحیه بخشی به مردم دزفول داشته است. بی انصافی دیدم اگر به لحاظ سندیت مسأله و تأثیر تاریخی رادیو دزفول در دوران جنگ در این دو فیلم ام به آن اشاره ای نکنم. دوم این که برای تعیین موقعیت جغرافیائی و ارائه ی شناسنامه ی لوکیشن در فیلمی که از دیالوگ استفاده ای نشده

سید مرتضی سبزقبا

سلام مجدد. از قرار کامنمت من کامل ثبت نشده. پس ادامه اش را برای تان ارسال می کنم: دوم این که برای تعیین موقعیت جغرافیائی و ارائه ی شناسنامه ی لوکیشن در فیلمی که از دیالوگ استفاده ای نشده است، بهترین روش را رادیو دیدم. به همین دلیل از صدای رادیو استفاده کردم. برای استفاده از صدای "لالائی" هیچ تعصب و اصراری نداشتم. اما وقتی به تدوینگر و صداگذار فیلم که تدوینگر و صداگذار فیلم قبلی ام "برای او" نیز بوده، پیشنهاد استفاده از این صدا را دادم بسیار از آن استقبال کرد. مهم ترین دلیل ام اتفاق مهمی است که در سکانس پایانی رخ می دهد.

سید مرتضی سبزقبا

جناب موزون! یادتان هست که شخصیت های فیلم به کجا پناه می آورند؟ اشاره ی این سکانس به آن داستان تاریخی زیبا که در قرآن کریم هم به آن اشاره شده است، را به یاد بیاورید. به لالائی و شعر آن یک بار دیگر گوش بسپارید. شخصیت های فیلم آن جا به خواب می روند و لالائی هم به خوابیدن ایشان اشاره می کند. بنابراین، این دلایل استفاده از این "لالائی" را برای من مسجل کرد. اما نکته ی مهم دیگر این است که در آثار فیلمسازان دیگر هم گاه شیء یا اِلمانی خاص همچون یک ترجیع بند تکرار می شود. این اتفاقن کلیشه نیست نوعی ارائه ی یک کد یا نشانه است به مخاطبی که دیگر آثار فیلمساز را نیز دیده است. درباره ی "لسبک" هم حتمن صحبت خواهیم کرد. انگار پاسخ طولانی شد. دشمن تان شرمنده. موفق باشید. یا حق.

دز سامن http://dezsamen.blogfa.com/

سلام دوستان عزیز و بزرگوار . با یک دلنوشته به روزم سری بهم بزنید .

سید مرتضی سبزقبا

سلام. بله کاملن درست است. پس انگار خدا را شکر فیلم حرف اش را به مخاطب منتقل کرده است. موفق و سلامت باشید. یا حق.

صدای تنهایی

سلام آقا مهران بخدا اگه میدونستم همچین مطلبی نوشتی اصلا نمیخوندمش اعصابم خیلی خورد شد . من خودم دلم سوختس هرچی درباره نوزاد کودک سه ساله اصلا بچه ی کوچیک باشه خیلی رو ن تاثیر میذاره و اذیت میشم ... باورش سخته آدمی تا این حد بی خود و بی ارزش ؟ اینقدر سنگ دل .. . یعنی کسی نبوده که جلوشو بگیره؟